این راه را برگشتی نیست!
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٤  کلمات کلیدی:

هی کفشهایم به سویت میروند----هی کفشهایت عقب گرد میکنند---هی کفشهایم بغض میکنند---هی کفشهایت اخم میکنند---کفشهایت تهدید میکنند---و به رفتن ترقیب میکنند---بند کفشت را رها نمیکنم---باشد که نروی و بمانی ---تو پابرهنه میروی---

نشستم کنار پنجره ---و به رفتنت خیره شدم---میدانستم چیزی تغییر کرده است---چیزی کم شده است---آها یادم آمد!دلم را در جیبت جا گذاشتم---هی هی هی---در نوک کلاغ چه میکند؟---دلم را میگویم---قار قار قار جیبش سوراخ بود و افتاد!!!!!!!!!

و سرانجام تمام شد---قصه مان را میگویم---باید کتاب را ببندم---اما این خودکار لاکردار هی جوهر پس میدهد---و این خطوط آخر را باید از نو بنویسم---ورق پاره میکنم---برای صدمین بار صفحه آخر را مینویسم---کسی در گوشم میگوید:خر نباش٬او رفت٬حتی اگر صد سال بهانه برای نوشتن پیدا کنی!

در این سال جدید ۳ تا جدایی رو دیدم.فکر کنم بسته دیگه خدا جون....دو تا  از دوستامون با یه بچه ۷ ساله بعد از ۱۰ سال زندگی و درست وقتی که تازه کارشون درست شد و رفتن کانادا اونجا از هم جداشدن....و دو تا از عزیز ترین دوستانمون بعد از ۳ سال آشنایی رابطشون بهم خورد و امشب هم فهمیدم ۲ تا دیگه از بچه ها که تازه عقد کرده بودن رفتن تو کار جداییییییییییییییییییی

دلم گرفته زیاااااااااااااد......انگار دارن منو از یه عزیز جدا میکنن.......الان دارم عکسای یکی از مهمونیهایی که همه دور هم خونه ما بودن رو نگاه میکنم.چه شروعی بود امسال!!!!من هر وقت خبر یک جدایی رو میشنوم انگار دارن تیکه های تنم رو ازم جدا میکنن.من چرا اینطوری بغض کردم ؟ چی بگم برای همدردی؟ همون جمله کلیشه ای معروف که میگه:حتما خیری توشه!!!!!----

دوستم! هرچی بگم یه همدردی کشکیه.اما این جمله رو از ته دلم میگم.میفهمم چه دردی داری تو سینت.خدا آرومت کنه........................................