نیاز
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢  کلمات کلیدی: دل نوشته

سلام پسر عمه...

به! سلام چه عجب دختر دایی...این ورا؟....هیج معلومه کجایی خبر مبر ازت نیست.

پی گرفتاری پسر عمه...درد و گرفتاری مامان بابا بیچارم کرده....

آی امون از درد و گرفتاری.دیروز رفتم ۳ ملیون دادم یه بنده خدایی رو از زندون درآوردم.

خدا از بزرگی کمتون نکنه!

آره بابا آخرت با همین چیزا ساخته میشه ذیگه..

خدا اجرتون بده...

چند شب پیش بود که یه بنده خدایی راجع به یه دختر سرطانی بهم گفت٬.والا گرفتار بودم اما گفتم برم با چشم ببینم شیادی نباشه...میدونی که نمیشه به همه اعتماد کرد...

خدا عوضتون بده...

ا ا ا رضا! اون تابلو رو چرا کج زدی پسر.این همه بهت گفتم.چلمنگ!تازه اون جا جاش نیست که بابا...اصلا دید نداره.بزن بالای میزم.آهان زیر همون چراغه...میدونی دختر دایی! از طرف بهزیستی برام تشویق نامه دادن.همون که رضا داره به دیوار روبرو میزنه.آخه من عضو اونجا شدم.ماهیانه کمک میکنم.نه اینکه فکر کنی خدای نکرده قصد خود نمایی دارما.نه جون دختر دایی.خوب کار خیره دیگه...

بله پسر دایی میفهمم!...خوب با اجازتون من دیگه برم....

نمیشینی یه چایی با هم برنیم تو رگ.میچسبه ها...نمک نداره دختر دایی....

دستتون درد نکنه با اجازه!

..............................

دختر دستهای یخ زدشو تو جیب فرو کرد و راه خیابونو در پیش گرفت.داشت فکر میکرد خرج عمل پدرشو از کجا گیر بیاره...

دست به سویت دراز کردم

سکه ای کف دستم گذاشتی

مچم را چرخواندم

سکه بر زمین افتاد

اخم کردی

گفتم:گرمای دستت را می خواستم...