خداحافظ آبی دریاها،سلام سبزی دشتها
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/3- حرکت از زنگبار به سوی آروشا

سه شب اقامت در زنگبار به پایان رسید و با پایان آن بخشی از سفر هم به خاطره ها پیوست.روبه سوی آروشا داریم و بخشی متفاوت از سفر را آغاز خواهیم کرد. یادتان هست که ما برای رسیدن به زنگبار از فرودگاه بین المللی دارالسلام استفاده کردیم برای رسیدن به آروشا هم باید پرواز هوایی را تجربه میکردیم اما پروازی کامل متفاوت از همه پروازهایی که تاکنون داشتیم.از فرودگاه زنگبار سوار هواپیمایی ملخدار 10 نفره شدیم تا پروازی در ارتفاع کم را تجربه کنیم....

وقتی از روی زنگبار بلند شدیم زیر پای ما آبی اقیانوس هند تا بیکران ادامه داشت. از این بالا زیبایی آبهای زنگبار بیشتر و بیشتر نمایان بود.جزیره های کوچک و بزرگ پردرخت و سواحل شنهای سفید و از همه زیباتر بخشهایی از اقیانوس که مرجانی بود و به رنگ و شکلی متفاوت.

از آنجاییکه تمام یک ساعت و نیم پرواز از زنگبار به اروشا را در ارتفاعی پایین میگذراندیم مناظری را میدیدیم که با هواپیماهای معمولی قابل رویت نیست.عبور از میان ابرها وقتی آذرخشی بیخ گوشمان زده میشود و برقی روی شیشه هواپیما انعکاس میابد و بعد قطره های آب و کمی آن ورتر رنگین کمانی پل زده بر سینه آسمان،خود جاذبه ای بینظیر در این سفر محسوب میشد.

کم کم آبی دریاها جای خود را به سبزی دشتها میدهد جاییکه قرار است تانزانیای وحشی و بکر را از نزدیک  دید.

 این سفر یک ساعته و نیمه برای محمد امینی که عاشق پریدن و پرواز است مانند یک رویا بود.رویایی که در تمام مدت آن با چشمهایی باز و قلبی پرطپش به نظاره نشسته بود درست پشت سر خلبان و رو به ده ها کلید و فرمان هواپیما...برای من هم فرودی این چنین بر باند پرواز، تجربه ای نو بود.بماند که چند دقیقه بعد از فرود ما یک هواپیما موقع نشستن چرخش ترکید و به میان باقالیها رفت و قلب ما که برای ثانیه هایی ایستاد و دوباره به کار افتاد!

سفری دیگر از جنسی نو آغاز میشود.از قبل میدانستیم که باید بارهایمان را به انبار فرودگاه تحویل بدهیم برای دو شب وسیله در ساکهای کوچک گذاشته و تجربه Saffari با جیبهای تانزانیا را آغاز کنیم.و شاید بشود گفت این دو شب و سه روز یکی از فراموش نشدنی ترین خاطره های کل زندگیمان شد...

  آروشا شهری در شمال تانزانیا است و شاید یکی از گردش پذیرترین آنها. اگر کسی میخواهد حیات وحش تانزانیا را تجربه کند یکی از بهترین قسمتها ،مناطق حفاظت شده اطراف آروشا است.جاییکه تانزانیای واقعی را میشود از نزدیک دید و لمس کرد. تانزنیای The Big 5 ...

دشتهای سبز،کوه های بلند،آسمانهایی نزدیک و مردمی دور.در حاشیه های این جاده های غریب سازه های خاکی عجیبی توجه ما را جلب میکند.پرس و جو که میکنیم میفهمیم خانه های موریانه هااست.برای ما تازگی دارد و یاد پلنگ صورتی میفتیم و اتوبوس جهانگردی معروف آن....شاید همین کنارها مورچه خواری در انتظار اتوبوس ما باشد تا له شود!!!

در کنار جاده دست فروشهای زیادی سرگرم فروش موز هستند.موز،چای ،قهوه،گندم و ذرت مزارعی هستند که عمده محصولات تانزانیا و خصوصا دشتهای آروشا را شامل میشوند. اما موز قرمز حکایت منحصر به فردی است که تنها در آروشا پیدا میشود و مزه آن فوق العاده خوش مزه و بوی آن مست کننده است.قیمت یک خوشه بزرگ موز از زنان دست فروش آروشا به پول ما شاید بشود 5 یا 6000 تومان...

چقدر این جاده ها برای نگاه ما تازه و فریباست.خاکهایی سرخ سرخ در سبزی دشتهایی سبز سبز.... و مردمی با پوششهایی کاملا محلی،کلبه هایی چوبی با سقفهایی پوشالی، کودکانی سرخوش و خندان و دره هایی عمیق بسیار عمیق...

شهر آروشا به وسیله دره رودخانه Naura به دو بخش تقسیم میشود.بخش شرقی دره شامل هتلها،مراکز توریستی،بازارهای محلی،کمپانیهای سافاری و فرودگاه شهر است اما در بخش غربی ساختمانهای تجاری و اداری قرار گرفته اند. ما کاری به شهر آروشا نداریم.قرار است در لوجی نزدیک به آروشا اقامت کنیم و تمام 3 روز را به گشتهای سافاری بپردازیم.

به لوج رسیده ایم.جایی که قرار است 2 شب در آن اقامت کنیم.Bougainvillea Lodge یک اقامتگاه 4 ستاره توریستی است.نمیدانم چقدر از شرایط یک لوج اطلاع دارید. لوج با هتل و مهمانسرا تفاوتهایی بنیادین دارد.اینگونه محلهای اقامتی با هدف حفظ محیط زیست و در راستای حمایت از جامعه محلی آن منطقه بنا میشوند. برای اقامت در یک لوج وظیفه گردشگر است که خود را با شرایط زیست محیطی و فرهنگی محل وفق دهد. قرار نیست جنگلی دشتی طبیعتی نابود شود تا من مسافر احساس راحتی بیشتری کنم... وقتی میپذیریم که در یک لوج اقامت کنیم باید بپذیریم که برای چند شب همزیستی مسالمت آمیزی داریم با جانوران کوچک و بزرگ محل.ممکن است روی دیوارهای اطاقمان مارمولکها راه بروند،هزارپاها روی کف اطاق لم بدهند و پشه ها دیوانه مان کنند اما باید یاد گرفت که ما به محیط زندگی آنها وارد شده ایم پس باید به آنها و به طبیعت محیطشان نهایت احترام را بگذاریم...

در لوج انتظار تجملات را نباید داشت.حتی گاهی تلویزیون هم وجود ندارد. در لوج قرار است با طبیعت یکی شد.به طبیعت احترام گذاشت و شبی را مهمان صدای حیواناتی شد که کمی دورتر کمی نزدیک تر میزبان ما شده اند.حیواناتی که برای دیدن آنها هزاران هزار فرسنگ را پیموده ایم تا به آروشای تانزانیا رسیده ایم.

در لوجها معمولا غذاهای محلی ارایه میشود و این فرصت خوبی است که با طعم و بوی هر مکان بیشتر آشنا شد.

ما هم امشب قرار است یک غذای آفریقایی خوشمزه بخوریم. پس هاکونا ماتاتا... بفرمایید برویم حالش را ببریم...


 
دهکده ادویه ها
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٥  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/2 - Spice Tour in Zanzibar

هروقت صحبت از ادویه است آدم یاد هند میفته.همیشه فکر میکردم تمام این ادویه ها از هند وارد کشورهای مختلف میشه حالا فهمیدم آفریقا و خصوصا زنگبار یکی از پایه های صادرات ادویه به جهان است.در زنگبار یکی از گشتهای انتخابی میتونه یک نصف روز سفر به یکی از مزارع ادویه باشه.با نفری حدود 30 دلار راه افتادیم به سمت دهکده Buda جاییکه قرار شد از نزدیک با گیاهان و درختان ادویه ای آشنا بشیم.

همیشه گیاهان مناطق حاره جالب توجه هستند.میوه های آنها گیاهان آنها برای مایی در آن سوی کره زمین بسیار ناشناخته هستند.همیشه سر میزهای صبحانه اولین چیزی که توجه من رو به خودش جلب میکنه تنوع میوه های هر کشوره.از اونجاییکه من تجربه سفر به آفریقای جنوبی رو قبلا داشتم و با انواع میوه های استوایی آنجا آشنا بودم وقتی تو شرق آفریقا اون تنوع رو ندیدم یه کمی حالم گرفته شد.عمده میوه های استوایی که در این 3 کشور به وفور دیده میشن نارگیل،آناناس،موز،هندوانه و میوه ای به نام Passion است که بین همه اونها من عاشق دلخسته این یکی بودم و سر هر وعده غذایی نوشیدنی دلخواهم کوکتل میوه های استوایی یا صرفا لیوانی آب  Passion بود....

اما موزهای این کشورها....فقط حواستان باشد که اگر روزی از روزها مثل ما هوس کردید یک خوشه موز بخرید و بخورید دقت کنید که دارید چه نوع موزی میخرید تا مثل ما "بور" نشید! اینجا 2 نوع موز وجود داره یک نوه مخصوص پختنه و نوع دیگه خام مصرف میشه.اگه اشتباهی موزهای پختنی رو بخرید چیزی شبیه یک تکه چوب بیمزه را مجبورید بخورید.یک ماده بیمزه و بی طعم و بو شبیه کاه!!!!

و اما مزارع ادویه جات در اطراف شهر زنگبار.راستش من عاشق ادویه هستم. تا قبل از این تور هم اصلا نمیدونستم که دارچین پوست تنه یک درخته،زنجبیل ریشه یک گیاهه. میخک تخم یک میوه است و زردچوبه....

باورتان میشود این میوه گیاه زردچوبه است؟خلاصه اینکه در این گردش 3 ساعته زیر ظل آفتاب شرجی زنگبار و لابلای پشه های ریز و درشتی که پدرمان را درمیاوردند به همراهی یک راهنمای محلی سیاه پوست ته و توی هرچه ادویه است درآوریم. Spice Tour تجربه جالبی است که در کمتر جایی میشود آن را داشت پس از دست ندهیدش شما در این 3 ساعت با تک تک ادویه های آشنا و ناآشنا از نزدیک آشنا میشوید.خواص آنها را خواهید شناخت و با بو کردن آنها حس خوبی را با خود به موطنتان خواهید آورد.

در این گشت و گزارها علاوه بر ادویه ها با درختان بومی و گیاهان استوایی منطقه نیز از نزدیک آشنا شدیم.با باورها و قصه هایی که پشت سر آنها بود.مثلا وقتی زنی در قبایل آفریقایی مدام بچه دار میشود او را به این درخت تشبیه میکنند. درختی که یک عالمه میوه ریزه پیزه به تنه اش آویزان است!

و میوه این درخت که وقتی آن را برش عرضی میدهیم ستاره ای بسیار زیبا از آن پدید میاید...

و این یکی که دیگر مختص خانمهاست.وقتی دانه های سرخ این میوه را له میکنیم رنگ تند نارنجی بدست میاید که زنان بومی از آن برای آرایش لب و گونه و ناخن خود استفاده میکنند.وقتی مقداری از آن را روی ناخن شست خودم مالیدم تا شب رنگش از بین نرفت با هرچه آب و صابون حتی....یاد ماتیکهای مکه ای مادربزرگم افتاده بودم!!!

این یکی درخت چیز شگفت انگیزی است.وقتی روی تنه آن را خراش میدهند شیره ای بدست میاید که وقتی آن را روی پوست میمالید شبیه چسب میشود. وقتی بخشی از بدن زخم شده و خونریزی میکند شیره این درخت شبیه چسب زخم عمل میکند.من یک زخم از تهران روی دستم داشتم که خیلی اذیتم میکرد.وقتی آن را روی زخم مالیدم به طرفه العینی!!!! زخم شفا پیدا کرد.باورتان میشود؟؟؟

این مردم بومی از دل همین طبیعتی که در آن زندگی میکنند دوای هر درد و مرضی را پیدا میکنند.وقتی از خواص دونه دونه این گیاهان برایمان میگفتند به این نتیجه میرسیدیم که طبیعت داروخانه کامل همه امراض است!

در آخر یکی از بچه های روستا بالای درخت نحل بلندی رفت تا برایمان نارگیل بچیند...

کاری دشوار و ترسناک وقتی به بلندی این نخل استوایی نگاه میکردیم.پسرک بی پاپوش تنها با کنفی که به دور مچ پای خود بسته بود به سرعت برق  و باد خود را بالای نخل بلند رساند.انقدر بالا و انقدر دور که دیگر خودش را نمیدیدیم.و از آن بالا نارگیلها را به پایین مینداخت.

نارگیلی پر از آب شیرین و ما دوتایی یک نارگیل پرآب را نوشیدیم و تا شب انگار فیل خورده بودیم از بس که اب نارگیل سنگین و قوی است.یک جورهایی شبیه دوپین کردن میماند...

 

و آخر سر سورپرایز شدیم وقتی دیدیم بچه های روستا با برگهای درختان برای ما تاج و کلاه و کیف و کروات درست کرده اند....یادتان باشد آخر این جور تورها حتما از مردم محلی خرید کنید.هرچه که توانستید بخرید.چک و چونه هم تورو خدا نزنید.این مردم انقدر فقیر و زحمت کش هستند که روزی آنها با همین توریستهایی که به دهکده هایشان میاید تامین میشود..شما با خرید کردن از آنها چرخه گردشگری سالمی را به حرکت درمیاورید و آنها را تشویق به ادامه جذب گردشگر میکنید...


 
در کوچه های زنگبار
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢۳  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/1 - محله گردی در زنگبار

از جزیره که بیرون میاییم دیگر خشک شده ایم.سرحال و قبراق راهی یکی از رستورانهای حاشیه بندر شهر زنگباریم تا نهار بخوریم.و چه چیزی بهتر از وعده غذایی دریایی خواهد بود در رستوران Archipelago.اگر از غذاها سوال کنید باید بگم خیلی روزی طعم لذیذ غذاهای شرق آفریقا حساب نکنید.غذاهای دریایی رو شدیدا توصیه میکنم که بهتر از گوشت و مرغ طبخ میشن.خصوصا در جایی مثل زنگبار که شهری ساحلی است دل به دریا بزنید و طعم انواع غذاهایشان را امتحان کنید پشیمان نخواهید شد.قیمت غذا نه خیلی گران است نه خیلی ارزان.شبیه غذاهایی که در رستورانهای نسبتا خوب ایران بخورید برایتان آب میخورد.مثلا ما یه پرس فیله ماهی سفید به قیمت 17000 شیلینگ و یک پرس فیله ماهی تن به قیمت 15000 شیلینگ و کاسه ای سالاد tropical به قیمت 5000 شیلینگ خوردیم.هم حسابی سیر شدیم و هم از طعم غذاهای دریایی با سالاد استواییمان لذت بردیم...

قدیمی ترین بخش شهر زنگبار را Stone Town مینامند.محله هایی چندین قرنه با کوچه هایی بسیار باریک و خانه هایی از دورانهای استعمار که هریک ردی و نشانی از معماری کشوری دارند.لابلای این کوچه پس کوچه ها میشود با فرهنگ مردم زنگبار از نزدیک آشنا شد.

"زنگ" وازه ای فارسی به معنی تیره رنگ است و "بار" معنی ساحل کناره و کرانه میدهد و زنگبار یعنی ساحل سیاهان.برایتان جالب نیست که نامی چنین دور چنین فارسی است؟جالب تر این است که در این کوچه پس کوچه ها افرادی زندگی میکنند که نام خانوادگی آنها "شیرازی" است و ما با آنها آشنا شدیم.عکس گرفتیم حرف زدیم و هیچ کدام هم شبیه ایرانیها نبودند.قیافه هایی کاملا سیاه پوست و درشت اندام... شاید آنچه آنها را به فرهنگ ایران زمین هنوز پیوند میدهد کلمه هایی فارسی است که بی آنکه خود بدانند داخل زبان رسمیشان شده است.

در زمان حکومت آل بویه حاکم ایالت شیراز به نام "علی بن سلطان حسین"  با هفت پسر خود و 700 تن از یارانش راهی راهی آبهای دور شده و در زنگبار ساکن میشود. زنگباری که از دوران هخامنشی تا ساسانی و سپس بعد از اسلام همواره با ایران زمین در مراودات تجاری بوده.این گروه ثروتمند و مهاجر بعدها به طایفه "شیرازیها" معروف شده و یکی از قدرت مند ترین احزاب سیاسی اجتماعی زنگبار را تا امروز تشکیل میدهد.در طی تمام این قرنها ازدواجهای متعدد با سیاهان زنگی از نسل آنها فرزندانی کاملا سیاه پوست به جا گذاشته که دیگر در قیافه آنها ردی از ایرانیان موجود نیست.همین شیرایها هستند که نام این سرزمین را "زنگی بار" میگذارند.میگویند علی ابن سلطان حسین از مادری سیاه پوست بوده و پدری ایرانی و چون مورد تمسخر برادرانش بوده با 7 کشتی و دوستان و پسران به سوی زنگبار مهاجرت کرده و در اینجا ساکن میشود.

زبان رسمی مردم تانزانیا انگلیسی است که از دوران استعمار تنگلیس باقی مانده اما زبان اصلی و بومی این مردم و مردمان دیگر نقاط شرق آفریقا "سواحیلی" نامیده میشود.زبانی که خود بومیان زنگبار آن را "شیرازی" مینامند و حدود 20 درصد این زبان کاملا پارسی است.وقتی در کوچه پس کوچه ها قدم میزنیم و به آواهای شنیده شده گوش میدهیم ناگاه کلامی فارسی در میان جملات توجهمان را جلب میکند.کلماتی چون:کاروانسرا و مهراب... 

ورود شیرازی‌ها به جزایر شرق آفریقا و تشکیل "امپراطوری زنج" یکی از سازمان‌ یافته ‌ترین مهاجرت بیگانگان درسواحل شرق آفریقا و زنگبار است که در بافت فرهنگی و اجتماعی مردم این مناطق دگرگونی‌های عمیقی پدید آورد و منجر به پیدایش "زبان سواحیلی" و نژاد موسوم به "افروشیرازی" گردید.شیرازیهای زنگ بار بعدها در قرن 19 به همراه بلوچهای عمانی نقش مهمی در شکل گیری مدنیت و بازرگانی در زنگبار ایفا میکنند.

راهی کوچه ها میشویم و رد خانه ها و معماری آنها را میگیریم تا تاریخ استعمار را با مرور آنها مرور کنیم.بعد از اینکه شیرازیهای ایرانی در قرن 8 ساکن زنگبار میشوند تا قرن 15 کم کم این شهر به مرکز قدرتمند تجارت طلا،چوب و برده بدل میشود.قرن 16 اینجا مستعمره پرتغال میگردد تا اینکه در میانه های قرن 16 عربهای سلطان نشین عمان بر پرتغالیها پیروز شده و خود حاکمان این مستعمره نشین میگردند.در میانه قرن 19 بریتانیای کلک ! به بهانه آزادی زنگبار از استعمار اعراب خود جانشین آنها شده و این جزیره را زیر سلطه خود درمیاورد.سرانجام در سال 1964 بالاخره زنگبار استقلال واقعی خود را به دست آورده و جمهوری خودمختار کشور تانزانیا میگردد...

و اما Ston Town یا شهر سنگی زنگبار که در واقع محله ای در قلب شهر زنگبار و در غرب آن قرار دارد.شهر سنگی مقصد اول همه توریستهاست اینجا مردمی از ملل مختلف را میبینیم که لباسهای نخی و گل و گشاد راحتی آفریقایی بر تن کرده و لابلای کوچه پس کوچه ها کولی وار میگردند و با سیاهان آفریقایی زنگی در هم میامیزند. نکته اینجاست که اینجا بسیار بومی است.وقتی هوا تاریک میشود به هیچ وجه نباید در این کوچه های برایک قدم زد.بهتر است با گروه حرکت کنیم و به تنهایی لابلای خانه های قدیمی چرخ نزنیم.راستش را بگویم میزان جیب بری در این محله های قدیمی بسیار بالاست و خطر بالای سر توریستها در گردش است.در کوچه هایی که همه سیاه پوستند و فقیر راه رفتن سفیدپوستی با دوربین و لباسهایی کمی درست و حسابی حکم لقمه خوش مزه ای است برای دزدی....

کوچه های باریک زنگبار مکان مناسبی است برای گشتن لابلای دکانها و مغازه های قدیمی و غرق شدن در دنیای رنگارنگ کالاهای سنتی آفریقایی از پوشاک هزار رنگ و هزار نقش آ«ها گرفته تا بوی چوب و کنده  درختان و صورتکهای عجیب و غریب توتمهای قبایل آفریقایی.اینجا از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا میشود به شرط صبر و حوصله و ساعتها راه رفتن در کوچه هایی که گاه عرضشان به زور کفاف عبور یک آدم را میدهند...

اگر حوصله کنی میتوانی با آنها با مردم سرزمین سیاهان زنگی در دوستی را بگشایی. وقتی میگویی ایرانی هستی با خوشرویی با تو حرف میزنند.از شیرازیهایشان که سوال میکنی تو را به آنها معرفی میکنند.تشویقت میکنند که با آنها یک دست بازی "سنگو تخته" کنی.بازی شبیه تخته نرد خودمان که هرچه توضیحش میدهند چیزی سرمان نمیشود.از تو میخواهند به خانه هایشان پا گذاری از دستشان میوه ای از سر محبت بگیری با بچه هایشان عکسهای یادگاری بیندازی و بعد هم از "احمدی نژاد" برایشان حرف بزنی!!!! که خیلی خوبتر از خودمان او را میشناسند...

در هم صحبتی با همین مردم است چند کلمه سواحیلی هم یاد میگیریم.یاید میگیریم که "جامبو" یعنی سلام،"مامبو" یعنی چطوری و از همه مهمتر "هاکونا ماتاتا" که یعنی :بی خیال بابا...مهم نیست...

و همین آخرین اصطلاح شعار ما میشود در تمام گشت و گزارهای این دو هفته سفر آفریقایی

در یکی از کوچه پس کوچه های قدیمی چشممان را خانه ای میگیرد که به نام "فردی مرکوری" است.میشناسیدش؟ در وین بودم که او را و موسیقی اش را شناختم.اول فکر میکردم هنرمندی انگلیسی است بعدها فهمیدم ایرانی است و امروز فهمیدم زنگباری است!!!!

"فرخ بلسارا" در سال 1954 از پدری ایرانی و مادری هندی در شهر زنگبار زاده شد.در همین خانه ای که حالا مقابلش ایستاده ام و به تصاویر این بت موسیقیایی گروه کوئین خیره شده ام...بعدها به انگلیس رفت.گروه کویین را تشکیل داد و با صدایی 4 دانگه یکی از مهمترین و تاثیرگزارترین هنرمندان قرن 20 دنیا شد.سال 1991 اما براثر بیماری ایدز درگذشت.زنگبار افتخار میکند که زادگاه بزرگترین هنرمند راک جهان، اینجا در قلب همین کوچه پس کوچه های قدیمی شهر سنگی است...

اما زنگبار یک بخش تاریک و بسیار غم انگیز هم در تاریخ خود دارد و آن برمیگردد به سالهای بردگی.میدانید تمام این برده هایی که در طی چند قرن از اقصی نقاط آفریقا به دنیا صادر میشدند همه در اینجا در همین مکان جمع میگردیدند؟زنگبار مرکز داد و ستد تمام برده های سیاه پوست بود.از همان دورانی که دست اروپاییان به شرق آفریقا رسید تجارت برده هم آغاز شد.برده هایی که توسط گاه هم وطنان خود از خانه و زندگی دزدیده شده به بندر زنگبار آورده و در این نقطه از شهر یعنی در بازار برده ها مورد داد و ستد برده داران سفید قرار میگرفتند.سپس برای همیشه زنجیر به دست و پایشان وصل و از اینجا به دورترین نقاط دنیا فرستاده میشدند و شاید دیگر هیچ وقت نمیتوانستند خانه و کاشانه و خانواده خود را دوباره پیدا کنند...

بعد از استعمار بریتانیا و در سال 1857 قانون بردگی لغو شد.میسیونرهای مسیحی به اینجا آمدند ،مسیحیت را اشاعه دادند و در محل قبلی بازار بردگان کلیسای جامع شهر را ساختند. کلیسای Anglivan امروز درست بر جایی ایستاده است که روزگاری بردگانی از شرق و مرکز آفریقا از زن و مرد و کودک در آنجا خرید و فروش میشدند. محراب کلیسا در تاریک ترین و تلخ ترین قسمت این بازار بنا شده است.در پای چوبی که بردگان را بر آن به چوب میبستند تا طاقت هربرده را تخمین زده و این طور بر قیمت آن بیفزایند.امروز هنوز ته تنه آن درخت پشت محراب کلیسا دیدنی است. دل آدم سخت میگیرد از جنس آدمی که بر آدم رحم نمیکند!

بخشی از آن بازار بردگان هنوز به رسم حفظ تاریخ سیاه بردگی وجود دارد.خوابگاه برده های سیاه در دو اطاق جداگانه یک بخش مربوط به زنان و کودکان و بخشی دیگر مردان... در اطاقی چنین تنگ و نفس گیر با سقفی کوتاه حدود 50 الی 70 برده هر دو الی 7 روز چپییده در کنار هم در غل و زنجیر نگه داشته میشدند تا موقه چوب زدنشان فرا رسد.اطاقی با سکویی برای نشستن و جویی برای دفع ادرار و مدفوع. برده ها مجبور بودند بر کف اطاق اجابت مزاج کنندو این فضولات تا نیمه شب باقی میماند هنگامی که دریا مد شده آب بالا میامد از جوی سنگی میانه اطاق رد میشود و فضولات را از اطاق خفه و تنگ بی هوا خالی میکرد..طاقت فرساست حتی حالا که هیچ کس جز ما در آن نیست بتوان برای بیشتر از چند دقیقه در این اطاق نمور و تاریک نفس کشید...تنها خدای مهربان شاهدی است که چند صد انسان بیگناه در این اطاق تلف شده اند و چه زجه های انسانی از این اطاق به گوش هیچ انسانی نرسیده است... بسیار دلمان میگیرد بسیار از جنس آدم متنفر میشویم.از این همه ظلم به کی میتوانستند پناه ببرند آن انسانهای بیگناه....

در حیاط کلیسا و کمی آن سوتر خوابگاه های مخوف،یادبود نمادینی از آن روزگار به چشم میخورد.چند مجسمه سنگی که بر گردنهایشان غل و زنجیرهای واقعی آن دوران آویخته است.بردگانی با قیافه های گوناگون که نماد مردمان آفریقا از نژادهای مختلف کشورهای مختلفند که رد دوران تلخ و شرم آور بردگی اسیر دست ادمهای انسان نما بودند.مجسمه ها توسط هنرمندی سوییسی Clara Sornas در سال 1997 -98 ساخته شده است.

دیگر غروب نزدیک شده است و ما کم کم از شهر سنگی خارج میشویم. به خیابان اصلی که میرسیم یک بازار مکاره میبینیم.بازاری شلوغ و پلوغ پر از مردمان بومی شهر که به خرید مواد غذایی خود مشغولند.گوشه ای بازار ماهی فروشان است و گوشه ای دیگر گوشت فروشان قصاب.یک سو میوه فروشها بساط پهن کرده اند و سویی دیگر بازار ادویه داغ است...

با همه احترامی که برای غذاهای دریایی قائلم تحمل بازار ماهی فروشها از عهده ما بیرون است....

نکته:مردم بومی دوست ندارند همین طور بی هوا از آنها عکس بیندازید.باید اول اجازه گرفته و در صورت تمایل آنها عکاسی کنید وگرنه برفرم عصبانی شده و به شما پرخاش خواهند کرد.احترام مردمان بومی را باید نگه داشت.احترام فضای خصوصی زندگی و حضورشان...


 
جزیره اسرارآمیز!
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٠  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

93/1/1- Prison Island

رنگ،رنگ،رنگ...چه غوغایی دارد ترکیب شگفت آبی و سبز و زرد و نارنجی بر تن عضلانی مردمانی سیاه پوست و سخت کوش.اولین روز آغاز میشود.ما در زنگباریم و میان زیباییهای رنگارنگ آفریقا گرفتار.اگر خداوند پوستی سیاه به این مردم هدیه کرده در عوض دنیایی از رنگ و جلا و زیبایی را در میان طبیعت بکر و دست نیافتنی آنها نیز آفریده است و این مردم که چقدر همزاد رنگهایند.رنگهایی بدیع که هریک گوشه ای نقاشی دستهای هنرمندانه خدایند....رنگ رنگ رنگ سلام آفریقا.صبح بخیر و سال نو مبارک

صبح زود راه میفتیم به سمت بندر.در زنگبار هستیم شهر آبی دریاها.شهر ساحل سفید شنی اقیانوس هند.شهر زنگیهای سیاه قصه های دور و دراز.شهر برده داران بی ایمان.در زنگبار هستیم مجمع الجزایری در گوشه شرقی کشور وسیع تانزانیا. مجمع الجزایر تانزانیا شامل دو جزیره اصلی استUnguja و Pempaکه  هردو توریستی ترین بخشهای تانزانیا محسوب میشوند و ما در Unguja قرار داریم جایی که قلب آن زنگبار نامیده میشود و بهترین سواحل و اقامتگاه های ساحلی را داراست با فرهنگی غنی از تاریخ تانزانیا که با فرهنگ Persian گره خورده است.خود زنگبار اما شامل جزایر کوچک و بزرگ دیگری است که گاه در یک جزیره تنها یک هتل یا یک رستوران وجود دارد.قصد ما از گشت امروز دیدن یکی از همین جزایر کوچک به نام Prison Island است.

دنیای مرجانهای سنگی، ستاره های دریایی،تیغهای گلی،،خیارهای دریایی،گروه ماهیهای رقصان،انواع آبزیان بی نظیر و همه  و همه چند متر زیر پای شما.مراقب باشید که به هیچ عنوان پا بر مرجانها یا تیغها نگذارید.فقط شناور بمانید.هر حرکتی روی مرجانها و تیغها آسیبهای جبران ناپذیری هم به طبیعت میزند هم به بدن شما...ریلکس باشید.نفس بکشید.هول نکنید و برای ساعتی در دنیای زیر آب به صدای پای آب و باله ماهیها گوش کنید...تجربه بی نظیری خواهید داشت...

قیمت ورزش Snorkling برای یک نصف روز با نهار حدود 30 الی 50 دلار میشود....مبادا خسیس بازی دربیاورید ها...اگر حجاب هم دارید مهم نیست با لباس در آب بپرید.کسی به شما کاری نخواهد داشت.

همان طور که دنیای زیر آب شگفت و زیباست سواحل سفید و تمیز و شفاف شنهای کناره اقیانوس هند نیز بکر و هیجان انگیز است خصوصا وقتی ببینید لای این شنهای سفید صدها خرچنگ ریز و درشت خودرا طوری استتار کرده اند که به سختی تمییز داده میشوند.بی خیال نترسید.شما در قلب آفریقا و در طبیعت محضید.لذتش را ببرید و با حیات وحش تا میتوانید عشق بازی کنید!

نکته جالب تمیزی سواحل آفریقاست.کشورهایی چنان فقیر با سطح بی سوادی بالا و فرهنگهای قبیله ای بسیار بهتر از ما با پیشینه امپراطوری 2500 ساله مان به طبیعت خود بها میدهند.طبیعت را از خود دانسته و در نظافت آن نهایت کوشش را میکنند. در هیچ ساحلی از آفریقا نه زباله ای بود و نه دست ویرانگری از بشر...خصوصا کشور تانزانیا بسیار بهتر حتی از اوگاندا به مسایل محیط زیست خود بها میدهد که میتواند درسی برای ما تازه کارها باشد...

اینجا را Prison Island مینامند.جزیره زندان....سال 1860 میلادی دولت وقت زنگبار این جزیره را از یک مالک عرب میخرد و آن را تبدیل میکند به زندانی برای برده های فراری و یاغی.بعدها در سال 1893 تب زرد آفریقا را در برمیگیرد و کشته های زیادی بر جا میگذارد.جزیره به مکانی برای قرنطینه برده های مریض میشود.صدها برده در اینجا جان میدهند تا امروز که دیگر جزیره به مکانی برای تفریح گردشگران تبدیل شده است.

ساختمانهای قدیمی جزیره که نزدیک صدو اندی سال قدمت دارند و از سنگهای مرجانی کف اقیانوس ساخته شده اند ،مرمت شده و به عنوان رستوران،کافه و اقامت گاه در اختیار گردشگران جزیره قرار میگیرد.

توریستهایی که بعد از شنا و غواصی سر از رستوران و کافه این جزیره در میاورند تا در سواحل نرم و نازکش حمام آفتاب بگیرند و لمی دهند و حالی کنند و این چنین زندان تبعیدیان به بهشت توریستها بدل میگردد.

جزیره به قدری فضایی آرام و دلنشین دارد و سکوت در بند بند آن جاری است که حتی کبوترهایش از سر اطمینان بر روی شنهای خنک ساحلش تخم میگذارند و لای رقص برگهای شاخه ها در تن باد سرخوشانه زندگی میکنند

اما این جزیره را به نام جزیره لاک پشتها هم مینامند.در گوشه ای از جزیره تعداد زیادی لاک پشت غول پیکر زندگی میکنند.نگهداری شده و پرورش میابند.گردشگران این فرصت را دارند که لابلای این حیوانات آرام قدم زنند.غذا خوردن آنها را از نزدیک ببینند.لمسشان کنند و خود به آنها غذا دهند.تخم ریزی و نوزادانشان را نظاره کنند و از بودن با آ«ها لذت ببرند.

 در سال 1919 دولت سیشل به عنوان هدیه 4 لاک پشت غول پیکر به این جزیره میفرستد.لاک پشتها به سرعت زاد و ولد کرده و تعداد آنها تا سال 1955 به 200 عدد میرسد.اما متاسفانه مردم کم کم شروع به دزدیدن و فروختن لاک و گوشت آنها میکنند. همین باعث میشود که تا سال 1996تعداد آنها به 7 عدد کاهش یابد.دوباره 80 نوزاد لاک پشت به جزیره فرستاده میشود که به سرعت 40 تای آنها ناپدید میگردند!!!

دولت دیگر دست به کار میشود تا با همکاری سازمان جهانی حمایت از حیوانات به نجات آنها برخیزد.نام این گونه لاک پشت به لیست قرمز حیوانات در معرض انقراض وارد میشود.سال 2000 دوباره 17 لاک پشت بالغ،50 لاک پشت نیمه بالغ و 90 نوزاد لاک پشت به جزیره فرستاده میشوند و از آن به بعد  تا امروز در بهترین شرایط از آنها حفاظت و نگهداری میگردد.

 امروز این لاک پشتها یکی از جاذبه های بینظیر گردشگری زنگبار محسوب شده و در گردش مالی توریسم نقش به سزایی ایفا میکنند در عین اینکه نسل آنها نیز از خطر انقراض کم کم دارد به دور میشود....

(امیدوارم این اتفاق خوش یمن برای لاک پشتهای جزیره قشم هم بیفتد)


 
جامبو-مامبو آفریقا
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

92/12/29 - زنگبار

جامبو آفریکا! ما رسیدیم.بعد از پروازی حدودا 6 ساعته با هواپیمایی قطر به دارالسلام پایتخت غیر سیاسی تانزانیا رسیدیم.دارالسلام شهر شلوغ بی درو پیکری است این را از همان ابتدای ورود به فرودگاه نسبتا خلوت ساده و کمی کثیفش فهمیدیم. ویزا نداشتیم و گرفتن ویزا از طریق ایران کار عاقلانه ای نیست چون کلی مدرک چرت و پرت لازم داره که هنگام گرفتن ویزا از خود مرز هیچ کدام آنها لازم نیست. فرودگاه  دارالسلام جایی است که هواپیماهای بین المللی و پروازهای خارجی در آن فرود میایند.گرچه مقصد ما اقامت در این شهر نیست اما چاره ای دیگری هم وجود ندارد. وقتی وارد فرودگاه شدیم در صف گرفتن ویزا قرار گرفتیم.نفری 50 دلار هزینه ویزای هرنفر محسوب میشود.

تمام کشورهای شرق آفریقا تقریبا قوانین یکسانی برای گرفتن ویزا دارند.در بدو ورود به هر کشور و هنگام خروج از آنها باید فرمهای عریض و طویلی را پر کنیم.فرمهای اعصاب خردکنی که نشان دهنده سیستم بروکراسی بی منطق این کشورهاست. چاره ای نیست فرم را پر کرده و برای گرفتن ویزا اقدام میکنیم.اگر شهروند یکی از کشورهای شرق آفریقا باشید میتوانید بدون ویزا به بقیه آنها سفر کنید.یا اگر ویزای یک کشور را بگیرید به بقیه کشورها بدون ویزا وارد شوید. نکته ای که نباید اصلا فراموشتان بشود این است که از قبل باید یا یک برگه رزرواسیون هتل داشته باشید یا آدرس خویشاوندی که قرار است در خانه او اقامت کنید.وگرنه به هیچ عنوان اجازه ورود صادر نمیشود...

از فرودگاه که بیرون میاییم ساعت حدود 8صبح است و ما در ترافیک بسیار سنگین شهر دارالسلام گیر افتاده ایم.هوا گرم و شرجی و خیابانها پراز آدم و ماشین و پلیس است.با نگاهی گذرا به شهر میشود فقر و عقب ماندگی را حس کرد.خانه هایی شبیه کلبه های روستایی،راه هایی آسفالت نشده و خراب،مردمانی با سرووضعی بسیار ساده و محلی در یکی از بزرگترین شهرهای تانزانیا...

گرسنه هستیم.راهنمای محلی ما را به سوی بزرگترین مرکز خرید شهر دارالسلام میبرد.برای ورود به مرکز خرید باید از دستگاه های امنیتی xray رد شویم.نمیدانم چرا اما انگار بوی ناامنی به مشام میرسد.مرکز خرید بزرگ شهر بزرگ دارالسلام چیزی در حد پاساژهای بسیار محقر شهرهای کوچک ایران است.وارد آن شده و سراغ یک کافه کوچک میرویم.راستش همین ابتدا کمی ترسیده و در ذوقم خورده است وقتی با فنجانهای آغشته به لرت چای و بشقابهای لب پریده رو برو میشوم.اما چاره ای نیست قرار است دو هفته در این کشورها خوش بگذرانم.پس بی خیال مریضی و نظافت و بیماری سفارش دو فنجان چای دبش آفریقایی با دوناتهای گرد و کرم دار میدهیم. و بر خلاف انتظارمان چایی بسیار خوش طعم و دوناتی بسیار خوش مزه را میخوریم. گرچه چای آنها ربطی به چای ما ندارد و با شیر مخلوط شده است.

واحد پولی تانزانیا ،شیلینگ ، نامیده میشود.شبیه واحد پولی قدیم انگلیس علت آن هم برمیگردد به دوران استعمار.هر دلار معادل 1620 شیلینگ تانزانیا است. قیمتها خوشبختانه خیلی بالا و نفس گیر نیست.به طور مثال یک دونات حدود 300 شیلینگ و هرفنجان چای حدود 800 شیلینگ برایمان آب میخورد.

راهی بندر میشویم.باید سوار فری های تندرو شده و خود را به زنگبار برسانیم.جایی که قرار است 3 شب در آنجا بمانیم.فریهای تندروی دارالسلام به زنگبار هر 2 ساعت یک بار مسافران را جابه جا میکنند.باید حدود 34 دلار برای هر مسیر رفت بپردازیم تا با باروبندیلهایمان سوار این فریهای تندرو شویم.فریهای کندرو ارزان تر اما کثیف ترند.

زنگبار یک مجمع الجزایر بزرگ و به نوعی دارای جمهوری خودمختار است که تحت کشور تانزانیا قرار دارد.این مجمع الجزایر از تعداد زیادی جزایر بزرگ و کوچک تشکیل شده که معروفترین آنها را خود زنگبار مینامند. زنگبار یا zanzibar یک کلمه کاملا پارسی است. زنگ به معنی سیاه،کبود و بار به معنی ساحل و در ترکیب معنی ساحل سیاه پوستان را میدهد.بعدا برایتان میگویم که چرا این کلمه ریشه پارسی دارد.زنگبار بعدها در گویش عربی زنجیبار و در گویش لاتین زنزیبار نامیده شد...

اینجا اقیانوس هند است که جزایر زنگبار را احاطه کرده است.با آبهایی نیلگون و مرجانی و سواحلی شیشه ای و طلایی.دور تا نزدیک انواع کشتیها و قایقهای تجاری و ماهیگیری روی آبهای آبی آرام هند در حرکتند و ما که مسیری یک ساعت و نیمه را فرصت داریم تا آبی آسمان و دریا را در نگاه هایمان ببلعیم.

ما در کابین شیشه ای کشتی نشسته ایم.زیر باد خنک و روی صندلیهای تمیز.بعد از حدود ساعتی حرکت محمد امین تصمیم میگیرد که سری به قسمتهای دیگر کشتی بزند.وقتی برمیگردد عصبانی است.به من میگوید که بلند شوم و با او روی عرشه بروم.روی عرشه زیر آفتاب شرجی زنگبار و هوای داغ و نفسگیر أن سیاه پوستان زیادی نشسته اند.باورش کمی سخت است اما جایگاه آنها با جایگاه ما سفیدها فرق دارد. البته ربطی به رنگ ندارد ربطی به پول دارد اما واقعیت این است که در کابینهای خنک فقط سفیدهای پولدار نشسته اند و روی عرشه داغ سیاه هایی تنگدست...

به فکر فرو میروم که آیا نظام آپارتاید حقیقتا برداشته شده است!؟

کم کم ساحل زیبای زنگبار به چشم میاید.ما بسیار خسته هستیم.تقریبا 24 ساعت است که نخوابیده ایم و مشتاق به اینکه زودتر به هتل برسیم و استراحت کنیم.

در بندر از کشتی پیاده میشویم و با ونهایی که به دنبال ما آمده اند راهی هتل محل اقامت خود که در کنار دریای هند و در حاشیه شهر بندری زنگبار قرار گرفته میشویم.

بسیار زیباست.به هرطرف که نگاه میکنیم سبزی میبینیم و درختان استوایی تودرتو با کلبه های چوبی و پوشالی و زنان و مردان سیاه پوستی که لباسهای محلی به تن کرده و سرگرم زندگیند.برای چشمهای ما هر تصویری نشانی غریب دارد و اشتیاقی وافر در بلعیدن آن برای ما برمینگیزد.

کم کم همان نخلهایی که در تصاویر زنگبار بارها دیده بودم مقابلم قد علم میکنند.محمد امین اشتیاق زیادی دارد.میگوید از دوران کودکی و هنگام خواندن داستانهای ژول ورن آرزوی دیدار زنگبار را داشته است و حالا بعد از 2 سال تلاش به آرزویش رسیده.

هتل ما یک اقامتگاه 5 ستاره ساحلی است.Sea Clif Resort در حاشیه اقیانوس هند انگار دنیایی جدا افتاده از تمام آن تصاویری است که تا این لحظه از کشور تانزانیا دیده ایم.شنهای سفید در کنار گلهای ارغوانی رنگ کاغذی و بوته های سبز استوایی و درختان سبز میوه و موزهای آویزان با گلهای صورتی و البته نخلهای سرخم کرده بر روی ساحل شنهای سفید...

وارد اطاق که میشویم همه خستگی تنمان یکهو پرمیکشد و بیرون میرود وقتی مقابل خود دریای آرام را میبینیم و سبزی چمنهای محوطه هتل ساحلی را....شوق کشف و شهود ما را از جا بلند میکند

و البته باید بپذیریم که قرار است 4 روز زندگی مسالمت آمیزی را در کنار صدها مارمولک ریز و درشت اطرافمان بگذرانیم...

و چه چیزی بیشتر از این خواهد چسبید که لباس عوض کنیم و در آبهای اقیانوس زیبای هند شیرجه بزنیم در حالیکه آفتاب تانزانیا آرام آرام خط استوایی نگاهمان را سرخابی رنگ و آسمان را خونین خواهد ساخت ...

تا بعد...


 
شرق آفریقا،آرزویی دست یافتنی
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به شرق آفریقا(تانزانیا-کنیا-اوگاندا)

دو سال پیش بود که به دنبال سفری به آفریقا بودیم.آفریقایی خالص و بکر که مهیا نشد. حسرتش بر دل ماند تا امسال و عید و سفری 13 روزه با گروهی 25 نفره به قلب جنگلهای حیات وحش شرق آفریقا.سفری به دشتهای بکر و وسیع تانزانیا،قبایل ماسایی،سیاهان زنگی،شیرهای بیشه های دور،سرچشمه های رود نیل،اوگاندا،کنیا و همه خروش خالص و اصیل آبهای دریای اقیانوس هند در سرزمینهای غریب و دور از دسترس آفریقا....سفری به غایت شگفت و تکرار نشدنی....

این بار با آژانس مسافرتی اسپلیت البرز همراه شدیم.از 29 اسفند تا 13 فروردین به دیدار 3 کشور شرقی آفریقا و دیدار از 5 شهر مهم و توریستی آنها.آغاز سفر از تانزانیا بود و زنگبار سپس آروشا و پارکهای حیات وحش و پرواز به کنیا و دیدار نایروبی پرخطر و سرآخر اوگاندای سبز و وسیع و بی همتا با دیدار از انتبه،کاپالا و جینجا....

کشورهای مقصد کشورهای خطرناکی بودند از لحاظ بهداشت و سلامت.قبل از ورود به آنها باید یک سری تمهیدات طبی را رعایت میکردیم.یکی از آنها واکسن تب زرد بود. بیماری مهلکی در میانه جنگلهای رطوبی آفریقا.گرچه این بیماری تا حدود زیادی ریشه کن شده اما شرط ورود به این مناطق داشتن کارت زرد واکسینه شدن در برابر بیماری تب زرد است.پس روزی از روزهای آخر اسفند با مراجعه به انستیتو پاستور ایران واکسن تب زرد را زدیم.آنجا فهمیدیم که این کشورهای گرید 1 در زمینه بیماری مالاریا را هم دارا هستند و ما باید از 3 هفته قبل از سفر شروع به مصرف قرص "مفلاکین" کنیم. متاسفانه بعد از خوردن اولین سری این قرص که به سختی از تنها مرکز بهداشت غرب آنها را تهیه کرده بودیم متوجه عوارض بد و شدید آن شدیم.با مشورت با دکتری داروساز بهتر دیدیم که مصرف قرص را متوقف کنیم و در سفر از لوسیونهای ضد پشه استفاده کنیم. کم کم از اینکه مقاصدی چنین پرخطر را برگزیده بودیم پشیمان میشدم و نگران...

خلاصه از داروخانه های ایران 2 کرم ضد پشه و لوسیون بعد از نیش پشه را تهیه کردیم و دل به دریا زده قرصهای مالاریا را متوقف کردیم تا با توکل برخدا ببینیم که چه پیش خواهد آمد...

در یک ماه آخر سال هم کتاب آفریقای لونلی پلنت را خریدیم و با مطالعه آن و سایت trip advisor به علاوه نرم افزارهای سفر به این 3 کشور که از app store دانلود میکردیم کم کم خود را برای سفر بسیار ماجراجویانه و پرهیجان آفریقا آماده میساختیم ....

سفر در روز 29 اسفند با پرواز قطری به مقصد دوحه و از آنجا به مقصد دارالسلام در شهر تانزانیا آغاز گشت....

دنبالم بیایید که میخواهم هم سفرتان کنم به ماجرایی ترین سفر زندگیم به قلب شرق آفریقا...

راستی یادم رفت بگویم:سال نو بر تک تک شما همراهان همیشگی "بیا تابرویم" مبارک... سالی پر از سلامتی،دل خوش و شادی آرزومندم...