سفری جدید
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥  کلمات کلیدی: جهانگردی

دوستان عزیز

عازم سفری به اروپا هستم.سفری 12 روزه به سرزمین کوههای برفی (سوییس) و دیار فلسفه و هنر(آلمان).به یاری خدا دست پر برمیگردم و شما را نیز با خود همسفر خواهم ساخت...

تا بعد.

خداوند نگهدارتان


 
هم اکنون نیازمند خون سرخ تو هستیم هم وطن
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۳  کلمات کلیدی: متفرقه

خبر وقوع حادثه دلخراش زلزله در استان آذربایجان شرقی و

نیازهموطنانمان به خون اهدایی؛ ما را بر آن داشت تا با گردهمایی

اهدای خون به یاری هموطنان خود بشتابیم .

 

بدین وسیله باشگاه هواداران پرشین بلاگ ؛ از علاقه مندان و فعالان

جامعه مجازی دعوت می‌کند تا با حضور در این گردهمایی جهت اهدای

خون ؛به هموطنان خود یاری رسانند .

 

زمان : چهارشنبه 25  مرداد ماه 1391

ساعت :  17 عصر

مکان : خیابان انقلاب، خیابان وصال شیرازی، بالاتر از تقاطع طالقانی، شماره99

 

از افرادی که شرایط اهدای خون را دارند تقاضا می‌شود که اصل کارت

 

شناسایی(کارت ملی،شناسنامه یاگواهینامه)خود را به همراه

 

داشته باشند.

 

همچنین اعلام کدملی و کدپستی بسیار مهم می باشد .

 

 

 


 
ماهی سیاه کوچولو
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٢  کلمات کلیدی: دل نوشته ، معرفی کتاب

"ماهی سیاه کوچولو"

از قصه چشمان تو بیرون پرید

در دام من افتاد

ندانستم

قلاب تنش را رنجور کرده است

آزاد کردمش

"ماهی سیاه کوچولو"

در چشمهای تو

جان داد و مرد

امروز

سالها از ان روز میگذرد

و قلابم

سالهاست

بیخ دیوار آرزو

بیکار مانده است

*"ماهی سیاه کوچولو" عنوان قصه به ظاهر کودکانه ای است از نویسنده توانای آذری صمد بهرنگی که سال 47 نوشته شد و به دنبال آن توانست جوایز زیادی را ببرد.در دوره هایی چاپ کتاب ممنوع گشت و انگ سیاسی به آن خورد .از ان به بعد منبع الهام بسیاری از شاعران و نویسنده ها گشت و تا امروز بارها و بارها زیر زمینی و رو زمینی چاپ و دست به دست گشته است.

این داستان، قصه ماهی سیاه کوچولویی است که عشق دیدن دریا را دارد. او تصمیم می‌گیرد تا انتهای جویباری که در آن زندگی می‌کند برود، اما در نهایت درون شکم یک مرغ ماهیخوار سر در می‌آورد. ماهی سیاه کوچولو در راه رسیدن به هدف خود شجاعت و شهامت به خرج می‌دهد و در این راه فداکاری می‌کند و در آخر جان میدهد...

*یادم میاید 6 یا 7 سالم بود که کتاب قصه اش به دستم رسید.کتاب گویی چاپ ممنوعه بود.افست با جلدی سیاه و سفید و ترسناک.باسواد که شدم خواندمش. ترسیدم و گوشه ای مخفی اش کردم و دیگر سراغ قصه ماهی سیاه کوچویی نرفتم که دل به دریا زد و در قصه های صمد جاودانه شد...یادش بخیر.هم یاد صمد بهرنگی و هم یاد همه قصه های  کودکانه دیروز!


 
ایل ارسباران
ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به رازهای سرزمین آترپادگان

خرداد 91-در سیاه چادرهای ایل

صبح روز سوم سفر فرا رسیده و ما راهی دیار بابکانیم.میخواهیم به دیدار از قلعه قهرمان ایرانی -بابک خرمدین - برویم.از تبریز راه سمت شمال شرق و شهرهای خواجه-خونیق-اهر -یوزبند و کلیبر را در پیش گرفته ایم.راه هایی سراسر کوهستانی در دل پیچ و خمهای سرسبز آذربایجان.استان همیشه سبز و تاریخ ساز ایران.کلیبر تقریبا در انتهای استان واقع شده و ما راهی طولانی در پیش داریم.

حول حوش ظهر است که به منطقه زیبا و سرسبز قره داغ میرسیم و از دور متوجه سیاه چادرهای ایلیاتی میشویم.میدانید که شاهسون و ارسباران دو  ایل مهم آذربایجانند و اینجا حوالی کلیبر و قره داغ و دشت مغان در فصل بهار و تابستان ییلاق مردمان ایل ارسباران است و ما چه خوش شانسیم که امروز میتوانیم سیاه چادرهای آنها را از نزدیک ببنیم و گپی و سرسلامی با آنها داشته باشیم.

ایل کوچ نشین ارسباران سالهاست که در ییلاقش سیاه چادرهایش را در این سرزمین و اطراف کلیبر میگستراند.در این دامنه های سبز و کوههای ستبر میزید دامهایش را به چرا میبرد و همچون قبایل دیگر ایلیاتی با زندگی نبرد میکند.ایل همیشه برای من یک مفهوم واحد دارد: سرسختگی و ایستادگی..و همین ایلیاتی را برای من بزرگ میکند.آن قدر بزرگ که سر خم کرده پای به سیاه چادرش مینهم و در سادگی بی غل و غش زندگیش مفتون میشوم.

زندگی در ایل آسان نیست.این را با یک شب خوابیدن در کنار انها و یک روز سرسپردن به نوع زندگی و معاش آنها میشود فهمید.برای ما شهرنشینهای دنیای وازده صنعت اما ماندن همان یک شب در دل طبیعت و پیوند با ریشه های وجودی بشر به اندازه عمری جذابیت دربردارد.

گرچه سگ گله شان دل خوشی گویی از ما ندارد و با پارسهایش میخواهد ما عنصر شهری را هرچه زودتر از آنجا بیرون کند.گویی حیوان خوب میفهمد که ما بوی طبیعت نمیدهیم اما زن ایلیاتی ما را به درون میزبان است و با مهربانی و خشوع  پیاله ای چای تعارفمان میکند که در خنکای کوه های قره داغ سیاه مستمان میسازد.

قالیچه ای خوش رنگ بر تن سیاه چادر نشسته که آن را "ورنی" مینامند.گویی یکی از هنرهای دختران و زنان ارسباران "ورنی" بافی است.قالیچه ای که نه به قالی میماند و نه به گلیم.ترکیب خوش رنگی است از زندگی هزار رنگ ایل با نقوشی که ما را در طبیعت جاری میسازد و رنگین کمان را بر نگاهمان تحدب میدهد.

ورنی شعر دختر ایل است که میبافد و میخواند.اگر بر یکایک نقشهایش خیره شوی کلمات را می یابی که در قالب تارو پود متجلی گشته اند و چه هنرمندانه با دستهای سخت کار کشیده دخترک ایلیاتی هم خوانند.

اصلا کوچ نشینی یعنی هنر زندگی.در یکایک اجزای ایل میشود ظرافتی را یافت که جز با قدرت تخیل و نگاه طبیعت گونه نمیتوان ان را ایجاد کرد.نمونه زیبای آن سیاه چادرهای ایل است.همان خانه هایی که با پشم بز میبافند.و چه زیباست آرمیدن و نفس کشیدن در فضایی از جنس زندگی و نه از جنس سیمان و میلگرد.

 موی بز یک خاصیت شگفت دارد که همان ان را مناسب سرپناه میسازد.موی بز در سرما و گرما منقبض و منبسط میشود به گونه ایکه در فصول باران خیز و سرد روزنه های بافته شده از پشم بز جمع شده و مانع نفوذ باران به خانه های ایلی میگردد و برعکس در فصل گرما پشم بزر منبسط و روزنه های باز شده باعث عبور و مرور هوا و خنک شدن فضای چادر میگردند.این هم شعری از طبیعت است.مگر نه!

و در آخر خیره در آرامش این مادر و کودکان سرخوش در کنار ظرف آبی که از باران لطیف شده است... 


 
قره کلیسا
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به رازهای سرزمین آترپادگان
خرداد 91-اینجا طاطاووس است.

سایه اش از دور بر روی زمینهای کنارش سنگینی میکند به سنگینی قرنهایی از گذشته های دور اینجا غنوده است با ظاهری که رنگ  و بوی تاریخ میدهد و قصه هایی نوشته و نخوانده.و تو فکر کن که غروب هم نزدیک شده است و سایه ها برای ارمیدن دست و پای خواب آلودهشان را به دور وبر گشوده اند.شاید خسته است این بنای پیر و ما آمده ایم که خوابش را آشفته سازیم.

اما دری به روی ما گشوده میشود.

و اول از همه این سگ نگهبان کلیسا است که دهان دره کنان به استقبالمان میاید و به زیبایی با گامهای پیرو خسته اش به ما آرامش میدهد.دستی از سر دوستی که به سروکولش میکشیم با چشمهای مهربانش میگوید که عادت دارد به دوستی و مهر و ما ته مانه غذایی به او داده و راهی قدیمی ترین کلیسای ارامنه جهان میشویم.

کلیسای طاطاووس در جنوب شهر ماکو و در 20 کیلومتری شمال شرقی چالدران در کنار دهی به نام قره کلیسا واقع شده است.قره یعنی سیاه و اینجا را "قره کلیسا" هم مینامند.زیرا در اصل این کلیسا را با سنگهای سیاه ساخته بودند که بعدها در تعمیرات از سنگهای سفید هم در کنار ان استفاده شد اما بخشی از دیوارها را به یادگار گذشته دست نخورده باقی گذاشتند.

این کلیسا میان بسیاری از ارامنه به نام‌های تادئوس مقدس یا کلیسای طاطاووس شهرت دارد، زیرا به استناد منابع تاریخی و مذهبی، قره کلیسامزار تادئوس(طاطاووس) مقدس یکی از حواریون عیسی مسیح است که در سال 43 میلادی از شمال بین النهرین به سوی این مکان آمد تا دین مسیحیت را تبلیغ کند.مردمان این سرزمین که در آن دوران زرتشتی و مهرپرست بودند کم کم به آیین او درآمدند.پادشاه آن سرزمین و دخترش "ساندخت" به ایین مسیحیت درآمدند اما پس از مدتی پاشاه پشیمان شد و دستور قتل طاطاووس و ساندخت و 3500 ارمنی را داد و اینگونه این کلیسا نماد شهادت شد.

بعدها سال 302 میلادی تیرداد شاه این سرزمین که خود مسیحی شده بود دستور داد بر مقبره طاطاووس کلیسایی بنا کنند تا یاد و خاطره شهادت در راه خدا که آن را بزرگترین سعادت بشری میدانند همواره در ذهن مردمان این مرزو بوم زنده بماند و اینگونه زنده ماند که هرساله  در اواخر تیرماه و اوایل مرداد که مقارن با سالروز شهادت آن مرد دین است مراسمی باشکوه با حضور هزاران ارمنی در این کلیسا برگزار میشود.مردمانی از سراسر دنیا به اینجا آمده و به انجام سلوک و مراسم آیینی ارمنی میپردازند.در اطراف اینجا چادر زده و روزها و روزها را سرگرم عبادت میشوند.

قره کلیسا یکی از باشکوه ترین بناهای ارمنی در ایران است که حجم و معماری و حجاریهای زیبایش آن را به یک اثر جهانی برای گردشگران تبدیل کرده است.میتوان نمودهای معماری اورارتویی را در جای جای آن دید در این کلیسای 2000 ساله تاریخی. سنگهایش حس غریبی دارند وقتی از میان قوسهای دالانهایش آسمان آبی بی پروا در چشممان میریزد و خزه های مرموز که از دیواره هایش بالا میکشند مرگ و زندگی را در مرزی میان سنگها به هم میدوزند.

و اینجا در این زاویه از سنگ و اسمان و ابر و پرنده کلیسای ما همان "قره کلیسا"ی معروف میشود که سر به آسمان ساییده و از تاریخ برایمان حرف میزند.

و نمادها باز هم این نمادهای پررمز و راز که دنیاها حرف دارند از عقاید گذشتگان و فرهنگهای تاریخی و باستانی این سرزمین.و در تن هرلاشه سنگی قدیمی نقشی میبینیم و سمبلی و رازی.از نیلوفر 8 پر گرفته تا عقاب سرطلایی ایران زمین.از دوایر متحدالمرکز گرفته تا نقوش چلیپا و صلیب شکسته و صلیب مسیحیت.از صور مریم و مسیح و روح القدس تا و ابلیس و اتش و اهریمن و شمشیر....اینجا کتاب نانوشته ایست که کسی را میخواهد ساعتها بنشیند و بیندیشد و تاریخ را موشکافی کند.

در را آهسته باز میکنیم.در قژقژ وهم آلودی پای به سرایی تاریک و نمور و سنگی میگذاریم.وارد نمازخانه کلیسا شده ایم.دیگر هیچ چیزی نباید گفت.موسیقی این جا باید سکوت باشد و سکوت تا دیوارها با ما حرف بزنند و نور آفتاب بی رمق از میان تکه های شکسته شیشه ها هزاران قطع شده و بر ما ببارد و روحمان را به بازی بگیرد.

در مقابل محراب می ایستیم محرابی که خون دیده است و شهادت.محرابی که هزاره هاست در سایه مریم و مسیحش آرامش را به دیوارهای سنگی اینجا هدیه کرده است.محرابی که با سنگهای سیاه و سفید اورارتویی مارا به دنیای باستانی ارمنستان وهنر چیره دستان معمارش میکشاند.اینجا تلفیق هنر است و عرفان و دین.و خدا که در همین نزدیکی نه در خود_ قلب ما جاریست.

روی یکی از نیمکتهای کنار دیوار مینشینم و به محراب خیره میشوم.هیچ کس جز من حالا در اینجا نیست من هستم و سنگها و نور و تاریکی وخدا انقدر نزدیک به من که از چشمهایم بر گونه هایم میلغزد.خدا را عجیب میشود در اینجا پیدا کرد.باور کن!

و بعد صدای خنده دوستان است و شیطنت آنها که صدایم میزنند تا سرکی بکشیم به محوطه بیرونی کلیسا.دری از حیاط باز میشود و ما شاید پای به دنیای دیگری میگذاریم.چیزی شبیه باغ مرموزی که در کودکی قصه اش را میخواندیم.

از اینجا کلیسا در پرسپکتیوی در دل افق چشممان را خیره میکند.کوه پشت آن سر به اسمان پر ابرش کشیده و صلیبش از این دورهای دور خوب بر پهنه آبی میدرخشد.عجب اتمسفری دارد این کلیسای قدیمی!

از ویژگی‌های معماری این کلیسا داشتن دیوارهای قطور و درهای کوچک است. در داخل محوطه، اتاق‌های متعدد برای اقامت راهبان، روغن‌گیری، آسیاب، آشپزخانه، نگهداری مواد غذایی، انبار علوفه حیوانات و سایر امکانات وجود داشته که در واقع اینها شرایط بقای کلیسا را فراهم می‌کرده است.

بلند میشوم و تنهایی راهی دالانها میشوم و به سایه ام میگویم تنی به سنگها لم دهد و استراحتی کند.

و وقتی از کلیسا بیرون میاییم و راهی برگشت میشویم در آن بالاهای تپه ها چشممان را یک بنای سنگی میگیرد که حسی غریبانه دارد در این غروب سرخ رنگ و وقتی میفهمیم اینجا مقبره "ساندخت" شهزاده ارمنی و اولین شهیده مسیحیت است دلمان بیشتر  غریبی میکند.

انگار علفها هم به رنگ خون درآمده اند.ساندخت و طاطاووس و همه شهیدان شاهد را در تاریخ به جا میگذاریم و به سوی هتل برمیگردیم.