موزه سنگهای قبر....باغ مخفی
ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٦  کلمات کلیدی: سفر به قونیه ، جهانگردی ، مولانا

۲۰/۹/۸۶ - قونیه - حیاط مقبره مولانا

وارد حیاط مقبره مولانا میشویم.اینجا حرم و سرای ابدی مردی است که قرنها شوریدگی از خود به جای گذاشت.من و مریم مبهوت ایستاده ایم.دل میکشد ما را به سویی و روح میکشد به سویی دیگر.دل درون سینه هایمان تاب ندارد.دل پیش میکشد و پا پس میزند .در دو دلی رفتن و نرفتنیم.باورتان نمیشود اینجا قلب از دورن سینه میخواهد بیرون بیاید.دل شوره داریم و هول و ولا.من و مریم خود به خود به سوی حیاط میرویم.طبق توافقی نگفته با مریم تصمیم میگیریم ابتدا دوری در حیاط بزنیم و همه جا را سیاحت کنیم و وقتی دل آماده شد به سوی حضرتش پر بکشیم.

پشت مقبره درون حیاط هیچ کس نیست.از آن همه همهمه و هیاهوی اطراف حرم خبری نیست.سکوت پاییزی همه جا را گرفته و گردی از خیال بر محوطه سایه انداخته است وانگار اینجا را برای من و مریم خالی کرده اند.باورمان میشود که هیچ کس نیست.ما خود را فاتحان این سرزمین رویایی میدانیم.

 

 

اینجا موزه ای از سنگهای قبر قدیمی است.سنگهایی مستطیل شکل و سفید که دست نوشته هایی کنده کاری بر روی آنها دیده میشود.گاه کلامی از خداوند است و گاه شعری از مولانا و گاه مزین به اسامی اعظم...بعضی ها نیز کلمات ترکی هستند که نه من و نه مریم از آنها سر در نمیاوریم.سنگها را روی پایه های فلزی محکم قرار داده و در معرض دید گذاشته اند.

اینجا قبرستانش هم حال و هوای دیگری دارد.قبرها سنگین و باوقارند.هر از گاهی قبری با گلهای بنفشه مزین شده است.سنگهای قبر عمودی هستند و زیر پایت چمن پاییزی خیس از شبنم صبحگاهی قرار گرفته است.

 

 

قبرستان واقعا پاکیزه و زیباست. روی قبرها گودالهای لوزی شکلی قرار دارد که برای کاشت گل از آن استفاده میشود.این قبرها همگی قدیمیند اما یک قبر توجه مرا به خود جلب میکند.قبری که لوزی روی آن از باران دیشب انباشته است.روی آب برگهای پاییزی شناورند.اما آنچه که این قبر را از دیگر قبور متمایز میکند شاخه گل سرخی است که روی آن قرار گرفته است.گلی سرخ رنگ که خشکیده است و کناره های گلبرگش سوخته اند.روی این قبر قدیمی این گل چه میکند؟... افسانه های زیبایی در ذهنم شکل میگیرند.داستان عاشق دلخسته پیری که هنوز هر هفته به سر مزار محبوبش میاید...داستان مادری بر سر قبر کودک از دست رفته اش...داستان مرگ دوستی تنها....مریم میگوید از قبور عکس نگیریم اما مگر میشود از این فضای رویا گونه دست خالی برگشت؟

 

در انتهای حیاط چشممان به در نیمه بازی میفتد.وسوسه میشویم در را باز کرده و به آنسو رویم. انگار چیزی راز گونه در هوا نفس میزند.رازی که ما را به خود میخواند و من و مریم در این راز سریز میشویم.این در ما را به یاد باغ مخفی میندازد که در کودکی میدیدیم.همان باغی که وقتی واردش میشدیم به یک فضای خیالی میرفتیم.مریم در را میگشاید و ما پا به درون سرزمین رازها میگذاریم.

اینجا نیز هیچ کس نیست.تنهاهیاهوی دسته کلاغها ما را به خود میاورد. آسمان ٬نیمه ابری و به رنگ غروبی وهم آلود است.دور تا دور ما تنها سکوت بال میزند و یک سقا خانه قدیمی و کوچک(سمت چپ عکس قرار دارد) به چشم میخورد با کاسه نقره ای و شیر آبی که نمیدانیم این وسط چه میکند...هرچه هست در رمز و رازی عجیب نهفته است و شاید ذهن ماست که شیطنت بار به دنبال راز میگردد...