زوریخ(3)
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91-در راه آبشارهای راین 

پیشنهاد میکنم این موسیقی را دانلود کنید.گوش دهید و همزمان این پست را بخوانید.

صبحی مه آلود است که ما سوار اتوبوس میشویم و به سوی کانتون Schaffhausen رهسپار .دیشب همان یک نمه باران کافی بود که هوارا از 36 درجه به زیر بکشد و صبحی دل انگیز و خنک برایمان بسازد.قرار است از آبشارهای راین دیدن کنیم که حدود 45 دقیقه با زوریخ فاصله دارند.پس فرصت خوبی است که جاده ها و مزارع و خانه ها و روستاهای سوییسی را سرراهمان ببینیم.

قبل از راه افتادن از ما میخواهند که کمربندهای خود را در اتوبوس ببندیم.قانون است و خلاف آن برای راننده مسئولیت به همراه دارد.بالاترین سرعتی که میشود در بزرگراه های سوییس رانندگی کرد حداکثر 120 کیلومتر است و بالاتر از آن جریمه های سنگین به همراه دارد.خود سوییسیها میگویند وقتی میخواهند به مرز آلمان نزدیک شوند دچار دلهره رانندگی میگردند چون در آلمان همان طور که میدانید سرعت محدودیت ندارد خصوصا در جاده های خارج از شهر.

در اینجا هم برای عبور از جاده ها باید عوارضی پرداخت کرد اما نه به شکلی که در کشور ما وجود دارد.استیکرهایی هست که راننده ها سالیانه پول داده و آنها را میخرند.45 فرانک برای 14 ماه تردد در اتوبان.این استیکرها را روی شیشه هایشان میچسبانند که وقتی از زیر گیتهای عوارضی رد میشوند خود به خود توسط دستگاه ها این مبالغ خوانده شود.این روش تازگیها در اتوبانهای ایران هم باب شده و راه حلی است که صف پشت عوارضی دیگر تشکیل نشود.اگر کسی استیکر نداشته باشد 100 فرانک جریمه میشود.

دورتادور اتوبانها حفاط هایی کشیده شده تا از ورود حیوانات به جاده جلوگیری شود.

به سمت برن باید راند که پایتخت شمالی سوییس است و در این مسیر تو بگو انگار داریم کارت پستالهای قدیمی را نگاه میکنیم.همان کارتهایی که از کشوهای خاک گرفته پدربزرگ مادربزرگهایمان بیرون میامد و مهری از سرزمینی ناشناخته پشت آن بود و دست خطی جوهری که پس داده بود با جمله هایی که بوی زمان میداد و از جایی  و آدمی در دوردست حرف میزد.برای من همیشه این کارتهای پستال پر رمزو راز بودند و نمیدانم چرا در این جاده های مه آلود یاد همان ادمهای خاک گرفته دیروزی مرا انداخت.

واقعا زیباست.سوییس را اگر میخواهید بیشتر ببینید باید پای در همین جاده بگذارید.تا چشم کار میکند مزارع گل آفتاب گردان است که با سرهایی خمیده به زمین ناز میفروشند و راز میبافند.اکتبر نزدیک است و فصل برداشت این گلهای آفتابی و حالا آنها بار سنگین دارند و تا بارشان را زمین نگذارند همینگونه خاموش و سربه زیر چشم به نامحرم نمیدهند!

 مزارع ذرت  برای خوراک دام و البته تاکستانهای مو برای تولید یکی از بهترین شرابهای سوییسی البته نه به کیفیت شراب ژنو-از آنجاییکه این محصول تنها در سوییس مصرف شده و به خارج صادرنمیشود در دنیا خیلی شهره نیست اما کیفیت آن چیزی از بهترینهای جهان کم ندارد.(میگویند ما فقط نقل قول میکنیم ها)

بچه های کوه آلپ را به خاطر میاورید.؟آنت را میگویم که در دنیای کودکی من خشن بود و بی رحم و بخشی از خاطره های دردناک کودکی را وقتی میساخت که دست دوستی لوسین را رد میکرد.دنی و آن همستر سفید بامزه را به خاطر میاورید؟ ما در روستایی قدم گذاشته ایم که تیپیکال روستای نوستالوژیک "بچه های کوه آلپ" است...

اینجا منطقه مارتاول است.روستایی با مردمانی کشاورز و بوی اصطبل و گاو و طویله و البته بوی اصیل سوییس.اینجا دیگر میشود چشمها را بست... یادم میاید انگار این تصاویر را دیده ام و همیشه به آن آدم ناشناخته ای اندیشیده ام که در این دورهای دور جایی که فقط در خیال میگنجد زندگی میکند و در خیال آرزومند بودم روزی به سرزمین خانه های شیروانی و پنجره های چوبی و مزارع سبز و پر علف گام بگذارم و حال اینجا هستم در یک روستای سوییسی...

این خانه های سه گوش با حیاط های پر از گل و گیاه و مترسکهاییی که بیشتر دوست کلاغها هستند تا دشمن آنها نمونه محلی معماری این کشور محسوب میشوند.و ما فکر میکنیم پا در دوره سلتیها و حالا کمی بعدتر گذاشته ایم.اینجا جنگل فراوان است و چوب در دسترس.پس دور از ذهن نیست که خانه ها عموما چوبی هستند و سقفها شیروانی.از بس که باران با اینها سردوستی دارد.چوب ماده سبکی است برای خانه سازی و البته در زمستانهای سرد کوهستانهای آلپ مصالح خوبی برای نگه داشتن گرما در خود و البته خنکایی مفرحی در تابستان...

از پنجره های خانه هایشان گلهایی شبیه شمعدانی آویزان شده است.همه پنجره ها انگار با این گلها نقاشی شده اند.گیاه جانیوس گیاهی است که در این منطقه آن را زیر پنجره ها میکارند تا در فصل تابستان دفع حشرات کند.جالب است من را یاد پنجره های خانه های شمالیمان میندازد.یاد وطن...

اما این مردمان به ظاهر کشاورز چقدر هنرمندند و خلاق.باورش سخت است با تکه های فلز زنگ زده چنین اثر هنری بدیعی خلق کرده است صاحب این خانه روستایی و ان را برای زیبایی روی دیوار خانه اش آویخته...لک لکی که به فرزندش غذا میدهد و عنکبوتی که آنها را نظاره گر است و همه روی دسته یک بیل زنگ زده...

اصلا سلیقه و خلاقیت ربطی به پول و امکانات ندارد.مردم این روستا همه خوش سلیقه اند و با ذوق.ببینید چگونه با چند گلدان و سه چهار وسیله تزیینی چنین گلخانه زیبایی را خانم خانه دار کنار در خانه اش ایجاد کرده است.

 و اما...و اما این حیوان عجیبی که به حیوان نمیماند یک گوسفند اصیل سوییسی است . از نوع همان گوسفندهایی که شیرش ان شکلاتهای خوشمزه را میسازد.به نظر من که این جانور بیشتر در مایه های شتر-گاو-پلنگ است تا یک گوسفند مامانی...

اینجا درختان میوه اش نیز خارق العاده اند.درخت کوتاه سیبی که از سیب منفجر شده است.انقدر شکر خدا این درخت کوچک بار داده که هر لحظه در حال شکستن است و نه تها این درخت بلکه سر راهمان درختان گیلاس- آلبالو و میوه های دیگر نیز...

هوا دیگر دارد صاف میشود که ما کم کم از کانتون زوریخ خارج شده و نزدیک مرزهای آلمان میشویم.تابلوهای جاده مدام هشدار میدهد که هنگام عبور از مرز مواظب سرعت بالای ماشینها باشید.انگار داریم به یک فیلم ترسناک وارد میشویم...هیجان دارد...

درست از روی این پل که بگذریم کانتون زوریخ به پایان میرسد و کانتون "شف هازن" شروع میشود.شهری مرزی کنار مرزهای آلمان.از انجاییکه آلمان کشور ارزان تری نسبت به سوییس محسوب میشود مردم عموما برای خرید مایحتاج خود به آلمان رفته و خرید کرده و برمیگردند.البته در خرید مواد غذایی یک سری محدودیتهایی است.مثلا بیشتر از یک کیلو گوشت نمیتوانند از آلمان وارد سوییس کنند.اما برای تهیه پوشاک میتوانند آزادانه هرچقدر خواستندخرید کنند.

(البته کسی گونی گونی جنس نمیخرد که بیاورد این ور مرز و کاسبی راه بیندازد)

بیشتر مردم ترجیح میدهند در شهرهایی حاشیه شهرهای بزرگ زندگی کنند.به علت اینکه در شهرهای بزرگی چون زوریخ گرانی بیداد میکند.اما میشود شرایط زندگی راحتی را در این شهرهای کوچکتر با قیمتی پایین تر فراهم کرد.از آنجاییکه حمل و نقل ریلی در سوییس بسیار منظم و با کیفیت انجام میشود مردم میتوانند هرروز از راه اهن استفاده کرده و خود را به شهرهای بزرگ که عموما محل کار آنهاست رسانده و شب دوباره به خانه هایشان برگردند.

اینجا شف هازن است با قلعه قدیمیش که شاخصه شهر محسوب میشود.این قلعه "مونو" (Munot)نام دارد با دیوارهایی به ضخامت 4 متر که در قرن 16 میلادی برای حفاظت شهر بر بلندی مشرف به شهر ساخته شد.امروز به نماد شف هازن و جاذبه گردشگری ان تبدیل شده است.

همان طور که گفتم اینجا یک شهر مرزی است.در جنگ جهانی دوم آمریکاییها اشتباها فکر میکنند اینجا جزو خاک آلمان است و آن را بمباران میکنند.در این بمباران 40 نفر کشته میشوند و این ماجرا به عنوان خاطره دردناک کشور صلح و آرامش در یادها باقی میماند.

 اما شف هازن به شاخصه دیگری هم شناخته شده است.رودخانه راین.همان راین زیبایی که برای من همیشه یادآور اثر بزرگ سینمایی حاتمی کیاست."از کرخه تا راین"... و حالا ما کناره راین را در پیش گرفته ایم تا به دیدن زیباترین آبشارهایش برویم...


 
پدر و مادر
ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

یک قاب و دوچهره

همین باقی ماند

 از باهم بودنشان

یکی در گذشته درجا زد

دیگری آینده را رج زد

و کسی نپرسید:

 چه بر سر سومی آمد؟

پنجشنبه گورستان

جمعه انتظار

شنبه تنهایی


 
زوریخ(2)
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

 مرداد 91-زوریخ-گشت و گذار

یک روز آفتابی خوب در سوییس یعنی برداشتن زیرانداز و کرم ضد  آفتاب و یک سطح وسیع از چمن سبز و دراز کشیدن و کتاب خواندن و البته گپ زدن...

و ما راهی کنار دریاچه زوریخ میشویم.یکشنبه است و تعطیلی است و آخر هفته و یک صبح خوب آفتابی با قلاب ماهیگیری و لذت یک آرامش زوریخی.ما که بلد نیستیم ماهی بگیریم فقط ژست فیلسوفانه آن را میگیریم.

صبح سر میز صبحانه از خانم پیشخدمت اجازه گرفتیم و خورده نانهایمان را جمع کردیم برای قوها و مرغابیهای خوش خط و خال دریاچه(تجربه وحشتناک پاریس و برخورد بسیار زشت پیشخدمت هنگام برداشتن تکه نانی و گذاشتنش در کیسه را تا عمر داریم فراموش نمیکنیم)

و راه افتادیم به نظاره ساختمانهایی که به سبک نئورونسانس و گوتیک و رومانسک ساخته شده ند و شهر را قدیمی و اصیل نشان میدهند.گرچه عمر آنها شاید به زحمت به دو صده برسد.

کنار دریاچه زرویخ معمولا مجسمه هایی از شیر و گوی را میبینیم.اینها شیرهای نگهبانی هستند که قرنهاست با گوی قدرت در دست از شهر و دریاچه اش محافظت میکنند.

بخشی از رشته کوه های آلپ و کوه زوریخ با ارتفاع 800 مقابل ما قرار دارد وقتی روی تپه  Linddenhof می ایستیم.پارک(تپه ای) که بلندترین بخش تاریخی شهر زوریخ محسوب میشود.

 سوار تراموا که بشوید و راهی ایستگاه zoo از آن بالاهای شهر سر درمیاورید.یادتان باشد موقع خریدن بلیط تراموااشتباه مارا مرتکب نشوید.دوجور بلیط یکسره وجود دارد.بلیطهای مسافت کوتاه که شامل 5 ایستگاه شده و بلیطهای مسافت بلند.بالطبع بلیطهای مسافت کوتاه یکسره با قیمت 6/2فرانک مناسب کار ما بود که اشتباهی بلیط مسافت بلند 1/4 فرانک را خریدیم.کسی بلیطها را چک نمیکند.حتی دستگاهی وجود ندارد که شما بلیط خود را در ان باطل کنید.این کار کاملا وجدانی است.گرچه هرازگاهی پلیس یکهو سرمیرسد و مچ گیری میکند.پس لطفا بی خیال زرنگ بازی شوید که خطرناک است!

به این بالاها که میرسیم جاییست که منظره پانورامیک شهر مقابل ما قرار دارد.اینجا بام شهر زوریخ نام دارد و البته گران ترین خانه ها و  شیک ترین آنها نیز در همین منطقه ساخته شده اند. خانه هایی که گاه تا 400 متر هم میرسند با زمین تنیس و گلف و استخر اختصاصی و البته معماریهای مدرن.یک جورهایی معماری این خانه های پولداری در ذوقمان میزند.آخر با بافت زیبای شهرهای سوییسی هم خونی ندارند.گویا اینها معماران جوانی هستند جویای نام که میخواهند بخشی از شهر را با سازه های مدرن پر کنند و البته مثل همیشه و همه جا مخالفان و موافقان خود را نیز دارند.

ساخت و ساز در این منطقه از اواخر قرن 20 شروع شد و تا امروز که به گران ترین محله مسکونی زوریخ تبدیل شد. اینجا را "بورلی هیلز" زوریخ نیز مینامند.

 همین بالاها و درست حوالی این مناطق خوش آب و هوا دانشگاه زوریخ وجود دارد که بعد از دانشگاه سوربون دومین دانشگاه مطرح اروپاست.15% دانشجویان ان را خارجیهایی تشکیل میدهند که رقم قابل توجهی است.ساختمان دانشگاه به اوایل قرن 19 برمیگردد و انشمندان بزرگی را در این سالها تحویل جامعه خود و جامعه جهانی داده است.مفاخری که بین انها کسانی هستند که جوایز نوبل را دریافت کرده اند.کسانی مثل انیشتن که از همین دانشگاه فارغ التحصیل شد و سپس مدتی هم استاد اینجا بود.

خوابگاه ها و محلات دانشجویی دراین کوچه پس کوچه ها قرار دارد.از شیشه تراموا بیرون را که نگاه میکنیم انها را کوله بر پشت و جزوه در دست میبینیم که گروهی و یا انفرادی گوشه و کنار جمعند و گپی میزنند و در کافه ای سرگرم نوشیدنند.یک نکته بد هم در اینجا زیاد میبینیم و آن سیگار کشیدن جوانهاست.از آن بدتر اینکه در شهری چنین پاکیزه و با استاندارد مردم عادت دارند ته سیگارهای خود را روی زمین بیندازند. راستش خیابانها پر است از ته سیگار و این اگر در کشوری جهان سومی باشد به چشم نمیاید اما اینجا در زوریخ.استغفرالله!!!!

و اما دوست داران فوتبال بدانید و آگاه باشید که FIFA همینجاست.بغل گوش ما در بالای شهر زوریخ و لابلای خانه های پولداران سوییسی.شاید بدانید که کلمه فیفا مخفف عبارت فرانسویFédération Internationale de Football Association (بله؟) به معنی فدراسیون بین‌المللی فوتبال است.حالا اگر بپرسید چرا فرانسوی باید بگویم که فیفا در ۲۱ می۱۹۰۴ از سوی انجمن ملی فوتبال کشورهای:بلژیک، دانمارک، فرانسه٬هلند٬اسپانیا سوئد و سوئیس در پاریس تأسیس شد.

دورتادور ساختمان خیلی مدرن فیفا با سیم و دیوار و هزار مانع گرفته شده و به راحتی نمیشود یک عکس خوب و تمیز از آن گرفت.من فکر میکردم موزه یا مکانی برای توریستها در آن وجود داشته باشد که با پرس و جو چیزی پیدا نکردم.نمیدانم اما ما نتوانستیم راهی به این دیوارهای شیشه ای پیدا کنیم.

و درست در این نقطه اولین دعوای خانوادگی این سفر ما شروع شد.

راستش را بگویم محمد امین عاشق باغ وحش است و من عاشق و دلباخته گالریهای هنری(اوج تفاهم یک زوج).عموما در سفرها به این مشکل برمیخوریم که وقتی وقت کافی نداریم که هم گالریها و هم باغ وحش را بگردیم یک نفر باید ازخواسته خود بگذرد.در بارسلون این من بودم که گذشت کردم و از خیر دیدن موزه-گالری پیکاسو گذشتم.پس به من حق دهید که در این لحظه حیاتی از اینکه باز مجبور به گذشت شده بودم تا محمد امین سری به باغ وحش زوریخ بزند خون خون خودمو میخوردم.اما چه میشود کرد؟زور مردانه چربید در آخر!

(با نگاه به قیافه فاتح محمد امین میشود این را فهمید)

و ما قدم در باغ وحش زرویخ گذاشتیم که همان نزدیکیهای فیفا قرار دارد و بلیت ورودی آن 22 فرانک است.و به جای دیدن تابلوهای زیبای هنری به نظاره لنگهای صورتی پلیکانها نشستیم.

باغ وحش شهر زوریخ خیلی مالی! نیست.اما یک بخش بسیار قابل توجه دارد و آن قسمتی است که درون قضایی سربسته "جنگلهای استوایی" را شبیه سازی کرده اند.فضایی مرطوب و گرم که پرنده ها و خزنده های استوایی آزادانه در آن درگردشند. حدود 20000 گیاه از 400 گونه مختلف و 92 خانواده گیاهی در ان کاشته شده است.

4700 درخت شامل بامبو و نخل و گل ارکیده هم در آن وجود دارد که همه آنها را از جنگلهای ماداگاسکار به اینجا آورده اند.رطوبت حدود 80% و درجه هوا در 4 فصل بین 20 تا 30 درجه تنظیم شده است و هرروز 6 میلی متر بارندگی مصنوعی هم در آنجا ایجاد میشود.!!!

کتمان نمیکنم که خود من عاشق جک جونورا هستم.یکی از علتهایی که با دیدن باغ وحش مخالفم این است که تحمل ندارم حیوانات را در قفس ببینم آن هم تنها به این دلیل که ما آدمها دوست داریم از دیدن آنها کیفور شویم.معمولا باغ وحش هایی که به صورت پارکهای ملی هستند و حیوانات در آن آزادنه زندگی میکنند به نظر من ایده آل ترین شکل نگهداری از حیوانات است.

شاید اگر جدای از جنگل استوایی باغ وحش بخواهم قشنگترین قسمتش را بگویم دیدن این لاک پشتهای عظیم الجثه باشد که در کنار طوطیهای رنگارنگ آرام و دوستانه زندگی میکنند.

و البته مثل همیشه باید وقت گذاشت و در سالنهای آکواریوم باغ وحش نشست و در سکوت مدتی به حرکت آرام ماهیان نگریست و آرامش یافت.

و البته به نظر شما این آقای جانور سرو تهش کجاست؟


 
بوسیدن روی ماه
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٥  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

ای لعنت بر جنگ.چه مقدس چه غیر مقدس که جز نکبت و ذلت عایدی ندارد. گوشهایتان را باز کنید که ما خسته ایم از هرچه بمب و آژیر و خون و بدنهای پاره پاره. ما میخواهیم روی زنده جوانهایمان حساب کنیم و نه تن کفن شده انها را...

ما میخواهیم کنار سفره زمین دور هم یک پیاله آرامش بنوشیم و به فاصله آه و دم خود نعمت زنده بودنی که خدا به ما ارزانی داشته را به جا اوریم.پس شما را به هرچه مقدسات است سوگند روی ما برای جنگیدن شرط بندی نکنید.

بروید و فیلم "بوسیدن روی ماه" را ببینید.ببینید که هنوز بعد از بیست سال دردها چه تازه اند و چه خونبار.ببینید بعد از بیست سال هنوز مادران چه داغدارند و همسران چه زخمدار.

دیدن فیلم"بوسیدن روی ماه" کار اقای "همایون اسعدیان" را پیشنهاد میدم و از همینجا از ته دل میگویم که بعد از مدتها در سینما ساعتی مبهوت-خیره و متفکر ماندم.

*تیتراژ زیبای فیلم


 
باغ گیاه شناسی تهران
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٩  کلمات کلیدی: متفرقه

یکی از دوستان برای من ایمیلی فرستاده است که من عین متن را در اینجا کپی میکنم باشد که کسی بتواند کاری انجام دهد.با امید به یاری خدا و دستان سبز شما....

سلام

برای همه انسانهای دوستدار طبیعت آرزوی سلامتی و تندرستی دارم ازاینکه باغ گیاهشناسی ملی ایران را به دوستان خود معرفی کرده اید ممنونم. من به مدت 10 سال مدیر این باغ بودم. اما به دلیل مشغله کاری فرصت مطالعه نوشته های سایتها در مورد این باغ را نداشتم و اکنون که یکی از همکاران بزرگوارم مسئولیت سنگین مدیریت این مجموعه کم نظیر را پذیرفته ، فرصت می کنم  تا از طریق اینترنت در مورد مطالب علمی مرتبط با رشته ام جستجو کنم . علاقمندان زیادی را می بینم که باغ گیاهشناسی ملی ایران را دیده اند و در سایت خود به خوبی آنرا معرفی کرده اند. امروز در باره درخت جستجو میکردم که به نوشته های شما برخوردم و از خواندن آن لذت بردم و به افتخار کار در آن مجموعه و همکاری با اشخاصی مانند آقای کریمی نوروزی بالیدم. اما  نمیدانم مطلع شده اید یا نه؟ این باغ بزرگ و این گنجینه بزرگ علمی- آموزشی با دشواریهایی روبرو شده است و سایه شوم بی توجهی و کاهش اعتبار بر سر آن سنگینی می کند. اگر وضعیت بدین منوال ادامه یابد   شاید سال آینده  در اثر هجوم علفهای هرز  و عدم آبیاری و عدم نگهداری و مراقبت به موقع، حیات و زندگی گل مکزیکی، عروس پشت پرده، نیلوفر آبی، رزماری، لاله، نرگس،یاسمن،بنفشه و هزاران گونه گیاهی موجود با غیبت باغبان دلسوز که اینک به دلیل نبود اعتبار از ادامه کار و رسیدگی به این گیاهان باز مانده است، تباه و نابود شود.
صاحب این باغ نه تنها همه مردم ایران بلکه همه مردم دنیاست چون اینگونه باغها ضمن برخورداری از اهمیت ملی و کشوری دارای ارزش و اهمیت فراملی و جهانی هستند.
اجازه می خواهم دو موضوع را یادآور شوم اول اینکه از کسانی که این باغ را ندیده اند میخواهم قبل از شروع خزان پاییزی و کم شدن زیبایی های مناظرش آنرا ببینند و دوم اینکه به هر شکل و نحوی که امکان دارد به کمک   و یاری این باغ فکر بکنند و پیشنهاد و نظر بدهند .
با سپاس
محمدکاظم عراقی

 
زوریخ(1)
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91- زوریخ-روز چهارم سفر

پس از یک سفر کوتاه هوایی حالا در زوریخ هستیم.اولین شهر در رتبه بندی استاندارهای زندگی در جهان.شهری که بسیار مشتاق دیدنش بودم و پس از ترکش بیشترین دلتنگی را در این سفرم برایم رقم زد.

اقامت ما در هتل Marriot زوریخ بود.هتلی 5 ستاره که در حاشیه رودخانه شهر قرار گرفته و با یک پیاه روی ساده نیم ساعته ما را به قلب توریستی شهر میرساند.هیچ وقت در شهرهایی که در دل آنها رودی جاریست گم نخواهید شد همیشه مسیر ردیابی را با مسیر رودخانه بسنجید و اینگونه بود که ما نیز هرروز از کنار همین پیاده رو و درست در حاشیه رود زیبای لیمات  قدم میگذاشتیم و سر از خیابان بانهوف و ایستگاه قطار معروف شهر درمیاوردیم.

حاشیه این رود مارا میرساند به Bahnhof Station پروژه عظیم ایستگاه قطار شهر زوریخ که توسط مهندسی آلمانی در سال 1871 اجرا گشت.برای من که تا به حال ایستگاه های محدودی را دیده ام اینجا یکی از بزرگترین ایستگاه های قطار شهری است. راه آهنی که هررروزه 2900 ترن  از آن میگذرند که 844 تای آنها درون شهری است.عجب عظمتی!

ما وارد آن میشویم.دورتادور ما را انواع رستوارنها و سوپرمارکتها گرفته است و ما که تاحالا همچنین ایستگاهی ندیده ایم مبهوت میمانیم و تا حدودی سرگردان-مهمترین بخشی که در این ایستگاه به درد ما توریستها میخورد Tourism Office ای است که در گوشه ای از آن قرار دارد و انواع اطلاعات مربوط به مراکز گردشگری و انواع نقشه های توریستی شهر و حتی خود سوییس را در اختیارتان میگذارد. 

رقم قابل توجهی است که بگویم روزانه 350000 نفر در این ایستگاه تردد میکنند.عده ای هرروز از شهرهای اطراف به زوریخ آمده و دراینجا کار میکنند و شب هنگام به شهرهای خود برمیگردند. 

درست بالای سر ما یک مجسمه 12 متری کمی تا قسمتی خنده دار توجهمان را جلب میکند.مجسمه ای از جنس پولیستر و رنگی با لباسی کمی عجیب که آن را Angel مینامند و ما مبهوت میمانیم که چه ارتباطی بین این فیگور مدرن با لباسی همانند زنان آنچنانی  وجود دارد و البته "فرشته".آرتیست این مجسمه عظیم که از سقف سالن ایستگاه آویزان شده از قرار یک فرد فرانسوی مشهور به نام Niki de Saint-Phalle است که بعدا متوجه منظور آن شدیم.هنرمند فرانسوی -نیکی-در دوره ای از عمر هنری خود به ساخت مجسمه های عجیبی از زنان باردار پرداخت.امروزه این مجسمه ها در نقاط مختلفی از دنیا قرار دارند واز ارزش هنری بالایی برخوردارند.آرتیست این مجسمه های خود را مجموعه "Nana" نامید.نانای هنرمند همین فرشته های بارداری هستند که در اشکال عجیب و غریب نماینده زنان جوامع مختلفند.

نانای ایستگاه بانهوف دارد با دست به Tourism Office اشاره میکند و این اشارت خوش اشارتی است!!!

فقط قبل از اینکه پا از ایستگاه بیرون گذارید سری به شکلات فروشی آنجا بزنید و بخواهید که یک دانه "Luxemburgerli" بخورید!خدایا عجب اسمی...پس بی خیال اسمش شوید و با لبخند به فروشنده بگویید که "میشود یک بوسه  به من بدهید!؟...

نگران نباشید با کتک بیرون انداخته نخواهید شد.اسم دیگر این شیرینی معروف سوییسی "Kiss" است.بد نیست بدانید که سالها پیش یک مرد بسیار خوش تیپ از لوکزامبرگ اینجا آمد و برای اولین بار این شیرینیها را درست کرد و نام آنها را بوسه گذاشت.اما خانمها برایشان سخت بود که به فروشنده خوش تیپ قنادی با دلبری بگویند:"لطفا یک بوسه".پس ترجیح دادند کلی زحمت به خرج دهند و بگویند:"لطفا یک لوکزامبرگلری"....حالا دیگر با شماست که موقع خرید این شیرینی به فروشنده چه بگویید.و صد البته که به نوع و قیافه فروشنده هم برمیگردد!!!

از خیابان بانهوف عبور کرده و به کنار رود  دریاچه زوریخ میرسیم.باز هم نماد یک ساعت و گلهای عقربه ای...

و البته 1200 فواره از آب شیرین و گوارا و 500 بار و کلوب و ده ها و صدها جاذبه برای گردشگر.

زوریخ در دوران رومیها و زمان پادشاهی "آگوستانا" بنیان نهاده شدبا تنها یک اسکله و تعدادی حمام رومی و دکه...و حالا پس از قرنها و قرنها تبدیل شده است به شهر شماره یک جهان از نظر استاندارهای بالای زندگی.شهری پر از نوآوری-فرهنگ-مراکز مهم بین المللی-ادانشگاه های معتبر جهانی-130 شعبه بانکهای عظیم و خروارهای پول مردمان ثروتمند جهان و البته نقطه ثقلی برای جذب گردشگر.

شهر زوریخ در شمال دریاچه زوریخ واقع شده است و احاطه بین دو رودخانه زیبای Sihl  و Limmat و البته دامنه های جنگلهای انبوه Utli و تپه های Zurich.شهر روی ارتفاعی 408 متره بنا شده تحت تاثیر آب و هوای بارانهای آتلانتیک و وزش بادهای سرد شمال. اما حالا فصل گرمای آن است و در هجوم توریستهای کشورهای مختلف قرار گرفته. 

ایالت زوریخ با 1792 کیلومتر مربع وسعت و جمعیتی بالغ بر 1283000 نفر شهر بزرگی در کشور سوییس محسوب میشود.اینجا ثروتمند ترین و معروف ترین شهر سوییس است و این را به راحتی از طرز زندگی مردم و نشاطی که در آنهاست آرامش و امنیت حاکم بر سرزمین و میزان بالای درآمد آنها میشود فهمید و البته همینها عواملی است که در رنکینگ جهانی این شهر را در زمره بالاترین شهر با استاندارد جهان قرار داده است. 

با محمد امین راه کناره دریاچه را پیاده گرفته و دور میشویم میخواهیم شب زوریخ را نظاره کنیم زیر آبهای نقره ای و ساحلهای طلایی.مثل شهر ژنو اینجا نیز فراخور رودخانه لیمات به راست و چپ تقسیم میشود.راست رودخانه را ساحل طلایی مینامند و غرب ان را ساحل نقره ای همان طور که خورشید از شرق طلوع میکند و در غرب غروب... و البته همان طور که طلا از نقره ارزشمند تر است خانه های سمت ساحل طلایی گران تر...

گاه اپارتمان تا متری 10000 فرانک سوییس بالا میرود و این رقم گرانی است.البته باید اعتراف کرد که سوییس کشور گرانی است و البته برای مردم خودش هم تا حدی گران محسوب میشود.میانگین درآمد سالیانه سالی 48000 فرانک بوده که 6000 فرانک آن را باید برای بیمه پرداخت کنند.اجاره آپارتمان از ماهی 1200 فرانک شروع و بالا میرود. هرکسی 10% از درآمد خود را باید به دولت مالیات دهد و از یه حد درامد به بالا باید 40% درآمدشان را مالیات بدهند و باید پذیرفت که رقم قابل توجهی است.

اما همه مردم با رغبت این مالیاتها را پرداخت میکنند چون در ازای سرویسی که از دولت میگیرند کاملا مناسب به نظر میرسد.

و البته مردمی که با نشاطند و مثل ژنو به ورزش و سلامت روح و جسم خود توجه میکنند.اینجا مادران ورزشکار خیلی زیادند.کودکان خود را در این اطاقکهای چادری پشت دوچرخه خود میبندند و با انرژی عصر به عصر دوچرخه سواری میکنند و در همان حال به موسیقی گوش میدهند.اینجا مادران بعد از تولد فرزندان خانه نشین نمیشوند و داغان و افسرده.به خود میرسند و زندگی را با کودکانشان با سلامت و شادی تجربه میکنند. حتی مادری را دیدم که اسکیت به پا بسته بود و کالسکه کودک را هل میداد و برای خودش ورزش میکرد.

اینجا حیوانات هم در ارامش زندگی میکنند.نگاه کنید که به فاصله ای چقدر نزدیک از سطح خیابان و عبور و مرور ماشینها این قوهای سپید و ارزشمند در غروب خورشید و کنار دریاچه چه آرام غنوده اند.عابران رد میشوند و کودکان بی هیچ گزندی به این حیوانات با آنها بازی میکنند و دستان مردمان زوریخی که کیسه های نان خشک خود را برای این حیوانات جمع کرده اند با سخاوت آنها را سیر میکند.

و چه فاصله ای مشهود است بین آرامش این پرنده ها و دلهره کبوترها و گنجشکهای کشور من که از ترس سنگ و تیر و کمان و تفنگ ساچمه ای لحظه ای روی آرامش را نمیبینند.

 در کنار Burkliterrasse دقایقی از وقتمان را به آرامش سپری میکنیم و تکیه بر میله ها به نظاره فرو رفتن خورشید در آغوش آبها و کوه های آلپ مینشینیم.درست زیر سایه دستهای Ganymede.

یکی از جاذبه های ساحل طلایی زوریخ کلیسایی با برجهای دوقلوست که آن را کلیسای Grossmunster مینامند و همان کلیسای جامع شهر است.ساختمانی رومانتیک-گوتیک که مثل بیشتر کلیساهای سوییس پروتستان و عاری از تجملات درونی است.ساختمان آن در سال 1090 شروع و در سال 1220 به پایان رسید.یعنی همان دوران شارلمانی.اینجا هم چارلز کبیر حکومت شارلمانی را راه میندازد و قدم مثبتی در تاریخ سوییس برمیدارد.در شرایط قرون وسطی و تاریکی درد و رنج اروپا تلاش زیادی در جهت ساخت و ساز مدرسه و مکانهای آموزشی میکند.

 

در قرن 14 برجهای چوبی به کلیسا اضافه میشود که متاسفانه در طول آتش سوزی مهیب شهر از بین میروند بعدها  و در قرن 18 به جای ان دو برج چوبی سوخته شده دو  برج سنگی ساخته میشود که امروز نماد شهر زوریخ هم محسوب میگردند.

از یکی از ده ها پل تاریخی زوریخ رد شده و در ساحل نقره ای قدم میگذاریم.جاییکه نور چراغهای ده ها کافه و رستوران در آب رقص افشانی میکنند و ما هم همراه انها از اینهمه زیبایی نهایت لذت را میبریم.برج کلیسای Saint Peter تقریبا از همه جای شهر دیده میشود.کلیسایی پروتستان مذهب که در قرن 13 پس از اتش سوزی مهیبی که شهر را ویران ساخت دوباره تجدید حیات گشت.گرچه قدمت اولیه آن به قرن 9 و دوران چارلز کبیر برمیگردد.

اما اهمیت این کلیسا بیشتر برای برج ساعت آن است.در سال 1534 ساعت بزرگی بر بالای آن نصب شد.بالای برجی 87 متره و امروز بزرگترین ساعت اروپا محسوب میشود حتی بزرگتر از بیگبنگ لندن.

گرسنه شده ایم و دنبال رستورانی برای صرف شام میگردیم.بعد از آن غذای 130000 تومانی حواسمان را بیشتر جمع قیمتها میکنیم و یک رستوران آمریکایی پیدا کرده و وقتی به قیمیتهایش مینگریم نفسی آسوده تر میکشیم.یادتان باشد در همه دنیا رستورانهای آمریکایی جزو رستورانهای ارزان تر محسوب میشوند. Sam هم رستورانی است که در سوییس شعبه زیاد دارد و به شما بهترین غذاها را با منوهای متنوع ارایه میکند.و البته کمی ارزان تر.به طور مثال با 48 فرانک پیتزایی عالی و خوراک مرغی بزرگ و پر از سبزیجات و سیب زمینی سرخ شده خوردیم و البته روی منو اخلاق خوب پیشخدمتها را نباید فراموش کرد.

دوباره خیابان بانهوف را گرفته و سر از ایستگاه قطار بانهوف در آوردیم که در شب جذابیت مضاعفی داشت و از بیرون شبیه مانیومنتی تاریخی بود.از ایستگاه رد شده و راهی هتل شدیم.تا بعد...


 
ژنو(7)
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به سوییس(ژنو-لوزان-زوریخ)

مرداد 91-روز سوم سفر-ژنو

آخرین بعد از ظهر حضورمان را در ژنو خواهیم گذراند و فردا عازم زوریخ میشویم.پس این بخش آخر ژنو را هم با من بگردید.

از لوزان که برگشتیم تصمیم گرفتیم یک پیاده روی جانانه تا دم دریاچه زنو داشته باشیم و شب آخر را کنار دریاچه و زیبایهایش بگذرانیم.پس سلانه سلانه از هتل درآمدیم سر اولین پیچ صدای "بوق-بوق" وحشتناکی توجهمان را جلب کرد.درست شبیه بوقهایی که ما پشت ماشین عروس میزنیم.برایم باور نکردنی بود.شاخ درآوردم که دقیقا مثل ما یک ترافیک بلند از ماشینهای دنبال ماشین عروس راه افتاده بود.شاید 40 الی 50 ماشین پشت این ماشینی که در عکس میبینید حضور داشتند همگی یک روبان قرمز به ماشین خود نصب کرده و دنبال ماشین عروس بوق میزدند.

یعنی در سوییس-در ژنو-در یکی از آرام ترین و با استاندارد ترین شهرهای جهان-سر ظهر بیایید و ببینید چه غوغایی به پا است.حتما این کار خلاف قانون محسوب نمیشود.کارناوال شادی پشت سر عروس و داماد سر ظهر بوق بوق زنان!!!!

از پل مون بلان رد میشویم و به قسمت چپ دریاچه میرسیم.جاییکه خیابان "کوآی" با مغازه های شیک و پیک و رستورانهایش یکی از گردش پذیرترین بخشهای شهر قرار دارد.

خیابانی برای زندگی و با مردم بودن.خیابانی برای دیدن گوشه های پنهان ژنو و رازهای سر به مهر آن.و با قلعه قدیمیش که تنها برجکی از آن باقی مانده و هزاران دیدینی ریز و درشت دیگر.و البته گالریهای ساعت فروشی معروفش.

این تصویر یک ساعت کنار مغازه امگا بود که تقریبا همه شهرها را با اختلاف زمانیشان نشان میداد الا تهران ما را!!!

در این خیابان تا دلتان بخواهد مغازه هایی با تمام برندهای معتبر جهانی ساعت که ساخت سوییس هستند قرار دارد.از کارتیر و پیاژه و مون بلان و رولکس و امگا تا ساعتهای ارزان تر و معمولی تر.اما راستش با مقایسه قیمتها به این نتیجه رسیدم که حتی بهتر است ساعت  هم از سوییس نخرید چه بسا همان ساعت را بتوانید ارزان تر در خودایران پیدا کنید.

و اما مهمترین شاخصه ژنو که حتما از آن زیاد شنیده اید."فواره ژنو" که بی شک شناخته شده ترین المان شهر است.این فواره در حاشیه دریاچه ژنو و کنار "English Garden " واقع شده اما تقریبا از همه جای دریاچه قابل دیدن است.سال 1866 بنای فواره با ارتفاع 30 متر گذاشته شد اما سال 1881 بود که توسط مهندسی به نام "Theodore Turrenttini " ارتفاع آن به 85 متر ارتقا یافت.سرانجام سال 1947 به 150 متر رسید.

موتور آن با قدرت 1600 اسب بخار آب را از دل دریاچه بالا کشیده و با سرعت 200 کیلومتر در ساعت هر ثانیه 500 لیتر آب را به بیرون میپاشد.معمولا روزهای آفتابی پس از یک نمه باران رنگین کمانهای زیبایی اطراف ان ایجاد میشوند و با وزش باد پودری از قطرات ریز آب به سروروی بازدید کنندگان پاشیده میشود...

اما English Garden درست بعد از پل مون بلان و خیابان کوای کنار دریاچه ژنو قرار دارد که در روزی چنین گرم و آفتابی صدها ژنوی را به ساحلش برای شنا و حمام آفتاب گرفتن کشانده است.

در وسط باغ انگلیسی "فواره 4 فصل" را میبنید که در این فصل مکان مناسبی است برای جمع شدن گروه های موسیقی خیابانی.گروهی سرگرم جاز هستند و گروهی دیگر دارند آواز کر میخوانند و کسی را با کسی کاری نیست.اینها هنرمندان خیابانی هستند که هم جاذبه گردشگری محسوب میشوند وهم برای خود کسب درآمدی دارند.آقای "آرش نوراقایی" در یکی از پستهایش به نکته ای اشاره کرد که دیدم بد نیست من هم انجامش دهم.او تصمیم گرفته که در هرشهر و دیدن از هریک از این هنرمندان "سی دی" کارهای انها را بخرد و و تصور کنید پس از چند سال چه آرشیو جالی از موسیقی ملل را خواهد داشت...

یکی دیگر از جاذبه های شهر ژنو که در باغ انگلیسی قرار گرفته "Flower Clock" یا ساعت گلی ژنو است.نمونه آن را در شهرهای دیگر سوییس هم دیده ام.یادش بخیر در اتوبان همت خودمان هم قرار بود همچنین ساعتی ساخته شود که حالا تبدیل شده به یک ساعت دیجیتالی بیریخت!

این چرخ فلکهای قدیمی نوستالوژی کودکی ماست.گرچه مال ما به این شیک و پیکی نبود.یک چرخ فلک کهنه آهنی بی رنگ و رخسار بود که 4 تا جفت صندلی داشت که آقا چرخ فلکی آن را با دست میچرخاند اما همان هم میدانم که یکی از بهترین بخش خاطره های زندگی ماست.خصوصا اگر با خاطره پدربزرگهایمان(مثل من) آمیخته باشد که هر عصر تابستان یک بلال برایم میخرید و سوار چرخ فلکم میکرد و هنوز صورت نورانیش با آن خنده دلنشینش را به خاطر دارم که میگفت: بچه جان دیر شد پیاده شو و من که داد میزدم:یک دور دیگر-یک دور دیگر---

بگذریم.

بالاخره ما صدای بوق شنیدیم.آن هم بوق پلیس.ماشین پلیس درحالیکه بالای ان چراغی روشن شده بود که رویش نوشته شده بود"تصادف" به سرعت خود را به این مکان رساند.نه یکی آن هم دوتا.پشت سر آن هم آمبولانس با تجهیزات کامل به اینجا رسید ما هم که فضول ایرانی بازی در آوردیم و ایستادیم ببینیم چه خبر شده:

و این خبر شده.گویی یک ماشین با پای یک عابر تماس برقرار کرده!از سروکول آن عابر پزشک-پلیسو مامور بیمه بالا میرفت.ما هم متعجب که اگر ایران بود و طرف زیر ماشین "کتاب" هم شده بود به این سرعت و با این حجم پلیس و پزشک حاضر روبرو نمیشد!!!

حالا فکر میکنید ان عابر چش شده بود؟هیچی.حتی یک خراش هم برنداشته بود!( بی مزه های بی جنبه)

سوار اتوبوس شماره 5 شدیم که برای ما رایگان بود.گفتیم این شب آخری با اتوبوس رایگان تاجاییکه اتوبوس میرود برویم بینیم به کجا میرسیم.به اینجا رسیدیم.

تنها 20 دقیقه بعد از اینکه دوچرخه های کرایه ای را تحویل دادیم و سوار شدیم خود را در مرز فرانسه یافتیم.انتهای شهر ژنو میخورد به فرانسه.به همین راحتی .یعنی اگر پاسپورتهایمان در جیبمان بود میشد برویم چای عصرمان را در فرانسه نوش جان کنیم و برگردیم شام در ژنو !

و برگشتیم شام را در ژنو خودمان نوش جان کردیم و 130 هزارتومان ناقابل برای تنها 2 پیتزا و 2 لیوان نوشابه پیاده شدیم.آخر شما بگویید این غذا زهر نمیشود در گلوی آدم؟!!

هوا تاریک شد و دریاچه ژنو با صدها لامپ نورانی روشن چون روز.کنار باغ انگلیسی گروهی جمع بودند و سالسا میرقصیدند و انقدر موزیک ان هیجان انگیز بود که ما را هم به تکان دادن واداشته بود (البته زیر زیرکی سرجایمان)

شب آخر هرشهر هم خوب است هم بد.خوب چون هیجان دیدار از شهری دیگر در پیش است و بد چون دلمان برایش تنگ خواهد شد.معلوم نیست آیا روزگاری خدا یاری خواهد کرد تا یک بار دیگر ژنو زیبا و رویایی را ببینیم یا نه.اما چه پیش آید و چه نیاید ژنو با همه ارامشش-زیباییش-فواره هایش و گلهایش تا ابد برای ما زنده خواهد بود.

بزنیم برویم زوریخ ببینیم "آسمان آنجا چه رنگی است"