برداشت آخر
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٢  کلمات کلیدی: دل نوشته

اوههه.....مااااا.....بواااااا....دارم میگم خسته شدم.سرده اینجا....پرستار پتو رو رو پاهام بکش....

زن سرش رو چلو آورد و فهمید که دارم چی میگم.دسته ویلچر رو گرفت تو مشتش و منو هل داد به سمت درون اطاق.

چرا اینجا همه دارن منو یه جوری نگاه میکنند؟هر کی نگاهش به من میفته همون موقع شروع به نچ نچ میکنه و بعد یهو یادش میفته که سک و سالمه...بعد هم یه شکر خدای غرایی سر میده و حالا نوبت به فضولیش میرسه که چرا من این جور از پا  افتادم و اینا کین دور و برم.

پسره  رو پاهاش بند نیست.باباهه داره به آب و آتیش میزنه که این جلسه آخر دادگاه باشه.داره با دامادم اون گوشه سر نوشتن توافق نامه کلنجار میره.مبخواد تا میتونه از زیر هر مسوولیتی در بره.پسره تو نگاش نگرونی بال میزنه.هی میاد میره.هی میگه: آقا محسن چیزی نمی خوای؟... حالا فرضا بخوام با کدوم زبون حالیش کنم... 

و اما سمیرا...که سه سال آزگار توی دادگاه ها دوید.الان خسته وایستاده اون گوشه و دعوای بقیه رو نگاه میکنه.دلم براش خیلی سوخت.تو این سه سال از خیلی ها حرف خورد و بی احترامی دید و تو خودش ریخت.دیگه داره راحت میشه.اونم از خداشه این دادگاه لعنتی زودتر تموم شه و خلاصش کنه.

قاضی منو میخواد.یه نگا بهم میندازه و انگار داره راجع به مرده فتوا میده:آره بابا بگذرید بره.این پرونده زودتر تموم شه.آقا جون٬۹۰ که از ۱۰۰ بیشتر نیست.واسه مردش ۳۵۰۰۰۰۰۰ ملیون میگیری و خلاص..بدت نیاد خانوم! اما اگه بابات مرده بود خودت راحت تر بودی هم اون بنده خدا.....!!!!!!!!!!

چشمای سمیرا برق زد.میشناسم حالشو.الان میخواد خرخره قاضی رو بجوه.داره تو دل نعره میزنه.صدای کشیدن دندوناشو رو هم میشنوم.بابا جان خوب دخترمه....میخوام آرومش کنم بگم :بابا جان.اما تنها میگم...سااااا.....ریییییی

یکی میگه باید امضا کنم.سمیرا استمپ رو میاره طرف دستم.قاضی میگه:سواد نداره؟...سمیرا این بار از کوره در میره و میگه:سواد داره٬توانشو ازش گرفتن...

یکی منو هل داد جلو.سمیرا دستمو گرفت و ازم اجازه خواست.سر تکون دادم که یعنی آره.انگشتمو زدن تو استمپ و پای ورقه.کات...فیلم به پایان رسید...

سمیرا زیرش یه چیزی نوشت و امضا کرد.نگران به دستش نگاه کردم. آخیشششششش ... خطش مثل خودم شده.کشیده و نستعلیق.یادم میاد بچه که بود چقدر براش سرمشقای خط میذاشتم و او چه ذوقی داشت که براش با خطم تو دفتراش شعر بنویسم.گفتم خط...نوشتم اثر انگشت!

قاضی خوشحال پرونده را به بایگانی سپرد. پسر آهی از سر آسودگی کشید.پدر انگار باری از شونه هایش برداشته شد.پرستار زود در ذهنش شروع به حساب و کتاب برای افزایش حقوقش کرد.شوهر دستی به پشت زنش زد و خیالش آسوده شد.زن٬زن؟؟؟؟نه همان دخترم با چشمهایی غمگین به من نگاه کرد.پشت خسته اش را صاف کرد و من...کسی به من نگفت  که در برداشت آخر عاقبت من به کجا خواهد رسید؟

 

زندگی ادامه گرفت و من متوقف شدم.

آهای ای بادهای آواره٬دمی ریشه بگیرید تا من بوزم.

کلید زنجیر پاهای من کجاست؟

به زندگی بگویید کمی آهسته تر رود تا من نیز برسم.

دهان که گشودم ٬کلمه مرد.

و آوا نقش حروف را ایفا کرد.

آغوش گشودم...دستها مرا نطلبیدند.

تنها نگاه من هنوز مرا تثبیت میکند.

این شناسنامه من نیست.

این خود من نیست.

من من را از من گرفتند.

و به جایش  شبه منی گذاشتند که مرا عجیب میترساند.

نمیدانم من خواب میبینم و یا زندگیم خود را به خواب زده است.

هرچه هست کابوس غریبی است.

لطفا یا مرا بیدار کتید و یا زندگیم را خواب به خواب کنید.!