موزه استالین
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92-زادگاه جوزف استالین در Gori

گذشته از همه تاریخ پرشکوه گوری اینجا یک نقطه تاریک هم دارد.گوری زادگاه جوزف استالین رهبر حزب کمونیست شوروی است که یکی از جنایتکارترین سیستمداران تاریخ است.خانه پدری و مادری استالین امروز در یکی از خیابانهای قدیمی شهر تبدیل به مکانی برای بازدید عموم شده است.کلبه ای چوبی و روستایی و بسیار فقیرانه که روزگاری گهواره رشد مردی به نام استالین شد که دنیا را تکانی داد....برویم سری بزنیم به دالانهای مخوف زندگی استالین...

واقعا باورش سخت است که پسری روستازاده از پدر و مادری بیسواد و فقیر چنین به درجات بالایی برسد!مادر او یک سرف بود(سرف به برده های روستایی روسیه تزاری گفته میشود که جزو مایملک اربابانشان خرید و فروش میشدند)...نام کودکی استالین "سوسو" است که یک جورهایی مخفف ژوزف در روسیه به حساب میاید گرچه بعدها سوسو خود را "استالین"  به معنی "مرد پولادین" نامید.خواهرها و برادرهای سوسو وقتی او کوچک بودند از دنیا رفتند و عملا او تنها فرزند پدرو مادرش شد.پدرش یک خباط ورشکسته بود که در تمام عمر به زور خرج زندگی را درمیاورد.پدری همیشه مست که مادر و سوسو را زیر مشت و لگد خود میگرفت

 یکی از دوستان کودکی استالین می‌نویسد: «آن کتک زدن‌های بیهوده و ترسناک پسر را به سختی و بی قلبی پدر ساختند.» همین دوست می‌نویسد که هرگز گریه استالین را ندیده‌است.

مادر سوسو رختشو و کلفت خانه های مردم بود.وقتی سوسو کودک بود یک یهودی از سر  به او پول و کتاب میداد و مشوق درس و مشقهای سوسو بود.یک یهودی که مادر سوسو در خانه او کار میکرد.بعدها استالین از این یهودی به گرمی استقبال کرد و همه جا او را راهنمای کودکی خود نامید.

پدر سوسو در کودکی او و مادرش را رها و به تفلیس گریخت و دیگر هیچ کس هیچ چیزی ار تو نشنید.سوسوی 8 ساله به مدرسه ای در گوری رفت و آموختن را شروع کرد.همیشه شاگرد اول میشد و سرانجام در 14 سالگی بورسیه مدرسه علوم دینی تفلیس را به دست آورد.

جالب اینجاست که استالین از همین مدرسه دینی فعالیتهای ضد مذهبی خودرا آغاز کرد و به مارکسیستهای چپی پیوست و سرانجام هم از مدرسه اخراج شد.از آن به بعد مبارزاتش جدی و بارها دستگیر-زندانی و تبعید شد....سوسو به سوی استالینی شدن گام برداشت...

در کنار خانه پدری استالین ساختمانی قدیمی متعلق به دوره زمامداری استالین وجود دارد که امروز موزه استالین نام گرفته است.در این کاخ قدیمی و سنگی همه زندگی استالین شامل تمام عکسها-دست نوشته ها-هدایا-وسایل شخصی و ....قرار دارد با یک دور در این موزه میشود سیر زندگی این مرد آهنین را از کف فقر به سقف قدرت از نزدیک مشاهده و تحلیل کرد...

استالین در این دوره شعر هم می‌گفت (غالباً به زبان گرجی). بعضی اشعار او در این موزه موجود است.

 وارد موزه که میشویم مرمرهای سرد با ستونهای بلند ما را به پله کانی میرساند که در بالای آن مجسمه عظیم مرد پولادین قرار گرفت است.راهروهایی تاریک و نمور که مورمورمان میکند وقتی به تاریخ زندگی و فعالیتهای کمونیست شوروی فکر میکنیم. انقدر فضای این موزه با حال و احوال محتوایش یکی است که گردشگر را در عمق خود فرو میبرد.در عمق تاریخ سیاه شوروی استالینی....

همسر اول استالین 4 سال بعد از ازدواج درگذشت و یک فرزند باقی گذاشت. معروف است که استالین در تشیع جنازه او گفته که با مرگ او دیگر هیچ احساسات گرمی برای مردم نخواهد داشت زیرا تنها او می‌توانسته «قلب سنگی» استالین را آب کند.

 سختی‌های استالین نسبت به فرزندش ؛یاکوف؛تا حدی بود که او به خودش شلیک کرد اما جان سالم به در برد. استالین در مورد این واقعه گفت:«حتی نمی‌تواند مستقیم شلیک کند.» ی

یاکوف بعدها در ارتش سرخ خدمت کرد و به دست آلمان‌ها افتاد. آلمان‌ها یشنهاد دادند که او را با یک ژنرال آلمانی مبادله کنند اما استالین این پیشنهاد را رد کرد و گفت: «یک ستوان به اندازه یک ژنرال نمی‌ارزد» و بعضی می‌گویند گفته «من پسر ندارم.» به هرحال یاکوف در اردوی آلمان‌ها کشته شد.

زن دوم او نیز پس از دعوایی با استالین، خودکشی کرد!!!!!

 

بعدها به حزب بلشویک پیوست و به تاسی از لنین به مبارزه علیه بورژاسی روسیه و طرفداری از حزب کارگر پرداخت.وقتی انقلاب به وقوع پیوست استالین سعی کرد خود را به مبازان انقلاب چسبانده و انقلاب را به نام خود قبضه کند.از این به بعد در پستهای مهم سیاسی مشغول به فعالیت شد و مدارج را یکی یکی بالا رفت.

کار به جایی رسید که لنین رو به احتظار خواستار برکناری این "استالین بی نزاکت" شد اما عمر او کفاف نداد و کمونیستی که تخمش را کسانی دیگر کاشته بودند نهالش به استالین رسید و درختی کج شد!!!

استالین محبوبیت خود را مدیون معرفی خودش به عنوان «مرد خلق» از طبقات فقیر بود. مردم روسیه از جنگ جهانی و جنگ داخلی خسته بودند و سیاست استالین در تمرکز بر ساختمان «سوسیالیسم در یک کشور» پیغام ضدجنگی مثبتی در خود داشت.

اما آنچه در تمام این سالهای حکومت استالین انجام داد خفه کردن مخالفان-جاسوسی از تمام ملت-یک بعدی ساختن کشور در جهت منافع شخص استالین- مبارزه و زندان و مجازات و اعدام تمام مخالفین -فشار بر مذهب مردم و نابود کردن تمام تفکرات ضد کمونیستیو.....خلاصه هر ضد هنجاری که بشود تصورش را کرد....

 

در گوشه ای از موزه میز کار او قرار دارد.میزی که خدا میداند پشت آن چه امضاهایی برای قتل و شکنجه و اعدام و خفقان بر کاغذ زده شده است...

در میان وسایل شخصی او لباس نظامی با پوتینهای افسری استالین هم دیده میشود که ما را یاد هیبت ترسناک او با آن سبیلهای قزاقی میندازد....خدا میداند که حالا روح او در کدام سیاه چاله ای آتشین گرفتار شده است....

من یک بار دیگر نیز سالهای سالهای پیش در روسیه فضای استالینی را تجربه کرده بودم اما واقعیت این است که این موزه و دالانهای تاریک و باریک وسیاهش با همه سردی و سوزی که در فضای اطاقهایش موج میزد مرا بسیار بیشتر به دوران تاریک کمونیست استالین فرو برد انقدر که وقتی از موزه بیرون آمدم تا مدتها گیج از این بودم که چطور وسوسه قدرت میتواند انسانی را انقدر از آرمانهای واقعی خود دور کند که به حیوانیت بیشتر نزدیک شود.یاد جمله ای از کتاب جورج اورل افتادم که میگفت:

همه انسانها با هم برابرند اما بعضی برابر ترند!!!!!


 
گوری بر صحنه تاریخ
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92-Gori

یکی از این روزهای اقامت در تفلیس تصمیم گرفتیم با یک راهنمای محلی و ماشین شخصی او سفری یک روزه به حوالی شهر تفلیس داشته باشیم اولین شهری که به دیدنش رفتیم "گوری" نام داشت.
گوری در شرق گرجستان واقع شده شهری نسبتا کوچک اما با تاریخی بزرگ که برای دیدنش باید جاده های گرجستان را درنوردید جاده هایی که بی شباهت به شمال ایران نیستند.جاده هایی سراسر سبز و جنگلی با آب و هوایی نسبتا معتدل و حتی بارانی که فضای ابری و زیبایی را برای یک روز گشت و گذار ما در گوری فراهم کردند. کلا گرجستان یک بزرگراه خارج شهری بیشتر ندارد که شرق کشور را به غرب  آن وصل میکند.گوری در شمال غربی تفلیس  و به فاصله 74 کیلومتری از آن واقع شده است....

فکر کنید دارید از زیر آسمانی ابری و گرفته در میان جاده ای جنگلی عبور میکنید.در میان تپه های بلند و کوتاه اطراف شما کلیسایی از میان مه پدیدار میشود خوب که گوش میکنید صدای آوای زنگ کلیسا لابلای زنگوله رمه های یک چوپان شنیده میشود که  با طنین خنده کودکی بازیگوش همراه خواهد بود.چوپان زیر درختی نشسته و ساز میزند ...اینجا "گوری" خواهد بود....

گوری شهری قدیمی است.از عصر برنز تا به امروز اقامتگاه مردمان گرجی بوده و چون در مسیر ترانزینی شرق به غرب واقع شده بارها مورد حمله و تجاوز ملل مختلف قرار گرفته است.یکی از آثار باستانی این شهر که موید حضور ملتهای مختلف در ادوار گوناگون تاریخی است ، Gories -Tsikhe یا قلعه تاریخی گوری است که بر بالای تپه ای مشرف به شهر ساخته شده است.

قلعه متعلق به قرن 7 میلادی است اما در دوره های مختلف مورد استفاده اقوام بیگانه قرار گرفته است.وقتی راه تپه را در پیش گرفته و بالا میرویم قدم به قدم ساختار معماری های گوناگونی توجه ما را در بدنه دیوارهای آجری قلعه به خود جلب میکند. خیلی از الگوهای به کار رفته در دیوارها برای ما بسیار آشنا است وقتی از تاریخچه قلعه سوال میکنیم به علت آن پی میبریم.

در قرن 13 مغولها بر گرجستان چیره میشوند و مدتی را در این قلعه سر میکنند.در قرن 15 آق قویونلوها بر گوری چیره شده و این قلعه را مورد استفاده قرار میدهند.سپس در میانه قرن 16 شاه طهماسب اول صفوی این منطقه را تحت اختیار میگیرد تا آخر قرن که گوری به دست عثمانیها میفتد.دوباره گرجیها پس از مدتی گوری را از عثمانیها پس میگیرند اما پدران تاجدار ما دوباره به فکر تصرف گوری میفتند و این بار در قرن 17 میلادی شاه عباس کبیر ! گوری را فتح میکند. قرن 18 گوری محل تاخ و تاز مجدد عثمانیها میشود اما نهایتا گوری به مردم گرجستان باز میگردد... اما فکر میکنید این آخر کار است؟ نه...در سال 2008 این بار ارتش روسیه در پی جنگ نابرابر اوستیا به گوری حمله کرده و این شهر را مورد نوازش!!!! قرار میدهد.....و طفلک مردم این شهر که در طی تاریخ چندبار دست به دست بین سران قدرتهای دنیا چرخیده اند تا بالاخره آیا روزی خواهند توانست رنگ آرامش را به خود ببیننند....

درست پایین تپه و جاییکه قلعه قدیمی پر قصه و حوادث قرار گرفته است مجسمه برنزی چند مرد زره پوش که نماد مردان جنگجوی گوری است قرار دارد.جلوتر که بروید و خوب به مجسمه ها نگاه کنید متوجه میشوید بدنهای این مردان زخم خورده تیر و شمشیر است.یکی دست قطع شده دارد دیگری سینه سوراخ شده از گلوله اما در بدنهای قطعه قطعه شده آنها مقاومت و ایستادگی خوب دیده میشود...

این مجسمه ها نماد مبارزات مردم گوری است که قرنها و قرنها ایستادند و جنگیدند و کشته شدند تا امروز آزادگی پیشه کنند....

هر صبح دست گلی سرخ  بر آغوش این مردان قرار داده میشود به خاطر سپاس مردم گوری از قهرمانانشان در این سالها.....


 
کافه خوشگله!
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92-تفلیس و کافه نشینیهایش 

یادتونه تو پست قبلی از خیابان روستاولی حرف زده بودم؟روستاولی از میدانی به نام آزادی شروع میشه و به میدان جمهوری میرسه.میبینید در گرجستان هم امتداد آزادی،جمهوری است!!!!میدان آزادی ؛همانکه در عکس میبینید؛ یکی از معروف ترین میادین شهر تفلیس است که به احتمال گزیاد گذرتان به ان حوالی خواهد افتاد.میدانی تر و تمیز با چند مغازه معتبر پوشاک و جواهرات و نمادی که "زوراب" معروف؛همان هنرمند گرجی که موزه ای شخصی هم دارد: آن را ساخته.

میدان آزادی تاریخ زیبایی هم دارد.در گذشته نام این میدان لنین بود ...زمان ریاست جمهوری "شواردنادزه" ؛رییس جمهور گرجستان؛ یک انتخابان میان دوره ای مجلس برپا شد.حزب رییس جمهور رای اورد اما بعد معلوم شد تقلبی وسیع در رای گیری صورت گرفته.مردم به خیابانها آمدند تا انعتراضات خود را نشان دهند.طرفداران حزب مخالف که حقشان خورده شد بود یک روز در آن گیرودار با شاخه های گل سرخ به مجلس آمدند و در سکون به مجلیسان گل هدیه داند.این حرکت مخملی و نرم موج اعتراضات را گسترده تر کرد تا سرانجام دولت شواردنادزه مجبور به استفا شد و اینگونه "انقلاب گل سرخ" در گرجستان نتیجه داد و الگویی برای انقلابهای بعدی همسایه گانشان شد.... از آن به بعد این میدان که محل تجمع مردم بود به نام میدان آزادی نامیده شد...

از سیاست بگذریم علت آمدن ما به میدان آزادی رفتن به یک کافه بسیار دلنشین و داشتن لحظه های آرامی به دور از جنجالهای شهری بود....چند روز پیش دوستانمان یک شب مارا به این کافه مهمان کردند.در تاریکی هوا نفهمیدیم دقیقا کافه کجاست اما محمد امین تصمیم گرفت از شم مسیریابیش استفاده کند تا جاییکه ما را صاف رساند به در کافه "Pur Pur"

کافه پور پور رو اگه نشناسید محال است اتفافی پیدایش کنید.در یکی از میدانهای قدیمی شهر لابلای خانه های مسکونی و پارکی بسیار دنج که پاتوق آدمهای اهل ارامش  است دریک ساختمان قدیمی 100 ساله قرار دارد.

راستش وارد که میشوید هول برتان میدارد که اینجا نکند خانه خانم هاویشام باشد.دیوارها تبله کرده و آیینه تمام قد راهرو ترک دارد.بعضی جاها نقوش تارعنکبوت هم به سقف میبینید.راهرو نمور سرد و تاریک است تا شما به فضای قرن 19 یا 20 اروپا ببرد.یک گربه تماما سیاه جلوی پاگرد نشسته و شما باید از زیر نگاه مشکوک او عبور کنید...خلاصه کافه پور پور آخر هیجان است اگر مثل ما عاشق کافه نشینی و فضاهای قدیمی باشید.

داخل کافه اروپای اوایل قرن 20 است.دوره گرامافون و موسیقی ناب اروپایی با صندلیهای لهستانی و رومیزیهای چهارخانه گلدار و پیانویی در یک گوشه که مردی در سکوت آن را مینوازد.داخل سالن کم نور و بوی خوب قهوه همه جای ان پیچیده است.

پنجره ها با مبلهای راحتی و دنج روبروی بالکنهایی سرسبز باز میشوند. خدمتکارانی مودب اماده سرویس دهی به شمایند.

بهتر است مثل ما یک بعدازظهر گرجی را در آرامش بالکنهای سبز کافه پورپور روی صندلیهای گهواره ای با دو فنجان قهوه داغ و برشی برانی خوش مزه سر کنید تا شما هم مثل ما در سکوت این خیابان و هوای پاک تفلیس کم کم به چرت بیفتید و یک بعداز ظهر خوب را برای خودتان رقم بزنید.

داخل کافه خیلی با سلیقه طراحی شده.همه المانها برمیگردد به 100 تا 150 سال پیش .از یکی از خدمتکاران راجع به تاریخچه آن پرسیدم.چیز زیادی نمیدانست تنها میدانست اینجا قبلا یک ساختمان مسکونی بوده که بعدها تخلیه و ویران شده تا اینکه صاحب فعلی کافه آن را خریده باز سازی کرده و به شکل یک کافه اروپایی قرن 19-20 درآورده

برای خریدن تک تک وسایل کافه ،دونه دونه امانت فروشیها و سمساریهای تفلیس را گشته تا فضایی کاملا در خور همان دوران بسازد.حتی ترانه هایی که در کافه پخش میشوند نیز به تاریخ همان دورانها برمیگردند.خلاصه کافه پور پور طوری در ذهن و قلبتان جا میگیرد که تا مدتها هروقت یاد یک فنجان قهوه بیفتید پور پور با همه عناصر جالب طراحی داخلیش به یادتان میاید.

شرمنده که از توالت هم برایتان عکس میگذارم.اما خودتان قضاوت کنید وقتی آدم پا در چنین توالتی میگذارد انقدر برای دیدن مشتاق میشود که هدف اصلی را فراموش میکند...آدمهای این کافه خیلی خوش سلیقه هستند و مرا شیفته فضایشان میکنند. انقدر که باوجود گران بودن قهوه و دسر باز هم اگر پا بدهد دلم میخواهد سری به پورپور بزنم.

این هم آدرس کافه: Pur Pur Restoursnt & Lounge...Abo Tbilisi St#1   0154

...OPen Daily 12 pm-2 am

خداحافظ پور پور عزیز...خداحافظ تفلیس قدیمی....ما رهسپار شهرهای دیگریم.


 
روز گردی و شب گردی در تفلیس
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۳  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92-  تفلیس

بالاخره نمیشه که سفر رفت و هیچ ساعتی رو برای خرید اختصاص نداد خصوصا ما ایرانیها که حداقل خریدمان یک سوقات کوچولو برای عزیزانمان هست.پس دیگر وقتش رسیده که با هم سری به خیابان Marjanishvili در تفلیس بزنیم.

Marjanishvili یکی از خیابانهای باحال تفلیس است با معماری اروپایی و کاملا غربی و خیابانهای پهن و تروتمیز که با داشتنن ایستگاه مترو شما را صاف و پوست کنده به مقصد میرساند. توی این خیابان میتوانید مغازه های مختلف لباس و کفش و ....پیدا کنید با قیمتهایی نه چندان گران و نه چندان ارزان .مقبول جیب خودتان... میتوانید از کافه ها و بارها و رستورانهایی با رنج قیمتهای مختلاف استفاده کنید.میتوانید چیزی نخرید و فقط پیاده روی کنید و ویترینها را نگاه کنید خلاصه اگر وقتی داشتید آن وسط مسطها بد نیست سری هم به این خیابان بزنید.قیمتها در گرجستان نسبتا مقبول است و با این وضع وحشتناک ارز خارجی اگر واقعا دلتان خرید کردن میخواهد گرجستان مقصد نسبتا خوبی است...(البته اگر خیلی به دنبال برند های سطح بالا نیستید)

اما  صنایع دستی گرجستان،جذاب ترین بخش خرید  برای من در سفر گرجستان بود .راستش را بگویم قیمت صنایع دستی گرجستان پایین نیست و نمیتوانید به راحتی یکی از ده ها صنایع دستی آن منجمله:انواع رومیزیهای بافت،عروسکهای نمدی، زیورآلات نقره،تابلوهای نقاشی و مجسمه و... را تهیه کنید مگر اینکه پول نسبتا زیادی را بابت آنها بدهید..

نمد جزو مهمترین بخش این صنایع دستی است نوعی نمدبافی که مرز مشخصی بین نمد و پشم ندارد...یک جورهایی انگار انقدر پشم را میریسند تا تارهای نازک شود و بعد در زمینه های پارچه های نمدی آنها را کار میکنند.در باتومی به شما یکی ازآنها را نشان خواهم داد.یک رومیزی که برای خودم خریدم .یکی از ارزان ترین آنها که حدود 50 لاری قیمت داشت.اما راستش را بگویم اگر هیچ چیزی از گرجستان نخریدید حتما یکی از این رومیزیها یا شالهای نمدی-پشمی رنگارنگ و زیبای آنها را به یادگار با خود به ایران بیاورید..

این وسیله ای که میبینید جام شراب گرجی است.باورش شاید سخت باشد اما گرجیها در شبهای مهمانی و دورهم نشینیهای خود دهها بار از این جامها بالا بیندازند. و مست هم نمیشوند.در رستورانها و بیشتر شب نشینیهای آنها شاهد بودیم که دور هم جمع میشوند و به گپ و گفتگوی طولانی میپردازند بعد یکی یکی بلند شده نطقی کرده و یکهو و یک نفس جام بوقی شکل خود را بالا میندازند.این یک رسم قدیمی است از هزاره های پیشین که گرجیها مردمی طبیعت نشین و شکارچی بوند..در واقع این جامهای شراب بخشی از شاخ شکار شده یک حیوان بوده شبیه بوق که در جنگهایشان نیز از آن استفاده میکردند.

در همان نزدیکیها یک رستوران استامبولی پیدا کردیم و تصمیم گرفتیم نهارمان را انجا بخوریم. من یک پرس پیده و محمد امین یک پرس اسکندر کباب سفارش دادیم ...راستش غذای ترکی ما انقدر حجیم و سنگین و چرب  و چیلی بود که انگار دو تا گاو بلعیده بودیم...محمد امین که تا 2 روز از چربی غذا بوی گوسفند میداد....

و این غذای چرب را چطور میشود شست و پایین فرستاد...فقط با دو استکان چای کمرباریک لب سوز ترکی....

 

نزدیکیهای غروب شده بود و ما به خیابان روستاولی نزدیک میشدیم...Rustavelli معروف ترین خیابان تفلیس است که شبهای روشن و به یادماندنی دارد.پر از کافه و رستوران و مغازه و هنرمندان دوره گرد که میخوانند و مینوازند ...میشود رفت و گوشه ای نشست و ساعتی به رفت و آمد توریستها و جوانان گرجی نگریست و کلی لذت برد.یا میشود مثل ما راه افتاد و از این سر خیابان به ان سران رفت.

 روستاولی را به احترام نام شاعر معروف قرون وسطایی گرجستان؛شوتا روستاولی؛ نامگذاری کرده اند.شاعری که مجسمه آن در همان ابتدای خیابان دیده میشود. این خیابان از میدان آزادی شروع و تا خیابان"کوستاوا" به طول 1.5 کیلومتر ادامه میابد. و در آن بیشتر موزه ها-ادارات دولتی تاتر و باله و گالری و مغازه هایی با برندهای معتبر قرار دارند.در انتهای آن هم همیشه بساط دست فروشها به راه است که تا غروب آفتاب بساط پهن کرده اند و هنرمندان محلی و زنان خانه دار صنایع دستی خود را عرضه میکنند .میتوانید با قیمتی ارزان تر آنها را تهیه کنید...

متاسفانه افراد بی خانمان و تهیدست در گرجستان زیاد میبینید.افراد بسیار فقیری که از شما پول طلب میکنند. با وجودیکه در این سالها اقتصاد گرجستان رشد زیادی کرده و یکی از قطبهای مهم منطقه شده اما هنوز فقر زیادی گریبانگیر این ملت است.فقری که ناشی از سالهای حکومت کمونیستی شوروی بر این سرزمین بوده...

 همه اینها را گفتم تا شما را برسانم مقابل ساختمان پارلمان و تراژدی 9 آوریل 1989 را برایتان تعریف میکنم...بیایید برگردیم به سالهای دهه 80 و اشغال گرجستان توسط اتحاد جماهیر شوروی...

ماه ها بود که اعتراضات گسترده مردمی بر عیله اشغال گرجستان توسط نیروهای شوروی صورت میگرفت.هرروز مردم بیشتری به این جریان میپیوستند تا اینکه در روز 8 اوریل سال 1989 گروه زیادی از مردم مقابل پارلمان در خیابان روستاولی(همین ساختمان)  جمع شدند تا اعتراض خود را به گوش نیروهای کونیستی شوروی و اشغالگران این کشور برسانند... نیروهای امنیتی شوروی متوجه شده و نظامیها را به  خیابان روستاولی اعزام میکنند... مردم متفرق نمیشوند...اعتراضات صلح طلبانه و در آرامش است اما نیروهای ضد شورش و تانکهای شوروی به روستاولی سرازیر میشوند .مردم  اما از اینجا متفرق نمیگردند....

ساعت 3 صبحدم روز 9 آوریل تراژدی به وقوع پیوست... نیروهای ضد شورش تمام راه های فرار و درروی خیابان را بستند.با چوب و چماق و باتوم و اسلحه به جان مردم افتادند و بین آنها گازهای سمی که اعصاب انسان رااز کار میندازد پخش کردند... مردم سعی در فرار داشتند که به خاطر بسته بودن راه ها در تله نیروهای شوروی افتادند.19 تن کشته و ده ها زخمی به جا ماند.از این 19 کشته 17 تن زن بودند که یکی از آنها دختری 16 ساله بود با جمجمعه ای کاملا خرد شده و خونین......

اما یک نفر از ساختمان مقابل توانست از کل ماجرا فیلم برداری کرده و به دست رسانه ها برساند وقتی دولت شوروی ادعا کرد که اول مردم حمله را آغاز کرده اند ویدئو پخش شد. و دنیا شاهد ماجرا گشت...

و اینگونه بود تراژدی 9 آوریل 1989 تفلیس در تاریخ ماندگار شد...


 
محله گردی
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92- محله گردی تفلیس

محله گردی را مدیون "علیرضا عالم نژاد " هستم. کسی که اولین بار گامهایم را با کوچه های تهران ،هم میزان کرد و از آن پس یاد گرفتم که بخشی از سفر فقط رفتن و گشتن است و گم شدن لابلای کوچه های قدیمی شهرهای قدیمی تر. فقط باید دل به دریا بزنی و خودت را به دست نوستالوژی های محله گردی بسپاری تا یک روزی قدمهای تو نیز بر ذهن کوچه ها نوستالژی شود...

و چه شهری است این تفلیس برای اینکه ساعتها وقت بگذاری و لابلای کوچه های قدیمی OLd Town آن بر تپه مقدس نفس نفس زنان پله ها را بگیری و بالا بروی  و با گربه های آشنای آنها اشنا تر بشوی و هی یاد "نقلی" در خانه مانده ات کنی و یه عالمه بچه های ریز و درشت معصومت که حالا دستی هست که در نبود تو به آنها غذا بدهد یا نه...گربه های همه دنیا زبان یکسانی دارند  و دست محیت تو را درک میکنند وقتی زیر گلوی آنها را مالش دهی و به خرخر رخوت انگیز آنهاگوش بدهی...

این کوچه های قدیمی تفلیس خوراک پیاده روی هستند و کشف و شهود.لای همین خانه ها میتوانی هتلهای ارزان قیمتی هم پیدا کنی که با دانشجوها ارزان تر هم حساب میکنند.لای این کوچه ها میتوانی دوستان جوان خارجی پیدا کنی و از آنها بخوای که روزی مهمان شهر تو باشند.در همین کوچه ها میتوانی ایمیل بدهی و ایمیل بگیری و دوستان جهانیت را تا ابد در سفرهایت و سفرهایشان دنبال کنی...

توی همین کوچه های تفلیس میتوانی به سراغ خانه های خیلی قدیمی برو ی و حالی و احوالی از آنها بپرسی و فکر کنی که روزی قصه این خانه ها چه بود که حالا این طور در تن باد میپیچند و صدای اسنخوانهای پیرشان، تنت را میلرزاند....

توی این کوچه پس کوچه های قدیمی تفلیس هروقت گلویت خشک شد میتوانی به یکی از هرار کافه نرفته ان بروی و لم بدهی روی مبلهای راحتی و فرشهای گرجی و یک پیاله فنجان داغ قهوه بنوشی و به صدای ساز گرجی گوش کنی که دارد آهنگ کازابلانکا را طوری مینوازد که دل و روده احساست را بهم میپیچد.... و انقدر حالی به حالی شوی که یادت بروی در مملکت غریبی چون میتوانی یواشکی لای این کوچه ها، عاشق یک دختر گرجی چشم و ابر و سیاه هم بشوی ....

و شاید بروی در یک آتلیه عکاسی توی همان دالانهای باریک کوچه های قدیمی ،لباس گرجی تنت کنی و ژست زنان دو قرن پیش را بگیری و چلیک چلیک عکس بگیری و وبعد وقتی به خودت توی آیینه نگاه کردی فکر کنی بی خود نبوده که پدربزرگ در سفری به گرجیستان عاشق دخترکی چشم و ابرو سیاه شده و دل در همینجا گذاشته و در تبریز دیگر برایش دلی نمانده ...پدربزرگ عاشق پیشه ما که روزگاری در تجارتش با گرجستان دل در کف دختری گرجی میدهد ،تا ما سالهای سال بعد رد دختر را دراین کوچه ها دنبال کنیم و از ناکجاآبادها سر دربیاوریم و در آخر نفهمیم عاشق دلسوخته ،چشمهایش کجاست...

و در این شیش و بش عاشقی سر از کوچه ای و دکانی قدیمی دربیاوری که زنی در دالان آن نشسته و ساز میزند... تار میسازد و نام آن را ساز "Ashuq" مینامد و بعد در تعجب از اینکه این هم ن تار عاشیقهای دلخسته ترکمن سرزمین خودت هست و بعد وقتی زن گرجی مینوازد و قصه دلسوختگیهای عاشیق را برای تو بیان میکند میبینی که همه عاشیقهای دنیا قصه واحدی دارند...عاشیقهای همه دنیا زاده غمند....

و بعد یکهو یک پستخانه قدیمی سر راهت سبز شود.از همان پستخانه هایی که سالهای دور را به یادت میاورد.سالهای کاغذ و قلم و تمبر و خیسی زبان بر کناره های پاکت... و دلت بکهو تنگ همه آن نامه هایی شود که دیگر دست هیچ پستچی آنها را برایت نمیاورد...و بعد ببینی اینحا میتوانی کارت پستال بخری تمبر بزنی یادگاری بنویسی و برای کسی در سرزمین پدریت پست کنی شبیه همه کارت پستالهایی که پدر_ پدربزرگ از روسیه بیست سال تمام، برای خانواده دلتنگش میفرستاد....

و بعد یکهو پنجره ای رو به تو باز شود و تو ببینی مادربزرگی از جنس همه مادربزرگهای عالم دارد رختهای شسته اش را بر سر بند پهن میکند و چکه چکه آب از دامن  گلدار مادربزرگ میچکد و خاک  گلدان را سیراب میکند و تو یکهو دلت بگیرد که دیگر شمعدانیهای مادربزرگت با چک چک هیچ آبی طراوت سابق را پیدا نخواهد کرد وقتی خود مادربزرگ نفسش را بر برگهای گلدانهایش "هو" نکند....

و وقتی دلت این طوری هوایی همه مادربزرگها و مپدربزرگهای عالم بالا میشود سر از کارگاه یک نقاش گمنام دربیاوری که در آخرین رمقهای آفتاب دارد دیوارهایش را رنگین کمانی میکند و وقتی نقاش نمیدانم از کجای چشمهای تو، غم دلت را میفهمد و به تو قلمو و رنگ میدهد ،میتوانی تو هم مثل همه مسارفان رفته این کوچه ها بر تن دیوارهای کارگاه نقاش ، نقشی بزنی و دل گرفته ات را تا ابد بر سینه اش ثبت کنی....

یکهو میبینی صدای اذان از جایی همان نزدیکیها شنیده میشود.دیگر اطمینان پیدا میکنی خدای همه سرزمینها یکی است.همان خدایی که وقتی دلت تنگ میشود به سروقت تو میاید.اینجا لای همین کوچه های تفلیس در محله های قدیمی یگانه مسجد شهر مقابل توست و دعوتت میکند بیایی و یک دل سیر در کشوری غریب،اشنایی کنی... 

چه نمازی خواهد بود زیر  گنبد فیروزه ای مسجد تفلیس رو به پنجره گشوده ای که صدای زنگ کلیسایی از دور را به گوشت میرساند/////

و بعد از نماز خوب _خوب میشوی و راه میفتی و  میبینی یک فرش فروشی قدیمی دارد با آب و تاب نقش "Perisna Carpets" را برای توریستهای اروپایی نشان میدهد .قصه هزار نقشی که با تارو پود وجود تو گره خورده اند و وقنی با افتخار جلو میروی و اسطوره های سرزمینت را برای آنها رمز گشایی میکنی دیگر کیفت کوک _کوک خواهد شد.. اینجا نشانه های ایران تو اینگونه دارد خودتمایی میکند.اینجا ؛به قول علیرضا عالم نزاد؛ مست شراب فرش میشوی  ....

و بعد لای دالانهای پایین ،بوی حمامهای قدیمی و بخار گوگرد به مشامت میرسد.یاد حمامهای سرعین میفتی و کنجکاو که میشوی حال میکنی وقتی میبینی این حمامها را "شاه عباسی" مینامند و محله اش را "سید آباد"...

حمامهایی صفوی که زمان شاه عباس ساخته شده اند و زیر آنها چشمه آبهای معدنی در جریان ... حالا دستی به سرو صورت حمامها کشیده اند  و گردشگر خسته را میطلبند تا یک دل سیر در حمام بخارگرفته شاه عباسی به یاد قرنهای قدیم تنی به آب داغ و لبی به قل قل قلیان  و تنی به مشت و مال دلاک...

به پایین تپه که میرسی دیگر شب شده است و نارین قلعه  باستانی روی تپه با نور صدها لامپ روشن شده است زنده و جاوید....

و یکی دو کوچه آن ورتر وقتی هنوز از رخوت کوچه های قدیمی بیرون نیامده ای دستهای شاعر گرجی در کنار ویرانه های خانه ای قدیمی رو به آسمان دراز است و با کبوتری بر دوش شعر صلح در گوش تو زمزمه مکیند...

 او یک Ashuq قفقازی است.همان "عاشیق" ترکمن ما که داردزیر آسمان پر ستاره "عاشقی" میکند.


 
کلیسای خیلی جامع!!!!!
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92-روز دوم سفر-کلیسای سامبا

گرجستان کشور کلیساهاست.تاحالا هیچ کجایی سفر نکرده ام که انقدر به هر سویش بنگرم سر هر بام و کوی و کوچه ای یک کلیسای سنگی ببینم.کلیساهایی که از نظر شمایل معماری تقریبا همه شبیه هم هستند.نوعی معماری اورارتویی که در منطقه جلفا و باکوی ایران هم دو تا از مهمترین آنها را میتوان دید.

اما یک کلیسا در تفلیس وجود دارد که از هرجای شهر تقریبا دیده میشود.کلیسای جامع سامبا(Sameba) که نماد شهر مذهبی تفلیس هم محسوب میشود.

برای رسیدن به کلیسا یک تاکسی میگریم و با 5 لاری به تپه Elia  در منطقه قدیمی "اولاباری" میرسیم.دیدن کلیسا مثل همه جای دنیا رایگان است و البته میتوانید برای کمک به فقرا و امر خیر از همان ابتدای در ورودی یک پول کمی بدهید،شمعی بخرید و در کلیسا روشن کنید تا شما هم در امر خیر جاری شریک باشید...

بعد از اینکه از پله های ورودی حیاط بالا میروید سفیدی کف و زردی سنگهای بنای اورارتویی چشمتان را میزند.این فرم معماری گرجی است .و شاید بهرتین سمپل برای دیدن کلیساهای گرجستان...شبیه سنت استپانوس خودمان میماند...

سامبا در لغت معنی "تثلیث" میدهد(همان پدر-پسر-روح القدس).اما این کلیسا اصلا یک اثر قدیمی محسوب نمیشود(بین خودمان بماند که همچنین اثر شاخص هنری هم نیست فقط خیلی بزرگ و عظیم است).در فاصله سالهای 1995 تا 2004 دولت گرجستان تصمیم به ساختن کلیسای جامع جدیدی برای تفلیس گرفت و این کلیسا ساخته شد.

اما منکر این نمیتوان بود که کلیسا سامبا عظمت دارد با گنبدی به ارتفاع 97 متر که بالای تپه و روی کلی پله ساخته شده است در فضای 5000 متر مربعی... در نگاه اول آدم را مبهوت میکند.گنبد کلیسا از جنس طلاست و زیر نور آفتاب ظهرگاهی خیلی خوب میدرخشد.این طلایی گنبد در تلاقی با آجری بدنه کلیسا یک هارمونی غیر زمینی ایجاد میکند.

جلوی ورودی فرشهای سرخ رنگی پهن است که به تازگی شسته شده و آنها را برای خشک شدن مقابل آفتاب قرار داده اند.نگاه کنید تم فرشها آشنا نمیزند؟؟؟ فرشها تماما ایرانیند با نقوش کاشان و قم وبیجار...

دور کلیسا راه میرویم و به نمادهای مذهبی حک شده بر دیوارها نگاه میکنیم.نماد شناسی علم جالبی است و نمادها هریک کلی راز و رمز در خود دارند اگر بدانید هر نماد دارد چه میگوید.یادم میاید در کلیسای سنت استپانوس جلفا هم مبهوت نقوش رمز گونه حکاکی شده سنگها شده بودم.

پا به داخل کلیسا میگذاریم.عکاسی ممنوع است و من دوربینم را غلاف میکنم اما یکی دو دقیقه بعد متوجه میشوم که همه نوریستها دارند آرام و آهسته عکس میگیرند من هم دل به دریا میزنم....کلیسای سامبا مثل یک مجمع الجزایری از کلیساهاست. خود کلیسا 9 کلیسای بهم متصل است که 5 کلیسای کوچکتر هم زیر بنای آن قرار دارد...

و از حق نگذریم موزه ارتدوکس گرجستان است.پر از تابلوها و اشیای نفیس و قدیمی و گران قیمت مذهبی ....دیوارنگاره هایی جواهر نشان و مطلا با تصاویر مذهبی...کتابهای انجیل خطی که مربوط به قرنهای پیشند...جام های طلا و نقره و ده ها و ده ها شی ارزشمند تاریخی...

راستش فضای داخلی کلیسای سامبا زیادی رسمی است و آدم خود به خود نفسش در سینه حبس میشود.تمام کسانیکه در این کلیسا حضور دارند روی سر روسری انداخته اند و در حال راز و نیاز و روشن کردن شمعند.این مردم گرجستان عجیب پایبند مذهب ارتودوکس خودند...کلیسا پر است از جوانان سرگرم نیایش و همچنین راهبه ها و کشیشهای دیگر ....(آدم یک کمی میترسد)


ایده اولیه چنین مجموعه عظیمی سال 1989 به مناسبت هزاره سوم تولد مسیح ایجاد شد .صدها طرح در مسابقه قرار گرفت و هیچ یک نتوانست نظر اسقف اعظم گرجستان را جلب کند.در نهایت طرح معمار معروف گرجی؛آرچیل میندیاش ویلی؛ مقبول شد و در سال 1995 کلنگ کلیسا زده شد.

محوطه کلیسا در گذشته های دور یک قبرستان قدیمی ارامنه بوده که در جریان اشغال گرجستان توسط نیروهای شوروی از بین رفته و به پارک بدل شد.اما وقتی شروع به ساخت و ساز کلیسا کردند ارامنه زیادی از سراسر دنیا شروع به اعتراض کردند که این بی حرمتی به ساحت مردگان قبرستان است.آنها مدعی بودند که هنوز 90000 قبر و جسد در این قبرستان وجود دارد.کسی به اعتراض آنها اهمیتی نمیدهد تا اینکه از زیر خروارها خاک استخوانها و اسکلها و سنگهای قبر بسیار قدیمی کم کم بیرون میاید.کار از کار گذشته است....کلیسا روی بدن مرده های ارامنه بنا میشود...حالا در محوطه کلیسا مجموعه ای از این سنگهای قدیمی دیده میشود....

در محوطه کلیسا صحنه های جالبی را میتوانید ببینید ...

دختران زیبای گرجی با روسریهای رنگی بر سر و شلوارکهای تابستانی برپا که به زیارت آمده اند...

 . کودکان بازیگوش گرجی که در حوض وسط حیاط آب تنی کرده و دارند حمام آفتاب میگیرند///

پارادوکسهای بامزه ای هستند!