انجمن شاعران مرده
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

انجمن شاعران مرده:فیلمی است به کارگردانی پیتر ویر(Peter Weir) و بازی شگفت آور رابین ویلیامز که در سال ۱۹۸۹ ساخته و برنده ی جایزه اسکار بهترین فیلم نامه شد.

فیلم مربوط به کالج معتبری در آمریکاست که با قوانینی سخت٬ نوجوانان را برای ورود به آینده آماده میکند.مدرسه تحت انضباطی خشک و خشن اداره میشود.جایی برای احساس نیست و همه چیز زیر سایه سنگین مقررات است.در ابتدای سال معلم ادبیات جدیدی جایگزین میشود که نقش او را رابین ویلیامز بازی میکند(جان کیتینگ).او فردی با ذوق شاعرانه و دیدی عارفانه به زندگی است.بچه ها کم کم عاشق شیوه تدریس او میشوند.جان کیتینگ ۴ چوب را میشکند و ذات پاک بچه ها را از آن بیرون میشکد.او یاد میدهد که چگونه باید به زندگی نگریست.چگونه باید تن به جریان لطیف احساسات داد و از همه مهمتر چگونه باید عاشقانه زندگی کرد...

فیلم نکات قابل تامل بسیار دارد.چرخش افسردگی و ملالت بچه ها به دگرگونی و هیجان٬ تغییر دید انها به زندگی٬پروبال دادن به احساس ناب یک انسان٬تجلیل از عشق و آموزش گذشت.... و از همه مهمتر نگاه لطیف به شعر و ادبیات و در واقع نوشیدن شهد شعر و سیراب کردن روح از آن.

بعد از دیدن فیلم خیلی به فکر فرو رفتم.یادم میاد زمانی که اول راهنمایی رفته بودم دبیر پرورشی به نام خانم نیکخو داشتیم که کلاسش به تمام معنی هیجان و نوآوری بود.من هنوز دفتر پرورشی خودم رو نگه داشتم ورق که میزنم یاد تمام آن جمعه شبهای دلنشین میفتم که با چه ذوق و شوقی برگهای اون را با کاغذ رنگی و پولک و نقاشی ٬از جمله های قشنگ و شعر پر میکردم.درواقع او اولین کسی بود که به من جرات داد تا مداد تو دستم بگیرم و جمله های دلم رو ثبت کنم.حتی اولین داستان من با پشتکار او در ماهنامه منطقه ۵ چاپ شد...

بعد از اون دوم دبیرستان بودم که دبیری ادبیاتی داشتم به نام خانم دالایی.دیگر هرچه از شعر خواندن و شعر گفتن بود از او دارم.زنگهای انشای او به تمام پر بود از لحظه های ناب!در آن سن و سال خواندن شعرهای مشیری و مصدق و سپهری سر کلاس و برای آن دخترهای نوجوان عاشق پیشه یعنی همه زندگی.و چه حال و هوای خوبی بود کلاسهای انشای او. و من لیلا که در تب و تاب رقابت با هم انشا مینوشتیم و داوطلبانه نفر اول سر کلاس میخواندیم. گاهی به صدایمان طنین رمانتیک میدادیم و گاهی ناخواسته قطره اشکی هم در چشمانمان میامد و دخترهای کلاس که عاشق تر میکردیمشان...

....امروز دختر خاله من کلاس دوم دبیرستان است و وقتی راجع به زنگهای انشا از او سوال میکنم لبهایش به نشانه تعجب آویزان میشود و میگوید:برو بابا! انشا کیلویی چنده!!!!!!