بادبادک باز
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢۸  کلمات کلیدی: معرفی کتاب ، معرفی فیلم

 

امیر:دارم قصه مردی فقیری رو مینویسم که زنشو کشت.
حسن:چرا امیرآقا؟
امیر:آخه اون مرد وقتی گریه میکرد از چشماش مروارید می ریخت.زنشو کشت تا اشک بریزه و مروارید جمع کنه و پولدار بشه.
حسن:خوب چرا پیاز پوست نکند امیر آقا؟


 اینها قسمتی از دیالوگهای فیلم بادبادک باز به کارگردانی ¤مارک فوستر¤ هست.اولین بار که با این قصه آشنا شدم وقتی بود که کتاب بادبادک باز اثر ¤خالد حسینی رو خوندم و خدا میدونه که تا مدتها ذهن من مشغول سادگی ٬صفا و منش شرقی رمان بود.من با جمله جمله  کتاب حال میکردم و با تب و تاب قصه را برای محمد امین دنبال میکردم.شبهای زیادی کار من این شده بود که قبل از خواب حس لطیف آن را و جمله های صادقانه اش را برای محمد امین تعریف کنم و او که با کارگران افغانی زیاد سروکله میزد مشتاق شنیدن آنها بود.مشتاق آشنایی با فرهنگ آنها و منش زندگیشان...


هفته پیش به شکرانه کپی آزاد! نسخه خوبی از فیلم به دستم رسید.برای منی که با نسخه های سینمایی رمانهای محبوبم میانه خوبی ندارم این فیلم دلچسب بود.
داستان مربوط به خانواده ای افغانی است.و دوستی دو پسر بچه از نژاد پشتو و هزاره.که یکی پسر نوکر خانواده است و دیگری آقا زاده.داستان حول دوستی٬مهربانی٬ترس٬خیانت٬جنگ و آوارگی است.خالد حسینی در این کتاب بسیار زیبا ما را به افغانستان زمان صلح میبرد.آسایش و امنیت در فرهنگی شرفی و کهن از آن کشور را نمایش میدهد.و سپس جنگ درمیگیرد و همه آن زیباییها به شبی نابود میشود.داستان اختلاف نژادی و اسلام گرایی افراطی مردم را آواره و دربدر میکند.....و عذاب وجدان خیانت به یک دوست که در تمام طول فیلم قهرمان قصه را رها نمیکند تا سرانجام...


فیلم لحظه های نفس گیر بسیار دارد.آنجایی که امیر تلاش میکند تا حسن را به خشم آورد تا خود را آرام کند اما حسن با کوبیدن انار بر پیشانی خود ثابت میکند که حس وفاداریش به دوست به هیچ صورتی خدشه دار نمیشود.


 یکی از نقاط جالب فیلم حضور دو هنرپیشه ایرانی است که یکی از آنها کسی نیست جز همایون ارشادی در نقش پدر امیر که یکی از بازیهای زیبای خود را در اینجا ارایه میدهد.غالب دیالوگها به زبان فارسی دری و لهجه افعانی است.بنابراین برای ما ایرانیها نیازی به ترجمه نیست.در داستان شما میبینبد که نویسنده نزدیکی فرهنگهای ایرانی و افغانی را بارها بازگو میکند.او از ایران قبل از ۱۹۷۸ چهره ای متمدن٬با فرهنگ و پیشرفته معرفی میکند که درآن زمان کعبه آمال بسیاری کشورهای همسایه بوده است.

خالد حسینی فکر نمیکرد که این رمان در جهان اینگونه صدا کند.وقتی برای اولین بار کتاب چاپ شد و تنها یک نفر برای گرفتن امضا سراغش آمد٬پروژه ای شکست خورده به حساب میامد٬اما حسینی بارها گفت که هدفش تنها شناساندن واقعیت فرهنگ کشورش به جهانیان بوده است و چه خوب از پس آن برآمد.شما بعد از خواندن کتاب و یا دیدن فیلم امکان ندارد همان دید سابق را به مردم افغان داشته باشید.


حسینی در کودکی اش بادبادک بازی می کرد. او در گفتگوی خود به تشریح دیگر بخش های بادبادک باز پرداخت که بر اساس زندگی خودش نوشته شده است. مانند امیر، حسینی در محله خوبی در کابل زندگی می کرد. او با اشاره به برخوردهای داستانی میان امیر و حسن گفت، "در شمال ملک پدری ام، واقعا یک تپه، یک قبرستان، و یک درخت انار وجود داشت." حسینی گفت برخی کشمکش های درون این داستان حاصل احساس "شرم" او هنگامی که در بزرگسالی دریافت پیش خدمت های خانواده اش از اقوام دیگر بودند است.

شخصیت حسن الهام گرفته شده از پیش خدمت هایی است که حسینی در کودکی می شناخت. این نویسنده علاقه خاصی به آشپز هزاره ای داشت که او را به سینما می برد.
در دوران کودکی، حسینی خواندن را به این مرد آموخت. این پسر شاگرد خود را مجبور می کرد تا الفبا را حفظ کند، به او تکلیف می داد، مشق های او را تصحیح می کرد و او را مورد نکوهش هم قرار می داد. آشپز در روزی که خانه حسینی را ترک گفت می توانست روزنامه بخواند. بعدها، در نامه ای به این خانواده، آشپز به آموزگار جوانش نوشته بود، "من هر کاری برایت انجام می دهم، هزار بار،" که این عبارت درخشش گاه کتاب حسینی است.

با فرستاده شدن پدر به یک پست دیپلماتیک، خانواده حسینی در 1976 به پاریس نقل مکان کرد. پس از کودتای کمونیستی 1978، آنها خبر شایعات قتل، شکنجه و ربوده شدن آنهایی که در راس قدرت بودند را شنیدند. حسینی می گوید که زندگی در آن دوره را مانند یک رمان جان لا کار (5) به یاد می آورد: "پدر می گفت، "دم در صبر کن، می روم ماشین را روشن کنم." و اگر منفجر نمی شد، می گفت، "خب،" و ما سوار می شدیم." این خانواده با دریافت پناهندگی سیاسی از دولت ایالات متحده در 1980 به کالیفرنیا نقل مکان کرد. در کتاب بادبادک باز، امیر به روش عادی تری افغانستان را ترک می کند -- به عنوان یک آواره که با کامیون به صورت مخفی وارد پاکستان می شود. اما امیر هم در نهایت سر از کالیفرنیا در می آورد.