در انتظار گودو
ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۳٠  کلمات کلیدی: معرفی تاتر

در انتظار گودو را بسیاری بهترین نمایشنامه قرن 20 مینامند.من مخاطب عام از این چیزها خیلی سرم نمیشود انقدر سرم میشود که دیشب نمایشی حدودا 2 ساعت و خرده ای را در سالن تاتر شهر درست ردیف اول تماشا کردم و انقدر حظ بردم که بر خلاف بسیاری از تماشاچیها نه خسته و نه خواب آلوده شوم...

کیفی میدهد که شبی آن وسطهای هفته تک و تنها راهی خیابان انقلاب شوی.وقتی هوا حسابی شب شده است و سوز سرد زمستانی شیشه های ماشینت را بخار زده میکند جایی حوالی خیابان فلسطین پارک بکنی و سلانه سلانه دست در جیب پالتوی خاکستری بلند گز کنی سوی تاتر شهر...

کمی زود رسیده ای پس بهتر است امشب خودت را مهمان یک فنجان شیرکاکائوی قنادی فرانس کنی و بعد که حالت حسابی جا آمد سری به مغازه های نیمه بسته نیمه باز انقلاب بزنی.باز به دانشگاه تهران رسیده ای؟؟؟امان از خاطره های سبز جوانی....

این لبخندی که روی لب آمده و رهگذران را مشکوک میکند انعکاس خاطره های سالهای دور دانشجویی است و سرازیر شدن از میدان امام حسین تا انقلاب و بعد برو برس به جمال زاده و مینی بوسها و دیگر بی خیال.....

این زیرگذر مسخره چهاراه ولی عصر دیگر از کجا آمده که بلای جان ما شده وقتی عین چهارراه چکنم! در میان آن گیر میفتی و تا بخواهی خودت را سروسالم از آن زیر بیرون بکشی ربع قرنی نه حالا تو بگو ربع ساعتی طول میکشد...

بگذریم ...ساعت 8:30 شده است و ما روی صندلی جاگیر...ردیف اول زیر دماغ پیمان معادی در نقش "دی دی" و رضا بهبودی در نقش "گو گو" و صحنه تماما سپید مینی مال با شمای بی قواره تک درختی بی برگ و بار در گوشه آن...

انتظار آغاز میشود.گوگو  و دی دی ؛دو انسان وامانده دو انسان خود گم کرده دو انسان پریشان دو بی قرار دو خسته دو بی نوا دو مفلوک....چشم به راهند.روزها و روزهاست که از طلوع صبح تا آخر شب در اینجا زیر سایه تک درخت بی بار در انتظارند تا گودو از راه برسد...

....اما گودو هرشب نمیاید و هر شب این قصه انتظار و انتظار ادامه میابد.

نمیدانم شاید ساموئل بکت قصه انسان امروز را به تصویر کشیده است.انسان وامانده و دلزده از دین،سیاست،ایدئولوژی،بردگی،استثمار،تضاد و همه ایسمهای جهانی!

در انتظار گودو باید ماند یا باید بی خیال شد و رفت؟؟؟

در انتظار گودو (Waiting For Godot)

نویسنده:ساموئل بکت،مترجم:نجف دریابندری

کارگردان:همایون غنی زاده

بازیگران:پیمان معادی،رضا بهبودی،علی سرابی،رامین سیار دشتی

تاتر شهر،سالن اصلی،بهمن و اسفند 92


 
رازهای سرزمین زیرین
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کاشان-مهریز-فهرج-سریزد

روز سوم سفر،کاشان،نوش آباد

شاید 4یا 5سال پیش بود که کسی از نوش آباد دعوتم کرد به دیدن شهر زیرزمینی. آن زمان نوش آباد تازه اسمی در کرده و شهر زیرزمینیش توسط محققان در حال راز گشایی بود. فرصت فراهم نگشت تا امروز که در در ادامه سفر به سمت مهریز سری به نوش آباد بزنیم.

صبح زود باروبندیل را بستیم و کاشان را به قصد مهریز ترک کردیم سرراه اما قرارمان دیدن از شهر زیرزمینی نوش آباد بود.نوش آباد شهری قدیمی است کسی میگوید پایتخت انوشیروان ساسانی بوده و کسانی معتقدند که نوش آباد از انوش آباد آمده بخاطر گوارایی چشمه انوشش.حالا چه نوش آباد از انوش انوشیروان بیاید و چه از انوش چشمه گوارا ،مهم جاودان ماندن این شهر باستانی در قرنها تاخت و تاز بی امان دشمنانش است.شاید این جاودانگی برگردد به حضور شهر زیرزمینی "اویی" که نوش آباد حضورش در تاریخ را مدیون راز و رمزهای این دست کند زیرزمینی است....

راهی شمال شهر کاشان میشویم ت به پایتخت انوشیروانی نوش آباد سری بزنیم. از این و از آن نشانی "اویی" را میپرسیم و به سروقت آب انباری عمیق میرسیم که دروازه ورودی ما به شهر اویی است.پله ها را پایین گرفته و پا به  تاریکی تاریخ میگذاریم تا با راهنمایی پسری محلی سر از دالانهای تودرتوی شهر زیرزمینی دربیاوریم.

یکی بود یکی نبود قصه از آنجایی آغاز میشود که در این پستوهای زیرزمینی برای قرنها و قرنها جز خدا کسی نبود!روزی مردی از اهالی نوش آباد هنگام کندن چاهی در خانه ای محلی سر از ناکجاآبادی درمیاورد زیرزمینی، کلنگ زده میشود و راه گشوده .. جلو و جلو تر که میرویم کم کم قصه پیرهای آبادی ؛که برای قرنها از "اویی" شهر افسانه ای نوش آباد نام میبردند ؛زنده میگردد.پس افسانه نبود آن شهری که تاریخ سینه به سینه نقل شده مردم نوش آباد از آن حرف میزد..تاریخی که مدعی شهری زیرزمینی زیر خانه های مردم نوش آباد بود.شهری با معماری دست کند بشری ...

اینجا را "اویی" مینامیدند که در گویش مردم محلی "هوووی" آوای صدا کردن آدمی است.میگویند همان صدایی بوده که مردم هنگام عبور از دالانهای تودرتوی شهر برای صدا کردن یکدیگر استفاده میکردند.شاید هم هوووووی کارگری بوده که کارگر دیگررا صدا میزده برای بالابردن دلو پر از خاک هنگام کندن و جلو رفتن....

عجیب است که 1400 سال پیش چنین شهر وسیعی را بی ابزار تیشه وری چنین دقیق و ظریف معماری کرده اند.شاید با تیغه هایی از جنس الماس توانسته اند شهری را زیر شهری دیگر بکنند.تمام ساختار شهر اویی طبیعی است تنها با کندن و خالی کردن زمین از خاک چنین تالارها و دالانهای متراکم و زاویه داری ایجاد شده است.

این شهر درواقع پدافند نظامی مردم نوش آباد بوده است.شهری که هنگام خطر حمله دشمن مردم به آن پناه میبردند.تمام ساختار آن به منطور حفاظت و پنهان شدن از چشمان دشمن تعبیه شده.

روی دیوارها جای پیه سوزهای قدیمی برای روشنایی و طاقچه هایی کوتاه برای قرار دادن اشیا قرار دارد.فضاهایی برای انبار مواد غذایی که بتواند مردم را برای روزها و روزها اسیری در زیر زمین زنده نگه دارد.هرخانواده در بخشی از این  زیرزمین ساکن میشده تا آبها از آسیاب بیفتد و شهر در امان گردد.

از دهانه چاه همه خانه های قدیمی نوش آباد و حتی از دهانه تنورهای خانگی آنها راه به این شهر وجود دارد.وقتی دشمن حمله میکرده همه خانواده ها به سرعت با طناب خود را به یکی از 3 طبقه این شهر میرساندند.دالانها به صورت L انگلیسی ساخته شده تا زاویه کج دار آنها مانع از دیده شدن فرد شود و اگر دشمن پایش به شهر باز شود نتواند انتهای دالانها را تشخیص دهد.علاوه بر آن پای هر دیوار برای دشمنان تله هایی کار میگذاشتند که یا در گودالهایی عمیق سقوط کند و یا نگهبانی که بالای تله ها نشسته  با سنگ بر سر و روی دشمن بکوید.

خلاصه اینکه اویی برای قرنها و قرنها پناهگاه جان و مال مردم نوش آباد بوده و توانسته خود را از تعرض هر بیگانه ای در امان نگه دارد.

هوای داخل شهر زیرزمین بسیار سبک و خنک است.علت آن کانالهای تهویه هواست که به سطح زمین راه دارند.جالب اینجاست که سقف دالانها حدود قد یک فرد عادی تراشیده شده است گرچه بعضی جاها باید سینه خیز و یا خم میشدند تا بتوانند از آنها بگذرند.

نوش آباد شهری 3 طبقه است که در وسعت 4 کیلومتر ادامه دارد و هنوز همه بخشهای آن شناسایی نشده است. برای دیدن نوش آباد میتوانید از ورودیهای مختلفی که در سطح شهر پراکنده است استفاده کنید.ما از ورودی کنار آب انبار وارد شهر شدیم و دوباره هم برای بیرون آمدن به مکان اولیه برگشتیم.بهتر است با راهنمای محلی شهر را طی کنید تا از توضیحات او پیرامون هر محل آگاه شوید.

اگر دوست دارید بیشتر راجع به شهر اویی بدانید به لینک ویکی پدیا مراجعه نمایید


 
خانه ای از خشت و گل،خانه ای از جنس دل
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کاشان-مهریز-فهرج-سریزد

دی 92-روز دوم سفر،کاشان،خانه طباطباییها

روز دوم سفر و در ادامه گشت و گزار در شهر کاشان پا به محله قدیمی سلطان امیر احمد میگذاریم تا به سراغ یکی دیگر از خانه های ارزشمند و کهنسال شهر برویم.خانه ای از جنس دل که در بافت قدیم شهر کاشان قرار دارد و از شاهکارهای هنر معماری دوران قاجار به حساب میاید.

صحبت از خانه طباطباییهاست که توسط یکی از تجار معروف فرش آن زمان یعنی حاج سید جعفر طباطبایی برای هدیه به نوعروس زیبایش در سال 1250 قمری ساخته شد. زیر نگاه پرجلال و جبروت عکس صاحبخانه وارد خانه میشویم.از عکس برمیاید که حاج جعفر شاید معمم بوده نمیدانم.در گذشته بسیاری از مردان عبا بر دوش و عمامه بر سر میگذاشتند.من هم عکسی از جد بزرگم به دیوار دارم که همچنین پوششی بر تن داشته. به هرحال حاج جعفر چه معمم بوده چه نبوده از قرار تاجری ثروتمند و خوش نام به حسب میامده که توانسته خانه ای چنین فاخر و باشکوه بسازد.

نمیدانم تا چه اندازه با خلق و خوی مردمان کویری آشنایید.مردمانی بسیار گرم و صمیمی که زیر پوششی ساده و صمیمی از اصالتی بی نظیر برخوردارند. مردمانی که در نوع معماری ،پوشش،موسیقی و هنر ذات درون گرا و آرام خود را نمایان میسازند و خانه های آنها نمونه بارزی از خصلت کویری آنهاست.

وقتی از بیرون به خانه های مناطق کویری نگاه میکنیم فضایی بسته دیده میشود.خانه حجاب دارد و چشم غیر نباید بر بکارت خانه خدشه ای وارد کند.همین است که در بدو ورود راه از میانه یک هشتی میگذرد و نه از حیاط و کاشانه.از هشتی باید با زاویه بگذری تا نگاهت حجاب بکارت خانه را ندرد.وقتی از هشتی میگذری کم کم پا به بیرونی و سپس اندرونی خانه خواهی گذاشت.اگر از غیر باشی به اندرونی راهت نیست ولی اگر نگاهت محرم حریم خانه باشد از بیرونی پا به اندرونی خانه خواهی گذاشت جاییکه در نور و رنگ و زیبایی و هیاهوی خانه غرق خواهی شد و خانه طباطباییها از آن جمله خانه های محرم و نامحرم است.یالله بگو و وارد شو....

به قول دوستی اینجا دیگر برای ما جزوی از "فضاهای گمشته" به حساب میاید.فضاهایی که دیگر تنها در قصه های قدیمی و خاطره های غبارگرفته اهل قبور میتوان آنها را یافت.در گذشته ای که سنگ و گل و خشت از جنس دل بود و نه از جنس پول و قیمت...خانه قیمت نداشت اگر صاحبخانه اش مراد بود و مهمانش مرید.خانه هویت داشت و روح و در آن مردمانی از جنس عالم عشق زندگی میکردند.درخانه ها به روی مهمان همیشه باز بود و سفره اهل خانه وقت و بی وقت گسترده ...مطبخ همیشه دودش به راه بود و مهمان حبیب خانه .

دخترکان چارقد بسته شلیته پوش، پشت دیوارهای این اطاق و آن اطاق میخندیدند و کودکان دور حوض گودال باغچه، میان حیاط غوغا میکردند.سویی خانم خانه سوزن میزد بر ترمه هزار رنگ جانماز و سویی دیگر عروس خانه وسمه میکشید بر چشمان شوخ و شنگ.خانه چقدر هیاهوی زندگی داشت و طعم خوش با هم بودن میداد.وقتی در اطاقهای آن مادر و عروس و پسر و داماد و نوه و نتیجه با هم زیر یک سقف زندگی را مرور میکردند...

پستوها و گنجه ها و زیرزمینهای پر از تاقار ماست و کشک و شیشه شیشه بوی ترشی و سرکه و لواشک های مادربزرگ ...خانه طعم و بوی خوشمزه ای داشت... خانه بوی نان میداد...

خانه طباطباییها یکی از همان خانه هاست.خانه ای درندشت با 40 اطاق ،4 حیاط،4 سرداب،3 بادگیر و 2 رشته قنات...با معماری حجاب دار و گودال باغچه خانه ای متقارن و درون گرا که وقتی ساعتی از روزمان را در دالانهای تودرتوی آن میگذاریم آرام میگریم و به خلسه میرویم.

پس از ساعتی از خانه بیرون آمده و به دیدن یکی از حمامهای قدیمی شهر کاشان میرویم.حمام سلطان امیراحمد که در همان نزدیکیها و در محله علوی واقع شده است.این محله علوی حتما قصه هایی دارد.شاید روزگاری از آن محله های اعیانی بوده که امروزه بیشتر خانه های اربابی به جا مانده از روزگار شوکت و شکوه و سازه های مردمی چون حمام سلطان در آن قرار گرفته است.محله ها هم محله های قدیمی که هویت داشتند و زندگی در آنها رونق فراوانی داشت.حالا دیگر حتی نام محله ها دارد رنگ میبازد.محله جای خود را به کوچه های بی هویتی میدهد که برای خود ساکنان آن کوچه هم جز یک نام هیچ پیشینه دیگری ندارند.نامهایی شتابزده و کج سلیقه ...

و اما حمام سلطان امیراحمد که یکی از حمامهای اعیانی شهر کاشان بوده است. کاشان در دوره صفویه به حمامهایش بنام بوده است تا جاییکه شاردن فرانسوی می گوید : « گرمابه های کاشان فوق العاده عالی ، خوب و تمیز هستند ‍». فکرش را بکنید که داریم از چند صد سال پیش حرف میزنیم!
حمام سلطان احمد اما پیشینه اش به دوران سلجوقی میرسد که در زلزله مهیب 1192 قمری ویران شده و در دوره قاجار دوباره سرپا میشود.وارد حمام که میشوم نمیدانم چرا هنوز حس رطوبت و نم میکنم شاید به خاطر سرمایی باشد که از دیوارهای آن نفوذ میکند و نوری که از نورگیرهای سقف سخاوتندانه و رخوت آلود به درون میریزد...

حوضی پرآب حال و هوای گذشته حمام را زنده میکند :"زن اوستا"، دلاک، لقمه قازی گوشت کوبیده،ولوله زنانه و هیاهوی کودکانه،فریاد "خوووووو شک" و دستان تر کیسه کش، قرمزی لنگ و تیغ فس ساد و آب داغ و بخار و رخوت تن آسوده زیر مشت و مال دلاک...

معماری حمامهای قدیمی ایرانی شگفت انگیز است.معماری کاملا حساب شده و کاربردی که به نظر من حمامهای امروزی خانه های شهری به پای آنها نمیرسند. از جلوخان حمام که بگذریم به فضای هشتی ابتدایی وارد میشویم جاییکه حمامی پول میگرد و ما را به درون راه میدهد.به سربینه وارد میشویم فضایی که حوض پر آبی در میان آن قرار دارد و دورتادورش را سکوهایی برای نشستن و لمیدن و لباس عوض کردن و حتی نماز خواندن احاطه کرده است....از سربینه که میگذریم با دالانهای تودرتو به گرمخانه و خزینه حمام وارد میشویم این دالانهای تودرتو میخواهند ما را از چشم غریبه های کنجکاو در امانمان دارند.یاد خاطره ای از یکی از پیرهای فامیل میفتم که در روزگار جوانی چادر به سر کرده به گرمخانه زنانه وارد شده بوده و آنجا شیطنت آمیز چادر از سر برداشته و زنان را قبضه روح کرده است!!!!

روحش شاد پیرمرد بامزه ای بود...

مادربزرگم یه ناسزایی بلد بود که گاهی از سر غیظ به زبان میاورد:الهی تون به تون شوی....حالا میفهمم یعنی چه...زیر گرمخانه حمام و درست کف خزینه گودالی کنده شده و طرفی مسین در آن قرار دارد."تون تاب" شخصی بوده که آن زیر باید مدام هیزم در آتش میریخته و بر آن میدمیده تا تون و آب خزینه را گرم نگه دارد... حالا غرض مادربزرگ از اینکه میگفت الهی تون به تون شوی شاید یعنی الهی زیر خزینه گور به گور شوی...!!!!

لپهای برجسته و ابروهای کمانی این خورشید خانوم روی دیوارهای حمام مرا یاد صورت گرد و دستهای مهربان مادربزرگی انداخت که وقتی کودک بودم مرا به حمام میبرد،کیسه میکشید برایم قصه میگفت و همانجا سیب به دهانم میگذاشت...مادربزرگ مهربان کودکیهایم!

شب غروب کرده است و ما راهی خانه منوچهری میشویم.جاییکه از قرار میخواهیم شام ،"شفته سماق" بخوریم.یک غذای محلی کاشانی....میگویند بعد از بعد از حمام میچسبد ها!


 
گشتی در کاشان
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۳  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کاشان-مهریز-فهرج-سریزد

مژده ای همنفسان ،کوی مغان است اینجا

رخ متابید که خلوتگه جان است اینجا

صبح روز دوم است و هوا بس ناجوانمردانه سرد.ما راهی کوچه های قدیمی کاشان؛ این شهر هزاران ساله؛ هستیم.بارها کاشان را دیده ایم و این بار قصدمان دیدار از چند مکانی است که در این دید و بازدیدها فقط نامشان را شنیده بودیم و تاکنون فرصتی برای دیدنشان نداشتیم .پس راهی خیابان "فاضل نراقی" و کوچه "آقا بزرگ" میشویم جاییکه قرار است با یک تیر سه نشان بزنیم!

ابتدا در محوطه ای مقابل "بقعه خواجه تاج الدین" ماشین را پارک کرده و پیاده میشویم.از بیرون آنچه دیده میشود خانه ای با دیوارهای کاهگلی است که 2 گنبد آجری بر بالای آن قرار دارد.گنبد شرقی بقعه خواجه تاج الدین نام است.

داخل بقعه فضایی بزرگ با سقفی بلند است که قبور چند بزرگ در آن قرار گرفته اند. متولی بقعه مرد مهربان خوش سخنی است که برای ما از تاریخچه چندین صد ساله بقعه میگوید.از روزگاری که در قرن 7 هجری خواجه تاج الدین نامی که مرد خیر و بزرگ شهر بوده دستور ساخت این مکان را میدهد.در روزگار رونق و بروبیای کاشان خواجه که مردی متول و بانی خیری برای بسیار بناهای تاریخی بوده دستور میدهد چند مسجد و مدرسه و منار و گنبد و بقعه برای مردمان کاشی ساخته شود.بعدها زلزله امان نمیدهد و بیشتر این مکانها با خاک یکسان میگردند.

 حالا اینجا خانقاه یا همان خانگاه نعمت اللهی است.یکی از ده ها خانگاه دراویش کاشانی که بیشتر در عهد صفوی ساخته شده بودند و امروزه دیگر تک و توکی از آنها گوشه و کنار شهر هنوز سرپاست.شاید سرپایی این یکی برگردد به قبر حاج ملّا محمّد حسن نطنزی از عرفا و اقطاب دراویش نعمت الّهی.

من این فضاهای خانگاهی را دوست دارم حتی اگر هیچ چیزی در آنها نباشد حال خوبی دارد.شاید سکوت آنها شاید بی شیله پیلگی آنها شاید روحی بزرگ که تو مهمان درگاهش میشوی.اینجا هم فضایی معنوی است.به قول دکتر جواد نوربخش :

«خانقاه خلوتخانه صوفیان است و قرارگاه آنان، مجلس اهل حال است و مکتب سیر کمال. سالکان الی اللّه در آن آیند تا زنگ تعیّن از آیینهٔ دل بزدایند. کعبهٔ عاشقان است و قبلهٔ صادقان»

گنبد غربی خانقاه اما متعلق به قبور شاهزاده اسحاق و شاهزاده ابی طالب دو امامزاده مدفون در اینجاست.امامزاده گانی که زیر گنبد دوار هزار نقش ترنج و نارنج قرنها آرام خفته اند و آرام میکنند زائران مکتب دل و دین.

بالای سر دیوار گچی، نقاشیهای دیواری قدیمی و زیبایی نگاهمان را میگیرد.نقاشیها بکر و ساده و بدویند.دو شاهزاده دین در چپ و راست شاه مردان قرار گرفته اند و بوالعجب که به جای تیر و شمشیر در دستان آنها دو شاخه گل قرار گرفته است.پشت سر آنها فرشته ها و مردانی از جنس عالم بالا ،بال در بال درختان سرو آزاده قد برافراشته اند.نقاشی بسیار بیش از اینها گویی حرف با تو میزند...

دری چوبی توجه من را جلب میکند.متولی امامزادگان میگوید دری بسیار قدیمی است که تاکنون از تاراج دزدان در امان مانده است به یمن برکت بقعه و گنبد و صفای دل اهل دل....دست که بر شیارهای چوبی در میکشم انگار پوست تن پیر خرابات را لمس کرده ام.شاید این در، کالبد همان پیر مغانی باشد که در تن طبیعت استحاله یافته و میخواند:

در میخانه بسته‌اند دگر

افتتح یا مفتح الابواب

از بقعه امامزادگان که در میاییم درست جنب دیوار بقعه مسجد آقا بزرگ قرار دارد.

حال خوبی دارم.خیلی خوب وقتی زیر آسمان بسیار گرفته و ابری کاشان و در این سوز گزنده زمستانی مسجدی چنین عمیق،چنین و سیع و چنین بی حاشیه مرا تنها خود_خودم را به خود میخواند.دلم میخواهد بدوم درست در آغوش مسجد خودم را،خود_خودم را پهن کنم.فکر میکنم خدا در آن دور منتظر من ایستاده است.

از زیر مقرنسهای آویخته مسجد میگذرم و آنچه شیفته ام میکند عظمت مسجدی از جنس تار و پود کویر است که انگار هیچ کس جز من در تن او نیست.دورتادور مسجد شبستانهای طلاب قرار دارد.حوضی سنگی و خالی در میانه آن قرار گرفته است.گنبد آجری و ساده آن چقدر صمیمی ما را به خدا میرساند و گلدسته هایش تو گویی دو شاخه گل رو به خدا که صدای خدا را به ما خواهند رساند.این مساجد کویری از جنس خدایند انگار...

و کبوترهایش...و کبوترهایش که دیگر دل در گروی سجودی ابدی داده اند و جلد گنبدهای آجری مسجد شده اند.کبوترهایی که از دور، بقبقوی آنها با الله اکبر اذان ظهر در هم میامیزد و خدا را میخواند و خدا را و خدا را.....

***راستی نکند اینها کبوتران "طوقی" علی حاتمی باشند.بخشی ازآن فیلم قدیمی و زیبا در این محوطه ساخته شده است....

مسجد را آخرین یادگار شکوه معماری قاجار مینامند که به دستور "آقا کوچک" ساخته شده است.آقا کوچک فرزند ملامحمد مهدی نراقی بود که هنگام تولد پدر را از دست داد و بنا به رسم آن روزگار نام پدر را عاریه گرفت.بعدها که خود ملایی صاحب نام شد آقا کوچک نام گرفت در مقابل آقا بزرگ که لقب پدرش بود.

زمان محمد شاه قاجار روزی شاه از اینجا گذر کرد و با آقا کوچک هم کلام گشت.مرتبه سواد و دانش او شاه را گرفت و شاه دستور داد زین پس او را آقا بزرگ بنامند.
در جلسه ای که شاه و علما داشتند شاه پس از دیدن مقام علمی ملامحمد مهدی از ایشان و علما خواست تا از او درخواستی داشته باشند . ملا محمد مهدی می گوید: پشه ها را از ما دور کن! شاه گفت درخواستی از من بکنید که بتوانم آن را اجابت کنم . من از انجام این کار عاجزم ، گفتند برای ما رعیت ها مسجدی بنا کنید تا در آن نماز بخوانیم و شاه  این درخواست را اجابت کرد.

مسجد آقا بزرگ ساخته شد...

مسجد آقا بزرگ ماندگار شد...


 
خونه مادربزرگه!!!
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کاشان-مهریز-فهرج-سریزد

دی 92 - خانه منوچهری

سفری دیگرآغاز میشود دوباره پا در رکاب جاده ها میگذاریم و این بار در کوچه های قدیمی محله های کویری از کاشان و مهریز و فهرج و سریزد خواهیم گذشت در مسیری 4 روزه. سفری که این بار قصد داریم با شما بپیماییم از تهران به سوی کاشان آغاز میشود.بعد از دو شب اقامت در کاشان به سوی مهریز ادامه یافته و پس از یک شب اقامت در کاروانسرایی میان راهی به سوی تهران خاتمه میابد.در این مسیر 4 روزه با ما همسفر باشید که شگفتیهایی بی نظیر از سرزمین خوبمان ایران را به تماشا خواهیم نشست...بیایید تا برویم!

صبح روز 26 دی ماه به همراه 6تن از دوستانمان راهی سفر شدیم.در این سفر من-محمد امین-نازنین-علیرضا-علی- پانته آ-سمیه و بهرام  همسفر بودیم.صبح نه چندان زود به راه افتادیم و در میانه راه تهران قم در رستوران بین راهی آفتاب مهتاب صبحانه خوردیم.هوا سوز گزنده ای داشت و ما تنها به خاطر سردی هوا ترجیح دادیم صبحانه را در فضایی بسته و نه در کنار جاده بخوریم وگرنه غذای رستوران اصلا مناسب نبود و پس از خوردن آن پشیمان بودیم که کاشکی با لقمه نان و پنیری در ماشین خود را سیر میکردیم.به هرحال راه افتادیم به سمت کاشان.از تهران خانه ای قدیمی را که به صورت هتل درآمده بود رزرو کرده بودیم.خانه منوچهری...

پس از حدود 3 ساعت و نیم رانندگی به شهر کاشان رسیدیم.با پرس و جو خانه منوچهری را یافتیم.خانه ای در دل کوچه پس کوچه های محله قدیمی محتشم. آنچه که همان ابتدا نگاهمان را گرفت موقعیت خانه بودکه زیر دالانهای تودرتو و ساباطهای کویری ما را به درون رویا فرو میکشید.

پا که درون این خانه قدیمی میگذاریم به سالن خوش آمدگویی مهمانان راهنمایی میشویم.فضایی به شدت هنرمندانه و گویای سلیقه ای ناب در طراحی و انتخاب وسایل. انقدر کنجکاومان کرده همان ابتدای کار که دلمان میتپد زودتر تمام خانه را کشف کنیم.فرشهایی گرانبها و قدیمی زیر پای ما افتاده انقدر زیبا که دلمان نمیاید با کفش روی آنها قدم برداریم.نیمکتها چوبی  به کوسنهایی با پارچه های ایرانی مزینند و ما را به دورن نقوش هزاررنگ ترمه و ترنگ میکشانند.لوستری با طرح قاجاری و  آویزهایی بلور ملون ،سقف بلند خانه را جلوه ای  بصری بخشیده است.پشت سر ما ارسیهای تمام قد رنگی وجود دارد که با سخاوت تمام نور آفتاب کاشان را به سروروی ما میپاشند.

سویی دیگر میز و صندلیهای لهستانی از چوب گردو در تقابل این فضای ایرانی قرار گرفته اند.دیوارهای سپید نیز با تابلوهای نقاشی آبستره مزین هستند. این تقابل سنت و مدرنیته را بعدا بیشتر در زوایای خانه خواهیم دید. اینجا بهترین فضا برای مهمان خسته  از راه است که در آرامش غریب و باشکوه ایرانیت غوطه ور شود.در این فضا احترام مهمان  خصوصا مهمان خارجی با بالاترین میزان کیفیت استانده گشته است.

بعد از گذشتن از سرسرای ورودی، گودال باغچه و حوض پر آب و خانه ای کویری با همه المانهای معماری مخصوصش مقابل شما قرار میگیرد.این دیگر نمونه زنده شده همه آن خانه های کاشان است که دست بی رحم انسان و زخم روزگار آجر به آجر آنها را از پای انداخته است.با این تفوت که این خانه با همه شکوه و زیبایی آن نشان از همت عالی زنی هنرمند ،متفکر، عاشق و با پشتکار دارد که ویرانه سرایی از تل آجر و سنگ را با هزینه شخصی خود خریده و به یاد سرزمین مادری آن را از سرپا زنده ساخته است اینگونه جانانه و شاهانه...

صبا منوچهری صاحب خانه است.بانویی کاشانی و مقیم سوییس که چند سال پیش هنگام حضور در یک نمایشگاه عکس از خانه های قدیمی کاشان دلش میتپد برای احیای یکی از این بناهای رو به فراموشی.با سرمایه شخصی و پس از جستجوی فراوان میان ده ها خانه ویرانه سرانجام خانه خیابان محتشم را برمیگزیند.سال 1386 مرمت را با کمک کارگران محلی،معماران بنام و طراحان سرشناس آغاز میکند. و سرانجان  پس از سه سال کار و زحمت مداوم،خانه دوباره احیا میشود.اگر به آلبومهای عکس موجود نگاهی بیندازید به شهامت این بانوی ایرانی آفرین خوهید گفت.خانه ای کاملا ویران شده و پر از زباله که نگاهی پخته توانست از فراسوی آوار گنج درون آن را بیابد و دست به بازسازی آن زند...بانو صبا منوچهری خدمت بزرگی به احیای یکی از ارزشمندترین خانه های قدیمی کاشان کرد تا جاییکه امروز  تبدیل به یکی از مهمترین مراکز جذب گردشگر خارجی برای نمایش فرهنگ و هنر کاشان شده است....

بانو منوچهری بی شک هنرمند بزرگی است.این را وقتی بیشتر متوجه میشوید که به حسن انتخابش در خرید مجسمه ها و تابلوهای نقاشی هنری پی میبرید.آثاری گرانقدر و گران مایه که در کمال سخاوت آنها را برای بازدید چشمهای مشتاق مهمانانش در گوشه و کنار خانه قرار داده است.اگر کمی اهل هنر باشید دیدن این اشیای هنری ساعتها شما را به خود مشغول خواهد کرد.اینجا شاید یکی از معدود مکانهای اقامتی ایران باشد که برای ذهن و چشم و فکر مهمان تا به این حد احترام قائل شده است. هیچ وسیله ای نامتجانس،زاید،بی فکر و کیچ در هیچ نقطه ای از خانه قرار ندارد. خانه به مهمان مشتاق هنر این فرصت را میدهد که در مدت اقامتش لذت ببرد از زیبایی و هنر و شعور.

بدون شک شما هم وقتی مثل من برای اولین بار وارد این مجموعه شوید به نوستالژیهای کودکی خود وارد خواهید شد.شاید شما هم به خاطره های مادربزرگها و پدربزرگهای پیرتان برگردید آنجا که از عمارتهای قدیمی میگفتند و پله های سنگی،مطبخ دود گرفته و ارسیهای رنگی،پشت بامهای خوابهای هزارساله و ستاره های هزار نقش،حوضهای پرآب و ماهیهای قرمز شناور...و اصالت و آرامش که انگار از خانه های شهری نفرین شده ما سالهاست که فراری گشته است.خانه منوچهری فرصت خوبی خواهد بود که با یکدیگر به مرور خاطره های پیر گذشته بنشینیم و یک بار دیگر گذشته را زندگی کنیم.زندگی را لمس کنیم.خانه را بچشیم و به یاد بیاوریم که در حافظه های جمعی ما خانه این ساختمانهای بی هویت امروزی نبود.خانه خشت و سنگ و آجرش روح داشت و جنسی اثیری...

وقتی از پله های سنگی بالا میرویم تا به رد اطاقها برسیم دیگر از نفس افتاده ایم. نمیدانم قدیمیهای ما جنس نفسهایشان هم انگار فرق داشت که هرروز این ده ها پله  بلند و نفس گیر را بالا و پایین میکردند تا در سایه پستوها و اطاقها و تالارهای آرام بخش خانه ،زندگی را زندگی کنند.

در سایه های بلند چراغهای راهروهای پرپیچ و خم گم میشوم و دوباره خود را یک بار دیگر در قصه های شهرزاد پیدا میکنم...آیینه ای رو به در اطاق من را هزاربار تکثیر میکند تا یکی از هزارهای من،به رویا وارد شود....

خانه منوچهری 9 اطاق دارد.که دوتای آنها vip است و ما از شانس خوب همانها نصیبمان شده است.دو تا اطاق مشرف به حیاط در بالاخانه و دارای ایوان.داخل اطاقها اما داستان دیگری است.داستانی از جنس قصه شاه و پریان وقتی دالانهایش را طی میکنیم و پی به رازهای درونش میبریم.چقدر خوش مینماید وقتی اینگونه آفتاب خود را از لابلای شیشه های رنگی عبور داده و بر تختهای چوبی اطاق ولو میکند.اطاق در نهایت پاکیزگی است و بوی یاس میدهد تا بیشتر و بیشتر ما را به رویاهای قدیمی فرو برد. رویای مادربزرگی که همیشه در سینه اش مشتی گل یاس میریخت و سجاده اش را بوی گل یاس برمیداشت.

عصر  شده است.دلمان میخواهد در آرامش خانه  جوانه زنیم و تا ابدیت زندگی کنیم. اینجا یعنی خانه و خانه را اینجا بیشتر از هرجای دیگری میشود معنا کرد.خانه ای که در هرگوشه آن برای آرامش و تمدد اعصاب میهمان فکری و طرحی ریخته شده است و یکی از بهترین فضاهای خانه ،چایخانه و رستوران آن است با صندلیهای چوبی لهستانی و میزهای منبت کاری شده و ردیف کتابهای آرمیده در کنار میز و صندلی.اینجا میشود نشست قهوه ای نوشید کتابی را ورق زد شعری خواند و در سوسوی فانوس نفتی روی میز آرام آرام رها شد.رهای رها....

بخشی از خانه یک گالری هنری است به تمام معنا هنری که در آن اشیای مختلفی چون ظروف سرامیکی،پارچه های نفیس،مس و نقره و ده ها شی هنری در معرض فروش قرار دارد.بسیار کنجکاوم بدانم که گردآورنده این اشیای با نهایت سلیقه زیبا چه کسی است.آیا خود بانو منوچهری رفته و گشته و اشیا را گردآورده؟نمیدانم...اما میدانم که بانوی صاحب سلیقه خانه،میزبان هنرمند خوش فکری است که برای خوشایند مهمانانش و برای احترام به چشم و گوش و ذهن آنها هرنوع خلاقیتی را به کار برده است.حیف که خودش حضور ندارد تا دست بوس اینهمه سخاوت و ذکاوتش باشیم.

یکی از هنرهای مهم کاشان که امروزه متاسفانه دارد میرود که فراموش شود هنر ظریف مخمل بافی و زری بافی است هنری که به قرنها قبل و آل بویه و بعدها سلجوقی و صفویه و قاجار میرسد و این روزها کمتر دیگر به آن میپردازند.شاید اگر سری به بقچه های مادربزرگهایمان بزنیم تکه پارچه هایی به یادگار از آن دوران پیدا کنیم. یکی از آنها را من جانماز کوچک مهرم کرده ام.پارچه ای ظریف و زری دوزی شده متعلق شاید به صدواندی سال پیش که حالا فهمیده ام کار هنر هنرمندکاشی بوده است...

در خانه منوچهری دودستگاه عریض و طویل بسیار بزرگ و باهیبت مخمل بافی و زری بافی توسط بانو منوچهری خریداری شده است.هنرمندانی هم هرروز سرگرم بافتنند تا این هنر ارزشمند قدیمی را زنده و سرپا نگاه دارند.

از این دستگاه های بافندگی دیگر کمتر میشود سراغی گرفت .حفظ هریک از آنها حفظ بخشی از میراث فرهنگی سرزمین ایران است و خوشا به افرادی که چنین شعور بالایی دارند که در حفظ میراث این اقوام از دل و جان کار میکنند و از مال خود سخاوتمندانه میگذرند..خدا زنده نگاهشان دارد که چنین میراث دار این قومند.

از همه اینها بگذریم یکی از جالب ترین بخشهای خانه برای منی که عاشق فیلم و پرده نقره ای سینما هستم فیلمخانه مجموعه است.درست زیر ساختمان و داخل یکی از آن زیرزمینهای سرد و نمور به ابتکار صاحبخانه در سیاهی مطلق سردابه، یک فیلمخانه به راه است.زیر گنبد آجری و لای دیوارهای نمور و تبله کرده ،در شبی زمستانی و سرد چه چیز بیشتر میچسبد از اینکه قوری چای و استکان قندپهلو ردیف باشد و دیدن فیلمی ارزشمند و هنری در کنار یاران جانی درست زیر سایه خانه قدیمی....

دیگر شب شده و است و چراغهای خانه روشن.دوست دارم در غروب خانه راه بیفتم و زیر نور مهتابی که در حال بالا آمدن است به رویاها سرک بکشم و هی خیال بافی کنم که در قصه خانه صد سال پیش چه کسانی راه میرفتند و نفس میزدند.دلم میخواهد باور کنم که همین حالا شولاهای سپید پوش آنها لابلای کدام دالان و پستوی سرد و نموری دارد خاطره های خانه را مرور میکند.نمیدانم شاید هم همین حالا بیخ دیوار نشسته اند و به ریش من و ما قاه قاه میخندند...دوست دارم دوستشان بدارم...

*تارنمای خانه منوچهری:http://www.manouchehrihouse.com


 
خداحافظ سرزمین کویری
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به طبس و آن حوالی

آبان 92-آخرین بخش سفر

این آخرین پست سفرنامه طبس خواهد بود.شاید برای شما این سوال پیش بیاید که چه سفرنامه طبسی که هیچ دیدنی از خود شهر طبس در آن نبود.گفتنش آسان نیست و ماجرایش برخواهد گشت به 25 شهریور سال 1357 ساعت 7:36 دقیقه بعداز ظهر که قلب کریت لرزید و پیکره کویری بخشی از خراسان آن زمان را با خود لرزاند و طبس نیز لرزید.زلزله ای با قدرت 7.7 ریشتر طبس؛این شهر 2500ساله؛ را با خاک یکسان کرد و 25000 کشته فقط در این شهر به جا گذاشت.بسیاری از آثار قدیمی و دیدنی شهر نیز ویران شد و طبس بی مادر شد!

اما باغ گلشن طبس هنوز پابرجاست.گرچه عمارت اربابی آن ویران شد اما خود باغ ایرانی با ده ها اصله درخت میوه و جوی آب و سایه سار درختانش بعد از حدود 35 سال هنوز به روی مهمانان این شهر آغوش میگشاید و ما صبح آخرین روز از سفر 4 روزه مان را به ساعتی گشت و گزار در خنکای پاییزی ان گذراندیم.

طبس را قدیمیها ،تب بس" مینامند.از بس هوایش داغ و سوزان و گزنده بود و این باغ محملی بود برای خنکای دلنشین و فرار از گرمای کویر.باغ یکی از زیباترین باغهای ایرانی و یکی از شگفت انگیزترین مکانهای دیدنی طبس است.باغی متعلق به عهد زندیه و قاجار که توسط میرحسن خان سوم از سلسله خانهای منصوب نادرشاه ساخته شد.شگفتی ای باغ در موقعیت جغرافیایی آن است.از یک سو دشت کویر آن را احاطه کرده و از سویی دیگر کویر لوت اما باغ اینگونه پر آب و سرزنده از درخت چون نگینی در قلب خاکی ایران میدرخشد.

وقتی باغ را از نزدیک میبینی و تن به هوای دل انگیز آن میسپاری حس میکنی پا بر واحه ای گذاشته ای که سهراب برایش شعر میگفت.شاعرانه ای کویری است که رنگی سبز به خود گرفته است و با صدای پای آب درختان سردسیری را با درختان گرمسیری همسایه کرده است.از یک سو نخل با خرمای طبسش سایه میندازد از سویی دیگر کلاغ لابلای درختان چنار قار قارش بلند است.باغ چون معماری تاج محل مربعی است و دو جوی پرآب آن را قطع میکنند.

و اما حکایت پلیکانهایی که در باغ آزادانه میچرخند و گردشگر از همه جا بی خبر را شگفت زده میکنند.پلیکانهایی که انقدر با آدمیان مانوس شده اند که پا به پای ما در میان درختان سرخوش قدم میزنند و باغ را مایملک خود میدانند.قصه پلیکانها شنیدنی است...

روزی از روزهای رونق طبس و دور از زلزله خانمان سوز آن یک دسته پلیکان برفراز آسمان در حال مهاجرت به سرزمینهای سردسیری بودند که یکی از آنها بر باغ فرود آمد.دیگر برنخواست .برای مردم شگفت زده طبس پلیکان ؛پلیکان سرزمینهای سرد و افسانه ای؛ در کویر شوره زار شبیه افسانه ای میمانست پس مهمان دلشان شد...پلیکان در باغ خانه کرد.مهمان طبسیهای مهمان نواز شد.برایش در عمارت اربابی خانه ساختند.از استخر باغ برایش ماهی میگرفتند و پلیکان ما خوش در این باغ ساکن شد...

زلزله آمد.عمارت ویران  شد.جسد پلیکان قصه باغ گلشن از زیر آوار بیرون آورده شد. مردم در غم از دست دادن پرنده سپید و مهربانشان و در غم از دست دادن عزیزانشان به سوگ بودند....وقتی شهر دوباره سرپا شد جفتی دیگر به یاد مهمان سرزمین دور خریدند و در این باغ رها کردند.جفت عاشق بچه دار شدند و ساکن باغ گلشن.حالا سی و اندی سال است که پلیکانهای باغ گلشن شهروندهای افتخاری این شهرند و در قلب مردم طبس مهری عمیق دارند...

طبس را به جا میگذاریم و به سوی شهر و دیارمان رهسپار میشویم.طبس مهربان و مردمان مهربان و گرم و صمیمی ...مقصد این سفر اما از اول همین چند ساعت آخر بود. محمد امین به شوق پیمودن این مسیر ،سفری 4 روزه را برنامه ریزی کرده بود. تمام عشق محمدامین به این بود که دست کویر را عمودی از جنوب به شمال بپیماید یعنی به جای اینکه مسیر برگشت را از راه عادی بپیماییم تصمیم گرفته بودیم از طبس به سمت رباط گور-دارین-خور-فرخی-چاه ملک برویم.سر دوراهی چوپانان -جندق مسیر را هیجان انگیز و ماجراجویانه کنیم و راهی جندق شویم....

به جندق که رسیدیم بر سر این کار توافق نداشتیم .دو علی و محمد امین پایه بودند و ما خانمها نه..غروب نزدیک بود و جاده پیش رو کویری بی انتها رو به نمک زارها و شوره زارهایی که نه نشانی داشت و نه ما به آنها نشانی داشتیم.اما رای مردان پیروز شد  و ما راهی شگفت انگیز ترین جاده همه زندگیمان شدیم.راهی پیمودن عمودی دشت کویر.از جندق به سوی معلمان و سرآخر شهر و دیارمان تهران.....

من اگر بخواهم دشت کویر را توصیف کنم چیزی ندارم در چنته.شما بگو راهی دور در افقی صاف و یک دست که تا چشم کار میکند تن شوره زارهای ترک خورده است و آسمانی آبی و افق که انگار تمامی ندارد و آسمانی که از بس آبی است دریایی را میماند در تن کویر.و کویر این برهوت دیوانه کننده سرمست که مستت میکند وقتی پای بر تنش میگذاری و هی رهسپار میشوی به ناکجاآبادهایی که در هیچ ذهنی نمیگنجند و تنها جاده است که در حافظه ات ثبت میشود و گاهی عبور تریلی و راننده ای که برایت دست تکان میدهد تا از تنهایی درآید.....

من این دشت کویر را میپرستم...و دلم میخواهد تا ساعتها روی این چندضلعیهای نمکی آن بنشینم از بس نمک گیر مهربانیش شده ام...

یک سو خورشید دارد غروب میکند.

سویی دیگر ماه برمیاد و ما در رویای کویر تا خانه شناوریم....

------------------------------

*تمام سفرنامه طبس را تقدیم آقای تقوی راهنمای خوب محلی طبس و سپس تقدیم مردم بسیار خونگرم و صمیمی این شهر میکنم.اگر روزی گذارتان به طبس و به دیدن آقای تقوی افتاد یادتان نرود که به او سلام سمیرا منفرد را برسانید و از قول من به او بگویید:دست مریزاد استاد که ما را نمکگیر دشت نمکیتان کردید.خدا یاریتان دهد که تا ابد ما را در جادوی طبس گرفتار کردید.ما این جادو را در قلب خود خفظ خواهیم کرد تا عمری دیگر و سفری دیگر که باز زیر سایه راهنمایی و کمک شما رهسپار این دیار شویم.خداوند نگهدارتان باد


 
دزد کتاب
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

دزد کتاب را فیلمی میدانم در تقدس کتاب.سوژه ای که مدتها بود کسی از آن یاد نمیکرد. کتاب و باز هم کتاب برای آنهایی که زندگیشان با کلمه پیوند خورده است. این کتاب را با همه غم و اندوهی که داشت و با همه تاثری که از جنگ ابراز میکرد باز هم متعلق به کتاب میدانم.

ماه هاست که دارم فکر میکنم در دنیای تکنولوژی زده امروز چقدر داریم دورمیشویم از بوی کتاب .عادت کرده ایم مینی مالیستی سرمان را در پیجهای اینترنتی فرو کنیم و کمتر و کمتر وقت بگذاریم و رمانهای چند صفحه ای بخوانیم.خودم هم با آنکه عاشق کتاب خواندنم اما مدت زیادی است که سراغ رمانی سنگین نرفته ام.حتی کم کم از دنیای ساده داستانهای کوتاه هم فاصله میگیریم و  به داستانکهای چند خطی میرسیم و از داستانکهای چند خطی هم به مرور جمله های فیسب...ووکی

.قصه بر اساس زندگی دخترک بی پدر و مادری در دوران جنگ جهانی دوم است.دختری تنها که تنهاییش را با خواندن کلمات پر میکند.دخترک کتاب میخواند و عاشقی میکند. کتاب میخواند و زندگی میکند. کتاب میخواند و جنگ را از یاد میبرد. کتاب میخواند و دوستی میکند.کتاب میخواند و مرگ را میرهاند.کتاب میخواند و زنی فرزند مرده را آرام میکند.دخترک از لابلای خاکستر کتابهای گر گرفته کتاب میدزدد.کتاب میخواند و کتاب میخواند..

راوی فیلم به نظر من شخصیت جالبی است.در انتهای فیلم متوجه میشوید که راوی  داستان خود"مرگ " است که دارد قصه زندگی دخترک کوچک؛لیزل؛ را روایت میکند. مرگ میگوید که تاکنون خود را درگیر زندگی زندگان نکرده اما قصه  زندگی لیزل او را به خود مشغول کرده است!

فیلم  ساده و  بی سانتیمانتالیسم  امروزی جنگ را ،غصه و اندوه جنگ را ،روایت میکند و موسیقی قوی فیلم انقدر خوب روی صحنه ها مینشیند که نفرت جنگ را با غمی مخملی و آبی بر تار و پود ذهن و دل و گوش ما مینشاند و در انتها آرام و متفکر ما را به خود رها میسازد.

فیلمی در تقدس "کلمه" و "کتاب" !

دزد کتاب(The Book Theif) فیلمی آلمانی-آمریکایی محصول 2013 و  در ژانر درام است.کارگردان فیلم ؛Brian Percival؛ توانسته تاکنون جوایزی را بدست بیاورد.قصه فیلم  نیز بر اساس رمان کتاب «کتاب دزد» نوشته ی مارکوس زوساک ساخته شده است.ببینید و لذت ببرید.