ایزدخواست
ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، متفرقه

یکی از دوستان خواسته است که اطلاع رسانی کنیم:

سلام به همگی
دوم دی ماه سال نود و دو مصادف با اربعین امام حسین انجمن دوست داران میراث فرهنگی ایزدخواست یک مراسم مختصر به دور از تشریفات رسمی به منظور ارائه تصاویر فوق العاده زیبا از عکاسان و سیاحان خارجی دوران قاجار به بعد تدارک دیده است . در این تصاویر اوج شکوه و عظمت و دوران رونق قلعه باستانی و شهر ایزدخواست به تصویر کشیده شده است از علاقه مندان دعوت می شوند در این مراسم حضور به هم رسانند . لطفا اطلاع رسانی کنید .

مجتبی رنجبر                                                        


 
دیگ رستم
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به طبس و آن حوالی

آبان 92-دیگ رستم 

از روستای کودکانه نایبند که خارج شدیم راهی جایی هستیم که نام عجیبی دارد "دیگ رستم" که تقریبا در 240 کیلومتری طبس و 10 کیلومتری روستای "راور" قرا گرفته است.چراغهای روستا از دور دیده میشود از کسی سوال میکنیم دیگ رستم کجاست جواب پرتی میدهد و نزدیک است که پشیمانمان کند از ادامه راه.اما تجربه ثابت کرده جاهایی که برای محلیها بسیار پیش پاافتاده به نظر میرسد ممکن است مکانهای دیدنی جالبی برای ما شهریهای ندید بدید باشد پس راه را ادامه میدهیم و سرآخر از چشمه دیگ رستم سردرمیاوریم.

بوی گوگرد همه جا را گرفته و حسابی راهنماییمان میکند که باید نزدیک چشمه معدنی باشیم.آبی سبز به رنگی عجیب روی دامنه تپه ای خاکی روان است از آن بخار بلند میشود وقتی دست در آب فرو میکنیم باورمان نمیشود که آب در این منطقه اینگونه داغ و سوزان است.بیشتر از چند ثانیه نمیتوانید دستتان را در این آب داغ فرو کنید.

تپه را گرفته و پیاده بالا میرویم.آنچه که دیگ رستم را عجیب تر میکند آبی به رنگ سفید است که به موازات آب سبز رنگ داغ جاریست اما این آب کاملا سرد است. و داخل آن اشکال رسوبی جالب توجهی دیده میشود.باور نکردنی است که دو آب با دو سرچشمه متفاوت و اینگونه از نظر درجه حرارت مختلف،مسالمت آمیز در کنار هم سرازیرند پایین تا به استخر آب معدنی دیگ رستم بریزند و در هم بیامیزند.

بالاخره سرچشمه آب گرم را پیدا میکنیم.در حفره ای لابلای سنگهای آتشفشانی زیر صخره های سنگی جا خوش کرده است و ما با شنیدن صدای قل قل آن متوجه اش میشویم.حالا میشود فهیمد که چرا محلیها به این چشمه آب معدنی عجیب "دیگ رستم" میگویند.اصولا در باور بیشتر مردم ایران چیزهای عجیب و غریب که نمیتوانستند برایشان دلیلهایی پیدا کنند با نامهای اسطوره ای چون جمشید و رستم و سلیمان آمیخته اند.حالا بیا فکر کنیم این یکی شاید روزگاری دیگ رستم بوده که خوراک بره خود را در آن میپخته است! 

و اینجا  جاییست که آب سرد و گرم معدنی با خواص درمانی در هم میامیزند و داخل این استخر طبیعی ریخته میشوند .جایی لابلای سایه نخلهای برافراشته و نی زار.اصلا طبیعت این منطقه شگفت انیگز است وباور نکردنی که میان بیایان و لابلای خشکی کویر یکهو جایی چنین رویایی و سبز سربرمیاورد.

که در غروب آفتاب و طلوع ماه آسمانش در کنار سبزی نخلها چنین دلفریبی میکند.دوستانی که تایلند سفر کرده اند میگویند به اینجا چیزی از آن زیباییهای مناطق حاره ای کم ندارد فقط حیف است که هیچ کس نیست به فکر آبادانی اینجا در مسیر درستش باشد...

اگر به آن دیوارهای ویران کنار استخر نگاه نکنید چه کم دارد از استخرهای طبیعی خارج از کشور که لابلای درختان استوایی و کنار  دریا قرار دارند.با این تفاوت که اینجا شگفت آورتر است زیرا در کنار رملهای کویر چنین سایه نخلهای تودرتویی با هوایی مرطوب و استخری پر ازآب گرم و تن نواز فضایی متفاوت ایجاد میکند.حتما تنتان را به آب دیگ رستم بزنید.دو استخر زنانه و مردانه در کنار هم جدا در اینجا با کمترین امکانات ساخته شده است.شاید اگر این منطقه در اختیار کشوری مثل ترکیه بود خدا میدانست تا حالا چه هتلها و چه امکاناتی برای استفاده از این مکان درمانی ایجاد میشد.

دیگر راه افتادیم به سمت طبس .وارد شهر طبس که میشوید گنبد روشنی با محوطه ای بزرگ و ده ها درخت نخل توجهتان را به خود جلب خواهد کرد.اینجا را زیباترین بارگاه امامزاده های دنیای شیعه مینامند.بارگاه حضرت حسین بن موسی الکاظم، برادر تنی امام رضا (ع) که چون طبس سر راه خراسان قرار داشت در قرنهای پیش در اینجا ساکن و به شهادت رسید و هیمنجا هم دفن شد....امروز دیدن محوطه این امامزاده خالی از لطف نیست.

پس چادرهای گل گلی را سر میکنیم و راهی زیارت امامزاده و به جا آوردن دو رکعت نماز میشویم و روزمان را به پایان میبرdم تا روزی بعد و ادامه این سفر زیبا و خاطره برانگیز.....


 
کودکانه
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به طبس و آن حوالی

آبان 92-روستای نایبند 

هروقت صحبت از معماری پله کانی میشود همه بی اختیار یاد ماسوله میفتیم.اما ایران ما روستاهای زیادی دارد که بر سینه کوه پله به پله بالا رفته اند تا دست به آسمان سایند.و یکی از زیباترین این معماریهای سنگی روستایی سبز در دل خاکی کویر است.روستای نایبند در جنوب طبس و سرراه جاده راور در 134 کیلومتری دیهوک....

نزدیک ظهر عاشوراست که به آنجا میرسیم.تمام مردم نایبند انگار در قبرستان ده جمع شده اند.قبرستانی روبه بلندی که مردم جعبه شیرینی و شکلات به دست از آن پایین میایند.در تعجبیم و میفهمیم این یک رسم کویری است که در عاشورای حسین مردم به دیدن مردگانشان میروند و برای آنها خیرات میکنند.همین است که هرکسی چیزی به ما تعارف میکند از انار تا خرما...

کودکان ده اما بسیار سرخوشند وقتی مسافران را میبینند.گرد ما جمع شده و هیاهو راه میندازند.هرکدام سعی دارد بیشتر به ما نزدیک شود و این گاهی به دعوا و زد  خورد مینجامد.کودکان نایبند با غریبه ها چه زود دوست میشوند و مدام ژست میگیرند تا ما از آنها عکس بگیریم و از ما قول میگیرند عکسها را برایشان پست کنیم...همه با هم رفیق شده ایم.مهرداد همان پسر جلویی دوست جون جونی ما شده است...

به دخترها میگوییم بیایند عکس بیندازند خجالت میبکشند.یکی از آنها میگوید :با پسرها؟؟ بد است آخر...

و پسرها که تخت سینه دخترها میکوبند و آنها را از جمع خود بیرون میرانند.پسرهایی که روزی شوهر همین دخترها خواهند شد و خدا کند آن وقت مهربان تر باشند...

کوچه های نایبند خاکی و بافتی کویری دارد.کوچه هایی باریک که بر سراشیبی کوه ساخته شده اند.خانه هایی در دل هم بی نظم مشخص که فضاهای حیاط و آغل و تنورشان با هم مشترکند و همسایه هایی که صمیمانه در کنار هم زندگی میکنند. سقف خانه ها از تنه و برگ نخل پوشیده شده اند و چهره روستا را از دور بر سینه کوه سبز میکنند گرچه دیوارها کاهگلیند و با شنهای خاکستری نقش خورده اند....

بویی مست کننده ما را به پیچ کوچه ای میکشاند.دیگهای بزرگ غذاهای نذری روی اجاق قل قل میکنند.روی در آنها زغال سرخ ریخته اند.نهار ظهر عاشورا آبگوشت است که بوی آن 7 محله آن طرف تر هم میرود!

روستاییان ما را دعوت به نهار میکنند.اولش رویمان نمیشود که دعوت آنها را بپذیریم راستش میترسیم غذایشان کم بیاید.یکی از جوانهای روستا به حرف ما میخندد.میگوید از برکت سفره حسین ده روز و ده شب همه روستا و همه مهمانان روستاییان اینجا در حسینیه قدیمی ما پذیرایی میشوند و تازه هروعده هم غذا باز زیاد میاید و هرکس مقداری هم به خانه میبرد....

خانمها به حسینیه زنانه رفته و آقایان هم به قسمت مردانه.کفشهایمان را درمیاوریم و سلام گویان مهمان سفره زنان نایبند میشویم.اینجا تمام زنان جمعند با کودکانی که از سروکول سفره بالا میروند.حسینه در کنار یک نخل بزرگ ساخته شده است.نخلی که درست وسط سفره ها با برگهای وسیعش بر سر مهمانان این سفره سایه انداخته است.بوی نان تازه از تنور درآمده با بوی آبگوشت درآمیخته و حسابی ما را گرسنه کرده است...

زنان کنار ما جمعند و دخترکان ما را سوال پیچ میکنند.دوست میشویم با آنها ... برای آنها ما زنان شهری هستیم دوست دارند همه چیز را راجع به تهران بدانند و ما گیج میشویم که در برابر خیل سوالهای آنها بهترین جوابها چه میتواند باشد.جوابهایی که هم صادقانه باشد و هم آنها را وسوسه به مهاجرت نکند...

بعد از نهار راه میفتیم که کوچه های روستا را بگردیم.بچه ها مشتاق و کنجکاو دنبالمان کرده اند و هریک میکوشد توجه مارا به خود بیشتر جلب کند.کودکان مهمان نواز نایبند مشتاقند تا روستا را نشانمان دهند.پس پشت ده ها کودک با صفای نایبندی راه میفتیم و بالا میرویم....

به برج قدیمی روستا در آن بالا میرسیم.جاییکه روزگاری میل روستا بوده و حال استوانه ای کاهگلی برای بازی بچه ها...

نایبند چهره زیبایی دارد دردل کویر.یک سوی آن کویر طبس پهنه گشوده و سویی دیگر به خاطر وجود چشمه های گوارای آب سبز و سرزنده از صدها درخت نخل و میوه است. روبرویش کوه های شتری برافراشته اند.و جاده هایی پیچ در پیچ کوهستانی که نایبند را به روستاهایی دیگر وصل میکند.آن سوی کوه ها پارک ملی نایبند است و یوز آسیایی...اینجا طبیعت شگفتی دارد.طبیعتی پر از تضادهای زیبا...

با بچه ها تصمیم میگریم عکسی دست جمعی و به یادگار داشته باشیم. سعی مهرداد برای آرام ساختن آنها بی فایده است.هیجان عکس دست جمعی بچه ها را از خود بی خود کرده است....نگرانیم از این بالا پایین بیفتند اما گوش کسی بدهکار ما نیست و هرکسی در حال شیطنت و بازیگوشی...

بالاخره دخترها هم ژستی میگیرند تا در قاب دوربین ما ثبت شوند.قول میدهیم عکس آنها را برایشان پست کنیم.یکی از دخترکها سراغ یکی از دوستان ما میاید و میگوید: پسرها میگویند شما خیلی قشنگید....

دوستم سرخ میشود و نگاهی به پسرهای فسقلی 10 -12 ساله ای میندازد که چشمشان او را گرفته است....!!!!!!

در راه برگشت از کوچه ها بچه ها طوری دوره مان میکنند و مراقب ما هستند که از بلندیها پایین نیفتیم که دلمان غش میرود از اینهمه محبت خالص و بی ریا.چه میتوانیم در جواب اینهمه مهر آنها انجام دهیم.جز دعای خیری برای آینده آنها که خدا کند سر از شهرهای بی درو پیکر و بی هویت درنیاورند...

کودکانه نایبند تا ابد در خاطره های ما خواهد ماند.کودکانه ای از جنس کودکی خود ما، همان قدر معصوم همان قدر زیبا!


 
کریت
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به طبس و آن حوالی

 آبان 92-روستای کریت-عاشورا

عاشوراست و ما صبح زود از طبس راه افتاده ایم سوی ناکجاآبادی که دل ما را برد و دل دارد ما را میکشاند به جایی که سوز کویری آتشش زند در غم خاک و باد.

20 کیلومتری جنوب طبس در مسیر جاده طبس-دیهوک هستیم.اینجا را خاک مرگ پاشیده اند.تنها صدای باد است که میاید و خانه هایی ویران که با هر وزش بادی غباری بیشتر بر چهره شان گرد غم مینشاند.اینجا کریت است.روستای زلزله زده شهریور مرگ آفرین 57.هیچ کس نیست.فقط ما هستیم و صدای آه هایمان که با دیدن خانه های کاهگلی فرو ریخته در هوا طنین میندازد.

کریت را خواهر طبس مینامیدند تا قبل از فاجعه سال 57.روستایی پرجمعیت با نخلهای برافراشته و گلهای نرگس.روستایی با قدمتی 1000 ساله و مردمانی قدیمی و اهل دل.حالا اما نخلهایش سوخته و سربریده شده اند.نخلهای خرمایی که روزگاری کام  شیرین میکردند و امروز خود فرهاد گشته اند.

25 شهریور ماه سال 1357 خورشید تازه غروب کرده بود.قلب کریت بی تاب بود.زمین هزاره هایی بود که در خود میفشرد و به ناگاه عصر آن روز سیاه زمین تابش به پایان رسید و زلزله رخ داد.قلب کریت منفجر شد و زلزله 7.5 ریشتری تا طبس پیش رفت. زلزله ای که در آن بحران انقلاب هیچ وقت تعداد کشته های واقعی خود را رو نکرد.طبس از بین رفت.کریت با خاک درآمیخت.25000 کشته شاید حتی بیشتر....

حالا ما در کریت هستیم.نکند داریم خواب 30 ساله سرزمین فراموش شده را میاشوبیم؟ دلمان سخت گرفته است.راهی کوچه های خاکی کریت شده ایم. آب انبار تنها بخشی است که هنوز سیمای زندگی دارد.آب انباری چند صدساله از دوران افشاریه که وقتی به سراغش میرویم کبوترها را در دالانهای تن خسته اش لانه کرده میابیم.کبوترهایی که وقتی بغ بغو میکنند صدایشان در زیر گنبد آجری و خسته بنای افشاری میپیچد و هزار نغمه ناکوک میشود.کریت زخم خورده است...

راهی کوچه هایی میشویم که زمینش زیر قدمهایمان ترک میخورد از بس لب تشنه شده است.نمیدانم زمین چه دردی گرفته بود که پس از هزاره ها آرامی به ناگاه قلبش تپید و قلب روستا را لرزاند.یکی میگوید زمین وقتی میلرزد که عاشق شده باشد.زمین معشوقش را از میان این خانه ها میرباید و خشک و تر را با هم میسوزاند.قصه زمین لرزه قصه آدمهایی است که زیر این خانه ها برای ابد دفن شده اند.و کوچه ها حالا خالی از همه آن زندگیهایی شده است که هرکدام برای خود قصه ای داشتند.

جایی حوالی گورستان قدیمی دلمان میلرزد شبیه دل زمین.در اینجا پس از 35 سال فرسایش خاک، حالا استخوانها در دل یک تپه بیرون زده اند.کسی نمیداند این جمجمه کدام کودکی بوده که هیچ مادری او را دفن نکرده است.یا گوری دسته جمعی بوده یا گروهی که با هم زیر آوار مانده اند.از هرجای تپه تکه استخوانی بیرون زده است و ما را وحشت زده میکند.خدا میداند کسی از صاحبان این بدنها،زنده مانده بوده که امروز بیاید و یادی از آنها کند یا هیچ کس دیگر به خاطر نمیاورد که چه کسی روزگاری اینجا نفس میکشیده است...

کنار تپه مردگان قبرستانی عجیب وجود دارد.قبرهایی که بر خلاف قبور همه جا در دل خاک نیستند.بلکه روی سطح زمین برجسته مینمایند...بعدها میفهمم اینها قبرهای "اسپردنی"(سپردنی) هستند.انگار درآن روزهای زندگی و زنده بودن اینجا کنار امامزاده ای بوده متبرک و رو به مسجدی قدیمی.و کریت که روستایی بوده سر راه مسافران.اگر کسی در اینجا هنگام عبور و سفر میمرده او را در سطح زمین مجاور هوا در مقبره ای برجسته میگذاشتند تا زودتر جسدش متلاشی شود و سپس استخوانهایش را در کیسه ای قرار داده و به  شهر آن مسافر  میفرستادند...پس از زلزله و ویرانی کامل کریت و تخلیه روستا این قبور و اجساد درون آنها بی نام و نشان باقی ماند.دیگر کسی نمیداند زیر این حجم سنگی کدام پیکره مسافری غریب، چشم انتظار دستی است که سرانجام او را به خانه برگرداند...

مسافر تا ابد پایبند خاک کریت شده است...

آن سوتر روستای تازه ساز کریت قرار گرفته است.روستایی که پس از زلزله برای بازماندگان ساخته شد و باقی به آنجا کوچ کردند.حالا یک نسل گذشته و نسل امروز کریت دیگر نمیداند زیر آن خاکها چه آدمهایی روبه فراموشی رفتند...

انقدر دلمان غم دارد که با بهانه ای میخواهیم زیر گریه بزنیم و این بهانه وقتی فراهم میشود که در خاکی روستا سیل جمعیتی سیاه پوش به سوی ما هجوم میاورد و ما تا به خود بجنبیم که چه شده در میان عزاداران عاشورا قرار میگیریم..خاک بلند است و گامهای مردمانی عزادار به سرعت در حال دویدن.ما گیج میخوریم.نجوایی از دور شنیده میشود."حسین...حسین...." حجم صدا که نزدیک میشود "حا"ی حسین پرپرمان میکند از بس در خود درد دارد...

دو گهواره سبز از جنس نخل بر دوش مردان به سرعت در باد میدود.چیزی شبیه وهم در ما جاری میشود.سیاوش شهید در حافظه اسطوره ای ملت من دارد میرود که به خاک سپرده شود و باد نام سیاوش را در تن ابرها تکثیر میکند. ابرها میبارند و هزاران سیاوش و سهراب و حسین بر زمین فرو میروند و از زمین میرویند...

زمین بارور میشود.زمین عاشق میشود.باور کن...

میگریم میگریم میگریم و فکر میکنم هزاران سال است مردمان من دارند سو وشون میکنند...


 
انارک
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به طبس و آن حوالی

 آبان 92-به سوی طبس

سلام.سفری دیگر به سویی دیگر از ایران عزیزمان را آغاز میکنم.این بار قرار است پا به پای رملهای کویر همسفر باشم.در جاده هایی محو در خط افق و در راستای دشتهای بیابانی.با من همسفر باشید که یکی از شگفت انگیز ترین سفرهایم را تقدیمتان میکنم.میخواهم شما را به قلب کویر برده و در کنار شالیزارها مهمان پیاله ای چای سازمتان در جاییکه نخل سایه خرما میندازد.میخواهم شما را ببرم در قلب کویر و در چشمه سارهای برآب خنکتان سازم.میخواهم با ارواح جنیان همسفرتان کنم در دره هایی تودرتوو هولناک.میخواهم عاشورای کویر را بر مزار مردگان هزار ساله برپا کنم...همراهم باشید....

دو هفته پیش سفری 4 روزه به همراه 6 تن از دوستانمان ترتیب دادیم.من-محمد امین-علی-نازلی-ارغوان-علی-علیرضا و بهاره.سفری که از تهران آغاز شد و به تهران خاتمه یافت.قرارمان نوردیدن کویر بود در جاده هایی که برایمان تازگی داشت.دوست داشتیم دشت کویر را این بار عمودی بپیماییم که رویایمان را در روز برگشت به تهران محقق کردیم.مسیر رفت ما از تهران به نایین-انارک-چوپانان-فرخی-خور و در آخر طبس بود .مسیری حدود 900 الی 1000 کیلومتر در جاده هایی کاملا بیابانی....مسیر بازگشت اما رویایمان بود.طبس-خور - فرخی -جندق و سپس نوردیدن دشت کویر -معلمان-دامغان و تهران.....

صبح خیلی زود راه افتادیم.هوا هنوز تاریک بود و جاده هایی که ما در این تعطیلات عاشورایی برگزیده بودیم خلوت و بوی خنک پاییز میداد وقتی نمی هم میزد.جاده ها کاملا خشک و کویری بود.هرازگاهی از کنار روستایی خاکی و به رنگ کاهگل عبور میکردیم.عاشق این جاده های کویریم.فکر میکنم شاید تکه ای از روح من از تن کویر سردراورده باشد و یا شاید نیاکانی که نمیشناسمشان اهل کویر بوده اند از بس تنم از سرخوشی میلرزد وقتی پا بر شهرهای کویری میگذارم.نمیدانم من عاشق سنگ و رملم پس یا روزی بچه کوهستان بوده ام و یا روزی تکه ای از ماسه های بیابانی....

 

در نیمه های راه بودیم و نایین را رد کرده روستایی پاییزی رنگ از دل خاکی کویر دیده شد.روستایی که چون نامش اناری بود.یک روستای قدیمی بسیار زیبا با کوچه های کاهگلی و آسمانی بینهایت آبی.کوچه هایش باریک آشتی کنان بودند از جنس تمام کوچه های مهرانه کویری با طاقهایی که سایه سار عابرانند.درهای چوبی و کوبه های قدیمی و پیر نشینانی که ما را دعوت به نشستن میکردند...

اینجا انارک بود.

تصمیم گرفتیم پیاده شده و راهی کوچه های باریکش شویم.کوچه هایی که در صلات ظهر خالی از غیر بود و جز ما هیچ کس ردی بر آنها نمیزد.باد میوزید و تنها پارچه های سبز و سیاه عاشورا بود که در این خلوت بیابانی میجنبید و ما حسی از تنهایی داشتیم.

تنهای تنها که نه..بیخ یکی از دیوارهای کاهگلی کوچه های انارک دوچشم تیله ای مفتون کننده بیدار بود و ما را دید میزد.عجب زیبای نازنینی همرنگ دیوارها لای این دیوارها در زیر تیغ آفتاب ظهرگاهی لمیده بود و با شاتهای دوربینهای ما تکان هم نمیخورد.شنیده ام که گربه های یزدی زیباترین گربه های ایرانند و این یکی فکر کنم نژادش به همان طرفها برمیگشت.این حوالی کمی دورتر البته زادگاه یوز ایرانی است و من فکر میکنم همه این گربه های زیبای  ریشه در همان یوز افسانه ای دارند.

چشمهایش که اینگونه میگفت...

چرا انقدر این کوچه ها سرخند؟! شبیه سرخی موی حنا گرفته مادران پیر این سرزمین. وقتی نام شهیدی بر قلب این دیوار سرخ با رنگ سبز چنین حک میشود انگار قلب همان مادر است که هنوز زنده و تپنده سبز_سبز است...

انارک شهری قدیمی است.میگویند به دوران صفویه باز میگردد محلیها اما معتقدند خیلی قدیمی تر از این حرفهاست.کوچه های قدیمی آن میتواند موید این حرف باشد.کوچه هایی که دیگر هیچ کس در آنها ساکن نیست و حالا فقط لوکیشن فیلمهای از جنس کیارستمی شده اند.مردم به آنسوی انارک کوچ کرده اند و در خانه هایی که باد کولر آنها را خنک میکند زندگی میکنند برای همین است که در دل این محله های پرت بادگیرها رو به فراموشیند و دارند خاک میشوند.حیف از این کوچه های قدیمی....

انارک اما تسمیه به انار دارد.این را میشود وقتی فهیمد که در دل حیاطهای خالی از سکنه آن هنوز درخت اناری دارد زندگی میکند و سخاوتمندانه انارهای ترک خورده اش را به مسافر کوچه های تنها میبخشد...

بالا تر که میرویم دشتی باز و خیمه های سفید که پرچم سبز و سیاهشان در باد دراهتزار است نگاهمان را میگیرد.فردا ظهر عاشورا این دشت حکایتی دیگرگونه دارد.فردا روایت قیام و مردانگی در این دشت خواهد پیچید.امروز اما سکوت حاکم بر اینجا است.باید اندیشید و به دالانهای این  خیمه های سپید سرک کشید....حیف که فردا ظهر عاشورا اینجا نیستیم.

وقت نهار که میرسد ما جایی در میانه کویریم.باید به لقمه نان و کوکوسبزی خودمان قناعت کنیم و راه را به سمت طبس ادامه دهیم.

راه طولانی است و دیگر هوا تاریک شده است.ما هم خیلی خسته ایم تا طبس راه زیادی نمانده اما توان به آخرهای خط رسیده.جایی حواله گرمه وقتی افتان و خیزان شده ایم سوسوی چراغی نوید زندگی میدهد.از دل سیاهی کویر و زیر آسمان هزار ستاره آن  زندگی جریان دارد.کاروانسرای گرمه که حالا اقامت گاهی دلچسب است برای مسافران بیابانی.یاد میلهای قدیم میفتم که روزگاری دور در هزاره هایی پیش در میانه راه های قدیمی ایران زمین به مسافر خسته راه گم کرده مسیر را نشان میداد و دلش را قوت میبخشید.مهمانسرای گرمه برای ما خسته های امروز حکم همان میلهای باستانی را داشت وقتی نور فانوسش بر شب تاریکمان بارید.

نشستیم.چای نوشیدیم به صدای شجریان زیر چه چه قناری آزاد کنار دستمان گوش جان سپردیم و تنی لم دادیم در کاروانسرای قدیمی....سپس راه طبس را درپیش گرفتیم.شب به نیمه نرسیده در هتل 3 ستاره نارنجستان طبس بودیم.


 
کلیسای نو عروسان
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92-Mtskheta

در راه بازگشت به تفلیسیم و در 20 کیلومتری آن یکی از قدیمی ترین شهرهای گرجستان سر راهمان قرار دارد.کاخا ما را به دیدن شهر Mtskheta میبرد تا از نزدیک این شهر باستانی را ببینیم.شهری که از قرن سوم پیش از میلاد تا قرن پنچم پس از میلاد پایتخت پادشاهی Iberia در شرق گرجستان بود.حالا منطقه ای کوچک و روستایی است که تمام آن را میشود با یک پیاده روی کوچک پیمود.اما در این شهر کوچک جمعیت غوغا میکند و علت عمده آن هم کلیسای جامع Svetitskhoveli  است.... 

برای من که هم همیشه دیدن عروسها شادی آفرین است این کلیسای جامع ،خداست!.به هر طرف که نگاه میکنی عروسی سپیدپوش دست در دست مردی شاد و سرخ چهره دارد به سوی کلیسا گام برمیدارد.من فکر میکنم همه عروسهای دنیا زیبایند.چون عاشقند همه عروسهای دنیا، عاشق زندگی و این در برق چشمهایشان و گونه های درخشانشان دیده میشود.و من عاشق همه عروسهای جهانم....

فرقی نمیکند پیر باشی یا جوان فقیر باشی یا غنی سپید باشی یا سیاه وقتی عروس باشی دنیا به رویت لبخند میزند.برای من عروس شدن یک زن یعنی زن شدن یک زن. در صورت یک عروس میشود مهر زنانگی را دید.زنانگی با همه ابعاد درخشانش...

هرکسی که عروس شدن من را به خاطر دارد میگوید من یکی از شنگول ترین عروسهای دنیا بودم.خودم خوب به خاطر دارم که وقتی با ماشین به سوی مجلس جشنمان رهسپار بودیم من مدام میخندیدم و برای همه دست تکان میدادم و همه هم با اشتیاق برای من.....هنوز که هنوز است وقتی پشت چراغ قرمز یک ماشین عروس میبینم شروع میکنم برایش ابراز احساسات کردن.

و اینجا در قلب این منطقه باستانی زیر نور آفتاب عصرگاهی و بر تن سنگ فرشهای قدیمی ده ها و ده ها عروس دارند به سوی آرزوهایبشان گام برمیدارند.این شهر را میشود شهر سپید نوعروسان نامید.

کوچولوهای این شهر هم عروس و دامادهای خوشگلی هستند.ساقدوش های نازنین...

و اما خود کلیسای Svetitskhoveli یکی از مقدس ترین مکانهای گرجستان که درسال 1010 میلادی دقیقا روی ویرانه های اولین کلیسای گرجستان ساخته شد و امروز مکان متبرکی است که قبور بیشتر پادشاهان باستانی گرجستان را در دل خود حفظ کرده است.

 نام کلیسا Svetitskhoveli   به معنی "ستون زندگی بخش " است که قصه زیبایی پشت خودنهفته دارد.میگویند پس از به صلیب کشیدن مسیح در اورشلیم خرقه او را یک یهودی گرجی میخرد و با خود به این روستا میاورد.در اینجا یک خواهر روحانی پس از دین خرقه و لمس آن از دنیا میرود.خرقه را تنش کره و او را در اینجا دفن میکنند.از محل دفن او درخت چناری میروید.بعدها چنار را میبرند و 7 ستون این کلیسا را از آن میسازند.ستون هفتم اما میشود همان "ستون زندگی بخش" که از بدنه  آن مایعی ترشح شده و بیماران را شفا میدهد.اینگونه کلیسا و ستون قدیمی و معجزه آسای آن میشود یکی از مقدس ترین مکانهای گرجستان...نمیدانم قصه است یا روایتی تاریخی اما هرچه که باشد زیباست و افسونگر.دلم میخواهد باورش کنم.

کلیسای اولیه قرن چهارم میلادی بناشد و کلیسایی که امروز شاهدش هستینپم در قرن 11.بعد از آن بارها توسط عربها-مغولها-ایرانیها-روسها و نیروهای شوروی ویران میگردداما دوباره مردم آن را از سر نو بنا میکنند. 

حالا مکانی است که عروسها و دامادهایی از سراسر گرجستان ترجیح میدهند پیمان عقد خود را در اینجا ببندند.در اینجا شمع روشن کنند و برای خوشبختی و دوام عشقشان دعا بخوانند.به خاطر همین است که به هر سو که نگاه میکنیم سپیدی شولای عروسی زیبا روی در نور شمعها میدرخشد که دارد زیر لب با خدایش راز و نیاز میکند.

از در کلیسا بیرون میاییم و راه تفلیس را در پیش میگیریم سایه های ما اما انگار بردیوارهای قدیمی دخیل بسته اند که اینگونه از تن ما کنده شده و در رمق آخر آفتاب کش میایند...ما میرویم.


 
شهری سنگی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

 مرداد 92-Uplistikhe

اسمش شهرامه .گرجیه اما تو ایران به دنیا اومده اسم فارسیش شهرامه وگرنه اسم اصلیش Kakha است.یه پسر گرجی بسیار باشخصیت،مهمان نواز،آرام و به چشم خواهر برادری خوش تیپ...وقتی بچه بوده با پدر و مادرش شمال ایران زندگی میکردند بعدا برگشته گرجستان و حالا یک مامور آتش نشانیه که در وقتای بی کاریش با اتومبیل شخصی گردشگرهای ایرانی رو میبره و میگردونه.فارسی رو هم مثل خودمون سلیس حرف میزنه.امروز او کسی بود که از ابتدا اومد دنبال ما تا گشت یک روزه خارج از شهر تفلیس رو باهاش تجربه کنیم.حالا هم سر میز نهار نشسته کنار ما و مهمان ماشده است....در نزدیکیهای شهری باستانی به نام Uplistikhe

یکی از قدیمی ترین شهرهای صخره ای جهان Uplistikhe است در نزدیکیهای "گوری". وقتی به پای تپه آن میرسیم پر از توریست خارجیست.باید از ماشین پیاده شویم و پله های سنگی را بگیریم و بالا برویم.Uplistikhe شهری روی صخره های باستانی است.شهری متعلق به 3000 سال قبل از میلاد مسیح که روی صخره های سنگی و داخل تونلها و غارها رو به منظره رودخانه ای زیبا بنا شده است.در آن بالاهای بالا...

این شهر صخره ای از 3000 قبل میلاد مرکز مهم سیاسی و تجاری منطقه شرق پادشاهی گرجستان بوده است.بعدها در دوره هلنیسم و بعد تر ها دوره امپراطوری روم و تا استیلای مغولها و قرون وسطی ،همچنین این شهر صخره ای با دیوارهای عظیم، طاقهای گنبدی، اطاقهای سنگی،تونلها و خیابانها،کانالهای آب رسانی مرکز مهم زندگی مردم قفقاز محسوب میشد.

من عاشق این شهرهای صخره ای هستم.نمونه ایرانی آن کندوان است که هروقت آنجا میروم در افسون خانه های سنگی آن دچار میشوم.نمونه دیگر آن را در کاپادوکیای ترکیه سالهای پیش تجربه کردم.شهری پر از راز و رمز و اسرار.چند وقت پیش همچنین حسی را در غار کرفتوی ایران یک بار دیگر حس کردم.این خانه های سنگی و این دستکندهای بشری مرا در خود فرو میبرند.انگار روح مرا به دورانی از زندگیم میکشانند که چیزی از ان به خاطر ندارم اما حسی در من فریاد میزند که بچه این صخره های سنگیم.ایران ترکیه گرجستان نمیدانم.اما من روزی در این صخره ها زندگی کرده ام...

در نقطه ای از کوه در ان بالاها تصویر مردی چشم بادامی توجهم را جلب میکند.یادم میفتد روزگاری مغول بر این سرزمین حکمرانی داشته است  و این نقش برجسته بی شک یادگاری از آن دوران است.وگرنه تشابهی بر صورت این مرد چشم بادامی با زنان و مردان گرجی نمیبینم.

و اما Uplistikhe یک کلیسای قدیمی هم دارد.کلیسایی سنگی که جزو قدیمی ترین کلیساهای گرجستان محسوب میشود.برای دیدنش باید به نوک قله رفت.راه آسان است اگر نفس یاریتان کند.در دل این دالانها باید وقت بگذارید و تا میتوانید راه بروید انقدر راه بروید تا صدای سنگها را بشنوید که شما را صدا میزنند.

و صدای زمزمه سنگها را وقتی کامل خواهید شنید که در را در صدای قژ قژ افسونگرش باز کنید و به بازی نور از لای سوراخهای سقف و پنجره و دیوار بر کف و محراب و صلیب نگاهی بیندازد.در دیواره های سوخته از رد شمعهایی که شاید هزاره هایی سوخته و درخود هزاران آرزو را برافروخته است....یک شمع هم روشن کنید تا آرزوی شما هم هزاره هایی دیگر به دست کسی دیگر برسد.کسی چه میداند ...