روزهای نایروبی
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/7 - نایروبی

حالا همه نایروبی به آن سیاهی و تلخی هم نیست ها.اصطلاحا به مرگ گرفتم که به تب راضی شوید!روز دوم گشت و گزارمان در این شهر آفریقایی است و میخواهیم یکی از قشنگ ترین روزهای سفرمان را با تجربه هیجان انگیزی آغاز کنیم.پس راهی "پارک زرافه ها" ی نایروبی میشویم.جاییکه برای اولین بار میتوانیم از نزدیک با زرافه های جوراب سفید تماس برقرار کرده و دوست باشیم...

 اینجا را Giraffe Center کنیا مینامند.محلی در 5 کیلومتری مرکز نایروبی به نام Karen که در آن به نگهداری زرافه های در حال انقراض نژاد جوارب سفید(Rothschild giraffe) مشغولند.این مرکز اولین بار در سال 1983 توسط دو نفر شخص حقیقی افتتاح شد. دو محقق که میخواستند به حفاظت از نسل در حال انقراض اینگونه زرافه که تنها در دشتهای کنیا زادوولدمیکند مشغول شوند.کم کم این مرکز علاوه بر پروژه علمی به مکانی توریستی هم تبدیل شد جاییکه گردشگران مشتاق میایند تا از نزدیک زرافه ها را لمس کرده و به آنها غذا بدهند.

از پله های کلبه چوبی بالا میروم تا هم سطح سر زرافه های لنگ دراز باشم.جاییکه بتوانم به راحتی به سروصورت آنها نزدیک گرذم.این اولین بار است که فرصت لمس تن و گردن یک زرافه نصیبم شده است.قرار است کف دستم مشتی غذای حیوان را بریزم به سر دوست داشتنی او نزدیک شوم گردنش را بغل کنم و اجازه دهم از کف دست من غذا بخورد.همه اینها جالب است اما نه تا وقتیکه زرافه ناگهان زبان بسیار زبر و خیس و لزج خود را بیرون میاورد تا صورتم را بلیسد.یک هو دلم غش میرود و راستش همه جراتم با هم به باد !

یکی از این زرافه ها "ابراهیم" نام دارد.بچه زرافه کوچکی که قدش هنوز انقدر رشد نکرده که به بالای نرده ها برسد و ما را از نزدیک رویت کند.طفلکی هی زبان درازش را بیرون میاورد تا بلکه به اون بالاهای دست ما رسیده و دانه ای غذا به دهن گیرد.در این حین و بین وقتی زبان ابراهیم کف دستم را غلغلک میدهد ترسم میریزد.

و بعد دیگر دوستی بی پایان من است و زرافه های قصه های نایروبی.نمیدانید چه حالی دارد وقتی دست دور گردن بسیار ضخیم و قدرتمند زرافه میندازم و با دستی دیگر غذا به دهانش میگذاریم در حالیکه تمام کف دستم با بزاق چسبنده زرافه نمناک شده است و زرافه جوراب به پای قصه من سرش را به سرم نزدیک میکند و با چشمهایی که به وسعت آسمان بیکرانه است نگاه در نگاهم میدوزد.انقدر نگاهش مست کننده است که دلم میخواهد تا ابد صورت به صورتش بسایم و برخیسی لبهای مرطوبش بوسه زنم.

سر زرافه بسیار قوی و جمجمه اش مثل صخره ای سنگی است.حواستان باشد که آزادرنبیند اگر ناراحتش کنید طوری با سرش به صورتتان خواهد کوبید که له و لورده تان سازد.همین را داشت باشید که وقتی با گوشهای کوچکش بر سرو سوی ما میزند انگار سیلی میخوریم!!!هم زرافه نر و هم زرافه ماده هردو روی سرهایشان شاخ دارند اما شاخ ماده ها انقدر باریک است که دیده نمیشود این نرها هستند که میجنگند و از خانواده نگهداری میکنند پس بی دلیل نیست که شاخهای آنها محکمتر و بزرگتر است. وقتی به شاخ زرافه دست زدم راهنمای محلی تاکید جدی کرد که دیگر این کار را انجام ندهم زرافه ها دوست ندارند روی شاخ آنها دست بکشید!!!

زبان زبر آنها حدود نیم متر است! تصور کنید وقتی بیرون میاید موجی از بزاق روی هوا پراکنده میشود.این زبان دراز و لیز و خیس کارش این است که تا توی گوش و بینی حیوان رفته و مثل برس آنها را تمیز کند!!!

راستش را بگویم من عاشق لمس جانورانم.هر حیوانی را دوست دارم در آغوش کشم ببوسم و ببویم تا حسی از آرامش و عشق را تجربه کنم.باور دارم که حیوانات مانند کودکان معصومند و بیگناه.و در آغوش کشیدن تن آنها مانند لمس بالهای فرشتگان است. تن حیوانات پر از حس خوبی و مهر بیکرانه است.پر از عشقی آسمانی که شاید تنها با آغوش مادر مقایسه شود.بوی تن حیوانات بوی بکر جادویی طبیعت است. بوی خلوصی بی انتها...(البته لمس خزندگان کمی برایم دشوار است)

بعد از درآمدن از خانه زرافه ها سری زدیم به دست فروشهای خیابانی که صنایع دستی آفریقایی میفروختند.راستش را بگویم صنایع دستی شرق افریقا به زیبایی و تمیزی آفریقای جنوبی نیست.مگر اینکه سراغ مغازه های کلاس بالای آن برویم.اما در آفریقای جنوبی تا آنجا که یادم میاید همه جا صنایعی بسیار زیبا و ظریف میفروختند. میشود گفت که کل صنایع دستی آفریقا مثل هم است انواع مجسمه های چوبی، تابلوهای نقاشی،زیورآلات،کیفها و سبدهای حصیری و .... اما کنیا به غیر از تمام اینها دو محصول بسیار مهم هم دارد که باید حتما آنها را خرید.چای و قهوه کنیایی در دنیا حرف اول را میزند و عمده محصول صادراتی شرق آفریقا و خصوصا کنیا هستند... واحد پول کنیا هم شیلینگ است که با شیلینگ تانزانیا فرق دارد و واحدی قویتر محسوب میشود.به همین دلیل تانزانیا برای خرید کردن کشور بهتری است.البته خرید در حد همین چیزها که گفتم ها....

به دیدن خانه فرهنگ کنیا میرویم.جایی که در زمینی مسطح خانه های قبایل مختلف کنیایی را شبیه سازی کرده اند.جایی شبیه موزه خانه های روستایی گیلان اما بسیار محدودتر و ساده تر.در اینجا به ما نشان دادند که چطور مردان هر قبیله چندین زن مختلف و یک دوجین بچه ها را در خانه های جدا جای میدهند و البته خانه زن اول از بقیه خانه ها بهتر و بزرگتر است و چطور پسر اول خود کلبه ای جداگانه دارد و چطور مادر زن اول در میان قبیله حکم رییس زنها را داشته و در کنار محل ورودی مکان قبیله خانه ای داشته تا حواسش به آمد و رفت همه باشد و بتواند بر نوه های ریز و درشتش نظارت کند و .....

همانجا در همان مرکز فرهنگی به دیدن یک رقص فولکلوریک کنیایی رفتیم.رقصی تماما با آواهای سواهیلی و موسیقی کوبه ای که مردان و زنانی با لباسهای محلی آن را اجرا میکردند.دیدن رقصهای فولکلوریک هر محل برای من جذابیت زیادی دارد در میان این رقصها و آواها میشود با قصه های مردم سرزمینهای دور و نزدیک آشنا شد گرچه ما زبان آنها را نمیفهمیم اما میشود در میان حرکات این زنان و مردان لغات مشترک موسیقی ملل را یافت.

و اما شام....همینجا خیالتان را راحت کنم که در کنیا قید غذا را باید زد.هیچ وعده غذایی خوشمزه ای پیدا نمیشود.غذاها عموما با ذائقه ما یکی نیستند و به طور کل کنیاییها اصلا آشپزهای خوبی هم نیستند.به ما گفتند بهترین رستوران شهر Carnivore نام دارد.محلی برای تجربه باربیکیو انواع جک و جانورهای آفریقایی.....

 دیدن محل کباب کردن این گوشتها در وسط رستوران از خوردن خود گوشتها هیجان انگیز تر بود.رستوران در حاشیه شهر نایروبی محله Langata قرار دارد.فضایی رو باز با ظرفیت 350 نفر که در هر لحظه از شب کاملا همه صندلیها پر از مردم محلی و خصوصا توریستها است.اینجا معروفترین رستوران شهر است که کتاب لونلی پلنت نیز آن را پیشنهاد میدهد.ورودیه رستوران نفری 30 دلار بوده که این هزینه شامل هرمقدار گوشت که شما معده تان جا برای خوردنش داشته باشد میشود. حتما باید از قبل میز رزرو کنید.روی میز علامتی گذاشته شده که تا زمانیکه شما علامت را برنگردانید پیشخدمتها به سراغ شما آمذه و مدام برای شما انواع گوشتهای کبابی را سرو میکنند. درگذشته حتی گوشت گوره خر و زرافه هم وجود داشت اما دولت شکار و خورذن انها را ممنوع کرد.خلاصه هرگوشتی که فکرش را بکنید در اینجا سرو میشود اما من به شخصه از طعم هیچ کدام گوشتها خوشم نیامد و تقریبا همه آنها را به گربه های کنار پایم دادم!

در کنار رستوران یک سالن رقص Samba وجود دارد.آن شب گویی کنسرتی از گروهی پاپ و بسیار معروف در آنجا بود.ما هم از سر کنجکاوی و البته ندانم کاری خواستیم یک سری به آن بزنیم تا بینیم جریان کلوبهای موسیقی آفریقایی از چه قرار است.دردسرتان ندهم همین بس که همه سیاه مست بوده موسیقی دمبولی بسیار عجیبی مینواختند و توی سرو کول هم میکوبیدند و از سطلهای بزرگی نوشیدنی مینوشیدند خلاصه محشر کبرایی بود که من تابه حال تجربه نکرده بودم.پش از چند دقیقه بهتر دیدیم فرار را بر قرار ترجیح دهیم....وقتی بیرون آمدیم متوجه شدیم موبایل تورگاید ما را در آن گیرو دار از جیبش زده اند!!!!!


 
روزهای غریبگی،شبهای ناامنی
ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/6 - کنیا - نایروبی

بالاخره سفر به کنیا آغاز شد.روز هفتم از سفری پرماجرا به شرق آفریقا از فرودگاه کلیمانجارو در آروشا با پرواز کنیا ایرویز به سوی نایروبی رهسپار شدیم.گفتم کلیمانجارو...  میدانید که این قله بلند برفگیر در تانزانیا واقع شده ؟قله ای که بسیاری از کوهنوردان دنیا به سوی فتحش گام برمیدارند....

پس از ساعتی پرواز به نایروبی رسیدیم و همان ابتدا گرفتار کاغذبازیها گشتیم.کلی فرم عریض و طویل برای گرفتن ویزا لازم است نفری 50 دلار دادیم و بالاخره ویزا گرفته پا به خاک کنیا گذاشتیم.اگر از تهران و از طریق سفارت خانه اقدام به گرفتن ویزا کنید پروسه ای طولانی و سخت تر در پیش روی شماست .

همان ابتدا به ساکن وقتی وارد نایروبی شدیم در ترافیکی عصاب خرد کنی گیر افتادیم. کاملا مشخص بود که اینجا شهریتی بیشتر از شهرهای تانزانیا دارد.ماشینها مدل بالاتر و مردم شیک پوش ترند .انگار ورژن مدرنیته شده ای از آفریقا را میدیدیم...

اطراف شهر نایروبی اما تماما زاغه نشینی بود. تا چشم کار میکرد خانه های حلبی و چوبی با نماهایی بسار فقیرانه دیده میشد.راهنمای محلی از ما خواست دست و دوربین خود را از شیشه بیرون نیاوریم.کنیا و خصوصا شهر نایروبی بسیار نا امن و پر از جیب بر و دزد است و از همان اول این موضوع مشخص بود.نگاه های مردم این شهر به دوستانگی شهرهای تانزانیا نبود.نمیدانم چرا اما نگاه ها انگار خشم داشت و غضب شاید هم فرم صورت مردم کنیا به این شکل باشد اما خود به خود توریست را در پوششی از نا امنی فرو میکشاند. لایه ای از ترس و دلهره و غریبگی.گرچه مردم کنیا خوش پوش تر و به ظاهر ثروتمند ترند اما قیافه های خسته  و درهم آنها برای گردشگر به خوشایندی تانزانیا نیست....انگار کسی در اینجا قرار نیست به ما خوش آمد بگوید!

کنیا کشور قبایلی متفاوت از مهاجرین سرتاسر قاره آفریقا است.موجی از مهاجرت که حدود 4000 سال پیش به سوی این سزمین روان شد و حالا این ده ها و ده ها قبیله مختلف با زبانهای گوناگون در کنار هم زندگی میکنند. گوناگونی فرهنگ و زبانها آنها را تاحدی از هم بیگانه ساخته تا جاییکه زبان مشترک آنها متاسفانه انگلیسی است و این مردم نمیتوانند با زبان مشترک خود با هم حرف بزنند گرچه مانند تانزانیا زبان سواحیلی هم در اینجا رایج است.

متاسفانه این کشور مانند دیگر کشورهای آفریقایی بارها دست به دست بین کشورهای استعمارگر چرخیده و از قرن 8 که برای اولین بار پای پارسها و اعراب به بنادر آن گشوده شد تا قرن 20 هیچ وقت رنگ استقلال را به خود ندید.در آن زمانها این کشور از قبایلی تشکیل میشد که برای تجارت ادویه،پارچه و طلا مورد توجه قرار میگرفتند. اما استعمار آن از قرن 16 آغاز شد وقتیکه اروپاییها به پتانسیل مالی و انسانی شرق آفریقا پی بردند.ابتدا برای چند قرن ارتش پرتغالیها،سپس عثمانها و در آخر به بهانه آزادی ارتش بریتانیا خاک این سرزمین را اشغال کرد.

نایروبی تا قبل از سال 1899یک ناحیه غیرمسکونی باتلاقی بود تا این که در آن سال خط راه آهن در آن احداث گردید.این شهر بر اساس نام یک گودال آب که در زبان ماسایی «Nairobi Ewaso» به معنای «آبهای سرد» خوانده می‌شود، به این نام موسوم گردید. پس از شیوع طاعون و سوزاندن شهر اصلی، این شهر در اوایل سالهای ۱۹۰۰ کلاً بازسازی شد.در سال ۱۹۰۱، این شهر پایتخت سرزمین تحت‌الحمایه انگلیس گشت و رو به سوی رشد قدم نهاد.

با شروع قرن 20 مردم بومی کم کم به پا خواستند و مبازات جدی برای دست یابی به استقلال را آغاز کردند.این مبارزات سرانجام در سال 1963 کشور کنیا را زیر سلطه بیگانگان درآورد و کنیا کشوری مستقل شد.

همان که عکسش را در بالا میبینید Jomo Kenyatta به معنی پسر کنیایی اولین رییس جمهور مستقل کنیا است.نام واقعی او چیز دیگری است اما در تمام دوران مبارزاتش خود را به این نام نامید تا در اخبار و رسانه ها نام کنیا را مستقل نگه دارد.

 یکی از اولین مقاصد گردشگری در شهر نایروبی "برج نایروبی" است. یکی از دهها آسمان خراش بلند شهر که تقریبا از بسیاری نقاط نایروبی دیده میشود.خود برج فی نفسه اصلا دیدنی نیست تنها این امکان را به شما میدهد که بالای آن رفته و کل شهر را از پشت بام آن که باند فرود هلی کوپتر نیز در آن قرار دارد نظاره کنید.

 انقدر چهره این شهر متفاوت از شهرهای تانزانیا است که اصلا حال و هوایی از آفریقا را زنده نمیکند.در مقایسه با اوگاندا و تانزانیا،کنیا کشوری نا امن، گران، خشک و بی احساس است و این بی احساسی را نگاه مردمانش به گردشگر منتقل میکند.با وجودیکه کنیا بسیار پیشرفته تر، تمیزتر و قطب مهم اقتصادی قاره است اما جذاب نیست و جز صورتهای سیاه مردمانش المان دیگری شما را به یاد آفریقای پررمز و راز نمیندازد...

سال 1998 سفارتخانه آمریکا در نایروبی توسط گروه القاعده به هوا رفت!!! پارکی که در عکس بالا آن را میبینید دقیقا در جای زمین سفارتخانه بنا شد و سفارتخانه به جایی دیگر منتقل گشت....

اما بدترین حادثه شهر مربوط میشود به پارسال که یکی از بزرگترین مراکز خرید نایروبی به تصرف گروهی تروریست درآمد و با عملیاتی انتحاری تعدادی از مردم شهر و گردشگران کشته شدند. داستان ماجرا را راهنمای نایروبی با آب و تاب چنین تعریف میکندکه سال 2005 متروی لندن توسط عملیاتی انتحاری منفجر شد.مسئول این کار شخصی به نام "جرمی لیندسی، " یک وهابی انگلیسی بود.پس از این عملیات انتحاری جرمی کشته شد ما همسر او که زنی سفید پوست به نام "سامانتا لوتوآیت" است مسلمان شده به القاعده پیوست تا راه جهاد در راه اسلام را تا آخرین نفس ادامه دهد. حالا او به خطرناک ترین زن جهان بدل شده معروف به بیوه سفید که در کنیا زندگی میکند و بیشتر عملیاتهای تروریستی شرق آفریقا در دست اوست. منجمله همان عملیات گروگانگیری مرکز خرید نایروبی!!!! 

تمام این اتفاقات دست به دست هم داده تا چهره این شهر اینگونه نظامی پر از پلیس ضد شورش پر از از امنی و سیاهی و تباهی باشد انقدر سیاه و نا امن که وقتی گردشگری میخواهد وارد هتلی شده یا از آن خارج گردد با اسکورت پلیسها صورت میگیرد.همه جا ایکس ری وجود دارد و هر لحظه در هر مرکزی شما و وسایلتان تفتش میشوند. هیچ خارجی بعد از تاریکی هوا در خیابانها پرسه نمیزند و در هرجا گروهی کماندو در خیابانها با تفنگهای عجیب و غریب در حال نگهبانی هستند...

این است نایروبی،شهری که قرار است 3 شب ما در آن زندگی کینم!!!!!

بیوه سفید

برای خواندن بیشتر از او به لینک خبرگزاری فارس مراجعه کنید


 
مانیارا
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

 93/1/5 - Lake Manyara National Park

روز آخر گشت و گزارمان در تانزانیا است. قرار است امروز به دیدن پارک ملی مانیارا برویم. جایی در کنار دریاچه  ای به همین نام در جنوب غربی گرونگرو. نمیدانم شما هم از آن دسته افرادید که معتقدند هرجایی زیباییهای خاص خودش را دارد یا نه؟ من این طوری فکر میکنم بنابراین وقتی راهنمای تور گفت که گرونگرو شاهکار تانزانیا است و پس از این پارک دیگر مناطق حفاظت شده به چشمتان نمیاید جدی نگرفتم... مگر میشود مانایارا با 330 کیلومتر مربع وسعت و بهترین مکان برای دیدن پرندگان را نادیده گرفت....

 

 به دروازه آن که میرسیم و ورودیه ها را پرداخت میکنیم درست مثل گرونگرو دسته ای از میمونها به استقبال ما میایند.برای من زندگی گروهی این حیوانات قابل توجه است و حسی که در تماس با آدمها به خود میگیرند.حس اعتماد و رفاقت و وقتی گروهی از آنها را با هم میبینم یاد خانواده های پرجمعیت قدیمی میفتم با یک پدرسالار و کلی فرزند و نوه و نتیجه...

مانایارا از نظر مکان زندگی میمونها یکی از بهترین جاهاست.برخلاف گرونگرو که همه آن را دشتهایی وسیع تشکیل میداد اینجا ناحیه ای تقریبا جنگلی است با درختان انبوه و خاکی سرخ از آهن.اینگونه طبیعت، فضا را مناسب زندگی حیواناتی میکند که دوست دارند لابلای شاخ و برگهای درهم تنیده باشند.مثل این میمونهای ریز و درشت که از هرطرف نگاه میکنیم دو چشم درشت آنها ما را غافلگیر میکند.میمونهای بامزه تانزانیایی با فرزندان کوچک و بسیار کنجکاوشان که برخلاف بزرگترها کمی از ما میترسند و وقتی نزدیکترشان میشویم به آغوش مادر پدرهایشان فرار میکنند...

یک نوع بسیار نادر این میمونها همینهایی هستند که در بالا عکسشان را میبینید. نکته بامزه و بسیار جالب توجه آنها بخش آبی رنگ بدن آنهاست...بخشی از ناحیه تن.اس.لی آنها !!!! به رنگ آبی بسیار زیبایی است خنده دار و خیره کننده...به این میمونها ،مینیاتوری میگویند از بس کوچکند..بچه هایشان شبیه نخود هایی هستند که روی زمین قل میخورند.نگاه به عکس نکنید از نزدیک موجودات ریزه میزه ای دیده میشوند.

اما گفتم پرنده نگری....نمیدانم چقدر با این واژه Bird Watching  آشنایی دارید. در پارک مانیارا تا دلتان بخواهد توریستهایی با دوربینهای چشمی وجود دارند که سرصبر و حوصله دنبال پرنده های ریز و درشتند.معمولا خیلی از آنها افراد بسیار پیر هستند. پرنده نگری در دنیا یک سرگرمی نسبتا تازه است و لازم نیست حتما شما پرنده شناس باشید.همه گردشگران طبیعت که به مقوله پرنده گان علاقه دارند با دوربینی در دست و کتاب گونه های پرندگان در جیب، به این کار میپردازند.میتوانید از حیاط خانه تان شروع کنید.هرپرنده ای را که میبینید در کتابتان علامت بزنیدبعد از مدتی متوجه میشوید که با پرندگان بسیار زیادی آشنا شده اید....

و مانیارا بهشت پرنده نگران تانزانیا است.سوار جیپهای سافاری هستیم مثل دیروز و این بار نه در دشتهای سبز که در جنگلهای کبود رهسپاریم.و در سکوت هیچ صدایی نیست مگر آوای انواع پرندگان بیشمار که لابلای شاخ و برگهای درختان هریک نایی دارد و نوایی و برای ساعتها در سکوت سفر میکنیم به آوای وحش پرندگان آفریقایی

این عکس نباید شما را به اشتباه بیندازد.اینجا هم مثل گرونگرو هیچ کس نمیتواند از جیپها پیاده شود و از آن مهمتر هیچ کس اجازه ندارد به هیچ حیوانی غذا بدهد. وقتی شیشه ماشین پایین بود تکه های نان از دست یکی از مسافران به زمین میفتد... به چشم به هم زدن ده ها پرنده مختلف حمله میکنند به این برکت آسمانی!!! دیدن جنگیدن آنها وجیغ و فریادشان برای ربودن طعمه بسیار دیدنی است.راننده که راهنمای محلی مانیارا است متوجه میشود.ماشین را نگه میدارد پیاده شده و نان را از زمین برمیدارد.. در کمال تعجب ما بسیار جدی تاکید میکند که به هیچ عنوان به هیچ حیوانی حتی یک کرم خاکی نباید در این مناطق حفاظت شده غذا داد.این عملی برخلاف چرخه طبیعت است و 100% به طبیعت آسیب جدی خواهد رسانید...

الان که دارم اینها را مینویسم یاد خاطره دو هفته پیشم افتادم در کنار دریاچه خلیج فارس تهران...نمیدانم آنجا را دیده اید یانه.تازه افتتاح شده است گروهی مرغ دریایی به آنجا مهاجرت کرده اند و فرصتی تماشایی برای مردم ایجاد شده...اما صحنه ای که من با چشمهایم دیدم تغذیه این مرغان و البته ماهیهای دریاچه با "پفک" بود....

یک لحظه فکر کنید چه بلایی سر سیستم گوارشی حیوانات میاید وقتی ما به آنها پفک نمکی میدهیم!!!!!!

یکی دیگر از جاذبه های دیدنی این پارک "اسبهای آبی" هستند.این پارک دارای یک دریاچه بسیار بزرگ هم هست به نام Lake Manyara با 200 کیلومتر مربع وسعت. دریاچه ای بسیار مهم در چرخه حیات وحش منطقه خصوصا وقتی محل مهاجرت هزاران پرنده از اقصی نقاط دنیا میشود.

در آبهای دریاچه علاوه بر انواع آبزیان ،اسبهای آبی تانزانیا که حیواناتی در معرض انقراضند نیز زندگی میکنند.این حیوانات به ظاهر آرام اما در باطن خطرناک دیدنشان صبر ایوب میطلبد.چه بسا باید ساعتها کنار دریاچه نشست و خیره بر آب مراقبه کرد تا شاید یکی از آنها تصمیم بگیرد سری روی آب بیاورد.دهان دره ای کند و ما نائل به زیارت آرواره های قوی آنها شویم.آرواره هایی که شیر درنده را از پا درمیاورند و البته صنه خنده دار پرنده های کوچکی هستند که لای دندانهای آنها دنبال ته مانده غذا میگردند...

یکی دیگر از شگفتیهای پارک مانیارا دیدن گله هایی از نوع خاصی آهو است. این آهوهای وحشی اسم خاصی هم دارند که متاسفانه فراموششان کرده ام. نکته ظریفی در طرز زندگی قبیله ای آنها وجود دارد. هرطرف که گله ای از این آهوها میبینیم یک نر با تعدادی ماده است.یعنی یک شوهر و یک عالمه همسر.معمولا این نر قوی ترین نر قبیله است که توانسته کل جماعت نسوان را متعلق به خود سازد. وقتی بچه های آهوها بزرگ میشوند پدر قبیله ها دخترکان را پذیرفته و پسرها را با لگدی بیرون از قلمرو میندازد.پسرها باید راه خود را گرفته و بروند قلمرو جدیدی برای خود بیایند...

به همین دلیل پشت سر این گله آهوان معمولا چند تایی پسربچه با گردن کج راه میروند بلکه یک طورهایی بر پدر غلبه کنند...

زرافه ندیده بودیم.در گرونگرو زرافه نیدیدم و امیدمان به اینجا بود تا اینکه پشت سر این گله گوره خر جوان از دور در افق و کنار کرانه های دریاچه مانیارا چشممان به جمال بلند بالای زرافه روشن شد...خیلی دور بود راننده تصمیم گرفت دریاچه را دور بزند بلکه بتوانبم از فاصله ای نزدیکتر به آقای زرافه نزدیک شویم. نکته ای وجود دارد در جاده های پارکهای ملی آفریقا.تمام مسیرها مشخص شده است هیچ ماشینی اجازه ندارد خارج از جاده ها حرکت کتد.شاید باورتان نشود اما وقتی یکی از ماشینها میخواهد دور بزند به خاطر باریکی جاده بسیار دقت میکند که حتی رد یک لاستیکش میلیمتری از حریم جاده روی دشت و دمن نرود....بسیار نکته آموزنده ای است که کاش ما هم رعایت کنیم. چه وقتی سوار ماشینهایمان هستیم و چه وقتی پیاده ایم حتما از روی جاده و مسیرهای پاکوب قدم برداریم و نه از هرجایی که عشقمان کشید!

و .......

خودش است.زرافه جوراب به پای قصه ما...زرافه در خطر انقراض دشتهای آفریقا که این طور با گامهای بلند و تاخت کنان خود را از ساحل به جاده رسانده و از شانس خوب ما درست جلوی ماشین ما با آن قدمهای بلند از این سوی به آن سو پرش میکند.

و بعد میفهمیم که علت این همه هیجان آقای زرافه به خاطر خانواده است. خانواده اش متشکل از دو فرزند و همسر بالا بلند،در دشتها سرگرم چرایند و آقای همسر نگران به سمت آنها میدود...

و این هم همه مسافران خوب گروه ما....

خداحافظ تانزانیای عزیز،تو را و همه دشتهایت را و همه حیواناتت را و همه زیبایی باکره ات را به خالق زیباییها میسپاریم ما رهسپار کنیا هستیم....به امید اینکه بار دیگر لبریز از دیدنیهای تو باشیم!


 
جشنواره ناصرخسرو
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۳  کلمات کلیدی: متفرقه
نسشت وبلاگ و سایت نویسان و سفرنگاری در سلسله برنامه های مقدماتی سومین جشنواره سفرنگاری، جلسه هم اندیشی فضای مجازی و سفرنگاری با موضوع بررسی ویژگی ها، شاخص های سفرنگاری مجازی در وبلاگ ها و سایت ها در ایران و خارج از ایران برگزار می شود. محورهای نشست: - آشنایی با سفرنگاری در فضای مجازی - آشنلایی با وبلاگ نویسان برگزیده در جشنواره های پیشین - گفتگو با داوران جشنواره - آشنایی با وبلاگ های مشهور سفرنگاری در دنیا زمان نشست: شنبه بیستم اردی بهشت 1393 خورشیدی – ساعت 17 مکان: خ امام خمینی(ره) – سردر باغ ملی – خ ملل متحد – سالن اجتماعات کتابخانه و موزه ملی ملک www.safarnegar.com
 
جشنواره ناصرخسرو
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۳  کلمات کلیدی: متفرقه
نسشت وبلاگ و سایت نویسان و سفرنگاری در سلسله برنامه های مقدماتی سومین جشنواره سفرنگاری، جلسه هم اندیشی فضای مجازی و سفرنگاری با موضوع بررسی ویژگی ها، شاخص های سفرنگاری مجازی در وبلاگ ها و سایت ها در ایران و خارج از ایران برگزار می شود. محورهای نشست: - آشنایی با سفرنگاری در فضای مجازی - آشنلایی با وبلاگ نویسان برگزیده در جشنواره های پیشین - گفتگو با داوران جشنواره - آشنایی با وبلاگ های مشهور سفرنگاری در دنیا زمان نشست: شنبه بیستم اردی بهشت 1393 خورشیدی – ساعت 17 مکان: خ امام خمینی(ره) – سردر باغ ملی – خ ملل متحد – سالن اجتماعات کتابخانه و موزه ملی ملک www.safarnegar.com
 
اینجا تانزانیا،صدای من را از گرونگرو میشنوید
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/4 - پارک گرونگرو-

به دهانه آتشفشان گرونگرو میرسیم.جاییکه دریاچه ای زیبا و باشکوه مقابل ما چون خندقی دلهره آور و پرماجرا قرار گرفته است.دهانه ای پرآب که دورتادور آن را گله های حیات وحش گرونگرو احاطه کرده اند و ما قرار است بزنیم برویم به قلب آن گله های وحشی جاییکه از دور بسیار آرام مینماید و این آرامش آبی آشفته ام میسازد. آرامشی در ورای ابرهایی که از آسمان به زمین افتاده اند تا مرا به رویایی غریب بکشانند. رویایی در آشفتگی،هبوط در عروج....انگار دستی از زیر آن ابرهای زمینی مرا و هستی مرا در خود مچاله میکند.عجیب است اگر بگویم دلم میخواهد تنهای تنهای باشم بی غیر و یار و بار؟؟

و اما گرونگرو سرزمین میلیون ساله حیواناتی عظیم الجثه که آنها را 5 غول زمینی مینامند.سرزمین شیر،پلنگ،بوفالو،فیل و اسب دریایی.5 غول افسانه ای قاره آفریقا که جستجو و یافتن آنها توسط گردشگران و دیده شدن آنها و شکار دوریبینشان کردن را The Big Five Game مینامند و ما راهی این بازی عجیبیم که با صبری چند ساعته دشتهای گرونگرو را در نوردیم و در سکوت به مراقبه ای با حیات وحش بپردازیم تا در قاب دوربینها و افق چشمهایمان THe Big5 را بیابیم....با ما رهسپار باشید.

تانزانیا از سمت شمال با کنیا هم مرز است.و این مرز را پارک بزرگ حیات وحش "سرنگتی" احاطه کرده ،نیمی در خاک کنیا و نیمی دیگر در خاک تانزانیا و گله حیوانات وحشی از چهارپا و پرنده و چرنده در فصول مختلف سال بین این پارک و پارک گرونگرو که زیر آأن قرار گرفته در مهاجرتند.

 حیوانات مرز نمیشناسند مرز برای ما خاکیان دو پاست.به خاطر همین و به احترام سرزمین هزاران ساله این موجودات بین تانزانیا  وکنیا در محل پارکهای گرونگرو و سرنگتی هیچ مرز سیم خارداری وجود ندارد.تماما پارکها و مناطق حفاظت شده است تا گله ها بتوانند آزاده با توجه به علوفه و مرتع و فصول گرما و سرما بچرخند و هر ماهی از سال را در جایی بگذرانند.اگر میخواهید به این پارکها سفر کنید ابتد ا مطمئن باشید که در آن وقت سال تجمع حیوانات بیشتر در کدام نقطه است چون این پارکها بسیار بزرگند و شما نمیتوانید در چند روز همه جای این پارکها را ببینید.

این وقت سال تجمع آنها در این نقطه کراتر گرونگرو به اوج میرسد جایی که ما روانیم...

سوار جیبپهای سافاری Animal Gaming  را شروع میکنیم.هنوز بیگ 5 را ندیده ایم اما گله های مارال،آهو،گوزن یالدار،گوره خر،گوزن خالدار و کرگدن همه جا پراکنده اند.انقدر نزدیک که دست دراز کنیم تن گرم و وحشی آنها را لمس خواهیم کرد.از کنار آنها میگذریم در حالیکه سقف جیپها را بالا زده و در سکوت نگاهشان میکنیم و نمیدانید چه لذتی دارد که گاهی انقدر نزدیک هرم داغ تن یک گوزن یالدار، پوست تن را نوازش میدهد و بوی سنگین بدن جانور مشام را پر میکند.حیوانی که ما را حتما جانوری فرض میکند بی آزار که اینگونه در نزدیکی ما لم میدهد و خیره به لنز دوربین به مکاشفه ما میپردازد. نمیدانم ما مشتاق اوییم یا او مشتاق این جانور دوپا!!!

صدها گوزن یالدار خط افق را سیاه میکنند. افقی که سر بر ابرهای سیاه کشیده و  به طلب باران نیاز میکند و باران این نم نم لطیف طبیعت وحشی چه ناز میکند وقتی بر علفهای دشت بیکرانه فرو میریزد و خاک را دستی میزند که بوی سرزمین آشنای ما را میگیرد.وای باران .....روح طبیعت....صراحت تازگی....زوال لب تشنگی و نیاز.... کاش بر من هم چنین آشفته و وحشی میباریدی که من بسیار تشنه ام...تشنه چیزی که جوانه تنم را میرویاند....وای باران بر من هم ببار.....

گله های گوره خر دور ما را گرفته اند.دشت را لحن تن آنها از زوال یکنواختی درمیاورد وقتی چنین راه راه ،بر تن خاکی دشت هی رج میزنند و هی مرا افکار مرا.....روبروی مرا تا دورهای دور پر از خطوط منقطع میسازند تا از دنیای موازیم خارجم سازند...

عاشق آن بچه گوره خری شده ام که بی توجه به من و ما تن کودکانه خود را به علفهای خیس از باران سپرده و دارد با صدای باران آواز میخواند....گوش کن صدایش آشناست....صدایش لحجه زندگی میدهد وقتی زیر باران سرخوش میشود...

تنها تویی تو....که اینگونه دشت را رها کرده ای...فارغ از دستهای آسیب زن موجود دو پا جهان را امن میکنی تا ابر پایین بیاید و آرام ، ببارد و دشت را چنین دلفریب  برای روح بیتاب من آرام کند....آرامم کنی....آرامم کنی..........خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا

باران بسیار شدت گرفته است.زمین و زمان به هم پیچیده است.در دورهای دور آسمان رعدی میزند و افق دو نیم میشود.ابرهای سیاه پایین و پایین تر میایند و گاهی صدایی ... صدایی که در آواهای وحشی حیوانات گم میشود. حیواناتی که در این آشوب طبیعت آرام آب مینوشند و علف میخورند و در مه غرق میشوند.

مهی که گاه میاید  و گاه میرود و در این لابلای توری سپید حیوانی را گم شده انگار از لای تن خود بیرون میاورد ....شاید این شترمرغ نر در مه به دنبال نیمه خود میگردد... نیمه دیگر کجاست....پیدایش نمیکنم

و اما.....در سر یکی از چند راهیهای دشت جیپهای سافاری به ردیف در سکوت ایستاده اند.یکی دیده است  و بیسیم زده است و جیپهای دیگر مسیر عوض کرده خود را به سرعت به این نقطه دشت میرسانند تا......

مادر و کودکی را خفته لابلای علفزارهای خیس از باران ببینند.شیر ماده و توله کوچکش بی توجه به ده ها جفت چشم مشتاق لای علفها دراز کشیده اند. بسیار نزدیک به ما انقدر نزدیک که خطوط کشیده بدن ورزیده مادر و سینه های پر شیر او را میتوان دید. انقدر نزدیک که چشمهای کنجکاو توله شیر را میتوان دید.انقدر نزدیک که بوی قوی تن آن دو مشامم را پر میکند. انقدر نزدیک که دلم میخواهد توله را سفت در آغوش کشم... اما....

سکوت!!! هیچ حرفی نباید زد.هیچ حرکت اضافی نباید کرد که خواب آرام مادر و کودک را آشفت. اینجا قلمروی سلطان گرونگرو است و ما موجودات اضافی..نباید کودک را ترساند که مادر را آشفته سازد.مادر کم کم بلند میشود و به سوی افق و شکار گام برمیدارد...

دقایقی انتظار اما مادر به این راحتی تن خود را در خطر شاخ های کرگدنهای خشمگین قرار نمیدهد.مادر در افق فرو میرود تا مراقبه کند برای سیر کردن شکم توله اش....شاید ساعتها لای علفها پنهان شدن و مراقب شکار نشستن...کسی نمیداند مادر موفق میشود توله را سیر کند...خودش را سیر کند....

مادر که فاصله میگیرد کفتار پیر سر میرسد.قلبها در سینه به لرزه درمیاید... کفتار اینجا چه میکند؟بو کشیده و وقتی بوی شیر ماده دور میشود بوی توله اش مشام کفتار پیر را پر میکند.کفتار آرام دشت را جلو میاید...

توله نگران شده است.سر از علفها بیرون میاورد.رد مادر را میگیرد که دارد دور میشود با صدایی که ضعیف و کودکانه است تقلا میکند نعره میکشد اما تنها صدایی کودکانه و شیرین شنیده میشود که کفتار را امیدوارتر میکند.توله ناله میکند و به سمت مادرش چشم میدوزد......باد صدای توله را به گوش مادر میرساند.مادر برمیگردد نعره ای میکشد که تمام چهارپایان دیگر را هراس برمیدارد.کفتار میگریزد.مادر توله را در بر میگرد!

 کم کم ابرها به یک سو میروند و دوباره آبی آسمان و زردی آفتاب بر دشت پهن میشود. هوا را رطوبتی سنگین فرا میگیرد.رطوبتی که با بوی عرق تن حیوانات درآمیخته است. بوی وحشی،بکر و محرک در دشت پیچیده است.بویی شبیه آزادی و این آزادی با سرخوشی همراه میشود .و سرخوشی مستی میارود. مستی تمنای جفت. حیوانات به هم میامیزند.

و برای به هم آمیختن قلمرو تعیین میکنند و قلمرو را با سرشاخ شدن میابند. صداهایی وحشی و غریب و عظیم دشت را فرا میگیرد.گله ها در هم میپیچند.سویی غرش شیری بلند است و سویی دیگر فریاد خشمگین بوفالو و آن سوتر شیهه گوزن یالدار برای تصاحب جفتی ماده ...اینجا تانزانیا است صدای مرا از گرونگرو میشنوید.

گلی سرخ رنگ جاده های گرونگرو را فرش کرده است و سیل آب باران زمینها را درمینوردد و عکس آسمان در هر جوی آبی انعکاس میابد ....انگار گرونگرو تا بینهایت هفت آسمان بالا میرود....

اگرتهای سپید.این پرندگان بی آزار و زحمت کش جفت بی همتایی را با بوفالوهای نخراشیده تشکیل میدهنند.اگرتهای نابینا که با این غولهای بیشه های گرونگرو در همزیستی مسالمت آمیزی به سر میبرند.

اگرتها(پرنده های سپید) چشمان ضعیفی دارند.پس نزدیک حیوانات عظیم الجثه حرکت میکنند تا با حرکت اندام سنگین آنها حشرات لابلای علفها به پرواز درآیند و شکار اگرتهای نابینا شوند....رفاقت حیات وحش ستودنی است....بوفالو حیوانی پرخاشجو است تنها وقتی کنار بدن ظریف و ضعیف اگرت لم میدهد شبیه گربه دست آموز به نظر میرسد!!!!!

و اما یکی از عجیب ترین صحنه ها دیدن این بچه کوچولوی شغال لای علفها است که خیس از باران با پشمهای به هم چسبیده خانواده اش را صدا میزند. شغالها معمولا توله های خود را زیر زمین پنهان میکنند و توله شغال کمتر به چشم میاید مگر اینکه این طور خیس و خیلیس سرکوچک خود را از لای علفها بیرون بیاورد.... خیلی بامزه است برخلاف والدینش!!!!!شاید توله همان کفتاری باشد که رفته بود سراغ بچه شیر قصه ما !!!!

این بانوی زیبا این وسط چه میکند؟تا یادم نرفته بگویم که گرونگرو یکی از بهترین مکانها برای دیدن پرندگان مختلف و بهشت Bird Watching به شمار میاید.در طول مسیر بسیار  گردشگران با لنزهای تلو را میدیدیم که  Bird Gaming !!!!!! میکردند!!!

این را هم بگویم که تمام طول مسیر با فیلمبرداران شبکه های مستند مثل بی بی سی و نشنال جغرافی پر بود.درواقع همه آن صحنه های بکر و زیبایی که در فیلمهای مستند میبینید صحنه های گرونگرو یا سرنگتی است...البته آنها چندین شبانه روز جایی اطراق میکنند تا بتوانند یک صحنه شگفت را شکار کنند....

بالاخره پرنده محبوبم را یافتم.عقاب

و سرآخر....سرآخر آنچه باید میشد شد....در یک سوی جاده گله ای از شیرهای ماده لای علفها طوری لم داده بودند که فقط کمی از پوست تنشان به زحمت دیده میشد اما آن سوی جاده یک شیر نر و یک شیر ماده به ماه عسل رفته بودند... شیر نر از بین گله چندین ماده خود،یکی را به عنوان سوگلی برمیگزیند سپس به مدت یک هفته با او به جایی خلوت Dating !!!! یا قرار ملاقات میگذارد.....

و عاشقانه ای آرام لابلای "شکوه علفزار"!!!


 
اینجا من ،آنجا یک قبیله
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٤  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/4 - Ngorongoro Craterr

راه افتادیم صبح زود صبحانه خورده از لوج ،سوار بر جیبهای Sunny Safari به سمت پارک ملی "گرونگرو".یکی از مهمترین مناطق حفاظت شده حیات وحش جهان.... مسیر را در نقشه برایتان مشخص کرده ام تابگویم در این 6 روز اقامت در تازانیا چه کردیم.وقتی از زنگبار به آروشا پریدیم قرار بر این شد دور آروشا را سافاری کنیم. گشتهایی کاملا حیات وحش ، یکی در پارک ملی گرونگرو و دیگری در مانایا مارا.... گشت امروز ما ،گرونگرو آغاز میشود... 

گرونگرو منطقه حفاظت شده حیات وحش تانزانیاست.البته یکی از ده ها پارک ملی. و شاید یکی از بهترینها.بخشی از این منطقه حفاظت شده دهانه خاموش شده آتشفشانی میلیون ساله است.و ما از آروشا باید به سمت دهانه آتشفشان مسیر را بپیماییم.Ngorongoro Crater  دره ای بسیار عمیق با طبیعتی بسیار بکر و زیباست. مسیری 2 ساعته از محل اقامت ما در جاده هایی پیچ در پیچ میگذرد.از بالای دره ای عمیق به پایین سرازیریم جاییکه آسمان خود را بر تن آیینه آب پهن و ابرهایش را مهمان زمین کرده است.عجب طبیعتی دارد این تکه از زمین خدا.

آن را دره Rif Valley  مینامند.جاییکه ملیونها سال پیش آتشفاشان فوران کرده و خشمگین ردپایی چنین بر تن سبز دشتهایش بر جای گذاشته است.حالا دهانه آتشفشان کاسه گود پر آبی است که هزاران حیوان را در خود مادرانه حمایت میکند. و اینجا ،این کراتر باشکوه را Ngorongoro Crater مینامند.و ما قرار است در آن پایین شاهد حیات وحش تانزانیا باشیم.

آن پایین گویی زندگی دیگری در جریان است.وقتی به صدای بیصدایی طبیعت گوش میدهم در حالیکه باران نم نم شروع به باریدن کرده و گله های بیشمار از حیواناتی ندیده در آن پایین چون نقطه های سیاهی بر سبزی برگ آشفته ام میکنند خود را در این بیکرانه غریب بسیار تنها بسیار دور  از همه و بسیار نزدیک به خدا میبینیم. اینجا خدا شکل دیگری دارد.باید باشی و بویش کنی لمسش کنی و بعد به اصوات ناشناخته ته دره گوش کنی تا باورت شود چقدر کوچکی در مقابل این حجمه سبز جهان....

دورتادور من را کوه های بلند،دره هایی عمیق،دشتهایی فراغ احاطه کرده اند. نام یکی از کوه ها Doinyo Lengai است.به زبان ماسایی یعنی "کوه خدا" و چقدر خوش این نام در این فضا جاری است.اصلا اینجا حکایت "یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود" است.جز ما و خدا و حیواناتی که گویی از ازل مالکان این سرزمین بودند.تمام این دشتهای سبز خالی از سکنه است جز گروهی خاص از اقوامی کاملا بدوی... ساکنان ثانویه این آب و خاک قبیله ای هزاران ساله اند که در تسامل با حیوانات در صلح و آرامش میزیند...

گاه از پشت تکه ابری صورتکی نقاشی شده دیده میشود با چوبدستی بر دست و ردایی سرخ لابلای کوه و سبزه و ابر و بعد همچون آمدنش آرام و بیصدا ناپدید میشود. و تو میمانی که آنچه دیده ای نتیجه وهم و خیالت بوده و یا در واقعیت کسی بسیار دوراز دنیای تو در اینجا با طبیعت سر آشتی دارد انگار.جایی درمیان گله های گوره خران وحشی،گوزنهای یال دار،بوفالوهای تندخو،و غرش شیرهای درنده....اینجا از آن کیست واقعا.؟

به کف دره میرسیم.جاییکه پشت دروازه گرونگرو قرار گرفته ایم.این پارک مهم حیات وحش جهان.جز ما جیپهای دیگر نیز صبح زود راه افتاده اند تا اجازه ورود گرفته و وارد خانه حیوانات شوند.این اجازه ها برای گشت و گزار در ساعات بین 6 صبح الی 6:30 عصر داده میشود.همه جیپها موظفند قبل از اتمام زمان بازدید از پارک خارج شوند.ورود به گرونگرو قوانین خاص خودش را دارد.اینجا باغ وحش نیست.شوخی بردار هم نیست وحیات وحشی کاملا زنده و سرپاست.ما مهمانان حیواناتیم و...حق اول با آنهاست.ما در اولویت دومیم.اگر میپذیریم که وارد شویم باید بدانیم که به هیچ عنوان نباید از ماشینها پیاده گردیم.تمام چند ساعت را باید داخل جیپها سر کنیم. هیچ تفنگی همراه هیچ جیپی نیست.اگر حیوانی به ما حمله کند مقصر رفتار خود ما بوده و نه آن حیوان.کسی حق ندارد به خاطر عملی ناشیانه و تحریک کننده حیوانی را از پا دربیاورد. اینجا خانه حیوانات است و ما حق داریم با ادای احترام و کسب اجازه پا به قلمروی افسانه ای آنها بگذاریم.

کم کم دارم حس میکنم آفریقای جنوبی یک شوخی مسخره است در مقابل تانزانیای باکره!

هنوز از در دور نشده ایم که گله اورانگوتانهای گرونگرو به استقبال ما میایند. سقف جیبها را بالا زده ایم و ایستاده آنها را دنبال میکنیم.صدای جیغ سرسام آور آنها وقتی از سرو کول ماشینها بالا میروند نقطه اوج هیجان گردشگر است.گردشگری که اگر عاشق حیات وحش نباشد آمدنش به این نقطه کاری عبث خواهد بود.ترس نگرانی دلهره و هر حس منفی این حیوانات باهوش را متوجه میکند و برعکس ،حیوانات به سرعت عشق انسان را درک میکنند ....

درک میکنند که اینگونه آرام و آسوده در حالیکه بچه کوچک خود را بر پشت گرفته اند به کنار شیشه ماشینت آمده و رو به تو چشم در چشم نگاهت میکنند و وقتی حس کردند تو محرم آنهایی دیگر در کنار تو به ارامش نوزادشان را شیر میدهند.راه میروند مینشینند حتی وسط جاده زیر لاستیکها دراز میکشند تن همدیگر را میجورند میوه از درخت میربایند و بی توجه به تو عشقبازی میکنند....

دیگر وارد دشتهای بیکرانه  گرونگرو شده ایم.با راهنمایی محلی که راننده هر جیپ به شمار میاید.تنها ساکنین این قلمرو وسیع قبیله ای بدویند. Maasai Tribe یک قبیله کهن آفریقایی که برای هزاران سال است در بخشهایی از سرزمینهای تانزانیا و کنیا زندگی میکنند.اقامتگاه های پوشالی آنها از دور دوایر خاکستری رنگی در پهنه سبزی دشتهاست و خود آنها که با لباسهایی آبی و قرمز هزاران سال است که فرهنگ کهن خود را حفظ میکنند و چه چیزی میتواند برای شروع این تجربه نو هیجان بیشتری داشته باشد جز اینکه به میان یکی از خانواده های ماسایی برویم و از نزدیک زندگی آنها را لمس کنیم...

 جاده ای سبز را گرفته ایم و به سوی خانواده ای از قبیله بزرگ ماسایی رهسپاریم. مردان و زنان قبیله به استقبال ما میایند.آنچه از دور میبینیم مشتی رنگ آبی و قرمز است که انگار دستی بر دشت پاشیده .نزدیک که میشوند به زیان غریب سوآهیلی زمزمه میکنند.خود را تکان میدهند و به نوایی شبیه آوازی بدوی گویی دارند به ما خوش آمد میگویند.چیزی از زبان بومی آنها نمیفهمیم اما در چهره سنگی آنها میشود رد دوستی را دید.کم کم سختی چهره آنها به نم لبخندی باز میشود.

مردان قبیله در دسته ای جدا و زنان هم در دسته ای دیگر.مردان چوب دستیهای بلند در دست گرفته اند.ماساییها اقوامی مهاجرند که در طی هزاره ها از حاشیه رودخانه نیل به شرق آفریقا کوچ کرده اند.امروز بیشتر در جنوب کنیا و شمال تانزانیا در دشتهای گرونگرو و سرنگتی اقامت دارند.کاملا اومونیسم هستند یعنی از طبیعت زاده و با طبیعت یکی.گرچه با حضور میسیونرهای غربی بیشتر آنها مسیحی شده اند اما در ته باورهای آنها هوز اعتقاد به خدایان طبیعی وجود دارد به خدایان باستانی و توتمهای عجیب و غریب آفریقایی.این را میشود در فرهنگ جاری زندگی آنها از نزدیک دید.

مردانشان با مردان گروه میامیزند و زنانشان با زنان گروه.خوش ندارند پا از مرزهایشان بیرون گذاریم.تعصب عمیقی به ریشه های خود دارند.این را میشود از نوع پوشش بسیار بدوی و سنتی آنها فهمید.پاپوشهایی دست دوز بر پا و پارچه هایی نیمه دوخته بر دوش. مردان هماهنگ زنان دوش به دوش یکدیگر زیر لب وردی میخوانند و ما را احاطه میکنند.سپس با آواهایی نامفهوم در حرکتی کاملا هماهنگ،زنان قبیله شانه های خود را بالا میندازند.شاید نوعی رقص،نوعی عبادت...نمیدانم چیزی نمیفهمم فقط نگاه میکنم و همین کافیست.

 

رقص مردان متفاوت است اما.کسی ساز میزند.سازی شبیه یک ساز دهنی بسیار بلند که صدایی مثل بوقی کوبنده در دشت میپیچد.بوقی که شاید حیوانات وحشی را بترساند و فراری دهد.مردان هریک چوب دستی بلندی به دست دارند.این چوب دستی همه سلاح مرد ماسایی است که از نوجوانی تا دم مرگ آن را به همراه دارد. در رقص گروهی ،مردان چوب دستی را محکم بر زمین کوبیده و با فشار از زمین کنده شده بالا میپرند و همزمان داد میکشند.جالب است که این حرکت ریشه در زندگی آنها دارد.

این مردمان شغلشان یا کشاوزی است در محدوده ای ناچیز یا دامداری است شبیه عشایر ایران اما در یک منطقه یکجا نشینند.قبیله خانواده محور است.معمولا یک مرد زنان بسیار متعددی دارد.از هر زن صاحب کودکان بسیاری میشود و این کودکان خود صاحب زنان و کودکان بسیار و اینگونه قبیله رشد میکند و خاندانی بزرگ شکل میگیرد و بعد احشام زیاد شده ثروت اندوخته میشود.

برای مرد ماسایی ثروت یعنی زن بیشتر، دام بیشتر ،کلبه بیشتر و  زمین بیشتر...چیزی شبیه طبیعت وحشی.چیزی شبیه گله های درنده شیرهای تانزانیا....مرد قدرت اول است و باید از خانواده حمایت کند.و اینجا در دل بیشه های وحشی تانزانیا خطر هرلحظه در کمین است ومرد تنها سلاحش چوب دستی است و با همین چوب دستی که بر زمین کوبیده و به دنبال آن بر هوا میپرد تا با چشمهایی شبیه عقاب ،دوردستها را درمینوردد برای دیدن حیوانات وحشی و با همین چوب دستی اگر مرد ماسایی تصمیم بگیرد، شیر نری را از پا درمیاورد...!!!

و میدانستید که در تانزانیا شکار قدغن است و کشتن احشام جریمه های سنگین مالی و جانی دارد و تنها ماساییها میتوانند فقط برای دفاع از خود یا احیانا اجرای آیینی با چوب دستی حیوانی را بکشند!

پوشش آنها خود حکایت جالبی است.به ازای هر سالی که به سن آنها افزوده میشود حلقه ای سنگین تر به گوش آنها و به گردن آنها اضافه میگردد تا جاییکه وقتی به پیری میرسند گردنی بلند و سوراخ گوشی بسیار گشاد پیدا میکنند و این یعنی حرمت یک ماسایی...و البته باید سرهای خود را از ته بتراشند. برای زن و مرد ماسایی موهای بلند معنی خوبی ندارد.ماساییها خرافیند از کودکی دندانهای پیشین خود را میکنند تا روح شیطان در آنها دخول نکند.دولت به شدت دارد تلاش میکند تا بعضی آیینهای مضر قبایل را از بین ببرد!

پا به درون خانه یک مرد ماسایی جوان میگذاریم.مردی که بسیار خوب انگلیسی حرف میزند گرچه تمام سطح سوادش به مدرسه ای در کلبه کنار خانه اش خلاصه میشود. خانه از پهن گاو درست شده و وقتی با چراغ قوه به سقف نور میندازیم ده ها سوسک ریز و دشت را بالای سر خود میبینیم.اما برای ماسایی این امر پیش پا افتاده ای است.

غذای ماسایی حکایت عجیبی است در تمام طول زندگی آنچه آنها را سیر نگه میدارد گوشت خام،شیر و خون گاو است.آنها هرصبح با وسیله ای نوک تیز گلوی گاوی را سوراخ کرده و خون او را با شیرش مخلوط و مینوشند.اینگونه معتقدند که روح شیطانی از آنهافاصله خواهد گرفت.جالب است که با این تغذیه بسیار کم بیمار میشوند در حالیکه فضای زندگی آنها بسیار آلوده به میکروب است. 

مردان قبیله بسیار مسن تر از همسرانشان هستند.زیرا مرد ماسایی تا جوان است حق ازدواج ندارد باید خود را در دشتها و بیشه ها ابدیده کند.باید با حیوانات درنده بجنگد و پیروز بازگردد مانند یک قهرمان تا اجازه ازدواج با زنی جوان را پیدا کند.مرد ماسایی ختنه میشود لباس سیاه میپوشد و ماه های زندگی در تنهایی و میان حیوانات درنده را تجربه میکند اما وقتی باز میگردد قهرمان یک زن ماسایی خواهد بود...

 

.ماسایی یعنی مرد سالاری همچون شیر نر ماده شیرهای گرونگرو و مرد ماسایی زمانی میتواند ازدواج کند که شیر نری را کشته باشد تا ثابت کند که رییس قبیله زنان خانه اش خواهد بود.زن ماسایی هم ختنه میشود.بسیار ترسناک و دلهره آور تا هیچ وقت طعم لذت عشق را نچشد.طعم واقعی زن بودن را و مرد اینگونه خانواده بزرگ زنانش را اداره خواهد کرد...

گوشه ای از دشتهای قبیله ،مدرسه کودکان ماسایی قرار گرفته با معلمی که فرزند شیرخواره اش را بر دوش بسته و به کودکان درس میدهد.مگس دور صورت بچه ها غوغا میکند. بیشتر آنها پابرهنه هستند.دور لب و دهان آنها زخمهای پوستی وجودد دارد با این حال شادتر از همه بچه های ایرانی و پرانرژی تر از آنها با ما خوش و بش میکنند.

و بچه ها در حال یادگیری انگلیسی هستند و همان طور که قبلا گفته بودم زبان انگلیسی زبان رسمی کشور تانزانیا  است گرچه این مردم به زبانهای بومی خود سخن میگویند!

برای من عجیب است که این مردم چگونه این همه سال با طبیعت هم سو شده و بی دغدغه زندگی میکنند.آسوده در میان مدفوع و خون گاو،سوسکهای ریز و درشت، شپش،مگس و....و چطور انقدر زیبایند... زیبا و چشم نواز ...

زنهای ماسایی شبیه مطلع یک شعرند یک غزل عاشقانه وحشی.و زیبایی لجام گسیخته آنها من را هم میترساند و هم افسون میکند!