ما و ارواح صاحب قلم!
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92- هاوانای قدیم

باید وقت بگذاری و کوچه پس کوچه های اطراف Plaza de Cateral را خوب بگردی تا در درست در میانه یکی از آن کوچه های باریک و قدیمی ،کنار خانه های عادی مردم جایی که مردی نابینا نشسته است و در تنهایی ساز میزند، چشمت را کافه ای کوچک بگیرد.کافه ای که تمام دیوارهایش با دست نوشته ها-گرافیتیها-کاریکاتورها و نقاشیها  پر است.نزدیک تر که میشویم عکسهایی از چهره های آشنا میبینیم.از سرو کول کافه توریستها بالا میروند.

اینجا La Bodeguita del Medio است.(عجب اسم وحشتناکی).کافه-رستورانی قدیمی که "کافه نادری" کوباییها محسوب میشود.کافه ای بسیار کوچک و جمع و جور که در سال  1942 توسط Angel Martinez تاسیس شد.در آن زمان این کافه به مکانی بسیار محبوب و دوستانه تبدیل شد برای مردمی که دوست داشتند عصر به عصر دور هم جمع شده و با دوستانشان گپی زده و یک نوشیدنی میل کنند.

 

همه میدانند که کوبا کشوری است با انواع نوشیدنیهای متنوع که بین توریستها بسیار محبوبیت دارند.تنوع این نوشیدنیها بیشتر به خاطر ترکیب انواع آب میوه با نوشیدنی الکلی مخصوص خود کوبا یعنی "رام" است.اما شما میتوانید این نوشیدنیها را بدون الکل هم خواسته و میل کنید.معروف ترین نوشیدنی موبا Mojito یا همان موهیتو است که البته مبدع آن کسی نیست جز همین مارتینز کافه دار...

موهیتو ترکیب رام،سودا،نعنا،شکر و البته لیموست.یک نوشیدنی فوق العاده دلپذیر و خوش عطر و طعم که ما برای اولین بار در همین کافه آن را امتحان کردیم البته از نوع بدون الکل.

القصه سال 1949 اینجا علاوه بر کافه به رستوران کوچکی هم تبدیل شد که امروزه هنوز وجود دارد و غذاهای کوبایی سرو میکند.از آن به بعد این مکان به پاتوق اهل هنر-موسیقی-سینما و ادبیات تبدیل شد.مکانی که آدمهای جورواجوری چون سالوادور النده، پابلو نرودا،ارنست همینگوی،گابریل گارسیا مارکز،نات کینگ کول و بسیاری دیگر از روشنفکران و هنرمندان ان دهه را در خود جای داد.خدا میداند چه بحث ها و گفتگوهایی در اینجا صورت گرفته است که شاید جرقه ایجاد یکی از آثار مطرح هنری ادبی جهان شده باشد.

در نیمه های دهه 90 بود که یک عملیات تروریستی هم در اینجا انجام گرفت.بمبی انفجار یافت و توریستی ایتالیا کشته شد.اما کافه دوباره سرپا و از نو کارش را آغاز کرد...

بخشی از دیوار کنار کافه مثل یک تریبون آزاد میماند.همه کسانی که آمده اند و اینجا را دیده اند میتوانند یک یادگاری کوچک با زبان خود روی آن بنویسند.انگار اینجا جایی است شبیه "سازمان ملل" که نماینده هایش ما گردشگران عادی هستیم که دوستانه در کنار هم مینشینیم با زبان اشاره حرف میزنیم.چیزکی مینوشیم و در صلح از هم خداحافظی میکنیم و بعد به یادگار از لحظه  با هم بودن مینویسیم بر تن دیوار...

ما هم به فارسی نوشتیم:سمیرا و محمد امین در فروردین 1392 شمسی اینجا به یاد "پیر مرد و دریا"،"صد سال تنهایی" و همه خاطره آفرینان قلم و هنر گپی زدند، نوشیدند و رفتند.

حالا دیگر این کافه-رستوران کوچک مکانی شده است پر خاطره برای به یا آوردن همه صاحبان اندیشه و قلمی که روزگاری در اینجا جرعه ای موهیتو نوشیده اند و جرعه ای فرهنگ.در و دیوار اینجا پر است از یادگاریهای آنها.پر از دست نوشته ها-عکسها و حتی وسایل شخصی آنها که به یادگار به کافه بخشیده اند.اینجا شبیه موزه ای کوچک شده که حتی بیشتر از بسیاری موزه های به نام دنیا آدمها را به خود جلب میکند.

کاش ما هم با "کافه نادری" یمان مهربان تر باشیم!!!


 
رئالیسم جادویی کوبا
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٧  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92-Plaza de la Catheral

چه چیزی میتواند جذاب تر از این باشد که به قلب کوچه پس کوچه های قدیمی هاوانا بزنیم؟کجا میتوانیم این مردم را بهتر بشناسیم از خیابانهایی که در سر هر کوچه شان بخشی از فرهنگ و اصالت این مردم را در بر دارد.ما راهی Habana Vieja میشویم ؛ قلب تپنده هاوانای قدیم.بخشی از شهر که از سال 1982 تاکنون بزرگترین میراث فرهنگی مستعمراتی آمریکای لاتین شناخته میشود.

امروز از آن روزهای خاطره انگیز خواهد بود با کلی ماجراهای دوست داشتنی.من و محمد امین دوتایی راه افتاده ایم با دوربینهایمان و نگاه های مشتاقمان به سوی شرق هابانا.جاییکه قدیمی ترین بخش شهر قرار دارد و توسط دولت به همان شکل حفظ شده است تا گردشگرانی را از دور و نزدیک به خود بخواند.اینجا علاوه بر بناهای قدیمی و مهم میراث دار زندگی مردم عادی است که شور و نشاط زندگی کوبایی را به نگاه من_گردشگر  مینشانند.کوبای واقعی را میتوان لابلای جریان زندگی این محله ها شناخت.جاییکه انگار زمان در قرنهای قبل از اکنون منجمد شده است با همه رنگها و دلفریبیهای گذشته...

برای اینکه از دروازه زمان بگذری همه عناصر مهیاست.میتوانی به جای نشستن در یک تاکسی موتوری، سوار این درشکه اسبی شوی تا با شنیدن تلق تلق سم اسبش بر سنگ فرشهای قدیمی خیابان بیشتر حس کنی که وارد قصه های آمریکای لاتین گشته ای...

از اینجا به بعد دیگر همه جا رنگ و بوی قصه های "مارکز" میدهد.به هر  دالانی که سرک میکشی خود را لابلای معماری اسپانیایی-اندولسی خواهی یافت.این معماری انقدر برای چشمهای شرقی ما مرموز و خوش آب و رنگ است که برای ساعتها فراموش میکنیم در قرن بیست و یک به سر میبریم.فضای این محله ها انقدر زیبا و ظریف در گذشته دور حفظ شده اند که چه بخواهیم چه نخواهیم خود را بخشی از قصه های داستانهای  رئالیسم جادویی خواهیم یافت.کافیست کمی فقط کمی رویا زده باشی تا فکر کنی که حالا عاشقی از "سالهای وبا" لابلای این نخلها و طوطیهای رنگارنگ قرار است برایت ساز بزند و تو را تا ابد در حافظه عاشقانه اش ثبت کند...پس بزن برویم به آمریکای لاتین قرن شانزدهم...

عاشق این معماری مستعمراتیم....استعمار از "عمران" میاید و نمیشود منکر این قضیه شد که در تمام کشورهایی که بخشی از تاریخشان به استعمار برمیگردد بخشهای عمرانی زیادی موجود است.بخشهایی که آن را مدیون سالها استعماری هستند که دولتها برای رفاه حال خود ساخته اند و بعدها رفته اند و تمام آن عمران را باقی گذاشته اند برای مردمان همان سرزمین...اینجاست که میشود نیمه پر لیوان استعمار را هم دید و کمی دلخوش کرد به گذشته ای پر رنج ...

حالا همان بخشهای مستعمراتی، زیبایی لاینفک هابانا محسوب میگردند...و ما داریم به مرکز بخش مستعمراتی آمریکای لاتین میرویم و میخواهیم خیابان به خیابان شما را با خود از قرن شانزدهم تا بیستم بکشانیم میان شبکه پیچیده ساختمانهای قدیمی -قلاع سنگی-پنجره های شیشه ای و رنگارنگ-بالکونهای چوبی-آرکهای باروک-اسباب و وسایل روکوکو-ساختمانهای نئوکلاسیک و بعد تمام تزیینات آرت دکو و زیبایی و زیبایی...

به همه اینها میتوانی یک موسیقی لاتین هم اضافه کنی که در پس زمینه هنری زیبا و شگفت انگیز صحنه های این فیلم زنده شنیده میشود.گاه زنی با لباسهای اسپانیش و رنگ به رنگ در گوشت زمزمه ای میکند و با بادبزنش نسیمی در صورتت مینوازد.گاه مردی در کنارت گیتار میزند.گاه دستی به تو شاخه گلی تعارف میکند.گاه دودی از سیگاری به تو فوت میشود.گاه پر طاووسی که کنارت گام برمیدارد تو را رویایی میکند.گاه میندیشی که اینها خیالات است یا واقعیت..... اینگونه میشود که در سکانسی از این فیلم لاتین دوربینی مرا شکار میکند وقتی مبهوت دنیای خیالی "مارکز" ی خودم شده ام...شاید همین حالا عروس "خاویر باردم" شوم!!!

میخواهی کوبا را ببینی راهی Plaza de la Catheral بشو.یکی از دیدنی ترین میادین بخش قدیمی شهر هاوانا.جایی که زندگی در آن با آنچنان شدتی نفس میزند که از حال تو را میبرد.شاید هیچ وقت دیگری در زندگی چشمهایت فرصت دیدن اینهمه رنگ را نداشته باشد.

در اواخر قرن شانزدهم بود که اولین کانال آبی بزرگ اسپانیایی در دنیای مدرن آن زمان در هاوانا و کنار رودخانه Almendares به طول 11 کیلومتر زده شد و بندرگاه را به اینجا و به همین میدانی که امروز ما در آن اینگونه مبهوت ایستاده ایم وصل کرد.از آن به بعد اینجا مکان مهمی شد برای داد و ستد و بعدها خانه های آریستوکراتهای تازه به دوران رسیده که برای رسیدن به ثروت راهی هاوانای زیبا بودند...

و بنا به رسم آن دوران برای رسیدن به محله ای اشرافی ساخت یک کلیسای جامع کاتولیک را در این میدان آغاز کردند.کلیسای San cristobal که به نام سنت کریستووفر در قرت هجدهم ساخته شد تا رنگ و بوی مسیحیت اسپانیایی را در هاوانا کامل کند. کسی از من راجع به مذهب کوبا پرسیده بود.در این کشور مذهب آزاد است به هر شکل و قیافه ای که هرکس میپسندد از لائیک بگیر و برس به هر دین و آییینی که میخواهی و اینگونه است که در کمونیسم لاتین کلیسا ویران نمیشود و تا امروز سمبل شهر است و همیشه مورد احترام و تکریم کوباییها...اینجا یکی از جاذبه های دیدنی شهر محسوب میگردد در یکی از قدیمی ترین و زیباترین میادین شهر در قلب تپنده هابانا...

اطراف میدان اما پر است از جاذبه های دیدنی.میتوانی یک گوشه بنشینی و دستهایت را به یک "فال بین" کوبایی بدهی تا در خطوط کج و کوله کف دستهایت زندگی عاشقانه تو را روایت کند و با صورتی آفتاب سوخته و گوشواره های بزرگی که تلو تلو میخورند برایت بگوید که در طالع تو یک "شاه" خفته است و بعد به "ماه گرفتگی" مچ پاهایت اشاره کند و وردهای عجیب بخواند و بگوید "اینها نشانه های مرموز تواند!"

یا اینکه درست روبروی پله های قدیمی و سنگی کلیسای جامع تن خسته ات را به نیمکتهای رستوران قدیمی پاریسی قرن نوزدهمی بسپاری و جرعه جرعه "قهوه کوبایی" بنوشی و به صدای ساز پسرک سیاهی گوش کنی که برایت میخواند : "خداحافظ فرمانده چگوارا"...و یکهو دلت ریش بشود و بگیرد و یک جورهایی عاشق هم سازش بشوی و هم فرمانده اش...

یا اینکه در خلسه هنر فرو بروی و پا بگذاری به گالری Victor Manuel و بی خیال همه و هیچ کس لابلای کاسه و کوزه و مجسمه و تابلو غرق دنیای هنرمندانه دستهای یک کوبایی شوی.غرق اینهمه خلاقیت که بر تن مرجانهای ساحل نقش چشمهای "فرمانده" را کشیده اند ...و تو باز عاشق تر از قبل در دلت زمزمه کنی:

Hasta siempre Comandante

 

تمام ساختمانهای دورتادور میدان موزه هستند.حالا نه اینکه فکر کنید موزه های بزرگ و آنچنانی....نه.هریک ساختمانی قدیمی و متعلق به خانواده ای اشرافی بوده که پس از انقلاب به وسایل خود به همان شکل برای بازدید عموم گشایش یافته اند.مثلا این ساختمان Muse de arte Colonial نام دارد.ساختمانی متعلق به قرن 18 که وسایل دوران استعمار را به عنوان نمونه در آن جای داده اند.

داخلش بسیار رنگارنگ و دلفریب است.هیچ نقشی از استعمار و هول و هراس در دل ما نمیفکند.تنها رنگ  است و هنر و زیبایی با معماری آرکی باروک و سقفهای چوبی که پنکه های سقفی از آن آویزانند تا هوای گرم کارائیبی را تحمل پذیر کنند.

این یکی Palacio del conde Lombillo است.خانه ای دو طبقه-کوچک و جمع و جور که نمایشگاهی از عکسهای هنرمندان معاصر کوبا را در آن جای داده اند.چه ایده خوبی است برای ایجاد فضای یک گالری.به جای خراب کردن خانه های قدیمی آنها را به گالری-موزه-رستوران-بار و ...تبدیل کرده اند.یک کاربری مفید و جذاب.

نمیدانم چرا این تابلو در نگاه اول من را یاد هنر قهوه خانه ای انداخت.شبیه همان نقاشیهایی است که در قهوه خانه های ایران وجود داشت و روزگاری نقالهایی از روی نقوش رنگارنگش رستم و سهراب را حکایت میکردند...شاید نقشهای مردم همه جای دنیای ریشه های مشترکی داشته باشند.نمیدانم!

در گوشه ای از یکی از موزه های این محله چشمم را هنری معاصر گرفت.میشد حدس زد که هنری فمینیستی است.یک بخشی از هنر معاصر لابلای گذشته تاریخی این محله...جالب بود در میان خانه ای قرن شانزدهمی...تقابل سنت بود با مدرنیته


 
او آه میکشد...ما دود میکنیم
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین92-هاوانا و سیگار برگ

خودت قضاوت کن کوبای بدون چگوارا و چگوارای بدون سیگار برگ میشود؟؟؟پس با من همراه شو که میخواهم تو را به دیدن یک کارخانه تولید سیگار برگ ببرم در هاوانا.

همان طور که بیشتر شما میدانید یکی از عمده ترین تولیدات کوبا "سیگار برگ" است که در دنیا مقام اول را دارد از لحاظ کیفیت و البته کمیت.از قدیم بیشتر تصاویری که مربوط به کوبا میشد افرادی را نشان میداد که در حال دود کردن سیگارهای برگند. یکی از جاذبه های دیدنی این کشور بازدید از مزارع تنباکو و کارخانه هایی است که در آنهاهنوز سیگار ها را با دست تولید میکنند و من میخواهم شما را به دیدن چنین کارخانه ای ببرم در قلب شهر هاوانا...یک روز هم همراهم خواهید بود تا سر مزرعه تنباکو سیگار برگی دود کنیم با هم!!!

Real Fabrica de Tabacos Partagas معروفترین و بزرگترین کارخانه سیگار برگ کوباست که با ساختمان قرمز رنگ نئوکلاسیکش در همه تصاویر جاذبه های شهر خوب میدرخشد.این کارخانه در قرن 19 توسط یک اسپانیایی کاتالان دو آتشه تاجر خوش فکر به نام "partagas Ravelo" راه اندازی شد.کسی که تا سالها راز و رمز پیچیدن سیگارها و چگونگی به عمل آوردن برگهایش را در سینه حفظ کرد.هنوز هم اگر بخواهید از داخل کارخانه عکاسی یا فیلم برداری کنید به شما اجازه داده نمیشود.شاید یک فوت کوزه گری در کار است که نمیخواهند لو برود.برای همین من تمام عکسها را از اینترنت برایتان دانلود کرده ام.حالا خدا میداند این عکسها چگونه سر از نت درآورده اند...

 

از پله های ساختمان نمور و نیمه تاریک که بالا میروم بوی تند بدی شبیه عرق پا مشامم را میازارد.باورم نمیشود این بوی گند مربوط به تنباکوست.ده ها ردیف کارگر صامت و ساکت پشت میزهای چوبی نشسته اند و در آرامش سیگار برگ میپیچند. کارخانه خط تولیدی انسانی دارد و مرا یاد کارخانه های دوران مستعمری میندازد. فکر میکنم عجب شرایط بد و خفه کننده ای اینجا دارد.نفس به سختی بالا و پایین میرود در بوی تند و سنگین چوبها و برگهای خیس تنباکو.از یکی میپرسم که این بو را چطور تحمل میکند.میگوید :بو؟؟؟بوی خوبی است.بوی ناب تنباکوی کوبایی است...و بعد میخندد...اینجا کارگران آزادند تا هروقت دلشان خواست سیگار بکشند.

از همان ابتدا قدم به قدم خط تولید را دنبال میکنم.جایی که برگهای خیس Tabaco  از درختهای منطقه Pinar del Rio در اینجا روی هم انباشته شده است.

 درابتدا چوب وسط یک برگ را از میان آن بیرون میکشند تا برگ به دو قسمت تقسیم شود.سپس 5 الی 6 برگ را به دور یکدیگر میپیچند و از همان چوب درآمده به عنوان یک ریسمان برای بستن این 5 برگ استفاده میکنند.حالا سیگار برگ آماده شده است... یعنی توتون درون سیگار خرد شده نیست بلکه لایه های پیچیده برگها همان توتون درون سیگار است.لایه آخر یک برگ نمدار بوده تا خوب بتواند 5 برگ تنباکو را جمع و جور کند.حالا روی لایه آخر یک ماده چسبنده هم میزنند و سیگار را در دستگاه پرس به مدت 20 دقیقه قرار میدهند تا سیگار برگ آماده شده سفت و محکم شود.

حالا سیگار آماده شده را به بخش کنترل کیفیت میفرستند.جایی که دانه دانه سیگارها از لحاظ حجم تراکم در یک لوله آزمایش میشوند.تراکم سیگارهای پیچیده شده باید بین 40 تا 80 باشد وگرنه سیگار یا وا میرود یا دود نمیکند یا خاموش میشود...

خانم مسئول کنترل کیفی در جدولی نام همه کارگران را دارد و مقابل اسم آنها براساس کیفیت سیگار پیچیده شده شان نمره میدهد!!!سیستمی کاملا کارگری. سپس سیگارهای با کیفیت را به مدت یک هفته در هوای آزاد میگذارند تا خشک شده سپس راهی بازارهای جهانی شوند...

سیگار بازهای حرفه ای میدانند که معروف ترین نوع سیگار برگ Cohiba است.در این کارخانه علاوه بر آن، Montecristo-Cuaba و Vegas Robaina که هر 3 بعد از کوهیبا بهترین سیگارهای برگ جهانند ، نیز تولید میگردد.

حقوق ماهانه کارگران در این کارخانه حدود 400 پزو است که علاوه بر آن هرکدام هم نفری 30% سی یو سی یعنی ارز خارجی دریافت میکنند.وقتی میپرسم که آیا این حقوق کفاف زندگی آنها را میدهد جواب مثبت است زیرا در کوبا مشکل مسکن-بهداشت و درمان و آموزش و تحصیل وجود ندارد.همه رایگان است.یعنی خانه های کوبا متعلق به دولت بوده که در اختیار مردم قرار میگیرد و اینجا کسی اجاره نشین نیست.

جالب است که در گوشه و کنار کارخانه و بغل دست هر کارگر عکسی از چگوارا دیده میشود.میدانیم که "ال چه" با وجود آسم شدیدی که داشت سیگار کش قهاری بود.تقریبا تمام تصاویر معروفش با سیگار برگی گوشه لب دیده میشود و البته Cohiba سیگار برگ محبوبش بوده است.همسفرهایم شروع کردند به وسوسه شدن برای خریدن و کشیدن سیگار برگ...آن هم تازه به شیوه دست گرفتن چه گوارا.میدانید که او سیگار را به شیوه خاصی بین انگشتانش میگرفت و به شیوه خاصی بین دندانها... کم کم ما هم داریم وسوسه میشویم ها....حالا تا بعد ببینیم این وسوسه ما را به کجا میکشاند...

یکی از جالب ترین بخشهای کارخانه دیدن زنی است که دارد در پشت تریبون و میکروفن با صدای بلند روزنامه میخواند.این رسم قدیمی کارخانه های سیگار کوباست. در گذشته که بیشتر کارگران بی سواد بودند با این کار آنها را از حوادث دوروبر خود مطلع میکردند.این رسم امروزه هنوز پابرجاست.با وجودیکه دیگر کارگران بیسواد نیستند اما این طور 8 ساعت تنها بدن خود را به فعالیت وا نمیدارند بلکه ذهن و اندیشه آنها نیز دارد همزمان کار میکند.در این میان گاه برای انها موسیقی پخش میکنند گاه رادیو و گاه روزنامه میخوانند.Reader کسی است که شغل مهمی در کارخانه سیگار سازی دارد.از این مشاغل عجیب و غریب تا دلتان بخواهد در کوبا خواهید یافت.

و اما سیگارهای برگ...این موجودات لنگ دراز قهوه ای که به روی ما لبخند میزنند و پس از خشک شدن بوی عرق پایی آنها به بویی مست کننده تبدیل شده است! براساس نوع محل کشت تنباکو و تراکم آن 64 نوع سیگار برگ در دنیا وجود دارد.اگر در خانه سیگار برگ دارید یادتان باشد آن را در محیطی مرطوب و نه سرد و در درجه بالای 16 درجه میتوانید تا 6 ماه نگه دارید.اگر ان را در یخچال بگذارید کیفیت سیگار کاملا از بین میرود...

بعد از دیدار از کارخانه به فروشگاه آن سری میزنیم.همه هیجان دارند تا به عنوان سوغات برای دوستانشان از سیگارهای برگ بخرند.سیگارهای cohiba را میتوان دانه ای خرید.هر کدام قیمتی معادل 5 دلار دارند.البته سیگارهای ارزان تری هم پیدا میشوند... سیگارت هم وجود دارد یعنی سیگارهای کوچک که به جای لایه های برگ توتون خشک شده دارند.سیگارهای برگ بانوان هم در اینجا هست.سیگارهایی با ضخامت کمتر که لای انگشت یک خانم جا شود...

در های و هوی خرید و فروش چشمم را یک صندوق قدیمی میگیرد که مرا یاد فیلمهای گنگستری دهه 60 میندازد.فکر میکنم اینجا تگزاس است و همین حالا شون کانری وارد میشود...حال و هوا به چنین صحنه ای میخورد.صندوقداری که کنجکاوی مرا میبیند با لبخندی بر لب طرز کار استفاده از آن را به من نشان میدهد.دسته را میکشم .صندوق گشوده میشود.پولهای خرد بیرون میریزند.آخر هیجان است...

بد نیست همینجا برایتان از واحد پولی کوبا بگویم.کم و بیش شنیده ایم که واحد پولی آنها "پزو" نام دارد اما گردشگران خارجی مجاز به استفاده از پزو نیستند.در ازای یورو به آنها پولی به نام CUC میدهند.یعنی The Converted Cuban Cash .ما باید همه جا سی یو سی بدهیم و آنها هم برای اینکه باقی پول مارا پس بدهند باید به ماسی یو سی بدهند.هر سی یو سی معادل یک دلار آمریکاست.یادتان باشد به هیچ عنوان برای چنج کردن پول به آنها دلار ندهید فقط با خود یورو داشته باشید.به خاطر تحریمها آنها هم متقابلا در تبدیل دلار مالیات سنگینی از پول شما کم میکنند...

خلاصه اینکه من یکی نفهمیدم جریان این سی یو سی در اقتصاد کوبا چیست و به چه معناست...خود کوباییها باید سی یوسی خود را که از توریستها گرفته اند  به بانک داده و معادل آن پزو بگیرند.اما اینکه هر سی یو سی چند پزو میشود و دولت آن را چگونه برای شهروندان کوبایی محاسبه میکند فرمول پیچیده ای بود که من یکی از آن سر درنیاوردم.


 
انقلابی در رنگ
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92-هابانای کوبا

قبل از هرچیز میخواهم با شما کمی گپ بزنم.گویی عکس جدید وبلاگم برای خیلیها سوال شده است.بعضی ها فکر میکنند من در این سن  و سال دچار جو زدگی چه گواریی شده ام.بعضی فکر میکنند من چریکی شده ام و خلاصه یک عالمه حرف دیگر...

از همه اینها بگذرید چرا نمیشود اینگونه به قضیه نگاه کرد که آدم باید در هر سرزمینی که سفر میکند روزهایی از جنس مردم همان سرزمین شود؟

من همیشه باور دارم برای اینکه بتوان در عمق یک سرزمین سفر کرد باید مدتی را مثل انها زندگی کرد.در کنارشان همان غذاها را خورد.همان لباسها را پوشید.همان تجربیات را انجام داد.چه اشکالی دارد در 2 هفته سفر به کوبا روزی هم مثل خودشان تیشرتهای چه گوارا به تن کرد.کلاه کج او را به سر گذاشت حتی یک پک نصفه نیمه هم به برگ زد...چه اشکالی دارد.قرار نیست که تا آخر عمرمان این شکلی شویم.این هم یک تجربه است.تجربه یک سفر که با گوشت و پوستمان عجین میشود...

پس اگر عکسم زشت و سرد و بی روح است.اگر عکسم جو زده است.اگر عکسم به سن و سالم نمیخورد.اگر عکسم زیادی شورشی است شرمنده باید ان را تا آخر سفرنامه کوبا تحمل کنید چون این هم بخشی از سفر من به سرزمین نخل و برگ و انقلاب است.

کوبا که تمام شد دیگر خبری از این عکس نخواهد بود!اما در طول سفر کوبا منتظر چهره های دیگری هم از من باشید!!!

فکر کنید آدم صبح که از خواب بلند میشود اقیانوس اطلس ابری را پیش رو داشته باشد.قشنگ است و من را یاد موسیقی "Cloud Atlas" میندازد.یک جوری انگار ابرها با دریا یکی شده اند.مرزهای آبی در افق غرقند...

سمت چپ من اقیانوس بیکرانه قرار دارد و سمت راستم هاوانایی که دارد کم کم از خواب بیدار میشود.کوباییها هاوانا را "Habana" تلفظ میکنند و من هم کم کم داریم سعی میکنیم که با زبان اسپانیولی آشناتر شویم.گرچه تا آخر سفر تنها چیزی که یاد میگیرم "هولا" است و "گراسیاس".هوا نیمه ابری و دل انگیز است و نسیم شوری از اقیانوس روی پوست تن من مینشیند.با سرخوشی به اطاق برمیگردم تا آماده شوم.

بعد از صرف صبحانه و با بیخیالی وقتی پا به خیابان میگذارم با چنین باران بی امانی روبرو میگردم.این خصلت سرزمینهای کارائیبی است.بارانهایی که سیل آسا فرو میریزند و به ناگهان هم قطع میشوند و تو نمیدانی که کی باید منتظر چنین سیل بی امانی باشی.آب و هوای کوبا هم چون روحیه مردمانش شوخ و شنگ است.

یکی از من پرسیده بود که خیابانهای کوبا شبیه خیابانهای کشورهای کمونیستی است؟

اگر منظورتان این باشد که یعنی با معماریهای استالینی و ساختمانهای ساده زشت کارگری باید بگویم اصلا و ابدا...اینجا همه چیز رنگ و بوی معماری نئوکلاسیک-باروک و روکوکو دارد و این برمیگردد به سالهایی که کوبا مستعمره اسپانیا بود و پس از آن ،آمریکا .نکته جالب این است که پس از انقلاب دست به خراب کردن و ویرانی معماری دوران استعمار نزدند بلکه همه چیز و همه جا را به عنوان اسناد تاریخ سرزمینشان به همان شکل سابق حفظ کردند و حتی بعضی از رسوم را هم که به اسپانیاییها باز میگردد را تا قرنها ادامه میدهند. به موقعش برایتان میگویم کدام رسم قدیمی را...

گرچه ساختمانها کهنه و قدیمی شده اند.دستی نیاز است که به تعمیر و بازسازی آنها برخیزد اما دولت بودجه کافی ندارد که بتواند تمام شهر را نوسازی کند.نوسازی نه به مفهومی که بولدوزر بردارد شهر را خراب کند و از سر نو بسازد ها... نوسازی یعنی همان کاری که در کشورهای توسعه یافته اروپایی انجام میشود.تعمیر بنا به شرط حفظ اصالت گذشته آن.

یک خیابانی در نزدیکی هتل ما قرار داشت که به خیایان پنجم معروف بود.شیک ترین و بهترین خیابان هاوانا که اکثر سفارت خانه های کشورهای مختلف در آن قرار داشت. منجمله سفارتخانه ایران.اما یک نماد استالینی بدریخت و قیافه هم در اینجا از دوردست توی ذوق میزند و آن هم ساختمان اداری روسیه است.همان نماد بدترکیبی که مثل یک چماق میماند و در عکس دیده میشود.

تاریخ کوبا خیلی به گذشته های دور برنمیگردد.کوبا سرزمینی است که در قرن 15 میلادی اولین جزیره ای بود که کریستف کلمب در قاره آمریکا آن را کشف کرد و به احترام پسر پادشاه اسپانیا آن را Juana نامید.بعدها در تلفظ بومی خوانا به کوبا تغییر نام داد. اینگونه بود که کوبا مستعمره اسپانیا شد.

ساکنان اولیه این جزیره اشغال شده سرخ پوستان بیگناهی بودند که به بردگی اسپانیا درآمدند.پس از مدتی سیل برده های سیاه پوست هم که از گوشه و کنار آفریقا آورده میشد به آنها افزوده گشت تا اسپانیاییهای در جستجوی طلا راحت تر بتوانند استعمار کنند.مدتی بعد اما بیماری واگیرداری بسیاری از برده ها را از پا انداخت و این طور کوبا برای 4 قرن مستعمره دورافتاده اسپانیا شد.

Maximo Gomez

در قرن 19 کم کم کوباییها بلند شدند برای گرفتن استقلال و جنگیدن علیه قرنها بردگی و استعمار .جنگی که 10 سال به طول انجامید تا سرانجام با قهرمانیهای مردان بزرگی چون ژنرال"ماکسیمو گومز" به نتیجه نشست و کوباییها توانستند در کنار اسپانیا اولین قانون اساسی خود و البته اولین نخست وزیر خود را داشته باشند.گرچه هنوز اسپانیا صاحب کوبا بود.گومز کشته شد اما صدها بنای یادبود از او و از رشادتهایش در سراسر کوبا نصب گردید...

کوبا سرزمینی است که قرنها برای استقلالش جنگیده است.سرزمینی که برای به دست آوردن آزادی راهی بسیار طولانی و سخت را طی نموده است.بی دلیل نیست که در گوشه و کنار شهرهایش مجسمه های انقلابی-مردان جنگ و پرتره های کسانی که آزادی بخش این سرزمین بوده اند دیده میشود.

در روی یکی از دیوارها گرافیتی عظیمی چشمم را میگیرد.غولی دارد کره زمین را میبلعد.غولی که نماد 1% مردم جهان است که سرمایه 99% دیگر را در دست دارند...

در چنین فضایی ؛هنر میتواند رشد کند خصوصا هنر دوران  پست مدرن که دیگر خود را از قید و بند اشرافیت رهانیده است.هنر برای مردم شده است و نه هنر برای هنر. و یکی از بهترین مکانها برای دیدن هنرهای زیبای کوبایی رفتن به موزه ملی هنرهای زیبای هاواناست.

Museo Nacional de Bellas Artes مکانی است که با نقش و رنگ و بوم شما را لابلای تاریخ هنر قرن 19-20 و 21 حرکت میدهد.جایی که در سالنهای پیچ در پیچش ده ها تابلو از پرتره قهرمانان انقلاب به چشم میخورد.صدها گرافیک مدرنیستی شما را به فکر وادار میکند.بارها چشمهایتان به تابلوهای کوبیسمی میخورد که یادآور کارهای پیکاسوی قرن بیستمند.

البته موزه بخش هنرهای بین الملل هم دارد اما وقت ما اجازه بازدید از آن قسمت را نمیدهد.بسنده میکنیم تنها به دیدن هنرهای زیبای کوبایی و قدم زدن در پیچ تاریخ به روایت رنگ و خط!

اصلا جای پای هنر کوبیسم در تابلوهای کوبایی فراوان دیده میشود و این برمیگردد به روزگاری که پیکاسو در کوبا گذراند و شاگردانی که در اینجا تعلیم داد به همین دلیل است که در پیچ یکی از سالنها نگاهم را تابلویی میگیرد که انگار نسخه کوبایی "گرنیکا" ی پیکاسوست.همان شور انقلابی-همان اعتراض-همان کشتار مردم بیگناه...

کوبا با پیکاسو هم قرابتی داشته است.

هنر نقاشی در کوبا را نمیتوان نادیده گرفت.این را زمانی خوب میفهمم که با راهنمای محلی در سالنهای خنک و بیصدای موزه قدم میزنم.من هستم و او و او که با دقت برای من از مفاهیم تابلوها میگوید و از هنرمندانی که از انقلاب مکزیک - از اشعار مارتی از فیدل و ارنستو الهام گرفته اند تا برای ابد نقوشی بیافرینند تا نسل من را هم با گامهای چریکهای کوبایی هم قدم کنند.

و من مبهوت در میان خطوط کج و کوله Wifredo lam دنیای آشفته مردم زجر کشیده کوبا را میابم.

از میان رنگهای تند و چهره های سخت Raul Martinez اندیشه های انقلاب را درمیابم و در دنیای سورئال  Flora Fong رویاهای قهرمانانی را میبینم که برای کوبا از همه زندگی خود گذشتند.


 
کوبا ؛کلید خلیج!
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92-کوبا

اینجا کوباست.کلید ورود به خلیج مکزیک که آمریکای شمالی را به آمریکای جنوبی میپیوندد و موقعیت استراتژیک آن نقطه جوش منطقه است!

سرزمینی که از جنوب دریای کارائیب را دارد و از شمال اقیانوس اطلس؛و تنها به فاصله 150 کیلومتر ناقابل به ایالت فلوریدای آمریکا میرسد.کوبا گویی دروازه ای است به ینگه دنیا...سرزمینی که در شمالش ایالات متحده است و باهاماس،در غربش مکزیک، در شرقش جمهوری دومنیکن و هایتی و در جنوبش جامائیکا...و دریا که از همه طرف کوبا را در برگرفته است آب و هوایی معتدل و مرطوب به این جزیره زیبا بخشیده است.آب و هوایی که طبیعتی استوایی با نخلهای بلند و چشم اندازهای سبز را از هر سو گسترانیده است...

و البته تنها مرز خاکی آن با ایالات متحده آمریکاست.تکه زمینی جنجال برانگیز که "خلیج گوانتانامو" نام دارد.همان جاییکه زندانش سالهای پیش موضوع رسانه ها شد و خاطره هایش هنوز در قلب کوباییها زنده است.سرزمینی که روزگاری متعلق به کوبا بود و امروز دیگر متعلق به آمریکاست اما مردم کوبا هنوز به هر بهانه ای ساز در دست میگیرند و سر هر کوچه و بازار آواز سر میدهند که:

Guantanamera, guajira Guantanamera (آهای ای دختر زیبای  گوانتانامایی....)

کوبا کشوری با ۱۱۰٬۸۶۱ کیلومتر مربع مساحت ،جمعیتی حدود 11 میلون نفر دارد که 10 ملیون کوبایی نیز به کشور آمریکا مهاجرت کرده اند و این یکی از نکات نگران کننده دولت است.زمانیکه انقلاب شد عده ای از طرفداران باتیستا به مرزهای آمریکا گریختند. فیدل کاسترو اعلام کرد هرکه نمیخواهد انقلاب کوبا را بپذیرد آزاد است که از کشور برود.پس از مدتی اوضاع مهاجرت وخیم و مرزها به روی مردم بسته شد...سالهای اخیر دوباره اجازه عبور و مرور آزاد و سفرهای خارجی به کوباییها با یک سری شرط و شروط و کاغذبازی سخت گیرانه داده شده است...

کوبای پس از انقلاب کشوری تحت تحریم است.با حکومتی سوسیالیسم کمونیسم لاتین که ادعای نظام طبقاتی برابری در جامعه را دارد.بهای برابری در این کشور به قیمت عدم مالکیت خصوصی برای مردم تمام شده است.یعنی شما نمیتوانید به عنوان یک کوبایی مالک زمین و یا خانه ای باشید.همه چیز مالکش دولت است و شما از طرف دولت به طور موقت ملک-کارخانه-مغازه و....دریافت کرده تا کار آفرینی کنید و عده ای را به کار بگیرید.تازگیها بعضی مالکیتها آزاد شده است مانند:آرایشگری!!!!

نرخ بیکاری در این کشور پایین و حدود 1.7 درصد و تورم از ان هم پایین تر و حدود 1.5 درصد است...به ظاهر همه چیز حکایت دلنشینی دارد اما فقر در جامعه بیداد میکند.فقر نه به آن مفهومی که فکر کنید گدا در خیابانها ریخته است.نه.... فقر یعنی اینکه تقریبا تمام مردم در یک سطح یکسان و با داراییهای اندک زندگی میکنند. کسی محتاج به آن معنا که فکر کنید از گرسنگی رو به قبله شده نیست اما هیچ کسی هم پوادار نیست! تقریبا همه در حد پایین تر از متوسط روزگار میگذرانند و این غم انگیز است.

بعد از انقلاب دولت برنامه مستمری را برای باسواد کردن مردم در پی گرفت چون تا قبل از آن بیشتر مردم زیر خط فقر-گرسنه-کارگر سیستم فئودالی و بیسواد مطلق بودند. حالا کوبا کشوری است که آمار باسوادهایش 99.8% است و این آمار خوبی است که نشان میدهد حداقل دولت انقلاب در یک هدف خود به پیروزی رسیده است.

سیستم اینترنت و مخابرات کوبا چیزی در حد فاجعه است.برای تماس با ایران باید سیم کارت بخرید چون سیستم رومینگ در اینجا غیر فعال است.سیم کارتهای کوبا روزانه 3 دلار هزینه ثابت دارند و دقیقه ای 1 دلار هزینه مکالمه.بیشتر سایتهای اینترنتی هم باز هستند.وقتی از آنها راجع به سیستم فیلترینگ سوال کردم متوجه منظورم نمیشدند. اما میدانم که کوبا کشور آزادی برای بیان عقیده نیست و هنوز تحت نظارت دولت است. گرچه کم کم پس از روی کار آمدن رائول اوضاع دارد بهتر میشود.

در کوبا خبری از ماشینهای مدل بالا -آدمهای شیک پوش-مغازه های مجلل و خلاصه جریان سرمایه داری نیست و همین عاملی است که جوانهای نسل پس از انقلاب را هوایی میکند تا به کشورهای دیگر مثل آمریکا مهاجرت کنند.کوبا توسط آمریکا و بسیاری از دولتهای دنیا تحت تحریمهای شدید اقتصادی است و ورود بیشتر کالاها به این کشور ممنوع است.تنها روسیه-چین-کشورهای آمریکای لاتین و در مواردی اسپانیا و هلند هستند که به واردات این کشور کمک میکنند.پس چهره کوبا شبیه فیلم فریز شده ای از دهه 40-50 آمریکاست.چرا آمریکا؟این را زمانی میگویم که از انقلاب برایتان حرف بزنم...

در کوبا، میزان مرگ و میر نوزادان در واحد جمعیت، از برخی جوامع جهان اول و توسعه یافته نیز کمتر است.هزینه های پزشکی برای همه مردم تقریبا رایگان است و صنعت دارو سازی خودکفایی دارد.دانشگاه های پزشکی و بیمارستانهای آن نیز در دنیا معروفیت زیادی دارند تا جاییکه بسیاری از مردم از آمریکای لاتین و جنوبی برای مداوا به این کشور سفر میکنند.خصوصا چشم پزشکی کوبا یکی از سرآمدترین ها در دنیاست. میزان آمار بیماریهای خاصی چون اچ آی وی نیز بسیار پایین است.

طبق آمار سال 2006، کوبا تنها کشور جهان است که دارای استانداردهای مورد قبول صندوق جهانی طبیعت در زمینه توسعه‌ی پایدار است. همچنین امتیاز کوبا بر اساس شاخص توسعه انسانی(HDI) بالاتر از ۰.۸ است....

 

اینجا اسطوره اول و آخر مردم "ال چه" است.شعارشان "یا میهن یا مرگ" است. رهبرشان هنوز در قلب مردم جایگاه عمیق و وسیعی دارد این را وقتی میفهمم که از ده ها و ده ها کوبایی میپرسم:فیدل؟؟

و آنهادست روی قلب پاسخ میدهند:فیدل!

اینجا هنوز همه فیدل کاسترو را به عنوان رهبر میشناسند و کسی به رائول خیلی کاری ندارد.

انگار فیدل تا ابد به عنوان رهبر کوبا به ثبت رسیده است.از کسی میپرسم اگر فیدل بمیرد چه میشود:چشمهایی نمدار پاسخ مرا میدهند....

عجیب است برای من که مردمی با چنین فقر-با چنین فشار اقتصادی-با وجود نداشتن امکانات رفاهی و حتی آزادی چنین هنوز به رهبر انقلابی خود ایمان و اعتقاد دارند. شاید با مطالعه پیشینه آنها و سالها فقر و عقب ماندگی و بردگی و بیسوادی پیش از انقلاب بشود تا حدی این را توجیه کرد.

در کوچه های کوبا تصاویر قهرمانان انقلاب میدرخشد.تصاویر "چه"-"کامیلو" و البته "خوزه مارتی" و نه "فیدل کاسترو....برایم عجیب است وقتی میشنوم کاسترو دوست ندارد تا زنده است تصاویرش دیوارها را بپوشاند اما گاهی در زیر پله نمور یا در دکان یک سبزی فروش چشمم به عکسهایی از جوانی کاسترو میفتد که چه را در آغوش گرفته است. سیگار برگی بر لب دارد-تفنگ بر دوش گرفته است...میتازد.میتازد...

با همه کمبودها-نداریها-بدبختیها-فشارها ...کوبا کشوری است که دارد رو به جلو حرکت میکند.باید به او فرصت داد این را من نمیگویم. این ایمان مردمش است وقتی با آرامش زندگی میکنند-با شادمانی کار میکنند- با فروتنی مشکلات را تحمل میکنند چون وقتی به گذشته خود مینگرند میفهمند که امروزشان هرچه هست بهتر از دیروزشان است و این را تا ابد مدیون انقلابیون خود هستند.گرچه خوب میدانند که انقلابشان ایده آل نیست و چه بسا با شعارهایش فاصله هایی دارد اما مهم آن است که انقلاب آنها را بالاتر کشیده است یا پایین تر!


 
از تهران تا هاوانا-به دنبال ردپای کریستف کلمب
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٤  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به کوبا

فروردین 92

هیچ وقت فکر نمیکردم نوشتن از یک سفر برایم انقدر سخت باشد تا جاییکه روزهاست دارم تنها میندیشم به کلماتی که باید برای سفرم به کوبا انتخاب کنم و هرچه بیشتر میندیشم سخت گیرتر میشوم.روزهاست که دارم کتاب میخوانم فیلم میبینم مقاله دانلود میکنم.با کلمات ور میروم و خودم را غرق در اندیشه میسازم اما نمیدانم چرا انقدر برای نوشتن و گفتن از کوبا سخت گیر شده ام.

یک چیز را خوب میدانم :کوبا با قلب من عجین گشته است و من یکی از بهترین تجربیات سفرم را در این کشور پیدا کردم.کوبا برای من مفهوم بزرگی است که در قالب جمله های همیشگی ام نمیگنجد.انگار خود را در حد و اندازه ای نمیبینم که از کوبا بگویم و برایت بنویسم که در کوبا چه دیدم و کوبا چگونه ذهن مرا تا ابد در تسخیر خود درآورده است....

کوبا و همه آن هزار رنگی که در قلب مردمان مهربانش یافتم.کوبا و آن هزاران نخل بلندی که مرا تا آسمان آبیش و اقیانوس بیکرانش کشیده است.کوبا و آن موسیقی اعجاب برانگیزش که انگار بر تا رو پود احساسم نواخته شده است.کوبا و آن فرهنگ اصیلش که برای روزها مرا درگیر هزاران مقایسه و سوال کرده است.کوبا و آن رهبر کاریزماتیکش که هزاران جرقه اندیشه را در ذهن من روشن کرده است.

و البته کوبا و آن قهرمان اسطوره ایش که تا ابد مرا عاشق خود کرده است....

به خاطر "چه" باید بنویسم اگر تنها یک دلیل تا آخر عمرم برای نوشتن از کوبا داشته باشم، آن گفتن و گفتن از مرد اسطوره ای کوبا خواهد بود.

گفتن از ارنستوا چه گوارا"

مدتها بود که داشتم در رابطه با کوبا مطالعه میکردم و یکی از بهترین منابعی که برای سفر به این کشور یافتم از مجموعه کتابهای راهنمای سفر Eyewithness Travel بود که به طور کاملا اتفاقی آن را از شهر کتاب پارک ساعی پیدا کردم.در رابطه با سفر به کوبا باید بگم که مطالعه از قبل بسیار اهمیت دارد چون کوبا کشوری نیست که صرفا به خاطر تفریح و گذراندن اوقات فراغت آن را انتخاب کرد.کوبا کشوری است که باید از قبل راجع به فرهنگ-تاریخ و پیشینه آن دانست تا جذابیت هایش را در طول سفر نمایان کند و اینگونه بود که من در تمام زمستان سال قبل هرروز مشتاق تر میشدم تا این کشور انقلابی آمریکای مرکزی را از نزدیک ببینم.تا قبل از آن خیلی اطلاعاتی از انقلاب کوبا نداشتم ولی کم کم طوری شیفته این کشور شدم که هرروز تشنه از دیروز منابع اطلاعاتی آن را زیرو رو میکردم.

سفر ما در تاریخ 28 اسفند 91 با پرواز Earoflot هواپیمایی روسیه از تهران به مقصد مسکو و سپس از مسکو به هاوانا آغاز شد.پکیج این سفر توسط آژانس مسافرتی دلتابان بسته شده و قرار بود سفری 13روزه باشد به هاوانا و سپس وارادرو دو تا از شهرهای توریستی کوبا.قیمت پکیج تور 55000000 ریال +2500 دلار و شامل :5 شب اقامت در هتل ملیا هابانا با صبحانه بوفه در شهر هاوانا ،6 شب اقامت  All inclusiveدر هتل پارادیسوس وارادرو،بلیط رفت و برگشت تهران-مسکو-هاوانا،بلیط اتوبوس هاوانا به وارادرو،سه وعده غذا در شهر هاوانا،3 گشت تمام روز و یک گشت نیم روز در هاوانا،یک گشت دریایی کاتاماران در وارادرو،خدمات اخذ ویزا و البته بیمه مسافرتی تا سقف 5000 یورو ...

به مسکو که رسیدیم فرودگاه در زیر پوشش برف و یخ و کولاک فرو رفته بود و جالب بود برای ما که عازم مکانی گرم و آب و هوایی کارائیبی بودیم.پس از تزانزیت در فرودگاه مسکو ادامه مسیر دادیم به سمت هاوانا که پروازی حدودا 13 ساعته بود و با توجه به پرواز 4:30 ساعته تهران به مسکو و خستگیهای روزهای پایانی سال برنامه سنگینی محسوب میشد گرچه ما در سفر برزیل تجربه ساعات پروازی طولانی تری را هم داشتیم اما در این سفر بسیار بسیار خسته شدیم شاید یکی از دلایلش این بود که پرواز ایر فلوت مسلما به راحتی پرواز امارات نبود و امکانات رفاهی کمتری داشت...

به کوبا که رسیدیم ساعت به وقت محلی 5 بعد از ظهر بود و هوا صاف و آفتابی که رو به غروب میرفت.اختلاف ساعتی که با کوبا پیدا کردیم حدودا +8 بود و بدنهای ما دچار jetlag شده یعنی ساعتهای خواب را قاطی کرده و رخوت و سردرد به سراغمان آمده بود.

در هاوانا ؛پایتخت کوبا؛ به فرودگاه "خوزه مارتی" وارد شدیم.فرودگاه کوچک و محقری که در نظر اول به عنوان فرودگاه اول یک پایتخت بسیار ابتدایی به نظر میرسید.همان اول کار متوجه سیستم "بروکراسی" شدید کوبا شدیم وقتی مدتی طولانی در صفهای پشت گیتهای ورودی معطل کاغذبازیهای معمول گشتیم.میدانستم که کوباییها هم بسیار کند هستند و هم بسیار درگیر کاغذبازی.پس نباید عصبانی شد و با آرامش باید در انتظار رسیدگی به کارهایمان ماند.در بدو ورود از ما عکس میگیرند چون سیستم امنیتی آنها قوانین مخصوص به خود را دارد و این تنها شامل ما ایرانیها نمیشود.پس خونسردی خود را حفظ کرده و لبخند بزنید...

و البته لبخند هم خواهید زد وقتی پای به هاوانای نخلهای بلند و آسمان آبی زیبا و هوای پاک کارائیبی و نسیم اقیانوس اطلس میگذارید.اینجا هاوانا در قلب کوباست...

کم کم به محدوده شهر وارد شدیم.حدود یک ساعت فاصله بود تا از فرودگاه به هتل برسیم و فرصت بسیار مناسبی برای اینکه به چشمهای خسته خود فرصتی برای آرامش دهیم اما چشمهای مشتاق من با وجود ساعتهای ممتد بیخوابی نمیخواست حتی ثانیه ای را برای دیدن و دیدن از دست بدهد و من مشتاق دیدن همه آنچه در طی ماه ها از کوبا خوانده بودم نگاهم را شناور ساختم بر شهر زیبای هاوانا...

و سرانجام به هتل محل اقامت خود رسیدیم هتل 5 ستاره ملیا هابانا که در کنار ساحل اقیانوس اطلس قرار گرفته است.

کوبا سالها در گیر انقلاب و تحریم و مشکلات اقتصادی بوده و است.تازه چند سال است که دارد روی صنعت توریسم خود کار میکند و البته که بسیار هم در این زمینه پیشرفت کرده است تا جاییکه امروزه مهمترین فاکتور اقتصادی برای این کشور صنعت توریسم محسوب میشود که برای من بسیار مایه شگفتی بود وقتی این را دانستم و مثل همیشه بسیار برای کشورم متاسف شدم که تمام سنگینی اقتصادش را روی پاهای نفت انداخته است.

اینهارا گفتم تا بگویم برای اینکه این صنعت هنوز در کوبا نوپا محسوب میشود پس نباید توقع زیادی برای امکانات رفاهی داشت.به طور مثال هتلهای 5 ستاره آن حتی تاپ ترین آنها در حد و اندازه کشورهای پیشرفته نیست.هنوز مغازه و سوپرمارکت و محلهایی که توریست بتواند نیازهای خود را برطرف کند اندک بوده و بالطبع باید با دانستن این نکات به کوبا سفر کرد تا دچار شوک نشد.هتلهای کوبا عموما کهنه هستند و حتی نیاز به تعمیرات اساسی دارند پس توقع خود را پایین میاوریم و از داشته های کوبا نهایت لذت را میبریم و به نداشته هایش نمی اندیشیم زیرا میدانیم که این کشور رو به پیشرفت است...

بعد از اینکه با یک نوشیدنی غیرالکلی بسیار مطبوع و خوش مزه از همانها که مخصوص خود کوباست پذیرایی شدیم به سمت اطاقهایمان رهسپار گشتیم تا استراحتی کرده و فردایمان را با گشتهای شهر هاوانا آغاز کنیم.پس تا بعد...


 
هاوانا به ورادرو
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۳  کلمات کلیدی: سفر به کوبا

پنج روز در سرزمین نخلهای بلند-مزارع نیشکر-سیگارهای برگ-عشاق میهن پرست-کلاه های کج و لباسهای چریکی-میان تفکرات فیدل کاستر و خاطره های چه و اشعار خوزه گذراندم....

انقلابی شدم گویا

 

از هاوانا رهسپار شنهای سفید وارادرو هستم تا ببینم چه پیش میاید و چه خواهم داشت برای گفتن

 

بدرود