گردشگری کم شتاب-سفر بزرگ
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۳٠  کلمات کلیدی: متفرقه ، معرفی فیلم

آرش نورآقایی از واژه "گردشگری کم شتاب" گفت و مرا وسوسه کرد تا هم خاطره ام را بگویم و هم فیلمی جالب که به تازگی دیدم رو به شما معرفی کنم...

سالهای قبل دقیقا یادم نمیاید 84 یا شاید 83 بود که سفری به فرانسه داشتم و شهر پاریس و این اولین تجربه من در اروپا گردی محسوب میشد.قاعدتا هیجان زیادی داشتم و دلم میخواست همه جا را ببینم.یادم میاید با محمد امین هرروز در حال دویدن به این سو و آن سو بودیم و شب انقدر خسته و له و لورده به هتل میرسیدیم که از پا درد خوابمان نمیبرد. یک شب از همین شبها وقتی خسته و کوفته به نزدیکی هتل رسیدم آقای "سالمی"(راهنمای کهنه کار جهانگردی) را در کافه ای همان نزدیکیها دیدم که داشت زیر نور اندکی چراغ ریز ریز قهوه اش را مینوشید.وقتی من را آن طور له و لورده دید گفت:دختر جون...سفر همش بدو بدو نیست ها...کمی سرعتت را کم کن چیزهای حالب تری هم خواهی یافت.

این جمله آقای سالمی در ذهنم نشست اما در من نهادینه نشد.تا اینکه در یک سمینار از زبان آقای نورآقایی با واژه جدیدی آشنا شدم؛ گردشگری کم شتاب یا Slow Tourism

به فکر رفتم و اندک اندک به آن بیشتر اندیشیدم.کم کم شکل و شمایل سفرهایم تغییر کرد. دیدگاهم به سفر عوض شد.در سفر دیگر فقط دنبال پرچم زدن!!! نبودم.حالا سفر برای من محملی شد تا کشف و شهودی دیگر داشته باشم.

این روزها دیگر سفر برای من قداستی یافته است که همچون شرابی مرا در خود فرو میکشد.سفر مرا مست میکند وقتی "نرم و آهسته" گام برمیدارم....

حالا اینها را گفتم تا پیشنهاد بدهم فیلم Le Grand Voyage (سفر بزرگ) را ببینید. قصه پیرمردی که مسلمان است و اهل فرانسه و میخواهد به زیارت خانه خدا برود.اما به جای سفر هوایی تصمیم میگرد با پسر کوچک خود زمینی از فرانسه تا عربستان سفر کند تا زیارت خانه خدا را به ان مفهوم واقعی که مد نظر خداست انجام دهد.مرد در این سفر به شهودی میرسد و پسر را هم با خود همراه میکند...

فیلم سفر بزرگ محصول کشور فر انسه و سال 2004 است که توانسته جوایز زیادی منجمله جایزه ونیز را به دست بیاورد.


 
Stop Russia
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۳٠  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92- Soviet Occupation Museum

در حال قدم زدن در خیابان روستاولی هستیم.به دیواری از یک ساختمان قدیمی که میرسیم گرافیتی سرخ پر معنی ما را متوقف میکند(ببخشید که مودبانه نیست)....راستش جا خورده ایم از چنیین خشم بی پرده ای که چنین بر تن دیوار ؛کسی چه میداند برای چند سال؛ نقش بسته است.کنجکاومان میکند که اینجا دیوار چه ساختمانی است ...سر از موزه ای عجیب ،دردناک درمیاوریم.موزه عکسی که نفسمان را بند میاورد و گامهایمان را خسته میکند از بس بوی خون میدهد این موزه عکس...

اینجا را Soviet Occupatiom Meusum مینامند.موزه اشغال گرجستان توسط نیروهای شوروی و شامل تصاویر و مدارک سیاه سالهای اشغال و جنگ این کشور با دولت مقتدر شوروی و سپس جدالهای با روسیه است در فاصله سالهای 1921 تا 1991 و گام به گام مخاطب کنجکاو را به دالانهای مخوف تاریخ کا گ ب و ماشین آدم کشی و اشغال روسیه میکشاند.حالمان بد میشود وقتی ساعتی پای درد دل راهنمای موزه مینشینیم و عکسهای اشغال گرجستان را میبینیم.اینجا دیوارها بوی خون میدهد...

فضای این موزه عکس خیلی خوب تداعی گر آن سالهاست وقتی پا به دالان دراز و نمور و تاریکی میگذاریم که در دوطرف ما عکسهای کشته شده های جنگهای روسیه با گرجستان است و در انتها میزی قرار دارد درست شبیه میزهای دوران کمونیستی استالینی با عکسی از لنین و تلفن سیاه قدیمی که ما را دچار این توهم میکند که قرار است هرلحظه زنگ بخورد،کسی بیاید و ما را به زندانهای مخوف "کا گ ب" ببرد...

دیوارها با پارچه های سیاه و سرخ پوشیده شده است.

برای ما ایرانیها معاهده گلستان همان قدر دردناک است که برای گرجیها خوش آیند... گرجستا ن کشوری است که جزو اولینها برای پیوستن به سلک مسیحیت بود و تا قرنها در کش و قوس دست درازی کشورها در نبرد.یکی از کشورهایی که بارها گرجستان را گرفت ایران بود.در دوره صفوی مادر بسیاری از شاهزادگان دربار صفویه، زنان زیبای گرجی بودند و دربار ایران پر بود از دورگه های ایرانی گرجی.

در دوره زندیه گرجستان تماما از ایران جدا شد و اعلام استقلال کرد تا آقا محمد خان به روی کار آمد و با حمله ای وحشتناک تفلیس را به خاک و خون کشید و 15000 نفر بیگناه را قتل عام کرد.خانه ها و کلیساهایی زیادی ویران و هزاران گرجی به اسارت ایرانیان در آمدند.این رخداد سبب تنفر شدید مردم گرجستان از ایران شد و یکی از زمینه‌های معنوی جدایی گرجستان از ایران گشت.تا اینکه در زمان فتحعلیشاه پس از شکستهای پیاپی سپاه ایران به فرماندهی عباس میرزا از روسیه تزاری و در پی پیمان نامه گلستان، گرجستان رسما از ایران جدا شد و ضمیمۀ خاک روسیه شد.

کجا بودیم؟آهان پیوستن گرجستان به روسیه در اوایل قرن 19

 اما دیری نپایید که روسیه تزاری از بین رفت و شوروی کمونیستی جانشین آن شد.1921 گرجستان بخشی از جمهوری شوروی گشت و دوران بسیار سیاه تاریخ این مردم آغاز شد شاید حتی سیاه تر از لشگر کشی آغامحمدخان...

جاسوسی از شهروندان استقلال طلب گرجی،دستگیری و به زندان رفتن آنها،حمله به شهرها و سرکوب اعتراضات مردمی که مسیحیت در خون آنها بود و توسط ارتش کمونیسم استالینی، مدام سرکوب میشدند برگی سیاه از تاریخ این سرزمین ساخت تا سال 1991 که شوروی از هم پاشید و گرجستان سرانجام پس از قرنها زیر استیلای دولتها بودن دوباره استقلال یافت و این نمایشگاه عکس میپردازد به تصاویر دردناک و سیاه سالهای بردگی زیر یوغ شوروی... 

اما این آخر دست درازیهای روسیه نبود.آگوست 2008 برای مردم گرجستان حادثه تلخ دیگری رقم خورد.ارتش روسیه به دنبال درگیری سر منطقه "اوستیای جنوبی" با گرجستان وارد جنگی نابرابر شد و تانکهایش را تا نزدیکی تفلیس پیش آورد...

مردم زیادی کشته،زخمی و بی خانمان شدند.گرجستان تلفات سنگینی داد و متحمل  خسارات مالی سنگین شد.این جنگ ،جنگی نابرابر بود گرچه گرجستان مقصر بمباران اوستیا شناخته شد اما از آن طرف روسیه متهم به تحریک مردم اوستیا برای گرفتن استقلال از گرجستان شد.(روسهای موزی)...

خلاصه اینکه در این نمایشگاه عکس میتوانید تصاویر مستند این نبرد نابرابر را از نزدیک ببنید و شاهد درد و رنج مردم بیگناه باشید...شاید دیگر از آن به بعد وقتی صحبت از عهدنامه گلستان و جدا شدن گرجستان پیش بیاید انقدر داغ به دلتان ننشیند...

گرجستان حق دارد آزاد و مستقل باشد.شما چه فکر میکنید؟

*برخی اطلاعات از این لینک گرفته شده است.


 
هنر گرجستان
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92-روز دوم سفر

 هنر را از خیابان روستاولی(Rustaveli Avenue ) آغاز میکنیم.یکی از مشهورترین خیابانهای شهر تفلیس با مغازه های دیدنی و برندهای معتبر جهانی که البته ما فعلا کاری با آنها نداریم و بیشتر دنبال زیر و رو کردن هنر گرجی در موزه های نام آشنای آن هستیم.اگر حوصله موزه گردی دارید در این پست با من همراه باشید.

صبح دومین روز سفر  به تفلیس با علی قرار گذاشتیم که چند تا از موزه های خوب شهر را بگردیم.از هتل با تاکسی به خیابان روستاولی آمدیم.در گرجستان رسم بر این است که سر نرخ تاکسی با تاکسیها باید چک و چونه زد.تاکسی وسیله مناسبی است که شهر را با آن بگردید اگر وقت و حوصله مترو و اتوبوس را ندارید.مترو و اتوبوس شهرقدیمی و شلوغ است و قیمت تاکسی برای سفرهای درون شهری حول و حوش 3 تا 5 لاری میشود که وقتی بین ما 4-5 نفر تقسیم میگردد به هرکداممان دنگ کمی میفتد. 

در راسته خیابان روستاولی متوجه مجسمه های کوچک برنزی میشوم که خیلی ساده و عادی در حاشیه خیابان و بر دیوار روی پایه های کوچک قرار گرفته اند .از علی که سوال میکنم شگفت زده میشوم که میبینم هنرمند این مجسمه ها شخصی به نام "Levani" است که یکی از  بنام ترین هنرمندان معاصر گرجستان است.

داشتم فکر میکردم که اگر قرار باشه "پرویز تناولی" مجسمه هایش را در خیابانهای شهر تهران برپا کند چند روز طول خواهد کشید که یک شبه از چهره شهر به طور کل ناپدید گردند و هیچ وقت هم معلوم نشود که مجسمه های بیگناه به کدامین تیشه چپاولی از سطح شهر دزدیده شدند؟؟؟

حیف که تهران ما، بسیار کم دارد!

اولین جا،موزه ملی گرجستان است که در همان خیابان روستاولی قرار دارد و شامل بخشهای مختلفی از گنجینه های تاریخی گرجستان است.متاسفانه از بیشتر بخشهای این موزه اجازه عکاسی داده نمیشود  صرفا باید شما را ارجاع داد به دیدن این موزه از نزدیک.

بلیط این موزه ها معمولا 4 تا 6 لاری است اما میرزه برای دیدن.موزه بخشهای مختلفی داره یه بخش اون به پیشاتاریخ گرجستان مربوطه.بد نیست بدونید که گرجستان مامن انسانهای پیشا تاریخ  بوده و حتی اسکلت انسان نمای 2 ملیون ساله ای هم از این خاک بدست اومده.بخش دیگه ای از موزه ،گنجینه لباسها و اسلحه های در طول تاریخ گرجستانه و بخشی دیگر موزه جواهرات آن است که اصلا در آن امکان عکاسی نیست.خیلی جالبه که بعضی از دست بندها و وسایل زینتی طلا و نقره آن شبیه کارهای دوران هخامنشی ایران است و احتمالا برمیگردد به همان زمانی که گرجستان بخشی از خاک ایران بوده است.

اما شاید برای شما جالب ترین بخش موزه مربوط باشه به هنر دوره ایکه خود انها ان را Persian مینامند و بیشتر برمیگرده به دوره قاجار که گرجستان بخشی از خاک ایران بوده.در این قسمت نقاشیهای قاجاری هنر پاپیه ماشه آن دوران و مینیاتورهای قاجاری دیده میشود.

این عکس عباس میرزاست.همان که برای ما رشادتها کرد و البته گرجیها از او بسیار متنفرند.یادتان باشد هیچ وقت پیش گرجیها حرفی از دوران قاجار و تعلق این خاک به ایران نزنید که به شدت خشمگینشان میکنید.راستش را بگویم شاید حق داشته باشند چون گرجستان ارث پدری مان نبوده که همیشه با تاسف از عهدنامه گلستان نام میبریم یک روزی هم ما این کشور رو اشغال کردیم و از آن به بعد ان را متعلق به خودمون دانستیم...خلاصه اینکه عباس میرزا شخصیت خوشنامی نزد گرجیها نیست و از او به اسم قاتل یاد میکنندو...

به قولی:هرکسی از ظن خود شد یارمن...

بعد از دیدن موزه ملی به دیدن گالری ملی تفلیس رفتیم.گالری نقاشان بنام گرجی که تو همون خیابون روستاولی قرار داره و یک ساختمان قدیمی زیبا با نمای نئوکلاسیک یونانی است.

نقاشیهای قدیمی گرجی خیلی جالبه.عموما طرز زندگی مردمان روستایی گرجستان رو نشون میده که بیشتر اونها هم دهقان هستند و در زمان تزاری رعیتهای شاه محسوب میشدند.تو بیشتر تصاویر میشه روحیه خوش گذران و شاد این ملت رو مشاهده کرد که در طول تاریخ با وجود قرنها  و قرنها کشمکش و تجاوز از بین نرفته.هنوز هم مردم گرجستان جزو بی خیال ترین و شاد ترین مردمان دنیا هستند.این رو میشه هنوز از فرهنگ گشت و گزار و کافه نشینی روزانه آنها دید.عین قدیم هنوز هم با کوچکترین بهانه دور هم جمع میشوند و بساط بزن و برقص و نوشیدن رو فراهم میکنند.تو تمام تصاویر قدیمی این روحیه خوشگذرانی کاملا دیده میشود.

National Galley تفلیس سالنهای بزرگ و مناسبی برای نمایش نقاشیها دارد.میشود با خیال راحت ساعتها در آن سالنها راه رفت و تابلوهای زیادی را از نزدیک دید.در آن زمانی که ما آنجا بودیم یک نمایشگاه گروهی از هنرمندان قرن 18 و 19 گرجستان هم به پا بود تحت نام FRiends

این نقاشی رو زیاد خواهید دید.یک جورهایی نماد این کشوره.مرد ماهیگری که تو یه دستش سطله و تو دست دیگش یه ماهی به قلاب.هنرمند این اثر یکی از معروف ترین نقاشان گرجی Niko Pirosmaniنام داره و این نقاشی به علاوه گورخر معروفش روی بیشتر سوقاتیهای گرجی دیده میشه.تو گالری ملی فرصت اینو دارید که کارهای اونو از نزدیک ببینید. 

 یه گوشه سالن این تصویر شیر و خورشید نظر منو به خودش جلب کرد.همتون میدونید که این نماد ایرانی است و برای من جالب بود که نقاشی از قرن 19 این اثر رو کارکرده.از مسئول موزه که پرسیدم چیزی نمیدانست که این یک نماد ایرانی است.

اگه کسی چیز بیشتری میدونه خوشحال میشم منو تو جریان بذاره که چجوری این نماد به گرجستان راه پیدا کرده.شایدم مربوط باشه به همون دوران اشغال این سرزمین.

 به نظر من هنر گرجی ترکیبی از شرق و غربه شاید چون قرنها همیشه محل تاخت و تاز شرق و غرب بوده ...ایران-عربستان-عثمانی-روم و....این کشور را به تلاقی هنر شرق و غرب تبدیل کرده است و این را میتوان در تک تک آثار قدیمی و جدید گرجی دید.

مجسمه بالا،بوسه ،اثری از مجسمه ساز شهیر گرجی،Iacob Nikoladze است که از سنگ یکپارچه مرمر تراشیده شده است.

بعد از گالری ملی به دیدن یک موزه خصوصی رفتیم به نام Moma Tbilisi که در واقع موزه هنرهای مدرن و معاصر گرجستان است اما توسط شخصی به نام Zarub و به هزینه شخصی او در خانه پدریش خریداری و گردآوری شده است.

موزه موما نیز در خیابان روستاولی است.ساختمانی قدیمی و چند طبقه که زمانی خانه شخصی Zurab Tsereteli ؛هنرمند مجسمه ساز و نقاش معاصر گرجی؛ بوده و امروز کلکسون شخصی او از آثار ارجمند و گران قیمت هنرمندان معاصر و معروف گرجی است که تمام آنها را او با انتخاب شخصی از سراسر گرجستان و در ژانرهای مختلف هنری خریداری کرده و در این موزه آنها را در معرض بازدید مردم قرار داده است.در میان این آثار نمونه کارهای خود زوراب نیز قرار دارد که در بازار هنر از قیمتهای بالایی برخوردار است.

بخشی از موزه اختصاص دارد به مجموعه عکسهای شخصی زندگی زوراب که در اونجا شما متوجه میشوید با چه آدم مشهوری روبرویید وقتی عکسهای او را در کنار سوپر استارها-هنرمندان-سیاسیون معروف دنیا مشاهده میکنید.کسانی که پول زیادی میدهند تا یکی از آثار زوراب را بر درو دیوار خانه خود بیاویزند...

جای همچنین کسانی در ایران بسیار خالیست.جای خالی ثروتمندانی که کلکسیونر آثار هنریند اما آثارشان را به جای مخفی کردن پشت دیوارهای چند لایه و انحصاری کردن، در موزه ای شخصی، عمومی میکنند تا فرصت لذت بردن از این آثار را به چشمهای مردمشان نیز بدهند.

در ایران ما تنها موزه هنرهای معاصر را داریم که آن هم از پس از انقلاب دیگر به جمع آوری آثار نپرداخت.پس مخاطب بی پول اما هنردوست ما چطور و کجا میتواند با خیال راحت به دیدن آثار گران قیمت هنرمندان مشهورش برود.هنرمندانی که تنها به حراجیهی کلان و کلکسونرهای ثروتمند اختصاص ندازند بلکه نگاه مردم عادی را در کنار خود دارند..

در موزه زوراب همه جور هنر تجسمی دیده میشود که در فضا و سالنهایی با نور و هوای استاندارد و البته با راهنماهای باسواد و پر انگیزه چشم مشتاق گردشگر را به دنبال خود میکشند.

در بخشی از فضای این موزه میتوانید روی مبلهای راحتی بنشینید و به مطالعه کتابهای نفیس هنری بپردازید خلاصه اینکه خدا پدرمادر آقای زوراب را بیامرزد که از پول و سرمایه خود در جهت استفاده عموم بهره برده است.

گوشه یکی از سالنها مجسمه های عظیم برنزی از نقاشان بنام مدرن دنیا قرار دارد. گوشه ای ماتیس نشسته و گوشه ای دیگر مانه.جایی پیکاسوست و جایی دیگر مودیلیانی..به نظر من موزه مومای گرجستان مکان مناسبی است که در یک فضای جمع و جور با هنر مدرن و معاصر دنیا آشنا بشوید و به چشمهایتان فرصت آرامش بدهید...

اینجا خوراک روحتان تکمیل است.


 
تجربه ای کنیسایی
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۳  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92-روز اول سفر

در همان بالای تپه Sololaki و در ادامه گشت روز اول وقتی از کوچه پس کوچه های قدیمی در حال گذر بودیم تقریبا از سر هر پشت بامی میشد یک مجسمه بزرگ را دید که تمثال زنی شمشیر به دست را نشان میداد.این مجسمه را "مادر گرجستان" مینامند. یک جورهایی شبیه مجسمه مسیح در ریودوژانیرو که با دستانی گشوده محافظ شهر شده است.این مجسمهما را یاد مریم مقدس میندازد و چون مردم گرجستان پایبند دین خود هستند بیراه نخواهد بود که آن را اسطوره ای از جنس مسیحیت بنامیم.

 
 Statue of Mother Georgia

البته مادر گرجستان،روح اساطیر ملی افسانه های گرجی است که در ویرانه های قلعه قدیمی برافراشته است.مجسمه زنی با 65 فوت ارتفاع که در یک دست خود کاسه ای شراب و در دست دیگر شمشیری برنده گرفته است.مادر گرجستان در طی قرنها تاخت و تاز اقوام مختلف و دشمنان متجاوزگر بر این سرزمین،با رفتاری احترام برانگیز با کاسه ای شراب از دشمنان پذیرایی میکند تا روزی از آنها دوستانی فداکار بسازد.اما شمشیر دست چپ گوشه چشمی تهدید آمیز هم به دشمنان این خاک و آب دارد که مهمان نوازی و صبر این مردم حدی خواهد داشت.روزی به پا خواهند خواست و گرجستان را به استقلال حقیقی خواهند رساند و تاریخ نشان میدهد که سرانجام چنین نیز شده است!

این مجسمه در سال 1958 به عنوان نماد اتحاد ملی بر فراز کوه مقدس افراشته شد.

درست پشت سر ما و کمی دورتر از "مادر گرجستان"، باغ گیاهشناسی تفلیس قرار دارد. این باغ گیاهشناسی در دامنه شیب کوه های Sololaki  وTabor  قرار گرفته و امروزه دیگر باغی برای بازدید عموم است.علاوه بر اینکه تحقیقات گیاهشناسی شهر در آن انجام میشود.

برای ورود به آن باید بلیط تهیه کنید بلیط هیچ جای دیدنی گرجستان گران نیست و به راحتی این امکان را میدهد که گردشگران از هرجای دنیا بتوانند از آنها بازدید کنند.بنای اولیه باغ در سالهای 1600 میلادی به عنوان تکه باغی از قصر باشکوهی در دل نارین قلعه برپا شد.در طی همه این سالها و در پی همه تاخت و تازهایی که نارین قلعه به چشم دید باغ آسیب ندید.روز به روز گسترش بیشتری پیدا کرد و بعدها تبدیل به باغ گیاهشناسی شهر شد...

به اینجای سفر که میرسیم دیگر پاهای ما قدرت قدم از قدم برداشتن ندارد.تنها به اصرار علی است که به پیاده روی در دل باغ تودرتوی و سرسبز تفلیس ادامه میدهیم.علی با وعده های شیرین ما را به ادامه راه ترغیب میکند.امروز اولین روز سفر است و ما از شب پیش تا کنون استراحتی نداشته ایم.حق بدهید که دیگر برایمان جانی نمانده باشد اما علی با افسونی جادویی وسوسه مان میکنتد که جایی ننشینیم چون قرار است وعده شیرینی در راه باشد...

و ما ابتدا صدای وعده شیرین را میشنویم و بعد نسیم خنک و مطبوع آن را و در آخر خیسی و لیزی سنگهای کناره راه است و آبشاری بلند در سکوت باغ.اینجا گوشه ای است که شاید هرکسی آن را نشناسد.باید تو هم مثل علی ساکن تفلیس باشی و گاهی که دلت میگیرد برای خودت راه بیفتی و در این گوشه به صدای آبشار گوش سپاری و نگاه بر تن آب سرازیر شده آن بدوزی...

وعده ما محقق میشود و ما تنی میاساییم در خنکای هوای دلچسب تفلیس...

و پس از اینکه پاهایمان دوباره نفسی تازه میکنند راه میفتیم پیاده نم نمک به سوی هتل...

سر راهمان چشممان به کنیسه یهودیان تفلیس میفتد.کنجکاویم بدانیم داخل یک کنیسه چه شکلی است.راستش تاحالا هیچ کدام وارد هیچ کنیسه ای نشده ایم نمیدانیم اصلا ما را راه میدهند یا نه...علی به راحتی میگوید بگذارید سوال کنیم و بعد به ما میگوید پشت او وارد کنیسه شویم...

کنیسه بسیار فضای ساده ای دارد.افراد زیادی سرگرم مناجاتند.بعضی از آنها لباس مخصوص خاخام ها را به تن دارند.نمیدانم چرا یک هو انقدر ترسیده ام.انگار قرار است مورد حمله قرار بگیرم.مدام مظطربانه میگویم بهتر است اینجا را ترک کنیم...اما واقعا چرا؟

آنها که کاری با ما ندارند.حتی اجازه میدهند عکاسی کنیم.تازه باوجودیکه من روسری به سر دارم و آنها کاملا متوجه شده اند که مسلمانم.و دیگر اینکه یکی از آنها میپرسد اهل کجاییم و ما میگوییم ایران!!!!

سکوت چند لحظه ای هر دوسو،تفکر برانگیز است.هم آنها سکوت میکنند و هم ما. افسوس اینجا خانه خداست و ما هردو گروهی پیرو ادیان توحیدی هستیم.خدای ما با خدای آنها یکی است پس چرا باید بین ما فاصله باشد.دست دراز میکنیم و آنها دست ما را به دوستی میفشارند...و ما بی هیچ مشکلی از کنیسای یهودیان تفلیس بیرون میاییم.

دیگر آخرین رمق ما برای پیاده روی است.پس چه چیزی میتواند انتهای شب فراموش نشدنی اولین روز سفر ما باشد؟بی هیچ توضیح اضافی یک فنجان قهوه داغ و بسیار خوش طعم گرجی با برشی برانی و جمع دوستانی که ایرانیهای ساکن تفلیسند و ما امشب مهمان آنها شده ایم....

شب خوش تا بعد!


 
بر بالای کوه مقدس
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٢  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92 - به سوی کوه مقدس

بعد از خوردن نهار تصمیم میگیریم با تله کابین شهر به بالای تپه مشرف به تفلیس برویم و دیدنیهای محله های قدیمی شهر را از نزدیک ببینیم.خوبی این تله کابین به اینه که تا قبل از افتتاح اون خیلی از توریستهایی که توانایی بالا رفتن از شیبهای تند و تیز رو نداشتن دیدنیهای محلات قدیمی شهر رو از دست میدادن اما حالا با صرف مقدار کمی پول میشه سوار یکی از این کابینها شد و به اون بالا رفت جاییکه شهر درست زیر پای شما قرار دارد و منظره دانشینی را برایتان میسازد.

شهرهایی که بر دامنه تپه های قدیمی ساخته شده اند معمولا ساختار معماری سنگی و جالبی دارند و شهر تفلیس یکی از این شهرهاست که در جوار "کوه Sololaki " یا کوه مقدس بنا شده که رفته رفته رو به وسعت گذاشته و در کنار رودخانه "کورا" راه خود را به سوی تمدن و شهر نشینی گشوده است.

سوار بر تله کابین بر حاشیه رودخانه را گرفتن و در یک عصر رو به غروب نیمه ابری از چشم یک پرنده آسمان و زمین را نگریستن حال خوبی دارد.

به آن بالا که میرسید کل شهر را خواهید دید .خانه هایی با بامهای شیروانی قرمز رنگ که شاخصه شهر تفلیسند و البته ایوانهایی چوبی که با رنگهای شاد زیر سایه سقفهای سرخ برایتان فراموش نشدنی خواهند بود.

از این بالا خوب متوجه میشوید که رودخانه کورا چگونه چون ماری لابلای کوچه پس کوچه های شهر میخزد و میاساید و شهر که چگونه در جوار این مار "تن آرام" قدم به قدم  جلو رفته میرود.حتی خوب میتوانید تضادهای معماری قدیم و جدید را در دید خود داشته باشید.نمیشود خورده گرفت شهر رو به پیشرفت بوده است و گسترش. نکته مهم اینجاست که بافت قدیمی شهر را ویران نکرده اند و آن را به خوبی حفظ و مرمت میکنند.نه مثل ما که در تمام کوچه پس کوچه های قدیمی شهرمان ساختنانهای بلند بی هویتی را علم کرده ایم بی آنکه بیندیشیم فضای مناسب یک کوچه چند متری مناسب چنین برج و باروی بی شناسنامه ای هست یا نه...

 تمام محله های قدیمی شهر چون دقیقا بر دامنه کوه ساخته شده اند روی شیبهای تندی واقعند.برای من جای سوال است که خودشان چگونه هرروز این کوچه های تودرتوی باریک سربالا را بالا و پایین میروند.ما که از نفس افتادیم...

اما دقیقا از شیار همین کوچه ها منظره نفسگیر شهر خوب دیده میشود.انگار درست بر بال یک پرنده سوار باشیم...

سرراهمان درخت ساده ای را میبینیم که بر شاخه های آن پارچه های رنگی بسته شده .وقتی از علی پرس و جو میکنیم میفهمیم که شبیه درختان قدیمی ایران اینجا هم بعضی درختان مقدسند و مردم بر بالهای آنها دخیل میبندند.انگار مردم سرزمینهای گوناگون جدای از مذاهبشان باورهای تقریبا یکسانی دارند.باورهایی که ریشه در اسطوره ها و رسوم گذشته آنها دارد.همین قصه هاست که آدمها را به هم پیوند میدهد جدای از اینکه مرزها چه میگویند و مذاهب چه تیغی بر رخ همدیگر میکشند!

اسطوره ها رمز با هم ماندن ملتهاست.

درست بر قله کوه Sololaki ویرانه های سنگی-آجری "نارین قلعه" شهر تفلیس قرار گرفته است.خودشان آن را "Narikala " مینامند که وقتی از آنها میپرسیم یعنی چه میگویند: قلعه تسخیر ناپذیر...

اما بین خودمان بماند که ریشه آن همان "نارین قلعه" ایرانیان است و معنی "قلعه کوچک" میدهد. 

نارین قلعه از هرجای شهر به خوبی دیده میشود و نماد تفلیس محسوب میگردد.وقتی درست دقت میکنیم به منطقه استراتژیک قلعه حدس میزنیم احتمالا تفلیس در روزگاران گذشته شهری نظامی بوده مثلا یک کهن دژ شاید که از آن جاده های مهم را کنترل میکردند.پس قلعه درست برای هدف ساخته شده و خوب نظارتی بر کل مناطق داشته است.

قدمت قلعه به قرن 4 بعد از میلاد برمیگردد.که بنای ابتدایی آن را گرجیها گذاشتند و بعدها اما عربها-مغولها-ترکها و البته ایرانیها به آن دست پیدا میکنند..همین دست به دست شدنها معماری ان را جالب توجه کرده است.گوشه ای از دیوارها سنگ چینی سلجوقی دیده میشود و گوشه ای مناره ای عربی.جایی ردپای تاتارها بر تن آجر زخم زده است  و جایی دیگر معماری اورارتویی...و البته شکوه معماری ایرانی که به خوبی از درو دیوار قلعه نمایانگر است.

بعضی برجهایش را "Istanbul tower" مینامند.بعضی شیبهایش را "Shah-Takhti " به معنی اورنگ شاه ایرانی...قلعه اما در تاریخچه اولیه خود "قلعه انتقام" نامیده میشد قرنها پیش از استیلای اقوام متجاوز.

حالا از همه این تفاسیر که بگذری دیدن کلیسای قدیمی "سنت نیکولاس" بالای همه تجاوزگریها ،جالب دیدنی است.کلیسا متعلق به قرن 12-13 میلادی است که بارها تخریب و از نو بنا میشود.روزگار استیلای مسلمانان کلیسا به مسجدی به نام "امیر" تبدیل میشود اما ایستادگی این مردم و مقاومت در برابر تغییر دین و البته رهایی و آزادی تا رسیدن به استقلال دوباره کلیسا را سرپا میسازد.

امروزه درست نوک قله قلعه، صلیب مسیحیت و منطق ارتودوکس گرجی بر "قلعه انتقام" سایه صلح انداخته است.


 
تفلیس را آغاز میکنم
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به گرجستان(هوایی)

مرداد 92-تفلیس

یک سفر دیگر را آغاز میکنم.سفری از جنسی نو که برایم خاطره های فراموش نشدنی را رقم میزند.شمال کشورم را برگزیده ام.گرجستان...کشوری که هر وقت نامش را میشنویم آه و حسرت عهدنامه گلستان در درونمان شعله میکشد.کشوری که روزگاری جزو خاک ایران محسوب میشد و امروز دیگر از ما جداست.کشوری در شمال ایران و هم جوار با آذربایجان و ارمنستان و روسیه که در کنار دریای سیاه آب و هوایی شبیه مناطق شمال کشور خودمان را دارد.با مردمی مذهبی و مسیحی که یکی از با شرف ترین و نجیب ترین انسانهایی هستند که تا کنون در سفرهایمان با آنها مواجه شدم.مردمان خوب گرجی که اگر ارتباط و دوستی با آنها نبود نیمی از این خاطره های شیرین رقم نمیخورد...پس با من همسفر شوید که این بار قصدمان گرجستان قفقازی است.فرهنگی قفقازی و جغرافیایی قفقازی....

گرجیهایی که از پارینه سنگی تاریخ دارند و فرهنگ .بگیر و بیا تا اقوام اورارتویی و امپراطوری بزرگ آن سرزمین.بعد دیگر اختلاط گرجیها با مادها و هخامنشیان و کشمکش سرزمین آنها در دست دولتهای ایران و یونان و روم و عثمانی...تا عهدنامه گلستان و تا.... جداشدن از روسیه و بالاخره بعد از هزاره ها زیر یوغ این و آن بودن،استقلال گرجستان!

سفر به گرجستان با ایده دو تن از رفقای صمیمی ما ؛مریم و پریدخت؛ رقم خورد.محمد امین به خاطر یک سری دلایل شخصی که بعدها خواهم گفت عاشق این سرزمین بود که همیشه با مخالفتهای من روبرو میشد.پس از فرصت استفاده کرد و تا تنور داغ بود نان را چسباند و ما با تشویق رفقا روزی از میانه های تابستان 92 با پرواز FlyGeorgia راهی این سرزمین شدیم.حتما میدانید برای گرجستان لازم نیست که از ایران ویزا تهیه کنید بلکه وقتی به گرجستان رسیدید در همان مرز خاکی یا فرودگاه فرمهایی را به شما میدهند که بعد از پر کردن آنها و پرداخت نفری 35 دلار ویزای کشور گرجستان را تهیه میکنید.(قبلا لازم نبود ویزا تهیه کنیم)

سفر ما 9 روزه بود که 4 شب آن به تفلیس و 4 شب دیگر به باتومی اختصاص داشت.

به تفلیس که رسیدیم به هتل 3 ستاره Orion در خیابان Chavchavadze رفتیم که از قبل آن را رزرو کرده بودیم.راستش را بگویم از همین ابتدا،من مشکل اساسی با به خاطر سپردن اسامی خیابانها و مکانها گرجی داشتم.حفظ کردن این نامهای عجیب و غریب برای من تبدیل به معزلی شده بود.راه کارش این بود که هر نام را به نامی شبیه در تلفظ فارسی تبدیل کنم تا بتوانم ان را به خاطر بیاورم.پس خیابان "چاوچاوادزه" شد خیابان "جواد جواد زاده"....

بعد از استراحت مختصری که در هتل داشتیم تاکسی گرفته و به توریستی ترین مکان تفلیس(پایتخت گرجستان) رفتیم.در گرجستان به تفلیس، Tblisi به معنی مکانی دارای چشمه های آب گرم گفته میشود.تاریخ این شهر به فرن 4 پیش از میلاد برمیگردد و این نشان از قدمت این پایتخت دارد.

تفلیس شهری با کلیساهای متعدد است.شبیه استامبول که به مساجدش شهره است این شهر نیز بر تمام بالا بلندیهایش نمایی سنگی با معماری اورارتویی از کلیساهای ارتدوکس میدرخشد.رودخانه ای که از میانه شهر میگذرد مثل بیشتر شهرهای اروپایی چهره دلنشین و مفرحی با ساختاری از درختان سرسبز را رقم زده است.وجود پلها و پارکها و باغها و صدها کوچه تنگ و باریک و معماری قدیمی یکی از زیباترین پایتختهای اروپایی را ایجاد کرده است.

راستش را بگویم تفلیس یکی از قشنگ ترین ،پرخاطره ترین و با فرهنگ ترین شهرهای اروپایی محسوب میشود که با هزینه نسبتا کمتر سفر خوبی را میتواند برایتان بسازد.باور کنید تا تجربه اش نکنید متوجه نمیشوید...

در کنار پل Metekhi با "علی" قرار داریم.دانشجویی ایرانی که مدتیست ساکن تفلیس شده است و قرار است دو روزی ما را همراهی کند.و به عنوان اولین گشت دیدن کلیسای Metekhi  را پیشنهاد میکند.

حداقل 2 بار پل و کلیسای Metekhi ویران شد و توسط چه کسی؟حدس بزنید...توسط کشورگشایان عزیز ایرانی یکی سلطان جلال الدین و دیگری آغامحمد خان قاجار و هر دو بار جمعیت کثیری از گرجیهای بیگناه روی همین پل کشته و به داخل رودخانه Cora پرت شدند.حدس بزنید برای چه؟؟؟خیلی ساده به زور شمشیر برای تغییر دین به اسلام!!! و هربار بعد از ویران شدن دوباره و دوباره گرجیها پل و کلیسا را از سرنو ساختند و البته قرنها در برابر تغییر دین مقاومت نشان دادند.

حالا به یاد بود همه آن ایستادگیها و تلاشها ،امروزه مجسمه پادشاه گرجی Vakhtang Gorgasali دقیقا در همان نقطه ای که در قرن 5میلادی کاخش را بنا کرده بود ساخته شده است که رو به رودخانه کورا سوار بر اسب خود با شمشیر میتازد و از گرجستان حمایت میکند کنار کلیسایی که بعد از 15 قرن متلاشی شدن هنوز سرپا میدرخشد.

راستی یک بار هم مغولهای عزیز کلیسا را با خاک یکسان میکنند!!!!

داخل کلیسا میشویم.در گرجستان مردم به آداب مذهبی خود توجه زیادی نشان میدهند و مذهب ارتودوکس برای این مردم مقدس و به آداب آن پایبندند.بنابراین همیشه کلیساها از مردم پیر و جوان پر است.خصوصا یکشنبه ها که همه خود را موظف به رفتن به کلیسا میکنند.در کلیسا زنان زیادی را میبینیم که دستمالهای کوچکی را مثل روسری به سر بسته و سرگرم نیایشند.

درست مقابل دیدرس کلیسا پارک Peace (صلح) قرار دارد.عجب تقابل جالبی...راستش این پارک یکی از معروف ترین پارکهای تفلیس است به خاطر سازه های معماری بسیار پست مدرن آن.یه کمی توی ذوق میزند چون دقیقا رو به جایی است که قدیمی ترین بافت شهر قرار دارد و تجانس خوبی برقرار نکرده است اما به هرحال فضای زیبایی ساخته در کنار رود کورا و درختان سرسبز پارک.از کنار این پارک تله کابینی شما را به بالای تپه مقابل میبرد.اگر صبر کنید با ما همراه خواهید شد به آن بالاها...

اما فعلا از هرچه بگذریم سخن شکمهای گرسنه ما خوش تر است.پس بی خیال همه دیدنیها و جاذبه ها از علی سراغ یک رستوران خوب را میگیریم...اینجا را میدان "میدانی" مینامند.میبینید کلمه فارسیست.خیلی کلمات و اصطلاحات مشترکی دارند زبانهای گرجی و پارسی گرچه زبان گرجی کاملا زبانی جداست که اتفاقا نیز جزو زبانهای باستانی بشر به حساب میاید.

رستورانی را که برای خوردن اولین وعده غذای گرجیمان انتخاب کردیم Samikitno نام دارد.درست بر میدان میدانی و یکی از پررفت و آمد ترین رستورانهای تفلیس.فضای توی رستوران سنتی  است و پر از اشیای جالب قدیمی.میشود هم داخل را برگزید و یا بالکنهای رو به میدانی و رو به محله قدیمی شهر را....

از غذاهای گرجی هرچی تعریف کنم بازم کمه.تمام این 9 روز ما فقط غذاهای گرجی و البته سنتی منطقه قفقاز را خوردیم و خیلی کم رو به غذاهای ملل دیگر آوردیم.این غذاها کاملا با ذائقه ما ایرانیها هماهنگه.و تقریبا بیشتر اونها رو میشه خورد.قیمت غذاها اصلا گرون نیست.میشه گفت گرجستان یکی از ارزون ترین جاها برای خوردن غذاهای محلی در اروپا محسوب میشود....

 از 2 تا غذای سنتی شروع کردیم.اولی رو Khinghali (خینکالی) مینامند.همون لقمه دست پیچ رو میگم که شبیه راویولی فرنگی است و توش با گوشت چرخکرده و سبزی و ادویه های مختلف پر شده.خینکالی حکم پیش غذای گرجیها رو داره که تقریبا پای ثابت همه وعده های غذاییشونه.یه پرس آن، 4 تا 5 تا دونه داره و هرکی به تنهایی یه پرس به عنوان پیش غذا میخوره...(از توانایی ما خارجه اما).خوردنش هم آداب مخصوص داره ما که اول نمیدونستیم با کارد و چنگال به بریدن و خوردنش مشغول شدیم بعد فهمیدیم این کار توهین به خینکالیه مثل این میمونه که آبگوشت رو با چاقو بخوریم!!!!!

باید خینکالی رو بگیری تو دستت و سرشو با یه نیش به دندون بکشی و نصفشو یهو ببلعی و بعد بقیه اش رو مثل کاسه هورت بکشی تا آبش بره تو گلوت بعد که خشک شد تکه تکه با دندون بکنی...!!!!

کل 9 روز طول کشید تا ما بالاخره تونستیم به این قابلیت دست پیدا کنیم!!!

اون روز علاوه بر خینکالی، Kababi (کبابی) هم خوردیم.همون کباب خودمونه که لای نونای کوچیک شبیه لواش میپیچن و با گوجه و خیار میخورن.خیلی هم خوشمزه است...

قیمت این غذاها بسته به نوع رستوران از پرسی 3 تا 10 لاری حساب میشه... راستی لاری چیه؟؟؟

لاری واحد پول گرجستانه.یه واحد پول خیلی قوی تو اروپا حدود 1.2 دلار اون موقع میشد هر لاری 2000 تومن پس هر وعده غذا حدود 5000 تا 20000 تومن آب میخوره که در مقایسه با کشورای دیگه اروپایی عالیه....

نوشیدنیهای گرجی معمولا لیموناده.اما نه به اون معنی که ما میشناسیم.وقتی میگیم لیموناد میخوایم ازمون میپرسن با چه طعمی!؟ آخه لیموناد چیزی شبیه دلستر خودمونه.میشه با طعم سیب و گلابی و تلخون نوشید.مشهورترین لیموناد گرجی همین نوشیدنی سبز رنگ با طعم سبزی تلخون است...عالیه عالیه....از دستش ندید.خیلی میچسبه!

و اما سالاد.خواهشا ذهنتون رو از پیش تعریف سالاد کاملا پاک کنید و بعد سفارش سالاد بدید.سالادای گرجی معمولا توشون خبری از کاهو نیست.یا برشای خیار و گوجه بدون هیچ سسی است یا اینکه مرغ و ماهی و بوقلمون و .... با یه خروار سس مایونز...

و شوووووووووووووووووووووووووووووووووووور

تمام غذاهای گرجی به قول قدیمیا،جززابه" نمکه.مواظب بالارفتن فشار خونتون باشید و قبل از سفارش هر غذا از پیشخدمت بخواهید که اصلا به غذاتون نمک نزنه.شاید در این صورت بشه یه وعده غذای خوش نمک ایرونی!!!!

بیخود نیست که نماد گرجیهای خوش گذرون این مرد قفقازی لپ گلیه شیکم گنده است که داره آبجو میندازه بالا!!!!!


 
عروسی کردی
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به مهاباد-سقز-بانه-سردشت

تیرماه 92-یک عروسی کردی

مادربزرگم میگفت مواظب باش چه چیزی از دهانت درمیاید شاید همان لحظه مرغ آمین در راه باشد و من این را خوب فهمیدم در آخرین ساعات سفر دلپذیرم به مناطق کرد نشین وقتی در راه بازگشت از سقز به تهران سرازیر بودم. با حسرت رو به محمد امین کردم و گفتم چه حیف همه چیز در این سفر کامل بود اگر یک عروسی کردی هم میدیدیم..

و خدا شاهد است دروغ نمیگویم که دقایقی بعد در یکی از پیچهای کوهستانی نگاهم بالای یک تپه به پیراهن صدرنگ زنان کرد افتد و همان لحظه داد و فریاد کنان رو به محمد امین گفتم :برگرد برگرد مرغ آمین آرزویم را برآورده ساخت!!!!!

از شیب تپه یک روستا بالا رفتیم.راستش خجالت میکشیدیم پیش خود فکر کردیم که آنها خوششان نمیاید ما هم درعروسی آنها باشیم.ماشین را جایی پارک کردیم و از دور به نظاره آنها نشستیم آنها وقتی مارا دیدند با خوشرویی به استقبال ما آمده و ما را هم مهمان عروسی رنگارنگ خود کردند....

کاروان عروس هنوز نرسیده بود و مردم به پایکوبی مشغول بودند.زنان در دایره ای منظم دست در دست همدیگر هل هله کنان میرقصیدند و پارچه های رنگی زری دوزی را در هوا تکان میدادند.دخترکان شوخ و شنگی هم بیخ چینه دیوارهای کاهگلی از روی پشت بام به تماشا مشغول و موسیقی کردی هم غوغا میکرد در آن فضای عصر جمعه کوهستانی کردستان.

به من اجازه دادند از آنها عکس بگیرم به شرطیکه در شادی آنها شرکت کنم و من ناوارد که تابحال در هیچ رقص کردی شرکت نکرده بودم  خوشحال و خندان وارد دایره بانوان رقصنده کرد شدم.در حالیکه زیر بغل دختر سیه چشم کناری را گرفته بودم و او که قدم به قدم به من یاد میداد چگونه باید پاهایم را بردارم.

رقص های کُردی یکی از سنتهای دیرینه و یادگارهای ارزشمند آریایی هاست که همچنان محفوظ مانده است و حتی در رقص های سنتی بعضی از اقوام همجوار همچنین آشوریها  تأثیر کرده است.این رقص های محلی نوعی همبستگی میان مردمان کرد است وقتی دست در دست هم میگذارند و با هماهنگی بدن خود را حرکت داده و دور میچرخند.

جذاب ترین بخش این رقص زیبای گروهی زمانی است که دخترها و پسرهای جوان روستا در دو نیم دایره مقابل یکدیگر میرقصند.اینجا دیگر دیدنی میشود وقتی نگاه های مشتاق جوانها را ناگهان قاپ بزنی و در هوا شکارش کنی.شاید در همین رقص و زیر این چشمهای سرمه کشیده و گونه های تیغ زده جوان و تازه ،عشقی دارد جوانه میزند..

یکی از مهمترین این سنتها پوشیدن لباسهای محلی کردی است که تقریبا همه افراد حاضر در جشن عروسی از کوچک و بزرگ این رسم زیبا را رعایت میکنند.لباس عمومی اهالی کردستان از پارچه های رنگارنگ و چشم نواز تشکیل شده است خصوصا لباسهای بانوان در مجالس میهمانی.بنابراین یک عروسی کردی فرصتی است که میتوانید به چشمهایتان دهید تا تنوعی از ده ها رنگ شاد و چشم نواز را ببیندو حظ بصر ببرید.

یکی از روستاییان مهربان دور میگشت و پیاله های چای را تعارفامان میکرد و چقدر چسبید وقتی ما هم مهمان دلهای مهربان آنها شدیم و در نوشیدن چای عروسی آنها شرکت کردیم...

ناگهان صدای هلهله ای از دور شنیده شد.کاروان عروس بود که داشت به روستا میرسید.یکی از مردان جوان روستا که با ما صمیمی شده بود آیین مراسم را برایمان توضیح میداد.عروس از روستایی دیگر بود و کاروان او داشت به روستا نزدیک میشد.

ماشین عروس گل زده و تمروتمیز از راه رسید.جمعیت مشتاق هل هله کنان وبه پیشوار عروس جوان روستا آمدند.پیر و جوان کوچک و بزرگ با خنده و بغل بغل پولک و گل دور عروس جوان و زیبای روستا را گرفتند.عروسی که از این پس دیگر قرار است یکی از مردمان همین روستا باشد.کار کند.بچه بزاید و به یاری خدا در کنار داماد جوانش شاد، زندگی را زندگی کند.

خواهران جوان داماد پارچه ساتنی سرخی را زیر پای عروس پهن کردند و روی آن را با ده ها گل تازه سرخ و میخک و پولکهای رنگارنگ آراستند.خواهران جوانی که شادترین و رنگین ترین بانوان این مهمانی بودند و سرافراز از اینکه برادر جوانشان را شاه داماد میکردند.

بچه های کوچک روستا که عروس و دامادهای اینده این مردمان خواهند بود با شوق و ذوق سرگرم جمع کردن سکه ها و پولکهایی بودند که مادر و پدر داماد بر سر عروس نازنینشان افشانده بودند...

پدر داماد زیر بغل عروسش را گرفت و اورا از ماشین پیاده کرد.عروس در کنار داماد خوشحال قدم بر خاک روستا گذاشت و در همان ابتدا پاشنه بر کاسه ای چینی گذاشت.کاسه زیر پاهایش خرد شد تا هرگونه بدیمنی و بدشگونی و چشم بد از زندگی او رخت بربندد و نابود شود...

مردان ده بالای چینه های دیوارهای کاهگلی تفنگ درکردند و صدایش را به گوش همه روستا رساندند.عروسشان پا به خانه اش میگذاشت!

عروس و داماد را بر صندلی عقدشان نشاندند و اسپند آتش زدند و دور آنها هلهله کشیده و رقصیدند.مادر ها و پدرها آمدند و روی گل عروس مبارک قدمشان را بوسیدند و به پیراهن او اسکناسهای نویی را سنجاق کردند...

و بعد همه با هم دایره رقص کردی و شاد خود را در نوای سورنا و دهل و ضرب و کمانچه آغاز کردند.این بار پشت سر عروس و داماد و دست در دست آنها و دیگر مرد و زن و  پسرو دختر با یکدیگر.انگار وجود نازنین عروس و داماد مجوز کنار هم بودن جوانها را صادر میکرد و البته مجوز عاشقیهای زین پس  را.... 

 یک نفر ازاهالی روستا روی یک دفتر نام هدیه آورنده  و مبلغ هدیه آنها را برای عروس و داماد یادداشت میکرد.چه رسم خوبی!به جای دادن کاسه و کوزه هرکس با توجه به میزان توانایی خویش مقداری پول نقد به رسم پیشکش برای این عروس و داماد جوان هدیه میداد.ما هم با شوق و ذوق در این رسم آنها شرکت کردیم.چه افتخاری بود برای ما که اجازه دادند این مردمان مهربان، ما غریبه ها هم در مهمانی آنها شرکت کنیم و چقدر ما را عزیز داشتند و بر صدر نشاندند و میزبانیمان کردند تا آب در دلمان تکان نخورد و چقدر اصرار که شب بمانیم و در شام عروسی آنها شرکت کنیم.اما حیف که راه دراز بود و ما مسافران جاده باید میرفتیم و این سفر را هم به پایان میرساندیم... 

و اینگونه بود که سفر 4 روزه ما به دیار کردنشینان مهربان و صمیمی مرزو بوممان؛ ایران زمین؛ به پایان رسید...چه پایان سرخوشانه ای!جایتان خالی...


 
پله پله تا ملاقات دل
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به مهاباد-سقز-بانه-سردشت

تیرماه 92- سقز

به شهر سکاها پا گذاشته ایم شهری که پله به پله ما را از گل به دل بالا میبرد و در سفری معنوی به دیدن خدا.ووقتی ظهر خسته و گرسنه و گرما زده به سقز میرسیم انگار بادی خنک از بهشت حال و هوای ما را بهاری میکند در این ظهر داغ تابستانی.تو گویی سقز با آفتاب پیمان دوستی دارد که نه آفتابش میازارد و نه تابستانش خیلی دلربایی میکند.اینجا شهر سرماهای برفی زمستانی است.

 در راه بازگشت به تهرانیم و مسیر عبوری از بوکان و سقز را برگزیدیم تا جاده هایی تازه و مردمانی تازه تر را ببینیم و 20 کیلومتر که از بوکان رد شدیم در حوالی ظهر به سقز رسیدیم و راهی بازار قدیمی ان گشتیم.سقز شهری پله کانی است چون در شیب دامنه کوه های برف گرفته زاگرس قرار گرفته است.

و به بازارش که قدم میگذاریم در دل دالانهای تودرتوی آن، مردمان  شیرین زبان کرد دست دوستی به سویمان با پیاله ای چای و حبه قندی شیرین دراز میکنند.اینجا پیرمردهای مهربان قصه گوی زیادی دارد و زنانی که با لباسهای محلی و آویزه های مخصوص بانوان کرد چشم ما را در تلوتلو رنگهای پارچه هایشان گیج مبکنند.نگاه مان نمیداند از کدامین رنگ  و سو به کدامین رنگ و بو حرکت کند وقتی بوی کلوچه های شیرین محلی بانویی کرد سرمستمان میکند.

در میانه بازار یکی از همان پیرمردهای خوش سخن کرد زبان قصه حمام قدیمی شهر را روایت میکند.حمامی که در بچگی خاطره های پیرمرد را رقم زده است و امروز متاسفانه در آن به روی هرکس و ناکسی بسته مانده است و پیرمرد با چه دقتی حافظه اش را به راه میندازد و برای ما از دونه به دونه نقش و نگارهای دیواره حمام میگوید و انگار ما را با خود میکشاند به دالانهای بخارگفته و صدای دلاک و رنگ تند قرمز لونگهای آویخته و پیرمرد تعریف میکند که در کودکی زیر سایه پدر و دستهای چابک او کیسه میکشیده و لقمه لقمه گوشت کوبیده میخورده و با لپهای سرخ پا از حمام بیرون میگذاشته است.و پیرمرد اینجا که میرسد آه میکشد و کسی درست نمیفهمد آه رفته خاطره هایش را میکشد و یا یاد پدر و دستهای ستبر او را....

از پیرمرد نشانی کاروانسرای قدیمی را میپرسیم و در آه سینه سوز او دود میشویم وقتی از کاروانسرای قدیمی سقز تنها نیمه ویرانه ای به چشممان میاید.اینجا روزگاری در هیاهوی تجار و بار چهارپایان و صدای غلام بچه ها پر بود و امروز چه حیف که دیوارهایش قلنج میشکنند در سوز تن سوز تنهایی شهر.

آقا محمد اما هنوز لحاف میزند و مرا با خود به خاطره های کودکیم میبرد که مادربزرگ لحاف میگسترانید و لحاف زن محل با کمان  خود مرا عروس پنبه ای شهر قصه هایم میکرد.

نمیدانم چرا هنوز که هنوز است دل من با هر تپ و تپ کمان حلاج، تپ و تپ میزند.

گرچه خوب میدانم چرا "طوبی"ی "طوقی" ی مسعود کیمیایی با شنیدن "تپ و تپ" پنبه زن، در من زنده میشود! 

 

به دیدن مسجد "دو مناره" شهر روانه ایم که در اذان ظهرش نماز بگذاریم.مسجدی در محله "میان قلعه" و در دامنه نارین قلعه شهر که در  آن بالای پله های کوچه های قدیمی ، ما را " پله پله تا ملاقات خدا" میبرد!

آنچه از بیرون مسجد دیدنی است نمای آجری و خشتی مسجد است که با کاشی کاریهای افشاریه و زندیه آرایش یافته است.

یک سر مسجد در کوچه باریک یک متری است و سر دیگر آن ایوانی مشرف بر یک کوچه سه متری دیگر. و در این ایوان که انگار روبه زندگی مردمان سقز نفس میشکد،قبر عارفی عالیقدر قرار دارد.در سادگی و زیر سایه تیرکهای چوبی.

بنای مسجد اما به نادرشاه افشار برمیگردد.در یکی از سفرهایش وقتی گذارش به سقز میفتد شیخ حسن مولان اباد که عارف زمانه خود بود از او درخواست ساخت مسجدی را میکند و نادر دستور میدهد مسجد دو مناره را در بافت قدیمی شهر بسازند.

وقتی سر بالا میکنیم و به کاشیهای رنگ به رنگ ان که تن به میانه آجرها سپرده اند میندازیم بیشتر پی به معماری افشاریه و اوایل زندیه میبریم.

 و اما شبستان مسجد که در سکوت و رخوت ظهر تابستان ما را فرو میبرد.پاک و پاکیزه بر دوش ستونهای قدیمی چوبی قرار گرفته است و با محرابی قدیمی و در سایه خنک سقفی چوبی عجیب هوس دو رکعت نماز عاشقی را در دل ما میندازد.

خادم مسجد پیرمرد کم حرف ساده دل مهربانی است که مسجد را چون قلب خود پاک و پاکیزه نگه میدارد.به وضوخانه پر طراوت آن که پا میگذاریم تازه معنی وضو گرفتن را میفهمیم. اینجا را میشود با افتخار خانه خدا خواند ازبس که روح معنوی ایمان در سادگی و پاکی ان جاری است.

 

از مسجد که بیرون میاییم . راهی کوچه های قیمی شهر میشویم یک مادر پیر در کنار پیرنشین خانه ای قدیمی با زبان کردی چیزی به ما میگوید و مارا به خانه اش دعوت میکند.کردی نمیدانیم اما زبان مهربانی را بلدیم.راهی حیاط کوچک و مصفای خانه پیرزن مهربانی میشویم و در بهت فرو میرویم.

 

 

اینجا یک مسجد قدیمی دیگر است که اصلا شباهتی به مساجدی که تاکنون دیده ام ندارد و متمایزترین وجه آن وجود چشمه ای است که در وسط یکی از شبستانهای آن از میانه زمین میجوشد و آبی پاک و گوارا را درست در قلب مسجد جاری میکند.باورم میشود که اینجا دیگر خانه خود خداست وقتی دست بر تن زلالی آبش میزنم و صورتم را خنک میکنم و بعد در آغوش مادر فرو میروم.آغوشی که عجیب بوی خداوند را میدهد...


 
فلسفه زرتشت
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٩  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

شاید شما هم مثل من سوالهای زیادی در رابطه با دین زرتشت داشته باشید که جواب نگرفته اید.اگر این طور است کتاب "دیدی نو از دینی کهن"  اثر "دکتر فرهنگ مهر" را پیشنهاد میکنم. 

مدتی است که سرگرم یه سری مطالعه در زمینه تاریخ اندیشه ایرانی هستم و بر همین اساس دارم کتابهایی رو میخونم که بتونه کمکم کنه.حدود 11 ساله پیش در سفری که به یزد داشتم و به دیدن آتشکده آن رفته بودم اتفاقی این کتاب رو دیدم و خریدم.اما در طی این همه سال یا از تنبلی یا از کم سوادی هیچ وقت سراغش نرفته بودم.تا اینکه ماه پیش شروع به خوندنش کردم و دیدم عجب گنجینه ای رو تو مجموعه کتابهام دارم.

این کتاب از سه بخش تشکیل شده که به تفکیک به باورهای دین زرتشت-تاریخ زندگی پیامبر و در آخر آیینها و مراسم دینی و میهنی این دین میپردازد.

آنچه که بعد از خواندن کتاب شگفت زده ام میکند فلسفه ای است که از این دین برداشت کردم.کتاب مدعی است که تاریخ فلسفه-تاریخ خلوص اخلاقی و تاریخ فلسفیدن بشر از این دین آغاز میشود.حداقل میتوان اینگونه ادعا کرد که قدیمی ترین سند مکتوب در این زمینه است....

جای بحث مفصلی دارد باید کتاب را بخوانید و از پویایی این دین مطلع شوید تا بشود مفصل در این باره صحبت کرد.

اصلا نمیخواهم به مقایسه ادیان بپردازم.ادیان توحیدی تماما برای من قابل احترام و مقدسند.اما آنچه که پس از خواندن این کتاب و البته به موازات آن کلاسهای درسی دکتر وکیلی عایدم کرد "دیدی نو" از "دینی کهن" بود و مقام این دین را در نگاهم هزاران برابر کرد.

بعدها شاید فرصتی پیدا کردم و به نوشتن پستهایی درباره اسطوره ها و قصه های ایرانی و البته مهمتر از هرچیز فرهنگ باستانی ایران زمین پرداختم.مجالی بلند میخواهد....

نکته:بعید میدانم در این 8 سال کتاب تجدید چاپ شده باشد.فکر کنم برمیگردد به دوران وزارت دکتر مهاجرانی و فضای باز نشر و مطبوعات.به هرحال شاید بتوانید نسخه دیجیتال آن را پیدا کنید.قویا پیشنهاد میکنم اگر شما هم مثل من در ابتدای دانستن این مقوله هستید از این کتاب شروع کنید.پشیمان نخواهید شد...

*پاورقی:سایت پرشین بلاگ گویی ترکیده است!!! اگر پستی نمیگذارم به خاطر مشکلات فنی ایجاد شده در آپلود کردن عکسهاست.وگرنه یک سفرنامه توپ و تازه از تنور در آمده گرجستان را به شما بدهکارم!!!

به امید رفع همه مشکلات مادی و معنوی این سرور!!!!!