شلیک!!!
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92- The Fortress 

در هاوانا قلاع سنگی زیادی وجود دارد که از مناطق مختلف شهر قابل رویت هستند. بیشتر آنها بر میگردد به قرن 16 و زمان استیلای اسپانیاییها بر این سرزمین.آنها از این قلعه ها برای دفاع شهر در برابر دشمنان خارجی چون پرتغالیها و ارتش بریتانیا استفاده میکردند.امروزه این قلاع سنگی که عموما در کنار آب و روی صخره های مرتفع مشرف به خلیج هاوانا ساخته شده اند به عنوان نمادهای شهر استفاده میگردد و ما راهی دیدن Castillo del Mororo یا قلعه "مورو" هستیم.

از دور فانوس دریایی قلعه کاملا مشخص است.همیشه دیدن این برجهای بلند سنگی من را یاد برنامه دوران کودکیم میندازد یادتان میاید کارتون "فانوس دریایی" و آن چند مرد تنهایی که در شبهای طوفانی دریا نگاهبان فانوس بودند...؟ اینجا هم چنین فانوسی دارد که در بلندترین نقطه تپه ساخته شده است تا در شبهای تیره و تار طوفانهای دریایی مسافران سرگردان آبهای خروشان را راهنمایی باشد و حتما میدانید که ایده فانوسهای دریایی از "میل " های ایران باستان گرفته شده است. فانوس دریایی مورو چراغ قدیمی درخشانی دارد که تا فاصله 30 کیلومتر را روشن میکرده است.

در کنار قلعه و کمی آن ور تر San Carlos de la Cabana یکی دیگر از آن قلاع اسپانیایی قرار دارد که این یکی جذابیت توریستی شاخصی دارد که شب به دیدنش میاییم تا ما نیز بخشی از تاریخ 500 ساله آن شویم....

از این بالا یک منظره 360 درجه جالبی از هاوانا مقابل ما قرار گرفته است و خوب نشان میدهد که این شهر از 3 بخش جداگانه تشکیل شده.یک بخش هاوانای قدیم است که Vieja نامیده میشود.دیگری Centro habana و آخری محله Vedado است...هر 3 این بخشها از بالای تپه مورو کاملا تفکیک پذیر دیده میشود.

اما روی این تپه های قدیمی یک جاذبه گردشگری دیگری هم وجود دارد و آن Casablanca است.عجب اسمی برای یک مجسمه بزرگ مسیح...یاد فیلم کازابلانکا میفتم و آهنگ تاثیر گذار آن با بازی همفری بوگارت...کازابلانکا در واقع نام یک دهکده ماهیگیری است که این تپه و مجسمه مسیح در آنجا قرار گرفته است.مجسمه ای که از بیشتر نقاط ساحلی هاوانا دیده میشود و مرا یاد مسیح ریودوژانیرو میندازد.دروغ نمیگویم که این یکی مجسمه حداقل برای من تاثیرگزار تر است.

شاید چون کنار پای مجسمه عکسهای مبارزین انقلابی و از همه مهمتر هنرمند آن یعنی خانم Jilma Madera وجود دارد.با دیدن عکسها میشود سیر ساخت مجسمه را درک کرد.

مسیح هاوانا یا Criste de La Habanaاز مرمر سپید با ارتفاعی 18 متری بالای سر شهر قد برافراشته و با انگشت اشاره اش گویی مردم را تعمید میدهد و یا شاید دارد برای مردم شهری دعا میکند که سالها به کمونیسم شهرت داشتند.

خیلی عجیب است که بگویم این مجسمه عظیم و خوش تراش مرمر به دستور Marta ؛ همسر باتیستا دیکتاتور سابق کوبا؛ در سال 1958 ساخته شد.او نذر کرد که اگر همسرش از شورش دانشجویان انقلابی سال 1957 جان سالم به در ببرد خرج ساخت این مجسه عظیم مسیح را به عهده خواهد گرفت.باتیستا از آن حمله جان سالم به در برد و ساخت مجسمه در انتهای سال 1958 به پایان رسید اما یک هفته بعد انقلاب کوبا پیروز و باتیستا سرنگون شد.!!!!عجب قصه عجیبی پشت قطعات این سنگهای مرمر نهفته است.مرا به فکر فرو میبرد.

این مجسمه در تمام سالهای کمونیستی کوبا به بهترین شکل حفظ و همواره مورد تکریم مردم قرار گرفت.در سال 1988 وقتی هنرمند آن مورد تقدیر فیدل کاسترو قرار گرفت در طی یک سخنرانی گفت:

بعد از بازدید از تپه مورو به هتل بازمیگردیم تا پس از استراحتی کوتاه هنگام غروب به دیدن قلعه Cabana همانکه در بالا تصویرش را دیده بودیم برویم.قرار است در یک ceremony شرکت کنیم.مراسمی که قرنهاست همواره راس ساعت 9 شب در این قلعه اجرا میگردد.

وقتی از هتل بیرون میاییم در محوطه آن با صفی از اتوموبیلهای قدیمی و بسیار تمیز و شیک روبرو میشویم.آخر هیجان است وقتی میفهمیم که قرار است سوار این اتوموبیلها شده و راهی قلعه شویم.درواقع یک جورهایی داریم VIP میگردیم.نمیتوانم توصیف کنم که هیجان دیدن اینهمه اتومبیل قدیمی چقدر زیاد است.نه تنها دیدن آنها بلکه لمس آنها-نشستن در آنها و در خیابانهای هاوانا گشت زدن با آنها...

و من و محمد امین سوار این بیوک آمریکایی قدیمی صورتی میشویم و از شدت کیفور شدن دیگر دلمان نمیخواهد از آن پیاده شویم.قطار این ماشینهای قدیمی توجه مردم را به خود جلب کرده است.این آقای عرب تند و تند عکس میندازد.نه اینکه از ما ها...نه از رینگهای ماشین صورتی ما...

در کوبا تا دلتان بخواهد از این دست ماشینهای عتیقه پیدا میشود.از اینها به عنوان بخش بزرگی از جاذبه های کوبا استفاده میگردد.به خاطر سالها تحریم این مردم نمیتوانستند صاحب ماشینهای جدید باشند.پس همان ماشینهای قدیمی خود را تعمیر کرده و از آن استفاده میکنند.تازگیها کمی ماشین روسی و چینی هم وارد شده اما همچینین بخش اعظم حل و نقل را همین بیوکها-شورلتها-کادیلاکها -لادا و ....به عهده دارند.

هر کوبایی خودش یک پا تعمیرکار مکانیک شده است.آنها بدنه ماشینها را رنگ میکنند. تمیز و مرتب و شیک آنها را نگه میدارند با همان موتورهای عتیقه قدیمی. گاهی حتی سیستم ضبط صوت جدید "دوبس دوبسی" هم در آنها میگذارند و بعد راهی خیابانهای شده و توریستها را جا به جا میکنند کلی هم پول در میاورند.اگر بخواهید از اینها به عنوان تاکسی استفاده کنید نرخ گران تری دارند و اگر بخواهید حتی با آنها عکس هم بیندازید برایتان گران آب میخورد.اما واقعا میرزد.کجای دنیا مگر میشود اینهمه ماشین عتیقه تمیز  خوشگل دید و با آنها حال کرد؟

آدم یاد خانم هاویشام در لباس عروس میفتد و ما این گونه در کنار عروسهای پیر زیبای خود مینشینیم و در غروب زیبای خورشید راهی تاریخ میگردیم...

در انتهای افق زیبای "خوزه مارتی" حل میشویم...

از کنار نوار ساحلی Maleca و آدمهای تنهای نشسته بر دیواره های موج شکن سنگی میگذریم...

و به San Carlos de La Cabana میرسیم.این قلعه در زمان چارلز سوم پادشاه اسپانیا در قرن 18 ساخته شد.زمانیکه اینجا محلی سوق الجیشی بود و هرلحظه خطر حمله بریتانیا وجود داشت.ساخت این قلعه انقدر خرج برداشت که پادشاه باهوش اسپانیا فکر میکرد :لابد انقدر عظیم است که با دوربین از مادرید میتواند آن را ببیند.

قلعه از سنگ ساروج ساخته شده است.  دور تا دور آن یک خندقی از آب و روی آن نیز  پلی وجود داشته است که هنگام ورود دشمن پل بالا کشیده شده و در بزرگ قلعه به روی آنها بسته میشده استهنوز چرخ دنده های آن وجود دارد.باز هم من را یاد رابین هود میندازد...

داخل قلعه پر است از توریست های جور و واجور و به همین دلیل یک بازار مکاره هم راه انداخته اند و دست فروشها سرگرم فروش صنایع دستی هستند...

در گوشه ای از قلعه یک جیپ قدیمی توجه من را جلب میکند پرس و جو که میکنم متوجه میشوم این همان جیپی است که "چه گوارا" سوار بر آن هنگام پیروزی بر باتیستا به هاوانا وارد میشود...اولین جایی که انقلابیها توانستند آن را تصرف کنند همین قلعه بوده و چگوارا  با این جیپ وارد قلعه شده ،در این قسمت مستقر شده و دفتر خود را در اینجا قرار داده است.

گربه های اینجا هم قیافه خشمگین چریکی دارند نمیدانم چرا....

ده دقیقه به 9 شب شده است.عده ای با لباسهای سربازان اسپانیایی قرن 18 از درون تالارهای قلعه بیرون میایند.رژه میروند با مشعلهایی که روشن کرده اند خود را به بالای تپه میرسانند.مردم دورتادور آنها را گرفته اند.

به اسپانیایی فریادهای نظامی سر میدهند.بر طبل میکویند.رژه میروند و صدای گامهایشان بر سنگ فرشهای قلعه میپیچد.هیجان عجیبی جمعیت را فرا میگیرد.

به سوی توپ قدیمی میروند و توپ را روشن میکنندو بعد درست راس ساعت 9 شب مراسم هرشب Canonazo اجرا شده و توپ به مانند عادت 4 قرن گذشته با صدای مهیب شلیک میگردد...

این رسمی است که قرنهاست هر شب راس ساعت 9 دارد اجرا میشود.در گذشته و در دوره استعماری اسپانیا راس ساعت 9 شب یک توپ شلیک میشده تا به شهروندان بگوید که دروازه های شهر بسته شده و دیگر اجازه عبور و مرور داده نمیشود.از آن پس این رسم همواره به صورت نمادین حفظ گردیده تا تاریخ برای مردمان این سرزمین زنده نگه داشته شود.

آنچه که جالب است این است که پس از انقلاب کوبا این رسم نه تنها از رونق نیفتاده بلکه با شدت و علاقه بیشتری هم دنبال میشود.گرچه اسپانیا در دوره ای از تاریخ کوبا دشمن این سرزمین بوده گرچه این ملت به بردگی و استعمار گرفته شده بودند گرچه این قلعه توسط دشمن قدیم آنها ساخته شده اما از اینها گذشته تمام این عناصر بخش جدا نشدنی تاریخ این مردم هستند.بخشی که فرهنگها و سنتها را میسازند و باید آنها را گرامی داشت ....


 
گشتی در سه نقطه!
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92- هاوانا

ورود برای افراد زیر 18 سال ممنوع است!!!!

این قیافه خندان دارد نشان میدهد بوی مشکوکی این دور وبر میاید.خواهشا بی جنبه ها وارد این پست نشوند که ما حال و حوصله حرفو حدیث نداریم ها میخواهیم سرمان را بیندازیم پایین و مثل یک گردشگر کنجکاو سری بزنیم به کارخانه تولید نوشیدنیهای الکلی ...Rum

اینجا Muse del Ron نام دارد.موزه کارخانه مشر .. .. وب سازی "رام" که Havana Club نامیده شده و معروف ترین در سطح کوبا و به عبارتی در سطح جهان است.

و این پسر کسی نیست جز پسرک قصه "Cheerful child of sugar cane" که قرار است با روح سرکش و شادش ما را قدم به قدم در مزارع مجازی و خط تولید کارخانه همراهی کند تا کلیه پروسه تولید این نوشیدنی کوبایی را از نزدیک مشاهده کنیم. پس بزنید برویم و ببینیم اما بی چشیدن و نوشیدن!

تاریخ  تولید نوشیدنی رام برمیگردد به ابتدای قرن 16 زمانیکه یک عصاره چرک و بدبویی از مزارع نیشکر هنگام برداشت محصول بدست میامد.تا اینکه کم کم یک تکنیک جدید عصاره گیری وارد پروسه تولید شد و به دنبال آن نوشیدنی معروف رام ایجاد و به موفقیت جهانی رسید. 

با شروع این صنعت در قرن 19 ملیونها برده سیاه پوست را از آفریقا به کوبا آوردند تا روی مزارع نیشکر کار کنند که بعدها بعد از آزاد شدن در کوبا ساکن و کارگر دائم این مزارع شدند.

امروزه دیگر در کوبا بیش از 55 کارخانه تولید رام وجود دارد.این صنعت در قرن 19 مثل یک بمب در جهان ترکید تا جاییکه امروز بعد از صنعت توریسم پردرآمد ترین صنعت و صادرات کوبا محسوب  میگردد...

وارد محوطه موطه میشویم...اینجا دستگاهی قرار دارد که چوبهای نیشکر را در آن قرار داده دسته آن را چرخانده و عرق نیشکر را از آن بیرون میکشند.ما هم وسوسه میشویم.این عرق نیشکر الکلی نیست بلکه عصاره نیشکر است.آن را بیرون کشیده و در آن یخ میریزند و مقداری هم شربت پرتغال به آن میفزایند.اگر کسی بخواهد چند قطره هم به آن رام اضافه میکنند...

وای مزه اش بی نظیر است.بی نظیر.مبادا به کوبا رفته و لب به عصاره نیشکر نزنید. یک شیرینی مطبوع و طعم و بوی آرام بخشی دارد...

هر لیوان 2 سی یو سی قیمت دارد.یعنی 2 دلار

گروه به گروه گردشگران از این پله ها بالا میروند.اما قبل از آن باید زنگ را به صدا دربیاوریم چون بالا و درون موزه فضای تنگ و تاریک و دالان مانند کوچکی است که اگر همه گردشگران با هم بالا بروند ازدحام ایجاد میگردد...

در این میان تا من به خودم بجنبم محمد امین نصف لیوان من را هم یواشکی سر کشیده است بالا...

اولین رام هایی که در این موزه است 2 ساله است بعد دیگر بگیر و برو بالا تا برس به 50 ساله که قیمتش سر به آسمان میزند و البته تاکنون یک خانم روس-یک چینی و یک ژاپنی آن را خریده اند.نام این نوشیدنی هم Maximu است با قیمت هر بطری 1700معادل دلار!

وارد قسمت اصلی موزه میشویم تا مراحل ساخت این نوشیدنی را برای ما توضیح دهند.در ابتدا دستگاه تقطیر نیشکرها را میبینیم.دستگاه هایی بزرگ  و عظیم...

نیشکر را فشرده کرده و آب آن را گرفته و بعد روی ملات آن عمل تقطیر را انجام داده و بعد سانتریفیوژ میکنند.

28 تا 30 ساعت ملات را میجوشانند تا عمل تقطیر روی ان کامل انجام شود.اما این قابل نوشیدن نیست .76 درصد الکل دارد!!!!!4 دفعه تقطیر میشود تا بالاخره یک نوشیدنی با الکل  96% بدست بیاید اما این هم قابل نوشیدن نیست البته! و بیشتر به درد آمپول زدن میخورد تا خوردن!

بعد این نوشیدنی را 2 سال در این بشکه های سیاه چوبی نگه میدارند.این بشکه ها را باید از چوب بلوط سفید آمریکا درست کنند حتما!!! بعد ،از یک سری فیلترهای زغال سنگ و سیلیکونی این نوشیدنی را عبور میدهند تا تصفیه کامل شود و تبدیل شود به آنچه به آن "رام" میگویند...

 

از همه بخشهای جالب تر این موزه این ماکت بزرگ یک "مزرعه نیشکر" و به همراه خط تولید کارخانه  آن است.ما دچار ذوق زدگی میشویم وقتی قطار آن راه میفتد بوق میزند و با چراغهای روشن دور مزرعه میچرخد صدای تولید و کار شنیده شده و حتی دود از کارخانه ها بلند میشود.واقعا موزه جالب و ملموسی است.موزه باید این طور باشد پر از حس زندگی و شور و شبیه سازی آنچه میخواهد توضیح دهد...

این 4 نفر استاد های زنده تولید رام در کوبا هستند و امروز سرگرم این تجارت.معروف ترین آنها ،از سمت راست دومین نفر است و خودش هم اصلا مشروب نمیخورد!!!

امروزه رام به بخش جدایی ناپذیر زندگی مردم کوبا تبدیل شده است.تقریبا در تمام نوشیدنیهای الکلی و کوکتلهای میوه خود از این نوشیدنی چند قطره ای استفاده میکنند.کوباییها در مراسم و سنتهای خود این نوشیدنی را به خدایان Santaria تقدیم کرده و این را با اسطوره ها و افسانه های زندگی و فرهنگ گذشتگان خود در میامیزند.

یک نکته:ما در هیچ کدام از خیابانهای کوبا آدم مست تلو تلو خور ندیدیم اما تا دلتان بخواهد بین مسافرهای خودمان.....بگذریم!!!!

خواهشا این نکته را مد نظر بگیرید.عرق نیشکر یک نوشیدنی بسیار سنگین و سرگیجه آور است قرار نیست قرت قرت آن را بالا بکشید.فقط کافیست چند قطره در نوشیدنیها و کوکتلهای کوبایی ریخته شود اگر این نکته را در نظر بگیرید دیگر انقدر شاهد عق زدن ایرانیها نخواهیم بود!!!

و اما برنامه شب...پس از دیدار از کارخانه رام به دیدن یک برنامه موسیقی فولکلوریک کوبایی میرویم در قدیمی ترین سالن رقص و موسیقی هاوانا و معروف ترین در کل کوبا با قدمتی 98 ساله به نام "Tropicana"...

اینجا  بنا به ادعایی معروف ترین کلوپ شبانه  کوبا ،آمریکا و چه بسا کل جهان است که در حومه شهر هاوانا قرار گفته است.از ابتدای قرن 20 تا به امروز هرشب و در هر شرایطی اینجا پر است از موسیقی و رقص و آواز اسپانیایی-کوبایی...برنامه هایی کاملا فولکلوریک و مردمی که برای تقریبا 2 ساعت پی در پی شما را در دنیایی از رنگ جادو میکند.

تروپیکانا در ابتدای قرن 20 مزرعه ای متعلق به بیوه مرد ثروتمندی بود تا اینکه آن زن اینجا را ابتدا به یک کافه رستوران معروف و کم کم به کازینو و بعد هم به مکانی برای اجرای رقصهای فواکلوریک تبدیل کرد.آن زمان کوبا تحت دیکتاتوری باتیستا به محل عیش و نوش آمریکاییها تبدیل شده بود و بالاطبع تروپیکانا معروفیتی چه بسا بیشتر از لاس وگاس داشت...

سالن رقص تروپیکانا ظرفیت حدود 1000 نفر را دارد.در برنامه ای نفس گیر و دو الی 3 ساعته شاهد موسیقی کوبشی و لباسهای سراسر رنگ و نشاط و آوازها اسپانیایی هستیم.200 اجرا کننده از سالسا تا رومبا-از چاچا تا سان میرقصند و برنامه بی نظیری را در خاطر گردشگران رقم میزنند...

خواننده ها و هنرمندان سرنشناس زیادی تاکنون از تمامی دنیا در این کلوپ بارها و بارها به اجرای برنامه پرداخته اند.

اینکه با تغییر رژیم و انقلاب کوبا این کلوپ رقص و آواز همچنان دارد برنامه اجرا میکند و سنتهای فولکلوریک و مردمی خود را امروزه به شکل هنری با ارزش ارائه میدهد جای شکر دارد چون با انقلاب و کمونیسم نه تنها موسیقی و آواز و رقص از کوبا برچیده نشد بلکه به شکل پر رنگ تری در زندگی مردم جریان گرفت.

کوبا کشور موسیقی و رقص و آواز است.با کوچکترین صدای ضربه مردم در سراسر خیابان و کوچه شروع به حرکت کردن میکنند.انگار آماده اند تا هر ریتمی را به بازی بگیرند.به خود که بیایید دور وبر شما پر میشود از دامنهای چین واچین گلدار که در باد میچرخد و در صدای گیتار موج بر میدارد.در اتوبوس- در ساحل- در کوچه و پس کوچه در شادی و در عزا باید رقصید و چرخید ....

این فرهنگ یک کوبایی است زیرا موسیقی زیر پوست و گوشت و خون این مردم جریاد دارد و این برمیگردد به فرهنگ سرخ پوستی و بعدترها فرهنگ قبایل آفریقایی و گردهم آمدن برده ها در شبهای سیاه بردگی و کنار آتش چادرها تا اینگونه به یاد وطن و سرزمین غریبشان زندگی را ادامه دهند....

به خاطر داشته باشید که هیچ کسی نمیتواند سر جای خود بند شود وقتی که موسیقی کوبایی با آن کوبش شدید و ریتم آفریقایی در کنار گیتار اسپانیش به جریان بیفتد.پاها و دستها شروع به حرکت خواهند کرد و بدنها به جنبش در خواهند آمد.باور کنید راست میگویم...


 
لبریز ار رنگ میشویم
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٥  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92-کوچه های قدیمی

اداره ای مربوط به امور کشتیرانی هاوانا که با همه آبهای بین المللی دنیا ارتباط دارد الا ایالات متحده....اما نیامده ایم اینجا تا از تحریم و قهر و دشمنی بگوییم و ببینیم آمده ایم تا در محله قدیمی هاوانا گشتی داشته باشیم در یکی از قدیمی ترین میادین شهر.اینجا  Plaza de San Francisco  است.و حتما تا حالا متوجه شده اید که Plaza در کلام اسپانیایی معنی میدان میدهد... 

علت اینکه این میدان را  به نام سن فرانسیسکو مینامند وجود کلیسای Francisco de Asis است که مهمترین ساختمان این میدان نیز محسوب میگردد و گردشگران زیادی را به دیدنش فرامیخواند.این کلیسا در ابتدا  خانه حزب مذهبی-سیاسی فرانسیسکو و در انتهای قرن 16 ساخته شد...بعدها به کلیسا تبدیل و در آن پوشیده از نقاشیهای کوبایی و مجسمه های چوبی گشت.در دوره استعماری اسپانیا کم کم به موزه ای از اشیای عتیقه و با ارزش تبدیل شد.اما امروزه دیگر به سالن رقص و کنسرتهای اصیل تبدیل شده است.....نکته در اینجاست که اگر با دیدگاه های بسته به مذهب ننگریم آنگاه میتوانیم آن را به زوایای هنر و زیبایی و فرهنگ پیوند دهیم.پیوندی باشکوه که میگوید مذهب جوشیده از درون ما آدمها جدای از نگاه زیباشناسانه و روح هنرمند بشر نیست...و البته مگر میشود خدا را در جایی به غیر از زیبایی والا مجسم کرد.

مجسمه زیبایی از Junipero Serra کشیش اسپانیایی قرن 18 درست مقابل در کلیسا قرار دارد که توسط یک هنرمند سرخپوست ساخته شده است.این کشیش تلاش زیادی برای آزادی و آرامش کشورهای تحت اشغال و در جهت توسعه این کشورها و رهایی از یوغ بردگی و استعمار انجام داده است.

بالای سر serra صدها کبوتر در گردشند.کبوترهایی که مثل همیشه با دستانی پر از دانه و نگاهی مهربان اهلی میشوند و ما را به خود وابسته میکنند.کبوترها مثل همیشه گردشگران تمام دنیا را با زبانی مشترک به هم پیوند میزنند بی سبب نیست که آنها را پیام آور صلح میدانند. 

و خسته که میشوند زیر سایه روشن روز آفتابی و آسمان ابی بر تن آجرهای چند صد ساله لم میدهند.

یک ساختمان قشنگ قدیمی در گوشه این میدان چشم ما را میگیرد.متوجه میشویم یک مرکز خرید است.اما قبل از هرچیز بگویم که در کوبا خرید کردن را باید فراموش کنید.اینجا خبری از جنسهای شیک و آخرین مدل نیست.به خاطر تحریم های بی در و پیکر هیچ برند مشخصی اینجا وجود ندارد.و از ان بالاتر به خاطر فقر مردم قدرت خرید بالایی هم وجود ندارد...پس با خود لباس به قدر کافی ببرید که هیچ چیزی نمیتوانیدپیدا کنید.

اما جلوی این مرکز خرید یک مجسمه آشنا میزند یادم میفتد که دکتر سمیع آذر از این مجسمه و از هنرمند آن برایمان گفته بود.مجسمه "conversation" اثر هنرمندی فرانسوی است که توسط   Vittorriao Perrotta  به این میدان قدیمی اهدا شده است.مجسمه ای برنزی با نقطه اتکاهایی جالب برای قرار گرفتن بر زمین.مجسمه ای که دو نفر را نشسته و در حال گپ زدن نشان میدهد.مجسمه ساخت سال 2012 است و در همین فاصله کم از آن استفاده های اجتماعی زیادی شده است.چندی پیش در اعتراض به حتک آزادی بیان، استفاده از مکالمات خصوصی افراد در مصارف سیاسی ، و در اعتراض به نبودن آزادی اندیشه ...و حالا این مجسمه در میدانی از شهر کشوری که میگویند زندانیهای روزنامه نگار زیادی دارد...جالب است

اما خود میدان سن فرانسیسکو پر است از ساختمانهای اندولوسی با سبک باروک و البته المان همیشگی شیشه های آرکی و رنگی که با اوج سلیقه و گلدانهای پر گل شمعدانی جلوه زیبایی به میدان داده اند.

در گوشه ای از این میدان چشمم را مغازه "بنتون" میگیرد.2 نکته قابل توجه دارد:اول اینکه در کشوری که برندها وجود ندارند بنتون یهودی اینجا چه میکند؟ دوما اینکه در هیچ کجای دنیا بنتون را در چنین ساختمان همگونی با معماری اطرافش ندیده بودم. اگر به آرم بنتون دقت نکنید فکر میکنید این ساختمان هم یک موزه قدیمی است... این نشان میدهد که میشود از عناصر امروز در بافت قدیمی طوری استفاده کرد که لطمه ای به چشم نوازی آن نزد.

این پنجره های هلالی شکل  با شیشه های مشبک رنگارنگ که مقابل هریک از آنها بالکنهایی با نرده های کوتاه قرار گرفنه عنصر مشخص معماری کشورهای اسپانیایی زبان است.خصوصا کشورهایی که در دوره ای مستعمره بوده اند.گرچه عموم این پنجره ها در قرن 19 ساخته شده اند.کاربرد مهم آنها البته برای کاهش تابش آفتاب مناطق استوایی است.در قرن 19 عمارتهای بزرگ و اشرافی با چنین پنجره هایی آرایه میافتند. پنجره هایی با قاب چوبی و شیشه های رنگارنگ.فکر کنم در همان دوره ها بود که وارد معماری التقاطی عصر قاجار در ایران زمین هم شدند.بعدها نقوش گل و بوته این شیشه ها که ملهم از جنگلها و رنگهای استوایی بود به نقوشی هندسی در کشورهای دیگر بدل شد.این نوع پنجره ها را Mediopunto مینامند.

 مسیر را به سمت خیابان "Mercado" ادامه میدهیم.یکی از رنگارنگ ترین و زیبا ترین بخشهای هاوانای قدیم...با کوچه پس کوچه هایی که تابلوهای نامهایشان کاشیهای رنگی است و دیوارهای خانه هایشان رنگ به رنگ به رنگین کمان پهلو میزنند.مرکادو را وقتی قدم میزنیم از رنگ لبریز میشویم.

 

متوجه میشویم یکی از این خانه های قدیمی یک کلینیک خیریه است.گویا شهرداری از این مراکز درمانی در کشور زیاد میسازد برای درمان افراد بی بضاعت.پزشکهایی برای گذراندن طرح و یا حتی برای انجام کار خیر به مداوای بیماران در آنها میپردازند.طرح این ساختمانها از گذشته ها که کلیساها برای درمان افراد فقیر استفاده میشد الهام گرفته شده است.

از خانم دکتر خوش رویش خواستیم یادگاری عکسی بیندازد که با لبخند و بدون تکبر آمد و  شروع به گپ زدن با ما کرد.دست دادیم و روبوسی، پرسید کمکی از دستش برایمان برمیاد یا نه....؟؟؟؟(رفتارش برای ما خیلی آشنا بود نه؟!!!!!) 

خیابان مرکادو پر است از خانه های کوچک و بزرگ که یا رستوران هستند و یا اقامت گاهی برای مسافرین.مانند این خانه آجری قدیمی که فقط 9  اطاق دارد و در گذشته متعلق به خانواده ای اشرافی بوده  که حالا تبدیل شده  است به یک هتل سنتی...شبیه کاری که ما توی یزد انجام میدهیم.

در گوشه و کنار این خیابان قدیمی خانمهایی با لباس سنتی و معمولا با سبدی گل در دست درست شبیه خانمهای قرن 16 و 17 میبینیم.میتوانیم با آنها عکسی بگیریم و به آنها انعامی دهیم.ما یواشکی وقتی خانمه داره با دوستش گپ میزنه ازش عکس میگیریم...قرار گرفتن آن دو کنار هم شبیه تداخل تاریخ در هم میماند....

بعد هم به این آقای متشخص پول میدهیم و با او یک عکس به یادگار میندازیم.کلی هم خوش وبش میکنیم.آدم را یاد مردان "برباد رفته" میندازد.

در میانه های خیابان مرکادو پارک کوچک و سر سبزی قرار دارد برای گردشگرانی که خسته از پیاده روی هستند دمی کنار حوض باصفا و درختان پر گل لم بدهند و به صدای پای آب و نواختن موسیقی هنرمندان محلی گوش کنند..در میان پارک چشممان به مجسمه "سیمون بولیوار" میخورد.

همان فرمانده انقلابی و سیاستمدار ونزوئلایی، یکی از چندین رهبر جنبش استقلال‌طلبانه در آمریکای جنوبی و رهایی بخش از یوغ استعمار اسپانیا.

از این قهرمان مبارز ونزوئلایی در کوبا مجسمه زیاد دیده ام.وقتی میپرسم متوجه میشوم که انقلاب ونزوئلا و مبارزه خواهی بولیوار الهام بخش انقلاب کوبا بوده است.

سر یکی از کوچه ها،خانمی معلول با کلاهی پر ازگل قرمز رنگ و لباسی محلی بر چرخ خوش رنگ و لعابش نشسته و با زبان اسپانیایی با ما گپ میزند و دانه کبوتر میفروشد.چه کسی دلش میاید که دست رد به سینه او بزند؟

پس پرنده را به ضیافتمان دعوت میکنیم.پرنده هایی که زیر سایه درختان لم داده اند و نوکی بر آب میزنند.

میدانید...من همیشه و هرجا تا آخر عمرم وقتی گل کاغذی ببینم به یاد مادربزرگم میفتم و یاد آن سالهای کودکی و ده ها گلدان بزرگ سفالی که پر بود از گلهای صورتی و قرمز کاغذی در ایوان خانه کودکیم.گلهایی که به برکت دست مادربزرگ اینگونه گل میدادند و بعد از او هیچ وقت هیچ کس نتوانست دوباره آنها را سر حال بیاورد...

حال از این بگذریم فکر میکنید این خانه پر رنگ و لعاب پر دارو درخت پر گل چه میتواند باشد؟؟؟ساختمان یک دبستان ! این را همان خانم سرایدار دم در برایمان میگوید و وقتی چشمهای گرد شده من را میبیند بیشتر از تعجب من تعجب میکند.آخر این خانم نمیداند قیافه مدرسه های کشور من چه شکلی است!!!!!!!!

وسط حیاط این دبستان کوچک پر است از مجسمه های مشاهیر.مجسمه هایی بی ترس از دزدیده شدن!!! که لابلای این درختها خوش نشسته اند.مجسمه هایی مثل "هانس کریستین اندرسن" که همیشه مرا به دنیای پر رمز و راز و افسونگر قصه های کودکیم میبرد.به دنیای "دخترک کبریت فروش" و "بند انگشتی" ....

حالا که گرسنه هستیم کجا را برای نهار خوردن انتخاب کنیم؟؟؟کسی از من راجع به غذاهای کوبایی پرسیده بود.راستش را بگویم اینها غذاهای خیلی خاص و خوشمزه ای ندارند.بیشتر غذاهای آنها پختن همین جک و جونورای دریایی است که البته من عاشق خوردن آنها هستم با آن پرو پاچه های جذابشان....اما بشقاب های غذاهای محلی آنها معمولا تکه های سرخ شده گوشت و مرغ است که کنار آنها مقداری کته بسیار شور و لوبیای سیاه قرار دارد.این لوبیاها که من آنها را در جای دیگری ندیده ام مزه لذیذی دارند و تقریبا در پخت بیشتر غذاها از آن استفاده میشود.خودشان به این لوبیاها Ferijoles میگویند.

قیمت غذاها نیز در کوبا خیلی بالا نیست میتوانید مثل ما ریسک کنید و وارد یکی از رستورانهای این کوچه  پس کوچه های Old Habana شده و مثلا مثل ما به رستورانی لبنانی بروید.رستورانی کاملا خالی از آدم که در یک لحظه مارا ترساند نکند کیفیت غذایش بد باشد اما از روی کتاب سفر که جستجو کردیم دیدیم نامش در آن آمده و همین قوت قلبی شد برای ما که دو پرس غذای دریایی کبابی بخوریم.2 پرس غذای لذیذی که بسیار به ما چسبید آن هم وقتی در کنار پای ما یک طاووس چتر گشوده بود و کمی آن طرف تر صدای جیغهای بلند یک توکا در گوشمان میپیچید...

و وقتی این غذا بیشتر به ما میچسبد که کلا برایمان 40000 تومان آب میخورد...

و در سکانس آخر محمد امین مهربان ما است که مقداری از غذایش را در دستمالی پیچیده و به سر وقت سگی میرود در چند خیابان آن ورتر که از چشمهایش خوانده بود:

"گرسنه است"...


 
گشتی در تالارهای تاریخ
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱۳  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92-قصر دولت مردان

درست در میدان "آرمس" و مقابل همان کتاب فروشیهای دست چندم،ساختمانی سنگی و بلند برافراشته است با ستونهایی طاقی شکل که از دور فریاد میزند من "یک باروک متشخصم!"...اینجا Palacio de los Capitanes Generals است..نگران نباشید به اندازه نامش ترسناک نیست.بیا بنامیمش "کاخ دولت مردان"

بلیط میخریم و داخل میشویم.برای عکاسی هم باید پول بدهیم یعنی یک بلیط برای جناب آقای دوربین! اما کاملا میرزد تا با دوربینتان بتوانید نقطه به نقطه کاخ را ثبت کنید.اینجا در میانه سالهای 1776  تا 1791 به دست یکی از دولت مردان آن زمان کوبا ؛Felipe Fondesviela"؛ ساخته شد.در آن زمان این کاخ به محلی برای کار و زندگی شخصی او تبدیل گشت.اینجا در واقع یک خانه است اما خانه ای آنچنان اشراف زاده و بزرگ و درندشت که برای دیدن از آن باید ساعتها وقت و حوصله گذاشت.

آنچه در همان ابتدا نظر مارا جلب میکند حیاط پر از درختان نخل سلطنتی کاخ است.حیاطی سرسبز که از صدای جیغ طوطیها و نغمه پرندگان کارائیبی لبریز شده است.گیاهان تودرتو صحن حیاط را طوری پوشانده اند که مجسمه های مرمرین میان آنها به سختی دیده میشود.اما یک مجسمه بزرگ و سفید در میانه آن جلب توجه میکند.مجسمه کریستف کلمب کاشف کوبا و کاشف آمریکا...

سال 1967 ،یعنی پس از انقلاب کوبا این خانه به دولت تعلق گرفت و از آن پس به موزه شهر تبدیل شد و در آن برای بازدید عموم مردم گشوده گشت اما نکته مهم در این است که به ساختار خانه و اسباب و وسایل آن هیچ لطمه ای وارد نیامد بلکه اطاقها تعمیر و پر از اشیا و وسایل ارزنده و قدیمی شد.حتی خیلی از آنها را از مکانهای مختلف در اینجا گردهم آوردند تا گردشگر یک دید جامع از نوع زندگی اشرافی دوران مستعمراتی کوبا توسط اسپانیاییها پیدا کند. حتی برای اینکه حال و هوای آن دوران زنده باشد طاووسهای رنگارنگ زیبایی هم در گوشه و کنار حیاط به حال خود رها شده اند تا بیشتر حس دوران استعمار  کوبا  و اشرافیت اسپانیا را زنده نگه دارند...اینجا یک قصر کارائیبی است/

تمام کاخ ساختاری بر پایه ارائه تاریخ هاوانا از ابتدا تا انقلاب دارد.بنابراین  اطاق به اطاق اشیای مربوط به همان دوران تاریخی از گوشه و کنار کوبا جمع آوری و در معرض تماشا قرار داده شده است.اینجا موزه ای منسجم از نوع زندگی تاریخی هاواناست...از عصر زندگی بومیهای سرخ پوست تا دوران دیکتاتوری باتیستا....

در کنار هر اطاق اطلاعاتی بر دیوار قرار دارد تا ذهن بیننده را روشن کند.علاوه بر این هر اطاق یک راهنمای جداگانه هم دارد که در صورت تمایل برای شما تک تک اشیا و تاریخچه آنها را توضیح میدهند.نکته تاسف آور این است که اکثر راهنماها به زبان انگلیسی مسلط نیستند.

یکی از تالارها مجموعه جالبی از سیستم حمل و نقل در کوباراا از ابتدا تا امروز در خود جای داده است.در کنار یکی از این کالسکه ها آرم پادشاهی اسپانیا را میبینیم.راهنما برای ما توضیح میدهد که این کالسکه پادشاه وقت اسپانیا است که چند سال پیش سوار بر همین کالسکه در هاوانا به دیدار فیدل کاسترو رفت. راهنما اجازه میدهد از حفاظ رد شده و عکس بگیریم.بعدا میفهمیم این خدمت در انتظار نوعی انعام است.

یک نکته را در کوبا به خاطر بسپارید.در فرهنگ این مردم خدمت به گردشگر با گرفتن انعام همراه است.حالا این خدمت هرچه میخواهد باشد از گرفتن یک عکس بگیر تا حتی نشان دادن یک آدرس به شما....! و البته برای ما ایرانیها که اصولا با انعام میانه خوشی نداریم گران درمیاید.

یکی از دیدنی های این مجموعه  یک مجسمه چوبی از مسیح است که به نام "فروتنی و شکیبایی مسیح "  خوانده میشود.در قرن 18 میلادی این مجسمه برای یکی از خیابانهای هاوانا ساخته شده بود که بعدها آن را به این موزه منتقل ساختند.این مجسمه به قدری طبیعی ساخته و نقاشی شده است که بیننده را مسحور خود میکند.چشمهای مسیح دو گوی شیشه ای غمگین است که نگاه مار ابه زیر میکشد.موهایی که برای سر مجسمه تهیه شده نیز از موی طبیعی انسان ساخته شده است.همه عوامل در کنار نقاشی طبیعی بدن زخم خورده پیامبر در این محوطه اشرافی و مجلل ما را به فکر فرو میبرد.انگار تقابل ظالم و مظلوم است.

بعضی از تالارهای کاخ را سکوتی سنگین فرا گرفته است.سکوتی که سردی مرمر دیوارها و مجسمه ها آن را دوچندان میکند.سردی عبور ارواح در گذشته از بالای قبوری که به اینجا منتقل شده اند.سایه هایی نیز بر دیوار میرقصند.بادی هم از ناکجا آباد  در این تالار میوزد و ما را سحر میکند.از تالار مرگ به سلامت عبور میکنیم.

برای آنها که عاشق اشرافیت و تجملند دیدن وسایل و اسباب قدیمی این کاخ خالی از لطف نیست.این دوره تاریخی هنر را زیبا و شکوفا کرده و وسایلی که ساخت دست هنرمندان آن دوران بوده در عین اشرافیت از وقار و سنگینی خاصی نیز برخوردارند.به طوریکه پس از قرنها هنوز از نگاهی زیباشناسانه نوعی امر والا محسوب میشوند. ما را در خود میگیرند...خیره به تک تک آنها به افرادی میندیشیم که روزگاری در این اطاقها و تالارها سرنوشت ملتی را رقم میزدند.

یکی از قشنگترین و تاریخی ترین این تالارها جایی است که اولین پرچم کوبا پس از استقلال از استعمار اسپانیا در آن آویخته شده است.پرچمی ریش ریش که تباری از افتخار با خود به همراه دارد.پرچمی که به یادمان میاورد دستهایی را در میدان نبرد که خونین و زخمی آن را به حرمت نفس مردان نیمه جان بر خاک بر افراشته اند.پرچمی که تاریخ یک ملت را روایت میکند.این پرچم برای من ارزش بالایی دارد.دقایقی به آن خیره میمانم.

نحوه تعمیر تالارها خیلی تمیز و هنرمندانه است.نقاشیهها خوب و زیبا بازسازی شده اند نه مثل بعضی از خانه های قدیمی ایران که نقاشیها داد میزند توسط دستی بی خرد بر تن دیوار زخم زده اند.

دیدن این گلهای رنگارنگ بر تن دیوارهای چند صد ساله ما را از سکوت سرد اشرافیت به گرمای روح هنر میکشاند.. گرم میشویم.

و از گالریهای بلند و باریک مجسمه های مرمرین به خیابانهای گرم هاوانا برمیگردیم.از باروک به عصر حاضر رسیده ایم.


 
ما و دنیای کلمات
ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92-Calle Obispo 

از کافه نادری خاطره انگیز "کوبا"که بیرون میاییم کمی آن ورتر ؛سر تقاطع دو تا از توریستی ترین خیابانهای شهر ؛ ساختمان صورتی رنگ 150 ساله ای جلویمان ظاهر میشود که میفهمیم هتلی است که شهرتش به خاطر اقامت 7 ساله ارنست همینگوی است در آن....حالا اطاقی که ارنست همینگوی سالها آن را اجاره کرده و سرگرم نوشتن رمانهایش بوده به عنوان جاذبه گردشگری این هتل محسوب میشود و مردم برای دیدنش سرو دست میشکنند.

بعدا که خانه دائمی همینگوی را نشانتان دهم خواهم گفت که این نویسنده آمریکایی چرا برای مدتی در کوبا ساکن بوده است..

کنار هتل و در راستای خیابانی پر از گردشگران خارجی ،دسته های موسیقی خیابانی دیده میشود.گاه دو یا سه نفره سرگرم خواندن و نواختنند و گاه تک نفره مینوازند و سی دی های خود را میفروشند.معمولا با ظاهری قدیمی خود را میارایند و برای عکس گرفتن از شما پول میگیرند.یکی از کارهایی که در این سفر انجام دادم خریدن چند سی دی از نوازنده های گمنام بود.وقتی بعد از برگشت از سفر آنها را گذاشتم و شنیدم حس خوبی به من داد.حسی از حضور دوباره در همان خیابانها و حال و هوای شاد و پر انرزی هاوانا....دو تا از معروف ترین آهنگهای کوبایی که به زبانهای مختلف و بارها توسط خوانندگان مختلف در سراسر دنیا اجرا شده یکی Guantanamera و دیگری Hasta Siempre Comandante  است.دومین آهنگ را احتمالا زیاد شنیده اید همان ترانه معروف "خداحافظ فرمانده چه گوارا" است.

بدرود فرمانده (به اسپانیایی: Hasta siempre Comandante)‏ ترانه‌ای است که در سال ۱۹۶۵ توسط آهنگساز کوبایی کارلوس پوئبلا ساخته شده‌است. این ترانه به عنوان پاسخی برای نامه خداحافظی چه گوارا در هنگام ترک کوبا سروده شده‌است.در جای خودش برایتان از معنی عمیق این ترانه حرف خواهم زد.شاید اگر معنی آن را متوجه شوید شما هم مثل من هنگام شنیدن آن از زبان یک کوبایی و در ستایش قهرمان از دست رفته شان خواهید گریست.

حالا بیایید حال و هوایمان را عوض کنیم.میخواهم شمارا به یکی از زنده ترین و شاد ترین خیابانهای هاوانا ببرم. خیابانی بلند و باریک در هاوانای قدیم که مانند پلی ارتباطی بین روح معماری  مستعمراتی و معماری التقاطی قرار گرفته است.اینجا calle Obispo است.

در راستای این خیابان شلوغ و رنگارنگ کافه-رستورانهای زیادی قرار دارد برای نشستن و نوشیدن یک فنجان قهوه ناب کوبایی و گوش سپردن به موسیقیهای زنده ای که در اتموسفر خیابان جاری است.گاه زنی را با لباسهای محلی در حال رقص میبینید و گاه زنی را متفکر در حال سیگار دود کردن. و ویژگی مشترک هردو عنصر رنگ است  که کوباییها بی محابا از آن استفاده میکنند.

همان طور که قبلا هم گفته بودم محله های قدیمی شهر هاوانا فرصت خوبی را به گردشگر میدهد تا از نزدیک با کوبای واقعی و نه کوبای رسانه ای روبرو شوند.خصلت این مردمان لاتین  زنده  و سرشار از انرژی بودنشان است.در هر کوچه پس کوچه ای عده ای دارند گپ میزنند.کلا روحیه برون گرایی دارند و این برای اروپاییهای درون گرا بسیار جلب توجه میکند.آنها نیز مثل ایرانیها خونگرم و پرحرفند.تا فرصتی پیدا میکنند از خانه ها و مغازه ها بیرون آمده و با هم اختلاط میکنند.گاهی کنار دکه های خود سرگرم بازی "دومینو" دیده میشوند.با گیلاسی رام و فنجانی قهوه و البته سیگاری برگ!

یک سلمانی سنتی

کافیست دستی برای یک کوبایی ؛که از بالکن خانه یا مغازه اش خم شده رو به خیابان؛ تکان دهی تا با صدای بلند بشنوی:هی سلام...بیا تو فنجانی قهوه بزنیم...کجایی هستی؟....ایرانی!!!!!!!!!!!اوه سلام دوست ایرانی من..... سیگار میخوای؟؟؟.....و بعد شست دست خود را به علامت پیروزی برایت بلند کنند و به چه گوارای روی کلاه یا لباسشان اشاره کرده فریاد زنند:Holah Comandante 

یادتونه براتون گفتم اینجا هر خونه قدیمی رو تبدیل به موزه میکنند؟مصداقش رو میتونید تو راسته این خیابون پیدا کنید.خونه به خونه-کوچه به کوچه -موزه است و گالری و من در ذهن خودم شروع به تصویر سازی میکنم که ما چه خیابانهایی از شهرمان را میتوانیم به این کار اختصاص دهیم.خیابانهایی در تملک عابران پیاده و نه ماشینهای دودزده  و در خدمت فرهنگ و هنر.خیابانهای شاعری که هر آجرشان انگار میتواند کلمه ای باشد برای سرودن غزلی ناب از فرهنگ یک سرزمین...

و یکی از همین خانه ها Muse dela Orfebreria است.موزه هنرهای نقره کاری کوبا

یکی از دیدنی ترین صنایع دستی کوبا ساخت زیور آلات نقره ای است که در طراحیهای بینظیری از گردن بند و دستبند و گوشواره تا حتی شمعدانهایی که ما را یاد "ژان وار ژان" میندازند را شامل میگردد.در این خانه دو طبقه قدیمی و کارائیبی مجموعه کوچک  و جمع و جوری از تمام انواع ساخته های نقره ای دیده میشود.

این خانه قدیمی در گذشته کارگاه مردی هنرمند به نام Gregorio Tabares بوده که از سال 1707 میلادی کار خود را در اینجا آغاز میکند و رفته رفته شهرت زیادی در زمنیه ساخت نقره به هم میزند.حالا کارگاه او به این موزه جمع و جور تبدیل شده است. یکی از نکات خوب و قابل تامل این موزه های کوچک در این بود که هیچ پولی بابت دیدن آنها گرفته نمیشود.بازدید از آنها کاملا رایگان است و همین موضوع گردشگر را مشتاق دیدن آنها میکند.گرچه حتی خانه ای 40 متری باشند.با دیدن همین موزه های کوچک است که شما با ریز به ریز جزئیات فرهنگ و آداب و رسوم کوبا آشنا میشوید.

چه بسا این موزه های کوچک رایگان با راهنمایان خوش اخلاقشان بسیار بیشتر از موزه های پهناور بین المللی بتوانند رسالت خود را در معرفی یک سرزمین به جا آورند.

به انتهای خیابان calle obispo که میرسیم میدان وسیعی توجهمان را جلب میکند.اینجا Plaza de Armes است.میدانی قدیمی که شهرتش به این است که سالهاست محل اجتماع کتاب فروشان بوده.به هر سمتش که نگاه میکنیم مردمی را سرگرم خرید و فروش کتابهای دست چندم میبینیم.عده ای هم زیر سایه های درختان و در نسیم ملایم روز سرگرم خواندن کتابند.جالب است بسیار جالب...چرا که نه؟میشود در هر شهری مکانی را به فروش کتابهای دست دوم اختصاص داد.این طور شور و شوق بیشتری هم برای مکاشفه کتابها ایجاد میگردد.

اوایل سال 1990 بود که کم کم مشاغل مستقل توانستند اعتبار کار بیایند.از همان زمان این میدان را به فروش کتاب اختصاص دادند.در فضایی باز و زیر چتر درختان استوایی ده ها استایل چوبی تن خوش عطر کاغذها را در بر گرفته اند.کاغذهایی که گاه از فرط پیری در حال گسیختنند اما هنوز نگاه های مشتاق آنها را زیرو رو میکند.

در میان کتابهای قدیمی میشود صفحه های موسیقی هم یافت.آنهایی که "موسیقی باز" هستند در این میدان میتوانند آرشیو خود را کامل کنند.در اینجا از هر طیف و سلیقه ای کتاب و موسیقی و پوستر پیدا میشود اما بیشترین کتابها مربوط به دوره های انقلابند و روزنامه های ده های 40 و 50...یعنی اوج مبارزه و قهرمان...و حتی تمبرها و خلاصه ده ها و صدها یادمانی از گذشته های دور و نزدیک.

و این طور میشود که ما هم لابلای عطر و طعم کاغذ و جوهر مست شده و به سراغ پوستری از "ال چه" محبوب میرویم.

و بعد لم میدهیم در سایه سار درختان میدان آرمس درست زیر پای مردی که آزاد بود و به آزادی بها میداد و جان در راه آزادی گذاشت.زیر پای Carlos Manuel de Cespedes پدر آزادی بردگان کوبا از قرنها شکنجه و کار و استعمار.مرد بزرگی که در قرن نوزدهم مقابل هم وطنان اسپانیایی خود ایستاد و با وجودیکه خود مالک هکتارها مزارع نیشکری بود که توسط برده ها استفاده میشد اما به قانون بردگی اعتراض نمود و تمام برده های خود را آزاد کرد...

چه قدر حسن سلیقه میخواهد که در کنار  "معمار" آزادی و آزادگی ؛"کتاب" ها را گشود و از کلمات تلمذ کرد...

و این حال خوش را دیدن El Templete کامل میکند.کوچکترین موزه ای که تاکنون آن را دیده ام.اطاقی حداکثر 4.4 متر که روی باقیمانده معبدی بومی ساخته شده است.معبدی از آن سرخ پوستان ساکن جزیره و امروزه قدیمی ترین بنای هاوانا  و اولین بنایی که "کریسف کلمب" در اینجا با آن روبرو شد.بعدها این معبد به شکل ساختمانی نئوکلاسیک بازسازی و تمام دیوارها و سقفش با نقاشیهای هنرمندان مزین گشت.این اطاق کوچک امروز به کوچکترین موزه نقاشی دنیا تبدیل شده است.

از آن جذاب تر درخت کهن چند صد ساله ای است که روی موزه و یا بهتر بگویم معبد قدیمی سایه انداخته است.نزدیکتر که میشوم از تعجب شاخ درمیاورم.پای ریشه های کهن آن پر است از اسکناس و سکه...مردم میایند پای درخت دعا میخوانند و نذر خود را نثار خاکش میکنند...چقدر جالب! یاد همه نوارهای سبز رنگ درختان سرزمینم میفتم که با دستهایی مومن به شاخه ها آویخته گشته اند...انگار درخت در حافظه جمعی همه مردمان دنیا تقدس دارد...

و درست کنار این معبد و رو به اقیانوس آبی اطلس ساختمانی سنگی از قرن 16 خوب میدرخشد و از تاریخ جنگ و استعمار میگوید.قلعه Real Fuerza که روزگاری متعلق به پادشاه اسپانیا بود همان روزگاری که اسپانیا و نیروی دریاییش جهان را به زیر میکشید.قرنها این قلعه به جا ایستاد و شاهد جنگ و نزاع و خونریزی بود.قلعه ای برای حفاظت از هاوانا در مقابل بقیه مهاجمان خارجی و دشمنان اسپانیا

این قلعه مثل بیشتر قلاعی که در هاوانا دیده میشوند در زمان پادشاهی چارلز سوم ؛یکی از مقتدرترین شاهان اسپانیا؛ ساخته شد.در حیاط قلعه هنوز هم توپهای قدیمی ارتش اسپانیا دیده میشوند.امروزه این قلعه تبدیل به موزه "دریانوردی" شده است.

دور تادور قلعه مانند بیشتر قلاع قدیمی خندق عمیقی وجود دارد که با پلی چوبی به بدنه قلعه متصل شده است.برای ورود به این موزه باید بلیطی معادل 5 دلار خرید.عکاسی در داخل آن با شرط پرداخت پول امکان پذیر است.هر دوربین معادل 3 دلار.

وقتی میخواهیم از روی پل چوبی خندق رد شویم یاد کارتون محبوب "رابین هود" میفتیم و آن صحنه ای که خرگوش کوچک پشت میله های در سنگین قلعه جا میماند و رابین هود ؛قهرمان خوشتیپ کودکی ما؛ او را نجات میدهد.خداییش این قلعه شباهت زیادی به زندان  "پرنس جان" دارد و این شباهت وقتی بیشتر میشود که چشممان به صندوقهای گنج و طلا و جواهری میخورد که غواصها در سالهای اخیر آنها را از زیر آبهای اقیانوس بیرون کشیده اند.گنجهایی متعلق به کشتیهای غرق شده قرنهای گذشته.

و ما برای اولین بار چشممان به صندوقهای طلا و جواهر و اشرفی؛ شبیه همانها که پرنس جان شبها در آغوششان میخوابید؛ میفتد...تنها "هیس" در اینجا کم است!