از صبح تا شب با برف
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٢  کلمات کلیدی: دل نوشته

۱۲/۱۰/۸۶ - لواسان

این بید مجنون خانه ماست...که لخت و عور ایستاده و تن عریانش را با حریر برف پوشانده است... مجنون سرگشته باد٬این بار ٬تن به ایستایی برف داده و خاموش بر تن  لیلی سپید پویش٬خود را به دست تصلیب سپرده است...این بار عاشق در تن معشوق مرده است.

سرک میکشم...از پستوی خانه قلب...به هوای دیدن همسایه دل...پنجره تار است...برف راه دیدگان را بسته ...دست به شیشه دل میکشم...دلم هری میریزد...پرده های خانه اش افتاده ...خواب است هنوز؟ شاید!....کفشهایش کو؟؟؟...جای پایی بر تن پله ها زخم زده است....تا برف جای پا را ندزدیده باید پی همسایه دل بشتابم...آهای همسایه...کمی آهسته تر ...کف کفشهایم ساییده است! 

و درخت قسم به ایستادگی خورد...و مرد!

 

تا بینهایت دل باید رفت...هی تو ای راه ناکجا آباد...من گم شده ام...تقصیر از من نبود... تقصیر آن سفیدی بی انتهاست که دل و دین را به یک اشاره برد...هی تو ای جاده نامعلوم...تقصیر از من نبود...تقصیر آن دل لاکردار بود که شبی خوابیدم و صبحدمش  بی او بیدار شدم... و دل رفته بود...به خدا تقصیر من نبود...بی دل ماندم و نفس در سینه ام مرد...راه را گرفتم به دنبالش... اما دریغ که راه هم به دنبالش رفته بود...تقصیر من نبود...تقصیر آن جاده بی صفت بود که او را از من گرفت و خیلی ساده بگویمت...پس نداد که نداد...و من رفتم...رفتم تا ناکجا آباد بیدلی... ودل را یافتم... اما دیر شده بود... دیگر دل مال من نبود...دل را ربوده بود او!... گفتم:جان تو و جان دل من...بعد از خدا سپردمش به دستت!...یا علی ٬ مارفتیم.

باد که وزید...تاب تکان خورد...و جای خالی تنش روی تاب ٬تاب خورد!

شب بود...شبی رنگارنگ ٬که دلم هوایت کرد...آمدم سر راهت...آمدی به سویم...آغوش گشودم...آمدی در آغوشم...در برگرفتمت...از تن من رد شدی!...مبهوت ماندم میان راه...سر که برگرداندم...در آغوش دیگری بودی... خود را تکاندم...دست در جیب فرو کردم...و سوت زنان دور شدم...خدا کند کسی ندیده باشد!

 

 

دانه ای فرو افتاد...دانه دیگری روی آن...و دانه های دیگر بر آنها...آهای اینجا چه خبر است؟...کی به کیست؟...اینجا یک دل و هزار دلبر است!...من عشق خودم را میخواهم...هی دست از سر او بردار...او ناموس من است!

 

 

سلام در انتهای پایان این شب زیبا...و این داستان امروز حیاط خانه ما بود از صبحدم تا شامگاه...گزارش تصوری همراه با شرح!...و در آخر بازی کودک درون من و  کودک درون محمد امین بود و این کودک برفی ٬زایش خیال و دستهای ما...با موهایی افشون  از جنس کاهو٬دماغی سربالا و سرخ از سرما از جنس هویج و لبی به طراوت و شیرینی  فلفل دلمه ای!