این یک زن است
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٥  کلمات کلیدی: دل نوشته

 

پرده اول:
من نمیتونم غذای مونده شب قبل رو بخورم.غذا تو یخچال که میمونه یه طعم تهوع آوری میگیره...یعنی چی نمیتونی مرخصی بگیری.من دلم میخواد برم مسافرت.از قبل روش برنامه ربزی کرده بودم.اینکه نشد زندگی.هی بری تو اون شرکت لعنتی جون بکنی و داغون بشی و قیافه خستتو واسم بیاری...بابا به کی بگم ما به حقوق تو احتیاجی ن..دا....ریم....من دلم میخواد وقتی میرسم خونه چراغ خونم روشن باشه.زنم تروتمیز ٬خونه مرتب٬نه اینکه تازه با من برسی و بری تو آشپزخونه و تا آخر شب قیافتو نبینم...این که نشد زندگی...خانوم من ٬استفا واسه یه همچین روزیه دیگه...


پرده منهای اول:
ببین عزیز من...همین مستقل بودنته که منو شیفته خودت کرده.متنفرم از زنایی که تمام وقتشونو تو آشپزخونه و لای ظرف و ظروفو یخچال و گاز میگذرونند.زن باید تو اجتماع باشه.باید واسه خودش کسی باشه.استقلال داشته باشه تا مفهوم پول رو بفهمه.میدونی اینکه میبینم همیشه روی پای خودتی و دستت رو حتی جلوی خانوادت دراز نمیکنی منو جذب میکنه.اصلا من عاشق این غرورتم.میدونی با چه افتخاری جلوی دوست و آشنا میگم که تو واسه خودت کسی هستی و تونستی تو همچین شرکتی کار پیدا کنی...بهت افتخار میکنم...


پرده دوم:

ببین یه مدته که خیلی عوض شدی ها...انگاری یه جورایی پولکی شدی.یعنی چی چسبیدی که باید یه دنگ از این زمین جدیدرو به نامت کنم؟مگه مال من مال تو داره. به اسم من باشه انگار مال تو هستش دیگه.در ثانی تو فکرم بود که چیزکی به نامت کنم.اما اون دفعه که لجمو درآوردی نظرم عوض شد.من شاید بخوام خیلی چیزا بخرم نمیشه که هی تو بخوای توش شریک شی.من دارم جون میکنم پول در میارم. خوب مرد خونه هم هستم.سایه سر خونوادمم دیگه.تو باید این فکرای خراب رو از سرت بیرون کنی.من و تو نداره.همه چی به اسم من باشه تو هم داری استفادشو میبری دیگه.من که نمیخوام طلاقت بدم یا سرت هوو بیارم که انقدر نگرانی.کافیه به من اعتماد کنی...

پرده منهای دوم:

میدونی میخوام بعد از ازدواج چیکار کنم؟میخواستم سورپریزت کنم اما خوب نمیتونم تو دلم نگه دارم بهت میگم.میخوام تو رو تو 10% شرکت سهیم کنم....نظرت چیه؟فکرشو بکن.تو که الان تو این شرکت داری کار میکنی و شکر خدا حقوق خوبی هم میگیری.من هم که الحمدلله به حقوق تو نیاز ندارم. میتونیم همه  حقوقاتو تو بانک مسکن پس انداز کنیم.فکرشو بکن چه پولی میشه.بعد به اسم خودت یه خونه بخری و به آرزویی که همه این سالها داشتی برسی....میدونستم خیلی خوشحال میشی....

پرده هزارم:

زن روی کاناپه نشسته و به دیوار روبرویش نگاه میکند.در مجاصره خاطره هایش احساس خفگی میکند.به سالهای رفته میندیشد و دستهای خالی.دستهایی که لابلای ترک های ریز آن داستان جوانیش هنوز خوانده میشود.به یکی دو دانه موی سفیدی که روز به روز به تعدادشان افزوده میشود....

از آشپزخانه بوی غذای سوخته میاید و بچه در گهواره گریه میکند.زن از جا میجهد.