حمام افسانه ای
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۳٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به طبس و آن حوالی

آبان 92-چشمه مرتضی علی

بعد از ظهر حول و حوش ساعت 3 بعداز ظهر راه افتادیم با کمک آقای تقوی به سمت چشمه مرتضی علی در 27 کیلومتری شهر طبس و نزدیکی روستای خرو.راستش هیچ تابلوی مشخصی برای یافتن مسیر وجود نداشت و اگر آقای تقوی راهنمای ما نبود به راحتی نمیتوانستیم به مسیر دسترسی پیدا کنیم.وقتی برای خوردن نهار نداشتیم. آقای تقوی نگران بدی هوا،بارندگی و تاریکی بود و مدام اصرار به سرعت عمل داشت. حق با او بود پس سریع چند لقمه ساندویچ خورده و راه افتادیم.آقای تقوی معتقد بود برنامه های امروز ما کار حداقل 2 روز سفر بود که ما به خاطر کمبود وقت آن را فشرده در یک روز انجام دادیم.بدنهایمان خسته و کوفته،هوا سرد و بارانی و غروب آفتاب نزدیک بود.دلمان غذایی گرم و پیاله ای چای میخواست که وقت نداشتیم انجامش دهیم.راه افتادیم در مسیر چشمه مرتضی علی....

چشمه مرتضی علی یک مسیر 5 کیلومتری پیاده روی ای در دل کوهستان و لابلای صخره ها و سنگها و در مسیر رودخانه ای پر آب است که بنا به فصل  شدت آب آن متغیر خواهد بود.تصور ابتدایی ما از این پیاده روی این بود که قرار است با پا بر سنگها گذاشتن بدون خیس شدن از عرض رود بگذریم.پس همان ابتدا با دست، پاچه ها را بالا میگرفتیم و از روی تخته سنگها میگذشتیم.آقای تقوی میخندید و میگفت این تازه اول راه است ها...خودتان را آماده کنید که باید به آب بزنید.....و محمد امین با آن شلوار سفید پلوخوری فکر میکرد با بالا زدن پاچه ها میتواند از خیس شدن آنها جلوگیری کند.

کم کم ازتفاع آب بالا میگرفت.عبور از میان صخره های خزه بسته و خیس دشوار میشد.گاهی پایمان میلغزید و درون آب چپه میشدیم.هوا پاییزی و به شدت گرفته بود.هیچ کس جز ما در اینجا نبود و این به ما فرصت لذت بردن میداد.لذت در سکوت راه رفتن در تن آب و لمس سختی کوهستان زیر سایه تن صخره ها.کیف این پیاده روی به همین تنهایی آن بود.

در طول این مسیر دیواره های بلند کوه  همراهیمان میکرد که روی بدنه آنها خانه های دستکند گبری توجه ما را جلب میساخت. از زمان ساسانی عده ای در اینجا در دل این کوهستان مخفی و آرام ،لابلای رد آب و سکوت دره داخل دیواره هایی صعب العبور برای خود ماوا میگزیدند.خودم را در آن دوران حس میکنم و میندیشم به ارواحی که پشت سر ما در آب همراهیمان میکنند.صدای پای آب با صدای پای وجود اثیری آنها در هم میامیزد و مرا جادو میکند.

این خانه های گبری مقطعی از کانالی هستند که پشت آنها اطاقهای دستکند قرار دارد ولی بی وسایل کوهنوردی امکان درنوردیدن آنها ناممکن است.از این کانال 1500 سال است که آبی گوارا میخرامد و راه باز میکند.سرچشمه این آب چشمه های جوشانی در دل حفره های سنگی است که بزرگترین آنها به چشمه مرتضی علی معروف است و پس از 35 دقیقه راه رفتن به آن خواهیم رسید.

محلیها اینجا را "حمام مرتضی علی" هم مینامند و معتقدند که حضرت علی وقتی از اینجا میگذشت ملائکه به دستور خدا این چشمه معجزه آسا را برای استحمام تن مبارکش ساختند....باورهای محلی زیباست چه واقعی و یا تخیلی دوست دارم باورش کنم.

میدانید چرا این چشمه این چنین معجزه و متبرک مینماید؟اگر به قیافه نازلی توجه کنید شاید بتوانید حدس بزنید.یک سوی آب سرد_سرد و سویی دیگر گرم _ گرم است و هر دو آب دوستانه و آرام از کنار هم میگذرند بی آنکه به هم کاری داشته باشند.شما میتوانید در این سوی رود راه بروید در حالیکه یک پای شما در آب سرد قرار گرفته و پای دیگر در آب گرم.

*دلیل این اتفاق آن است که آب گرم چشمه از دیواره سمت راست به داخل رودخانه می ریزد و همین، اختلاف دمایی را در چشمه ایجاد می کند که گاهی به ۱۰درجه هم می رسد! غلظت بیشتر آب گرم و تفاوت ساختاری آن با آب سرد جاری در کف رودخانه باعث می‌شود که این آب ها تا مسافت حدود سیصد متری بستر رودخانه هم پیش بروند در حالی که به طور کامل با هم مخلوط نشده اند و در بستر رودخانه قابل تفکیک هستند! به این ترتیب می بینید که در یک طرف رودخانه آب سرد و در طرف دیگر آب گرم جریان دارد......

اما شاید دیدنی ترین بخش این گردش طبیعی دیدن طاق شاه عباسی است که حکم سدی بر رودخانه را داشته و قرنهاست در انتهای این محل آرام بر دهانه ای تنگ دره ای زیبا غنوده است.از دو طرف شیارهای آب بر تن دره سرازیند و با وزش باد نسیمی مطبوع را ایجاد میکنند.اینجا جایی شبیه تکه قصه ای از افسانه های وهم انگیز است وقتی اینچنین در دل غروب سایه آجری سنگینی بر ما میندازد.طاق شاه عباسی 700 سال است که دست راست کوه را بر دست چپ آن گذاشته و تاجی بر کوه نهاده است.

در قسمت پایین این طاق بند ،طاقی آجری قرار گرفته به بلندی 17 متر که با بخش بالایی طاق به ارتفاع 30 متر میرسد.تصور کنید با امکانات آن دوران چطور و با په معماری دقیقی این طاق آبی زده شده که پس از گذشت 7 قرن هنوز سرپا بالای رود قرار گرفته است.

روی بخشی از بدنه طاق نقوش بز کوهی ایرانی دیده میشود.بزهایی که هزاره هاست نماد درخواست فراوانی آبند و زایندگی رود.گرچه قدمت این بنا به صفویه برمیگردد اما  عده ای معتقدند که در خاطره های جمعی قوم ایران زمین بز کوهی هم نماد برکت آب است و هم  نمادی از فرشتگان نگهبان آب که بر دیواره های طاق برای افزایش و فراوانی نعمت دعا می کنند....!

هوا کاملا تاریک میشود وقتی پا از چشمه بیرون میگذاریم.بخشی از مسیر را به کمک آقای تقوی پیدا میکنیم او به ما میگوید که هوا خراب است و اگر من فریاد کشیدم  باید سریع فرار کنید که شاید سیلی بی امان به میان دره سرازیر شود...

وقتی به پشت سر مینگریم انگار دیوی سیاه ما را دنبال کرده است. ترس برمان میدارد و فکر میکنیم کسی دارد ما را با چشم هایی رازآلود میپاید. شما یادتان باشد که هیچ وقت چشمه را به تنهایی در شب طی نکنید کسی چه میداند شاید یکهو دیو سیاه قصه ها از پشت کوه دستش را دراز کند و یک لقمه خامتان کند.از ما گفتن بود ها...

**برخی اطلاعات از سایت دانشنامه طبس گرفته شده است.


 
ازمیغان
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به طبس و آن حوالی

آبان 92- روستای ازمیغان

از کال جنی که درآمدیم راهی بهشتی زمینی شدیم که جمع اضداد بود.حدود 48 کیلومتر دورتر از طبس و در جهت شمال شرقی که پیش بروید به نقطه ای از کویر میرسید که آنچه با چشمهایتان میبینید را باور نخواهید کرد.صحبت از روستای ازمیغان است که با آب و هوای معتدل و وجود رودی همیشه پرآب،میانه کویر را چه خوش سبز و سرزنده کرده است.

با راهنمایی آقای تقوی سر از ازمیغان درمیاوریم.در ابتدا بوی برنج به مشاممان میرسد. عجیب به نظر میرسد اما یاد شالیزارهای شمال افتاده ایم.آقای تقوی میخندد و میگوید اشتباه نکرده ایم.اینجا مزارع برنج در دل کویر ایران است....انقدر هیجان زده شده ایم که از ماشین پیاده شده و راهی شالیزارها میشویم.روستاییان سرگرم برداشت محصولند. با اجازه آنها داس را گرفته و تلاش به برداشت میکنیم.کار خیلی سختیست. وقتی مراحل کاشت و برداشت برنج را برایمان توضیح میدهند خجالت زده میشویم که گاهی این برکت الهی را چگونه بی ارزش میسازیم.شاید قدر دانه به دانه این خوشه ها را مردمان کویری چه بسا بیشتر از مردمان خطه شمال بشناسند. سرزمینی که خاکش از بی آبی گاه به گاه ترک میخورد و به یمن رحمت خدا اینگونه پر خوشه برنج میدهد.

با آقای تقوی راهی کوچه باغهای ازمیغان میشویم.پیاده و ساده باید این بهشت زمینی را پیمود و در تن خاکی آن جاری شد و زیر آسمان آبیش نفس کشید تا معجزه کویر را از نزدیک حس کرد و بویید.

ازمیغان روستایی ییلاقی است که به یمن وجود رودخانه همیشه پرآبش چهره ای دگرگون از دیگر روستاهای کویری دارد.انگار اینجا باران و ابر و آب دست دوستی با خاک داده اند که باغهایش اینگونه پر میوه اند و زمنیهایش اینگونه پر محصول.تمام خانه ها کوچه باغهایی رو به پایین دست روستا دارند که ما را راه میدهند ما بین دیوارهای خشتی و گلی قدم بزنیم و دست رود را بگیریم و راهی دورهای دور ازمیغان شویم.

خانه های روستا شبیه دیگر معماریهای کویری است.خشت و گل و خاک با چوب به هم گره خورده اند و ازمیغان را روستایی پر نعمت و سرزنده کرده اند.تمام خانه ها، درهایی باز روبه مهیمان دارند و حکایت میهمان نوازی کویری را سر گوش مسافران خسته نجوا میکنند.

آن بالای تپه ها،جایی نزدیک قلب کویر و سایه نخل خرما ،امامزاده روستا با گنبدی سبز آرام مسافران مشتاقش را به بالا میخواند.به بالایی نزدیکی آبی آسمان.میگویند امامزاده جعفر طیار است.نمیشناسمش اما اسمش من را یاد نمازهای طولانی خاله مادرم میندازد که می ایستاد و نماز جعفر طیار میخواند خدا رحمتش کند.

ازمیغان باورنکردنی است.درختانی از جنس درختان گرمسیری در کنار درختان مناطق سردسیری همه با هم اینجا در سایه کویر غنوده اند.از کوچه هایش هم بوی انار میاید و هم بوی گیلاس.درخت گردو در کنار نخل خرما ...زردآلو در کنار پرتغال...گلابی در کنار خربزه و خیار.خلاصه بی ربط نگفته ایم که ازمیغات جمع اضداد زمینی است و خود بهشت ...راستش بهشت هم انگار یک وجه تسمیه اش همین است دیگر.حالا تو بگو آنجا حوری و غلمان هم دارد .کسی چه میداند شاید پشت این دیوارهای کاهگلی سرو کله حوریهای بهشتی هم پیدا شود؟

رودخانه ازمیغان میخروشد و از پایین دست به بال دست میرسد.بچه های کوچک روستا با قلابهای دست ساز خودشان کنار رودخانه سرگرم ماهی گرفتن هستند. باید ببنید که با چه شوقی سطلهای پلاستیکی خود و صیدهای دو سانتی خود را به ما نشان داده و بادی در غبغب میندازند این ماهیگیران کوچک....

به سوی کوه های روستا گام برمیداریم.جاییکه بوی دود میاید.نخلهای خشک را سوزانده اند و شبیه قربانیهای بی پناه تنه های سیاهشان بر زمین افتاده است. نمیدانم چه حکمتی این درخت دارد که وقتی سرش زده میشود این طور غریب و بی پناه دل میسوزاند.گویی درخت نیست پیکره بی جان شهیدی است که بر خاک افتاده است.نخل مرا همیشه تا ابد یاد آبادان خواهد انداخت...

به بالا که میرسیم جاییست که انگار رودخانه ازمیغان از آنجا میجوشد و بیرون میاید. روی سنگهای کوهستان بخشی از کوه سبز شده است به یمن چشمه همیشه جوشان این روستا.تنه ستبر کوه سوراخ سوراخ است.آقای تقوی میگوید این همان دست کندهای گبری است که در کال جنی هم دیده بودیم.از اشکانی تا ساسانی آدمهایی بودند که در کوه های ازمیغان سوراخ میکندند و زندگی میکردند.

جای بچه های روستا اینجا خالیست.تکه نانی که به چشمه میندازیم غل غل جوشان ماهیهای ریز و درشت است که برای ربودن طعمه بر سطح آب میزنند و به سرو کول هم میپرند....

بعد از ساعتی که رهسپار پایین میشویم به چشم بهم زدنی باران میگیرد.رگباری که تندی به تگرگ تبدیل شده و به سروکول ما نوک میزند.انقدر سفت و سنگین میبارد که چاره ای جز دویدن برای رسیدن به سرپناهی نیست و در همین دویدن سرخوردن است و چپه شدن روی سنگها.به قیافه من که نگاه کنید تا ته ماجرا را خواهید خواند فقط توجه داشته باشید آنچه شبیه بچه گربه زیر دستمال مخفی کرده ام دوربین بیچاره من است که از سویی زیر آماج رگبار و تگرگ ضربه خورد و از سویی دیگر بعد از زمین خوردن من...

به قول آقوی همساده:له لهیم ها....


 
کال جنی
ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به طبس و آن حوالی

قبل از هرچیز مراتب تاسف و تاثر خودم را از مرگ طبیعت گرد عزیر و محترم،جناب آقای طالبی  اعلام میدارم که متاسفانه چند روز پیش در بخشی از کویر لوت هنگام سفری تحقیقاتی،  بسیار ناباورانه به خاطر انفجار مینی کاشته شده در دل خاک جان خود را از دست دادند. تاسف و غم ما از عمق ماجرا کم نمیکند اما شاید اگر همه با هم فریادی در گلو باشیم که در فضای مجازی انتشار پیدا کند کسی پیدا شود و برای ما توضیح بدهد که :

چرا مین آن هم در کویر لوت؟؟؟؟؟؟؟؟

و اما ادامه سفر....

بچه که بودم مادربزرگ همیشه سنجاق قفلی را به پیش سینه لباسم میزد  و میگفت از جن و زال دورت میکند...و ما با این قصه بزرگ شدیم که همه جنهای عالم انگار منتظرند که دخترک نوبالغی را در کنجی خلوت گیر بیندازند و عروس جنیانش کنند....عمر ما که به 35 رسیده است و تاکنون دست هیچ زار و نازاری به ما نرسیده این بار اما خود کوله بار بسته ایم و به سروقت جنیان میرویم.برای هم سفر شدن با ما اگر دلت میخواهد سوزن سنجاقی هم بیاور شاید به کارمان آمد!

کال جنی مینامندش.دره ای بزرگ و هولناک و اعجاب برانگیز که در شمال طبس و 35 کیلومتری آن واقع شده است.از قبل راجع به آن خوانده بودم و میدانستم بی راهنمای محلی پیمایش کف دره از من ناوارد  برنمیاید.پس با کمک دوستان وبلاگی و پرس و جو از این ور و آن ور به راهنمای کهنه کار طبس؛آقای تقوی؛ نامی رسیدم و چه خوش رسیدنی وقتی از نزدیک با او آشنا شدم.بنا به پیشنهاد  و همراهی او صبح زود از طبس راه افتادیم به سمت دره جنی که محلیها معتقد به وجود ارواح و اجنه در آن هستند....در میانه های جاده و بی هیچ تابلو و راهنمایی در جایی سنگ چین شده  راه افتادیم به سمت پایین دره سرازیر شدن...

همان ابتدا به ساکن با دالانهای تنگ و باریکی روبرو بودیم که عبور از آنها با زحمت و سختی همراه بوددالانهایی که اگر کمی ابعادمان بزرگتر میبود امکان رد شدن از آنها فراهم نمیشد.طبیعت محیط برایم کاملا تازگی داشت و من و همراهانم تاکنون با چنین کوهستان عجیبی سروکار پیدا نکرده بودیم.

راستش را بگویم نه من و نه هیچ یک از دوستان همراه، طبیعت گرد حرفه ای نیستیم و بدنهایی چالاک برای کوهنوردی و طبیعت پیمایی نداریم.بالطبع پیمودن چنین دره هایی بلند و راه هایی ناهموار برای ما کار راحتی نبود.آقای تقوی که راهنمای کهنه کار و کوهنورد باسابقه این مناطق به حساب میاید به خوبی میدانست که ما را از کدامین راه ها عبور بدهد.برایمان طناب بیندازد.قلاب بگیرد و از مسیرهایی سخت ردمان کند.بی حضور این مرد کوهستان قدم از قدم برداشتن در این دالانهای سنگی و خاکی برای ما کاملا ناممکن مینمود.

وقتی با زحمت و سختی خود را از لبه دره به کف آن رساندیم تازه وارد فضایی مسطح و خاکی شدیم که با کوه هایی بلند و دالانهایی شگفت انگیز احاطه مان میکرد.اینجا جایی شبیه دره های گرند کانیون آمریکاست.باور کنید تا از نزدیک آن را نبینید به عمق زیبایی و بدیع بودن آن پی نخواهید برد.

در بخشی از دیواره های دره جنی حفره هایی روی بدنه کوه وجود داشت که آنها را خانه های گبری مینامند.قلاب گرفته و به زحمت از دیواره خاکی بالا میرویم.بالای سر ما حفره بلندی قرار دارد چون دهانه چاهی بلند که تنها یکی از دوستان میتواند دهانه چاه را گرفته و خود را به حفره بالاتر برساند.متوجه میشویم اینها دست کندهای بشری هستند.خانه های زرتشتیان زمان ساسانی که در سینه کوه های ستبر این دره های مخفی برای خود خانه های سنگی میساختند.در گذشته ای که سطح کف دره بالاتر و هم سطح حفره اول بوده عبور و مرور آنها به راحتی انجام میشده و اولین حفره حکم در خانه آنها را داشته است.

حفره های بالایی بنا به شهادت دوستمان فضاهایی وهم آلودند.صدا که میکنیم در صدایی گنگ گم میشود.تو گویی کسی، موجودی در آن بالاها دارد در دل سیاهی مطلق خانه های سنگی نگاهت میکند.نگاه را که نمیبینی اما سنگینی نگاه به شهادت دیگری آزارت میدهد.دوستمان ترجیح میدهد بیشتر  از این در خانه گبری مزاحم صاحبخانه نباشد و زودتر به بیرون برگردد...

بی دلیل نیست که اینجا را دره جنی مینامند.خوف دارد به خدا....

آقای تقوی یک کوله بزرگ به همراه دارد که در آن از شیرمرغ تا جان آدمیزاد پیدا میشود. وقتی درش را میگشاید با فوتی جادویی سیخ و میخ و کتری و چوب و خرمای طبس و قالیچه و ....بیرون میریزد.آقای تقوی اتش به پا میکند و ما درست زیر پنجره آقای گبری! لم میدهیم زیر تیغ آفتاب کویر و دل میسپاریم به خاطره های گوش نواز راهنمای کوهستان و شامه تیز میکنیم برای بوی نانی داغ که روی سینی فلزی با دستهای چابک آقای تقوی هی ورز میاید و هی دل ما را آتش میزند .مگر سیر میشویم وقتی لقمه لقمه نان داغ با حلوای خرما میزنیم و پیاله پیاله چای ذغالی مینوشیم؟

بلند میشوم تا با محمد امین کمی تنهایی دالانهای خاک گرفته دره ارواح را طی کنم. محمد امین کمی خوف زده میگوید خیلی جلو نرویم من اما دلم قیری ویری میرود برای دیدن چیزی و کسی که خیلی هم آدم نباشد!!!!! اصلا کرم  دارم که افسانه پردازی کنم. آقای تقوی برایم قصه ماری را تعریف کرده است که هر جمعه از لای یکی از این سنگها با سوت آقای تقوی سرش را بیرون میاورد تا آب بخورد و من فکر میکنم حالا خدا میداند از لای کدامین سوراخ دارد یواشکی ما را دید میزند.

 

بساطمان را جمع کرده و راهی بخشی دیگر از کال جنی میشویم.کال به مسیرها یا دره هایی گفته میشود که بر اثر عبور آب یا سیلاب ایجاد شده باشد.خاک براثر فرسایش در این دره اشکال عجیبی را ایجاد کرده است و آنچه که زیبایی این دره را دو چندان میکند عبور از میان همین اشکال انتزاعی است.گاهی باید از میان دالانهای بلند و سربسته بگذریم و گاهی باید از دل شیبهای تند کوهستان.گاهی سر از نیزارهایی  مرداب درمیاوریم و گاهی از زیر سایه نخلی خودرو میگذریم.گاهی زیر پای ما را عبور شنهای کویری قلقلک میدهند و گاهی تن نرم جویباری دستهایمان را خنک میسازد. کال جنی ترکیب شگفت انگیزی از طبیعت منحصر به فرد این منطقه است.

یک جاهایی دیگر احساس میکردیم که قدرت قدم از قدم برداشتن را هم نداریم. عجزی کامل وقتی باید از شیبی تند به پایین سرازیر میشدیم و یا تنگه ای صعب العبور را رد میکردیم.جایی باید از روی تنگه ای پر آب دورخیز کرده میپریدیم و گاهی هم باید سر خم کرده و سینه خیز جلو میرفتیم.همه اینها با کمک راهنمای مهربانمان امکان پذیر میشد.تا آقای تقوی را داری غم نداری....

و سرانجام انعکاس آبی آسمان کویری بر تن رودخانه ای که خدا میداند از کجا میجوشد و بر تن خشک طبس میلغزد...بی خود نیست که اینجا مکان چله نشینی مردمانی در گذشته های دور بوده است.اینجا باید نشست و اندیشید...چله بنشینی یا ننشینی خدا در همین نزدیکی چادر زده است!


 
1357/10/4
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٤  کلمات کلیدی: دل نوشته

یک نفر مرا یاد کرد

دو نفر -سه نفر

فهمیدم خاطره هایم،خاطره های دلمه بسته دلم

از خون

از عشق

از یاد

رنگ بی رنگی ندارند.

زنده باد زندگی

من 35 ساله هستم

موهایم کمی سفید

تنم کمی خسته

و دلم کمی گرفته است

آرزوهایم

کمی زیر غبار از یاد رفته است

خودم گاهی

به رنگ فراموشی

گاهی

به رنگ خاموشی

اما زنده باد همه چهارهای دهی

که در چهارراه روزمرگی

مرا از سر نو

من شکافته از هم گسیخته را

از سر نو

دوباره سر میندازند،دوباره رج میزنند ، دوباره میبافند

بزن به افتخار چهارهای  دهی....