مرد فیل نما
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٥  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

من یک حیوان نیستم.من یک بشرم.یک مرد هستم!

دیروز یک فیلم جدید گرفتم که حس کردم اسمشو یه جایی که یادم نمیومد کجا! شنیدم.جالب اینه که فیلم سیاه و سفید بود و من تصور میکردم با یه فیلم خیلی قدیمی روبرو هستم. اما وقتی فیلمو دیدم فهمیدم که کار محصول ۱۹۸۰ و به کارگزدانی دیوید لینچ هست که با تکنیک سیاه و سفید فیلم برداری شده است.

دیوید لینچ

دیوید لینچ

داستان فیلم مریوط به زندگی تلخ مردی به نام جان مریک هست که بر اثر حادثه ای که در دوران بارداری مادرش رخ داده به صورت عجیب و ناقص الخلقه ای به دنیا آمده است. صورت و بدن دفورمه او باعث شده که مورد سو استفاده مرد پلیدی که صاحب یک سیرک است قرار گیرد. از او به عنوان ابزاری برای جلب توجه مردم و وسیله پول درآوردن استفاده میشود.مانند یک حیوان با او برخورد میگردد و از کمترین امکانات یک انسان نیز محرومش کرده اند.تا اینکه اتفاقی دکتری جوان شرایط او را دیده و به رحم آمده و تصمیم میگیرد او را از این شرایط دهشت بار رهایی دهد.

جان هیچ چیز از محبت انسانی نمیداند زیرا در تمام زندگی سختش تنها تحقیر و شکنجه را لمس کزده است.همیشه با او چون حیوانی در بند برخورد شده است.حتی میل به گفتگوی با زبان انسانی هم از او رخت بر بسته.جان خود را در شنلی سیاه و ماسکی سفید مخفی میکند و از همه میگریزد و بیشتر از همه از آیینه...

دکتر تراویس تلاش میکند جان را به جامعه انسانی برگرداند.او را از دست آویزبودن رهایی داده و اجازه زندگی به او بدهد.او تلاش میکند تا به همگان یادآور سازد که جان یک حیوان نیست.او نیاز به ترحم ندارد.جان نیازمند پذیرفته شدن است.او دلقک سیرک نیست.حیوان نیست وچندش آور و هولناک نیست.او فقط مردی با چهره ای نا خوشایند اما با قلب و روحی بزرگ و زیباست...

جان تنها تصویر و خاطره ای که از کودکی دارد عکس زیبایی از مادرش است.تنها تسلای او دیدن روی زیبای مادری است که هیچ خاطره ای از او ندارد.اما در پس زندگی تیره او روحی سفید بال میزند.روحی بزرگ و بیگناه...

چند سکانس از فیلم به شدت تکان دهنده است.یکی صحنه دیدار جان و هنرپیشه زیبارویی است که به دیدنش آمده است.آنها شعری عاشقانه را با یکدیگر دکلمه میکنند.بخشی از آن تصویرگر بوسه بین یک زن و مرد است.جان حتی لب و دهان کاملی برای بوسیدن هم ندارد....

 

در سکانسی دیگر گروهی اوباش به قصد تفریح٬ شروع به آزار جان میکنند و زنان خیابانی را به زور درآغوش او میندازند.زنان از ترس جیغ کشیده و با نفرت خود را عقب میکشند و جان بهت زده و بی اراده مغلوب بازی ظالمانه آنهاست...

و سکانس نهایی که جان به ۲ تا از بزرگترین آرزوهایش میرسد.یکی دیدن اپرا و تاتر و دیگری خوابیدن به پشت و بر روی تخت مثل تمام انسانهای دیگر...زیرا او را عادت به این داده بودند که همانند حیوانات نشسته بخوابد.....او دراز میکشد و در آرامش به خواب میرود و خواب مادر خود را میبیند.....

نکته جالبی که فیلم برای من داشت این بود که در ابتدا با دیدن ظاهر جان احساس چندش بسیار زیادی به من دست داد...اما به مرور و با کالبدشکافی شخصیتی او توسط کارگردان نه تنها حس ترس و نفرتم از بین رفت بلکه احساس کردم میشود جان را دوست داشت.درآغوش گرفت و حتی او را بوسید!!! چه چیز تغییر کرد؟مسلما قیافه جان نبود.پس زیبایی و زشتی فراتر از ان چیزی است که چشم میبیند.معیار سنجش درون وجود ماست و ربطی به انعکاس تصویر در عدسی چشمانمان ندارد.اینجا بود که فهمیدم این خود وجودی ماست که تصویر زشت و یا زیبایی از ما به دیگران ارایه میدهد.روح ما میتواند جراح زیبایی ما شود....

*فیلم کاندید ۶ جایزه اسکار شده و جوایز زیاد دیگری را هم درو کرده است.