ماجراجویی زمستانه
ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به مازندران و گلستان و تالاب میان کاله

زمستان 92- روز دوم سفر

دیشب رسیدیم به هتل مروارید صدرا که ادعا میکنه اولین هتل ساحلی شرق مازندران است.هتل خیلی خیلی بزرگ با دکوراسیونی خیلی خیلی بی سلیقه که متعلق به شرکت کشتیرانی صدرا است و از درو دیوار هتل بی توجهی،عدم خلاقیت و کیفیت پایین سرویس دهی میبارد.نکته تاسف برانگیز اینجاست که هتل در زمینی 5هکتاره! با زمین بازی و استخر و باند هلی کوپتر و اسکله  تجاری و پنت هاوس و سوییت رویال و هزار و یک بند و بساط دیگر  اما دریغ از ذره ای هیجان برای جلب گردشگر بنا شده است .به قول یکی از دوستان شبیه بیمارستانی ساحلی است تا مجتمع اقامتی ساحلی...بگذریم! از هتل که بیرون میاییم اولین عظمت سر راه دیدن کارخانه بزرگ نکا است که با دودکشهای عریض و طویل و دودی خاکستری، بر پهنه آسمان دریای مازندران چه نقاشی زشتی میکشد!بی خیال کارخانه راهی ادامه سیر میشویم.

باغهای پرتغال من را یاد همه داستانهای و فیلمهایی میندازد که پرتغال در آنها دخالت دارد مثل دختر پرتغالی یوستین گردر و پرتغال کوکی استنلی کوبریک. اما باغهای پرتغالی فرح آباد واقعی تر و رویایی تر از همه پرتغالیهای دنیاست.تا چشم کارمیکند درختان سرسبزی است که بی هیچ حصار و بند و بستی با بارهای نارنجی رو به جاده بارانی شمال به مسافر چشمک میزنند.راه میفتیم داخل یکی از همین باغها تا در عطر فریبنده پرتغال شمال و رنگ خوش نارنجی آن عکسی بگیریم و صفایی کنیم....

زمین زیر پای ما از پرتغالهای فرو افتاده پر است و حلزونهایی که انگار آفت باغ شده اند. زیر هر برگی و روی هر تن هر گردی نارنجی یکی از این حلزونها جا خوش کرده و برای ما سوال شده که چرا آنها را از بین نبرده اند! قول میدهم دست به پرتغالهای بالای سر و زیر سر نزدیم و مثل مسافران غارتگر به باغ هجوم نبردیم بلکه شیک و مجلسی رفتیم سری زدیم به یکی از صدها مغازه عمده فروشی پرتغال که سرتاسر  جاده وجود دارند و تا میشد پرتغال خریدیم.تصمیم گرفته ایم تا خانه پرتغال درمانی کنیم...

به قول یکی از دوستان گویا اینجا  "اورنج کانتی" است!

خوب میخواهیم به سمت گلوگاه برویم و قصد داریم از قبرستان هزار ساله سفیدچاه دیدن کنیم.قبلا هم اگر به خاطر داشته باشید یک بار به دیدن این قبرستان رفته بودیم اما آن بار شب شده بود و ما در هول و هراسی شبانه وارد قبرستانی تاریخی شدیم.این بار اما قصد داریم زیر نور روز و بی هیچ دلهره یک بار دیگر سفیدچاه تاریخی را ببینیم...

درست است که زمستان است و زمستان یعتی لخت و عور شدن درختان اما جاده بهشهر جنگلهایش خزان زیبای هزار رنگ است و در هوایش نم باران موج میزند و سرما کمی گیج میزند در مه صبحگاهی جاده.راهی شرق مازندران هستیم.منتها الیه شرق مازندران و سر راه باید از بهشهر بگذریم.

مسیر کوهستانی است و گلوگاه جایی در پشت آن کوه های رو به دریا و جنگل "یانه سر" .هرچه بالاتر میرویم درختان بیشتر پیراهن در میاورند چون از رطوبت فاصله میگیریم و به سرمای گزنده استان سمنان و کوهستانهای گلستان نزدیک و نزدیک تر میگردیم.این مسیر جادویی فریبی دارد به نظر من که اگر صدها بار در صدها زمان مختلف آن را از نزدیک ببینم باز هم درگیر زیباییهای نهفته آن میشوم.می ایستم و از بالای آسمان ابری نظاره گر دریای آبی میگردم!

جاده بهشهر به سمت گلوگاه و بعد در امتداد، همه اقلیمهای ایران زمین را با هم داراست.در ابتدا دریا زیر پای ما در افق خاکستری نقش بسته است.جنگل در ما جاری است و کوه آغوش گشوده است.کوه را که رد میکنیم دشتهای وسیع استپ دیده میشود. جاده هی پیچ میخورد و جلو میرود.بعد همه جا خشک میگردد و پشت تپه های دوردست رملهای صحرا در باد هوهو میزنند.همه اینها یعنی تنها چند ساعت رانندگی از دریا به کویر...

خوب نمیخواهیم شمارا به کویر برسانیم.گلوگاه کجاست؟ 20 کیلومتر آن سوتر بهشهر...

*گلوگاه در جنوب شرقی دریای مازندران، شرق استان مازندران و شهرستان بهشهر و غرب استان گلستان واقع شده است. این شهر در حقیقت جانشین شهر تاریخی نامیه است که بعد از تمیشه در این منطقه بزرگترین شهر قرن اول هجری بوده است. در شمال غربی گلوگاه تپه تاریخی گراودین، در شرق خندق کلباد و در جنوب آن بقایای جاده شاه عباسی قرار گرفته است که از مسیر جنگلهای سرسبز، چشمه‌ها، آبشارها و آبهای معدنی قابل توجه و دیدنی به کوههای شرشری محدود می‌شود و از نظر تاریخی و باستان شناسی اهمیتی ویژه دارد.

*برگرفته از ویکی پدیا

اما قصد نداریم گلوگاه را ببینیم.گلوگاه را میگذاریم و میگذریم برای وقتی و عمری دیگر تا به روستای سفیدچاه برسیم.کم کم هوا سرمای گزنده ای به خود میگیرد.آسمان از سپید به خاکستری مایل شده و زمینهای برفی ما را از دریا دور و دورتر میکنند.

سفیدچاه نام روستایی است در جنوب گلوگاه و بعد از جنگلهای "یانه سر" و روستای "نیالا"، با قبرهای ایستاده سنگی به شما خوش آمد میگوید.امروز دیگر بیشتر گردشگران نام گورستان هزار ساله سفیدچاه را شنیده اند که خود مردم محلی آن را "گورستان سپید" مینامندو معتقدند خاک سفیدرنگ این گورستان؛ به خاطر وجود متبرک نوادگان امام موسی ابن جعفر(ع) ؛ مرده هایشان را از خطر پوسیده شدن حفظ میکند. به همین دلیلی کنار صدها سنگ سیاه برافراشته که از 1200 سال پیش تا امروز مدفن مرده های این منطقه بوده اند مقابر مردمان امروزی آبادیهای دور و نزدیک هم به چشم میخورد.گویی این گورستان تا ابد قرار است در دل دشتهای گلوگاه ادامه پیدا کند... 

سنگ قبرهای قدیمی هریک شناسنامه متوفی هستند.روی آنها نقوشی حک شده که شغل و جنسیت صاحب قبر را نشان میدهد.شانه و آیینه یعنی زن ، تفنگ و اسب یعنی مرد و نقوشی اساطیر چون مار دو سر،آتش ، ماه و ستاره  و حتی نقوشی انتزاعی که برای ما بی معنی است.بعضی باستان شناسان میگویند گورستان به دوره تیموریان باز میگردد اما محلیها اعتقادی ندارند و میگویند اینجا قبوری از گبریان قبل اسلام و مسلمانان اوایل اسلام وجود دارد و علامتهای روی سنگها نشان از دین زرتستی و جادوی شمنی میدهد.صحتش را اصلا نمیدانم حتی مطمئن نیستم که در ایران شمن وجود داشته با نه؟

بعد از خواندن فاتحه ای نثار رفتگان هزار ساله به سمت جنوب استان مازندران و کیاسر تغییر مسیر میدهیم تا به دیدن یکی از زیباترین جاذبه های طبیعی استان مازندران برویم.برف گرفته است و هوا روی خوشی به ما نشان نمیدهد. از طرفی دیگر دوست ما باردار است و به قول قدیمیها ،"بار شیشه"  داریم.

جاده خراب و خراب تر میشود.گل و لای به لاستیکها میچسبد.محمد امین دو دستی فرمان را گرفته تا حتی الامکان کمتر منحرف گردیم.جایی لیز میخوریم و جایی دیگر به گلها گیر میکنیم.در چاله چوله جاده خاکی که زیر کولاک برف دارد رو به خاموشی میرود تصویر ادامه سفر زیاد روشن نیست.

شیشه را پایین که میدهیم سوز گزنده برف دشتهای لخت با صدای هوهوی غریب ترسناکی به درون ماشین میریزد اما دوست نازنین ما خوشحال تر و آرام تر از ما با بار شیشه اش بی هیچ نگرانی ما را تشویق به ادامه سفر میکند.در عمرم مادری چنین با روحیه آرام و بی تشویش ندیده ام.قابل تحسین است این مادر باردار و البته کودکش که در این سرما و جاده برفی پر دست انداز در کالبد مادر آرام غنوده است.

و اما "باداب سورت" که کلافه مان میکند دم غروبی و بی هیچ تابلوی دست رسی و جاده هموار و راه مناسب ...انقدر راه رفته را برگشتیم و دور خود چرخیدیم که اصلا نمیدانم کجاییم.دومین اثر طبیعی ثبت شده ایران بعد از کوه  دماوند، از بی توجهی مسئولان روبه نابودی است. با وجود انبوه گردشگران بازدیدکننده از باداب سورت، این منطقه عاری از هر گونه مانع جداکننده، حصار، نگهبان و حتی یک تابلوی اطلاعات یا راهنمایی یا هشداردهنده است و تنها بخت باید یارتان باشد که بتوانید آن را پیدا کنید.چشمه ای که تنها چهار پنج کشور دیگر نمونه آن را در جهان دارند و چه توریستی را برای دیدن آن جذب میکنند!

پیاده میشویم تا از نزدیک این چشمه های معدنی تراورتن را ببینیم.من قبلا در نور روز این چشمه ها را دیده بودم که به ده ها رنگ نارنجی و کبود و سرخ و زرد تبدیل میشوند اما باور کنید در این غروب یخ زده زمستانی وقتی هیچ کس جز ما در اینجا نیست و برف آرام آرام میبارد دیدن این شگفتی حال دیگری دارد.

*واژهٔ مازندرانی باداب در گویش‌های مختلف به صورت «بادو» یا «وا اُ» هم تلفظ می‌شود. وا (باد) به نوعی درد (مثلا رماتیسم) اشاره دارد که با استفاده از آبِ (اُ/ ئو) معدنی درمان می‌شود. همچنین باد می‌تواند اشاره‌ای به تفاوت آب‌های شور با آب‌های شیرین باشد که در گذشته از این تفاوت با نام «باد» یا «گاز» موجود در آب یاد می‌کرده‌اند که گهگاه به صورت قل‌قل کردن هم نمایان می‌شده است. سورت در زبان محلی منطقه به معنای صدای سوت هم می باشد. در لغتنامه دهخدا سورت شدت اثر ترجمه شده است که در واقع برای باداب سورت می توان گفت شدت اثر آب گاز دار.(برگرفته از ویکی پدیا)

اگر شما جای ما در این غروب سرد دی ماه تک و تنها در کوهستان غریب و در سکوت اینجا پای این سنگهای بی ادعا و زیر گلوله های برف ایستاه بودید چه حالی پیدا میکردید؟ دوست دارم چشمهایتان را ببندید و برایم بگویید.منتظر پیغامهایتان هستم!


 
جاده های برفی
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به مازندران و گلستان و تالاب میان کاله

زمستان 92 - فیروزکوه

فکر میکنم دی پارسال بود و روزهای سرد و برفی که یک سفر کوتاه دو سه روزه ترتیب دادیم به سمت ساری و حوالی تالاب میان کاله.صبح نه چندان زود راهی فیروزکوه شدیم با یک ماشین و 3 و نیم همسفر دیگر!!!! یک کوچولوی تو راهی هم همسفر ما بود با پدر و مادری بسیار آرام و خوشحال که در این برف و سرما همسفر شده بودند.از بس سفرمان خوش خوشک بود ظهر تازه سوادکوه بودیم.کنار رستوران چاپارخانه ایستادیم تا هم آبی به سر و رو بزنیم و هم چای خوش عطر لب سوز و لب دوزی بنوشیم. 

راستش را بگویم بدجور بوی کته و خوراک ماهیچه با کلم پلو و میرزا قاسمی و ماهی و ...پیچیده بود توی رستوران.ما که به هوای چای دور میز نشسته بودیم به خود که آمدیم زیر تلق تولوق کنده های توی شومینه و بخار شیشه ها و صدای نم نم باران سرگرم خوردن یکی از بهترین نهارهای عمرمان بودیم.باورمان نمیشد که این طور بین راهی و کاملا اتفاقی رستورانی انقدر خوب و با کیفیت پیدا کرده باشیم.نهار را که زدیم راه افتادیم سمت پل سفید. 

مسیر را کج کرده ایم نمیخواهیم مستقیم سر از قائم شهر و ساری در بیاوریم.کمی آن سوتر نرسیده به پل سفید  به سمت فریم تغییر مسیر میدهیم تا سر از جنگلهای پیچ در پیچ بکر و عاری از غیر در بیاوریم.تا چشم کار میکند درختان لخت و عور است و کوهستان برفی و دهکده هایی در دل دوردستها که کلبه های روستاییان با دود دودکش هایشان نقاط سوسوزن آنها هستند.

به 45 کیلومتری جنوب غربی ساری که میرسیم از دور و لابلای مه و غباری توری شکل چیزی از جنس دریاچه لابلای تنگه ای عجیب و غریب متوجه مان میکند که اینجا احتمالا همان دریاچه سلیمان تنگه ساری است که محلیها میگویند به دستور حضرت سلیمان کوه شکاف خورده و رودخانه ای ازآن بیرون زده است. حالا دقیقا داریم شیب را پایین میرویم تا برسیم به دریاچه سد که در این وقت سال پشه هم در هوایش بال نمیزند و در این سرمای به قول محمد امین گدا کش فقط ما 5 نفر و نصفی داریم در هوایش نفس نفس میزنیم.

عاشق آن خواهی شد قول میدهم به شرطیکه تو هم مثل ما در سکوت آن جاری باشی و در آسمان سفید و آبهایی آبی خاکستری تا در رویای دریاچه فرو بروی و بیندیشی که انگار حیوانی افسانه ای در دل تنگه و زیر این آبهای سرد منجمد مخفی است تا در غفلت تو سر از خواب زمستانیش بلند کند و شگفت زده ات سازد. شبیه همان افسانه های کودکی ما میماند آرامش بی مثال دریاچه ای که هیچ جنبنده ای بر آن اعوجاجی ایجاد نمیکند و حتی نفس بادهایش نیز یخ زده در لابلای درختان لخت و عور بی عبور مانده است...

شب که میشود تاریکی حکمفرماست و ما خسته ایم و دلمان فنجانی قهوه داغ میخواهد و ساری را رد کرده ایم که به هتل سالار دره میرسیم.سالار دره چه اقامتگاه ما باشد و چه مثل این بار تنها سرراهمان باشد دلمان برایش میتپد.پس راهی جاده خلوت و آرام آن میشویم و در آن تاریکی زمستانی سر از شیب دره اش در میاوریم و به یاد گذشته ها هی خاطره سازی و خاطره بازی میکنیم.سالار دره حداقل برای من پر است از کودکی و نوجوانی و جوانی شاد و سرخوش.چه آن وقتها که مادربزرگ همسفرم بود و از ترس خرسها شبهای تابستانی به زیر لحاف او میخزیدم و چه ایام سرخوش و پر شور و شر دانشجویی که با پسر عموها و دختر عمه ها شبها تا صبح زیر بوته های کیوی و درختان به نم نشسته آن آواز میخواندیم و هی جوانی میکردیم...

حالا با هسفرهای خوبمان در کافه هتل نشسته ایم و قبل از رفتن به سروقت آخر شب ، قهوه ای مینوشیم و روی تن بخار فنجان خمیازه میکشیم.

همسفرم بمانید تا روزهای بعد...