سریزد،دروازه تاریخ
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کاشان-مهریز-فهرج-سریزد

دی 92-سریزد،دروازه هزاران ساله تاریخ

دروازه "فرافر" مینامندش،دیوار ترک خورده آجری که در پهنای دشت کویر هزار سال است که در سکوت به تنهایی بار تاریخ پرشکوه سرزمینش را حفظ کرده است تا ترک و تازی و مغول نتوانند فتحش کنند. فرافر مینامندش این مطلع دیوان باشکوه تاریخ ایساتیس.که روزگاری دروازه عبور مردمانی بوده از سلاله من و تو به سوی تاریخ.

فرافر شهری بوده پررونق که تا قبل از اسلام دروازه اش گامهای دوست را درود میداده به سوی ایساتیس و دشمنان را بدرود میگفته خارج از حریم مهر خاوری.روح پارسی در خاکهایی از جسم و تن پیشینیان ما آجر به آجر و خشت به خشت روی هم رفته تا دروازه ای چنین باشکوه را بر سر در شهری ناپیدا و گم در تاریخ به نام فرافر رقم زند و فرافر از هخامنشیان تا قاجار در گرذش روزگار چرخیده و امروز سریزد نامیده شده است.

و خدا میداند که در این سرزمین مهر خاوری چه مهریارانی سر بر گوش این دروازه نجوا کرده اند و چه مهربانانی جان برای حفظ این دروازه گذاشته اند تا فرافر بعد از قرنها چنین  ترک خورده و رنجور اما با سری برافراشته مقدم ما را گرامی بدارد تا از یاد نبریم تاریخ پرشکوه فرافر؛دروازه ایساتیس ؛ را...

برگ اول دیوان پرشکوه سرزمین یزد همینجاست.سریزد روستایی است در 28 کیلومتری جنوب غربی شهر یزد و در محور یزد-کرمان که روزگاری از رونق و شکوهی بیهمتا برخوردار بوده.میگویند سریزد ابتدای شهر یزد بوده و تاریخ یزد از این نقطه آغاز میشود.در پیش از اسلام اما ،فرافر مینامیدندش.وقتی اعراب به اینجا حمله میکنند مردم فرافر حاضر به قبول اسلام نشده و بر دین خود پافشاری میورزند.زد و خوردهایی بین مردم فرافر و اعراب سرانجام مردم را از پا میندازد.فرافر زیر لگد سم اسبان ناپدید میشود تا پس از دو قرن سکوت کم کم با صدایی دیگر و این بار به نام سریزد سربلند کند.در دوران سلجوقیان و ایلخانیان و صفویان اوج رونق خود را میگذراند تا اینکه کم کم زیر سایه نام یزد از یادها میرود...حالا ما از دروازه فرافر گذشته ایم و پا به سریزد گذارده ایم...

سریزد تماما آثار باستانی است.وقتی در کوچه های خلوت آن قدم برمیدازی و به هرسو که نگاه میکنی سر هر کوی و برزنی آثاری قدیمی از قرنها قبل توجهت را به خود جلب میکند.سریزد شبیه  یک نمونه کوچک اما کامل از الگوی تمام شهرهای کویری ایران است.تمام عناصری که شالوده زندگی کویری را تشکیل میدهند در گوشه و کنار سریزد وجود دارد.گنبدهای آجری ،یخچالهای طبیعی کویر ،آب انبارهای عمیق و پاشیر و سرشیر و بادگیرهای مدور بر سر خانه های چندین صدساله. 

و از دوران باشکوه ساسانیان همین چاپارخانه را بس که نشان میدهد روزگاری اینجا محل عبور و گذر کاروانیان بسیار و تاخت اسبان چاپارها بوده است.روزگاری که اینجا از سر راه جاده ری میگذشته و هزار هزار کاروان با بار اشرفی و حریر و ترمه و قالی از آن میگذشتند...

چاپارخانه خشتی هنوز با برجکهای نگاهبانیش سرپا ایستاده گرچه داخل آن به طویله احشام تبدیل شده است!!!

صدای اذان ظهر میاید از جایی نزدیک.مسجد جامع روستاست که قدمتش به گذشته هایی دور برمیگردد اما در هر دوره ای مرمت شده و امروز کاملا مورد استفاده اهالی روستا قرار میگیرد.

بر بدنه کاهگلی دیوار آن کتیبه ای از دوران قاجار به چشم میخورد که مرمت مسجد را به زمان "پادشاه فلک بارگاه،ناصرالدین شاه قاجار" نسبت میدهد.

اما چرا این روستا که انقدر خوب ابنیه آن مرمت شده اند بی رونق و ساکت است.انگار هیچ کس در هوای روستا نفس نمیزند.آن سوی مسجد نگاهمان به کاروانسرای "رباط نو" میفتد.در میزنیم شاید داخل کاروانسرا زندگی حضور داشته باشد.کسی در را میگشاید و مردی با لبخندی بر لب و آغوشی پر از حس میزبانی ما را به درون دعوت میکند.شنیده بودیم که روستای سریزد را روستای دوستی نیز مینامند از بس مردمانی دارد از جنس نازنین رفاقت مردمانی مهربان که در گذر تاریخ سرزمینشان مهر اصالت  خورده اند و شیر پاک!

 داخل کاروانسرا بسیار تمیز و آراسته اما سرد است.خوب مرمت شده و اطاقهایش را به مسافران کرایه میدهند.داخل اطاقها هم نهایت پاکیزگی و آراستگی را دارد.آنچه که در این فصل سال ما را برای یک شب ماندن تشویق میکند کرسیهای گرم و نرمی است که داخل هر اطاق با لحافی سنگین،رنگ خواب میدهد. 

اما وقت نداریم باید بگذاریم و بگذریم.قافله شتران زنگوله دار ما را تشویق به رفتن میکنند.ساربان محمل پایین گذاشته و شترهایش را در اختیار کاروان ما میگذارد. هریک سوار شتری شده و افتان و خیزان پا بر سرزمین تفته سریزد گذاشته و به سوی قلعه قدیمی آن سرازیر میشویم.

قلعه سریزد یکی از زیباترین آثار قدیمی شهر است.خیلی خوب مرمت شده و توسط یکی از اهالی روستا به گردشگران معرفی میگردد.این قلعه یکی از عظیم ترین قلاع کویر مرکزی ایران است که در دوران ساسانی ساخته شد تا عنوان تدافعی شهر فرافر را برعهده گیرد.بعدها در دوران صفویه در 3 طبقه مرمت گردید.

دورتادور آن خندقی عمیق دروازه هایی باشکوه،حصارهایی تودرتو  و برجهای نگاهبانی قرار گفته اند که با تیرکش و جان پناه به خوبی موید تدافعی بودن قلعه هستند.

در حصار اول اطاقهای انبار غله قرار گرفته است.غله ای که در روزگار آرامش روستاییان در کوزه های شکم گنده گلین جمع میکردند تا هنگام یورش دشمن و پناه بردن به قلعه شکم خود و زن و فرزندانشان را سیر کند.علاوه بر انبار غله،اطاقهایی جهت اسکان موقت پناهندگان و حتی اصطبلی برای احشام نیز وجود دارد.

اما مهمترین وجه قلعه سریزد طاقچه های بیشمار آن در دل اطاقهایی مخفی و دوراز دسترس است که بانک اموال ،جواهرات و اشیای گرانبهای مردم قدیمی بوده.به جرات میشود گفت که اولین بانک ذخیره اموال در کل ایران و جهان در این قلعه و در دوران ساسانی ایجاد شده است و همین موضوع قلعه را از سایر قلاع متمایز میکند

حتما به گوش دشمن هم رسیده بوده که قلعه گنجی درون سینه دارد.به همین دلیل و برای حفاظت بیشتر، در قلعه دو تایی بوده تا اگر دشمن میتوانست از در اول بگذرد در در دوم گیر بیفتد .جاییکه نگاهبانان قلعه،از بالای سر دشمن آب داغ و قیر مذاب و آتش بر سرورویشان میریخته اند.خود دروازه ورودی هم روی خندق پلی متحرک داشته که فقط برای عبور و مرور خودیها پایین میامده و در بقیه مواقع و خصوصا شبها پل به سمت بالا با قرقره ها و طنابهایی بسته میشده تا هرگونه راه برای عبور از خندق و ورود به قلعه گرفته شود....

متاسفانه با وجود ده ها جاذبه طبیعی و فرهنگی اندک شماری از گردشگران از وجود سریزد مطلعند.سریزد زیر سایه سنگین یزد رو به فراموشی رفته است.شاید آرشی لازم است تا جانش را در چله گذارد و برای زنده ماندن این مرز و بوم کاری کند!

*برخی اطلاعات از سایت "کویرها و بیابانهای ایران" گرفته شده است.


 
آرامش در دل کویر
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کاشان-مهریز-فهرج-سریزد

دی 92-زین الدین

 میخواهم همسفرتان کنم در یکی از هزار و یک شبهای شهرزاد به دالانهای قصه های تودرتوی پارسی تا شبی را مهمان کاروانسرای شاه عباسی شویم و لابلای دود قلیانها و بخار تن چهارپایان و صدای فریاد غلام بچه ها شب را  زیر آسمان قیرگون مرواریدی کویر صبح کنیم و صبح به خود بگوییم :آنچه دیدیم خواب بود یا بیداری؟

شب به انتها نزدیک بود و ما خسته و گرسنه و خواب آلود راهی جایی برای ماندن بودیم.کسی گفته بود کاروانسرای زین الدین را انتخاب کنید که نزدیک مهریز شبی را به صبح برسانید.کاروانسرایی که به محل اقامتی تغییر کاربری داده بود. چیز زیادی از او نمیدانستیم.تنها میدانستیم که 60 کیلومتر آن ور تر شهر یزد و در راه جاده کرمان برحاشیه کویر خفته است.زیر آسمان تیره کویر در آن وقت سال و در هوای بسیار گزنده دی ماه پیدا کردنش کار راحتی نبود.وقتی پیدایش کردیم هم با در بسته روبرو بودیم. کسی دررانگشود.وهم برمان داشت که نکندسرکاریم!

بعد از دقایقی زیر نگاه ترسناک سگ نگهبان و صدای واقهای وحشتناک او صدای کشیده شدن گیوه های کسی به گوش رسید.در قژی کرد و گشوده شد و ما از دروازه زمان رد شدیم و پا به دوران شاه عباسی گذاردیم....

اینجا کاروانسرای زین الدین است.تنها کاروانسرای مدور ایران که از عهد شاه عباس و یکی از همان 999 کاروانسرای ساخته شده به دستور اوست که این طور زنده و تپنده در قلب کویر جاری است.وقتی پا به حیاط سنگ فرش آن میگذاری باورت نمیشود که در قرن 14 هستی فکر میکنی پرت شده ای به قرن 9 یا 10 و همان دوران سازندگی شاه عباس.

اینجا کاروانسرای زین الدین،یکی از 101 هتل برتر جهان و یکی از 5 سایت دیدنی گردشگری فرهنگی ایران به انتخاب کتاب لونلی پلنت است.

مردی زابلی با لحجه ای شرقی و چشمانی بادامی با صورت آفتاب سوخته و مهربان ما را به درون راهنمایی کرد.هیچ کس جز ما و چند مرد زابلی که کارکنان زین الدین بودند در این شب مهمان کاروانسرا نبود.راه افتادیم زیر نور فانوسهایی که از تن کوزه های گلی به بیرون تراوش میکردند در میان خیمه های ترمه و گلاب تون رفتن و سرک کشیدن. باورش سخت بود که این دالانهای تودرتو که مارا یاد حرمسرای شاه عباس مینداخت اطاقهای کاروانسرا باشد.مرد زابلی وقتی تعجب مارا دید گفت خارجیها میمیرند برای اینکه شبی را لای این ترمه و ترنگ قلم کاری شده سپری کنند.حالا اما کاروانسرا تماما مال ما بود و هرجایی و هراطاقیی و هرگوشه ای که میخواستیم میتوانستیم شب کویری خود را در آن سپری کنیم.

انقدر سکوت در فضا جاری بود و نور انقدر اثیری از منبعی ناپیدا بر دیوارها توک میزد که به رویایی در بیداری شباهت داشت.دلمان میخواست تا صبح بیدار بمانیم و در تخیل خود سفر کنیم به قرنهای پیش کاروانسرا.شبهایی که کاروانسرا میزبان بازرگانان در راه مانده بود.صدای قلقل قلیان میامد و دود تنباکوی سوخته چپقها.بخار تن چهارپایان با کاه و یونجه در هوا میامیخت و صدای سم آنها بر کف کاروانسرا طنین مینداخت. گردش غلام بچه ها بود و صدای سکه کیسه های تجار.زین الدین هنوز بعد از قرنها زنده نفس میکشید و نفس میداد به ما...

وقتی جاگیر شدیم.یکی از آن مردان زابلی دعوتمان کرد به صرف شام در سفره خانه. این یکی دیگر بیشتر از فکر مابود وقتی پا به آنجا گذاشتیم و میزی از این سر به آن سر چیده شده دیدیم با آش و کشک و دوغ و انواع چلو و پلو و مرغ بریانی...ما خواب هستیم یا بیدار؟اینها را چه کسی سفارش داده است.؟مرد زابلی خندید و گفت:آقای امامی صاحب کاروانسرا از تهران دستور داده امشب برای مهمانان تهرانی سفره ای آنچنانی بیندازیم...(ما را میگفت؟) قربان محبت آقای امامی که خودش هرجایی که هست الهی سفره اش همیشه سبز باشد !

پشت میزی نشستیم و یکی از لذیذ ترین شامهای عمرمان را خوردیم.زیر نور چراغهای زنبوری،در کنار سماور زغالی و کاسه های آبدوخیار ناصرالدین شاهی و دوستان زابلی که میزبانان مهربان ما بودند در این شب کویری...

بعد از شام به یکی از اطاقهای کناری سفره خانه رفتیم.هوا سرمای گزنده ای داشت و ما روی قالیهای ایرانی بر پشتیهای ترمه لم داده بودیم و درکنار دیوارهای آجری و زیر نور سرخ فانوسهای گلی چسبیده به گرمای علائ الدین ! چای خوش عطر بهار نارنج مینوشیدیم و گپ میزدیم.

بعید نبود که به فوتی و سوتی خود علائ الدین چراغ جادو از سوراخی بیرون خزد و غافلگیرمان کند.شبیه سندباد بودیم که در سفرهایش شبی کویری سراغ کاخی شرقی و غریب میرفت.

کاروانسرای زین الدین تا سال 1380 بیقوله ای بود که احشام در آن سکنی کرده بودند.تنها کاروانسرای مدور ایران که در گذر روزگار رو به فراموشی میرفت و بر باد از یاد...تا اینکه برادران امامی تصمیم به احیای آن گرفتند.3 سال کار مرمت این اثر تاریخی به طول انجامید .مرمتی که جایزه بهترین مرمت تاریخی جهان را در سال 2006 از آن خود ساخت.بی شک باید دست مریزاد گفت به افرادی که چنین از مال خود سرمایه کردند تا یکی از سرمایه های این مرز و بوم را حفظ کنند.

به قدری مرمت این کاروانسرا به اصل خود نزدیک است که شما را کاملا به درون تاریخ میکشاند.انقدر که میندیشید پا از زمان بیرون گذاشته اید و به گذشته های صفوی داخل شده اید.در احیای این بنا از هیچ سرمایه گذاری فروگذار نشده است.چه فرشهای قدیمی و نفیسی که برادران امامی خود از گوشه و کنار این سرزمین گرد آورده و زیر پای انداخته اند.چه ظروف قدیمی که از خانه ها و کاشانه های ده کوره هایی دور در سفره خانه جمع کرده اند.چه گلیم و گبه و نمکدانی که به زیبایی زینت دیوارها گشته اند... همه چیز کاروانسرای زین الدین بجا و هنرمندانه جمع شده است تا روح زیبای فرهنگ این مرز و بوم را در کالبدی آجری زنده کند...

دل کندن از اینجا آسان نیست.دوست داریم از تمام زوایا و گوشه و کنارش عکسی بگیریم و دلخوش کنیم که ما هم شبی را در این گذر تاریخی صبح کرده ایم. دوستان زابلی همان کارگران زحمت کشی هستند که هنگام مرمت بنا در کنار آقای امامی حضور داشتند و ایشان به پاس زحمت آنها اجازه داده که به عنوان کارمندان کاروانسرا در اینجا ادامه کار دهند.آنها وقتی شوق مارا میبینند با شوق برایمان میگویند که در ابتدا قرار بود فقط خارجیها به اینجا بیایند اما بعدا آقای امامی اجازه داد که گردشگران ایرانی هم شبی را در کاروانسرا بگذرانند.میگویند توریستهای خارجی خواب به چشمشان نمیاید از شوق یک شب ماندن زیر سقف آجری زین الدین....

خوابم نمیبرد.انقدر دلم شوق پرواز دارد که شبانه آرام از رختخواب بیرون میایم.پله ها را بالا گرفته و به پشت بام میرسم.هیچ کس اینجا نیست.کمی ترس برم میدارد.روبرویم آسمان کویر است کوه های برف گرفته و ستاره های سوسوزن و جاده که تا بی انتهایی دور میرود و مرا به سفر پیوند میزند.روی پشت بام و در هوای سرد کویر به دیوار تکیه میدهم و به آدمهایی میندیشم که در طی قرنها شبها چون من در اینجا کز کرده و هریک به سرنوشتی بودند و گذشتند......نمیدانم چقدر زمان میگذرد با صدای دوستانم از جا میپرم.انگار یکی از آنها بیدار شده و جای من را خالی دیده خواب بقیه را آشفته و همگی ترسان و لرزان به دنبال من دربدر دیوارهای ساکت و خالی زین الدین شده اند....

طفلک بچه ها وقتی مرا آن بالا کشف کردند دلشان میخواست سرم را از تن جدا کنند...

صبح خروسخوان شده است.همگی دلمان نمیاید از زیر لحاف گرم و چسبیده به بخاریهای نفتی بیرون بیاییم اما وقتی  پا به حیاط سردگذاشته و آبی یخ و خنک به صورت میزنیم یک بار دیگر زنده میشویم و تازه میبینیم آنچه دیشب در تاریکی و رویا دیده بودیم در نور زنده خورشید یه چه رنگ و حالی است...

صبحانه خورده و از دوستان زابلی خداحافظی میکنیم.دل کندن ازآنها و از این خانه آجری آسان نیست.خانه ای که دل ما را در خود پیوند میزند.دل ما به تک تک آجرهای آن انقدر محکم پیوند میخورد که شاید در بهاری دیگر از تن آنها یا از تن ما جوانه ای بیرون زند. جوانه ای از جنس قصه های شرقی شهرزاد ....روی دفتر بزرگ یادگاری کاروانسرا خطی به یادگار گذاشته و نامهایمان را جاودانه میکنیم.شاید روزی دیگر و شبی دیگر و خوابی رویایی باز در هوای کاروانسرا...

لینک مستقیم کاروانسرای زین الدین


 
روزهای آخر اسفند
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٦  کلمات کلیدی: معرفی تاتر

نمیدانم شما هم مثل من به OldSongs نوستالژی دارید یانه؟

بچه که بودم در آن روزگار خوش زندگی وقتی پدر و مادر هنوز در کنار هم زندگی را سپری میکردند همیشه عادت به شنیدن "ترانه های قدیمی" پدر داشتم.پدر عاشق موسیقی بود خصوصا پینک فلوید،سیناترا،پریسلی و بهتر از همه دمیس روسوس....

پدر یک مجموعه شگفت و با ارزش  از کاستهای Old Song داشت که یک طرف آنها را با خط خوش نوشته بود:سیمین و در طرف دیگر ...محسن...

و یک ضبط استریوی طوسی رنگ از آن قدیمی ها که برای من حکم یک جعبه جادویی را داشت با کلی دگمه و چراغ و دنگ و فنگ...

درخانه ما همیشه صدای ترانه های قدیمی جاری بود.همیشه های پدر و مادر!

سالها گذشت زندگی مشترک ویران شد پدر همچنان عاشق باقی ماند.بعدها هروقت آهنگی از آن ترانه های قدیمی را هرجا که باشم میشنوم بی اختیاربرمیگردم به سالهای کودکی و تمام احساس عاشقانه پدر به موسیقی و سیمین!!!

چند شب پیش بلیطی برای دیدن کنسرت-تاتری از محمد رحمانیان خریدم.شبانه به سوی تالار وحدت رفتم.نمیدانستم موضوع از چه قرار است وقتی نمایش -کنسرت آغاز شد تمام 2 ساعت و نیم را در صندلی فرو رفته ،با چشمهایم میدیدم و با گوشهایم میشنیدم و قلبم...قلبم که تمام این دو ساعت و نیم هی چنگ میخورد و از خود بی خودم میکرد.قلبم انگار طاقت اینهمه خاطره بازی را نداشت

 

"روزهای آخر اسفند" نام نمایش جدید محمد رحمانیان است که اسفندماه امسال روی صحنه تالار وحدت رفته است.قصه حول زندگی 5 جوان عشق موسیقی است و براساس واقعیت جاری زندگی مستند گروه موسیقی "سگهای زرد" اتفاق میفتد. نمیدانم ماجرای آنها را به خاطر دارید یا نه....نمیخواهم ماجرا را اینجا لو بدهم...

رحمانیان قصه تاتر خود را برگرفته از سرگذشت تلخ آنها روایت میکند اما آنچه که این نمایش را بیش از بیش برجسته مینماید درگیری موسیقی با قصه متن است...

همه جا و در هر سکانس شما شانس این را دارید که به صدای زیبای غزل شاکری و اشکان خطیبی در پس زمینه ویدیو آرتهایی باشکوه گوش بدهید که در کنار ارکستری قوی آهنگهای نوستالژیک قدیمی انگلیسی را اجرا میکنند.

اگر اهل شنیدن Old Song هستید و با شنیدن آوازهایی از لئوناردو کوهن، سیناترا، بریسلی و بقیه به دنیای خاطره هایتان فرو میروید پیشنهاد میکنم حتما و حتما سعی کندی تا فرصت باقی است به دیدن این نمایش بروید.

خدا میداند که دوباره چه زمانی فرصت پیدا کنید که تمام این موسیقیهای خاطره برانگیز را روی صحنه تالار وحدت و به تک خوانی زنی بسیار خوش صدا بشنوید!!!


 
مهرپادین
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کاشان-مهریز-فهرج-سریزد

دی 92-مهریز

یادتان هست که ما در مهریزیم و اطراف یزد سرسپرده بیابانهای پر قصه.از باغ پهلوان پور که به در میاییم کسی میگوید قبل از رفتن به مهرپادین سری هم به "کوه ریگ" بزنید در همان حوالی شهر مهریز که یکی از عجایب طبیعی شهر است.تا نبینید شاید باور نکنید.کوه ریگ تپه ای در حوالی مهریز است.جایی در خود شهر که انگار در انتهای آن قرار گرفته است.پرسان پرسان وقتی به آنجا میرسیم به ظاهر چیز قابل توجهی نمیبینیم اما شما به من اعتماد کنید و از ماشین پیاده شوید.شگفتی زیبایی در انتظار شماست.

وقتی پا روی تپه شنی میگذارم تا مچ در رملهای روان فرو میروم.دست در خاک که میکنم سرمای ماسه های بیابانی مورمورم میکند.اینجا تپه ای شبیه تپه های مرنجاب و کویر مصر است و باورش سخت مینماید در دامنه تپه ای بیابانی در حاشیه شهر مهریز ناگهان فضا اینگونه تغییر کند.شبیه دست سازی بشری است این تپه شنی که شاید آن را  برای تفریح بچه ها ساخته باشند.اما این پدیده دست ساز نیست.بر اثر وزش باد و حرکت ماسه های دشت کویر به این سو و در پناه آغوش قرار گرفتن دانه های شن به مرور زمان و طی صدها سال این چنین تپه زیبایی پدید آمده است که جزو 12 میراث طبیعی منطقه به حساب میاید...

اما خود مهریز "که عجب نام زیبایی" دارد که با مهر درآمیخته است که با افسانه های هزاره های پیشین تاریخ به خود یافته است که از نسل "مهرنگار"؛شاهزاده ساسانی است.

مهرنگار دختر انوشیروان پادشاه ساسانی و از مادری ترک و خاقانی بود.پدر سرزمین یزد را  به دختربخشید.وقتی میگویم یزد ذهنت را بر باد سوار کن و به مهریز بیا...همینجا مهرنگار دستور داد قناتهایی برای آبادانی قریه اش بسازند.قریه آباد و سرزمین به نام مهرنگار ، مهریگرد و در تلفظ عربی بعدها مهریجرد نامیده شد.مهریجرد هم چرخید و چرخید و شد مهریز که امروز داریم پا به پای همدیگر برخاک تفته تاریخی آن قدم میزنیم.

وقتی به کنار در قلعه میرسیم هیچ کس نیست که حرفی از گذشته باشکوه قلعه بزند.دستی از سر مهر بر مهرپادین کشد و با نفس حقش زنده اس کند. خود سرازیر میشویم از در قلعه میگذریم و با اجازه مهرنگار پا به دیوارهای کاهگلی قلعه قدیمی مهرپادین میگذاریم.

سکوت خاصی دردالانهای قلعه حکم فرماست.کمی ترس برمان میدارد شاید چون که تاریکی هم در راه است و تاریکی دنیای قصه های سربه مهر.کمی که خرافی باشی میتوانی یک هو سایه هایی را هم ببینی که رد شولای سیاه آنها ناگهان از سر پیچی چنان میپیچد که قلبت را پیچ میدهد!!! مهرپادین روزگاری محل پناه مردمان یزد و اطراف بوده.روزگاری که شاید سم اسبان اعراب و تن سیاه پوش مغولان و صدای شمشیر بیگانگان خواب مهرپادین را می آشفته است.

در رابطه با قدمت قلعه اما قصه ها بسیار است. برخی از ساکنان مهریز مدعیند که قدمت قلعه به دوران حمله مغولان باز میگردد.روایت میکنند که پس از حمله ویرانگر مغول به مهریز و کشته شدن تمام ساکنین این سرزمین تنها یک کودک زنده میماند.یکی از سربازان مغول دل به رحم میاورد و کودک را به یکی از اهالی "سریزد" میسپارد.کودک بزرگ و مردی نامور میشود.پس از طی سالها به قریه خاک و خون نشسته خود بازگشته و دستور به ساخت برج و بارویی بلند میدهد تا دیگر قصه تلخ مردمانش تکرار نشود.اینگونه مهرپادین در طی قرنها و قرنها همواره جان پناه مردمانی میگردد که از خوف غاصب به دیوارهای عظیم و بلند آن پناه میاورند.دیوارهایی که مامن مردمان مهریز میگردد.

دورتادور قلعه را خندقی عمیق و دیوارهایی بلند احاطه کرده است.برج و باروهایی که هنوز به صورت چینه های خشت و گل دیده میشوند.تیرکش و و کنگره و جان پناه دارند تا ما را با واقعیت آن دوران ملموس تر سازند.روزگاری که روی این باروها آتش میفروختند تا با دود حاصل از آن به دیگر قلاع خبر هولناک جنگ و ویرانی دهند.

درون قلعه فضاهای مسکونی از بخش شاه نشین جداست.قسمتی هم انبار آذوقه مردم بوده که در روزگار آرامش آن را پر میکردند تا در روزگار محاصره گرسنه نمانند.طبقات پایین تر احشام را نگه میداشتند.جالب است که هنوز بوی گرم تن چهارپا به مشام میرسد!

حواسمان را جمع نکنیم به راحتی درون دهانه چاه های عمیقی که مردم آن روزگار حفر کرده اند فرو میرویم.هوا که تاریک میشود ترس و هیجان بیشتری ما را دربرمیگیرد.اگر یکی از ما از دیگری عقب بیفتد راه گم خواهد کرد.همدیگر را بلند بلند به نام صدا میزنیم تا به از ما بهتران بگوییم تنها نیستیم و شرمنده که تا این وقت شب خلوت شبانه آنها را به هم زده ایم.

همین یکی را کم داشتیم که جغدی بر سر شاخه ای از درختی نامعلوم یا لب دیواری ویران نغمه سردهد.تا قبض روح شدن فاصله چندانی نداریم!!!


 
باغ ایرانی
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کاشان-مهریز-فهرج-سریزد

دی 92-مهریز

از کاشان و نوش آباد که میگذریم کم کمک سر از مهریز درمیاوریم.شهر انار و انارستانهای دلفریب.از مهریز برایتان خواهم گفت اما در ابتدا میخواهم شما را با خود به دیدن باغی ایرانی در قلب شهر مهریز ببرم.باغ پهلوان زاده قاجاری که در محله مزویرآباد قرار دارد و در این زمستان یخ زده انگار به خوابی طولانی فرورفته است....

باغ را به سختی پیدا میکنیم .چند دور که دور خود و دور مهریز میچرخیم و ازاین و آن میپرسیم بالاخره اتفاقی با دیدن دیوارهای کاهگلی دور درختانی سر به فلک کشیده و قدیمی حدس میزنیم که به باغ رسیده ایم.در باغ بسته است.نگهبان میگوید باغ تعطیل است اصرار میکنیم و مهمانش میشویم.پشت در باغ ماشینها را پارک کرده و از در چوبی و دیوارهای کاهگلی پا به درون باغ ایرانی میگذاریم.باغی که نفس را در سینه مان بند میاورد...

فکر کن که در منطقه ای کویری هستی و تا حالا آنچه دیده ای کویر و رمل و ماسه بوده و حالا انگار دروازه های سرزمینی اسطوره ای بر تو گشوده میشود و تو خود را ناگهان در حصار چنارهای سر به فلک کشیده و انارستانهای رسیده و قار قار کلاغها و زمینی پوشیده از خزان برگها خواهی یافت.برای دقایقی فکر میکنی پا بر جادوی "بانوی دی" میگذاری و هرآن میندیشی در شوخ طبعی پری افسون گر قصه ها سرریزی و در مهریز  داری خواب یک باغ را میبینی....

باغ پهلوان پور را در دوره قاجار ساخته اند اما تو را یاد معماری زندیه میندازد و همه عناصر فریبنده یک باغ ایرانی را در خود دارد.چهارچوب درونگرای معماری محصور در دیوارهای بلند،جوی آبی در میان با خروش آب و سروش زندگی،تلاقی چهارجوی و کوشکی زمستانی،اصطبل و استخر و درختان سربه فلک ساییده سایه سار و البته انار انار ترک خورده و گنجشکهای فرصت جوی روی آنها.....

در این باغ جز ما هیچ کس نیست.انگار همه این فضای زمستانی و یخ زده با خش خش برگها و صدای پای آب همه و همه در این یک ساعت مال ماست.مال خود_خودمان تا راه برویم و شعر ببافیم و در این هوای افسون گر شیدایی با باغ عشق بازی کنیم... وقتی سر در دالانهای کوشکی آن فرو میکنیم تصاویری جادویی ما را مفتون میکنند. بازی ابر است و درخت و آسمان خاکستری در تن خزان زده درختان لخت و عور و اعوجاج آب و برگهای خشک....

از کوشک به در میاییم و پا در آن سو میگذاریم.کوشکی که روزگاری خانه زمستانی خاندان پهلوان پور بوده شاید یکی از خاندانهای بزرگ مهریزی  که امروز ثبت آثار ملی است و اما اینگونه در سکوت دارد خزان زده میشود.

داشتم فکر میکردم به روزگار پر جلال و جبروت باغ که آمد و رفتی داشته حتما وقتی ده ها خدم و خشم از سرایداری و مطبخ به سوی شربتخانه و مهمان خانه و سرای ولی نعمتان هر روز سرازیر بودند و بچه هایی که پشت تنه های کهن قایم باشک بازی میکردند و زنانی که دلفریب در گوشواره های خانه سوزن میزدند و میخندیدند و دخترکانی که در باغ دست به سوی انارهای رسیده دراز میکردند

و البت! که باغ شاهانه صاحبانش را ماوا داده است صاحبانی که شاید هنوز در گوشه و کنار باغ سکنی گزیده باشند!!!

باغ پرآب است به برکت وجود قنات حسن آباد که از وسط کوشک عبور میکند و خود را زیر یزدی کاریهای سقف و حوض سنگی اعوجاج داده و باغ را غسل میدهد.صدای خروشش ،سروش زندگی است وقتی پای درختان چنار و سرو و انار را در شانزده "حق آبه" بوسیده و خاک را سیراب میکند.

دل کندن از باغ پهلوان پور کار ساده ای نیست.باغی که دل میبرد وقتی در سودایش عاشق شوی و تن در جان درختانش سپاری.وقتی در هوایش نفس زنی و نگاه بر آسمان مه آلودش سپاری.وقتی دندان گیر طعم انارهایی شوی که دانه های دلشان پیداست! باور کن