مهاباد تمدن و فرهنگ
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به مهاباد-سقز-بانه-سردشت

تیر ماه 92- شهر چشمه های سرد ،مهاباد

به مهاباد رسیده ایم.شهر تمدن و چشمه های سرد.ساوجبلاغش میخواندند تا قبل از رضا خان و مهاباد  "مادی" نامیده شد پس از آن.قرار مان این است 3 شب در این شهر خوش آب و هوای اذربایجان غربی بمانیم و هرروز به سمت و سویی حرکت کنیم در جنوب استان آذربایجان غربی و شمال کردستان و دیدنی ها را با هم ببینیم و بشنویم. ابتدا از مسجد جامع سرخش آغاز میکنیم .

سخت پیدایش میکنیم. پرسان پرسان  راهی  محله های قدیمی شهر میشویم و سر از خیابان حافظ درمیاوریم .از دور تک مناره آجری بلند مسجد سنی را تشخیص میدهیم. اما با در بسته روبرو میگردیم و هرچه در میزنیم کسی در را نمیگشاید.کسی از همسایه ها با مهربانی به کمک ما میاید.با او راه میفتیم و متولی مسجد را پیدا میکنیم خواهش میکنیم در را برایمان بگشاید.و او ما را به مسجد راه میدهد.

از دالان خنک آن که چون هشتی بیرونی را به اندرونی راه میدهد وقتی میگذریم سرخی آجرهای به کار رفته در و دیوار مسجد راز نام آن را برایمان میگشاید انگار از دروازه های قصه عبور کرده ایم وقتی پا به حیاط مسجد میگذاریم.

و با حیاطی مصفا روبرو میشویم.با درختانی کهن که سایه بر سنگ فرش صحن مسجد انداخته اند و حوضی پر آب که بر خنکای هوای ان افزوده است.دورتادور ما را حجره هایی احاطه کرده که طلاب در آن درس حوزه فرا میگیرند.مسجد خیلی کوچک است و باور آن که اینجا جامع شهر است و هنوز خیل خیل جمعیت به خود میبیند عجیب به نظر میاید.

حسی از سکوت و خلوص در فضای دورتادور ما طوری جریان گرفته که ما را با خود میکشاند به معنویت.انقدر که در سردی حوض میان حیاط وضو میسازیم و پشت سر پیرمردهای کرد مهربان قصه های این مسجد دو رکعت نماز میگذاریم روی قالیهای سرخی که در پناه سایه برگها با نور آفتاب نارنج و ترنجی ساخته اند بر نشیمن سنگی قاب پنجره های هلالی...

پا به شبستان اصلی که میگذاریم مبهوت تمیزی و پاکی محیط میشویم.شبستانی با تن آجری و ده ستون سنگی  برافراشته که از قالیهای دست باف محلی پوشیده شده است. مسجد بوی گل و گلاب میدهد و محراب ساده آن ما را به خود میخواند.محرابی از عهد صفوی و یادگار دورانهایی دور که به سادگی و بی هیچ زینتی به تنهایی زینت بخش قبله گشته است.

مسجد زیباترین اثر صفوی منطقه شمال غرب کشور است که در دوران پادشاهی شاه سلیمان صفوی و به دست حکمران مهربان و دلسوز منطقه مکریان،"بداق السلطنه" ساخته شده است.مسجد را در گذشته ،مدرسه شاه سلیمان، نیز مینامیدند که بعدها رنگ سرخ آجرهایش غالب بر نگین شاهی درآمد و مسجد سرخ نام گرفت!

طاق مسجد بر دوش 18 گنبد دوار قرار گرفته است.سر که بلند میکنیم در دوایر تودرتوی آجر چینی زیبای سقف از محیط به مرکز گیج میخوریم و در دنیای هفت گنبد افلاک گم میشویم.انگار خواهی نخواهی از وحدت به کثرت میرسیم وقتی نگاهمان را مصلوب دایره مینویی آسمان مسجدش میسازیم.

حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز

چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است

همیشه یکی از مکانهایی که میشه آداب و رسوم و نوع زندگی یک قوم را مورد مطالعه قرار دارد موزه مردم شناسی است و مهاباد یکی از زیباترین موزه های مردم شناسی منطقه را دارد.موزه ای که در یکی از حمام های قدیمی شهر به نام حمام میرزا رسول ساخته شده است.حمامی متعلق به  اواخر عهد صفوی که گویی شخصی به نام میرزا رسول متولی آن بوده و اطلاعات بیشتری از او در دسترس نیست.

این حمام و موزه قدیمی در راستای بین بازار شهر و مسجد جامع(تقاطع خیابان طالقانی و سید نظام ) قرار دارد یعنی دقیقا جایی در بافت قدیم شهر و منطقه ای پرتردد که با حضور دست فروشها و مغازه داران و میوه فروشان رنگ و رویی زنده و دیدنی دارد.

این حمام که تا قبل از سال 85 یک بنای بی استفاده رو به خرابی بود پس از تعمیر و گردآوری اشیایی که بیشتر آنها هدیه مردم کرد از اطراف شهرستان است به مکان موزه مردم شناسی تبدیل میشود سپس بیشتر اشیای قدیمی و با ارزش مردمان کردستان از موزه های کشور جمع آوری شده و به  اینجا منتقل میشود.

در این موزه اشیای زندگی عادی مردم ،لباسها و زیور آلات قدیمی،ابزار آلات و ادوات مشاغل کشاورزی و دامپروری و آهنگری و سفالگری و مسگری و پخت نان و ریسندگی و رنگرزی گرد آمده ست.حتی ظروف سفالی و مسی و مفرغی و سکه های بسیار قدیمی با نام حاکمان محلی کردستان نیز در بخشی دیگر از موزه قرار دارد.

بدین ترتیب اینجا مکان جالبی شده که نمود فرهنگ غنی و پربار مردمان کرد زبان ایران زمین است جایی که قصه ها و فرهنگها و آداب و رسوم محلی و قدیمی آنها به همان رنگ و بوی گذشته در معرض چشم گردشگر امروزی زنده میشود.

در گوشه ای از دیدنیهای این موزه چشمم به قطعه ای از تنه درختی میخورد که روی آن پر است از میخهای ریز و درشت. از راهنمای موزه که سوال میکنم متوجه میشوم این تنه درخت توت مشهوری است از روستای تلخاب یا تالاو در نزدیکی مهاباد. قصه ،اسطوره یا حقیقت پشت این تنه درخت توت اما شنیدنی است.گویی مردم این روستا و دهات اطراف معتقدند که این درخت توت شفابخش کودکان خردسالی است که مدام بی تابی کرده و شبها نمیتوانند بخوابند.کودکانی که شاید آل زده باشند و شاید روح لاکردار بی مروتی دارد اذیتشان میکند.

و این درخت توت است که به عشق کودکان خردسال تن به سلاخی میدهد.

مردم کودک خود را به کنار درخت توت آورده و بعد از خواندن شعری که مضمون آن به این شرح است: ای درخت توت درد و بلای کودک من به تو و شفای کودک من از تو ....بچه من را از زاری نجات بده...سپس میخی به تنه درخت توت فرو میکنند

و طفلک درخت توت که زخم میخورد  و کودک را شفا میدهد و در آرامش لالاییهای مادر به خواب میبرد...

از هستی ورودی میگذریم و پا در آبینه میگذاریم جاییکه کفشها را کنده و در کفش کن گذاشته و وارد سربینه میگردیم.در سربینه لباس کنده لنگ میبندیم و از گربه رو گذشته وارد گرمخانه میشویم.دولا دولا از چند پله بالا رفته و به خزینه مرطوب و گرم و بخارآلود پا میگذاریم و پس از نیم ساعت خیس خوردن، تن به دستهای چالاک دلاک میسپاریم و سرحال و یالا گویان انعامی در کاسه مسی انداخته و خیس و گلگون گیوه در پا کشیده و به کوچه های قدیمی سراریز میشویم....

***

بد نیست بدانید که آرش رفیعی یک فیلم مستند 25 دقیقه ای نیز در رابطه با این حمام به نام "حمام میرزا رسول و همسایگان" ساخته که دیدنش خالی از لطف نیست.


 
به سوی برهان
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به مهاباد-سقز-بانه-سردشت

تیر ماه -92

این تقریر برهان ‌هاست،در دل

به سر با تو بگویم، یا به اخفا

 

نام برهان زیباست.دوست داشتم پسری داشتم و نامش را برهان میگذاشتم.وقتی نام برهان میشنوم سرم به احترام خم میشود.انگار خدا از حجابی بیرون آمده،رخ مینماید. برهان ،دلیل قاطع پروردگار و یکی از اسماء حسنی است و من راهی زیارت برهانم. 

اینجا بارگاه عارف ربانی، حضرت شیخ شمس الدین برهانی است.عارفی متولد ۱۲۴۲ ه.ق از توابع پیرانشهر و از عرفای طریقه حقیقت که عمری را در پی کشف و شهود گذاشت تا از سطح واقعیت به عمق حقیقت رسید. پس از 7 سال ریاضت و 8 سال ملازمت استاد طریقتش؛شیخ سراج الدین نقشبندی؛ خود به درجه استادی رسید و راه منطقه مکریان را در پیش گرفت تا به ترویج آیین و اشاعه دین پردازد...

او سپس به روستاى شرفکند آمد و خانقاهى بزرگ بنا کرد .سپس قریه‏اى به نام «آتا» که ملک شخصى او بود وقف خانقاه نمود و خود به تربیت مریدان پرداخت. شیخ شمس الدین در سال 1328 ه .ق دار فانى را وداع و در خانقاه خود مدفون گردید. از آن پس عاشقان راه حقیقت و سالکان عرفانش ،همواره در این خانقاه گرد آمده و در سایه حضور روح بزرگ پیر مرادشان، "شیخ برهان"، تلمذ میکنند.

حالا دیگر اینجا را روستای برهان مینامند.روستایی در فاصله 35 کیلومتری جاده بوکان به مهاباد، که به واسطه حضور حضرتش،روستای خانقاه نیز خوانده میشود.روستایی انقدر آرام که صدای بال پروانه ها نیز در آن شنیده میشود و صدای خمیازه کفشدوزکها در غروب خورشید.باور میکنید یا نه اینجا انگار در فضا و زمان به ایستایی میرسید وقتی تپه مشرف به خانقاه را گرفته و بالا میروید.

العاقل و اشاره....

لابلای قبوری از درگذشته گان که در گندمهای خودرو فرو رفته اند.رو به محمد امین کرده و میگویم:دیدی میشود در گندم زار هم مرد و زنده شد!!!

و محمد ،چپ چپ نگاهم میکند.

آن بالاها ،پنجره ای گشوده رو به آسمان آبی است و دیوارهایی که بی سقف ، قبور را در آغوش گرفته اند.اسامی روی سنگها نمیدانم چرا برایم آشنا میزنند.گرچه من کرد نیستم. اما نمیدانم چرا با این خاک تا این حد همذات پنداری پیدا کرده ام.

رد پروانه ها را میگیریم و در آن بالاها آرام میگیریم و انقدر از این بالا به خانقاه خیره میشویم تا خورشید را دیگر نمی بینیم...

بعد آرام آرام به دنبال جای پای کفش دوزکها به پایین سرآزیر میشویم و در سکوت ساعتی را کنار یک مزرعه گندم  به مراقبه طبیعت مینشینیم. هریک در فکری و هریک در حالی هستیم...

و هنگامی که در لابلای خوشه های طلایی قدم میزنم و مراقبم خوشه ای را له نکنم و درست وقتیکه که دانه ای گندم در دهان میگذارم به یاد میاورم:

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت...


 
عروسی عروسکها
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به مهاباد-سقز-بانه-سردشت

تیر 92-عیسی کند 

در حوالی همان طلایی گندم زارها کمی دورتر از سهولان، روستای عیسی کند قرار دارد. روستایی با مردمانی کرد از نژاد خالص آریایی.مردمانی مهربان که وقتی مشتی گیلاس تعارفشان میکنیم از سیبهای نرسیده درختانشان مشت مشت در دامانمان میریزند از بس مشت مشت مهمان نوازی دارند این روستا نشینان دیار کردستان.

یک کیلومتر از عیسی کند که فاصله میگیریم در شرق روستا صدای ساز و آوازی توجهمان را جلب میکند.از دور عده ای زن و مرد را با لباسهای رنگارنگ کردی تشخیص میدهیم که دست در دست هم در حال پایکوبیند.نزدیک که میرویم میفهمیم اینجا جشن عروسی عروسکهاست.ما هم مهمان ناخوانده پایکوبی آنها میشویم.

اینجا را باغ عروسکها مینامند.تکه زمینی و خانه ای کاهگلی از آن هنرمندی بومی که درس نخوانده و مکتب نرفته ،مساله آموز صد مدرس شده است.از آقا محمد صادقی حرف میزنم،یکی از اهالی روستای عیسی کند که در کنار کارهای روزمره خود چون کشاورزی و باغداری به ساخت این عروسکها هم میپردازد.سالهاست بی هیچ آموزش و حمایتی خود با سرمایه شخصی و دلی که هنر از آن میجوشد دست به ابتکار جالب باغ عروسکها زده است.آنها را از چوب میتراشد و از گچ ،صورت میزند و بعد میگردد و ده به ده لباسهای مستعمل زنان و مردان کردی را میخرد و بر تن عروسکهایش میپوشاند. خود به خواستگاری میرود و برای پسرهایش عروس پیدا میکند و در کنار جاده مسافران را مهمان عروسی عروسکهایش میسازد....

به آقا محمد میگویم چرا صورت بعضی عروسکها گچ دست ساز است و برخی دیگر از مانکنهای مغازه هاست.میگوید صورتهای گچی عروسکهایش را  به تمسخر گرفته اند او فکر کرده بهتر است از مانکنها استفاده کند.کلی با او حرف میزنم تا راضیش کنم دوباره به ساخت صورتکهای کج و کوله بپردازد.ارزش هنری آن صورتکها خیلی خیلی زیاد است و حیف که متاعش را در اینجا خریداری نیست.همین صورتهای بداعه و خالص در گالریهای تهران به قیمت ده مزرعه سیب به فروش میرسد اما در اینجا،در این مزرعه کوچک سیب و در کنار خانه کاهگلی آقا محمد، حسودان شبانه عروسکهای آقا محمد را به آتش میکشند و جگر او را هم میسوزانند....آقا محمد هنرمند بداعه ساز و خلاقی است.کاش دستی به حمایت او برخیزد...

از پشت به ردیف عروسکها نزدیک میشوم.باورش سخت است که این تنهای پوشیده در پارچه های کردی زنده نیستند.منکه میگویم آقا محمد شاید روزی مثل پدر ژپتوی قصه ها عروسهایش را آدم کند.کسی چه میداند؟


 
شگفتی آفرینش
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به مهاباد-سقز-بانه-سردشت

فروردین 92-به سوی غار آبی سهولان 

اگه از عشق میشه قصه نوشت
میشه از عشق تو گفت
میشه از گندمیای سر زلفت
یه عالم شعر نوشت
میشه از عشق تو گفت و
دیگه از دست همه راحت شد
میشه از عشق تو مرد و
دیگه از دست تو هم راحت شد

و من هروقت پای به گندمزارهایی چنین طلایی و چنین آشفته میگذارم بی برو برگرد یاد تو و یاد آن شعر که میخواندی میفتم و یاد اینکه دلم غنج میزد که معنای نام من گندمی است...و موهایم هم اگر در آفتاب بایستم با کمی اغماض سر زلفش گندمی خواهد شد!

من هستم،جاده هست،آفتاب هست و گندم زار و خدایی که انگار در هر دانه گندم برقی از نگاهش را جاری کرده است.من به محمد امین میگویم اگر مردم مرا در یک گندم زار دفن کن و محمد امین میگوید درخواست های عجیب نکن که نتوانم انجامش دهم.اما من میدانم که میشود در یک گندم زار مرد و دفن شد و دوباره در تن یک گندم به زندگی برگشت و اگر ؛اگر؛ تناسخ وجود داشت ،خدایا لطفا مرا یک خوشه گندم کن.

ز خاک من اگر ، گندم برآید
از آن گر نان پزی ، مستی فزاید

از بناب و میاندوآب گذشت ایم و به سوی مهاآباد ره سپاریم و گیج از اینهمه زیبایی که خدا در سرزمین ما ایران آفریده است.همان اوایل "تای" تابستان باید به کردستان پای گذاشت.وقتی هنوز داس کشاورز تن گندمزار را زخمی نکرده است و گندمها هنوز از شور جوانی عبور نکرده اند. وقتی ابرها هنوز بر تن طلایی مزرعه سایه میدازند و  گندمها هنوز مست باده بارانند. و ما این چنین زمانی رهسپار کردستانیم.

 تا چشم کار میکند جاده از هر سو با مزارع گندم پوشیده شده است و مزارع چه سرشارند از برکت حضور شاخه های پر بار . و زنان و مردان کرد چه زحمت کش و سخت کوش خم و راست میشوند تا سرشاخه های گندمی زلف این پری رویان را با دستهای پینه بسته و مهربان خود نوازش دهند.گندم عشق میخواهد برای رویش و تا دستی چنین پرمهر و قامتی چنین بردبار سایه سرش نشود تن به بار نمیدهد .گندم ناز دارد و ناز میفروشد به غیر یار...

ما دست به بالا همگی غرق دعاییم

یارب تو بده نعمت افزایش گندم

و ما راهی مهاابادیم تا به دیدن یکی از شگفتیهای آفرینش برویم.غار سهولان ،دومین غار آبی ایران بعد از علیصدر که در 43 کیلومتری شرق مهاباد و بین جاده مهاباد-بوکان قرار گرفته است.

تابلوهای کنار جاده به خوبی ما را به محوطه غار میرسانند.جاییکه باید ماشینهایمان را پارک کرده و تا دهانه غار را پیاده طی کنیم اما میشود به جای پیاده روی درشکه اسبی کرایه کرد و تجربه 10 دقیقه ای نشستن در این درشکه و باتلق و تولوق گامهای اسب هم سفر شدن را نیز پیدا کرد.

عجیب است که دهانه غار لانه صدها کبوتر است.پس بی دلیل نیست که نام محلی غار "کونه کوتر" به معنی لانه کبوتر است.کبوترهایی که در حفره های مابین صخره ها لانه کرده اند و با کمی دقت، صدای ضعیف جوجه کبوتری از میان پرو بال مادرانشان که در لانه لم داده اند به گوش میرسد.

گرچه  پیدایش غار به دوران دوم زمین شناسی میرسد و به استناد سفالینه های به دست آمده از دالانهای آن مردمانی از هزاره های اول و دوم قبل از میلاد تا دوران پارتی ساکن آن بوده اند  اما غار تا پایانی قرن نوزدهم میلادی برای کسی شناخته شده نبود.

آن سالها "ژاک دمورگان" جهانگرد فرانسوی که مشغول مطالعه جغرافیای غرب ایران بود متوجه دهانه غار میشود و با کمک روستاییان و یک کلک میتواند از جریان آبی گذشته و پا به خشکی غار بگذارد.

غار از دو بخش آبی و خشکی تشکیل شده است.ابتدا باید از پله های سنگی آن پایین رفت تا به سطح آب رسید آنجا منتظر قایقهایی شد که قایقرانان محلی آنها را رانده و راهنمای درون غار هم محسوب میشوند.

قبل از اینکه سوار قایق شویم جلیقه های نجات را بر تن میکنیم چون عمق آب بین 20 تا 55 متر میرسد و خطر واژگونی قایق و غرق شدن در آب وجود دارد.

بخش آبی غار از سه حوضچه تشکیل شده که به هم پیوسته اند و به طول تقریبی 250 متر طول دارند.در نقاط تاریکتر غار میشود عبور خفاشها را هم به سختی تشخیص داد که لابلای سنگها و روی سقف غار، خوشه ای آویزانند.

در بخش آبی غار که با نورپردازیهای زیبا روشن شده است میشود استلاگمیت و استلاکتیت های قدیمی را دید.بعضی از قندیلها بی شباهت به موجودات زنده چون لاک پشت،هشت پا و ...نیستند.از آنجاییکه غار زنده و پویاست قندیلها هنوز دارند رشد میکنند و غار نفس میکشد.در همین بخش آبی است که کبوترها لانه دارند و صدای پرپر آنها در بغ بغویشان شنیده میشود که لابلای دالانها انعکاس میابد.

اما بخش دیگر غار  خشک است و به لحجه محلی "کونه مالان" خوانده میشود، یعنی سوراخ یا مکانی که مردم در آن ساکنند.در روزگاران گذشته و زمان حمله ارتش روس به مهاباد ،تجاوز و قتل عام سربازان روس به روستاهای اطراف هم کشیده میشود.مردم روستاهای اطراف سهولان  برای فرار از بی رحمی آنها در این غار پناه میگیرند و مدتی را در آن زندگی میکنند.

در نطقه اتصال منطقه آبی به منطقه خشکی تونل باریکی وجود دارد به عمق 20 الی 30 متر که با شیب تندی پایین میرود.شاید روزگاری یک راه مخفی بوده که ساکنان داخل غار را به قلعه بالای کوه سهولان که امروزه ویرانه های آن باقی مانده میرسانده است.گرچه این راه مخفی امروز به علت ریزش سنگها مسدود شده است و امکان بازکردن آن به خاطر کمبود اکسیژن و فشار هوا ناممکن است.خدا میداند چه قصه هایی پشت این دالان دراز و پر رمز و راز نهفته باشد.شاید روزی ،کسی، مثلا یک دمورگان ایرانی گره از راز این دالان دراز باز کند.شاید!

----------------------------------------------------------------------------

حق استفاده از این مطلب متعلق به روزنامه ایران است و هرگونه دخل
و تصرف در آن پیگرد قانونی دارد. 


 
نمازی مهری
ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به مهاباد-سقز-بانه-سردشت

تیر ماه سال 1392

سفری به سرزمین طلایی گندم زارهای سرزمین من ایران

و دوباره راهی گشته ایم.این بار به سرزمینهای طلایی ایران زمین که گندم زارهایشان در دل خاک با باد "رقصی چنین میانه میدان" میسازند و دل در تن نرم و نازکشان بر باد خواهند داد....

مسیر این بار ما جنوب آذربایجان غربی خواهد بود وشمال کردستان...و در این گشت و گذار قرار است از تهران راهی زنجاب،بناب ،بوکان ،مهاباد ،نقده،اشنویه،پیران شهر، سردشت،بانه،سقز،دیوان دره و دوباره تهران شویم...

با من همراه شوید که میخواهم جادویتان کنم با اکسیر طلایی سرزمین زیبایمان ایران

برای رسیدن به مهاباد که مقصد ما برای استقرار خواهد بود از تهران میشود دو مسیر را انتخاب کرد.یکی مسیر تهران،بناب،میاندوآب و مهاباد است و دیگری تهران،بیجار،دیوان دره ،سقز و مهاباد...

ما مسیر اول را برای رفت و مسیر دوم را برای برگشت برگزیدیم تا راه هایی تازه،جاده هایی تازه،مناظری تازه و تجربه هایی تازه داشته باشیم....گرچه ایران و همه نقاطش هیچ وقت تازگیش را برای ما از دست نخواهد داد

من عاشق راه بین تهران-زنجان هستم.راهی با کوه ها و دشتهایی بی نظیر. راهی با آب و هوایی طناز که لحظه ای آفتابش جانت را میگدازد و لحظه ای دیگر بارانش سبزت میکند...

و تا فرصت کنی و چتر بگشایی دوباره آفتابش زیبا و دلنشینت خواهدساخت.... باید روزی به زنجان سفر کنم  با دوستی دیرینه و یاری مهربان که خودش میداند کیست و از زنجان همیشه پیامهای پرمهرش را برایم رهسپار میکند.

و همان حوالی در بازی سایه ها و خنکی سر صبح ،در باغی که باغبان خوش ذوقش آنجا را به محلی برای اطراق مسافران تبدیل کرده است،بساط صبحانه را روی یکی از تختها و زیر سایه درختان تناور گردو پهن میکنیم و چه میچسبد در آن هوای دلپذیر نشستن و لقمه لقمه نان و پنیر و گردو خوردن! و به سمت بناب ادامه مسیر میدهیم.

وارد بناب که میشویم دیگر صلوه ظهر است و تیغ تیز آفتاب در سینه آسمان فرو رفته.صدای موذن ازجایی بلند است. از مناره ای آجری که مسافر خسته را به آرامش فرا میخواند.دنبال صدا را میگیریم و از عابری نشانی خانه خدا را میپرسیم. صدایی و رد دستی مهربان ما را یه "مهرآباد" میرساند. به سوی مسجد شهر بناب...

"پرستش به مستی ست در کیش مهر"

مهراباد مسجدی صفوی است و در میدانی به همین نام قرار دارد.از آن سوی خیابان که به کالبدش مینگریم ما را به یاد تمامی بناهای دوران ایلخانی و تیموری نیز میندازد. ساختمانی آجری رنگ که لابلای تن خاکی آن، تکه کاشیهای آبی و فیروزه ای زیر نور آفتاب میدرخشند وجلایی دو چندان به آن میبخشند.

 

آنچه در اولین گاه جالب به نظر میرسد وجود پنج در ورودی است که بالاتر از سطح زمین قرار گرفته اند و بیشتر کاربرد پنجره دارند تا در.متوجه میشویم که مسجد روی سکوئی حدود 1.5 متر بالاتر از سطح زمین ساخته شده است که شبیه معماری
صفه های دوران هخامنش است.بالای این درهای چوبی و قدیمی نیز پنج پنجره نورگیر با طاق قوسی شکل و جنسی از چوب گره دار قرار گرفته که با درها همخوانی پیدا کرده اند.

صدای موذن را دوباره میشنویم. سرمان را که بالا میگیریم ،مناره لاجوردی مسجد را میبینیم.مناره ای استوانه ای با ارتفاع 14 متر و  دارای 33 پله که برای سالها موذنان مخلص و عاشقی چون  مومن حسن،مومن هاشم و مومن خیرالله، از آن بالا میرفتند و روزی چند بار،نوبت عاشقی میکردند.

دیده شد لبریز بینش روشنایی چرخ را
                                    تا به میل گنبدت افتاد چشم آسمان

ورودی مسجد با پیرنشینان سنگی در دوطرف دری چوبی و کوتاه،ساده و صمیمی است. به حرمت خانه خدا با سری خم کرده وارد هشتی کوچکی میشویم تا پای به
حیاط مسجد گذاریم.

 

در همان گاه اول، حوض آبی رنگ میان آن با ماهیهای سرخ و باغچه هایباطراوت ، میل به نشتن و وضو ساختن رادر ما برمینگیزد.آب خنک را که به صورت میزنیم به یاد میاوریم که اینجا "بناب" است،  دارالمومنینی که ریشه در آب دارد و در پیوند با مهر ، مسجدش چه خوش "مهرآباد" نام گرفته است.

 

شبستانها دورتادور حیاط قرار دارند.در یکی از آنها طلاب جوان مشغول فراگیری درسند و دوچرخه های قدیمی خود را به درختها و زیر سایه خنک آنها تکیه داده اند.و بندگان خدا چقدر متعجب شدند وقتی دیدند چند خانم تهرانی شیفته دوچرخه های آنها شده اند...و با تعجب عکاسی ما و ژستهای غریبمان را نگاه میکردند بر روی زینهای دوچرخه های قدیمی....

وبروی آنها شبستان اصلی مسجد قرار دارد که با چند پله سنگی از زمین کنده شده و به بالا میرسد و چه بالارفتنی که گویی ما را از فرش به عرش میکشاند وقتی پای به آن میگذاریم و نفسمان را پر میکنیم از عطر چوبی که به واسطه حضور چهل ستونچوبی خوش نقش و نگار،در شبستان پیچیده است.

سقف مسجد که توسط این ستونهای چوبی نگه داشته شده خود از 250 تیرک چوبی و 6 عدد شاه تیر ساخته شده است.در دو جانب شرقی و غربی شبستان نیز دو ایوان
سراسری برای استفاده بانوان بنا گردیده که بیست ستون به جمع ستونهای شبستان افزوده اند.

 

 

تمام این ستونها دارای سرستونهای مقرنس کاری شده با نقش و نگاری متفاوتند. گویی هنرمند نقاش، این تالار را بومی فرض کرده است تا با ذهنی آزاد و روحی رها، رنگهای گرم و شورانگیز لاجوردی، فیروزه ای، نیلی، نارنجی، و قهوه ای را به هم بیامیزد و نقوش اسلیمی گل و گیاه را بر زنجیره پیچکهای چوب نقاشی کند. نقوشی سحرآمیز که لابلای آنها آیات الهی و اسامی معصومین در قالب کلماتی با خط نستعلیق و ثلث نیز دیده میشود.وقتی نور آفتاب از پنجره های مشبک کاری چوبی و شیشه های رنگی  ، سخاوتمندانه بر محراب کوچک صمیمی شبستان سرریز میشود
،دیگر بیننده مسحور حضور خدا در زیبایی این صحن میگردد.
 

 

مهرآباد شبیه یک اثر ناب هنری است که هویت دارد.اثری با خالقی خوش
ذوق که از روحی خالص برای انتقال هنر خود و فضاسازی معنوی بهره برده است تا
اینگونه انسان عالم صغیر رادر بازی استعاره ای نور ورنگ و ماده، به عالم کبیر
کشاند.

 

سبک معماری مسجد،مکتب اصفهان است و تالار چهارگوش و ستون دار آن ما
را یاد ینای چهلستون میندازد.عجیب هم نیست زیرا طبق لوح مرمری و ارزشمندی که
در صحن واقع شده، تاریخ ساخت مسجد به سال 951 هجری قمری میرسد.یعنی زمان حکومت شاه طهماسب اول و صفویه خوش ذوق و هنردوست.البته نباید فراموش کرد که هزینه ساخت آن نیز توسط " بی بی جان خانم" ؛دختر منصوربیگ؛ پرداخته شده است که متاسفانه اطلاع زیادی از این بانوی مسلمان و مومنه در دست نیست.
 

 

بعد از خواندنپ نماز و ساعتی راز و نیاز،دعوتتان میکنیم تا سری بزنید به ده ها کبابی بناب که در گوشه و کنار شهر به چشم میخورند و طعمی خوش برایتان به یادگار خواهند گذاشت.

----------------------------------------------------------------------------

حق استفاده از این مطلب متعلق به روزنامه ایران است و هرگونه دخل
و تصرف در آن پیگرد قانونی دارد. 


 
بدرود فرمانده
ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٤  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

  Conjunto Escultorico Comandante Ernesto Che Guevara

اینجا دیگر آخر سفر است.به یادماندنی ترین - زیبا ترین و غم انگیز ترین بخش این سفر پرماجرا.سفر به کوبا و فرهنگ غنی آمریکای لاتین در اینجا و در همین نقطه قرار است به پایان رسد.درست کنار قبر فرمانده آمده ایم تا با بدرود به او از کوبا خداحافظی کنیم.

اینجا را موزه "چه گوارا " مینامند.جایی در Santa Clara که با اتوبوسی از وارادرو میشود به آن رسید.سه ساعتی را در راه بودیم و سر از اینجا درآوردیم فقط برای دیدن این موزه و ادای احترام به روح بزرگ "چه"....

این نماد عظیم در سی امین سالگرد زدو خورد ایالت santa Clara برای انقلاب کوبا ساخته شد و نام موزه چه گوارا را به خود گرفت.موزه ای از خاطرات فرمانده - اشیای شخصی او-و مجسمه بزرگ برنزی از پیکره او که بر سر در این بنا ایستاده است.درست زیر پای مجسمه موزه ای قرار دارد که تمام اشیای شخصی چه گوارا در آن گرد آمده است و متاسفانه اجازه عکاسی از آنها داده نمیشود.من تمام این عکسها را از اینترنت دانلود کرده ام تا شما هم در جریان باشید که چشمهای من در ان موزه چه! دید و چه! لمس کرد.

 داخل موزه سرگذشت این پزشک آرژانتینی و چگونگی پیوستن او به نیروهای انقلاب کوبا به تفصیل با عکس و پوستر و فیلم در معرض دید عموم قرار گرفته است..عکسهای گاه نایابی از چه گوارا که تا به امروز در هیچ مجموعه ای آنها را ندیده بودم.

عکسهایی از همسر و فرزندان چه گوارا که ساکن مکزیک بودند و بیشتر عمر خود را در حسرت دیدن او به سر میبردند.نامه هایی که بین چه گوارا با همسرش ردو بدل شد و هدیه و اشیای یادگاری از چه گوارا که توسط همسر و فرزندانش به این موزه هدیه شده است.

بسیاری از وسایل شخصی او در اینجا دیده میشود.منجمله:تپانچه-یونیفرم-پیپ-کوله پشتی-ساعت مچی-کلاه بره-تلفن-بیسیم-رادیو و البته دوربین نیکونی که هیچ وقت از او جدا نمیشد....

بخشی از موی سر چه گوارا  نیز در این موزه زیر شیشه نگهداشته میشود...

درون این موزه حال ما به شدت دگرگون میشود.وقتی موسیقی معروف "بدرود فرمانده" با آن ترانه و آهنگ بی نظیر مدام در گوش ما نواخته میگردد و صحنه های زندگی چه گوارا از مقابل چشم ما میگذرد.اما از همه اینها که بگذریم عمق این موزه حکایت دیگری دارد.

چه گوارا همان طور که میدانید مدتی بعد از پیروزی انقلاب کوبا  به بولیوی میرود به دنیال اینکه این انقلاب را به سایر کشورهای آمریکای لاتین صادر کند.در آنجا توسط نیروهای بولیوی و به همکاری CIA در عمق جنگلهای بولیوی گرفتار میشود.تمام یارانش کشته شده و خود نیز اسیر میبگردد. و در آخر بعد از شکنجه فراوان توسط یک سرباز جزء کشته میشود زیرا هیچ افسر بلند مرتبه ای جرات کشتن او را نداشت.

چگوارا به همراه 38 تن از یارانش در تکه زمینی در یکی از فرودگاه های بولیوی مخفیانه به خاک سپرده میشود.سالها زمان میگذرد و کسی درست نمیداند قبر او کجاست تا اینکه راز قبر او کم کم فاش میگردد.سی سال بعد از زمان مرگ او دولت بولیوی تصمیم میگرد جنازه او را به کوبا برگرداند...

خاکها کنار زده میشود.جنازه چه گوارا و 38 تن از چریکهای از جان گذشته اش از زیر خاک بیرون کشیده میگردند.جنازه که نه تنها بقایای استخوانی از کالبد انها./..در دسامبر 1998 تابوتهای مردان انقلاب به کوبا باز میگردد.

مردم! تمام مردم-پیر و جوان و کودک و زن و مرد به استقبال فرمانده عزیزشان میایند....حتی مردمی از دیگر کشورهای دنیا نیز در این استقبال بزرگ شرکت میکنند تا ثابت کنند چه پس از 30 سال هنوز زنده است.زنده در قلب تمام مردم آزادی خواه دنیا.

فضایی غارماند را زیر این موزه میسازند و باقیمانده اجساد این مبارزان انقلابی را به دانجا منتقل میکنند.قبر چه گوارا اینجاست.جایی تاریک که با نور صدها مشعل همیشه روشن فروزان گشته است.در کنار گل سرخی که همیشه تازه و سرزنده میدرخشد و ده ها و ده ها شمع که چون ستازه هایی آسمان این مقبره را نورباران میکنند.اینجا هم بسیار غم انگیز است و هم بسیار تفکر برانگیز.جایی که مردمی از سراسر دنیا به دیدنش میایند برای احترام به مردی که از خود به خاطر مردم گذشت. 

سفر من به پایان رسیده است.کوبا اما برای من هیچ وقت تمام نمیشود.کوبا و همه آن قصه های دور ودراز و فرهنگ خالص آمریکای لاتینش...کوبا و همه آن مهربانی مردمان نازنینش-کوبا و همه آن انقلاب بزرگ و مردان مبارزش.کوبا و رهبر شکست ناپذیرش و البته کوبا و

رفیق ارنستو چه گوارا

 

******آهنگ  و ویدئو خاطره انگیز  بدرود فرمانده، Hasta Siempre Comandante


 
غاری رعب آور
ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٢  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92- Cueva Ambrosio 

اینجا غار    Ambrosio  است.درست بر جاده اصلی وارادرو همانجاییکه اتوبوسهای دوطبقه قرمز رنگ عبور میکنند.با پرداخت پنج CUC  میتوانید یک چراغ قوه گرفته و خود راهی کشف  قدیمی شوید.غاری که به گفته زمین شناسی که راهنمای ما بود ملیونها سال عمر دارد.

آنچه دیدن این غار را هیجان انگیز تر میکند دیدن نقاشیهای دیواری انسانهای نخستین است.نقوشی که یادآور حضور انسان در هزاره های پیش از میلاد و آغاز هنر نقاشی است. خطوطی که هریک رمزی و حرفی در دل خود دارند که برای انس ان امروز شاید ناشناخته به نظر رسد.

راستش را بگویم این غار خوف برانگیز است.خصوصا اینکه تنها من و محمد امین در ابتدا گردشگران ان بودیم و اگر لحظه ای چراغ خود را خاموش میکردیم در تاریکی هولناکی فرو میرفتیم.

تنها نوری که روشنایی داخل غار را تامین میکرد حضور چند دهانه باریک بالای سر ما بود که از میان آن اسمان دیده میشد و البته جالب تر این بود که رشته هایی از شاخه های درختانی استوایی از میان آنها تاب خورده و پایین میامد و گاهی آدم را به اشتباه مینداخت که مار یا چیزی شبیه آن است.خصوصا اینکه گاه در وزش باد تکانی هم خورده و صدایی ایجاد میکرد.

پس از عبور از چند متر اولیه غار به دهانه کوتاهی رسیدیم که برای عبور از آن باید سر خم میکردیم .تاریکی آنقدر غلیظ شده بود که دیگر چراغ ما جوابگوی دورو بر مان نبود و ما کمی ترسیده بودیم.در این حال و اوضاع بود که حس کردم چیزی به سرعت از بغل گوشم گذشت.چیزی که تنها باد عبوری آن به پوستم اصابت کرد و نه خودش. وقتی چراغ انداختیم به بالای سرمان...

 

ناگهان متوجه حضور صدها خفاش ریز و درشت شدیم که به فاصله چتند سانتیمتر بالای سرمان آویزان بودند و دست دراز میکردیم به آنها برمیخوردیم.وقتی نور چراغ بر آنها خورد ناگهان خواب آنها اشفته گشت.صدای جیغ مانند صدها خفاش در غار پیچید و من و محمد امین فریاد زنان از غار بیرون دیویدیم....در عمرم ترسی چنین را تجربه نکرده بودم.شاید باور نکنید اما انقدر ترسیده بودم که نفسهایم کند شده بود و صدایم در نمیامد. یاد کارتونهای ژول ورن و سرزمینهای ناشناخته آن افتاده بودم و خفاشهایی که به صورت آدم هجوم میاورند!

اقای زمین شناس وقتی رنگ و روی رفته مرادید نگران شد ووقتی فهمید از خفاشها ترسیده ام به شدت خندید.او گفت هزاران هزار خفاش هزاران سال است که دارند در این غار زندگی میکنند و در طی همه این سالها تاکنون به هیچ کس آسیبی نرسانده اند.خفاشها نمیبینند تنها رادارهای قوی دارند که حضور ما را حس میکنند.وقتی نور به محل زندگی آنها بیفتد ناراحت شده و شروع به پرواز میکنند.اما انقدر رادارهای آنها قوی است که دورتادور جسم را تشخیص داده و به هیچ عنوان به صورت و بدن ما نمیخورند تنهادور ما میچرند تا راه را پیدا کرده و دوباره به تاریکی فرو روند.نه گاز میگیرند و نه صدمه ای میزنند....

آقای زمین شناس به من قول شرف داد که هیچ خطری تهدیدم نمیکند و ما دوباره پای به غار گذاشتیم...

خوشبختانه این بار 4 جوان روس هم باما همراه شدند .جوانهایی پر شور وشر و هیجانی که دلشان میخواست مدام خفاشها را زابراه کنند و آنها را به پرواز درآورند.

وقتی روی آنها فلاش مینداختند حرکت دوار آنها شروع میشد.دور تادور ما میچرخیدند و ما وزش بال آنها را روی پوست خود حس میکردیم اما همان طور که  آقای زمین شناس گفته بود حتی یک دانه از آنها با ما برخورد نکرد...کم کم شجاع شدیم و شروع به عکاسی از پرواز آنها کردیم.در میان آنها راه میرفتیم و از نزدیک بالهای کشیده و صورتهای عجیب و غریب آنها را تماشا میکردیم.

روی زمین پر بود از فضله خفاشهای غار.

این غار  خشک 200 متری تا قبل از  سال 1960 میلادی ناشناخته بود تا اینکه به صورت کاملا اتفاقی توسط مردی کشف شد.

حدود ده ها هزار سال پیش انسانهای نخستین ساکن این غار بوده اند.این را میشود از روی نقوش عجیب و غریبی فهمید که روی سقف غار و دیوارهای آن کشیده شده برخی از این نقوش هم برمیگردد به ساکنان سرخ پوست نخست این جزیره.بعدها برده های سیاه پوست هم در این غار جمع میشدند و در حین انجام مراسم آیینی خود نقوشی دیگر بر پیکره غار میفزودند...آتش روشن میکردند و مراسم قربانیهای خود را دور آتش انجام میدادند.اما غار همیشه از سفیدها و ساکنین ثانی کوبا مخفی مانده بود تا اینکه سال 1960 کشف و در آن به روی گردشگران گشوده گشت.

تجربه ای که در این غار داشتم یکی از زیباترین تجارب طبیعت گری من محسوب میگردد.


 
وارادرو-شهر آفتاب و دریا
ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92-Varadero

اینجا وارادرو است.محلی در شرق کوبا که مقصد آخر ماست.شهری ساحلی به طول 19 کیلومتر در کنار شنهای سفید دریا.محل تفریحات ساحلی که بیشتر توریستهای ان را اروپاییها تشکیل میدهند.این شهر در قرن 20 پاتوق آمریکاییهای پولداری بود که با خریدن قطعه زمینی در اینجا و ساختن ویلا اوقات استراحت و لب دریا نشینی خود را میگذراندند.کم کم وارادرو انقدر محبوب امریکاییها شد که به پاتوق اصلی گشت و گزار آنها در کوبا تبدیل گشت.ساختن کلوپهای شبانه-عیاشخانه های آمریکایی-ویلاهای آنچنانی و کازینوهای مجلل وارادرو را به جایی مثل لاس وگاس تبدیل کرد.محل عیش و نوش و قمار....

اما وقتی انقلاب کوبا پیروز شد و امریکاییها از کوبا بیرون رانده شدند،دولت وقت تمام آن هتلها و کازینوها و کلوپها را تصرف کرد و از مالکیت آمریکاییها خارج ساخت.بعد در آنها را به روی مردم کوبا و تمام گردشگران این کشور گشود تا جاییکه امروزه وارادرو به مقصد مهم گردشگری آفتاب و ساحل و دریا در آمریکای مرکزی تبدیل شده است.

البته کازینوها و خانه های نه چندان جالب! دیگر وجود ندارند.در کوبا قمار و .... در ملا عام ممنوع است و شما جایی به عنوان کازینو نمیبینید به جایش کلوپهای تفریحات دریایی به وفور در اینجا دیده میشوند.انواع زمینهای گلف،هتلهای لوکس 5 ستاره،سواحل شنای درجه 1 مخصوص توریستهای ثروتمند کانادایی و بعضا در سالهای اخیر حتی امریکایی وارادرو را به مکانی زنده و شاد برای گردشگران تبدیل کرده است . ما نیز چند روزی را در یکی از هتلهای ساحلی این شهر میگذرانیم...

از هتل که بیرون میاییم ایستگاه اتوبوسهای دوطبقه قرمز رنگ هر چند متر از هم دیده میشود.بلیط آنها را که بخرید از 7صبح تا 7 شب میتوانید هرچند بار که یخواهید با آنها به گشت و گزار در شهر بپردازید.طبیعتا اتوبوسها فوق العاده شلوغ میباشند اما با کمی انتظار حداکثر 10 دقیقه توانستیم چندین بار در طی یک روز به گشت و گزار در تنها خیابان اصلی شهر بپردازیم.

معروفترین و شناخته ترین بخش شهر هم America plaza نام دارد یعنی جایی که روزگاری بزرگترین کلوپ و پاتوق اصلی امریکاییها بود و امروز جایش یک مرکز خرید نسبتا حقیر قرار گرفته است.برای من جالب بود که حتی اسم این میدان را تغییر نداده ااند.به یاد اون روزها و بروبیای آنچنانی ینگه دنیاییها....

وارادرو درواقع یک خط ساحلی دراز است.بنابراین سوار هرچه که بشوید و بخواهید در شهر گردش کنید تمام مسیر تنها یک خیابان طولانی است.تاکسیهای قدیمی وول میخورند در وارادرو.تاکسیهایی که از ماشینهای قدیمی ساخته شده اند و توریستهای شیک و پیک اروپایی و کانادایی دلشان غنج میرود برای یک دور زدن با این شورلتها و بیوکهای داغان...علاوه بر تاکسی میتوانید درشکه هم سوار شوید و تلق تولوق کنان طول خیابان را بپیمایید.اما پشنهاد من چیز دیگری است.

وارادرو را باید پیاده طی کرد.وقت گذاشت و لابلای جمعیت زیاد گردشگران وول خورد و از نزدیک فرهنگهای مختلف را دید.این شهر ،شهر زنده ای است.پر از کافه-رستوران-هتل-کلبه-مغازه-دست فروش و آدمهای ریز و درشت با شکل و شمایلهای مختلف که راه رفتن میان آنها و گپ و گفتگو با آنها تجربه جالبی است.

مثلا این آدم اسب نشان در حال نوشیدن آب جو که برای لحظه ای مرا شوکه کرد...

 

بارها گفته ام که کوباییها شاد و شنگولند.راحت و آسوده  بیخیال با لحن طنزگونه و روحیه ای اجتماعی و مردمی.در وارادرو بیشتر این موضوع را متوجه میشوید وقتی از کنار خانه ها و دکان های آنها رد شده و میبینیدشان که لب ایوانها لم داده و گپ میزنند و شما را با سرخوشی به داخل دعوت میکنند.

حیاط بیشتر خانه های وارادرو تقریبا هم سطح با خیابان اصلی است و یک تا دو صندلی راحتی بی استثنا در تمام انها دیده میشود.المان ثابت گربه ای در حال چرت زدن- یک کوبایی که کلاهش را روی چشم کشیده و سیگار برگ دود میکند و لیوانی نیمه نوشیده در کنار دستش در حالیکه دارد روی صندلی تاب میخورد چهره عمومی این خانه هاست.

و بعضی از همین حیاطهای ساده خانه ها، به کافه و رستورانهای محلی هم تبدیل شده است.زن خانه دارد در خانه اش آشپزی میکند و شما میتوانید در حیاط خانه اش دقایقی لم داده و یا روی تابش تاب بخورید و طعم دست پخت محلی خانم کوبایی را بچشید...آی میچسبد!

مغازه هایشان هم ادم را یاد فیلمهای سینمای دهه 50 میندازد.تنها به شرطیکه عینک رنگی زده باشید.

اینجا یک آرایشگاه محلی است و من عاشق تصویر آن دختر روی شیشه آرایشگاه شدم.همان دختری که دارد یک قطره اشک میریزد و من نمیدانم چه ارتباطی با مفهوم سالن ارایشی میتواند داشته باشد...پرده های گل گلی آن بیشتر آدم را حالی به حالی میسازد!

سرتاسر خیابان پر است از خانه های قدیمی و سنگی که دستی به سرورویشان کشیده اند اما حالت قدیمی و سنتی آن را حفظ کرده اند.بیشتر این خانه ها در طبقات همکف خیابان مغازه های کوچکی است که صنایع دستی مردم همان خانه را میفروشد.اینجا شبیه یک بازارچه خود اشتغالی است.بالا، خانه همان آدمهاست که در پایین دارند خرید و فروش میکنند.

معمولا هرکس صنایع دستی خود را میفروشد.این لباسهای قلاب بافی شده جزو مهمترین صنایع دستی زنان کوبایی است.دم در بیشتر خانه ها بانوانی نشسته اند و قلاب به دست دارند آثار زیبای هنری خلق میکنند.بلوز-دامن-جلیقه و رومیزیهای ظریف از جنس نخ و حتی ابریشم...خیلی هم گران نیست و به درد سوقات میخورند.

میدانید که کوبا به ساخت نقراه الاتش مشهور است.در این بازارچه ها ی وارادرو میتوانید اشیای دست دوم نقره را که گاه 50 سال از عمرشان میگذرد پیدا کنید.من یکی از آن گل سینه ها را به یادگار گرفته ام...حس جالبی دارد خدا میداند صاحب قبلی او الان زنده است یا نه...

محمد امین در این گردش یک روزه وارادرو بالاخره پیراهن طرح چه گوارای خود را میپوشد .بهش هم خوب میاید ها...

سر یکی از کوچه ها تقابل دو تابلو به نظرم جالب آمد.شما چه فکر میکنید...انگار یک دنیا مفهوم پشت این دوعکس نهفته است...

 

غروب دارد از راه میرسد و ما انقدر محو دیدن جاذبه های وارادرو شده ایم که نزدیک است از اتوبوس ساعت 7 عصر جا بمانیم پس فعلا خدانگهدار تا بعد.


 
پیرمرد و دریا!!!
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا ، گردشگری ادبی

فروردین 92- ادامه مسیر به سمت شرق کوبا

سفر به هاوانا به پایان خود میرسد و قرار است چند روزی را هم وارادرو به سر بریم.پس راهی شرق کوبا میشویم و در میانه مسیر به دیدن خانه قدیمی "ارنست هینگوی" میرویم.شاید برای شما هم مثل من جالب باشد که این نویسنده جنجالی و معروف آمریکایی در اینجا در نزدیک هاوانای کوبا چه میکرده که خانه اش امروز به یکی از جاذبه های گردشگری کوبا تبدیل شده است.

همینگوی،نویسنده شهیر آمریکایی عاشق کوبا بود و آن را وقتی فهمید که همان اولین بار به کوبا سفر کرد در سال 1932 و شکار ماهی و قایقرانی در آبهای کوبا تفریح همیشگی اش شد.در آن سالها به هاوانا سفر کرده و در همان هتلی که در پستهای پیشین از آن نوشته و عکاسی کرده بودم اقامت میکرد.تا اینکه سرانجام سال 1939 به حومه هاوانا سفر کرد و در این منطقه خوش اب و هوا در شرق شهر ویلایی خرید تا به صورت دائمی در اینجا زندگی کند.

در همین ویلا با Marta Gelhorn که او هم روزنامه نگار بود در سال 1940 ازدواج کرد و سالهای زیادی از عمرش (حدود 20 سال)را در اینجا صرف نگارش رمانهای جاودان هنریش شد.گرچه بد نیست بدانیم در این دوره از مارتا جدا شد و با همسر بعدیش Mry Welsh در سال 1949 ازدواج کرد.ماری به او در کوبا ملحق شد و بقیه عمر همینگوی در کنار او صرف نوشتن گشت.این سالها سالهای دیکتاتوری باتیستا بود.بعدها همینگوی جزو طرفداران انقلاب کوبا و رهبرانش شد.سال 1960 همینگوی به آمریکا برگشت و یک سال بعد خودکشی کرد.کوباییها مصرانه معتقدند او خودکشی نکرد بلکه "خودکشی" کرده شد! توسط ماموران آمریکایی....

در همین ویلا ،کنار همین کتابخانه با 9000 جلد کتاب و پشت همین میز تحریر بود که همینگوی آثار ارزشمند خود را به رشته تحریر در آورد. و سرانجام سال 1954 توانست جایزه نوبل ادبیات را از ان خود سازد.در یکی از سخنرانیهایش گفت که :من شهروند کوبا هستم و کتابهای مهم خودم را در اینجا نوشته ام پس این جایزه متعلق به کشور کوباست و نه آمریکا...

سپس جایزه خود را به پای مجمسه حضرت مریم در یکی از مشهورترین کلیساهای کوبا هدیه کرد.

این ویلا را Finca La vigia مینامند.تنها خانه رسمی همینگوی در خارج از آمریکا...ویلا در سال 1887 توسط یک معمار اسپانیایی ساخته شد و سال 1940 توسط همینگوی خریداری گشت.سال 1962 همان سالهای خودکشی نویسنده بزرگ،این خانه به موزه همینگوی تغییر کاربری داد.از آن به بعد تمام وسایل شخصی،نوشته ها،کتابها،ماشین تحریر،لباسها، تابلوها و مجسمه ها،حتی آخرین فنجان چای و حیوانات تاکسیدرمی شده ای که توسط خود او شکار شده بودند،به همان شکل حفط و باقی ماند.

روی یکی از دیوارها تابلوی سرامیکی ارزشمندی از پیکاسو دیده میشود که  توسط خود هنرمند به همینگوی هدیه داده شده است.

برای اینکه صدمه ای به هیچ قسمتی از اطاقها وارد نشود کسی حق ورود به اطاقها را ندارد.بازدید ها از پشت طنابهایی انجام میشود که در ابتدای در ورودی اطاقها کشیده شده اند.بعضی از جاها مثل دستشویی و توالت را باید از پشت شیشه دید.جاییکه دست نوشته های همینگوی با مداد روی دیوارهایش دیده میشود.وقتی روی کاسه توالت مینشست،روزنامه میخواند و کلماتی که به ذهنش میرسید را روی کاغذهای کوچک نوشته و به دیوارهای توالت میچسباند...

در حیاط و کمی آن سوتر ،خانه گربه های محبوبش قرار دارد.50 گربه در کنار همینگوی و همسرش زندگی میکردند و سوزه بسیاری از نوشته های او بودند. عکسهای زیادی از همینگوی در روی دیوارهای خانه دیده میشود که گربه های محبوبش کنار او قرار دارند...

بالای گربه خانه، رصدخانه اوست که او و البته بیشتر همسرش به عنوان سرگرمی اوقات فراغت از آن استفاده میکردند...

 

حیاط خانه همینگوی واقعا سرسبز و استوایی است.با راه هایی پیچ در پیچ میان برگهای پهن و درختان سوزنی و گلهای خوش رنگ و لعابی که لابلای آنها روییده اند. هرازگاهی یک میز و یک صندلی و تابی در گوشه حیاط و لای شاخه ها چشم ما را میگیرد با روزنامه و کتابی روی ان....هرگوشه این خانه را که نگاه میکنیم اثری از کتاب و قلم دیده میشود...اثری از ردپای نویسنده ای بزرگ

اما شاید یکی از دیدینی ترین بخشهای خانه ته حیاط باشد جایی که 4 قبر متعلق به گربه های دوست داشتنی همینگوی است.حیواناتی که سالها در کنار نویسنده زندگی کردند و مرگ آنها انقدر برای او تاثیرگزار بوده که برای آنها قبوری ساخته تا نام آنها را روی سنگ قررسان حک کند....قبور Black-Negrita-Linda و Neron

و اما Pilar قایق ماهیگیری دوست داشتنی همینگوی که پشت قبور فرزندان از دست رفته قرار دارد.این قایق که سالها در آبهای کوبا شناور بوده پس از مرگ نویسنده به موزه شخصی او منتقل میشود.در طی سالها ،پیلار یار همیگشی همینگوی بود که با آن آبهای خروشان خلیج کوبا را در مینورزید ،در ان ماهیگیری کرده و جوایز زیادی را در مسابقات قایقرانی و ماهیگیری بدست میاورد.

در میانه های جنگ جهانی دوم ،همینگوی با همین قایق در آبهای شمالی کوبا گشت نظامی میداد در مقابل خطر تجاوز نازیها....

همینگوی رمان  مشهور "پیرمرد و دریا" را با الهام از این قایق و قصه های درون آن نوشت...

خوب دیدار از هاوانا و اطراف هاوانا دیگر به پایان رسیده است.پس از دیدن موزه همینگوی راهی جاده های شرق کوبا میشویم.استان Mantanzas و سرانجام اقامتی چند روزه لب آبهای Varadero ....و سر مسیر از پل مشهور Bacunayagua میگذریم. پلی با 110 متر ارتفاع و 7 کیلومتر طول بر روی رودخانه Yumuri که غرب کوبا را به شرق آن پیوند میدهد.بلندترین و بزرگترین پل کوبا ،فرورفته در جنگلهای نخل و مزارع نیشکر که یکی از دیدنی ترین جاذبه های طبیعی کوبا را فراهم ساخته است. در میان این نخلهای سلطنتی و کنار این پل عظیم بیمارستانهایی وجود دارد که بیماران فشار خونی و آسم در ان بستریند.گویی فضای میان این درختها نوعی درمان برای این نوع بیماریها محسوب میشود...

روبروی ما خلیج بزرگ مانتانزاس قرار دارد و ما راهی یکی از سواحل آن یعنی "وارادرو" هستیم...با من بمانید تا بقیه سفر