شاعر انقلاب
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92- ادامه سفرنامه کوبا با تاخیر و عذر خواهی

آقا ما عاشق این کلاه های چریکی شدیم.آنقدر زیاد که در بازار محلی هاوانا که مرکز گردهمایی هنرمندان محلی و فروش کالاهای دستی آنها بود بالاخره وسوسه گشته و یکی از آنها را خریدیم.

و بعد با دخترک فروشنده دوست شدیم.آنقدر دوست که از زمین و زمان با هم گپ و گفتگو کردیم.او از اقای احمدی نژاد میپرسید و ما از آقای کاسترو.او دست بر قلب جواب میداد و البته ما هم...!.دخترک عاشق شال سر ما شده بود و برایش تعجب داشت که چطور روی سر ما بند میشود.وقتی آن را سرش گذاشتم او هم کلاهش را به نشانه دوستی بر سرم قرار داد.هردو هفت پیروزی گرفتیم و حیف که در این لحظه شال دیگری همراه نداشتم.وگرنه دلم میخواست به یادگار شال زرد رنگ را به دخترک رنگین پوستی هدیه دهم که عاشق حجاب ما گشته بود!

اینجا را Centro Cultural Antigues مینامند.به زبان راحت تر مرکز فروش صنایع هنری. جای مناسبی است برای خریدن سوقات و اجناس یادگاری کوبایی.تنها چیزی که پیشنهاد خریدش را میدهم همین انواع نقاشیهای انقلابی خوش رنگ و لعاب- مجسمه های گچی رنگارنگ،پلاک خودروهای دست ساز،ماشینهای مینیاتوری کوبایی،مجسمه ها و سردیسهای چه گوارا و .. است.

قیمتها بد نیست.میشود برای دوستانتان سوقاتیهای جذابی ببرید.خصوصا اگر آنها اهل حال و هوای چریکی کوبایی باشند با کلاه های کج و تی شرتهای نقش چه گوارا حسابی میشود آنها را هیجانی کرد.متاسفانه نمیشود این را کتمان کرد که از تصاویر این چریک انقلابی در تجارت و سرمایه گذاری دارد استفاده میشود و خدا میداند روزی چند هزار دلار سر همین تصاویر جابجا میگردد.دختر چه گوارا چندی پیش به دادگاه شکایت کرد که از تصاویر پدرش در دنیای سرمایه داری دارد به شدت سوء استفاده میگردد.دنیایی که با آرمانهای "چه "کاملا تفاوت دارد.اما شما بگویید میشود کاری کرد؟ صد البته نه!

بعد از خرید و سرخوشی آن به بخش دیگری از هاوانا سرازیر شدیم.؛Plaza de la Revolucion . اینجا را میدان انقلاب هم مینامند.جاییکه با تصاویر بزرگی از قهرمانان انقلاب کوبابر دیوارهای ساختمانهایی مشرف بر میدان پوشیده شده .میدانی از دوره باتیستا که شهرتش را از 1959 و پیروزی انقلاب به بعد بدست آورد.

درست زیر پای مجسمه "خوزه مارتی"  در سال 1961 فیدل کاسترو؛رهبر کاریزماتیک انقلابیون کوبا در حضور یک میلیون طرفدار سینه چاک ایستاد و سخنرانی پرشور و معروف خود را به جا آورد...

سخنرانیهایی که در تاریخ رکوردی از طولانی بودن 7الی 9ساعته بی امان را زده است.سخنرانیهای مردی کاریزماتیک که در تمام مدت سخنرانی جمعیت بی شماری از خیل عاشقانش را در این میدان و اطراف آن گرد میاورده .مردمی مشتاق که ساعتها زیر آفتاب هاوانا مینشستند و به کلمات جادویی رهبر عزیزشان گوش میدادند.

اصلا گویا فیدل یدی طولا دارد در سخنرانیهای بی امان.این یکی از صدها توانایی منحصر به فرد این رهبر محبوب است و یکی از پارامترهایی که هوادارانش را مشتاق پای کلمات آتشینش مینشاند...

اما این مجسمه  و این بنای یادبود متعلق به شاعر انقلاب کوبا و مرد کلمه و قلم "خوزه مارتی" است.اینجا را Memorial Jose Marti مینامند. که در سال 1953 و به مناسبت صدمین سالگرد شاعر بزرگ کوبا ساخته شد.ساخت بنا اما 5 سال به طول انجامید و شامل برجی به ارتفاع 109متر گشت که زیر سایه آن مجسمه خوزه مارتی قرار گرفت.با آن چهره فکور و چشمانی جدی و ابروانی گره خورده.

بنای خاکستری موزه خوزه مارتی خود روی تپه ای 30 متری واقع شده که با آسانسوری این امکان داده میشود تا به بالای برج رفته و یک دید پانورامیک از کل شهر هاوانا داشته باشیم.اما مهمترین نقطه جاییست که درست زیر پای ما کاخ و محل زندگی فیدل کاسترو قرار میگیرد.

همان طور که در عکس مشاهده میکنید.باورش سخت است که احساس کنیم کاسترو در همین چند متری ما آن پایین دارد نفس میکشد.یکهو آدم هیجانی میشود که کاش میشد او را از نزدیک دید و اینکه از نظر امنیتی چقدر به نظر سهل الوصول میرسد.راهنمای محلی توضیح میدهد که تاکنون فیدل از دام ده ها ترور جان سالم به در برده است و چه راه هایی را تاکنون کشور آمریکا ازموده تا او را به دام بیندازد.جالب ترین آنها استفاده از یک هنرپیشه خوشگل آمریکایی در به دام انداختن قلب کاسترو بود که کاملا بی نتیجه ماند و نقشه معکوس شد یعنی از آن به بعد این هنرپیشه بود که جزو عشاق سینه چاک کاسترو درآمد.

طبقات پایین تر بنا به موزه ای تبدیل شده برای سیر زندگی و تماشای آثار خوزه مارتی. انواع پرتره ها-عکسها-دست نوشته ها-یادگاریها...از ابتدای زندگی تا مرگ و حتی پس از مرگ مارتی...

اما خوزه مارتی کیست؟

خوزه مارتی شخصیت مهم در ادبیات آمریکای لاتین و رهبر جنبش استقلال کوبا در مبارزه با امپراطوری اسپانیا است که مردم کوبا او را قهرمان ملی خود می‌نامند.

 در ۱۸۵۳ به دنیا آمد و در ۱۸۹۵ در ۴۲ سالگی کشته شد. خوزه مارتی شاعر، مقاله نویس، روزنامه نگار، مترجم، استاد، ناشر، فیلسوف، انقلابی و نظریه پرداز سیاسی بود.

با این که پدر و  مادرش مهاجر اسپانیایی بودند،  اعلام کرد که در برابر تجاوز اسپانیایی‌ها باید ایستاد و با آنها مبارزه کرد.وقتی در ۱۶ سالگی و در نخستین مقاله خود از مردم کوبا خواست که زنجیر استعمار را پاره کنند. دستگیرش نمودند. از زندان برای مادرش نوشت: مادر گریه نکن...گل از میان خارها سر می‌کشد...

بارها زندانی-شکنجه و تبعید شد.اما  توانست در تبعیدگاهش به دانشگاه برود و حقوق سیاسی تحصیل کند. وی به دعوت روشنفکران فرانسه به پاریس رفت  و سپس به مکزیک و گواتمالا.... بعدها به طور محرمانه به کوبا بازگشت و چون حکومت اسپانیایی کوبا متوجه ورود او به آنجا شد، به ایالات متحده گریخت و مقیم نیویورک شد. در ایالات متحده انجمن کوبایی تبارهای آن کشور را تشکیل داد و آنان را تشویق به مبارزه با استعمارگران و آزاد ساختن کوبا کرد.

خوزه مارتی می‌گفت: «آرزو دارم سرنوشتم را با سرنوشت فقرای این کرهٔ خاکی گره بزنم...

سرانجام خوزه  مانیفست استقلال کوبا را منتشر ساخت. در این مانیفست به کوباییان یادآور شد که باید خودشان قیام کنند و به استعمار پایان دهند و روی کمک خارجی نباید حساب کنند و نباید از یک دولت خارجی و ازجمله ایالات متحده که آمادگی دادن چنین کمکی را دارد بخواهند که کمک کند. با این عمل، از دست یک خارجی رها نشده به دام دیگری می‌افتند.

سرانجام نیز در 1895 و در جریان نبرد با نیروهای اسپانیایی کشته شد.اما مرگ او مبارزه را پایان نداد. چند سال بعد جنگ ایالات متحده و اسپانیا روی داد و اسپانیا که شکست خورده بود از پورتوریکو، فیلیپین و گوام و کوبا خارج گردید و کوبا چندی بعد از قید بیگانگان آزاد شد.

امروزه خوزه مارتی را قهرمان ملی کوبا و الهام دهنده جریان انقلاب میدانند.


 
یک خاطره
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٦  کلمات کلیدی: متفرقه ، خاطره ها

 

این هم اون عکسی که  بعضیها مشتاق دیدنش بودند.فقط چون اسکنر ندارم مجبور شدم از روی عکس آنالوگ عکس بگیرم که خوب قاعدتا بی کیفیت شده....

---------------------

فکر میکنم سال 85 بود که سفری به وین داشتم.جدای از لحظه های خوب سفر یک خاطره را با خود تا ابد به همراه خواهم داشت.

در فرودگاه وین منتظر برگشت به تهران بودیم.در این فرودگاه اطاق کوچک و تمیزی قرار داشت به نام Prayer Room.تنها فرودگاهی بود که تا به امروز در آن فضایی اینچنینی دیده ام. این اطاق جایی بود برای مسافرانی از تمامی ادیان که میخواهند مناسک مذهبی و دعاهای روزانه خود را انجام دهند.گوشه ای از آن قرآن بود و سجاده، گوشه ای دیگر کتابهای انجیل و صلیب ،گوشه ای تورات بود و عکس موسی و گوشه ای نیمکتهای مخصوص بوداییان و کتابهای دعای آنها وجود داشت...فضا تمیز و پاک و آراسته و در سکوت مطلق فرو رفته بود...

به آنجا رفتم تا نمازم را بخوانم.در نیمه های نماز متوجه شدم یک روحانی و دو مرد به ارامی وارد نمازخانه شدند و در جلوی من به نماز ایستادند.نماز من که تمام شد نشسته بودم در سکوت به دعا خواندن که ناگهان آن روحانی برگشت به سمت همراهانش تا با آنها دستی دهد و لبخندی زند و اینجا بود که خاطره من شکل گرفت.

آن روحانی آراسته و خوش بو که در آرامش و سکوت با دو تن از همراهانش در صف جلوی من به نماز ایستاده بود کسی نبود جز "سید محمد خاتمی"....

وقتی آقای خاتمی به عقب برگشت لبخندی به من زد و گفت :قبول باشه خانوم...

و من با روسری قرمز و شلوار جین آبی ؛خجالت زده و حیران با دهان باز متوجه شدم که پشت سر او نماز خوانده ام....

انقدر دیدن او و دیدن لبخند مهربان و صمیمیش برایم هیجان انگیز بود که تا دقایقی هرچه به ذهنم میرسید جسته و گریخته و درهم و برهم به او میگفتم تا کم کم با حالت آرام او آرام شدم...

نیم ساعت نشستیم و بی غیر و غریبه با هم گپ زدیم از همه چیز از همه جا...از خانواده من  حتی...وقتی میخواستم از او خداحافظی کنم دلم پرپر میزد...

در سالن ترانزیت آقای خاتمی وارد جمعیت مسافران ایرانی شد.یک هو شور و هیاهو همه جا را گرفت.مردم برای عکس گرفتن با او سرو دست میشکستند.خانمهایی حتی بدون روسری برای عکس به کنارش آمدند.و او مردمی و مهربان با همه صحبت میکرد  و عکس میگرفت...

وقتی من را لابلای جمعیت دید گفت:راه باز کنید میخواهم با اون خانوم عکس بگیرم...

تا ابد این لحظه را فراموش نمیکنم که با چه فشاری از میان جمعیت رد شدم تا در کنار او عکسی به یادگار داشته باشم.

وقتی در هواپیما آرام گرفتم به یاد یکی -دو سال پیشش افتادم روزی که آقای خاتمی در دانشگاه تهران برای ما جوانهای دانشجو حرف زد و عده ای او را "هو" کردند که چرا نتوانسته در این 8 سال "معجزه" کند...!!!!!!!!!!!!!!

میگویم "معجزه" چون دلیل دارم...ما مردم شریف حافظه تاریخی غریبی داریم.زود یادمان میرود چه کسی را سر دست بلند کردیم و چه کسی را با سر به زمین زدیم...

کاش این بار دیگر به یاد داشته باشیم که :قرار نیست یک شبه معجزه ای رخ دهد.باید منطقی بود و به جریان آرام اما روبه بهبود امید بست.باید یادمان بماند که قرار نیست یکهو دلار "7" تومن!!!! شود.قرار نیست یکهو ایران بهشت شود.قرار نیست "جنیفر لوپز" در اینجا کنسرت دهد.قرار است ایران "آباد" شود و این آبادی زمان میطلبد حوصله میطلبد و از هرچیز مهمتر همبستگی میخواهد....

آنچه تک تک ما میخواهیم جریانی رو به جلو-روبه پیشرفت در جهت اقتصاد و سیاست و فرهنگ است و البته خواهیم دانست که این حرکت یک شبه رخ نمیدهد.باید واقع گرا باشیم و مانند پریروز دست در دست هم با امید حرکت کنیم.

 به امید ایرانی یکپارچه و  آباد در سایه تدبیر و امید...

شادیمان مستدام باد هم وطن...


 
حیف حیف
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٢  کلمات کلیدی: دل نوشته

چه حیف!

             0-0

             عمری تلف کردیم

چه حیف!

            1-1

            هردو باختیم


 
یرما
ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٧  کلمات کلیدی: معرفی تاتر

سهم دلم غصه‌ی تو
                    خوشیم فقط قصه‌ی تو

پرده که باز می‌شود یرما روی صندلی خوابیده. گلدوزی‌اش روی پای اوست. نور تند رویا بر صحنه حاکم است. چوپانی نوک پنجه وارد می‌شود. بچه‌ی سفیدپوشی به بغل دارد و نگاه‌اش را به یرما می‌دوزد . با خروج او صحنه را نور شادِ بهاری فرامی‌گیرد و یرما بیدار می‌شود

 

تو آبِ نهرِ یخ‌زده
            چنگ می‌زنم پیرهنتو .
خنده‌ی تُرد غش‌غشت
            غنچه‌ی گرم تنِ تو

 و یرما اشک میریزد و در حسرت پاهای کپلی که در دستهایش بفشارد و در حسرت دهان کوچکی که زیر سینه های شیردهش به خواب رود و یرما در حسرت اشک میریزد. یرمایی که به معنای عقیم است.

 

کشتیِ نقره و باد
            رو کناره‌ی تن تو :
مگه یه‌ریخت دیگه‌س
            نقشِ رو پیرهن تو ؟

 یرما دارد از درون میپوسد.یرما دارد از احساس خالی میشود.یرما دارد روحش را عقیم میکند اگر آغوشی نباشد که او را به ثمر نشاند...

 

از آسمون شهاب میاد
            شوهرم به رختخواب میاد .

 و یرما برای اینکه دوباره زنده شود نیاز به آغوشی دارد که زندگانی بخشد که زنده باشد و نفس بزند.آغوشی که قرص در بغل بگیرد و قرص بارور کند و یرما در کشتی طوفان زده رختخواب دارد غرق میشود.

‌بغل واسه‌ی فشردنه
            از زورِ شادی مُردنه .

 

و یرما تا بن استخوان زن است وو تا بن استخوان حسرت زده است و تا بن استخوان از تعریف مادر شدن پر است و تا بن استخوان......تنهاست!!!

 

‌حتا اگه ملافه‌ها
            از اشکِ چشمات تر بشه
            شوهرت نباس
            از گریه‌هات خبر بشه.

و یرما با اشک هایش ، تنهاییش را بر بوم سپید ملافه ها نقش میزند....

 

سپیده می‌آد
            تا بگه به ناز
            این شبِ خسته
با یه دنیا راز
            زود می‌شه تموم
            نمی‌شه دراز.

 و یرما بی خستگی،بی ناامیدی ،با زندگی در میفتد.با چنگ و دندان برای داشتن نداشته اش تلاش میکند و هرروز بی ثمر تر از دیروز روح جوان حسرت زده اش را در تن بی برش مچاله میسازد.


جای زنا توی خونه 

گوسفندا تو آغله

 

و سرانجام یرما میفهمد بی بارور کسی است که احساسش را عقیم کرده است.یرما عقیم نیست...

می‌رم چنون استراحت کنم که دیگه هیچ وقت از خواب نپرم که ببینم خونم خونِ تازه‌یی رو نوید می‌ده یا نه. تنم واسه ابد خشکیده. ازم چی می‌خواین؟ نزدیک نشید! من پسرمو کشتم! من با دستای خودم پسرمو کشتم!

---------------------------------------------------------------------------------

همه اینها را گفتم تا دعوتتان کنم به دیدن نمایش "یرما" اثر "فدریکو گارسیا لورکا" و با ترجمه روان و زیبای "احمد شاملو" بروید.کاری زیبا-به شدت زنانه و پر احساس که این روزها دارد در تماشاخانه ایرانشهر به روی صحنه میرود و دعوت من زمانی وسوسه بر انگیز تر میشود که بگویم:کار را "دکتر علی رفیعی" کارگردانی کرده است...

 

یرما اثری است برای زن و به خاطر زن و فریاد برنیامده بسیاری از زنان دنیاست.فریاد نیازهای زن و زنانگی زن و خواسته های زن که همیشه در لفافه آبرو و گناه نادیده گرفته شده است.

 

یرما فریاد خواسته های یک زن است .خواسته های جسمی و روحی و هنوز انگار پس از سالها که از تولد یرما میگذرد یرما دارد جایی بین ما زندگی میکند.یرما انگار از تولد حوا تا ابدیت در بین ما زنها زندگی خواهد کرد.یرما یکی از خود ما و شاید اصلا خود ماست...یرما را اگر ببینی و به یرما اگر خوب گوش کنی شاید گوشه ای از نگفته های یک زن را بشنوی که سالها در حجاب ملافه های سپیدش در اشک خفه شده است...

 

یرما اثر فدریکو گارسیا لورکا شاعر و نمایشنامه نویس اسپانیایی، نمایشنامه‌ای در سه پرده که در سال ۱۹۳۴ نوشته شده‌است و برای نخستین بار در همان سال اجرا شد. لورکا یرما را در قالب یک شعر تراژیک بیان می‌کند. یرما داستان زنی بی فرزند است که در حاشیهٔ یکی از شهرهای اسپانیا زندگی می‌کند. انگیزه و آرزو ی مادر شدن تمام ذهنش را گرفته و در نهایت دست به کاری فاجعه آمیز می‌زند.