یک آغوش مجانی...
ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٧  کلمات کلیدی: دل نوشته

آهای !!!! کسی هست امروز٬مرا به یک آغوش مجانی مهمان کند...

جیبهایم خالی است...کسی هست مرا ببرد به یک جای دنج؟...

و مرا آنقدر گرم درآغوش بفشارد تا ترسم آب شود؟....من از تنها بودن واهمه دارم...

آهای ! کسی هست امروز مرا بی منت ٬تنها به دمی درآغوش کشیدن مهمان کند؟...

من یخ زده ام....کسی هست بی ادعا مرا با خود ببرد به به یک مهمانی دو نفره؟...و دستهایم٬ آری دستهایم را در جیب دلش فرو کند ....

آهااااااااااااااااای.....آغوشش از تو!... دو فنجان اشک نیز از من!  ....و دمی با هم بودن مرا کافیست...

تو مرا مهمان آغوشت کن....باقیش با من!

*امروز کسی  مرا دلگیر ساخت و دلم گرفت.بعد دوستی برایم اتفاقی کلیپی فرستاد.وقتی دیدمش٬یهو اشکم ریخت و....حالم خوب شد.به همین سادگی...

اگه تو هم دلت گرفته یه سر اینجا بزن