زینت زندگی...
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

در خونش که باز شد نمیدونم چرا دلم ریخت.تو هجوم آغوشش که فرو رفتم احساس کردم به یک درخت پیر تکیه زدم که با هر باد فرو میریزه.اما هنوز زیبایی و اصالتشو حفظ کرده.نمیخوام به فرو ریختن فکر کنم برای من او همیشه سمبل بودنه..جادوانه ماندنه.اصلا شاهزاده قصه هاست.دستهاش هنوز بوی اقتدارمیده برای من او یک زنه همون زنی که در آرزوهام مصداق عینی داره و من در حسزت او بودنم...برای من او آخرین بازمانده است بازمانده طایفه ای قدیمی با ابروهای به هم پیوسته و گونه های برجسته که هر دو مشخصه به من هم رسیده و این تنها افتخار منه که فریاد بزنم از نسل برادر او هستم و از نسل او و از نسل آن سید ترک که در راسته سرچشمه دخترکان به امید دیدار پسرهایش صف میکشیدند و شرمی گونه هایشان با لطافت لبخندشان را زیر چارقد مخفی میکردند و میگفتند:آ سد مرتضا اومد.آ سد میر حسن اومد. آسد هاشم اومد...و هنوز که هنوزه در بازار بزرگ مغازه آهن فروشی میرحسن وجود داره اما....نوه به جای پدر بزرگ نشسته که حتی پدر هم به خاندانش پیوسته است...

وقتی به صورت چروکیده اش مینگرم نگاه پسرکانی که به دنبال دخترکی سیه چشم و ابرو به هم پیوسته با دو گونه برجسته تا مدرسه ایران کشیده میشد هنوز بال بال میزند.و من در حسرت روزهای رفته دستهایش را در دست میگیرم و با عمق وجود عطر وجودش را به کام میگیرم که شاید هر دیدار آخرین دیدار این غزال رمیده باشد و من بیتابانه تمامی لحظات با او بودن را در خاطرم ثبت مبکنم و به چشمهایی مینگرم که بازتاب نگاه پدربزرگ است.و با تمامی وجود فریاد میزنم:خدایا وجودش برکتی است برای خاندان ما...نعمتت را از ما مگیر.الهی آمین!