داستان هرساله عشق!
ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢۸  کلمات کلیدی: متفرقه

 

داستان این ولنتاین آخر یا مرا میکشد و با دیوانه.امسال هم مثل هر سال بازار هدیه دادن و هدیه گرفتن در این روز داغ داغ بود.سر هر کوی و برزنی که میرفتی قلبهای سرخ و آدمکهای پارچه ای دیده میشد.در آن شب خاص بازار ایران تکانی میخورد اساسی.مغازه دارها دلی از عزا درآوردند بیا و ببین.هرچه جنس ته مونده نه دیگ داشتند به خورد مردم دادند.بنده برای خرید جنسی درآن شب بیرون بودم.ساعت ۶ بعدازظهر انگار کسی با جارو و خاک انداز مغازه ها را رفته بود.در یکی از پاساژها آقایی با محاسنی سفید و پرپشت! در مغازه ای با گرداندن تسبیحی در دست سفارش خرید میداد و مدام تاکید داشت که برای همسر محترمه در حال خرید است و وقتی قیافه متعجب ما را میدید لبخند کجی میزد و توضیح میداد که برای عید والانتاینه!!!!!!(و البته ایشان جای پدر ما سن داشتند)
دختری دبیرستانی در مغازه ساعت فروشی بر سر خریدن ساعت سوآچی با فروشنده چک و چانه میزد با ۱۰۰۰۰۰ تومان پولی که در جیب داشت نگران کم آمدن پولش بود! و خدا میداند که این هدیه را برای کدام آدم!!! خوشبختی میخرید.یادم میاید بنده تا سن ۱۷ سالگی نمیدانستم این ولنتاین خوردنی است یا پوشیدنی.اما آن شب ریز و درشت بچه بود که از سر و کول مغازه ها بالا میرفتند.پسر بچه ای گریه کنان از مادرش میخواست که آن تفنگ پلاستیکی را برای هم کلاسیش بخرد!
بر سر ما چه آمده است خدا داند.روزگاری که عشقش را سالی یک روز لای زرورقهای رنگین میپیچند و با هزار ادا و اطوار بر سر کوچه و بازار به چوب حراج میزنند٬خدا به داد فزرندان ما برسد.روزگاری شده است که فرهنگ من ایرانی بیرنگ شده و فرهنگ آن طرف آب با رنگهای تند و فریبنده ما را به بازی گرفته است.آنقدر مست این رنگها شده ایم که دامن بالا زده و در هیاهوی هیچ غربزدگی با هر بشکن و دیشدان دیشدانی دور خود میچرخیم و ادعای امروزی بودنمان را در بوق و کرنا به گوش عالم و آدم مبرسانیم.
نمیخواهم از فلسفه ولنتاین بگوبم و یا از معنی سترگ سپندارمزدگان.نمیگوییم پاس داشتن دوستی و عشق مسخره است که خود طرفدار پرو پا قرص عشق و مهرم وچه چیز زیباتر از بیان احساس زیبای دوست داشتن به آنکه دوستش داریم.اما شما را به نام هرچه عشق قسم...نگویید مرغ همسایه غاز است!


۲۹ بهمن روز سپندار مزدگان-روز پاسداشت مهر و دوستی را فراموش نکنیم.