اسپیدان
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان شمالی

93/5/14 - روستای اسپیدان

نامش که در دهان میاید انگار شکر در دهانم آب میشود.اصلا خودت بگو جایی رو به کوه "خزانه" و در حاشیه دیوارهای 800 ساله "قلعه سنگی" میتواند بی اندیشه رهایت سازد؟ آن هم با آن نام سپید اساطیری که نمیدانی دارد تو را سوار بر خیال اسپهای سپید خراسانی میکند یا د_ماغت را از اسپنددانه مادربزرگ پر میسازد.هرچه که هست جادویی پشت نام اسپیدان نهفته که در این وانفسای نزدیک غروب وسوسه ات میکند برانی و در دل جاده های خالی از مسافر هی شعر تر بخوانی و هی با نام اسپیدان بازی بازی کنی...

راهی روستای اسپیدان هستیم در 45 کیلومتری جنوب شرقی بجنورد.هوا نزدیک به غروب است و ما از برنامه دور افتاده ایم شاید باید کمی کمتر در ارگ بلقیس وقت گذرانی میکردیم.راهی که پیش رو داریم کوهستانی و پرپیچ و تاب است و هیچ بنی بشری سر راه ما نیست که احیانا بپرسیم راه را درست رفته ایم یا نه.غرق ترانه های "چارتار" شده ایم که با خود زمزمه میکنیم و هریک در خود حال خوشی داریم.شیشه ماشین را پایین داده ایم تا باد خراسانی با موهایمان بازی کند و ما را به خیال اسپیدان اساطیری بکشاند.

در این کش مکش است که بدن لهیده و خونین او را میبینم.دنده عقب میگیریم و پیاده میشویم.ماری سمی است شاید افعی شاید جعفری نمیدانم چرا این طور سر و صورتش خونی شده است.مار دارد جان میکند و من دلم نمیخواهد این طور او را رها کنم تا در تنهایی شاید زیر لاستیکی له شود. سعی میکنم چوبی پیدا کنم تا حداقل بدن نیمه جانش را به کناری بکشم.بچه ها معتقدند کار خطرناکی است چون مار ممکن است حرکتی غیرقابل پیش بینی کند.دلم گرفته است و هوایم ابری شده است.محمد امین مثل همیشه منطقی میگوید به طبیعت کاری نداشته باشم.این مار سرنوشتش مرگ است.مرگی خونین در غروبی غمگین... 

راه را ادامه میدهیم اما از آبادی و آبادانی خبری نیست.نکند داریم به ناکجاآباد میرویم؟ در این فکری شدنهاست که لابلای تخته سنگهای بر جاده و از بیخ سوراخی از کوه تن سبز روستا لابلای دره ای سبزتر خودش را نشان میدهد.روستایی پله کانی که آن را ماسوله خراسان مینامند اما برخلاف ماسوله گیلان بکرتر و مخفی تر است انگار به فوتی غیب میشود وقتی یک پیچ را رد میکنیم و سر پیچ دیگر دوباره دیده میشود.

ارتفاعی که گرفته ایم را کم کم پایین میاییم.روستا افسونش گشوده میشود و چشم ما کم کم به زیبایی آن بانوی آرمیده در کوهستان روشن میگردد.اینجا سرزمین 800 ساله اسپیدان است.روستایی دور بسیار دور و مخفی اما آباد و باشکوه .روستایی که در سال 85 عنوان زیباترین روستای ایران زمین را به خود اختصاص داد و حالا هرچه پایین تر میرویم پی به راز سربه مهر اسپیدان بیشتر میبریم.

راه که دیگر مسطح میشود بخشی ازآن جاده خاکی است و باریک بسیار باریک برای ماشین ما و دست به فرمانی خوب میخواهد جاده ای نه چندان سالم را تمیز رد کردن و از لابلای درختان صندل و جویبارهای زنده که گوسفندانش در حال سیراب شدن هستند گذشتن.

به کنار مسجد روستا که میرسیم مردم خوش مشرب و سرزنده روستا سلاممان میدهند و چاق سلامتی.به پیشنهاد آنها ماشین را همانجا پارک میکنیم و پای پیاده راه میفتیم یک  دور کوچک روستا را گشتن و دیدن.

خانه های روستا عموما سنگی و آجری است و خوشبختانه ترکیب غریب و ناآشنایی در معماری آنها به کار نرفته است.کوچه ها بسیار باریکند با شیبی تند که نفس ما را بند میاورند.در این وقت دم غروب روستا بسیار زنده و سرپاست.معمولا بیشتر روستاهای دورافتاده خیلی ساکتند و بی صدا اما این یکی طور غریبی است از هر دالان و پستوی آن صدای زندگی میاید.کودکی میخندند زنی لالایی میخواند دخترکی الاغش را هی میکند.پسری دنبال توپ خود کوچه ها را میدود.پیرزنی دعایمان میکند پیرمردی میخندند و سیب تعارفمان میکند .کوچه های اسپیدان از زندگی لبریزند و سرشار و در خانه هایش به روی گردشگران گشوده و دلباز

روستا بسیار تمیز و آراسته است.بیخ هر دیواری تاکی از انگورهای یاقوتی رو به کوچه تاب میخورد.پنجره ها با گلدانهای سبز رو به مسافران سلام میدهند.کوچه ها از غبار و آلودگی پاکند.هیچ زباله ای سرراهمان نیست و همه اینها ترکیب شگفت انگیزی از زندگی این روستا و فرهنگ والای مردمانش نشانمان میدهد.

کودکان بازیگوش دور ما جمعند.میخواهیم عکاسی کنیم کمی نگرانیم که فضای خصوصی مردم را آشفته نسازیم.اجازه میگیریم برای هر عکس و عموما موافقت میشنویم جز از گروهی دختر بچه بازیگوش که ناز میکنند و رو برمیگردانند و البته مادر خوش برخوردشان که تشویقشان میکند به دوربین لبخند بزنند...

خانه های روی شیب کوه سرازیند تا ته دره.خانه هایی با معماری پله کانی که هر پشت بامی حیاط خانه همسایه است و بالعکس.پای شیب کوه قبرستان قدیمی روستا در کنار امامزاده محمد باقر قرار دارد.امامزاده ای که مردمانش آن را قبر آقا مینامند و متبرک و عزیز و برای ما از کرامات آقا میگیویند و مشتاقند ما را به درون امامزاده ببرند.در اما بسته است.یکی از پسرهای روستا به دو میرود که "مادر" را بیاورد تا در را به روی ما بگشاید...

مادر بانویی بسیار سالخورده است.سالخورده پر ترک چون دیوارها، زیبا و باشکوه چون مقرنسهای قدیمی.مادر ناشنواست با اشاره با ما ارتباط میگیرد. خوب او را نمیفهمیم و زبانش را درک نمیکنیم.مادر آغوش میگشاید و ما در آغوشی که بوی نان و پنیر میدهد فرو میرویم.گیسوان حنا بسته مادر از زیر چهارقد گلدارش مرا یاد مادر_مادربزرگم میندازد.همان طور سپید است و همان طور مهربان و همان طور کوچک و ناز...

مادر اشاره میکند نماز بخوانیم.نماز ظهر و عصرمان را خوانده ایم به مادر حالی میکنیم مادر اما جدی سرتکان میدهد و روبه امامزاده میخواهد نماز بخوانیم.پس بی وضو قامت میبندیم.شاید نماز نطلبیده مراد باشد.دلم گواهی میدهد وقتی به سیمای مادرنگاه میکنم!

 

از در آرامگاه بیرون میاییم.مادر خمیده پشت سرما از دسته کلید قدیمیش کلیدی جدا کرده و درمزار را میبندد.دستی به برکت به سویمان دراز میکند و ما را به دعای خیرش بدرقه راه میسازد.

غروب از راه رسیده است و چراغهای خانه ها یکی یکی روشن شده و در دل کوهستان چون تک ستاره های چشمک زن میدرخشند.راه رفته را باید برگشت.

شب خوش


 
خراسان سبز خراسان کهن
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان شمالی

93/5/14 - به سوی شرق خراسان

 در بجنورد هستیم و قرار است 4 شب را در مرکز استان خراسان شمالی بگذرانیم اما دیدار از خود شهر بجنورد برای دو روز دیگر خواهد بود.پس دومین روز از سفر 5 روزه مان را به سوی جاده اسفراین راه میفتیم تا صبحمان را در باغ زیبای بش قارداش  آغاز کنیم.راه زیادی نیست تنها 7 کیلومتر که از شهر بجنورد دور میشویم در آن جاده کوهستانی باغی سبز و پرآب خودش را مینمایاند که در این صبح دلنشین و خنک با صدای شرشر ریزش آب و سایه چنارهای کهن تناور ، مسافر را وسوسه پاگیر شدن میکنند.

بش قارداش باغی چندین هکتاره است که استخری در میانه خود دارد با ماهیهای سرخ رنگی که لابلای لوله های سفالین قدیمی آن در رفت و آمدند و البته ماری خوش خط و خال که ماهیها را دنبال میکند و قیافه اش زیاد دوستانه نیست و راستش را بگویم شبیه مارهای سمی است و البته بچه های بازیگوش دور حوض که حواس من را پرت میکنند مبادا خدای نکرده دست در آن آب سبز مارنشین کنند...فکر میکنم مار از جایی آمده و جایش اینجا نبوده و کسی او را ندیده جز ما...

بش قارداش یعنی 5 برادر به زبان ترکی.قصه های این سرزمین چه راست باشند و چه دروغ به دل مینشینند و بش قارداش میگوید روزگاری دور_دور 5 برادر بودند که در شهر بجنورد با حاکم ظالم میجنگیدند و وقتی مجبور به فرار شدند به این کوه رسیدند کوه گشوده شد تا آنها را درون سینه خود جای دهد و از آن پس دیگر کسی ندید و نشنید حرفی و سخنی از 5 برادر تنها از سینه کوه 5 چشمه جوشید و بیرون آمد تا یاد آن بش قارداش را تا ابد در ذهن مردم این سرزمین زنده نگه دارد.حالا آبهای آن 5 چشمه میخروشند و سنگهای کوه را پله به پله پایین میایند و چنارهای کهن هزار ساله را سیراب میکنند.

اما اینجا روزگاری دورتر از دور،در زمان اشکانیان و بعدها ساسانیان معبدی زرتشتی بوده است.دور از ذهن هم نیست وقتی کوه های سنگی و ستبرش را درآمیخته با تن مخملین آب میبینیم و میشنویم که اینجا مامن 4 مغ زرتشتی بوده و این کوه های جایگاه آتش زرتشت.سال 1300 خورشیدی روی سینه یکی از این تخته سنگها ، استاد جزمی نقاش سه رکن دید زرتشت را به یادگار کهن روزگار گذشته با تیشه عشق حک کرده است تا یادمان نرود روزگار کردارها و گفتارها و اندیشه های نیک را...

حالا بیشتر بش قارداش را به خاطر بنای دوران ناصری آن میشناسند.مقبره ای مزین به کاشیهای آبی و زرد که خانه ابدی خاندان شادلو است و البته مهمترین آنها مقبره سردار مفخم که روزگاری حاکم بجنورد بوده است.این مقبره قدیمی با گنبدی نیلی و مناره هایی سر به آسمان ساییده سالهاست که بالای پله های سنگی مشرف به حوض بش قارداش و ساییده بر شاخه های بلند چناران یکی از بناهای باشکوه یادگار دوران قاجاریه این خطه به شمار میاید.

پله ها را بالا گرفته و به در بسته بنا میرسیم.دور میزنیم بلکه روزنی پیدا کنیم تا به درون راه یابیم اما درهای چوبی و قدیمی بنا که به نقوش اسلیمی و زیبا آراسته هستند همه رو به مسافر بسته اند.از کسی سوال میکنیم که چگونه میشود پا به درون گذاشت.هم وطن بجنوردی است و میگوید از کودکیش تا به امروز درها را بسته دیده و گویی این مقبره خانوادگی تنها بر روی خاندان شادلو گشوده میشود.

چه حیف از زیباییهای آن زیاد شنیده بودم...

به 26 کیلومتری شمال روستای اسفراین رسیده ایم و هوای _هوای خنک روستاهای خراسان به سرم میزند.راه را میانبر میزنیم تا به سروقت "رویین" برسیم. در این سفر 5 روزه سعی کردیم به بیشتر روستاهای معروف استان سری بزنیم.روستاهایی که مناطق نمونه گردشگری شده اند و بی اغراق جزو تمیزترین و زیباترین روستاهایی هستند که تا امروز در گوشه و کنار ایران زمین دیده ایم.

مردمان این روستاها نیز مردمانی بافرهنگ و با مرامند.مردمی که در کنار آنها حس خوب مهمان نوازی ایرانی را ده ها باره از نو تجربه کردیم.پا به هر روستا که میگذاشتیم با مردمی سرخوش،آرام و زحمت کش روبرو بودیم.مردمی که در خانه هایشان را به روی ما میگشودند و با مهربانی دستی از سر بخشش با پیاله ای چای و لقمه ای نان به سویمان دراز میکردند...

و رویین یکی از این روستاها بود.روستایی بسیار خوش آب و هوا و ییلاقی که در این تابستان تن سوز هوایش نوازشمان میکرد.با خانه هایی به رنگ گل اخرا و پنجره هایی آسمانی که در سایه صدها درخت میوه خوش غنوده بودند و خود روستا که در سینه کش کوه های آلاداغی و پای دره های مصفا جریان زندگی بود انگار...

روستا پله کانی است با کوچه های باریک و تودرتو که در این صبح عید فطر در خانه هایش به روی غریب و آشنا گشوده است.صدای گنجشکهای سرخوش در گوشمان میپیچد و و البت زردی گلهای آفتابگردان که از بیخ دیوارهای کاهگلی رو به کوچه ها طلوع کرده اند و مفتونمان میسازند.مهمان یکی از خانه هایی میشویم که  در آن رو به کوچه گشوده است و بوی خاک آب خورده میدهد.پا به حیاط که میگذاریم مست بوی شکوفه های سیب میشویم.بانوی صاحبخانه میخندد و دست میگشاید و در مشت هریک از ما ریحان و نعنای تازه میریزد.در دوستی گشوده میشود...

این روستا یکی از معدود روستاهای استان خراسان است که هنوز زنانش به بافتن چادرشبهای سنتی مشغولند.پارچه هایی رنگارنگ از پشم و پنبه که با راه هایی عمودی و افقی هندسه رنگارنگی از هنر خراسان شمالی را بیخ دیوارهای کارگاه های کوچک خانگی نشان میدهند.یاد مادربزرگهایمان به خیر که هریک چادرشبی داشتند برای پیچیدن رخت خوابهای سرجهاز عروسیشان...

روزگار سلجوقی است و شاهراه خراسان کهن و شهری بلقیس نام که آمد و شدی دارد پرهیاهو و برج و بارویی دارد ستبر و اساطیری.شهری از این سو به آن سوی دشت که اسفراین کهن مینامندش.سه لایه است و تودرتو.کهن دژ عظیم در درونی ترین هسته شهر قرار گرفته است با 29 برج و دروازه نیشابور رو به شمال شرقی که البته خندقهایی عظیم پای نامرد را به شهر عیاران جوانمرد راه نمیدهد.

شارستانش تا دوردست ادامه دارد با خانه هایی از خشت و گل که منزلگه کشاورزان بیاضه است و باغهایی آباد و زمینهایی حاصلخیز که با لوله های سفالین در آب غوطه ور میشدند و درختانش بار میدادند.ده ها چاه آب،ده ها کارگاه سفالگری،قبرستان قدیمی،مسجد و منبر و حمام...

جاده ابریشم از اینجا میگذرد.جایی که از اقصی نقاط دنیای کهن اسب سوارانی را از شرق به غرب عبور میدهد و نقطه اتصالش با خراسان کهن در این بزرگترین میراث خشتی ایران زمین گره خورده است.

اینجا شهر قدیمی بلقیس است در نزدیکی اسفراین که تا قبل از حمله ویرانگر افغانها شهری تپنده بود در کنار جاده ابریشم و برج و بارویی داشت شکست ناپذیر. افغانها که پا به سرزمینش گشودند دروازه هایش شکسته شد باروهایش فرو ریخت مردمانش تارو مار شدند و باغهایش در بی آبی قدم منحوس غریبه ها خشکید.بلقیس این بانوی کاهگلی و سالخورده دیگر سکنه ای را به خود ندید.تو گویی گرد مرگ پاشیدند بر روی بانوی زیبای شاهراه خراسان که زرد شد و پژمرد...

در بیاضه شهر بلقیس بنایی آجری زیر سایه تک درخت پیر با گنبدی خاکی و درست حاشیه یک چشمه کم جان هنوز نفس میزند شاید به برکت نفس شیخ آذری است که شعرش شعر جان بود و نفس عرفان خراسانی که در دربار تیمور غزل سرود و پس از سفر به هند و همنشینی با احمد شاه بهمنی مانند دیگر عرفای روزگار چشم بر عالم مادی بست و چشم بر عالم معنا گشود...

شیخ قرنهاست که زیر سایه این تک درخت پیر عاشقی میکند.باور کن!

--------------------------------------------------------------------------------

*راستی اگر خواستید یک نهار خوشمزه هم بخورید پیشنهاد ما رستوران معین درباریان اسفراین است


 
اسپاخو، جایگاه خدا
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به خراسان شمالی

93/5/13 - روستای اسپاخو

از قره بیل گذشته ایم و در 65 کیلومتری غرب آشخانه ایم که تابلویی سر راه جاده ای فرعی را در سمت چپ ما نشان میدهد.جاده ای که قرار است به روستای اسپاخو برسد.

عجب ابر سیاهی دارد ما را تعقیب میکند.انگار لحظه به لحظه در حال بلعیدن جاده ای است که انتهایی ناپیدا دارد.ما از قره بیل راهی روستای اسپاخو شده ایم تا معبدی را ببینیم که مدعی است کهن ترین سازه باستانی پابرجای خراسان شمالی است.حدود نیم ساعت که جلو میرویم هیچ کسی و هیچ چیزی با ما همراه نیست.نمیدانیم راه را درست رفته ایم یا قرار است از ناکجاآبادی در آن سوی کوه های خراسان سردربیاوریم. از دور اما تپه های پوشیده از کاج و سرو در میانه کوه هایی خشک نوید از آب و آبادانی میدهد و دلخوش به همین تپه بلندیم که در بالای آن از دورهای دور بنایی سنگی را میبینیم که روبه آسمان ابری در بلندای روستا خوش نشین شده است.

آهای کسی نیست ما را به تاریخ راه دهد به افسون روستایی هزار ساله؟؟؟

پیرمردی از در دکانش بیرون میاید. و انگار زندگی به ما لبخند میزند.پیرمرد خوش آمد میگوید و دعوتمان میکند به چای و نان و پنیر.دلمان لک میزند برای لمیدن و گپ  زدن با صدای کرمانج پیرمرد اما وقت تنگ است و آفتاب رو به افول...

تپه را بالا میگیریم و بالاتر میرویم.هیچ کس کوچه ها را نمیپیماید جز رد چادر زنی مرموز که انگار هی گم میشود و هی لابلای خانه های کاهگلی پیدا و ما دنبال رد چادر او را گرفته ایم و بالا و بالاتر میرویم.

صدای هوهوی باد در زنگوله گردن گوسفندان میپیچد.چوپانی هی هی میزند و سگ گله ای زیر نگاهی مشکوک ما را میپاید.پر گله که به دامنمان میگیرد معبد هم آشکار میشود در سکوت و سکوت و سکوت...

میگویند اینجا آتشکده ای ساسانی است.کسی میگفت نه اینجا کلیسایی باستانی است و کسی دیگر میگوید معبدی مهری .حالا هرچه که باشد اینجا خانه خدا در روزگاری بوده که خدا در نامهایی دیگر پرستیده میشده .خدای نور،خدای مهر،خدای تثلیث نمیدانم اما میدانم اینجا بالای تپه ای در دوردست ،هزاره ای پیش، خدا پرستیده میشده.خدای یگانه مردمی قدیمی...

روزگاری در گذشته ای دور، لاشه سنگهای بومی و ملات ساروج معبد را  با  سقفی گنبد دار برافراشت اما دست روزگار گنبد را سرنگون ساخت تا دیوارهای معبد، آبی آسمان را قاب بگیرد. حالا ما در این بنای سنگی هزار ساله دور خود میچرخیم و به هفت آسمان نگاهی میندازیم و زمزمه میکنیم:

چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان

کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

باستان‌شناسان اما اینجا را آتشکده ساسانی میدانند باتوچه به مصالح بکار رفته و سقف گنبدی.از سوی دبگر شکل دایره‌ای محراب، آتشدان و سوراخ‌های درون سقف گنبد که روزن‌های برای خروج دود است، نشان می‌دهد که معبد اسپاخو آتشکده‌ای بوده که زرتشتیان باستان آن‌ را برای نیایش خداوند ساخته‌اند.

میگویند بنا نماد معماری خراسانی عهد ساسانی است.ترکیب گنید و ایوان در پلانی مستطیلی و سقفی پافیلی با ملاتی سنگی و ساروجی.ورودی اصلی بنا در ضلع شرقی به شکل ایوانی بلند با قوس گهواره ای است که گنبدخانه در غرب آن قرار دارد در دیواره های شمالی و جنوب بنا نیز ورودی هایی با طاق کلیدی تعبیه گردیده است که از ویژگی های معماری ساسانی میباشد.

میگویند این دهکده روزگاری محل پرورش اسبان بوده است.بیراه نخواهد بود وقتی به ریشه کلمات اسپاخو نگاه میکنیم.آخو در واژه های کهن پهلوی معنی پرورش و نگهداری میدهد و اسپ یا هسپ همان اسب است در واژه های کهن این مرز و بوم.

اینجا محیط خاصی دارد. هم سکوت دارد هم سکون و فقط نمیدانم چرا باد اینگونه یاغی از این سو به آن سو میتازد.شاید روح اساطیری همان اسپان کهن باشد که در نتاسخ به تن باد فرو رفته است.یالهای اسبان گویی در هر وزش باد به سرو صورت ما سیلی میزنند.شاید کمی که به دقت گوش فرا دهید حتی در میان هوهوی باد صدای شیهه اسبی افسانه ای هم به گوش برسد.

راستی این جاده قرار است به کجا برسد در آن دوردستهای بالا؟

جدی جدی آفتاب دارد ما را تنها میگذارد لابلای تپه ای خاکی رو به روستایی مخفی در دل تبریزیهای بلند.حالا باد دیگر شدت بیشتری گرفته است و قطره های پراکنده باران به سرو روی ما میپاشند.باران تابستانی حکایت عجیبی دارد داغ است و شهوت جوانی دارد. یک حالی که دوستش داری وقتی بر تو میبارد و مستت میکند.حالا این باران بی هنگام از بطن سیاه ابرها در هوهوی وحشی باد دارد با ما بازی غریبی میکند. 

آقا محمد همراهیمان میکند تا درست هنگامه غروب اسپاخو قبرستان قدیمی را نشانمان دهد.این چه حکایتی است که ما هروقت به سروقت گورهای قدیمی میرویم غروب هم از راه میرسد.باید از میان باغهای مردم بگذریم.بی همراهی مرد روستایی راه ناپیدا خواهد بود.نکند میانه این علفهای بلند ماری بخزد و غافلگیرمان کند؟آقا محمد میخندد و میگوید با من باشید مار کاری با شما نخواهد داشت.تا زانو در علفها گیر افتاده ایم و باد هم دست از سر ما برنمیدارد.

کم کم از روستا بیرون میاییم.از دامنه کوه چراغ چشمک زن خانه های کاهگلی نشان از آمدن شب دارند و ما دراین حاشیه کوهستانی زیر تندر و باران داریم به سروقت مردگان میرویم...

اینجا جایی است که گورهای قدیمی زرتشتیان قرار دارد.زمینهای چند ضلعی که حد و مرز آنها با لاشه های سنگ مشخص شده و  مقبره های خانوادگی است.آقا محمد میگوید این قبور هزار ساله است.قبوری که کسی دست به ترکیب آنها نزده.نمیدانم چقدر واقعیت دارد اما خوانده بودم که در دامنه های اسپاخو و زیر پای معبد قدیمی مردگان زرتشتی دفنند.

صدای شر شر آب ما را از دنیای زیرین مردگان به دنیای زبرین زندگان میرساند.جایی که سرچشمه رود زندگی بخش اسپاخو است.رودی که از اینجا میجوشد و بیرون میاید تا در حقابه های روستاییان خود را محرم خانه هایشان سازد.دست به آب که میکشیم غبار از رو میشوییم و حال خوبی در خنکای آن پیدا میکنیم وقتی جرعه ای از آن آب خنک را مینوشیم.

دیگر گوسفندها هم به سروقت آغلهایشان رفته اند.هوا تاریک شده است و ما باید به سرعت خود را به بجنورد برسانیم.شب خوش!


 
نه گلستان در آتش!!!
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱  کلمات کلیدی: سفر به خراسان شمالی

93/5/13 - راهی خراسان شمالی

امروز ،دیروز روزی است که مردم ساعتها و ساعتها در ترافیک جاده های شمال ماندند.یک روز قبل از عید فطر که ما راهی سفری 5 روزه به استان خراسان شدیم و در تمام این 5 روز نه خبری از ترافیک دیدیم و نه شلوغی جاده هایی پیچ در پیچ.تنها ما مسافران جاده های راه خراسان کهن بودیم و جز ما گویی هیچ کس جاده ها را درنمینوردید و در عجب بودیم و ماندیم که چرا هر تعطیلی چند روزه همشهریان مارا میکشاند در جاده های شمال و چه حالی دارد آخر برای سفری 4 روزه، 11 ساعت رفت و 11 ساعت برگشت گیر کردن در ترافیکی نفس گیر و چرا جاده های دیگر سرزمین زیبایمان تنها و محجور میمانند در روزهای خوش تعطیلات.؟..

بگذریم.صبح نه چندان زود 3 تن از دوستانمان آمدند لواسان خانه ما. صبحانه خوردیم و خوش خوشک با یک ماشین راه افتادیم سمت سفر به سوی جاده های خراسان شمالی. قصدمان اقامت در شهر بجنورد بود و گردشی 5 روزه در این مسیر و البته هدف اصلی نوردیدن جاده های خراسان شمالی ....

همسفران:علیرضا،بهاره،پانته آ، محمد امین و خودم سمیرا...

هوا بس ناجوانمردانه گرم است مصداق این روزهای تهران و همه ما را دست گرفته اند که این گرما را چه به خراسان.و ماکه میدانستیم زهی خیال باطل ! که خراسان شمالی برخلاف تصور عام استانی ییلاقی است و البت خوش آب و هوا با باغستانهایی پر نعمت...اما گفته های دیگران کمی دلمان را خالی میکرد و به خاطر همین علیرضای با فکر و همیشه آماده کلی شربت خاکشیر و آبلیموی تازه و البته انواع داروهای گرمازدگی را به همراه آورد.

راهی که در مسیر پیش رو داشتیم از تهران شروع میشد به سمت جاده فیروز کوه ، ساری، گرگان،تونل گلستان، رباط قره بیل،آشخانه و سرانجام بجنورد.راهی تقریبا کوهستانی و برای چشمهای مشتاق ما کاملا جدید و تازه.هوا تابستانی است دیگر چه میشود کرد هم باید گرما را پذیرفت و هم سبزی جاده های شمال را که هرچه به سمت استان گلستان بیشتر پیش میرویم سبزی دشتها جای خود را به گندمزارهای طلایی و مزارع سویا میدهند...

نهار را در ساری و رستوران اکبرجوجه خوردیم.یکی از بزرگترین رستورانهای فرامحلی که دیگر تقریبا با غذای سنتی خود آشنای همه مسافران است و البته شعبه "کلبادی" که در کمربندی شهر ساری قرار دارد و یکی از بزرگترین شعب رستورانهای زنجیره ای "اکبرجوجه" است.بعد از نهار و سر راه  رسیدیم به شهر دلند استان گلستان.شما هم با شنیدن نام دلند یاد رب گوجه فرنگی میفتید؟؟؟

اینجا امامزاده قاسم شهر دلند است.شهری در سرراه ما به تونل گلستان و نزدیکیهای "گالی کش" .تصمیم گرفتیم نیم ساعتی را در اینجا بگذرانیم که هم آبی به سرو صورت زده و استراحتی کنیم و هم نمازمان را بخوانیم.محوطه امامزاده متصل شده است به باغهایی رو به کوه های جنگل گلستان که درختان پربرو بارشان سایه خوبی بر حیاط امامزاده انداخته اند و فضایی خوش و خنک برای مسافران میان راه ساخته اند تا فرشی بیندازند و چایی بنوشند و در هوای لطیف گلستان حال و هوایی صفا دهند..

از در امامزاده که بیرون میاییم دو پسربچه کوچک نشسته کنار در،سرگرم فروش انجیرهای محلی هستند.انجیرهای درشتی که قند در دهان آب میکنند و محصول خانه های روستایی پسرکهایند.از بچه ها میپرسیم که اینجا چه میکنند.مردانه پاسخ میدهند که دارند کار میکنند! انجیرهای حیاطشان را میچینند و برای فروش به اینجا میاورند..انجیر میخریم و با آب خنکی که از همین نزدیکیها میگذرد آنها را میشوییم و لب و دهانمان را شکر شکن میکنیم!

 کم کم هوا خنک و خنک تر میشود بسیار خنک تر از هوای 40 درجه تهران و دم پر دود و غبار این شهر.گندمزاها تا جنگل ادامه میابند و گله های گوسفند از شیب دشتها رو به پایین سرازیرند.چوپانها و سگهای گله کنار جاده "هی" "هی" میزنند و گله ها جست و خیزکنان از کنار ما میگذرند.

گلستان شروع میشود.گلستان همیشه سبز با جنگلهایی که این روزها دارد میسوزد و دل ما را بیشتر میسوزاند که چه دستی و به چه دشمنی و کین آتش در گلستان میفکند.هر برگی که بسوزد برگی از زندگی بشر دود میشود و به هوا میرود.دلم میخواهد به آتش نیندیشم و به یاد آن روز بیفتم و سبزی و خرمی دشتها و دمنها... و ابرهایی که سرخوشانه بالای سر گلستان سایه مینداختند و کوه هایی که رو به نم نم باران وضو میساختند ...آن روز نه آتشی بود و نه کینی....

کنار جاده زنی تنور به پا کرده است.زنی روستایی که با دستهایی زحمت کش از گندمهای همین گندمزارهای گلستان ،آرد به عمل آورده و خمیر زده و نان تفته میکند. نانی که بوی خوش آن انگار تا هفت آسمان گلستان بالا میرود و دل مسافر جاده ها را بی تاب خوردن میکند.

نیم رخ زحمت کش او را بسیار دوست دارم در پس زمینه سبز زندگی ..الهی آتش خانمان سوز گلستان به حرمت نفس مردمانی زحمت کش و زندگی ساز برای گلستان، گلستان گردد...

دور هم جمع شده و زیر نم نم باران که تازه راه افتاده ، سرگرم خوردن نان تازه گلستان میشویم...

کم کم تاریکی درختان سربهم آورده جنگلهای سبز مسیر ، نوید از نزدیکی به تونل گلستان میدهد.این تونل استان گلستان را به استان خراسان شمالی پیوند میدهد و زایران زیادی سر راه مشهد مقدس را از خود عبور میدهد.تونل گلستان در محدوده پارک ملی گلستان قرار دارد و به جرات یکی از زیباترین مسیرهای گردشگری است. جاده ای که در فصلهایی خاص پذیرای حیوانات عبوری جنگل میشود.گوزن و آهو و گراز ...

تونل را رد میکنیم.خراسان شمالی به ما سلام میدهد و ما یاالله گویان پا بر خاکش میگذاریم.این جاده ها دیگر برای ما کاملا تازه است و تاکنون در این مسیر نبوده ایم.میخواهیم به دیدن کاروانسرای "قره بیل" در روستای "قره بیل" برویم. تابلوها راهنمایی درستی نمیکنند و با وجود نقشه روستا را رد میکنیم.سر یک نانوایی می ایستیم و از چند روستایی نشانی میگیریم.میفهمیم چند متری گذشته ایم و باید مسیر را برگردیم.گازش را میگیریم تا به سرعت به قره بیل برسیم.

اینجا را رباط قره بیل مینامند واقع در روستای قره بیل.یکی از روستاهای استان خراسان شمالی که در کنار جاده مشهد با فاصله 110 کیلومتری از غرب بجنورد و 20 کیلومتری شرق تونل گلستان قرار دارد.

روستا قدیمی و سوت و کور است و در این باد نیمه گرم تابستانی خاک بر سرو روی ما بلند میکند.هیچ کس اطراف رباط قدیمی نیست تنها جاده مشهد است که از دور رنگی از عبور و حرکت به تاریخ خفته رباط میبخشد.اینجا روزگاری سر راه جرجان بوده رو به کوه های "خمبی" و در حاشیه شاهراه تاریخی و قدیمی خراسان بزرگ.

و اما خود کاروانسرا که شاید برگردد به قرون 4 و 5 هجری و دوران شکوه شاهراه خراسان.بنایی چهارگوش است و سنگی در دوطبقه و اصطبلی ویران که روزگاری محل بست و رفت چهارپایان مسافران عبوری راه بوده است و حالا از پس مانده های زیر پا شاید آغل گوسفندان روستاییان شده باشد!

در اطراف حیاط حجره های تو در توی مسافران را میبینیم که سنگ ریخته و آوار شده هنوز کاربندیهای زیبای گچی خود را در اصالت تاریخی خود محفوظ ساخته اند.سقفها گنبدی است و نیمه ویران که بر سر طاقچه ها، آسمان را هلالی قاب گرفته اند.دورتادور کاروانسرا را دیوارهای سنگی با برجکهای نگهبانی محافظت کرده .شواهد نشان میدهد که خوشبینانه اگر فکر کنیم گویی کاروانسرا در حال تعمیر است.کیسه های سیمان و گچ رها شده در حیاط ما را امیدوار میکند در این وانفسای حفاظت از میراث!

آهای بچه ها از آسمان بیایید پایین میخواهیم به سراغ اسپاخوی پررمز و راز برویم.مبادا باران ابرها کلکی سوار کنند و در راه وامانده مان کنند؟!