هزار چم کردستان
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به مهاباد-سقز-بانه-سردشت

تیرماه 92-سردشت و پیرانشهر

گفته بودم که اقامت هر 3 شب ما در مهاباد،هتل کوهستان بود. و سفر هر روزه ما رفت و برگشتی از مهاباد به مقصد محسوب میشد.برنامه ریزی صحیحی نیست.اگر خواستید برنامه سفر 4 روزه ما را پیاده کنید بهتر است هرشب در مکانهای مختلف اقامت کنید تا مسیر کمتری اتلاف جاده داشته باشید...به هرحال روز سوم تصمیم گرفتیم به سمت سردشت برویم که شنیده ها میگفت یکی از زیباترین جاده های کوهستانی ایران را داراست....از مهاباد به سمت جاده سردشت که بیرون میاییم بر جاده پیچ در پیچ کوهستان منظره بسیار زیبای سد مهاباد تا مسافتی با ماست.

سردشت تا مهاباد چیزی حدود 120 کیلومتر است اما گول مسافت کم را نخورید.120 کیلومتری که تمامش پیچهای کوهستانی است.شاید 3 الی 4 ساعت در راه باشید تا به سردشت برسید.اما قویا توصیه میکنم این راه را حتما طی کنید چون مناظری که در طول جاده خواهید دید در کمتر نقطه ای از ایران تجربه اش خواهید کرد.

نمیدانم چرا بیشتر سفرهای درون مرزی ما محدود به شمال کشور شده است در حالیکه اگر به دنبال طبیعت بکر و زیبا و سرسبز باشیم مناطقی چون کوهستانهای کردستان و آذربایجان غربی نیز کم از شمال ایران ندارد.تنها باید دل به جاده سپارید و در مسیرهایی قدم بزنید که گاه جز شما کسی در آنها نیست.نه از ترافیک راه خبر است و نه از تصادف و بگیر و ببندهای معمول.

و مسیر مهاباد به سردشت زیباترین آنهاست.این را از قول همه آنهایی میگویم که یک بار تجربه این راه های هزار چم کوه های گرده سور،قندیل،گردنه زمزیران،تفرجگاه های بیوران،باساوه،کانی گراوان و ... را داشته اند.

راستش انقدراین جاده ها پیچ در پیچند که بر ای بعضی تولید تهوع میکنند.من را یاد پیچهای جاده مریوان میندازد.سنندج به مریوان و....یادم میاید که چه حال و روزی خودم پیدا کرده بودم در آن سفر.به هرحال میرزد که طبیعت بکر و دست نخورده این جاده ها را با روستاهای کرد نشینش از نزدیک ببینید...

نزدیک ظهر به سردشت رسیدیم.شهری که با کشور عراق مرز خاکی هم دارد و مردمان مهربان کردنشینش میزبان خوبی هستند برای مسافران جاده های دور و نزدیک.اولین کاری که کردیم سراغ یک غذاخوری را گرفتیم و همگان رستوران ساحل را به ما نشان دادند.به ما اعتماد کنید و اگر از ظاهر رستوران خوشتان نیامد بی خیالش نشوید.در رستوران ساحل که از شلوغی نمیشد جای خالی پیدا کرد یکی از بهترین وعده های غذایی را خوردم.نهاری دلچسب که با  رفتارکارگران خوش صحبت و مهربان و مهمان نواز رستوران دو چندان به ما چسبید.

چقدر مردم این مناطق خوش برخورد و مهربان و مهمان نواز هستند.دوست داریم دست تک تک آنها را به گرمی بفشاریم و از همین جا تشکری ویزه از همه آنهایی که در این 4 روز با رفتارهای خوبشان خاطره های خوبی برایمان رقم زدند را داشته باشیم...

مردم سردشت در جنگ با عراق صدمه بسیار دیدند.این را وقتی میفهمم که با پلاکارهای بزرگی در سطح شهر روبرو میشوم که تصاویر افراد شیمیایی شده را نشان میداد.انگار سالگرد حمله شیمیایی عراق به سردشت بود و متاسفانه برخلاف تلویزیون ملی که هیچ چیزی از رنج این مردم نشان نمیداد متوجه شدیم که چه فاجعه ای در آن زمان در سردشت رخ داده و هنوز هستند هم وطنان سردشتی که دارند طبعات شیمیایی شدن خود را پس میدهند.افسوس....

راستی اگر آن زمان فیس بوک و اینترنت بود مثل امروز و مثل تصاویر کودکان شیمیایی شده سوریه ،دنیا از رنج مردم سردشت باخبر میشد؟یا خون این مردم کم رنگ تر  از خون آدمهای دیگر است.نمیدانم!تنها میدانم حالم از سیاست به هم میخورد....

مقصد ما دیدن آبشار "شلماش" است.یکی از شناخته ترین آبشارهای استان آذربایجان غربی و گردش پذیر ترین آنها.برای رسیدن به آبشار شلماش باید راهی روستای شلماش شد در 15 کیلومتری جنوب سردشت.خیلی راحت است پیدا کردن آن.از کوچه پس کوچه های سردشت با تابلوهایی که وجود دارد باید گذشت ...

خیلی بامزه ادم فکر میکند شلماش داخل سردشت واقع شده.بعد دیگر یک جاده آسفالته است که ما را میکشاند بالای کوه.شاید یک 20 دقیقه، نیم ساعتی هم زمان ببرد....

آبشار شلماش در واقع از 3 آبشار تشکیل شده اولی کوچکتر است و دم دست ،نزدیک همان جایی که ماشینهایتان را پارک میکند و معمولا بیشتر خانواده ها در حوالی همان آبشار اول اطراق کرده اند و بچه ها زیر سایه درختان و در آب کم عمق و بی خطر آن سرگرم بازیند.

برای دیدن آبشارهای دوم و سوم که البته پرآب تر و خروشان ترند باید پله های زیادی را پیمود و پایین رفت.در گذشته انگار این پله ها وجود نداشت و راه پرخطر بود اما امروز با خیال راحت میشود راه سنگی را گرفت و پایین رفت فقط فکر بالا آمدن هم باشید که نفس را از جا میکند.

متاسفانه در طول مسیر بارها شاهد تل زباله هایی هستیم که هم و طنانمان لابلای شکاف سنگها گذاشته اند.به خیال خود حتما خلاقیت هم به خرج داده ند که آنها را پخش و پلای طبیعت نکرده اند.منتی هم شاید باشد سر کوهستان...اما آخر عزیز دل من ،کجای این شکاف زیبای تکه سنگ، شباهتی به سطل زباله دارد ؟؟؟؟؟

همان طور که کم کم جلو میرویم صدای خروش آب بیشتر میشود.کم کم آبشارهای بعدی جلوی چشم ما میایند.یکی از ساکنان محلی میگفت فصل بهار خروشان ترین زمان این آبهاست حتی میتواند خطرناک هم باشد زمانیکه برفها آب شده اند و به سوی پایین دره سرازیند.بهترین زمان برای سفر به شلماش میتواند خرداد تا اواسط پاییز محسوب گردد.فکر میکنم به زمستانش که حتما این آبشار یخ خواهد بست و به به !چه منظره ای را ایجاد میکند!

آبشار شلماش از انشعاب رودخانه زاب کوچک نشات میگیرد و بعد از طی مسیرهای کوهستانی از بالای کوه شلماش چنین پرخروش پایین میریزد و در حفره های طبیعی سنگهای کوهستان استخرهای طبیعی کوچک و بزرگی ایجاد و آدم را  به وسوسه شنا کردن میندازد.

خصوصا وقتی دیگر به آبشار اصلی میرسیم و زلال اب و خروش ریزش آن را از نزدیک میبینیم.آب انقدر زلال است که صدها ماهی و بچه قورباغه ریز و درشت دیده میشوند و البته در کمال تعجب حتی خرچنگهایی که وقتی ما را میبینند زودی زیر لایه های خاک خود را مخفی میسازند.

نمیشود کمی هم کودک درونمان را به فعالیت درآوریم؟

این طور است که من و محمد امین پاچه ها را بالا زده و تن به زلالی شلماش بازیگوش میسپاریم.چه کیفی دارد زیر تیغ تیز آفتاب ظهرگاهی پوست به دستهای لطیف و خنک آب سپرد.

و بازیگوشانه انقدر بر سرو روی هم آب پاشید که خیس و خیلیس سرآخر چپه شد در آب جمع شده پای آبشار.بی خیال، خوشی را عشق است...

 بعد از کلی بازیگوشی و سرخوشی راهی پیران شهر میشویم.شهری مرزی در هم جواری عراق که در زمان جنگ صدمات بسیار دید و مردم بیگناهی که بارها مورد حملات هوایی و شیمیایی صدام قرار گرفتند و شاید به جرات گفت یکی از مظلوم ترین مناطق جنگی که کمتر از آنها یاد میشود.!

از سردشت تا پیران شهر 85 کیلومتر جاده آسفالته کوهستانی است در طول مسیر بارها شاهد اتوموبیلهای کاپیتاژ شده عراقیها هستیم که به قصد تفریح و گردش به ایران آمده اند.خیلی جالب است با ماشینهایی خوب و تمیز و بهترین امکانات از سلیمانیه عراق زمینی کاپیتاژ کرده و به ایران سفر میکنند.تعداد آنها نیز در این فصل سال بسیار زیاد است در مهاباد هم که بودیم در هتل ما اطاقهای عمده را آنها دراختیار داشتند که این نشان از علاقه زیادشان به سفر کردن به ایران است.

واقعا جنگ عجب پدیده مزخرفی است که آدمها را مقابل هم قرار میدهد.وگرنه اگر سیاسیون دست از سر آدمهای دنیا بردارند همه میخواهند برادروار کنار هم زندگی کنند بی کینه و دشمنی و بگیر و ببند....

و اما پیران شهر که وقتی کم کم ارتفاع کم میبکنیم سف طولانی کامیونهایی را میبینیم که در منطقه مرزی تمرچین در نوبت گمرک قرار دارند.پیران شهر یکی از بهترین منابع سنگهای معدنی گرانیتی را داراست و به همین دلیل بیشتر این کامیونها بار سنگهای عظیمی را دارند برای صادرات.

از طرف دیگر پیران شهر توانسته گواهینامه سالم ترین و پاک ترین شهر ایران را به دست آورد و حتی در دنیا هم جزو یک صد شهر سالم جهانی قرار گیرد...چه افتخاری.!باید باشید و در هوای پاکیزه و لطیف پیران شهر نفس بزنید تا بفهمید چه میگویم. هوایی که دیگر به کثافت بمبهای شیمیایی آلوده نیست گرچه تن عزیز مردمانش هنوز دارد از بیماریهای شیمیایی رنج میبرد..

و اما پایانه تمرچین یعنی نقطه مرزی ایران و عراق.چشم میبندم و روزهای پرتلاطمی را مجسم میکنم که این پایانه زیر چه آتشی از حملات پی در پی نفس میزد و خدا را شکر که دیگر آن روزها تمام شده و امیدوارم هیچ وقت دیگر رنگ آشوب و جنگ را به خود نبیند.لیاقت مردمان کردنشین پیران شهر هزاره هایی پر از صلح و آرامش است.


 
در پس کوچه های هزاران ساله
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۳  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به مهاباد-سقز-بانه-سردشت

 تیر ماه 92- تپه های تاریخی حسنلو

دیدن  تپه های باستانی خالی از لطف نیست اگر از تاریخ آن دالانهای تودرتو خبر داشته باشید وگرنه تنها تلی از ویرانه هایی خشتی خواهد بود که انگارخاک مرگ بر آنها پاشیده باشند. خصوصا وقتی یک بعداز ظهر رو به افول خورشید پا در آن کوچه پس کوچه های غبارگرفته بگذارید....این بار در ادامه مسیر ،راهی شهر نقده گشته ایم تا از تپه 8000 ساله "حسنلو" دیدن کنیم.

تپه باستانی حسنلو در ۱۲ کیلومتری جنوب غربی دریاچه ارومیه، و ۹ کیلومتری شمال شرقی شهرستان نقده بین دهکده‌های امین‌لو و حسنلو واقع شده‌ و به مناسبت نام دهکده مجاورش حسنلو نام گرفته‌است.سالهاست که این تپه باستانی مورد کاوشهای باستان شناسان قرار گرفته و با لایه برداریهای خاک، تاریخی 8000 ساله را روشن کرده است.طبق حفاریهای به عمل آمده، 10 لایه سکونتی بشر در این تپه کشف شده .

لایه دهم از عصر آهن  و اقوام مانایی در 6000 سال قبل از میلاد مسیح شروع میشود و لایه لایه جلوتر که میاییم میرسیم به اولین لایه خاک برداری که حاکی از حضور ساکنینی در اواخر دوران ساسانی و اوایل اسلام است.....و بعد دیگر حسنلو برای همیشه به خواب میرود.خوابی هزار ساله که در آن دیگر نفس هیچ قومی زندگی نمیدمد و رد هیچ گامی خوابهایش را نمی آشوبد و اینگونه حسنلو برگی از تاریخ 8000 ساله سرزمین ما میگردد.

دوره چهارم حسنلو اما بی شک درخشان ترین دوره حضور بشر در آن است.دوره ای متعلق به 1300 تا 800 قبل میلاد یعنی از اواخر مادها تا دوران هخامنشی.آثار بدست آمده این دوران نشان میدهد که تمدن درخشانی در آن حضور داشته و  ساختمانهایی از سنگ وجود داشته است.در حفاریهای لایه چهارم دژنظامی -برج و بارو-سه تالار بزرگ ستوندارد از دل خاک بیرون آمدند.

این سه تالار عظیم ستون دار گویای مراکز مذهبی تمدن حسنلو هستند.تالارهایی در دورانهای مختلف که در آنها مراسم مذهبی و قربانی انجام میشده .میشود حتی سکوهای انجام اعمال قربانی را در آنها دید و حتی اطاق تعویض لباسهای کاهنین اعظم...

میشود چشمها را بست و بوی دود عودهایی را حس کرد که میرقصند و بالا میروند و دست به سریر خدایی خدایان میسایند...

حسنلو قصه های سربسته زیادی دارد....

 

تابستان سال 1985 بود.زیر تیغ آفتاب نوک تیشه "امامقلی محمدی" کارگر ساده ای که زیر نظر باستان شناس آمریکایی به نام "دایسون" و یک گروه ایرانی کار میکرد، به تن شکننده اسکلتهای سربازی مانایی برخورد کرد.سربازی که هنوز دگمه های مفرغی سرداری سربازیش خوش میدرخشید.خنجری بر پشت سرباز و بدن خم شده او حاکی از حمله دشمن بود و مرگ نابهنگام او....اما زیر بدن خمیده سرباز و در استخوان دستهای به هم قفل شده او شی ای میدرخشید که تاریخ باستان شناسی را زیرو رو میکرد...

جام حسنلو کشف شد و از آن به بعد یکی از مهم ترین اکتشافات علمی و از نادرترین آثار تاریخی، دینی و هنری دنیای باستان لقب گرفت.

اگر میخواهید داستان کشف جام را از زبان امامقلی بشنوید به این لینک مراجعه کنید.

و اما جام حسنلو...جامی که حدود 2800 سال در آغوش یک سرباز مانایی خفته در زیر خاکهای هزاران ساله حسنلو دفن بود.جامی که سرباز تا آخرین نفس حیات آن را به خود فشرده بود و زیر نیمتنه او قر شده بود و زمین سوخته ای که نشان از تاراج میداد و اسکلتهای اسبان و گاوان سوخته و استخوانهای لهیده و سرها و پاهای قطع شده گویای فاجعه ای در 2800 سال پیش بود...

جام حسنلو یک پارچه از طلای خالص اثر هنری کاملا خیره کننده ای است.بیش از حد پرکار و پر تلولو پر از ریزه کاریهای نقوش کوچک و بزرگ و شاید جامی مذهبی، زیرا بر روی آن تصاویر 3 خدای عهد باستان دیده میشود که سوار بر یک ارابه اند.دو ارابه که یکی با قاطر و دیگری با گاو نر کشیده میشوند.کاهنی با جامی در دست مقابل خدای ایستاده با یک قربانی حیوانی در پشت سر.و این خدایان باستانی احتمالا خدای هوا(وای)،خدای زمین(با کلاهی شاخدار بر سر) و البته مهمترین آنها "مهر" با تاجی از خورشید بر سر اند....

و بعد نشانه های اسطوره ای و مذهبی بر تن جامی کوچک که آن را به دفینه ای ارزشمند در درک فرهنگ و اسطوره و باور ایرانیان باستان تبدیل کرده است.

اگر میخواهید اطلاعات بیشتری را در رابطه با نمادهای جام بدانید به این لینک مراجعه کنید.

در حفاریهای مختلف لایه های تپه حسنلو، گورهای زیاد و اسکلتهای متعدی به دست آمده که طرز قرار گیری نوع مرگ آنها تا حدی مشخص کرده است.

مشخص ترین آنها حفاری لایه چهارم است.گویادر دوره چهارم، آتش سوزی مهیبی حسنلو را در بر میگیرد.شاید یک حمله و تاخت و تاز شبانه و کشتاری بی رحمانه توسط دشمنی ناشناخته!

آتش طوری به سرعت اطاقها را درنوردیده که به ساکنین در اطاقها فرصت فرار نمیدهد.به همین دلیل در بخشی از حفاریها اسکلت به هم پیچیده 11 انسان به دست آمده که انگار بر اثر ریزش سقف و دیوارها به کام مرگ فرو رفته اند.4 اسکلت کودک که هریک در جهتی افتاده نشان میدهد در این گوشه افراد در حال گریختن بودند که کشته شده اند.هریک به سویی و دیگری به حالی...

اسکلت زنی که دست به سوی اسکلت کودک خود دراز کرده حاکی از این است که در حال فرار، مادر میخواسته به سوی فرزند بشتابد که آتش هردو را به کام کشیده و حالا تنها اسکلت فرو افتاده زنی است که دست به سوی اسکلت فرو افتاده کودکی دراز کرده/.///چه ترازدی غمناکی...

بعضی از اسکلتها سر و تنی جدا دارند که یا بر اثر ریزش دیوارها اعضای بدنشان جدا شده و یا براثر ضربت دشمن....

اما تراژیک ترین بخش حسنلو این عکس قدیمی است که امروزه در موزه ای در نیویورک نگهداری میشود.عکسی از اسکلت  یک زن و مرد که در خواب مرگ تا ابد فرو رفته اند.زن و مردی که عاشقانه دربر هم خفته اند و زن دست راست خود را بر گونه مرد گذاشته.مرد نیز دست خود را بر کمر زن قرار داده است.وضعیت قرار گیری و آرامش این دو اسکلت حاکی از خواب عمیقی بوده که سرعت عبور مرگ حتی فرصت بیدار شدن هم به این دو عاشق نداده است....

میدانید آنها را قدیمی  ترین عشاق تاریخ میخوانند....؟ دل آدم یکهو یک جوری میشود ...یک جوری که هم شیرین است و هم میلرزاند.فکر کن هزاره ها اینطور در آغوش هم به خواب رفته اند.خوابی که برای همیشه نام عشق را بر آنها حک کرده است.

شب شده و ما با قصه های حسنلو به خواب میرویم تا شاید در خواب نفسی با "وای" زنیم و در موج بیکرانه "آناهیتا" غوطه ورخوریم و تاجی از خورشید بر سر گذاریم.کسی چه میداند شاید ما هم روزی در "مهر" به خواب ابدی فرو رویم!


 
پرنده نگری
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به مهاباد-سقز-بانه-سردشت

 تیر 92-تالاب کانی برازان

به ما گفته بودند که در اطراف شهر مهاباد اولین سایت پرنده نگری ایران قرار دارد و ما هم که هیچ تجربه ای تاکنون از پرنده و پرنده نگری نداشتیم خوش خوشان راه افتادیم صلات ظهر، سمت تالاب کانی برازان.تنها میدانستیم که حدود 30 کیلومتر باید از مهاباد به سمت مسیر کمربندی مهاباد-ارومیه-میاندوآب رفته و آنجا به روستایی به نام خورخوره برسیم.بعد هم خوب حتما تالاب روبروی ماست دیگر!!!!!

و نشان به آن نشان که هی رفتیم و هی از این و ان پرسیدیم و هی از این مزرعه به آن مزرعه مهمان دستی به دوستی و پیاله ای چای و لبخندی بی توقع گشتیم...

و البته کیسه ما هم هنوز از عطر گیلاسهایی که از حیاط خانه چیده بودیم پر بود و ما هم گیلاسهای لواسانمان را در ازای سیب و زردالو معامله دوستی میکردیم...

اولین نشانه های تالاب کانی برازان را در شکل و شمایل این جوی آب سبز رنگ یافتیم. در ابتدا تصور میکردیم این راه سبز ادامه علف زار است و نزدیک بود که پا بر روی آن بگذاریم که با حرکت ماری که تن سبز آب را خط خطی کرد دانستیم اینجا گودال عمیق  آب است و حالا به دلیلی که نمیدانیم آب آن راکد شده و به مرور زمان اینگونه سبزینه ای تروتازه روی آن سفره پهن کرده است!

و بعد رسیدیم به تالابی ساکن و ارام که پرنده در هوایش پر نمیزد!!! و به سایت پرنده نگری شباهتی نداشت و فکر کردیم اینجا همان تالاب کانی برازان است. اما راستش کمی سرخورده شده بودیم چون تنها چند پرستو دیدیم و دو سه تایی هم گنجشک و خبری از سایت پرنده نگری نبود!!!!

در آن حوالی تنها پسربچه بازیگوشی بود که داشت گاوهایش را آب تنی میداد و سرخوش از سر این جوی به سر آن جوی میپرید و وقتی قیافه وا رفته ما را دید با دست اشاره به سویی کرد و گفت از روستای خورخوره گذشته اید؟؟؟؟

فکر کنم اینجا بود که دیگر گاوها هم در دلشان به ما قاه قاه میخندیدند///

پسر بچه را سوار کردیم و تا راه خروجی جاده خاکی به سمت خورخوره را نشانمان دهد و ماجرا آغاز شد....

اولین چیزی که در روستای خورخوره شگفت زده مان کرد همزیستی مسالمت آمیز اهالی روستا بود با صدها "حاجی لک لک" که سر هر کوی و برزن و بامی لانه کرده بودند.باورتان شاید نشود روستایی کوچک در نقطه ای دورافتاده با خانه های کاهگلی و دیوارهای کوتاه که روی هر تیر چراغ برق و سر هر آنتن و بیخ هر دیوار و روی هر پشت بامش لانه های بزرگی قرار داشت که لک لک های گردن دراز داشتند با آرامش در آنها زندگی میکردند...و البته حتما هیچ دستی به نشانه تعارض به سویشان بلند نبود که اینگونه در همسایگی مردمان روستا ساکن شده بودند...

لک لک ها انگار سرگرم گفتگو بودند.سر هر لانه 2 تا 4 تا لک لک کوچک و بزرگ که شاید یک خانواده را تشکیل میدادند در این ظهر تابستانی دور هم  از دور میز گردی تشکیل داده و انگار داشتند مناظره میکردند...

محمد امین معتقد بود اینجا اگر یک دقیقه بیخ یک دیوار بنشینی تا استراحتی بکنی درجا روی سرت آشیانه خواهند ساخت...

از بافت روستا که خارج شدیم کم کم شکل و شمایل طبیعت تغییر کرد.هر چند متر چند متر کپه ای از درختان تنگ در آغوش هم فضایی تاریک ساخته بودند که تنها اگر ساکت میشدیم و گوش میسپردیم صدای صدها پرنده مختلف از لای این درختان تودرتو به گوش میرسید.

از دور خطی سفید در افق دیده شد.هرچه چشمهایمان را تنگ میکردیم نمیفهمیدیم که آن خط سفید چیست.شاید رد پلاستیکهای سفیدی باشد که باد گوشه و کنار دشت پهنشان کرده .....

از تالاب اما خبری نبود و لاستیکهای ماشین بر گل مینشست.محمد امین ماشین را خاموش کرد و گفت دیگر قدمی جلو نمیاید.زمین ترک خورده بود و وقتی من پا بر روی ان گذاشتم تا قوزک در گل فرو رفتم.چه باید میکردیم .بی خیالش میشیدم یا پیاده در گل و لای ادامه مسیر میدادیم؟

 

ادامه مسر دادیم و خدا را شکر چون وقتی با دوربینهایمان روی آن خط سفید زون کردیم با منظره هزاران پلیکان سفید روبرو شدیم...از خوشحالی و هیجان دیگر نمیتوانستیم صبر کنیم .دیوانه وار به هر سو میدویدیم تا بلکه بتوانیم از فاصله نزدیک تری پلیکانها را ببینیم..

و بعد به سمت رد آب که رفتیم پرنده های باهوش انگار حضور مارا متوجه شدند.به چشم به هم زدنی صدای بالهای صدها و صدها پرنده شنیده شد و پرنده ها برخاستند.

و در افق چشم ما، هزاران بال سرخ فلامینگوهای سرخ رنگ پهنه آسمان آبی رنگ تالاب کانی برازان را تغییر داد.ما در تالاب کانی برازان ایستاده بودیم و به پرواز هزاران فلامینگوی سرخ بال در آسمان آبی نگاه میکردیم...و این یکی از شگفت انگیز ترین تصاویری بود که در حافظه من باقی ماند ،و یکی از به یاد ماندنی ترین تجارب سفرهای من تا به امروز ...

تالاب کانی برازان اولین سایت پرنده نگری کشور است که با وسعتی حدود 907 هکتار زیست گاه مهمی برای پرنده های مهاجری چون فلامینگو ، قو ، غاز ، اردک ، پلیکان و ... محسوب میگردد که در این فصل از سال از مناطق مختلفی به سوی ایران مهاجرت کرده و چون اقلیم اینجا را مناسب زیست خود یافته اند برای ماه ها مهمان این سرزمین میگردند.

گرچه تالاب روبه خشکی است و آب زیادی حداقل در این فصل از سال ندارد اما خدا را شکر و هزار مرتبه شکر که به خاطر اینکه اینجا منطقه "شکار ممنوع" است این پرنده های زیبای منحصر به فرد تاکنون این  تالاب را برای مهاجرت خود برگزیده اند. خدا کند که میزبانان بدی برای آنها نباشیم که در فرداهای دیگر جایی دیگر را بر سرزمین ما ترجیح دهند....

*امکان نزدیک شدن به پرنده ها وجود ندارد.آنها سریعا متوجه حضور ما شده و به پرواز درمیایند.تمام عکسها از فاصله دور و با زوم دوربین گرفته شده.بی دلیل نیست که عکاسان پرنده نگر خود را  هم شکل طبیعت کرده و ساعتها در رودخانه ها و مردابها و تالابها بی حرکت مینشینند تا بتوانند عکسهای مناسبی از آنها بگیرند.


 
گوردخمه مادی
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به مهاباد-سقز-بانه-سردشت

تیر ماه 92-فخرگاه،فخریکا یا فقرگاه... تو بخوان شاهزاده مادی 

جنوب آذربایجان غربی تاریخی کهن دارد به درازای گذشته قوم ماد شاید.این را وقتی میفهمم که با گوردخمه ای مادی روبرو هستم.نامش را زیاد شنیده بودم و مشتاق به دیدنش.از فخرگاه حرف میزنم که در 15 کیلومتری شمال شهر مهاباد میراث قوم مادی است.

این دشت سبز آرام  در نزدیکی شهر مهاباد خفته است .درمیان سنگهایی که با تاریخ پیوند خورده اند.اینجا روزگاری حتما شکوهی داشته ،روزگاری که آشور از سویی میتاخته و ایلام در سویی تمدنی برفراشته،روزگاری که مادیان آریایی کم کم دولتی متحد تشکیل دادند و تاج شهنشهی بر سر گذاشتند. چه حیف است که مدام با غرور از کوروش و هخامنش حرف میزنیم و کمتر میپردازیم به مادهایی که قبل از پارسیان پایه های شاهنشاهی  ایران زمین را ریختند و کمتر صحبت میکنیم از قومی که برادران خونی پارسها بودند و قبل از آنها دولت یکپارچه ایرانی تشکیل دادند.

تاریخ را بگیریم و جلو بیاییم رد پای مادها را در اقوام کردزبان سرزمینمان ایران خواهیم یافت.قومی که نسل اندر نسل هنوز در عشیره خود فرهنگ کهن و میراث باستانی خود را حفظ کرده اند.قومی که هنوز پسرانشان را دیاکو و دخترانشان را میدیا مینامند و چه خوب در قصه ها و اسطوره هایشان کیخسرو هنوز نفس میزند....

وقتی از شهر دور میشویم و راه گوردخمه را در پیش میگیریم با باغات و مزارع ذرت روبروییم.از دور کوهی با شکل و شمایلی عجیب به نظرمان میاید که شاید همینجاست مدفن شاهزاده مادی اما به نظر دسترس ناپذیر میاید.تصمیمان را گرفته ایم باید تا جاییکه میشود تلاش کنیم تا خودمان را به نزدیک ترین نقطه گوردخمه برسانیم.

از یکی از باغداران منطقه راه رسیدن به فخرگاه را سوال میکنیم.با دست اشاره به راهی خاکی در سینه کش کوه میکند.میشود با ماشین شاسی بلند تا نزدیکی آن رفت و سپس بقیه راه را پیاده پیمود.هوا گرم است اما شوق دیدن مقبره مادی وسوسه برانگیز است.

از ماشین که پیاده میشویم مشرف به دشت فخریکا هستیم.در میان گندمهای وحشی و گلهای خودرو و زیر تیغ آفتاب پیاده در سینه کوه و لبه پرتگاه آرام ارام جلو میرویم.باد دور ما میوزد و در سکوت عمیق کوهستان انعکاس پیدا میکند.

کوه های این اطراف عجیبند.دالانهای تودرتویی در سینه سنگی آنها وجود دارد که ما را به کنجکاوی میکشانند.معلوم نیست دست بشری در روزگاری دور تیشه بر این سنگها کوبیده و چنین حفره های جالبی ساخته یا طبیعت هنرمند چنین دست به خلق حجمهایی سنگی زده است.هرچه است اینجا راز و رمزی دارد.این را وقتی قدم در سکوت کوهستانش میگذاری خواهی فهیمد...

اینجا را با نامهای مختلفی میخوانند.برخی فقرگاه میگویند و برخی فخرگاه،برخی فخریکا نامند و برخی فقره قا و البته گروهی هم آن را خرفت خانه مینامند و عاشقانی هم فرهادگاه...

پشت هریک از این نامها افسانه هایی وجود دارد که بعضی از آنها جای تعمق دارد.... در بیشتر کوههای ایران زمین وقتی با دستکندهایی روبرو میشویم مردم محلی آن را منسوب به فرهاد تیشه زن میکنند.جالب است .....قدیمیها و محلیها معتقدند که هرگاه سنگی برشی خورده ردی از عشق داشته است.انگار تنها با نیروی عشق است که میشود سنگ را تراشید و به آن روح بخشید و وقتی صحبت از عشق به میان میاید چه کسی بیشتر از فرهاد کوه کن حق آب و گل دارد؟!..

سوال اینجاست که چرا در افسانه های مردمان ما عشق به فرهاد خلاصه میشود و چرا عشق باید به افسانه ای برسد که چنین پایان تلخی دارد.قصه های سرزمین ما عاشقانش همه فرهادهای کوه کنی هستند که ناکام جان در راه عشق میگذارند.

یادم میاید که همیشه مادربزرگ من میخواند:

بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد

القصه از دور و از پشت سنگهای خارا گوردخمه به چشم میاید.گوردخمه ها یکی از سازه های معماری قوم مادند.بی شکن با توجه به شواهد باستان شناسی این نوع معماری نیز برگرفته از تمدن اورارتویی است که اقوام ماد با آن آشنا میشوند و بعدها در مقبره های خود از آن استفاده میکنند...

گوردخمه ها دز واقع دستکندهای بشری هستند.در دل کوهستان ها و لای صخره ها سوراخهایی کنده و بدن متوفی را در آنها میگذارند.سپس در گوردخمه را با تخته سنگهایی بزرگ میبندند.

متاسفانه بعدها به طمع یافتن گنج این گورها شکافته و تخریب میشود.امروزه هم بیشتر آنها بی محافظ در گوشه و کنار شهرهای ایران دیده میشوند که حتی گاه دزدان با منفجر کردن آنها آسیبهای جبران ناپذیری به آنها وارد میکنند...

شاید ریشه فرهنگی گوردخمه ها برگردد به باورهای مذهبی اقوام گذشته که جسد را پلید میدانستند و نمیخواستند در دل خاک دفنش کنند تا خاک را نیالاید...

گوردخمه های مادی نیز غالبا در کوه های زاگرس ساخته شده اند.اطاقهایی دستکند که بر سینه کوه چون خانه ای ابدی میزبان پیکر مرده بزرگان قوم ماد بوده است...

و این گوردخمه فخریکا است.از پایین که به آن مینگریم ستونهای سنگی برافراشته اش با سرستونهای حجاری شده عظیم به نظر میاید.دو ستون در ابتدای ورودی گوردخمه است و دو ستون دیگر داخل آن.حدود 10 متر از جایی که ما ایستاده ایم مدخل آن بالاتر است و امکان ورود به ما نمیدهد.معمولا گوردخمه ها را در مناطقی میساختند که به راحتی در دسترس قرار نگیرد تا روح بلندمرتبه فره دار شاه آزار نبیند...

و اینجا 3500 سال است که خانه ابدی  "فرورتیش" ،شاهزاده مادی شده است که در جنگ با قوم آشور کشته شد...و فرورتیش پسر دیاکو است.پسرکسی که اولین حکومت یکپارچه و شاهنشاهی ایرانی را تشکیل داد...

و این البته روح سرکش فرورتیش نیست.علی است که از پشت تخته سنگهای مدخل ورودی بالا آمده تا نشان دهد که منظره مقابل متوفی در این هزاره ها چه بوده است...آقای مرده رو به دشت سبز ایندرقاش آرمیده است...


 
آن در بسته ابد، بگشاده از مفتاح لطف
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به مهاباد-سقز-بانه-سردشت

تیر ماه 92- مقبره بداق سلطان

بوالعجب که قرنها و قرنها بگذرد و تاریخ از صاحب منصبی چنین به نیکی نام کند که مردمان هر عصر و دوران هنوز وقتی نامش را میشنوند به احترامش برخیزند.اینجا صحبت از مردی است که وقتی قدرت را در دستهایش گرفت تنها به آبادانی برخواست و نه به قدرت طلبی و خانمان سوزی و چه حیف است که ما آدمیان انگشت شماریم وقتی صاحب قدرتی گردیم و از قدرتمان به نیکی و شایستگی و تنها در جهت خدمت به خلق خدا استفاده کنیم....صحبت از "بداق سلطان" است.مردی از دیار مکریان و روزگار صفوی که حکمران ساوجبلاغ دیروز و مهاباد امروز گردید و تمام روزهای حکمرانیش را در جهت بهسازی و آبادانی شهر و دیارش گذاشت تا جاییکه امروز هرجا و هر آبادانی گذشته شهر را به او نسبت میدهند و

تنها نام نیک است که به جای میماند ای صاحبان قدرت...

به دنبال آرامگاه این نیک مردیم.راهی جنوب شهر مهاباد گشته ایم و در کوچه پس کوچه های قدیمی بالای تپه ای که گورستان کهنه شهر است چشممان به بنای آجری مقبره بداغ سلطان میخورد.اینجا را قبرسان "بداغ سلطان" و یا قبرستان گومبه زان (گنبدان) نیز مینامند. 

از تپه که بالا میرویم لابلای علفهای هرز و گلهای خودرو دیدن بعضی از قبور قدیمی خالی از لطف نیست.یکی ازآنها سنگ قبر ساده ای دارد که تنها رویش نوشته شده :"الله" و نه دیگر هیچ....

یاد کسی میفتم که روزی در اوج ناامیدی گفت:"نکند خدا مرده باشد"...

با در بسته مقبره روبرو میشویم اما دلمان میتپد که داخل آن را نیز ببینیم مخصوصا که از جوانمردی و نیک نامی بداغ سلطان زیاد شنیده ایم و اینکه هرکس گذارش به مهاباد کهن و پر راز میفتد بی سلامی بر پیشگاه بداغ سلطان شهر را ترک نمیکند.باید راهی بیابیم...مقبره را که دور میزنیم بانویی بسیار سالخورده و کرد را میبینیم که دارد برای بعضی مقابر فاتحه میخواند.صورت با صفایی دارد و دستهایی که مثل دستهای تمام مادربزرگهای دنیا هر چروکش انگار ردی از جاده های مهربانی است....

مادربزرگ قصه ما کردی حرف میزند و ما پارسی نه او میفهمد ما چه میخواهیم و نه هیچ کدام از ما میفهمیم مادربزرگ چه میگوید.اما دستهای هم را که در دست میگیریم کلید در بسته پیدا میشود...

یک مادربزرگ دیگرهم از لای آجرهای قرمز رنگ بنا بیرون میاید.هردو انگار پری های قصه های قدیمیند که کلید درهای بسته را در دست دارند.در را برایمان باز میکنند و ما سر به احترام خم کرده کفشها را در میاوریم و وارد دالان سبزرنگی میشویم که انگار دیگر خود_خود دروازه قصه هاست...

مقبره متعلق به معماری عصر صفوی است.زمانیکه بداغ سلطان حاکم ناحیه مکریان بود. گویی در یکی از جنگهای شاه عباس در نزدیکی ایروان کشته میشود.بدن او را به سرزمین تحت حکمرانیش منتقل کرده و در اینجا به خاک میسپارند.در کنار قبر او دو گور دیگرهم از سرسپردگانش وجود دارد.نتوانستیم از مادربزرگ بپرسیم آنها چه کسی هستند تنها با زبانهای درهم و برهم توانستیم بپرسیم و حالی شویم که قبر میانی متعلق به بداغ سلطان است.

پشت اطاق اولی یک اطاق آجری دیگری هم وجود دارد که بر زمینش فرش انداخته اند و دورتادورش طاقچه های آجری قرار گرفته روی بعضی از آنها آیات قرآنی و بعضی دیگر نقش عارفان را قرار داده اند.پشتیهای دورتادور اطاق حاکی از این است که در زمانهایی افرادی در اینجا گرد هم میایند.شنیده ایم که در این مقبره گویی نیک مردانی عارف هم دفن هستند که کراماتی هم داشته اند و چهارشنبه به چهارشنبه مریدانی از شهرهای دور و نزدیک به سراغ آنها میایند.نمیدانم قصه هایش حقیقت دارد یا نه اما این را خوب میدانم که وقتی با خلوص قلب و ایمانی محکم به رشته ای چنگ بزنیم دستمان را رها نخواهند کرد.ایمان دارم.

 روی بعضی از طاقچه ها ردی از شمعهای سوخته دیده میشود. 

 مادربزرگهای قصه این دخمه اجری  خیلی مهربانند وقتی ما را در آغوش میکشند و برایمان از ته دلهای باصفایشان دعا میخوانند.نمیفهمیم چه میگویند تنها رد حرکت دستهای آنها در آسمان است که میگوید دارند دعایمان میکنند.

وقتی در آغوش پر مهرشان فرو میروم و صورت بر گونه های پرچروکشان میگذارم بوی تن پیراهن آنها که ترکیبی از گلاب است و حنا بر جانم مینشیند دلم میلرزد و چشمهایم ابری میشود.یاد مادربزرگ رفته ای میفتم که بعد از او دیگر هیچ کس مرا اینگونه در آغوش نفشرد و هیچ زبانی به دعایم اینگونه گشوده نشد...

ایمان دارم دعایم برآورده میشود چون دو فرشته نگهبان آرزویم شده اند.