من و بابا و فوتبال
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٧  کلمات کلیدی: خاطره ها

میگویم اگر صد سال نوری هم بگذرد،باز هم هر شبی که تا نیمه هایش دلم در تاپ تاپ گل و توپ و دروازه میچرخد،باز یاد تو خواهم افتاد.یاد اون قدیمها و کودکیها و تو...

شب به نیمه رسیده و مادر بزرگ غر میزند که چرا نمیخوابیم.من و تو جلوی تلویزیون قدیمی داریم با هم کل کل میکنیم.تو طرفدار آرژانتینی و من طرفدار آلمان.بذار ببینم چه سالی بود....فکر کنم 69، جام جهانی ،آخرهای شب و من و تو مثل همیشه طرفدار دو تیم متفاوت...

جیغهای من که تو را عصبی میکرد و من را هیجانی تر و تو در نیمه های بازی که تیمت عقب میفتاد با جیغهای من کفری میشدی و یکهو تلویزیون رو خاموش میکردی و بعد قهر من بود و بغض و بعد دل رئوف تو بود و مهربانی....

تلویزیون روشن میشد فوتبال ادامه پیدا میکرد و ....ما زیر یک لحاف سر بر شانه هم فوتبال تماشا میکردیم...

بابا بزرگ... هنوز با هر فوتبالی و هر جام جهانی دلم برای آن اخم و تخمهاو کل کل های تو  ، جیغ و فریادها و البته غرغرهای مادربزرگ تنگ میشود و بیشتر از همه  دلتنگ آن شانه پدرانه ات.دیگر هیچ فوتبالی در هیچ جام جهانی به اندازه آن سالهای دور کودکی و پدر بزرگ و مادربزرگ با آن خانه کوچک و گرم به دلم نخواهد چسبید و البته آن تلویزیون درب داغون قدیمی...


 
زن نامرئی دیکنز محبوب من
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٧  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

فکر که میکنم "دیکنز" محبوبم که تمام نوجوانی من را با کلمات جادوییش ،رویایی ساخت 13 سال با "نلی ترنان" عاشقانه و مخفیانه زندگی کرد ، تنم مورمور میشود....

هروقت به یاد دیکنز میفتم چهره جدی استخوانی با ریشهای تنک و چشمهایی متفکر به ذهنم میاید و تا بعدازظهر امروز رئال ترین نویسنده محبوبم بود.مردی که تمام نوشته هایش انگار از کوچه پس کوچه های لندن بیرون میاید و منی که برای سالها و سالها بیمار نوشته هایش بودم(هنوز هم هستم ...هنوز هم برای تک تک جمله هایش زندگی میدهم )

درست کلاس اول بودم.مادرم حسابدار فروشگاه قدس بود... همان قدس زنجیره ای آن زمانها. روزی بعد از اتمام کار که در فروشگاه راه میرفتیم تا مادر خریدهای روزانه اش را انجام دهد از جلوی قفسه رنگ و رو رفته کتابها که رد شدیم مادر برایم یک کتاب قطور خرید.با سواد نصفه نیمه خواندم:الیور تویست....

راستش را بگویم اصلا کتاب مناسب بچه 7 ساله با آن سواد بخور و نمیر نبود.... اما مادر مصرانه میگفت که بچه باید یاد بگیرد از همان اول کتابهای جدی بخواند...

و ما خواندیم.البته نه از آن اول دو یا سه سال بعد.وقتی جین ایر را تمام کردیم و 7 بار مرور کردیم نوبت الیور رسید...(حالا زیاد هم چیزی دستگیرمان نشد. البته اول پدربزرگ خواند بعد مای تازه سواد دار شده)

چند سال بعد فکر کنم راهنمایی بودم که پدرم از دست فروشی کنار خیابانی یک کتاب گنده با کاغذهای کاهی خرید برای من به نام "دیوید کاپرفیلد".کتاب را ورق میزدم شالوده اش از هم میپاشید خصوصا اینکه چندین بار خواندمش بی وقفه از سرنو تا آخر. دیگر دیکنز عشق من بود.عشق سالهای نوجوانی.دیکنز را مثل خوره ها میخواندم. میخوردم.در خیالم با دیکنز با قلمش با اندیشه اش زندگی میکردم...بعدها دوریت کوچک و قصه دو شهر هم اضافه شد و من همچنان دیکنز محبوبم را میپرستیدم و او را واقعی ترین آدم زندگیم میدانستم.

اصلا در ذهنم نمیگنجید دیکنز و عشق و عاشقی آن هم از نوع ممنوعه اش!!!

بزرگتر بودم که کتاب آرزوهای بزرگ را خواندم.گرچه هنوز هم وقتی نام آرزوهای بزرگ به گوشم میرسد بی اختیار تصویر آن انیمیشن زمان بچگی به سراغم میاید تا پیت و  استلای واقعی لای کتاب...فیلمش را هم دیدم که چنگی البته به دلم نزد و من و دیکنز و قصه های مشترکمان لای کتاب ادامه یافت تا امروز.

امروز فهیمدم دیکنز محبوب و جدی من....عاشق بود عاشق زنی بسیار کوچکتر از خود که جای دخترش میتوانست باشد.زنی هنرپیشه که 13 سال پایانی زندگی دیکنز مخفیانه در کنار او زندگی میکرد.زنی که دیکنز رئال من ، همسرش را به خاطر عشق به او طلاق داد آن هم در قرن 18 و در لندن آن زمان.

همه اینها را در فیلم زیبای "زن نامرئی" به کارگردانی Ralph Fiennes و البته بازیگری خودش در نقش چارلز دیکنز میتوانید ببینید و دریابید.فیلم فکر کنم محصول BBC است و کاندید چندین جایزه معتبر .خیلی خوب شما را به حال و هوای لندن تاتریک قرن 19 میکشاند و زوایای جالبی از زندگی دیکنز را نشان میدهد.اگر شما هم دوست دارید ببینید که نویسنده محبوبتان در چه لحظات و حال و هوایی "سرود کریسمس" و بقیه رمانهایش را نوشته سری به فیلم "Invisible woman " بزنید.

*اگر دیدید خدای نکرده سرعت آهسته فیلم شما را به سراشیبی کسالت انداخت خود را به دست جریان آرام و تاثیرگزار موسیقی متن بسپارید تا به همراه آن به دوران  ویکتورین قرن 19 سفر کنید...

 


 
دو تا کتاب طوفانی!!!!
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٦  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

دو تا کتاب خوندم تو دو روز.هرکدومش رو به راحتی میتونید دستتون بگیرید و یه روزه تموم کنید.هم حجمش کمه هم هرجفتش داستانیه و سرگرم کنننده واسه همین نیازی به سوزوندن فسفر مغز نیست.یه جورایی حال خوبی میده هرجفتش...

اولیش کتاب "مالیخولیای محبوب من" نوشته بهاره رهنما و نشر نگاه است.یه کتابی نسبتا زنانه شامل چند تا داستان کوتاه.همشون هم راجع به عشقهای بیفرجام زنان... به نظر من خانوم رهنما همه داستانها رو خیلی باورپذیر و رئال به تصویر کشیده وقتی سطر به سطر میرین جلو فکر میکنید خود شخص نویسنده تک تک قصه ها را با جون و دل تجربه کرده.به نظر من اگر تاحالا عاشق شده باشین بالاخره خودتونو تو یکی از قصه های این کتاب پیدا میکنین...

یه جای کتاب میگه:

برایم نوشته بودی که ابن سینادر تعریف عشق گفته :: عشق نوعی مالیخولیای عارض بر روح است". و من در جوابت نوشتم که:"و این مالیخولیای محبوب من است"

 

کتاب دوم هم اتفاقا نویسنده اش یک بانوی ایرانی است که من تقریبا همیشه کتابهاشو دنبال میکنم.اما این یکی برخلاف اولی یک قصه کامله.

کتاب "سگ سالی" نوشته خانم بلقیس سلیمانی رو نشر زاوش چاپ کرده و تاحالا به چاپ دوم هم رسیده.قصه این یکی اما اصلا زنونه نیست خیلی هم مردونه و جسورانه نوشته شده. این اواخر کمتر قصه بلندی انقدر تاثیرگزار خونده بودم.قصه زندگی پسرجوانی است که درگیر فعالیتهای سیاسی شده و از ترس لو رفتن مخفی میشه و.....

عالیه عالی.هرلحظه کتاب شما را میکشونه به دنیای عجیبی که مرد برای خودش ساخته و نشون میده که ذوب شدن های بی پایه  و اساس در تفکرهای سیاسی و دینی چقدر میتونه خطر فردی داشته باشه....

یه جایی از کتاب میگه:چه چیزی به هوسش انداخته بود؟قوچ گله که چشم از چشمش برنمیداشت یا این تاریکی،این....

*هردو تا کتاب رو جمعه خریدم.وقتی از ترس طوفانی که یهو ایجاد شده بود از پارک نیاوران خودم رو دوون دوون رسوندم به شهرکتاب کنار فرهنگسرا تا هم از طوفان برحذر باشم و هم تلمذی کنم در حضور اساتید برگه و قلم!!!!


 
پارک حفاظت شده ناکورو
ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/8 - Nakuru National Park

حدود 3 ساعت رانندگی لازم است تا از نایروبی به ناکورو برسیم.راننده ون ما سیاه پوست خوش اخلاقی بود که در تمام طول مسیر برایمان از فرهنگ و طبیعت کنیا حرف میزد.جاده ای که طی میکردیم جاده م مهم ترازنزیتی بین مومباسا تا اوگاندا است. به همین دلیل کامیونهای باری زیادی در طول جاده دیده میشد.رانندگی کنیاییها به رانندگی ما ایرانیها پهلو میزند!!! این را راننده برایم میگفت وقتی زیر لبی غرمیزد تا ویراژ داده و راننده های بددهن را رد کند. میگفت در اصطلاح مردم نایروبی به این راننده های بی قانون میگویند :ماتاتو....گفتیم حتما یک فحش آبدار کنیایی است اما توضیح داد که ماتاتو یعنی 30 سنت پول....و این اصطلاح از سال 1996 باب شد وقتی که راننده های جدیدی وارد خطوط حمل و نقل نایروبی شدند تا با گرفتن 30 سنت مردم را از خارج شهر به مرکز و بالاعکس ببرند.انقدر رانندگی این 30 سنتیها افتضاح بود که از آن به بعد به همه راننده های بی قانون میگن:هی ....MATATU

 

بهش میگیم برامون موزیک آفریقایی بذاره اون هم یک سی دی شاد و شنگول ریتم دمبولی میذاره توی ضبط....بعد یه مدت که سرسام میگیریم ازش میپرسیم میشه آهنگ آرومتری بذاری...نمیفهمه ما چی میگیم ...میگیم یه آهنگ غمگین بذار....با تعجب نگاه میکنه میگه:غمگین ما از این آهنگا نداریم اصلا واسه چی باید آهنگ غمگین کسی گوش کنه.....وقتی براشتوضیح میدیم بیش از نیمی آهنگهای ما آه و اشک و ناله است از تعجب شاخ در میاره.....این خصلت آفریقاییهاست اصولا با ریتم اروم و درد و غصه خیلی حال نمیکنند حتی در مراسمهای عزا هم ریتم کوبه ای آهنگهایشون عجیب و باور نکردنی است. لباسهای تن آنها همیشه پر از رنگهای شاد و زنده است و البته روحیه خود آنها که با وجود فقر و نداری خیلی بهتر از روحیه ملت نفت است!

راننده کنار جاده می ایستد و دعوتمان میکند به دیدن عظمت نفس گیر دره Rift Valley با 6000 کیلومتر که از سوریه در شمال آفریقا آغاز و به مرکز موزامبیک در جنوب شرق آفریقا میرسد.کشورهای زیادی را در بر و دریاچه های گسترده ای را شامل میشود و این نقطه در کنیا عمیق ترین قسمت این دره پهناور است با عمقی حدود 2040 متر....عجب منظره ای دارد تا دوردستهای افق ادامه پیدا کرده و جنگل ئ دریاچه تا جاییکه چشم یاریمان کند دیده میشود...

 مسیر را به سمت ناکورو ادامه میدهیم.در کنار جاده فنسهایی وجود دارد که حیوانات ناکورو را به مزراع و جاده ها نکشاند.

گرچه بعضی قسمتها یا توسط مردم یا توسط حیوانات پاره شده و درست بر جاده کنار عبور سریع السیر "ماتاتو" ها و تریلیهای 18 چرخ گاه گوزنی وحشی لمیده زیر سایه درختان و گاه گوره خرانی سرگرم چریدن لای علفها دیده میشوند.یکی از نکته های جالب این جاده های آفریقایی تمیزی آنهاست.کمتر زباله ای حاشیه جاده ها را کثیف کرده و خبری از پلاستیکهای بیشمار جاده های ایران نیست. حداقل دل نگران این نیستند که تکه مقوایی گلوی یک گوره خر را خفه کند!!!

البته فقر کار خود را میکند و بعضی مردم از زور گرسنگی حیوانات چهارپایی چون گوره خر و مارال و گوزن وحشی را غیرقانونی شکار کرده و میخورند.به خاطر همین دولت صدها شکاربان را مسئول نگاهبانی این جاده های خارج از مناطق حفاظت شده کرده است...و البته بعضی از این حیوانات بازیگوش مثل بوبونها پدر این مزرعه دارهای بینوا را درآورده اند از بس قایمکی سر از مزارع ذرت و ....درآورده و آنها را زیر و رو میسازند!!!

 

 وقتی وارد پارک ناکورو میشویم انگار کسی جز ما آنجا نیست.حیوانات دور و بر ما وول میخورند.ماشینها فقط باید از جاده  اسفالته عبور کنند.برخلاف تانزانیا اینجا ماشینهای سواری هم حق عبور دارند یعنی میتوانید با اتومبیل شخصی وارد پارک شوید فقط باید یادتان باشد که قوانین عبور و مرور پارک را رعایت کنید مهمترین این قوانین "حق تقدم حیوانات" است.همیشه در هر جای پارک حق عبور آنها مقدم بر حق عبور ما است. اگر گله ای حیوان وحشی تصمیم بگیرند که وسط جاده را قرق کنند شما چاره ای ندارید جز اینکه صبر پیشه کنید یا دور زده از راه دیگری بگذرید!!!

شیرهای ناکورا معروفند در جهان.نه از این جهت که قیافه متفاوتی دارند بلکه از این جهت که روی درختها میخوابند همان تصاویر مستندی که گاهی در فیلمها میبینی. فقط مال این منطقه است.لای یکی از بیشه ها نزدیک ون یکهو سروکله یک شیر ماده پیدا میشود نزدیک _نزدیک انقدر که بوی عرق تن آن به مشام میرسد. شیر ماده افتان و خیزان راه میرود.راهنما میگوید حال خوشی ندارد و بیمار است.شاید زخم خورده گرسنه و خونین!!!

شیر از کنار ما به آرامی میگذرد و ما پشت سر او آرام و بیصدا حرکت میکنیم.شیر به کنار برکه آبی میرسد.ما هم خود را نزدیک برکه میکنیم.شیر زخمی از زیادی عفونت بدن تب کرده و تشنه است.چند دقیقه ای آب مبنوشد. بوی تعفنی بسیار شدید ما را متوجه جنازه گندیده یک بوفالو میکند.پرنده هایی که روی بدن بوفالو سرگرم خوردن کرمها و حشراتند با دیدن سلطان همه با هم خبردار می ایستند راست میگویم تا حالا همچنین ابهتی ندیده بودم.ابهت شیری پیر و زخمی اما مغرور و سرفراز...

شیر بسیار گرسنه است.نگاه خسته و بدن نحیفش این را میگوید.وقتی آب خوردنش تمام میشود به سختی برمیگردد تا از کنار جنازه متعفن و بادکرده بوفالو عبور کند. پرنده ها سکوت کرده و به احترام سلطان پیر ایستاده اند.شیر با وجود گرسنگی نزدیک جسد هم نمیشود.او مغرورتر از این است که دهان به گندیدگی یک جنازه ببرد! او گوشت تازه میخواهد حتی اگر ناتوانی اجازه شکار به او ندهد مرگ با افتخار به از زندگی سگی است!!!!!!

 

وقتی به کنار ون میرسد انگار توانش تمام میشود.درست کنار شیشه سمت من روی زمین دراز میکشد.از زخمهای تنش خون و چرک بیرون میریزد.راهنما جای شاخ بوفالو  را نشان میدهد.شیر به من نگاه میکند باورش سخت است اما درست در چشمهایم خیره میشود و انگار کمک میطلبد دلمان آتش میگیرد از راهنما میخواهیم کاری انجام دهد راهنما میگوید:اینجا کسی در چرخه طبیعت حق دخالت ندارد.این شیر محکوم به نابودی است.اگر جان او را نجات داده و او را دوباره به محل برگردانیم دستی در زنجیره حیات برده این و این کار بشر طبیعت را ویران میکند....

وقتی چشمهای اشک بار مرا میبیند میگوید:بی سیم میزنیم میایند او را میبرند خوب میکنند و سپس از آن به بعد جایش خانه سالمندان و یتیمان است.... پارکی آن سوی نایروبی که برای نگهداری از توله های بی سرپرست و شیرهای بیمار و ضعیف است اما طبیعت او را از اینجا بیرون کرده ما حق نداریم به اصرار او را در اینجا نگه داریم!!!

و این بوفالوهای وحشی که یکی از پرخاشجو ترین ارپایان آفریقا هستند. اصلا انگار مادر زاد اعصاب ندارند.وقتی یکهو وسط جاده شما را میبینند و تصمیم میگیرند با چشمهای قرمز و وحشی به سوی شما خرناس کشیده و زهره ترکتان کنند. راننده میگوید اینها سرخوشی بر نمیدازند.اگر تصمیم به حمله بگیرند میتوانند با هیکلهای گنده بکشان ون را چپه کنند و ما هیچ کاری نمیتوانیم بکنیم.اگر بوق بزنیم عصبی تر میشوند تنها باید کنار جاده انقدر بایستیم تا بوفالوی لات!!! عصبیتش فروکش کند و راه باز کند تا ما عبور کنیم...آدم یاد نفس کش های چاقو کش تتهران قدیم میفتد همانها که راه بر مردم میبستند و تیزی بر سروروی آنها میکشیدند لات و لوتهای چاله میدان!!!

آقا اینجا خود غرب وحشی است انگار!!! به آبشاری گل آلود رسیده ایم.زیر تن سنگین و قهوه ای خروش آب جسد تازه یک گوره خر وحشی افتاده است.راهنما میگوید تازه مرده هنوز لاش خورها متوجه حضورش نشده اند.صبح که آمده از بالای آبشار آب بنوشد پایش در گل و لای لغزیده و چند متر به پایین سقوط کرده و مرده.... هنوز باد نکرده و بو نگرفته.....عجب روز تراژیکی داریم امروز

بین اینهمه اتفاق زیبایی دیدن این خانواده لنگ دراز زرافه های جوارب به پا حال خوبی به ما مدیهد پدر  مادر و دخترها  پسرها سرخوش از این سوی جاده به آن سو ب ا گامهای بلندشان تاخت برمیدارند و سهم ما را از شادی خود با نگاه های آرامشان میدهند.... می ایستیم در میانه جاده تا از میان آن گام به گام رد شوند . ناز نگاهشان را خریداریم

این پارک ملی در اصل Lake Nakuru National Park. نامیده میشود به خاطر وجود دریاچه زیبا و وسیع ناکورو.دریاچه در قلب کنیا است با 45 کیلومتر مربع وسعت یکی از زیستگاه های مهم پرنده های مهاجر به شمار میاید.حفاظت از این پرنده ها قانون نوشته شده دریاچه است.قانونی سفت و سخت که اجازه نزدیکی به حریم دریاچه را به گردشگران نمیدهد و چه خوب که نمیدهد تا دریاچه پاک به دور از هر آلودگی بشری اینگونه تمام طول سال خانه پرندگان میشود.

دریاچه ناکورو به فلامینگوهایش در جهان شهر است.نقاط صورتی که سطح استیلی اب را پر کرده اند.البته در این فصل تعداد زیادی از آنها مهاجرت کرده اند اما در فصلهای دیگر سطح آبی دریاچه با لکه های فلامینگو صورتی یکدست میشود.همان تصاویر معروفی که در بیشتر برنامه های مستند حیلت وحش کنیا دیده میشود. از فاصله دور میشود آشیانه های فلامینگوهای مهاجر را دید و حتی با دوربین جوجه های از تخم در آمده آنها نیز قابل دیدن است.در سکوت اطراف دریاچه فقط صدای جیغ آنهاست که شنیده میشود....

نهار را در لوج دریاچه میخوریم.لوجی باصفا نزدیک قلمروی بابونها و نزدیک علفزار ...در هوای آزاد نهارمان را که به صورت بوفه است خورده و بعد از استراحتی یک ساعته راه آمده را برمیگردیم...

وقتی تصمیم به برگشتن میگیرروز تراژیک ما با دیدن لحظه های رومانتیک این دو شیر نر و ماده جوان که زیر سایه درختان در تیغ تیز آفتاب علفزار دراز کشیده و سرگرم ناز و نوازش همند حال و هوایی دیگر میگیرد.راهنما به ما گفته بود که بعد از ظهر و با گرمای آفتاب اگر میخواهیم شیرها را پیدا کنیم زیر سایه ها دنبال آنها بگردیم. کار راحتی هم نیست چون رنگ تن آنها شبیه علفزار ماوایشان هست در همین حال و احوال بود که این دو شیر جوان و قوی بنیه را نگاهمان شکار کرد و شکار دوربینهایمان شدند دلمان نمیامد از کنار بدنهای جوان و سرزنده و نگاه های معصوم آنها دور شویم.راهنما میگفت ششکمهایشان سیر است وحال خوبی دارند.....

دیگر عصر شده که راهی نایروبی هستیم.در میانه های راه جایی بین جاده تابلوی موزه سایت ماقبل تاریخ Kariandus را میبینیم.راهنما ترمزی زده و برایمان شرح میدهد که اینجا میتوانیم فسیل و اسکلت انسانهای اولیه را ببینیم.هیجان زده میشویم.. قبلا شنیده بودم که اسکلت انسانهای اولیه از آفریقا به دست آمده است و تئوری میگوید که انسانهای اولیه سیاه پوست بوده اند و سپس به مروز به نقاط دیگر جهان مهاجرت کرده اند...سایت روی جایی ساخته شده که فسیلهای محل زندگی آنها، ابزارهای سنگی آنها و اولین نشانه های حضور انسان را به طور کاملا اتفاقی یافته اند...

راستش را بگویم یک دروغی گفتیم و در ان ماندیم::: گفتیم ما دانشجوهای ایرانی هستیم که برای بازدید آمده ایم باستان شناس آنجا حرفمان را باور کرد و ما را برد تا از نزدیک خود سایت و نه تنها موزه آن را ببینیم...جایی که رد فسیلها هنوز برجاست...

قدمت این مکان پیش از تاریخ به 700000 سال تا یک میلیون سال قبل برمیگردد(وااااای) و در آن از جمجمه انسانهای "هومو هابیلیس " تا "خومو اراکتوس" و "هومو ساپین" پیدا شده است و همه در زیر میزهای شیشه ای قابل دیدن.... خیلی خیلی دیدن جمجمه این پدرجدهای انسان امروزی هیجان انگیز است...

تمام این محوطه اولین بار سال 1928 کشف شد.و به مرور باستانشناسان متوجه حضور اجساد فسیل شده انسانهایی شدند که احتمالا در یک فرار گرفتار آتشفشان شده بودند و بعدها به مرور لایه های بعدی و نسلهای دیگر و.....هزاره ها زندگی غارنشینی....

در همان نزدیکی سوراخهایی هم بر دامنه کوه دیده میشد  که باستان شناس برایمان توضیح داد این غارها محلهای سکونت این انسانهای اولیه بوده اند...ابزارهای سنگی به دست آمده از آنها در نوع خود جالب توجه است.تیشه هایی که با زدن بر سنگ نوک آن را تیز میکردند تا به شکار بروند....

اگر میخواهید از موزه اطلاعات بیشتری بدانید به سایت آن مراجعه نمایید.

بالاخره بعد از ساعتی گشت و گزار در محوطه باستانی سایت به سمت نایروبی راه افتادیم.هوا رو به غروب میرفت و رگبار آغاز میشد...