کبوترخانه
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۳  کلمات کلیدی: سفر به قونیه ، جهانگردی

۲۲/۹/۸۶ - کبوترخانه- کاپاتوکیا

اینجا میگویند که شرابش بی نظیر است ما که اهلش نیستیم اما ما را به دیدار از محل تولید شراب بردند.جایی که انواع و اقسام بطری های شراب وجود داشت که گیلاس به گیلاس به توریستها تعارف میکردند که بچشند و البته در آخر بخرند! از این قسمت ماجرا میگذرم چون نه من و نه مریم هیچ کدام اهل آن نبودیم پس بی خیالی طی کرده و بیرون آمدیم و شروع به گشت و گذار خودمان کردیم.

اما چرا به اینجا میگویند کبوترخانه و اصلا چرا اینجا شرابش تا به این حد معروف است؟ اگر به دقت به سنگهای کوه دقت کنید خانه های ریزو درشت و سوراخهای تعبیه شده در دل سنگها را میتوانید ببینید.اینها تماما خانه های کبوترهاست و همان طور که از نام محل پیداست اینجا کبوترخانه است.تا چشم کار میکند لانه های پرندگان در دل کوه ساخته شده است.اینجا کبوتر حیوان متبرکی است.

کاپاتوکیا یک منطقه آتشفشانی بوده است.تاکهای انگور در زمینهای آتشفشانی خوب عمل میایند به همین دلیل در اینجا کارخانه های شراب سازی معتبری ایجاد میشود که قرنها به تولید شراب میپردازند. از قرن ۴ تا قرن ۷ میلادی در اینجا کبوترها نگهداری میشده است.مدفوع آنها جمع شده و تبدیل به کود میشده و سپس از آن کود برای باروری تاکهای انگور استفاده میشده است.و بله ! دلیل مزه بینظیر شرابهایشان نیز همین کود کبوترهاست.اما اینکه چرا کبوتر سمبل تقدس برای آنهاست خود دلیل دیگری نیز دارد.

داستانی از زمان کودکی حضرت مسیح در اینجا رایج است که میگویند:روزی مسیح به سمت دریاچه urena میاید تا خودش را در آب آن شستشو دهد.ناگهان کفتری پروازکنان میاید و بر سر او مینشیند.در همین حال صدایی از آسمان و زمین بلند میشود که ای عیسی تو پسر من هستی. از آن به بعد کبوتر نشانه تقدس و نجابت برای مسیحیان میشود.حتی در اینجا مسلمانان نیز کبوتر را مقدس میدانند.زیرا همان طور که میدانید حضرت محمد(ص)هنگام هجرت از مدینه درون غاری مخفی میشود که سر در غار کبوتری لانه کرده و تخم میگذارد تا دشمنان به خیال اینکه کسی درون غار نیست او را نیابند.

بعدها مسیحیان از کبوتر به عنوان قاصد و پستچی نیز استفاده میکنند و این پرنده جای خود را در فرهنگ کهن مردم باز میکند.

بعد از نهار به دیدن مراکز صنایع دستی میرویم.کوزه گری در اینجا شایع است این کدو حلواییهای هالوین در واقع کوزه های گلین هستند.اون مجسمه های سفید رنگ سنگی هم نماد کاپادوکیاست.ساخت انواع وسایل از سنگ های سخت و خارا نیز از جمله دیگر هنر مردم این سرزمین است.

 

از مغازه میزنم بیرون و دستهامو تو جیب میکنم و راه میفتم پیاده روی...هوا سوز سردی داره و پالتو هم جوابگو نیست.اینجا یه جورایی انگار فضایی سورال است.آسمون رنگ غریبی داره و باد آروم میوزه.صدای خش خش آروم علفهای خشک بر تن دشتها موسیقی زمینه ایجاد کرده...توی این فضای غیر واقعی اگر تو هم مثل من چشمت به این اتوبوس آبی رنگ خالی و متروک بیفته چه حسی پیدا میکنی؟