آهای ای بهار
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٧  کلمات کلیدی: دل نوشته

 

من تو را سبز خواهم خواند...بستر بگشا...من همان عروس  سپیدم...مرا بر دامن نشان...مرا سبز کن...من در تو بارور میشوم...آهای ای بهار...تن مرمرینم برای توست...من عروس تو خواهم شد...من تو را سبز  می خواهم...ببین! برای توست که اینگونه...دلفریب و نازآفرین...ناز میکنم...و برتنت گلبرگهایم را به هجای نامت میرقصانم...برای توست که میزیم...آهای ای بهار ...همه طراوتم زتوست...مرا در برگیر...می خواهم در تنت برقصم...مرا با نسیمت بلرزان و برقصان...آنسان که در قدومت سماع کنم و فنا شوم...آهای ای بهار...دهان بگشا ...تا ببوسمت و عطر هزار گلبرگ تنم را در پوستت جاری کنم ...آهای ای بهار من در شهوت هم آغوشیت مستم...من شکوفه ام ...بارورم کن!

اهای ای دوست من...عرضی داشتم...سلامی و تشکری به پاس بودنت با من...مرا یک سال در دقایقت راه دادی...آمدم نشستم.گفتم.غر زدم..گریه کردم.خندیدیم..و تو برای من ماندی و خواندی نوشته هایم را و تمام دلتنگیهایم را...و برای من همین بس که کسی بود تا من خودم و اندیشه هایم را با او قسمت کنم....دوست عزیز من...برای تمام لحظه هایی از این سال که گذشت و تو در کنار نوشته هایم بودی سپاست میکنم...آهای ای دوست من...سال به پایان رسید...گوش کن میشنوی؟؟آخرین گامهای سال کهنه است.دارد باروبندیل میبندد و میرود.و سال چدید بی تاب پشت دراست و این پا و آن پا میکند.ما را با رفتن این و آمدن ان کاری نیست.اینها بهانه ای بود برای آشنا کردن من و تو...حالا برای شمارش دوستان جدیدم انگشت کم میاورم...و تو یار قدیمی و دوست آشنا... اینجا خانه آشنایی من و تو باقی خواهد ماند تا عمری باقیست....پس بیا قول بده در سال جدید دوست من بمانی ... من روی بودن تو حساب کرده ام!...و به اندازه 7 تای یک بچه 1 ساله مشتاق دیدار مجددت در سال بعدم...پس تنهایم نگذار و تا سال بعد خدا نگهدار...