جادوی سبز اوگاندا
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٥  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/10 - انتپه

اینجا نیمکره شمالی است 23 کیلومتر که به سمت جنوب برویم وارد نیمکره جنوبی میشویم.و انتپه جایی در حوالی خط استوا است جاییکه زمین دو نیم میشود و ما در کنار دریاچه ویکتوریا روی این خط قرار داریم.انتپه قبل از کامپالا پایتخت اوگاندا بود.شهری بسیار سبز و استوایی در کنار دریاچه ویکتوریا با جزایر کوچک و بزرگ و البته مردمی بینهایت آرام.مردمی که ساعتها کنارشان راه بروی کلمه ای حرف از دهانشان نخواهی شنید.انتپه شهر کوچکی است که کل آن را میتوان با یک ساعت رانندگی زیر پا گذاشت اما به خاطر طبیعت سبز و غروب فریبا و باغهای استوایی یکی از گردش پذیرترین شهرهای اوگاندا است.

یکی از جاذبه های این شهر باغ گیاهشناسی مشهور آن است.باغی که سال 1898 توسط یک انگلیسی ثروتمند تاسیس شد و تا امروز همیشه به بهترین شکل نگهداری میشود نه مثل باغ گیاهشناسی تهران که پس از چند سال خون دل خوردن اتوبان همت از کنارش عبور میکند.نه اینجا در همه این صد و اندی سال هموازه نگهداری از این باغ و گیاهان استوایی آن که از کشورهای مختلف آفریقا گردآوری شده در دستور کار مسئولان قرار گرفته است.

وارد باغ که میشوید صداهای حیات وحش احاطه تان میکند.بالای سرتان طوطیهای هزاررنگ اوج میگیرند و جیغ میکشند.میناهای سیاه با نوکهای زرد روی چمنهای سبز راه میروند و دانه بر میچینند.زیر سایه های درختان طاووسهای رنگارنگ لم داده اند و توکاهای خوش نقش در کنار شما قدم میزنند. اینجا خود حیات وحش اوگاندا است.

راهنمای محلی با ما راه میفتد و دونه دونه به معرفی درختان و گلها و میوه ها میپردازد. میوه هایی که خاصیت جادویی دارویی دارند و درختانی که در صنایع مختلف از آنها استفاده میشود.مثل این درخت سربه فلک کشیده که گیجتان میکند وقتی نگاه به بالاترین نقطه آن میدوزید.این درخت کائوچو است.همان درختی که تا قبل از پیدایش پلاستیک نقش مهمی در ساخت عایقهای شکل پذیر داشت.

پوست آن را که خراش میدهیم شیره سفید رنگ کائوچو بیرون میزند. ماده بسیار ارزشمند و گران قیمتی که این روزها یکی از صادرات مهم کشور اوگاندا محسوب میشود.

زیر یکی از درختان توجهم به میوه ای جلب میشود که ماده ای مانند پشم از آن بیرون زده است.راهنما میوه را برایم میگشاید و الیاف کتان را نشانم میدهد. تاکنون فکر میکردم کتان پشم نوعی حیوان است!!!!!! بعضی از همراهان دانه های گیاهان را جمع میکنند تا با خود به ایران بیاورند.میدانید که این کار صحیحی نیست.با ورود هر دانه گیاهی به یک کشور ممکن است بذری خطرناک یا آفتی خانمان سوز به خاک آن کشور وارد شود.مثل آفتی که از آمریکا به مزارع برنج ایران منتقل شده و آسیب جدی به آنها وارد کرده است.پس لطفا بی خیال جمع آوری دانه ها و گیاهان شوید و صرفا از آنها لذت ببرید.

شما فکر میکنید اگر این میوه سفت که از توپ بسکتبال سنگین تر است روی سرتان بیفتد چه میشود؟دروغ چرا با یک قدم فاصله نزدیک بود روی سرمان بیفتد! راهنما میخندد و آن را سبک سنگین میکتد و ما که رنگمان پریده با چشمهای از حدقه درآمده به این توپ میوه ای مینگریم و  گوش میدهیم به شوخیهای راهنما که گویی سرش براثر ضربات این میوه دیگر ضد ضربه شده است.

این میوه "ایندیکا" نامیده میشود و میوه خاص استوایی است.وقتی داخل آن را باز کنیم از ژله آن که شبیه مایع چسبنده سفید رنگ است برای شستشوی سر مثل شامپو استفاده میشود!

به کنار دریاچه ویکتوریا میرسیم.دریاچه ای که میراث طبیعی این سرزمین است و بین سه کشور اوگاندا،تانزانیا و کنیا تقسیم شده است.یک چهارم این دریاچه وسیع که سرچشمه های رود نیل را در خود جای داده در کشور اوگاندا واقع شده و با مجمع الجزایر کوچک و بزرگ میان خود موقعیت ماهیگیری خوبی را برای این کشور فراهم ساخته است.

 

"ترومپت آسمان آبی رونده"...عجب لطافتی دارد نام این گل و عجب نازی میفروشد زیبایی آن و البته کمی بعد میفهمیم آفتی است که بلای جان درختان استوایی میشود. زیبارویی که میپیچد و از تنه درخت بالا میرود و در تنگنای آغوش مست کننده خود، درخت را خفه میکند. زیبایی ویرانگر!!!

اولین قسمت فیلم تارزان در دهه 60  درست لابلای همین درختها و همین لوکیشنی که الان مقابل ما قرار گرفته استساخته شد.سعی میکنیم یکی از این شاخه های آویزان را گرفته با صدای جیغ و فریاد "عقاب ماهیگیر آفریقا" یکی شده و خود را از یک سو یه سویی دیگر بیندازیم.نتیجه اما خوشایند نیست:

کف جنگل پهن میشویم!

یادتان میاید در تانزانیا هم به سازه های بزرگ و عجیب این چنینی برخورد کرده بودیم؟ بله درست حدس زدید اینها خانه های موریانه ها است.خانه هایی از جنس خاک رس سرخ رنگ که چون کاخی بزرگ در ابعادی عجیب حتی بزرگتر از قد و هیکل انسانی بالغ لابلای درختان استوایی ساخته شده اند.

راهنما به یکی از خانه ها لگدی میزند و خانه فرو میریزدوجیغ و فریاد ما بلند میشود که چرا خانه ای چنین زیبا را که احیانا سالها طول کشیده ساخته شده اینچنین نابود میکند.راهنما میگوید تنها در عرض چند ساعت خانه دوباره توسط موریانه های سرباز ترمیم میشود.داخل خانه اما حکایتی باورنکردنی از معماری منظم و ساختار یافته است. اینجا مرا یاد ارگ بم میندازد.همه چیز حساب شده و مهیا است . اطاقهای نگهداری از نوزادان ،انبارهای غله،خوابگاه سربازها و البته ارگ شاهی ملکه...

راهنما یکی از موریانه های سرباز کله قرمز را به ما نشان میدهد که چگونه با دندانهای خود لبه پیراهن راهنما را میدوزد.راهنما میگوید وقتی زخمی روی بدن کسی باز میشود یکی از این موریانه ها نقش بخیه زدن را ایفا میکنند.البته اینها هم چون زنبورها پس از بخیه زدن پوست بدن فرد از دنیا میروند.

 خانه هایی که روی آنها خزه سبز رنگ بسته شده نشان از متروکه بودن دارد. به دلایلی که فقط خود موریانه ها میدانند پس از هر چند سالی جمعیت یک خانه به یک خانه نوساز دیگر مهاجرت میکنند و خانه قدیمی را به حال خود رها میسازند.خانه به مرور زمان کلنگی شده و دورتادور آن را خزه های سبز میپوشانند.

بیشتر فضای باغ با سایه چتر این برگها پوشیده شده.برگهایی از درخت Umbrella  که بومی این مناطقند و در کشورهای استوایی فراوان یافت میشوند.

 لابلای درختها تارهای بهم پیچیده عنکبوتهای آفریقایی دیده میشود.تارهایی که انقدر ظریف بهم بافته شده انگار یه بانوی هنرمند عنکبوتی نشسته بر صندلی گهواره ای دارد با میلهای بافتنی آنها را به هم میبافد و در همان حال هم زیر لب زمزمه میکند. یک مادربزرگ عنکبوتی!!

داخل هر تور بافته شده یک ماده سرخ رنگ با 5 نر مشکی زندگی میکند.ماده ها بزرگتر و قوی ترند و اگر عصبانی بشوند وای به حال آن 5 شوهر بخت برگشته... راهنما با یک گلوله طعمه الکی یکی از عنکبوتها را فریب میدهد تا به سمت ما بیاید.آقای عنکبوت وقتی میفهمد سرکار رفته  شاکی شده طعمه الکی را به بیرون پرت کرده میکند. این عنکبوتها نه سمی هستند و نه گاز میگیرند.راهنما پیشنهاد میدهد یکی از آنها را توی دست بگیرم. اما راستش هرکاری میکنم نمیتوانم تحمل کنم پس بی خیالش میشم. 

از باغ گیاهشناسی که بیرون میاییم به چشم بر هم زدنی بارانی میگیرد خاص مناطق استوایی.جوی آب روان میگردد.درختها انگار شسشتو میابند.خاک سرخ رنگ انتپه تبدیل به گل چسبناکی میشود که پاهای ما را در تله میندازد .ما راهی دیدار از پارک خزندگان شهریم و تنها خدا میداند که در این گیرو دار بارانی چنین سیل آسا خزندگان را چه به دیدار!

داخل پارک خزندگان قفسه های شیشه ای با سقفهای باز قرار دارد که آب باران از سوراخهای سقف سرازیر شده به سمت مارهای داخل قفسها.طفلکیها خیس و خیلیس زیر برگها مخفی شده اند و ما بدتر ازآنها درحالیکه آب از سرو رویمان میچکد در تلاشیم تا لابلای برگها آنها را تماشا کنیم.احتمالا پیش خود میگویند اینها دیگر چه دیوانه هایی هستند !!!

از یک قفس به قفسی دیگر موش آب کشیده میشویم.گل و لای لیزمان میدهد و با سر به میان جوب آب سرخ رنگ دراز به دراز میگردیم.اما مگر بی خیال میشویم. نخیر تا دانه دانه خزندگان را رصد نکنیم دست از سر پارک خزندگان انتپه برنخواهیم داشت.راستش را بگویم حیوانات هم کلافه حضور ما شده اند.

زیر آن تخته سنگ را اگر خوب نگاه کنید چشمتان به یک جوجه خیس و ضعیف و نحیف میخورد که قرار است طعمه این آقا شود.این قسمت پارک تراژدی ناراحت کننده ای است. داخل تمام قفسها چشممان به جوجه های بسیار ضعیفی میخورد که از سرما و خیسی باران میلرزند و منتظرند که طعمه خزندگان شوند.ناراحت کننده است...

و سرآخر من و این آقای آفتاب پرست شیطان که از سرو کول ما بال میرود!!!


 
مروارید آفریقا،اوگاندا
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

 93/1/9 - ادامه سفرنامه شرق آفریقا

 انتهای سفر کشوری است که به مروارید آفریقا شهره است.میگویند سرچشمه رود نیل در آن جاری است.آسمانش هر طلوع و هر غروب خونین میشود و درست روی خط استوا ایستاده .کشور مردمانی با 39زبان مختلف قبیله ای که برای درک یکدیگر به زبان بیگانه انگلیسی ارتباط برقرار میکنند.کشوری سبز با جنگلهلی استوایی بر کناره دریاچه ویکتوریا و کوه هایی که قرنها ماوای شانپانزاه های در معرض انقراضند.اینجا را اوگاندا مینامند کشور دیکتاتوری "ایدی امین"...

 از کنیا پس از 3 شب اقامت در نایروبی با خط هواپیمایی کنیا ایرویز به سوی اوگاندا پرواز کردیم. طبق معمول هر 3 کشور آفریقایی برای ورود باید در فرودگاه فرمهای عریض و طویل گرفتن ویزا را پر میکردیم.اما اینجا گرفتاری ما این بود که تا محل اقامتی خود و معرفی برای اقامت نداشتید اجازه ورود داده نمیشد.آژانس اسپلیت راهنمایی کرد که نام آژانس محلی اینجا را به عنوان معرف ذکر کنیم بالاخره از 7 خان رستم رد شدیم و وارد خاک اوگاندا گشتیم.اقامت 5 روزه ما شامل دیدار از شهرهای کامپالا،انتبه و جینجا است.

کامپالا پایتخت کشور اوگاندا است با 1600000 نفر جمعیت که بر روی 7 تپه ساخته شده .شهری نسبتا پیشرفته اما بسیار پایین تر از نایروبی و حتی شهرهای کشور تانزانیا.در کوچه پس کوچه های کشور اوگاندا فقر به طرز دلخراشی قابل مشاهده است.اما برخلاف کشور کنیا ضریب امنیتی اینجا بسیار بالاست. مردمانی خونگرم و مهمان نواز شما رابه گرمی پذیرا هستند و همه جا با صورتهای شاد و لبهای خندان مردمان روبرو میشوید.نه مثل مردم کنیا که انگار ارث پدرشان را از شما طلبکارند.فقط به یاد داشته باشید که اوگاندا کشور فقیر با امکانات ابتدایی است هتل 5 ستاره آن حتی به اندازه یک هتل 3 ستاره ایران قابل قبول نیست. متاسفانه فقر و عدم آموزش مناسب این مردم نازنین را از بسیاری وجوه دنیای مدرن دور کرده است.

به محض ورود سبزی و طراوت شهر انتبه که محل سکونت ما و در فاصله دو ساعتی شهر کامپالا است توجه ما را جلب میکند.هتل امپریال 4 ستاره کنار دریاچه زیبای ویکتوریا قرار گرفته است.

از در که بیرون میاییم تصویر شامپانزه های معروف اوگاندا همه جا دیده میشود این حیوانات در معرض خطر انقراض سمبل طبیعی این کشورند.متاسفانه برای دیدن آنها باید کوه پیماییهای سختی انجام داد که برای گردشگر عادی شاید به راحتی امکان نداشته باشد.علاوه بر اینکه هزینه تورهای دیدن شامپانزه ها نیز بسیار بالاست و شانس دیدن اینها نیز یک animal gaming دیگر است...

اولین گشت شهری ما دیدن شهر کامپالا و مقابر سلاطین آن است.اینجا را Bujjabukala مینامند.مکانی تقریبا صدو اندی ساله که قصرهای 4 پادشاه آخر کشور و مقابر آنها در آن قرار گرفته است.قرار است در گشتی دو ساعته از این قصرها و مقابر دیدن کنیم. برای ورود باید آقایان کلاه از سر برداشته و خانمهایی که دامن یا شلوارک کوتاه به پا دارند دامنهای بلندی به پا کنند .این احترامی است که به روح شاه متوفی میگذارند. اوگانداییها اعتقاد دارند شاه فره ای خدایی دارد و هیچ گاه نمیمیرد بلکه تنها ناپدید میشود!!!

آنچه که میبینیم یک قصر است! تعجب زده میشویم وقتی میفهمیم این همان مکان زندگی پادشاههان اوگاندا است.مقایسه بی ربطی است اگر بگویم با کاخهای شاهان باستانی ایران مقایسه اش کنید.این کلبه های چوبی که سقف آنها با پوشالهای درختان پوشیده شده روزگاری محل زندگی پادشاهان قدرتمند کشور بوده که بعد از مرگ آنها نیز به مقبره آنها و خاندانشان تبدیل میشود....

اوگاندا تاریخ پادشاهی 800 ساله ای دارد با 36 پادشاه از سلسله "بوگاندا".وقتی صحبت از اوگاندا میکنین تا قبل از قرن 19 تنها اتحاد چندین قبایل  مطرح است و نه ملتی واحد. این چندین قبایل در کنار همدیگر اوگاندای امروز را تشکیل میادند.برخلاف تانزانیا و کنیا به خاطر دوری این کشور از دست استعمارگران پای آنها تا قرن 19 به این کشور باز نشده بود. آن زمان چند جستجوگر که به دنبال سرچشمه رود نیل از قاهره راه افتاده بودند به قلب آفریقا،سرانجام به ویکتوریا رسیدند و اوگاندای امروز را کشف کردند.

4 سه کاباکای آخر(کاباکا یعنی شاه و سه کاباکا یعنی شاه فقید)

تا سال 1894 این کشور جایی دور افتاده و ناشناخته برای اروپاییان بود.وقتی کاشفان سرچشمه رود نیل بعد از 5000 کیلومتر جستجو به اینجا رسیدند به دنبال آنها میسیونرهای اروپایی هم پایشان به این سرزمین باز شد.خواندن  نوشتن و سپس آیین مسیحیت با آمدن آنها به این سرزمین وارد گشت.

سال 1894 است و پادشاهی اولین این 4 نفر. کم کم بریتانیا اروپاییان دیگر را بیرون میراند و اوگاندا را تحت الحمایه خود کرده پادشاهی این شاه را در جهان به رسمیت معرفی میکند و اینگونه کشور اوگاندای امروزی در جهان شکل میگیرد.پادشاه وقتی نفوذ بریتانیارا  زیاد میبیند شروع به بیرون راندن آنها میکند اما شکست خورده به سیشل تبعید شده و پسر یک سال و نیمه او جانشین پدر میگردد. انگلیسیها او را در 17 سالگی به کالجی در آکسفورد میبرند تا هرچه بیشتر به انگلیس پابندش کنند.پسر بعد از تحصیل به کشور باز میگردد و رسما تاج و تخت را در دست گرفته و دومین شاه از 4 شاه آخر میشود.بعدها در جوانی براثر دیابت فوت کرده و سومین فرد شاه اوگاندا میگردد.

خلاصه اش کنم بالاخره در زمان شاهی آخرین پادشاه و نخست وزیری "اوبوته" مجلس پادشاهی را منحل و شاه را به ریاست جمهوری میرساند البته با رای مردم.

حالا شما فکر کنید دم در ورودی این قصرها آخرین گارد شاهی که هنوز زنده و سرپا است شما را زیر چشمی نگاه کرده و اجازه عبور میدهد.دیدن این پیرمرد سالخورده که تمام این سالها وفادارانه به سلسله شاهی اوگاندا خدمت میکند قابل تامل است و چه زیباست احترامی که به او قائلند.

جلوتر که میرویم پشت همه آن کلبه های چوبی مقبره خاندان سلطنتی قرار گرفته است.مقبره های مسلمانان و مسیحیانی که زمانی شاهزاده ها  و وابستگان پادشاه بوده اند.

جالب است که روی یکی از مقابر گل تازه ای دیده میشود.انگار بعد از سالها هنوز دستی روی این قبر به یاد گذشته گلی میگذارد.کسی میاید کسی میرود مرده فراموش نمیشود...جالب است که با وجود فروپاشی سلسله شاهی کسی به قبور تعرض نمیکند

و از آن جالب تر این است که بازماندگان خاندان پادشاهی در کلبه های نوسازی اطراف این محل سلطنتی به زندگی ادامه میدهند.اینها همین زنان و کودکان فقیر و ساده پوش نسل همان شاهزادگانی هستند که از آخرین پادشاه اوگاندا به جا مانده اند. و دارند اینگونه در سادگی به زندگی ادامه میدهند و البته که کسی با آنها کاری ندارد.

از درون یکی از کلبه ها صدای سازهای کوبه ای به گوش میرسد.امروز یکشنبه است و راهنمای محلی برایمان میگوید که آنها خانواده ای هستند که دارند یکشنبه خود را به شادی سپری میکنند.

داخل کلبه سیاهان زیادی جمع شده اند.یکی از طوایف شاهزادگان که ما را با خوشرویی به درون دعوت میکنند.برایمان ساز میزنند بر طبل میکویند فریاد میکشند و میرقصند.دست ما را میگیرند به میان خود میبرند تا ما را هم در پایکوبی خود شرکت دهند و انقدر ساده و صمیمی و بی ریا هستند که همه مسافران کفش درآمده پابرهنه بر حصیر ساده خانه آنها گذاشته دست در دست سیاه و زحمت کشان آنها نهاده با آنها میچدخند و میرقصند...

چقدر مردمان آفریقایی در اوج فقر و سادگی آرامند و خوشحال و چه تفاوت عظیمی دارند با ملت نفت و گاز که با اینهمه ثروت پنجمین مردمان غمگین جهانند!!!

 کودک سیاه،کودک زیبای اوگاندایی

در یکی از کلبه ها سرگرم فروش بومهای نقاشی خود هستند.این بومها صنایع دستی 600 ساله اوگاندا است.بومهایی قهوه ای که از پوست کوبیده درخت کتان تهیه شده و با رنگهای تند نقوش سنتی و آداب فرهنگی آیینی اوگاندا بر آنها نقش بسته شده است.

بومها قیمت زیادی ندارند از 20000 تومان به بالا.نمیدانم چرا برای خریدن از چنین مردم فقیری باید چانه زد!؟ آنها که درامدشان از همین صنایع دستی است و چه کسی بیشتر از ما گردشگران میتواند حامی آنها و مشوق آنها باشد!...

راه میفتیم به سمت ادامه مسیر و گشت و گزار در کوچه های شهر کامپالا. شهری که بزرگترین و پرجمعیت ترین شهر اوگاندا و البته مدرن ترین آنها است که برای ما شهری درجه چندمی محسوب میشود.اما اینجا میشود امنیت را بیشتر حس کرد. میشود با خیال راحت سر و دست را از ماشین بیرون برد و با مردم خوش و بش نمود. نگاهی مشکوک و عصیانگر گردشگر ثروتمند را تهدید نمیکند و دستی به قصد جیب بری به سوی گردشگر متعرض نمیشود... اینجا حال خوبی دارد..

از دور مناره مسجد جامع شهر و دومین مسجد بزرگ قاره آفریقا دیده میشود.

حالا زمان آن رسیده از "ایدی امین " برایتان بگویم.سال 1971 او که فرمانده ارتش "اوبوته" بود یک کودتای نظامی راه انداخت اوبوته را سرنگون و خود را حاکم تام الاختیار اوگاندا نامید تا سرانجام در سال 1978 توسط نیروهای تانزانیا سرنگون شد.در این سالها او یکی از خونبارتین دیکتاتوریهای قرن را به نمایش گذاشت.حکومتی با مرگ هزاران فرد مخالف . اولین کسیکه در جهان حکومت او را به رسمیت شناخت هم دیکتاتور دیگر قاره یعنی قزافی بود که در تمام این سالها رابطه خوبی را با ایدی امین حفظ کرد... ایدی امین پس از شکست به عربستان گریخت و تا آخر عمر در جده زندگی کرد.در سالهای حکومت همواره خود را با القاب مسخره ای چون :"عالیجناب، رئیس‌جمهور ابدی، فیلد مارشال حاجی دکتر، «خداوندگار همه جانداران روی زمین و ماهیان دریاها و فاتح قلمرو امپراتوری بریتانیا در آفریقا و خاصتاً در اوگاندا» را مینامید.حالا اما نام او در سرتاسر اوگاندا تنها با نفرت و کینه ادا میشود...

و اما مسجد جامع شهر که ساخت آن در زمان ایدی امین آغاز شده بود با شکست او متوقف گشت تا سرانجام در سال 2010 بودجه ادامه ساخت آن از جیب مبارک! قزافی تامین گشت به همین دلیل امروز مردم شهر دوست ندارند از قزافی به نام دیکتاتور یاد شود(حواستان باشد وگرنه رو ترش میکنند)

شکم گرسنه سیاست و سیاست بازی سرش نمیشود.وقت نهار رسیده و ما راهی یکی از مراکز خرید شهر میشویم تا از فودکورت مجموعه استفاده کنیم.آنجا متوجه میشویم که یک رستوران ایرانی هم وجود دارد.کیلومترها دور از وطن جایی در قلب آفریقا و البته کشوری چنین مهجور و ناشناخته دیدن یک مرد ایرانی که سالهاست اینجا رستوران ایرانی راه انداخته و زندگی میکند تعجب ما را بر مینگیزد...

بعد از روزها خوردن غذاهای نه خیلی خوش آیند خوردن پرسی زرشک پلو با مرغ وطنی با ماست چکیده انگار مائده ای است از آسمان... بد نیست بگویم واحد پولی اوگاندا نیز شیلینگ نامیده میشود اما با شیلینگ تانزانیا و کنیا متفاوت است و حدودا هر دلار 1760 شیلینگ اوگاندایی است.این کشور نسبت به کنیا و تانزانیا ارزان تر بوده و قیمت غذایی چنین حدود نفری 10000 تومان آب میخورد.

دیگر غروب نزدیک شده که ما به شهر انتپه در فاصله دو ساعته شهر کامپالا میرسیم. قرار است شب با بقیه مسافران سوار قایقی تفریحی شده و به تماشای غروب شهر بنشینیم.

اوگاندا کشوری استوایی است و شهر انتپه کنار دریاچه ویکتوریا درست در میانه خط استوا قرار گرفته است.ویژگی ایجاد شده برابری طول روز و شب در تمام ایام سال است.6 صبح خورشید طلوع و 6 عصر غروب میکند.همیشه و همه وقت...

اما غروب دل انگیز این شهر آشفته مان میکند وقتی کم کم تمام آسمان دورو بر ما سرخ و خونی میگردد.هرجای دنیا که غروب را تماشا کرده ام همیشه درست همان نقطه ای که خورشید وجود دارد آسمان قرمز میشود اما در انتپه قضیه فرق میکند. نمیفهمم چرا به وسعت 360 درجه دورتادور من و تمام آب نیلگون ویکتوریا کم کم رنگ عوض کرده و از آبی به نارنجی و سرخ متمایل میگردند.انگار خورشید ناگهان در آسمان تکثیر میشود.انقدر تکثیر که به وسعت تمام آسمان دوروبر ما نور میپاشد و آسمان را میگدازد...

این غروب شگفت انگیز ویژگی منحصر به فرد کشور اوگاندا و یکی از مهمترین جاذبه های دیدنی این کشور محسوب میشود.غروبی که شاید تجربه آن را دیگر در کمتر نقطه ای از جهان اینگونه زیبا و فریبا بشود دید.

اوگاندا زیبایی زیاد دارد همراه من بمانید تا بعد...