در به در ستاره ها
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کویر مصر

ازشتر سواری که برگشتیم نوبت نهار رسیده بود.در اینجا امکانات آشپزی برای شما به شکل زیاد ممکن نیست اما هستند اهالی ده که غذا برای توریستها فراهم میکنند.بطور مثال همسر علی اقای ساربان برای ما آبگوشت محلی با ماست گوسفندی و نان محلی تهیه کرد.بعد از نهار متوجه شدیم که متاسفانه گروهی ۲۰ نفره که از قبل خانه محمود را رزرو کرده بودند به اینجا رسیده اند به خاطر همین مجبور به اسباب کشی به خانه دیگری از اهالی روستا شدیم.اینجا هم با استقبال خیلی گرم خانواده جعفر اقا روبرو شدیم. سمت چپ مینا و مریم دختر چادری٬ دختران جعفر آقا بودند.بچه هایی شیطان و شیرین.

بعد از استراحت تصمیم گرفتیم با ماشین تا یک جایی در دل کویر پیش برویم و غروب خورشید را در آن به نظاره بنشینیم.برای این کار بارهایمان را خالی کرده و هر هشت نفر با ماشین رونیز به سوی رملها راه افتادیم چون تنها ماشینهای شاسی بلند امکان حرکت در رملهای سرگردان را دارند با این شرط که باد لاستیکها را نیز کاملا کم کنید.جایی از کویر که هیچ کس نبود و کوچکترین نوری هم وجود نداشت بساطمان را پهن کرده و آتش روشن کردیم.

آسمان پوشیده از هزاران ستاره است.تنها باری که توانستم کهکشان راه شیری را به وضوح و روشنی بالای سر خود مشاهده کنم.دیدن آسمان کویر در شب تجربه جالب و تکرار ناپذیری است.دب اکبر دب اصغر٬خوشه پروین٬کهکشان شیری و صدها شهاب که هر لحظه از بالای سر شما میگذرند خود به خود انسان را به یک حالت کوچکی در برابر عظمت پروردگار میندازد.اینجا نماز خواندن حال خاصی داره .میتونی با رملهای خنک بیابان وضو بگیری و بعد روی آنها سجده کنی و از ته دل خالق اینهمه زیبایی رو ستایش کنی.اینجا به هر طرف که روکنی انگار خدا جلوی تو ایستاده است.چه کسی میتونه به این آسمون پر ستاره نگاه کنه و بگه خدا نیست؟

اینجا آسمان شکل محدبی دارد.تو به هر طرف که نگاه میکنی آسمان انقدر به تو نزدیک است که فکر میکنی اگر دست دراز کنی شاید ستاره ای را در دست بگیری.افق وجود ندارد و تو در پهنه بیکران این آسمان جاری هستی و خدا همین نزدیکی است.

 

اینها گروهی از کودکان روستا هستند.بچه هایی که تو در لابلای پچ پچ آنها و خنده یواشکیشان میتوانی صدای بال زدن شاپرک را بشنوی.در کنار آنها مینشینم و به حرف میاورمشان.سادگی کودکانه شان مرا به ذوق میاورد.نامهایشان را میپرسم یکی از آنها نامش سمیرا است (همان که بلوز صورتی پوشیده است)و چه ذوقی میکند که هم اسم من است اما شوق من هم کمتر از او نیست.بعضی ها پر سروزبان و بعضی دیگر خاموشند و سر به زیر.میخواهم از آنها که برایم شعری بخوانند.مینا دختر سرزنده و نمکی جمع(همان که بلوز سبزی بر تن دارد) اولین کسی است که داوطلب میشود و شعر انار کتابهای مدرسه را میخواند.وقتی با او هم سرا میشوم میخندد و جای خالی دندان افتاده اش نمایان میشود.حالا بقیه هم میخواهند شعر بخوانند تا توجه مرا به خود جلب کنند.وه که چقدر صمیمیند.

مینشینم کنارشان و برای این کودکان کویر قصه شاهزاده کوچولو را تعریف میکنم.داستان همان پسرکی که در سیاره دیگری زندگی میکرد و روزی گل سرخش را گذاشت و به زمین آمد اما فهمید که دلش را پیش گل سرخش جا گذاشته است......

بچه ها کتابی برای خواندن ندارند.عروسکی برای بازی ندارند.نمیدانند سینما چیست و کامپیوتر و آتاری یعنی چه .اما عصر به عصر دور هم جمع میشوند و در حالیکه دستهای هم را گرفته اند میچرخند و میخوانند:آسیاب پاشو٬ پا نمیشم٬جون خاله جون ٬پا نمیشم.....

در میان آنها دخترک کوچکی است که حافظه ندارد.در دنیایی خالی زندگی میکند.کوچک و ضعیف و رنگ پریده است همیشه در چشمهایش هاله اشکی حلقه زده است همان که شلوار چهارخانه به پا دارد از او میپرسم چند سال داری میگوید:۲ سال!!!!

مریم همان دختر سمت چپی که چادر گل دار به سر دارد خواهر میناست و از همه بزرگتر است. به خاط اینکه در این ده تنها دبستان وجود دارد و امکان رفتن به دهات دیگر هم برایشان وجود ندارد مجبور به ترک تحصیل شده است.میخندد و نگاهش مدام در جستجوی چیز جدیدی است.از او میپرسم وقتهای بیکاری چه میکند؟!جواب میدهد قالی میبافد.میخندم و میپرسم برای جهازت؟! و او با تعجب میگوید:جهاز یعنی چی؟....از او میپرسم دوست داری به دانشگاه میرفتی؟! تنها نگاهم میکند و بعد یواشکی میرسد :در دانشگاه دخترها و پسرها با هم هستند؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

می ایستیم و با آنها عکسی به یادگار میگیریم.قول میدهم که عکسهایشان را برایشان با پست بفرستم.با من دوست شده اند از دیشب تا به حال مدام با آنها هستم.صبح کله سحر همه آمده بودند و در حیاط جمع شده یواشکی به اطاق ما نگاه میکردند تا من کی از خواب بیدارمیشوم؟! از اینکه دارم میروم انگار دل کوچکشان گرفته است اما آنها خبر ندارند که دل من از مال آنها نیز بیشتر گرفته است که دلم میخواست میتوانستم تمام آنها را به زیر بغل بزنم و با خودم ببرم دور دور ها....که چقدر دلم برایشان تنگ خواهد شد.تا لحظه آخر که ماشین ما دور میشود دنبال ما میدوند و با دستهای کوچکشان برای ما دست تکان میدهند!

میگویم اگر روزی هوس کردی به تعدادی فرشته کوچک هدیه بدهی و یا حتی با کارت پستالی دلشان را بدست آوری٬برایشان کتاب قصه بفرستی و در واقع دل خودت را شاد کنی٬ میتوانی روی این آدرس حساب کنی:

نایین-جندق-روستای مصر-خانه علی آقای ابراهیمی(ساربان)-برسد به دست کودکان مصر

مینا-مریم-سمیرا-سکینه-مرضیه-عاطفه-فاطمه-زهرا و بقیه آن فرشته های معصوم...