هامبورگ(3)
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به آلمان(هامبورگ-فرانکفورت-هایدلبرگ)

شهریور 91-ادامه سفر به هامبورگ

به قول قیصر عزیزمان:

 آیا رواست مرده بمانی

در بند آنکه زنده بمانی ؟

 

و من یاد این شعر افتادم وقتی پا به ویرانه های کلیسای نیکولاس گذاشتم و مبهوت ماندم به آجرهای سوخته -پنجره های شکسته-برجهای ریخته و ترسی که سالهاست در فضای اینجا انجماد یافته است و مورمورمان میکند امروز در تابستانی سبز...

اینجا کلیسای St.Nicolai نامیده میشود. یکی از کلیساهای مهم شهر و بنای یادبودی تاریخی که ساختمان اولیه آن در قرن 12 میلادی گذاشته شدو بعدها در سال 1484 به سبک معماری گوتیک گسترش پیدا کرد.اما متاسفانه در آتش سوزی مهیب شهر ویران گشت تا اینکه در سال 1842 یک آرشیتکت بنام انگلیسی (Gilbert Scott) دوباره با الهام از تصاویر نقاشی که از شکل کیسای قدیمی موجود بود آن را بازسازی کرد.

 اما انگار عمر این کلیسا به دنیا نبود!

سال 1943 فرا میرسد.دنیا در تراژدی بزرگ "جنگ جهانی دوم"در حال سوختن است و کبریت اول این آتش خانمان سوز در همین کشور کشیده شده است.

آخرین هفته جولای همان سال بزرگترین و وحشتناک ترین حمله جنگ باعث میشود  37000 انسان بیگناه در هامبورگ کشته یا زخمی و 45000 نیز بی خانمان گردند.انسانهایی که قربانی شهوت بی پایان قدرت خواهی دیوانه آلمانی میگردند.

قبل از شروع این آتش باران سنگین متاسفانه به مدت چند روزی باران درشهرنباریده بود و همه چیز خشک_خشک بود.هوایی که بسیار گرم گشته و زمینه را مساعد میکرد تا بمباران هوایی تمام هدفها را کاملا به اتش بکشد.و اینگونه بود که در این حمله وسیع 250000 خانه در شهر ویران میگردد.

شهر در آتش سوخت و بناهای زیادی رو به ویرانی نهاد. منجمله همین کلیسای نیکولای در قلب شهر هامبورگ.از آن به بعد دیگر این کلیسا ساخته نشد و دست نخورده به همان شکل تا به امروز باقی ماند و یادگاری شد برای آیندگان تا ببینند و عبرت بگیرند که جنگ با قربانیانش چه میکند و دستی که کبریت اول را بکشد خود به زودی در آتش آن خواهد سوخت...

امروز در حیاط کلیسا و کنار دیوارهای ویران آن میشود هنوز  فریادهای در گلوی قربانیان را شنید و از ترس به خود لرزید.انگار لابلای دیوارهای فروافتاده و آجرهای سوخته ارواحی در رفت و آمدند که شولای سپیدشان در سیاهی خاکسترها باد میخورد و دلهای ما را تاب میدهد...

و درست وقتی ناامید و دلشکسته از اینهمه بی عدالتی - جنگ و خشونت جسم خسته خود را به دیوار تیکه میدهیم مجسمه "فرشته زمین"(The Angle Of Earth) بر ما سایه میندازد و ما در پناه دستهایی که اورا در برگرفته اند حسی از امنیت را تجربه خواهیم کرد.و بعد آوایی در گوشمان طنین خواهد افکند که:

"دست مرا بگیر تا من تو را به خودت بازگردانم."

و اینگونه است که ما ایمان میاوریم یک نفر هم کافیست که در جهان بگردد کلمه حقیقت را بیابد و آن را محفوظ بدارد و کلمه حقیقت چیزی نخواهد بود جز صلح...


 
این متن مال همه شماهاست
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

دوستانی دارم

که ثروت من هستند

و مرهمی برای دردهایم

پس من همان مرفه بی دردم

و سپاس از همه شما که بادکنکهایم را باد کردید تا دوباره پرواز کنم و پیش شما بیایم...


 
برگی از زندگی ابرمرد زندگی ما
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٠  کلمات کلیدی: دل نوشته

فرو شدن چو بدیدی،برآمدن بنگر

غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد

کدام دانه فرورفت در زمین که نرست

چرا به دانه انسانت این گمان باشد

به نام کیمیاگر جان

برگی از دفتر زندگانی زنده یاد "حاج حمید کوزه کنانی"

سوم  شهریور 1305 بود که تاجرزاده تبریزی در خانواده ای متدین و مشروطه خواه چشم به جهان گشود.کودکی را زیر سایه قدرت پدر و آغوش پرمهر مادر در خیابان حافظ شهر تبریز سپری کرد.یگانه پسر خانواده بود در میان پنج خواهر .پس در دوران رشد، همراه پدر شد و رموز تجارت را از او آموخت.بسیار تجربه کسب نمود و برنا شد.

زندگی چهره  دیگرش را در شهریور 1320 به او نشان داد.جنگ جهانی دوم بود و اشغال تبریز توسط  قوای متفقین.قحطی و سختی، آشوب و ناامنی ،  چاره ای جر کوچ ناخواسته به جای نمیگذاشت، پس راهی دیار غربت شد.اما آزمون سخت جداییها فرارسیده بود.ابتدا مادر رفت و به دنبال او پدر نیز راهی سرای باقی شد.از همانجا بود که تلاش برای حفظ خانواده و هموار ساختن مصائب روزگار ، روح مبارزه طلبی و ایستادگی را در او پروراند.

اما مرداد 1332 بود که  زندگی وارد مرحله ای تازه گشت،  وقتیکه با دختری از خاندان گودرزی ستوده پیمان ازدواج بست. این بار شوق تازه ای در او دمیده شد که با دستانی خالی اما ذهن و دلی پرتجربه و امید،  تجارت پدر را احیا کند.کم کم به حیطه صنعت شیمیایی و معدنی قدم گذاشت.روح ماجراجو و بلندپرواز او قصد راهی نو  وکاری نو کرده بود.پس دشت و کویر را پیمود و معادنی تازه را کشف کرد.در این راه بارها طعم شکست را چشید اما دست در دست همسری صبور و توانا از پای ننشست.

تلاشهای پی در پی او چراغ "کارخانه سولفات پزی کوزه کنانی" را برافروخت که طی سالها با همراهی خواهرزاده هایش آن را روشن نگه داشت.

در این دوران حضور "انوشه-نرمین و محمد امین"، سه فرزند نیکو سرشت که ثمره ازدواج سعادتمندانه او بودند ،به تلاشهای او معنی دیگری میبخشید و به شوق آنها بود که زندگی را وسعت میداد.تا روزیکه سرانجام تجربه پدر در کنار دانش پسر به بار نشست و در سال 1377"شرکت گیوان شیمی" تاسیس شد. از آن پس بود که دیگر آرام نشست  و به دستهای جوان پسرش تکیه داد.

"حاج حمید" مردی بود که ثابت کرد شکست مقدمه هر پیروزی است.مردی که خصائل انسانی همچون نیکوکاری و کمک به دردمندان را در همه ارکان زندگی خود جاری ساخت.مردی از جنس ایثار و مقاومت و مهربانی .

"حاج حمید" عاشق بود.عاشق معبود، زندگی و هم نوع  و با همین عشق ، تمامی این سالها در میان مردم زیست. سرانجام نیز عاشقانه و عارفانه در سحرگاه عاشورای پنجم آذر 1391 پس از طی عمری با عزت و شرف به دیدار خدایش شتافت.

یادش گرامی و تا ابد در قلب دوست دارانش جاودانه باد.


 
برای معلم مهربانیها
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٧  کلمات کلیدی: دل نوشته

پدر محمد امین که برای من از پدر هم پدر تر بود پر کشید و رفت.

دوباره یتیم شدم...


 
هامبورگ(2)
ساعت ٤:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به آلمان(هامبورگ-فرانکفورت-هایدلبرگ)

شهریور 91-هامبورگ

پاییز بر تن این شهر چه خوش نشسته است آن هم در میانه های تابستان و مایی که از سرزمین آفتاب آمده ایم مورمورمان میشود در خنکای دلپذیر هوای ابریش و دیر بجنبیم باران نوبرانه اش خیسمان خواهد کرد.

بعد از ظهر اولین روزی است که به هامبورگ رسیده ایم و این بار من و محمد امین پیاده از هتل راه افتاده ایم تا به کشف و شهود خود برسیم در اولین شب حضورمان.هتل ما اینترکنتینانتال است که در حاشیه دریاچه زیبای آلستر قرار دارد.

همان طور که قبلا هم گفتم اینجا یکی از محله های خوب شهر است که برای پیاده روی پر است از پارکهای پر درخت و چمنهای سبز.از آنجاییکه مسیر هرروزه ما از کنار این محله میگذشت کار ما این بود که هرروز سرکی بکشیم به یکی از کوچه پس کوچه های آن و نگاه کردن خانه ها و پنجره های روشنی که با سخاوت زندگی یک هامبورگی را در مقابل چشمان مشتاق گردشگر میگذاشت.هرروز شاهد مادرانی بودیم که کالسکه های کودکان خود را در این زمینهای سبز به گردش اورده بودند و خود نیز در حال پیاده روی...

هامبورگیها به حیوانات خصوصا سگ علاقه زیادی دارند و ما در هرگوشه ای شاهد بازی سرخوشانه این حیوانات با کودکان بودیم.میزان علاقه زیاد این مردم به سگ تا حدی است که درست پشت سفارت مصر رستوران مخصوص سگها نیز وجود دارد...

ادامه خیابان کنار هتل را که بگیریم میرسیم به بندر Portonovo که پراست از قایقهای تفریحی شخصی و کلوب دریانوردی.هرروز افراد زیادی در این محل یا سرگرم ماهیگیری هستند و یا قایق سواری.

خدایا به خاطر اینهمه ارامش از حسادت در حال ترکیدنیم!!!

این همان کلوپ دریانوردی است که گفتم با بار مخصوص و رستوران و سالن تفریحات. اما برای ورود به ان باید عضو بود و البته که ما عضو نیستیم و تنها از بیرون نظاره گر ان میشویم.

این بلوار پردرخت درست از حاشیه دریاچه BinnelAlster(آلستر درونی) و کنار خیابان هتل ما میگذرد.درسرتاسر این خیابان همیشه و هرروز شاهد پیاده روی و دویدن و ورزش کردن مردم هستیم و افسوس میخوریم که چرا ما انقدر تنبلیم و چرا ما اینگونه به سلامت جسم و روحمان نمیپردازیم.

جای تعجب زیادی داشت که بیشتر مردم بعد از یک روز کاری سخت با ساک لباسهای ورزشی خود به پارکها رفته و ساعتی را به ورزش میگذراندند.برعکس بیشتر ما ایرانیها که بعد از کار داغون و خسته به خانه هایمان رفته و جلوی تلویزیون ولو میشویم.

ما فکر میکردیم که شاید اینجا هم مثل سوییس کرایه دوچرخه رایگان باشد چون میدیدیم که افرادی میایند و این دوچرخه های قرمز رنگ را سوار میشوند.بعد فهمیدیم که پولی است.اما هرچه تلاش کردیم بفهمیم که چطور باید پولش را پرداخت کرد سردرنیاوردیم تا اینکه یک خانم آلمانی برایمان توضیح داد که باید از کارت اعتباریمان استفاده کنیم.(و البته که ما کارت اعتباری نداریم و برای آن خانم جای تعجب زیادی داشت که ما از کجای این دنیا آمده ایم که نه مستر کارت داریم نه ویزا کارت و نه هیچ کوفت دیگر. و ما از خجالت کمی آب شدیم وقتی گفتیم که کشور ما در تحریم است و ما اجازه داشتن این کارتها را نداریم)

جالب اینجاست که شما آیدی کارت خود را وارد کرده و دوچرخه را سوار میشوید.همان لحظه ساعت برای شما زده میشود.در هر ایستگاه دیگری که دوچرخه را تحویل دهید براساس اینکه چه زمانی را از ان استفاده کرده اید کرایه آن از حسابتان کسر میشود و این طوری است که بیشتر هامبورگیها هرروز از سرکار به خانه و بالعکس را بادوچرخه های عمومی طی میکنند.هم ورزش است و هم به پاکیزگی هوا کمک میشود.

واقعا چشم انداز شهر هامبورگ از کنار این خیابان بی نظیر است.دریاچه آلستر که شهر هامبورگ کنار آن قرار دارد از دو بخش تشکیل شده: BinnelAlster(آلستر درونی) و AussenAlster (آلستر بیرونی) که هردوی آنها را رودخانه آلستر تشکیل میدهد.

از این منظر میتوان 4 کلیسای مهم پروتستانی-لوتری شهر و اغلب ساختمانهای قدیمی را دید و همین منظره مهمترین View شهر هامبورگ را تشکیل میدهد.انقدر آب این دریاچه آرام است که میتوان ساعتها نشست و به این آیینه تمام نمای OldTown نگریست.

جالب است که دریاچه پراز اردک و مرغابیست که به خاطر جریان آرام اب برروی آن لانه های شناور ساخته و درون آنها تخم گذاشته اند.اینجا همه چیز به نهایت ارامش بخش است.

و اما آلمان بهشت ماشین بازهاست.خودتان دیگر بهتر از من میدانید که بهترین برندهای اتومبیل متعلق به کشور المان است.از "بنز" و "بی ام دبلیو" و "پورشه" و "آئودی" بگیر تا ""اپل" و "فولکس واگن"...و خیابان مملو است از انواع مدلهای این برندها.و البته آب از لب و لوچه محمد امین سرازیر شده است وقتی عاشقانه به این زیبارویان آهنین مینگرد و هی از ته دل آه های جگر سوز میکشد.

وقتی میخواهید از خیابان بگذرید حواستان را کاملا جمع کنید.مبادا از چراغ قرمز رد شوید چون اگر یک صدا شبیه نعره ببر شنیدید بدانید که در کسری از ثانیه قرار است مثلا یک پورشه مثل برق از کنارتان بگذرد درحالیکه دارد زمین را گاز میزند!!!  

اما شکم گرسنه خیلی هم عاشقی نمیشناسد ها.و ما در حال مردنیم که از صبح تا به حال هیچی نخورده ایم.وقتی به خیابان مونکبرگ میرسیم و تنوع رستورانها را میبینیم انتخاب خیلی سخت میشود اما بوی هوس انگیز غذاهای دریایی پای ما را میکشاند به یک رستوران به نام Daniel Wischer که گویا صاحب رستوران همین خانم باشد و قدمتی از 1924 دارد تا به امروز.عکسی که روی دیوار زده اند نیز مربوط به همان دوران است.

 

اگر جک و جانورهای دریایی را دوست ندارید بی خیال اینجا شوید و اگر برعکس مثل من عاشق هر جنبنده ای در دریا هستید تمام روزهایی که در هامبورگید را اختصاص به همین رستوران بدهید و انواع ماهیهای آن را تست کنید.(به به).متاسفانه اسم ماهیهایی که اینجا خوردم را فراموش کردم اما فکر میکنم همه آنها خوشمزه هستند. قیمت این رستوران هم بسیار مناسب است مثلا ما که 2 پرس ماهی با دو نوشابه و 2 پرس هم سیب زمینی خوردیم 29 یورو پرداخت کردیم.سیب زمینهای اینجا هم شبیه همان سیب زمینیهای قدیمی خودمان است.چاق و چله و خوش طعم.

اما علاوه بر غذای خوشمزه - این رستوران اتموسفر خوبی هم دارد.کارکنان آن مهربانند و به شدت فرز و چابک.(درست برخلاف بیشتر رستورانهای ما که کارکنان را باید با بیل به حرکت واداشت).یادتان باشد که در رستورانهای آلمان منوی انگلیسی بخواهید چون به صورت پیش فرض به شما منوی آلمانی میدهند و اگر مثل ما باشید یک کلمه هم سردرنخواهید آورد.

انعام دادن را هم فراموش نکنید.انعام جزو فرهنگ اروپا محسوب میشود.میزان آن مهم نیست اما آنها اگر کار خود را خوب انجام دهند توقع گرفتن انعام دارند.

آنکه به دقت سرش را توی نقشه فرو کرده محمد امین است.درست زیر تابلوی داروخانه. حالا وقتش رسیده تا یکی از تجربیاتمان را در رابطه با مسئولیت پذیری المانی برایتان شرح دهم.

راستش در هر سفر خارجی ما به دنبال داروی چشم برای مادر محمد امین هستیم که در ایران به سختی یافت میشود.این بار هم محمد امین نسخه به دست سراغ اولین داروخانه رفت اما داروخانه ان دارو را نمیشناخت و نداشت.خانم کارمند آنجا حدود یک ساعت برای ما وقت صرف کرد تا در انواع سایتهای دارویی اروپا و جهان و اینترنت ان دارو را پیدا کند که متاسفانه موفق نشد.این پروسه 5 تا 6 بار در داروخانه های دیگر شهر هم تکرار شد و هربار کارمندان برای ما یک الی یک ساعت و نیم زمان صرف میکردند تا بتوانند کمکمان کنند.خصوصا وقتی میفهمیدند که ما در کشوری زندگی میکنیم که دچار مضیقه دارویی هستیم.

بالاخره یکی از آنها بعد از کلی تلاش و جستجو و مشورت با چند پزشک توانست نمونه مشابه آن را برای ما پیدا کند.

واقعا جالب بود حس مسئولیت پذیری ان کارمندان برای کمک به ما.پس چرا در کشور خودمان کمتر پیش میاید که کسی این طور دلسوزانه به داد یک بیمار برسد.شما جوابش را بگویید(خواهش میکنم اعتراض نکنید من نگفتم همه ها.تعمیم ندادم به کل جامعه آلمان و ایران.)

دیگر هوا دارد تاریک میشود و یکی یکی مغازه های خیابان مونکبرگ هم در حال تعطیل شدن هستند.پس ما هم راه برگشت به هتل را در پیش میگیریم.

و به کنار دریاچه آلستر میرسیم.جمعیت زیادی از توریستها و هامبورگیها را میبینیم که به کنار دریاچه آمده اند و به نظاره غروب خورشید مشغول.جالب اینجاست که بیشتر از توریستها خود شهروندان شهرند که بعد از ساعت کاری خود به اینجا میایند و دور هم چیزی مینوشند و گپی میزنند.ما هم به آنها میپیوندیم و 2 تا بستنی قیفی خریده و روی یکی از نیمکتهای سنگی ولو میشویم.

پرنده های سراسر جهان زبان مشترکی با آدمیان دارند و آن هم زبان محبت است.این را به تجربه از سفرهایم آموخته ام.

وقتی خرده های نان بستنیم را برای آنها روی زمین میریزم به سمت من بال میگشایند و رفیقتر که میشوند حتی از کف دستهایم دانه برمیچینند.پس چرا زبان پرنده های کشور من با آنها فرق دارد؟جواب مشخص است. چون از وقتی چشم میگشایند کمتر دستی است که بدون تیروکمان و ساچمه به سمت آنها دراز شود.این را به غریضه آموخته اند و از ما غریبگی میکنند.

هوا را از من بگیر.لیوان آبجو را نه!

خودم را نمیگویم ها.آلمانیها را میگوم که بی لیوانهای بزرگ ابجو روزشان شب نمیشود و اینگونه است که این زوج اینگونه عاشقانه کنار دریاچه و زیر آسمان کبود دراز کشیده اند و البته با لیوان آبجویشان.

Alsterwasser معروفترین نوشیدنی هامبورگی است که از ترکیب آبجو با لیموناد به دست میاید و طرفداران زیادی دارد.نام آن نیز از نام دریاچه آلستر گرفته شده است.

اما میدانستید قدیمی ترین شواهد به دست آمده از ساخت آبجو متعلق به 3100 تا 3500 سال قبل از میلاد مسیح از "گودین تپه" ایران به دست آمده است؟! میدانستید که نوشیدنی محبوب هخامنشیان آبجو بوده است؟!علت هم در این است که چون نمیتوانستند آب را به صورت پاکیزه و عاری از میکروب برای نوشیدن نگه دارند به سمت این نوع از نوشیدنی کشیده میشدند...

به هرحال آلمان کشوری است که در تولید و مصرف آبجو ید طولایی دارد و خصوصا ایالت باواریای آن در این زمینه معروف است.هرساله جشنواره های مهم آبجو نیز در این کشور برگزار میگردد.