هامبورگ(1)
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به آلمان(هامبورگ-فرانکفورت-هایدلبرگ)

 شهریور 91-هامبورگ

بخش دوم سفر ما آغاز میشود.پرواز از زوریخ به هامبورگ با خط هواپیمایی لوفتانزا-یکی از بهترین خطوط هواپیمایی در اروپا و رسیدن به شهر سبز و زنده هامبورگ در کنار دریاچه رویایی و آرام آلستر.

از همان لحظه ای که پا به این شهر گذاشتم مفتون سرسبزی آن شدم.بعدها دانستم این شهر سبزترین شهر آلمان است با 40% فضای سبز!!! بی نظیر است و چشم گیر وقتی دورتادور شهر را تماما پارکهای جنگلی احاطه کرده است.درون هامبورگ نیز با 215000 اصله درخت کاشته شده و 120 پارک شهری چشم اندازی رویایی را رقم میزند  و من زیر یکی از آبی ترین گنبدهای آسمانی قدم میزنم و به نگاهم فرصت سبز شدن میدهم و سینه ام را با هوایی پاک لبریز میکنم...با من بمانید تا قدم به قدم شما را به دیدن هامبورگ ببرم.

راهنمای محلی ما در این شهر خانم "گابریل" است.یکی از بهترین -خوش اخلاق ترین-منظم ترین-مطلع ترین و مسئولیت پذیرترین راهنماهایی که تا کنون داشته ام.همیشه اولین برخورد مسافر در هر کشوری با راهنمای محلی است پس برخورد اول راهنما تاثیرزیادی در برداشت مسافر از فرهنگ و اخلاقیات مردمان آنجا دارد.

خانم گابریل باوجود سن بالا همیشه آراسته و خوش لباس است.این را میشود تعمیم داد به بیشتر آلمانیها. تقریبا بیشتر مردم هامبورگ مردمی هستند که نه به اندازه سوییسیها اما به ظاهر خود توجه نشان میدهند و کمتر کسی را آشفته و ژولیده میتوان دید.

از طرف دیگر خانم گابریل معنی واقعی "نظم و ترتیب" است.این را دیگر همه میدانند که برای آلمانیها نظم و سروقت حضور داشتن اهمیت زیادی دارد.(درست برخلاف ما). شاید یکی از رموز موفقیت آنها همین نظم و دقت بالایشان باشد که در همه جریانهای زندگی آن را رعایت میکنند.

یکی دیگر از شاخصه های خانم گابریل ظاهر بسیار خون گرم او است.راستش تا قبل از سفر به آلمان تصوری که از مردمانش داشتم سردی-بی احساسی و نگاه حقارت بار به نژادهای آسیایی بود.اما در این سفر کوچکترین بی احترامی از سوی هیچ آلمانی ندیدم. برعکس سفری که به فرانسه داشتم و با برخوردهای زننده آنها بسیار روبرو شدم.

مسئولیت پذیری خانم گابریل در اجرای شغلش نیز بسیار بالا است و ما این خصوصیت را در بیشتر آلمانیها دیدیم.بعدا برایتان از تجربه ملموسی که در این زمینه داشتم خواهم گفت.

 خانم گابریل فرد بسیار مطالعه گر و با اطلاعاتی است.هرچه میداند دراختیار ما میگذارد و با اشتیاق مننظر سوالهای ما است تا پاسخ دهد اما در کمال شرمندگی مسافرهای ایرانی معمولا هیچ توجهی به اطلاعات گرانبهای او نمیکنند.هیچ علاقه ای به تاریخ و فرهنگ نشان نمیدهند و هیچ وقت هم هیچ سوال اساسی ندارند جز در رابطه با قیمت زمین و ملک و گوشت و ....البته مراکز خرید!!!

و اما آلمان-کشور فلسفه و تاریخ و هنر-کشور آوانگاردترین هنرهای معاصر-کشور مجسمه و تاتر و موسیقی...

آلمان با 82 ملیون نفر جمعیت و وسعت حدود 460000 کیلومتر مربع در اروپای مرکزی واقع شده است و ثروتمندترین کشور اتحادیه اروپا به حساب میاید.این کشور از شمال به دریای بالتیک-از شرق به جمهوری چک و لهستان-از غرب به فرانسه و لوکزامبرگ و هلند و بلژیک-و از جنوب به سوییس و اتریش میرسد.

پایتخت آن شهر برلین-مرکز اقتصادی آن شهر فرانکفورت-و از جمله شهرهای مهم آن مونیخ-کلن و هامبورگ است.

قسمت شمال آلمان تماما فلات است و مراتع سرسبز کشور در آنجا قرار دارد.قسمت میانی کشور پستی و بلندی بیشتری دارد و جنوب آن که ایالتهای باواریا و فرانکفورت در آن واقع شده شامل رشته کوه های آلپ میشوند.آلمان کشور زیاد مرتفعی نیست. بلندترین قسمت آن 2900 متر ارتفاع دارد.رودهای مهم هامبورگ نیز دانوب آبی و راین زیباست.

و اماشهر هامبورگ که مقصد فعلی ماست برای 3 روز گردش-همینجا باید گفت که 3 روز که هیچ 30 روز باید برای دیدن هامبورگ وقت گذاشت اما چه میشود کرد که نه وقت کافی داریم و نه پول کافی پس فعلا همین 3 روز را میچسبیم.

هامبورگ با 750 کیلومتر مربع یکی از شهرهای اصلی آلمان است که در شمال غربی این کشور واقع شده است.به اینجا "شهر پلها" هم میگویند با بیشترین تعداد پل در آلمان شهری همتای آمستردام هلند و ونیز ایتالیا محسوب میشود.در این شهر بیش از 2500 پل وجود دارد که بر روی دریاچه آلستر قرار گرفته اند و بعضی از آنها قدمت 100 ساله دارند.

به طور کلی در این شهر اجازه ساخت و سازهای زیاد داده نمیشود.خصوصا اینکه اصولا کسی اجازه ندارد برج و آسمان خراش بسازد تا نمای زیبای 3 کلیسای پروتستان شهر از همه جا دیده شود.مقایسه کنید با ساخت و سازهای بی رویه و بدریخت شهرهای ایران!

اگر کسی بخواهد ساختمان خود را نوسازی کند تنها میتواند داخل آن را به هرشکلی که میخواهد تغییر دهد.اما نمای ساختمان باید دست نخورده بماند و تنها تعمیر شود و نه اینکه ساختمان کلا کوبیده شده و یکی دیگر جای آن ساخته شود.به همین دلیل ساختمانهای قدیمی زیادی را میشود در شهر هامبورگ دید که با نماهایی شبیه رونسانس و گوتیک چهره قشنگی را برای شهر ایجاد کرده اند.

از قرون وسطی به بعد مراودات آلمان با انگلیس زیاد میشود خصوصا شهر هامبورگ که تبادلات کالا-فکر -اندیشه و فرهنگ را با لندن انجام میدهد.پس این دوشهر شروع به کپی برداری از نوع زندگی و اندیشه یکدیگر میکنند.امروزه نوع معماری انگلیسی و باغهای زیبای ان را میشود در معماری خانه های قدیمی تر شهر هامبورگ مشاهده کرد.

 به خاطر بندری بودن هامبورگ این شهر یکی از مراکز تجاری مهم آلمان است و همین باعث شده خانواده های میلیونری برای اقامت اینجا را انتخاب کنند.یکی از بهترین محله های سکونت این ثروتمندان درست پشت هتل ما یعنی هتل اینتر کنتینانتال قرار دارد.این محله بسیار جای شیکی است پر از خانه های بزرگ ویلایی-حیاطهای وسیع با زمینهای چمن و خیابان بندیهای اصولی و بسیار تمیز. 

معمولا مهمانان رسمی شهر مثلا ملکه الیزابت را در خانه های این محله سکونت میدهند.

اما و اما باعث افتخار ما ایرانیهاست که بگویم یکی از معروفترین معماران هامبورگی شخصی است به نام آقای "هادی تهرانی" که بسیاری از ساختمانهای مدرن و خانه های شیک هامبورک کار اوست.خود او نیز در همین محله زندگی میکند.

قبل از جنگ جهانی دوم  این محله یک مکان خصوصی بود ویژه افراد ثروتمند.اما بعد از جنگ به علت گرانی و وضعیت بد اقتصادی آلمان مالکان این محله آن را به شهرداری شهر فروختند زیرا از پس هزینه های نگهداری حیاطها و خانه های وسیع آن برنمی آمدند.بعد از آن بود که شهرداری این ساخمانها را تعمیر و خیابانها را نگهداری کرد و به مرور آن را به افراد ثروتند فروخت.اما امروزه استفاده از پارکهای این محله برای همه مردم آزاد و رایگان است.

بیشتر سفارت خانه ها و کنسولگریهای کشورهای مختلف نیز در گوشه و کنار این محله قرار دارد.یکی از این کنسولگریها که نزدیک هتل ما و سر راه همیشگیمان قرار داشت متعلق به کشور ترکیه بود.همیشه جمعیت زیادی در رفت و آمد به آن بودند. راستش جمعیت ترکهای ترکیه در آلمان و خصوصا شهر هامبورگ خیلی زیاد است. بعد از جنگ جهانی دوم و ویران شدن این کشور بود که ترکها به سمت آن مهاجرت کردند.اجتماع آنها در آلمان مثل اجتماع افغانها در ایران است.بیشتر کارهای یدی را انها انجام میدهند.باید اعتراف کرد که آلمان بعد از جنگ جهانی را ترکها دوباره ساختند و امروز آلمانها باید مدیون آنها باشند.اما دقیقا عین ما المانیها هم سپاسگزار این مهاجران زحمت کش نیستند و به چشم حقارت به آنها نگاه میکنند.

ایرانیها هم کلونی بزرگی را در شهرهامبورگ دارند اما برخلاف ترکها آنهااز سطح زندگی و تحصیل بالاتری برخوردارند.بعضی از آنها که در بحران جنگ ایران و عراق به هامبورگ آمدند در کار تجارت فرش هستند و کیا بیایی دارند.اصولا ایرانیها در هامبورگ جامعه قابل احترامی را تشکیل میدهند.

و شاید همین باعث شده که امروز در محله اعیان نشین هامبورگ مسجد شیعی وجود داشته باشد که مرکز اسلامی ایرانیهای مقیم هامبورگ است.مسجد آبی رنگ کوچک بسیار تمیز و ساده ای که با تلاشهای آیت الله بروجردی ساخته شد.

طی جلسه‌ای که توسط ایرانیان در هتل آتلانتیک هامبورگ در سال ۱۳۳۲برگزار شد، بنا بر تشکیل مرکزی اسلامی و بنای مسجدی برای ایرانیان مقیم این شهر انجام گرفت. بعدها تصمیم بر گسترده‌تر شدن فعالیت مرکز برای تمام مسلمانان هامبورگ شد. در ادامه طی نامه‌ای این پیشنهاد به اطلاع آیت‌الله بروجردی رسید و او در نامه‌ای ضمن موافقت خود با این طرح مبلغی نیز برای انجام این کار حواله کردند. این مبلغ محمد محققی لاهیجی از نخستین سفرای شیعه در اروپا در قرن بیستم بود.

 

اما فکر نکنید که همه جای آلمان ثروت است و مکنت.وقتی در شهر هامبورگ قدم میزدم (برخلاف سوییس) با افراد متکدی زیادی روبرو شدم.بعضی از آنها بی خانمان بودند و همان کنار خیابان بساط کارتون خوابیشان پهن بود و به نظر میرسید پلیس کاری با آنها ندارد.آنها با کیسه خواب و ساک لباس و سرو وضعی آشفته با چهره تمیز شهر تضاد زیادی داشتند.

حتی در بعضی از خیابانهای شهر به دیوارهایی برمیخوریم که با گرافیتی پوشیده شده اند.برخلاف شهر سوییس که معمولا جایی را نمیبینیم که دیوار نویسی شده باشد.البته همان طور که گفته بودم آلمان کشوری است که هنرهای آوانگارد و اعتراضی در آن زیاد دیده میشود و آلمانیها هم مردمی هستند که معمولا اعتراضات خود را هرطور شده باشد به گوش حکومت میرسانند.یادتان میاید دیوارنگاریهای دیوار برلین را قبل از فروپاشی؟!

و البته مگر میشود به اعتراض فکر کرد و به "چه" نیندیشید؟!

اما هامبورگ شهری بسیار توریستی است برخلاف فرانکفورت.امکانات گردشگری هم در این شهر همه جوره فراهم است.از Tourist Office هایی که در هر گوشه و کناری دیده میشود تا اطلاعات گردشگری را به شما بدهد و اتوبوسهای توریستی دو طبقه که با سوار شدن در آنها گشت دور شهر را خواهید داشت و سواره به دیدن دیدنیها خواهید رفت. حمل و نقل هم در این شهر کار راحتی است هم اتوبوس دارد و هم تراموا و البته مترو...قیمت استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی معقول است و کلا آلمان نسبت به سوییس کشوری بسیار ارزان تری محسوب میشود.

از هتل نیم ساعت پیاده روی میکنیم به مرکز شهر میرسیم.جاییکه خیابان Monckeberg (مونکبرگ) قرار دارد و رستورانها و مغازه ها و پاساژهایش.اینجا میشود خرید کرد و معمولا مغازه ها تا 8 شب باز هستند به جز یکشنبه ها.این خیابان مرکز تجمع مردم محسوب میشود.عصرها و بعد از کار معمولا جوانها به اینجا میایند چیزی میخورند و مینوشند و گپی میزنند به همین دلیل فضای اینجا پر از شور و شوق است و خیلی هم زنده...

در این خیابان هم پاساژهای امروزی قرار دارد و هم ساختمانهای قدیمی.مثل این بنا که شبیه خانه های دوران رونسانس ساخته شده است و بوتیک لباس است.البته به نظر من اگر میخواهید خرید کنید وقتتان را در پاساژها هدر ندهید بلکه پیاده روی در خیابان مونکبرگ را برگزینید تا هم از فضای شاد و سرزنده آن استفاده کنید و هم از نزدیک با فرهنگ مردم شهر آشنا شوید و هم معماری مغازه های آن را ببینید با ویترینهایی که هریک یک چیدمان هنری محسوب میشوند.

و البته در آخر هم سری به این شعبه Starbucks شهر هامبورگ بزنید که در همان حوالی مونکبرگ واقع شده واصلا از بیرون شباهتی به شعبه های دیگر این کافی شاپ شناخته شه ندارد.ساختمانش قدیمی است با فواره مجسمه ای رونسانسی ... کیف میدهد نوشیدن قهوه ای در ان و خوردن یک برش کیک هامبورگی...


 
یک قصه واقعی
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۸  کلمات کلیدی: دل نوشته

تلویزیون کعبه را نشان میداد.

کودک دوستم میپرسد:مامان اینجا کجاست؟

مادر میگوید:اینجا خانه خداست.

کودک میپرسد: این مردم دور اینجا چکار میکنند؟

مادر میندیشد که اگر بگوید طواف کودک نخواهد فهمید پس میگوید: مثل ما که به دیدن امام رضا رفته بودیم اینها هم به دیدن خدا آمده اند.

کودک ناگهان بغض میکند و میگوید:مامان...خدا هم مرد؟!

***

هر وقت ناامید میشوم و دلخسته یاد خاطره دوستم میفتم.بعد به خود میگویم که خدا زنده است و تا خدا زنده است امید زنده است...

پس خدایا ! پدر محمد امین را دوباره سالم و سلامت پیش ما بازگردان...الهی آمین!


 
زوریخ(5)
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٠  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91- آخرین روز اقامت در سوییس

میدانم بیات شد از بس تاخیر داشت اما ببخشید ما را به خاطر این همه وقفه.این بخش آخر سفرنامه سوییس طلسم شد در این روزهای طلسم شده ما...این بار هم بیایید تا برویم با هم روز آخر سوییس را بگردیم...

یادتان میاید دیگر که رودخانه لیمارت شهر زوریخ را دونیم کرده و ما در غرب رودخانه ساکنیم و هیچ وقت هم در این شهر گم نمیشویم که درست حاشیه رودخانه زیبایش را میگیریم و به قسمتهای قدیمی شهر میرسیم.5 دقیقه پیاده روی بعد از هتل و در حاشیه لیمارت رویایی موزه ملی سوییس قرار دارد .ساختمانی قدیمی متعلق به 1898 که از بیرون شبیه یک قلعه مستحکم به نظر میرسد و از اولین روز اقامت ما را وسوسه میکند که نفری 10 فرانک خرج کنیم و داخلش شویم و ما هم داخل میشویم...

اجازه عکاسی نمیدهند متاسفانه و چه حیف.وگرنه عکسهای قشنگی برایتان داشتم...موزه اشیایی را در طول تاریخ سوییس از زمانهای باستانی تا قرن اخیر را جمع کرده و مکان جالبی برای مطالعه زندگی مردم در تمام طول تاریخ است....فکر کنید از ظرفهای سنگی -لباسها و سکه های هزاره های پیش از میلاد شروع شده و به تخت خواب و تلویزیون و لامپ مهتابی میرسد!!!!

معمولا در این موزه هم زمان یه سری نمایشگاه هم همیشه برپاست.این بار نمایشگاهی بود از اینستالیشن و عکس و پوستر و مجسمه هایی از هنر پست مدرن آمریکا.با بلیط موزه امکان دیدن نمایشگاه هم وجود دارد.برای ما که در ایران بسیار محرومیم از دیدن نمایشگاه های جهانی فرصت خوبی بود دیدن این نمایشگاه...

یادش به خیر نیمه دوم دهه 70 و موزه هنرهای معاصر ایران و چه ها که نمیدیدیم!!!!

مهمترین کلیسای شهر را نباید از دست داد چرایش را بعدا برایتان میگویم.این گنبد تیز سبز رنگ بلند که از بیشتر نقاط شهر قابل رویت است به صومعه "بانوی ما" Fraumunster تعلق دارد که متعلق به قرون وسطی است(قرن 9).یکی از نکاتی که کلیسا را بسیار در تاریخ سوییس دارای اهمیت کرده این است که زویینگلی ادامه راه پروتستان را در زوریخ و مقرش را در این کلیسا قرار میدهد.

اما یک چیز هست که به خاطر آن هم شده باید پای به کلیسا بگذارید و آن هم شیشه های رنگین پنجره هاست.در کلیسا فقط به خاطر وجود این پنجره ها اجازه عکاسی داده نمیشود.من این عکسها را برایتان از اینترنت پیدا کردم چون حیفم آمدآنها را نبینید.برای ورود به کلیسا و دیدن این پنجره ها شرایط امنیتی سختی حکم فرماست.شاید فکر کنید چه عجیب/ همه کلیساها پنجره رنگی دارند اما این پنجره ها با همه آنها فرق دارد.زیرا نقاش آنها مارک شاگال (Marc Chagall ) هنرمند معروف روس-فرانسوی است که شهرتش به خاطر نقاشیهای روی شیشه اش میباشد.

 شاگال در سال 1968 به دعوت اسقف زوریخ به اینجا میاید تا برای شیشه های این صومعه نقاشی کند.در آن زمان او 83 ساله است اما با تکنیکی قوی با گواش روی شیشه ها را میاراید.بدین سان کلیسای پروتستان مذهب زویینگلی که باید بی هیچ آرایه ای باشد به یکی از دیدنی ترین کلیساهای جهان تبدیل میشود فقط به خاطر شاهکارهای شاگال.و اینگونه تبدیل میشود به یک اثر مدرن جهانی!

این بومهای شیشه ای روایتگر داستان آفرینش-پیامبرانی چون الیاس و یوسف و مسیح- اورشلیم-موسی و ده فرمان و بعضی دیگر از عناصر یهودیت است. شاگال هنرمندی یهودی است و روی این شیشه های مسیحیایی المانهای مذهبی یهودیت را مکرر نقاشی کرده است.بعضی جاها شاگال خودش را هم در شیشه های نقاشیش گنجانده است.

از آنجایی که شاگال یکی از هنرمندان به نام جنبش اکسپرسیونیم انتزاعی است بعضی از تابلوهای او را میتوانید در موزه هنرهای معاصر ایران نیز پیدا کنید.

نقاشی ها با بازی نور برجسته به نظر میرسند و به قدری رویایی جلوه میکنند که برای دقایقی ذهن و جسم و نگاه بازدید کنندگان را به خود میخوانند.

 در یکی از شیشه ها  گوزنی شاخدار را میبینیم که اشاره به افسانه ساختن این کلیسا میکند.کلیسا به دستور چارلز کبیر ساخته شده اما کشیشی که در ابتدا از شاه میخواهد این کلیسا ساخته شود شبی گوزنی را با شاخهای نورانی میبینید که به کشیش اشاره میکند در اینجا باید کلیسا ساخته شود.داستانی افسانه ای است اما مگر زندگی چیزی غیر از همین قصه هاست؟

 

کلیسا صاحب ارگی باشکوه نیز است که به خاطر 6000 کلاوه ای که دارد از شهرتی جهانی برخوردار میباشد.

درست مقابل در کلیسا سنگ فرشی توجهمان را جلب میکند.سنگفرشی که میگوید در 19 سپتامبر 1946 یعنی یک سال پس از پایان جنگ جهانی دوم "وینستون چرچیل" نخست وزیر وقت انگلیس درست در همین نقطه می ایستد و سخنرانی میکند!!!

نزدیک کلیسا مجسمه Hans Waldman روی پایه ای سنگی است.راستش قیافه این آقا کمی خنده دار به نظر میرسد شاید به خاطر زره ای است که بر تن کرده و انگار یک شماره برایش بزرگ است...القصه ایشان شهردار و فرمانده ارتش زوریخ بوده در قرن پانزدهم.که در جنگهای بورگاندی علیه چارلز کبیر میجنگد.سیاست این جناب گویی به نفع ثروتمندان منطقه بوده که با بالا بردن مالیاتها به کشاورزان فشار وارد کنند.در آن زمان 500 رعیت به پا خواسته و او را به زیر میکشند و اعدام میکنند.نکته جالب اینجاست که مجسمه فرد منفوری چون او اینگونه در شهر برپاست.

باید اموخت !!!!

دیگر غروب شده و ساعتهای پایانی حضور ما در سوییس نیز نزدیک میشود.پیاده پلها را یکی یکی پشت سر میگذاریم تا از واپسین لحظه های حضورمان نهایت استفاده را ببریم.

زیر طاقی یکی از پلها نوای جادویی موسیقی بتهوون شنیده میشود.زن و مرد جوانی را میبینیم که ایستاده اند و بخشی از سونات مهتاب را مینوازند.درست زیر این آسمان جادویی و حال و هوای عاشقانه این شهر چه چیزی بیشتر میچسبد جز این خصوصا وقتی نم نم باران هم بر صورتمان نشیند...

و بعد راهی خیابان بانهوف میشویم.معروف ترین خیابان شهر برای مارک بازها و خریداران بهترین و شیک ترین اجناس اروپایی.در این خیابان باید فقط نگاه کرد و گذشت.درنگ جایز نیست چون قیمتها سر به فلک میزند.اما نباید دیدنش را از دست داد. دیدن پیاده روهای تمیز و ویترینهای آراسته که انگار هریک چیدمانی هنرمندانه هستند.خصوصا زیر باران شبانه و بی چتر و بالاپوش قدم زدن و هوایی ناب را به سینه ها کشیدن.

و حالا در شب آخر در رستوران معروف سوییسی یک غذای سنتی هم خوردن و کلی پیاده شدن!!!

و اگر دلتان خواست که حتما میخواهد زیر نور این چراغهای قرمز روی صندلی بر سنگ فرش خیس لم دادن و آخرین جرعه سوییس را نوشیدن!


 
جشنواره ناصرخسرو
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٦  کلمات کلیدی: متفرقه

دوستان سلام....امسال نیز مانند پارسال جشنواره سفرنامه نویسی ناصرخسرو به راه است.اگر یادتان باشد پارسال در همین زمانها بود که این جشنواره شروع به ثبت نام از علاقه مندان کرد و داوریها نیز در اواسط زمستان انجام شد و از برگزیدگان تقدیر و به آنها جوایزی داده شد.

امسال نیز همچون پارسال این جشنواره سرگرم ثبت نام از علاقه مندان است.این جشنواره در قالبهایی چون نوشتاری-فیلم-عکس و دیجیتال و.... به علاقه مندان امکان رقابت را میدهد.کسانی که مایل به شرکت هستند به آدرس سایت سفرنگار مراجعه کنند. فقط زودتر تا قبل از اینکه مهلت ارسال آثار به پایان رسد.

پارسال (سال 90 )وبلاگ "بیا تابرویم" یعنی همین وبلاگ که متعلق به شما خوبان است توانست در بخش دیجیتال مقام اول را کسب کند.به همین دلیل امثال بنده یکی از داورهای مسابقه وبلاگ های برتر سفرنامه نویسی هستم.خوشحال میشوم که در این مسابقه شما عزیزانی که در این زمینه فعالیت میکنید را ببینم و از آن بهتر در روز برگزاری جشنواره از نزدیک با شما آشنا بشوم...پس بشتابید ثبت نام کنید که زمان تنگ است....


 
برای پدر محمد امین
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٠  کلمات کلیدی: دل نوشته

پدر!

پاییز سردی در راه است

و من میترسم

اجازه میدهی دستهایت را بپوشم؟


 
زندگی هم زندگی های قدیم
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٤  کلمات کلیدی: دل نوشته

بیماری که در تخت کناری مادر به سر میبرد پیرزن نحیفی است.گویی 7 سال قبل چند هفته پس از مرگ شوهر سکته مغزی میکند و از آن پس دیگر بلند نمیشود.اما چون فرشته ها میمیاند. فرشته ای که بالهایش را بریده اند.با آن دستهای ظریف و لبهای خشک که مدام قربان صدقه آدم میرود دل من را با خود تا دوردست های دور میکشاند. یک جورهایی بوی تمام مادربزرگهای عالم را میدهد.بوی...

حالا این مادر بزرگ قصه ما حال زیاد خوشی ندارد.بیشتر اوقات بی حال است و نیمه هوشیار.با بدنی دردآلود و ذهنی خسته که آلزایمر هم گرفته است.گاهی من را با "اشرف سادات" اشتباه میگیرد.گاهی با من از نوه "قدس ایران" حرف میزند و گاهی هم مثل امروز فکر میکند من همان دختر همسایه قدیمی خانه شان هستم که بعد از سالها حالا آمده ام او را ببینم.همان که مرا برای نوه اش خواستگاری کرده بود...

رگهایش دیگر خشک شده است.به سختی رگی برای آنژیو کت در دستان نحیفش پیدا میشود.لبهای خشکیده اش بیشتر وقتها به زور باز میشود تا به قول خودش"یه چیکه آب" بخورد...

و حرف میزند.آرام و سنگین ولی شیرین و دلنشین.گاهی ذهنش از من و تو بهتر کار میکند وقتی یاد گذشته هایش میفتد و چشمهایش برق میزنند.

امروز وقتی به سراغش رفتم تا حالش را بپرسم دستهایم را در دست گرفت.با تیله بیرنگ نی نی چشمها به من نگریست و ارام اشک ریخت.لابلای اشکهایش گفت:

وقتی آقا را بردند نگذاشتند رویش را ببینم.روی آقا را پوشاندند گفتند که من دیگر نامحرمش شده ام.آقا را در خاک گذاشتند و نگذاشتند آخرین بار ببینمش...آخر نامسلمانها من دوستش داشتم من دوستش داشتم.آخه من دوستش داشتم!!!

داشت از شوهرش میگفت وقتی اور ا به خاک سپردند و من با نگاهی مبهوت و قلب لرزان به او نگاه میکردم و در بهتی عظیم میندیشیدم که:

*زندگی هم زندگی های قدیم

*عکس تزیینی و قصه واقعی است."زندگی هم زندگیهای قدیم" بخشی از یکی از ترانه های فرامرز اصلانی است.


 
آبشارهای راین
ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91-آبشارهای راین

 گفتم که ما از زوریخ راهی کانتون شف هازن شده ایم تا به دیدن آبشارهای راین        (Rhine Falls ) برویم.راین سومین رودخانه بلند اروپا بعد از ولگا و دانوب و با 1300 کیلومتر طول از کوه های آلپ در جنوب شرقی سوییس سرچشمه گرفته و پس از طی 13300 کیلومتر راه از لابلای کوه ها و دره ها و جنگلهای سوییس گذشته و سپس راهی جنگلهای سیاه آلمان شده و به جنوب غربی آلمان پیچیده و بعد فرانکفورت و کلن و سرآخر به دریای شمال ختم میشود.دانستن همین مسیر پر پیچ و خم راین را به حد کافی جذاب و پرماجرا میکند.

اما 50% آب این رود پرجوش و خروش در مرزهای کشور سوییس جاری است.سوییس به دریاهای آزاد راه ندارد اما به خاطر وجود ده ها رود پرآب و منجمله همین رودخانه راین کشوری پرآب و سرسبز محسوب میشود.این رود جستجو گر در طول مسیری که در کشورهای اروپایی میپیماید همه جا در اطراف خود مناظر زیبا و جاذبه های طبیعی میافریند.منجمله همین آبشارهای راین...

عجیب اینجاست که راین در هر سو به یک شکل و یک رنگ درمیاید.انگار برای خودش حال میکند.یک جا سبزه سبز است و جایی دیگر آبی آسمان.و یک جای دیگر انقدر سرمه ای میشود که ما را یاد مدیترانه میندازد.روی رودخانه عده ای در حال پارو زدن هستند.عده ای در حال شنا و عده ای هم مثل همیشه تفریح های اروپایی سرگرم ماهیگیری...

اما خروش رودخانه راین به هرنوع ماهی اجازه زندگی و جست و خیز نمیدهد تنها یک نوع مارماهی است که قدرت نوردیدن این صخره ها و تاب تحمل چنین خروش آبی را دارد و این نوع ماهیها وول میزنند در آبهای راین...

روی بخشی از رودخانه کف سپیدی توجه من را جلب میکند از راهنما که میپرسم میگوید این آلودگی نیست بلکه نوعی مواد طبیعی متعلق به راین است که از آن اتفاقا در تولید مواد شوینده و خصوصا قرصهای ماشین ظرف شویی استفاده میشود.خیلی جالب است.از این آبهای خروشان در تولید جریان برق هم استفاده میشود.

سوار قایق میشویم تا منظره ای از بالای ابشارها داشته باشیم.

یک صخره طبیعی وجود دارد که روی آن با پله های فلزی پوشیده شده و کسانی که میخواهند ار آبشارها یک منظره پانورامیک داشته باشند از آنها بالا میروند.نکته در اینجاست که پله ها بسیار خیس و خزه بسته و لغزنده است و فضای باریکی برای عبور و مرور دارد.پس با دقت زیاد از آنها بالا میرویم و بعد در مقابل خود آبشارهای راین با صدای خروش عظیم و هزاران قطره آب در هوا را نظاره میکنیم.

 تا سه هفته پیش امکان دیدار از این آبشارهای فراهم نبود چون آب این رودخانه از کوه های آلپ تامین میشود که در زمستان پوشیده از یخ و برف هستند.اما د رتابستان این برفها آب شده و همه به سمت این منطقه سرازیر میگردند پس فشار و سطح آب به حدی بالا میرود که امکان بازدید و قایق سواری را از گردشگران میگیرد.

نکته اینجاست که این آبشارها در اروپا بلند ترین نیستند اما بزرگترینند.موقعیت آنها در بالای رودخانه راین بین سوییس و آلمان قرار گرفته است.آنها 150 متر پهنا و 23 متر ارتفاع دارند و در هر ثانیه 700 متر مکعب آب از آنها عبور میکند.

به ما یم ساعتی وقت آزاد میدهند پس تصمیم میگیریم بلیط قایقهای شناور روی راین را خریداری کنیم.برای 45 دقیقه حرکت روی سطح آب و پیمودن رودخانه نفری 10 فرانک هزینه میکنیم.

اما واقعا میرزد وقتی تا نزدیکیهای آبشارها میرویم و آب به سرو صورت ما فواره میزند.فشار آب به حدی بالاست که باید دو دستی خود را به قایق بچسبیم تا در آب پرت نشویم.صدا به صدا نمیرسد و ما دست در هوا انگار آبشار را میقاپیم وقتی قطره هایش از لای انگشتهایمان میگریزند.گویی آبشار انگشتهای ما را گاز میگیرد.سوزش شیرینی است.این آبشارهای عظیم خود به خود من را یاد شاهزاده قصه های پریان میندازد.شاهزاده جوان و خوش برورویی که بر اسب خود میتازند و دخترکان زیبا رو را در هوا قاپ میزند...

و بالاخره شکر خدا کسی پیدا میشود که در این سفر یک عکس دونفره از مابگیرد.

و سپس در کافه ای رو به آبشارهای راین مینشینیم و بستنی قهوه و نسکافه میخوریم و تا وقت داریم به چشمهایمان فرصت تماشا میدهیم.