گم شده در برهوت....به خاطر شاهد!
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کویر مصر

پنجشنبه.۱۷/۸/۸۶-دریاچه نمک

از روستای مصر خارج شدیم پیش به سوی هدفی جدید.دیدار از دریاچه نمک.از اونجاییکه مقصد ما به سمت یزد بود و دریاچه در مسیر دیگری قرار داشت باید ابتدا به سمت خور و بیابانک میرفتیم سپس تغییر جهت داده و به سمت دریاچه رفته و سپس دوباره برگشته و به خور رسیده و راه را به سمت نایین و یزد ادامه میدادیم.

تصوری که از دریاچه داشتیم چیز دیگری بود.ما قبلا دریاچه نمک حوض سلطان را از نزدیک دیده بودیم که باتلاقی از آب و گل و نمک بود اما اینجا برهوتی خشک و پوشیده از لایه های خوابیده بر هم نمک بود.تا چشم کار میکرد افقی بی انتها وجود داشت و خورشید که سرظهر بی رحمانه بر رویت بوسه میزد!

همان طور که مشاهده میشود ۵ ضلعی هایی بر روی شوره زار تشکیل میشود که این اشکال هندسی تماما لایه های نمک هستند.وقتی پا بر روی آنها میگذاری صدای خش خش شکستن شنیده میشود.دراز کشیدن بر روی این سطوح نمکین انرژی فوق العاده ای به تنت وارد میکند. در یکی از سفرهای گذشته و دیدار از کویر مرنجاب هنگام غروب این تجربه را انجام دادیم.دراز کشیدن بر روی نمکهای کویری و در سکوت به بی انتهای آسمان نگریستن و در درون خود به مکاشفه نشستن حال عجیبی دارد.

به خور برگشتیم و طبق تابلو و جهت نشان داده شده به سوی یزد راه افتادیم.اما به ناکجا آباد رسیدیم.تابلو جهت اشتباه را نشان داده بود.خورشید رو به افول بود و ما در برهوت خداوند گم شده بودیم.جی پی اس نشان میداد ما در جهت اشتباهی قرار گرفته ایم.نقشه باز بود اما متاسفانه راه به راه به دو راهی های خاکی میرسیدیم که از یمن راه سازی ایران هیچ تابلویی بر سر راه این دو راهی ها نبود و ما ویلان و سیلان از این تپه به آن کوه میرفتیم.متاسفانه بنزین ماشین بهرنگ در حال تمام شدن بود و انگاری اوضاع داشت جدی میشد که از دور چشممان به یک آبادی کوچک خورد.

اینجا کجاست خدا میداند!هیچ کس نبود.در تمام خانه ها قفلی زده شده بود و یا خانه انقدر رها مانده بود که به متروکه ای میمانست.وجود ۳ بز ما را امیدوار کرد که شاید بنی بشری پیدا شود و به ما بگوید ما کجای این زمین خاکی قرار داریم.

 

در لابلای نخلستان سرسبز ده ٬ صدای مهربان پیرمردی به گوش خورد.از او راه و چاه پرسیدیم گفت اینجا ده آب گرم است که قبلا ۱۵۰ نفر ساکن داشت اما همه به شهر مهاجرت کرده و اکنون تنها ۶ نفر ساکن این دهند!آدرس را پرسیدیم توضیحی داد اما ما متوجه نشدیم.

کمی جلوتر عین داستانها ی غریب کتابها٬ناگهان یک ماشین دوو و یک زن جوان تنها دیده شد.کاپوت ماشین بالا بود و زن جوان به دنبال کمک به سراغ ما آمد.جای تعجب بود که این زن جوان و تنها اینجا چه میکرد.پسرها به ماشینش رسیدند و او هم در عوض راه را با مهربانی به ما نشان داد.فهمیدیم در بیراه راه هستیم باید مسیر را عوض کرده و برای رسیدن به یزد از راه عروسان و مهرجان رفته و سپس بعد از گذشتن از رباط پشت بادام به خرانق رسیده و آنگاه به یزد رویم.