عزیزی در آنسوی کوه ها
ساعت ٤:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٤  کلمات کلیدی: دل نوشته

سلام...وقتی یک شب در اوج دلتنگی میایی اینجا.بی امیدی از زندگی و با یک دنیا غم.اون وقت میبینی چراغ یک دوست روشنه.کسی که اون سر دنیاست.سالها پیش قسمتی از شبهای جوونیتو با حرفاش سر کردی.باهاش حرف زدی.تمرین دوستی کردی براش شعر خوندی و تا به حال حتی یک بار هم ندیدیش.صداشو نشنیدی.حتی همزبون نیستید هم فرهنگ نیستید اما بدجوری هم دل هستید.میدونی مثل یه فنجون قهوه تلخ و شیرین توی عمق شب بدجوری دیدن پیغامش تو مسنجر یاهو بهت میچسبه.بعد وقتی میبینی نه تنها فراموشت نکرده بلکه بهتر از تو داره خاطرات شبهای با هم بودنتونو بعد از ۸ سال مرور میکنه .یه آدم از اون سر دنیا میگه که هنوز دوستت داره.چه چسبی داره این جمله بعد از سالها بیخبری و تو یک شب غصه مثل آرام بخشی رهات میکنه تا مرز فراموشی اندوه.

به ساعت که نگاه میکنی میبینی ساعتهاست که داری باهاش حرف میزنی بدون اینکه گذر لحظه رو حس کرده باشی.چه کلماتی که دست و پاشکسته با زبانی بیگانه بینتان ردوبدل شد نزدیکتر از خود همدلی.انگار برای گفتن دلت به زبان احتیاج نداری.احتیاج به دلی داشتی که کلماتت را ببلعد و تورا بدون دیدن ببیند.بدون شنیدن بشنود. و تو سبک میشی.

اون وقت خدا به یادت میاد که حکمتش عین زندگیست و زندگی عین حکمتش.که ۸ سال پیش در شبی برای تو از آن سوی کوهها کسی را فرستاد تا امشب غمخوارت باشد.تا تورا سبک کند و پر پروازت دهد تا مستی آرامش بعد از طوفان...