جنگل ابر
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۳  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به شاهرود-دامغان

جمعه صبح-۴/۸/۸۶-

امروز صبح از مهمانسرای جهانگردی شهر شاهرود راه افتادیم تا به منطقه ناشناخته ای به نام جنگل ابر برویم.از گوشه و کنار شنیده بودیم که در شمال شهر شاهرود دهی به نام ده ابر و متقابلا جنگلی نیز به همین نام قرار دارد که در بیشتر فصول سال آسمان آن کاملا مه گرفته و ابری است.شاهدان میگویند که تا چند قدم بیشتر دیده نمیشود و ده کاملا در انبوه مه و ابر فرو رفته است.

همان طور که میدانید شهر شاهرود در استان سمنان واقع شده است که یک استان کاملا کویری است اما نکته جالب این شهر این است که در مرز کویر و جنگل قرار دارد.از سمت شمال به رشته کوههای البرز میرسد و شامل دامنه های سرسبز آن میگردد.اگر به آن سمت حرکت کنید پس از گذشتن از گردنه خوش ییلاق به آزاد شهر میرسید و وارد استان گلستان میشوید.

برای بچه ها باور اینکه از لابلای کویر ٬سبزی مشاهده شود سخت بود اما کم کم درختان سبز و پوشش گیاهی جدیدی دیده شد.هرچه جلوتر میرفتیم درختان بیشتر و آسمان نیز آبی تر میشد.دریغ از تکه ابری تا ما را دلخوش کند که اینجا همان جنگل ابر معروف است.

کم کم دره هایی سبز که نمودی از آب و هوای مرطوب بود زیر پهنای آبی آسمان هویدا شد. دره ها شبیه عکسهای آریزونای آمریکا بود که در این فصل هزار رنگ٬ تابلوی فریبنده ای از رنگهای پاییزی ایجاد کرده اند.

بالاخره چادر زده و زیر اندازها را پهن کردیم.آسمان انقدر صاف بود که اگر کسی در دوردست قلیانی میکشید ما دودش را میدیدیم.به قول بچه ها تا کنون آسمانی به این صافی و بدون حتی لکه ابری ندیده بودیم که اینجا در قلب جنگل ابر مشاهده کردیم!در تدارک تهیه نهار شدیم.ساندویچ جوجه بر روی آتش درست کردیم و با سس تاتار!!! زدیم به رگ.

در این جایی که ما مستقر شده بودیم انواع و اقسام گیاهان ناب دیده میشد. همان طور که در عکس مشاهده میکنید این گونه عجیب گیاهی نوعی میوه قرمز رنگ بود که ما تا کنون نظیر آنرا ندیده بودیم.البته جرات نکردیم آنرا بچشیم.

همه جا درختان بلوط سر به فلک کشیده بودند.بچه ها جبغ و داد کنان و سرخوشانه از روی زمین صدها بلوط جمع کردند.به سرو روی هم آنها را میکوبیدند و در عین حال شخصیتهای زمان کودکیمان یعنی بنر و عمو جغد شاخدار را صدا میکردند.لابلای درختان بلوط سنجابها از سروکول هم بالا میرفتند.

 

سعید فضای بکری را کشف کرد که مفروش از برگهای پاییزی بود زمینی پهن که وقتی در سکوت گام برمیداشتیم صدای خش خشی ما را همراهی میکرد.اینجا جایی بود که برای سوژه عکاسی کولاک میکرد.ده ها عکس گرفتیم و سیر نشدیم.

پاییز بر تن این جنگل به طرز زیبایی نشسته است.اینجا در تصرف ماست.زمینی بکر و پهناور و مفروش با برگهای پاییزی که نور خورشید در حال غروب هزاران موج در حال رقص بر روی برگها ایجاد کرده است.از لابلای درختان عریان رمقهای واپسین آفتاب رد میشوند و انعکاسی در غبار جنگل ایجاد میکنند.صدای پرنده ای شب خوان فضا را میشکافد و بوی نم باران شب قبل آرام آرام بر پوستت بوسه میزند.خاک زیر پایت خیس و نرم است.غفلت کنی تو را به زمین میزند.

 

خورشید خمیازه ای میکشد و به سوی خانه اش سرازیر میشود.باز ماییم و جماعت خسته مسافران در راه خانه.جاده پیچ در پیچ را طی کرده و با جنگل بدون ابر! خداحافظی میکنیم.