ارس
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به رازهای سرزمین آترپادگان

خرداد 91-طنازی طبیعت

از کلیسای سن استپانوس که بیرون میاییم راهی قره کلیسا میشویم تا به دیدار از کلیسای طاطاووس برویم.مسیر ما این بار جلفا-قزل قشلاق-پلدشت-یولا گلدی-شوط و نهایتا قره کلیسا خواهد بود.بعد از ظهر است که راه افتاده ایم و امید داریم قبل از تاریکی هوا به آنجا برسیم.هیچ نمیدانیم آیا در کلیسا برای ما باز خواهد بود یا نه..تنها دعا میکنیم که راه را بیهوده نپیماییم.

باید از حاشیه رود ارس بگذریم.رودخانه ای که هیچ نقطه اش برای مسافران جاده تکراری نیست.از هر پیچ کوهستان که رد میشویم این رود مرزی به رنگی و شکلی در میاید.انگار ارس مادری است که در تلاقی با هر رود کودکی نو از آن زاده میشود.کودکی که در هر سرزمین نشان از پدری دیگر دارد و نشان از زاد و بومی دیگر..

ارس رود شوخ طبعی است که گاه در کنار مرز ارمنستان رنگ خون به خود میگیرد و گاه در کنار مرز آذربایجان رنگ سبز-گاه خروشان شده و میغرد گاه به خاموشی میگراید و در سکوت آرام ارام تن جاده را مینوازد...ارس را تنها باید دید و در زیباییهایش غوطه خورد.

ارس را آذربایجانیها به زبان خود آراز و ارمنیها آن را آراکس مینامند-رودخانه پرخروشی که پشت هر برحه  ای از زمانش قصه ای و داستانی نهفته است.این رودخانه سال 1813 در پی عهدنامه ننگین تکمنچای به عنوان مرز ایران و روسیه برگزیده شد.امروزه بخش جنوبی آن متعلق به ایران و بخش شمالی آن کشورهای آذربایجان و  ارمنستان قرار دارند.

سیمهای خاردار کنار جاده و ریل قدیمی و ترن درب و  داغانش نشان از مرزی بودن این نقطه دارد.  

در تعیین مالکیت جزیره‌های ارس قرار شد خط مرزی از میان رود ارس بگذرد و اگر در محلی چند شاخه از رود وجود داشته‌باشد میانهٔ شاخهٔ عمده‌تر خط مرزی شود.

 در تاریخ ۶ مهرماه ۱۳۳۴ یعنی زمانی که مالکیت جزیرهٔ نزدیک به پاسگاه عباسی تعیین می‌شد بر سر این که شاخهٔ عمدهٔ رود در این محل کدام است میان هیأت شوروی و ایران مشاجره‌ای درگرفت. یکی از افسران ایرانی به نام ستوان یکم نورالله کثیری نقشه‌بردار لشکر تبریز، برای اثبات این که شاخه‌ای که به سود ایران بود عمیق‌تر و بنابرین شاخهٔ عمده‌است با اسب خود بی‌باکانه به آب زد. وی و اسبش در زیر امواج ناپدید شدند ولی یکی از مرزبانان ایرانی به نام صمد مدداقلی توانست افسر ایرانی را نجات دهد. اعضای هیأت روس با دیدن این صحنه، مالکیت ایران بر جزیرهٔ ۱۳۰ در این شاخه از رود را پذیرفتند. جزیرهٔ ۱۳۰ بعداً با تصویب مقامات عالی ایران جزیرهٔ کثیری نام گرفت و به ستوان یکم نورالله کثیری پاداش و نشان افتخار داده‌شد.

 در دوران جنگ سرد، برخی از ایرانیان کمونیست و چپیهای افراطی که به دنبال مدینه فاضله خود در آن سوی آبها بودند از طریق این رودخانه به اتحاد جماهیر شوروی فرار کردند و عده بسیار زیادی از آنها نیز در این رود پر خروش و در کنار این کوه های ستبر غرق و برای همیشه ناپدید گشتند.

همچنین صمد بهرنگی، نویسندهٔ ایرانی کتاب‌های کودکان نیز به علت ناآشنایی با شنا در این رودخانه غرق شد.گرچه بعضی ها معتقد به کشتن او توسط نیروهای ساواک هستند.(کسی هیچ وقت علت واقعی مرگ صمد را نفهمید)

کمی که جلوتر میرویم به دریاچه سد ارس میرسیم.تیغ افتاب چنان بر سر ما میتابد که گرما امانمان را میبرد.با اینحال از ماشینهایمان پیاده میشویم تا کنار ساحل ارس دستی به آب بزنیم.نخجوان مقابل ما قرار دارد و به راحتی دیده میشود.این سوی ساحل ماییم و آن سوی ساحل جمهوری آذربایجان.دست تکان میدهیم برای آن سوییها و به پرنده آزادی مینگریم که بالای سر ما اوج میگیرد و به راحتی مرزها را درهم میشکند.

تا رسیدن به پلدشت ادامه مسیر کاملا مرزی و نسبتا خشک است اما از پلدشت که به سمت شوط میپیچیم ناگهان طبیعت غوغا میکند.تا چشم کار میکند گندمزارهای طلایی برپهنه دشت بیکران امتداد یافته اند و در نسیم هی به تن نازک خود پیچ و تاب دلبرانه میدهند.

 کم کم از دوردستهای دور هجوم ابرها به سوی ما گسیل شده و آسمان به اولین غرش به رنگ خاکستری عجیبی درمیاید.

طوفان دم به دم به ما نزدیکتر میشود.باد دور ما هیاهو میکند..خاک پیرهن میدرد و به یمن برکت باران لباسی از اخرا به تن میکند.گاه از پشت تپه ای در آن دوردستها چهره یک ده کوچک دیده میشود.دهی که انگار دستی از غیب ناگهان آن را هویدا میسازد.دهاتی شبیه سرزمینهای لی لی پوتهای افسانه ای.نمیدانم چه کسی پشت آن دیوارهای کاهگلی میزید.اما چیزی ته دل من میگوید که با افسونی ده دوباره ناپدید میشود.

حالا آسمان هم به شدت میغرد و زمین وزمان به هم دوخته میشوند.باد ما را به ناکجاآباد میکشاند و ما در قصه ها نقش میگیریم.

چنارهای کنار جاده که تکان میخورند صدایی در من و در طبیعت میپیچد که زمان را رازآلود میسازد.حالا گندمزار با چنارستان و جاده و ابر و بارانش ما را به بازی گرفته اند.

سایه های ابر بر تن دشت نقاشیهای آبستره خلق میکنند و به چشم بر هم زدنی دستی از بالا هفت رنگ اهورایی بر اریکه آبی -خاکستری میپاشد.رنگین کمانی بر آسمان خاکستری گنبد زده و جلوس میکند.

هزاران پرتوی نورانی با ابرها گلاویز میشوند.کم کم نور خورشید از لابلای ابرها بیرون میزند و کله های کوچک گوسفندها از لای علفها پدیدار میشود.

صخره ها کش و قوسی به تن نمدارشان داده و دست به سوی خورشید دراز میکنند.طبیعت شوخ طبع امروز میخندد و برای ما طنازی میکند.دل و دینمان به یغما رفته و آب از سر ما دیگر گذشته است.فکر کن که چه حالی دارد عاشق آسمان و ابر و باران گشتن. 

و بعد بوی خاک باران خورده در مشام ما میپیچد و خمارمان میکند.

و ما انگار عمرمان را صفر کرده و دوباره زاده میشویم.


 
جلفا
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به رازهای سرزمین آترپادگان

خرداد 91-کلیسای سنت استپانوس

صبح روز دوم سفر فرا رسید و ما از منطقه کندوان که محل اقامتان است راه افتادیم سمت جلفا.امروز برای ما روز گشت و گذار در مناطق مسیحی قدیمی آذربایجان است.پس راهی کلیساهای مهم آذربایجان شده ایم که یکی از آنها کلیسای سن استپانوس در منطقه جلفاست.مسیر ما از کندوان به سوی صوفیان-مرند-هادی شهر و نهایتا جلفا میباشد.

وقتی به جلفا میرسیم تازه ظهر شده .گرسنه نیستیم اما چون در ادامه مسیر ممکن است نتوانیم رستوران مناسبی برای صرف نهار پیدا کنیم تصمیم میگریم در همین شهر نهار بخوریم.اینجا یک شهر مرزی با کشور آذربایجان است به همین دلیل منطقه آزاد ارس محسوب میگردد.تردد کامیونهای باری و رفت و آمد مدام بازرگانان شهر را زنده و پویا ساخته است و ده ها رستوران خوب برای مسافران در اینجا وجود دارد. یکی از رستورانهای خوب اینجا "چلوکباب حاج علی خرم" است که میتوانید غذای بسیار خوب و لذیذی را در آنجا میل کنید(ماهیچه و خوراک گردنش را از دست ندهید)

بعد از خوردن وعده نهاری لذیذ راهی غرب جلفا و کرانه جنوبی رود سرخ رنگ ارس شدیم .پس از طی 17 کیلومتر مسیر پیچ در پیچ کوهستانی به دره های سرسبز هزارساله "شام" میرسیم.دره هایی که روزگارانی محل زندگی مردمان ارمنی بود و امروز خالی از سکونت شده. تا جاییکه کلیسایش را امروز "خرابا کلیسا" مینامند از بس که محجور و دور افتاده شده.

کلیسا در یکی از خوش منظره ترین مناطق ارس واقع شده .میان باغهای توت و گردو و زردآلو...جایی لابلای سایه سار درختان و ترنم پرندگان و لطافت نسیم کوهستانی که با صدای شرشر آب چشمه ها فضای دلنشینی برای تن خسته مسافر فراهم میکند.ماشینهای را جایی پارک میکنیم و راهی سربالایی خاکی ان میشویم.مسیر سخت و طولانی نیست.

پس از طی چند پیچ دیوارهای آجری دیده میشود که پشت آنها کلیسا هزاره ای است خاموش نظاره گر تاریخ است.متاسفانه در بدو ورود با در بسته آن روبرو میشویم.گویی یک ساعت بین 2 تا 3 بعداز ظهر در کلیسا را میبندند.نیم ساعتی را باید صبر کنیم پس راهی منطقه سایه دار بیرونی کلیسا میشویم که با وجود نیمکتهایی برای نشستن مکان مناسبی را فراهم کرده است.حتی میتوانید روی این نیمکتها دراز بکشید و خواب کوتاه نیم روزیتان را درست ور دل کلیسا و در صدای چه چه پرنده و شر شر اب چشمه داشته باشید.ما که جایتان خالی نیم ساعتی را با طبیعت حال کردیم....

در که گشوده میشود مبهوت عظمت کلیسا میشویم.کلیسایی متعلق به هزاره ای دور. همنام با اولین شهید مسیحیت استپانوس مقدس که در سال 36 میلادی توسط یهودیان در اورشلیم سنگسار شد.

این کلیسا یکی از معتبرترین مکانهای دینی و عبادی ارمنیان جهان محسوب میشود که گویی سالی یک بار در اینجا همه گرد هم جمع شده و به انجام آیینهای دینی خود میپردازند.

از نظر عده ای از مسیحیان سنگ بنای اولیه این کلیسا توسط یکی از دوازده حواریون مسیح گذاشته شده و به همین دلیل مکان بسیار متبرکی برای انها محسوب میگردد.

از دالان آجری که با پله های سنگی به پنجره های نور گیر میرسند رد میشویم و وارد حیاط کلیسا میگردیم.جاییکه ناقوس بزرگ مقابل ما قرار دارد.

این کلیسا دارای سه ساختمان اصلی نماز خانه اصلی، اجاق دانیال و  برج ناقوس است.

برج ناقوس همان است که در عکس میبینید با گنبدی هشت پر روی استوانه ای سرخ رنگ.گویی ناقوس کلیسا در گذشته برای تعمیر به ایتالیا برده و دیگر باز پس اورده نشده است.

نقوش برجسته فرشته، صلیب، ترنج، ستاره و گل هشت پر در سطح ستونهای اخرایی برج دیده میشوند.تمام این نقوش معنی دارند و چه زیباست اگر کسی علم نمادشناسی بداند و بتواند پرده از اسرار این نمادهای قدیمی بردارد.

دیوارهای این کلیسا به رنگ سرخ اخرا هستند.سنگهایی که از همین کوه های سرخ حوالی آورده شده اند.سنگهای خارایی که هزاره ای است در برابر گذر عمر تاب آورده اند.روی این سنگها حجاریهای ظریفی از تصاویر مریم مقدس و عیسی مسیح و جبراییل دیده میشود.خطوط ارمنی نیز حاوی مطالب بسیاری بر تن دیواره هاست که هیچ کتیبه و تابلویی نیست ترجمان آنها را بازگو کند.

 در کنار برج، قبوری از بزرگان آیین دین مسیح به چشم می‌خورد گویی در حفاریهای سال 84 تعدادی اسکلت هم به دست آمده که به گفته بزرگان دین ارمنی مربوط به پیکره های مقدس بزرگان دین مسیحیت هستند.فعلا فقط چند سنگ قبر در حیاط دیده میشود و از خود اسکلتها خبری نیست

میخواهیم وارد نمازخانه کلیسا شویم.نمازخانه ای که سردرباشکوهش با مقرنس کاریهای بدیع و حجاری پایه ها بی شک از شاهکارهای هنر حجاری محسوب میشود.

اما در ورودی نمازخانه خود حکایت دیگری است از هنر و زیبایی.دری چوبی و سنگین و قدیمی که منبت کاری طریفی شده و از آثار دوره قاجار است. میدانید که عباس میرزا طایفه ای بزرگ از ارمنیها را از این منطقه به مرکز ایران کوچاند و بعد برای به دست آوردن دل آنها یک سری تعمیرات و تزیینات هم در این کلیسا انجام داد. نکته خنده دار اینجاست که طبق معمول کتیبه فتحعلیشاه بالای یک اثر قدیمی بدجور توی چشم میخورد.

پای به فضای نیمه تاریک و نمور نمازخانه میگذاریم.فضایی با سنگهای سیاه  و سفید که مارا یاد معماری اورارتویی ارمنستان میندازد.تنها از سوراخ میان گنبد بلند آن است که ردی از نور میریزد داخل و گاه به گاه صدای برخورد بالهای کبوترهایی که در میان دالانهایش لانه کرده اند سکوتش را میشکند.

داخل نمازخانه به شکل چلیپا است که محرابی رو به مشرق دارد.تصاویر نقاشی شده حضرت مریم و مسیح نوزاد محراب را آراسته اند و مخمل سرخ رنگی از سقف به پایین آویخته.بر سقف گنبد که آثار ویرانی بر ان دیده میشود نقوش ظریف رنگ آمیزی شده ای هنوز چشم نواز است.اما تا کی دوام میاورند کسی نمیداند!

ناقوسهای کلیسا همیشه مرا یاد یک ساز کوبه ای میندازند و کلیسا با ان گروه کر و معمولا صدای زیبای ارگ که در دالانهایش میپیچد مرا انگار میبرد به دنیای خیالی موسیقی و شعر.صدای گرم این سازها که در پیچ و خم دالانهای سرد و سنگی میپیچند و با تن نوری که از روزنهای سقف و پنجره های شکسته به درون میریزند دنیایی از راز و رمز دارند انگار خداوند کلماتش را در موسیقی کدگذاری میکند و به سوی ما میفرستد.فضای تاریک کلیسا را بسیار دوست دارم.قوه خلاقه و تفکر را در من بیدار میکند.

از کلیسا که بیرون میایم بر حاشیه دیوار مینشینم و به تاریخ زخم خورده ارمنیهای مظلوم میندیشم...ارمنیهایی که طی قرنها مدام از سرزمینشان به این سو و آن سو رانده شدند.گاه بین ایران تکه پاره میشدند و گاه بین روم.گاه سر از بازار برده فروشان درمیاوردند و گاه سنگ تراشان شاهان میشدند.به ایران و روم و مصر و سوریه و عراق و هندوستان و .... ناکجا آباد انها را کوچ دادند.قتل عام گشتند.به اسیری برده شدند.غارت شدند و آسیب دیدند.جان باختند و جان باختند.

امروز ردپای ظلمی که بر آنها رفته را شاید بتوان با دست کشیدن بر سرخی خون سنگهای حجارانشان به یاد آورد.به یاد آورد مردمی را که چه مسیح وار قربانی شدند.


 
ببر سفید
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱۸  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

من سرزمین هند را سالهای سال پیش دیده ام.زمانی که نوشتن را آغاز نکرده بودم.پس لابلای سفرنامه هایم کلماتی از آن پیدا نمیکنیدمن با اشتیاق زیادی سفر به هند را آغاز کردم و بسیار سرخورده از آن بازگشتم.

هند ان جادوی شگفت انگیزی نبود که من انتظارش را داشتم.هرانچه دیدم فقر بود و کثافت بود و نکبت بود و بیعاری...

برای من جای تعجب باقی ماند که چرا هند برای مردم دنیا سرزمینی چنین افسانه ای شده است و چرا اروپاییها اینگونه برای ماندن در آن معابد پر از آلودگی و خیابانهای پر از فقر و نجاست سرودست میشکنند.راستش من نفهمیدم فرهنگ غنی که اینهمه دنیا از آن دم میزند کجای هند جاریست..

در خیابانهایی که مردمانش در معرض دید همگان سرگرم اجابت مزاجند یا در دیوارهایی که با آب دهان آلوده به "پان" عابران رنگ امیزی شده است؟

در گداهایی که سر هر چهاراه آنچنان بیخ ریش آدم را چنگ میزنند که رهایی امکان پذیر نخواهد بود یا در کارتون خوابهایی که در مقابل هتلهای 5 ستاره در نکبت زندگی دست و پا میزنند همانجا به دنیا میایند و همانجا میمیرند.؟

در رضایت احمقانه فقرایی که زندگی را در تناسخ میجویند و به امید این هستند که در زندگی بعدی یک مهاراجه به دنیا بیایند یا در خیابانهای شلوغ و بی نظمی که فقط ماشینها بوق میزنند و از روی تل زباله و مدفوع میگذرند؟

ویا از آن بدتر در میان آن رودخانه گنگی که جسد انسان لابلای تن فیلها و گاوها و خوکها و میمونها و ....شناور است.

من که نفهمیدم .شاید روزی دیگر اگر یک بار دیگر به هند سفر کنم درک دیگری از ان سرزمین بیابم.

اما آنچه باعث شد اینجا اینها را بنویسم خواندن کتاب "ببر سفید" اثر "آراویند آدیگا" نویسنده هندی و به ترجمه خانم "مژده دقیقی" است که توسط نشر نیلوفر چاپ شده است.

به نظر من از یک جهت این کتاب فوق العاده خواندنی است آن چهره هند واقعی و نه هند افسانه ای را به تصویر کشیده است.بنابراین بعد از خواندن کتاب میتوانید تصور کنید که یک سفر کوتاه به همان جملات و کلماتی که در بالا بیان کرده ام داشته اید.تجربه اش بد نیست.امتحانش کنید.خصوصا اینکه کتاب در سال 2008 برنده جایزه من-بوکر هم شده است.

خطر لو رفتن داستان:ببر سفید حکایت طنزآلود مرد فقیر هندی است که نمیخواهد در سویه تاریک هند زندگی کند.میخواهد از این قفس آلوده به در آید و وارد نیمه پر از  نور شود.بالرام شخصیت پیچیده قصه یک راننده است یا یک فیلسوف؟یک قاتل است یا یک خدمتکار شریف؟یک کارآفرین است یا یک دزد؟باید کتاب را تا ته آن بخوانید تا تصمیم بگیرید که باید بالرام را دوست داشت یا خیر...

او در طی هفت شب قصه دردآلود و هولناک زندگی خود را در زیر نور چلچراغ مضحکی تعریف میکند و به ما نشان میدهد که در هند واقعی چه میگذرد.با او همراه شوید.


 
جاده
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٦  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

آخرالزمان رسیده است.دنیا به دلایل نامشخصی رو به زوال ابدی است.سرما-گرسنگی-بی کسی-نداشتن سرپناه -ناامیدی-ویرانی-سیاهی-تباهی و .... مجوز به انسانهایی داده برای قتل-دزدی-هم نوع خواری و ....

انسانهایی که روزی ادعای تمدن داشتند حالا در سراشیبی هبوطی دوباره اند.در دنیایی که روز به روز بیشتر به کام مرگ فرو میرود هرکس تنها به فکر این است که ساعتی بیشتر زندگی کند و بهای زنده  ماندن گذشتن از شرافتهای انسانی است.

در همچنین جهانی پدر و پسری تنها از شمال راهی جنوبند تا بلکه از سرما نجات بیایند. در جاده ای بی انتها.... تنها امیدی که آنها را سرپا نگه میدارد داشتن یکدیگر میباشد.

رمان "جاده" ما را همراه این پدر و پسر میکند تا ببینیم چگونه دست از مبارزه برای زنده ماندن نخواهند کشید و همین قصه را تا جایی زنده میکند که دیگر نمیخواهیم لحظه ای از آن پدر و پسر جدا بمانیم.پس یک نفس از سطر اول تا سطر آخر با زجرها -تنهاییها-گرسنگیها و سرماهای جهان برهوت شده آنها دنبالشان خواهیم بود تا ببینیم سرانجام سرمای ناامیدی چیره خواهد شد یا آتش امید...

"کورک مک کارتی" نویسنده سرشناس آمریکایی توانست برای این رمان انسانی و زیبا برنده جایزه پولیتزر 2007 شود.گویی این کتاب بعدها دست مایه تهیه فیلمی به همین نام نیز شد...

بعد از مدتها کتابی به دستم رسید که دلم نمیخواست آن را زمین بگذارم.ابتدا که شروع به خواندن کردم متوجه شدم که تنها با دو کاراکتر روبرویم.ترسیدم که خسته ام کند اما نویسنده خلاق طوری فضای قصه را برای زنده ترسیم میکند که رفته رفته خود را بیشتر و بیشتر در فضای ان آدمها یافتم و حتی گاهی از اینهمه تنهایی و سرما و گرسنگی چنان میترسیدم که دلم میخواست فضار ا عوض کنم.

 وقتهایی میشد که در رنج پسرک غرق میشدم و بعد با عشق پدر دوباره حسی از زندگی در من جاری میگشت.پدری که پسر را پا به پای خود تا لحظه آخر به این امید زنده نگه داشت تا "نگذارد آتش خاموش شود!" آتش عشق و امید به زندگی....

رمان جاده توسط آقای "حسین نوش آذر" ترجمه و توسط نشر مروارید روانه بازار گشته است.


 
W.E
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱۱  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

فکر کنید به مردی که برای رسیدن به یک عشق از تاج و تخت شاهی بگذرد.به نظر افسانه میاید نه؟ آن هم در روزگاران امروز آیا هنوز مردانی پیدا میشوند که به خاطر یک زن از همه چیزشان بگذرند...ما را یاد قصه های دور میندازد

اما وجود دارد.حداقل تاریخ چنین میگوید که در قرن بیستم و نه خیلی دور پرنس انگلیسی برای اینکه بتواند با زن محبوبش که یک بیوه آمریکایی است ازدواج کند ناگزیر میشود که دست از تاج و تخت انگلیسی کشیده و پادشاهی را به برادر خود واگذار نماید.

شاه ادوارد هشتم مردی از تبار خون اصیل انگلیسی عاشق والیس زنی متاهل و آمریکایی میشود.جریان این قصه عاشقانه تا جایی پیش میرود که زن مجبور به متراکه از همسر شده و به ازدواج با شاه ادوارد درمیاید.اما مجلس اشراف انگلیس-جامعه مردمی و نخست وزیر با این وصلت موافقت نمیکنند.شاه ادوارد مجبور به استعفا از سمت خود شده و سپس با زن محبوبش ازدواج میکند و سپس مجبور به ترک کشور میگردد....

حالا این قصه را میتوان در فیلم "وی" که که محصول سال 2011 آمریکاست به کارگردانی "مد+ و+ نا" ببینید.راستش خود من توقع دیدن فیلم خوبی مثل این را از "م"نداشتم و شگفت زده شدم.البته فیلم عالی نیست و ضعفهایی هم دارد اما برای یک بار دیدن بد نیست و حتما سرگرمتان میکند خصوصا اینکه فیلم از زاویه ای دیگر به قضیه مینگرد.از زاویه "والیس" زنی که به خاطر شاه انگلیس مجبور به ترک بسیاری از چیزهایی شد که شاید اصلا دلش نمیخواست آنها را ترک کند.

هروقت ماجرای قصه ادوارد و والیس پیش میاید همه به قضیه به این شکل مینگرند که شاه ادوارد با این ازدواج همه چیزش را از دست داد و فداکاری از سمت او بود.حالا در فیلم "W.E" از زاویه نگاه "م!"به این قصه نگاه کنید.


 
روستای بادامیار
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به رازهای سرزمین آترپادگان

خرداد 91-سفری در میان ادیان

فکر کنید که دیگر غروب بسیار نزدیک شده است.و ما باید خود را به کندوان برسانیم.از آنجاییکه خیلی دیر برای گرفتن اطاق اقدام کرده بودیم نتوانسیتم هتلی کم ستاره پیدا کنیم.پس مجبور شدیم 2 سوئیت کندوان را رزرو کنیم.چون کندوان هتل گرانی محسوب میشود میخواستیم حداقل حالا که انقدر پول خرج کرده ایم زمان بیشتری را به هتل اختصاص دهیم.با من بمانید تا باورتان شود که ما اصلاح بشو نیستیم که نیستیم.ولو اینکه کلی پول هم خرج کرده باشیم....

از مراغه که به سمت کندوان راه افتادیم از کنار شهری به نام آذرشهر گذشتیم.هوا داشت تاریک میشد که یکهو یکی از بچه ها یادش افتادکه شنیده در اینجا یک قبرستان قدیمی قرار دارد.پس به اتفاق تصمیم گرفتیم راه را به سوی ان قبرستان قدیمی کج کنیم.

با پرس و جو فهمیدیم که آن قبرستان نزدیک روستای بادامیار از توابع آذرشهر قرار دارد. به ما تابلویی را درکنار شهر نشان دادند و گفتند همین مسیر را بگیریم و بالا رویم به آنجا میرسیم.مسیری کوهستانی و پیچ در پیچ بود که با ماشین چیزی حدود نیم ساعت راه بود تا بالاخره خود را از گردنه های تاریک و خلوت به روستای بادامیار رساندیم.

کاملا نزدیک غروب بود و هوا رو به تاریکی مطلق میرفت.جایی که ماشینهایمان را پارک کردیم از برق خبری نبود اما کنار درختی بودیم که به جای میوه از شاخه هایش فانوسهای خاموشی آویزان شده بود بعد ها فهمیدیم که اینها نشانه اعتراض مردمند به نداشتن برق در مکانی باستانی....

خدا را شکر که در آن نزدیکی یک راهنمای محلی قرار داشت.راهنمایی بسیار خوش فکر و دلسوز که هرچه میدانست در اختیار ما گذاشت.(در عکس پایین نفر اول از سمت چپ)متاسفانه نام ایشان را فراموش کرده ام.اما قبل از شروع گشتها همینجا از عمق وجود از او و زحماتش تشکر و برایش آرزوی موفقیت میکنم در راه پر از سنگلاخی که مقابلش قرار دارد...

او ابتدا ما را به دیدن مسجد قدیمی روستا برد.حالا میگویم مسجد فکر نکنید قرار است گنبد و منبری ببینید ها.مسجد درون این غار باستانی قرار دارد و به آن مسجد قدمگاه میگویند.ما باید پای به مکانی میگذاشتیم که بسیار قبل از اسلام ساخته شده و قدمت آن به اشکانیان برمیگردد گرچه امروزه آن را به نام مسجد!!!! میشناسند.متاسفانه از برق و نور خبری نبود و ما باید با چراغهای موبایلهایمان فضا را روشن میکردیم.آنجا به ظاهر  حکمرانی مطلق ظلمت بود اما در حقیقت نور ایمان بود که بر غار سایه مینداخت...

بگذارید قضیه را باز کنم اینجا مسجد نیست بلکه معبد مهری متعلق به دوران اشکانی است.از جمله همان معابدی که در مراغه راجع به آنها برایتان مفصل صحبت کردم. یادتان هست گفته بودم مهر یعنی الهه آنها از غار زاده شد به همین دلیل معابد مهری را عموما در دل غارهای طبیعی میساختند.در بدو ورود به معبد مهری نقوش نیلوفر هشت پر در سر در آن مشاهده میشود(باید به عکس خوب دقت کنید تا آنها را ببینید)

وارد غار که میشویم دیگر چشم چشم را نمیبیند از بس که تاریک است.اینجا همان مکانی است که مردمان زمانهای مختلف هریک به دینی و هریک به آیینی مراسم مذهبی خود را در آنجا برگذار میکردند.هزاران سال اینجا مامن عاشقان مذاهب مختلفی بوده که هریک با خلوص قلب و روشنی دل خدای خود را میپرستیدند.

روزگاری معبد مهری اشکانی بوده و روزگاری دیگر آتشکده ساسانی.بعد از اسلام خانقاه ایلخانی گشته و در زمان صفویه مسجد شیعی.....

بوی  معنویت را میتوان در هوای غار استشمام کرد.حالا تو بگو مهر-اهورا-خدا و یا هرچیز دیگر نکته در اینجاست که قلبهایی محکم در اینجا رو به مهرابه-رو به آتشکده روبه قبله و رو به خدای خود نیایش میکردند و همین غار را به غایت شگفت انگیز و رازآلود ساخته است.

تنها روزنی باریک از بالای سقف نور را به درون هدایت میکند.نوری اندک در این لحظه های اخر خورشید.

یکی از شگفتیهای غار در این است که هرجای آن بایستید و نجوا کنید صدا با یک فرکانس یکسان به گوش بقیه افراد میرسد.یعنی اصلا نمیتوانید درگوشی با کسی حرف بزنید هرچقدر هم آرام صحبت کند باز هم بقیه افراد درون غار مکالمه شما را خواهند شنید.نمیدانم علت علمی آن در چیست اما میدانم که بسیار متعجبتان خواهد کرد.

راهنما برایمان توضیح میدهد که در کتابهای قدیمی آمده که درون غار در گذشته های دور با سنگهای طلا پوشیده شده بود.نور از روزن بالا برانها میتابید و بر دیواره های با شدتی بیشتر منعکس میشد.امروزه میتوان جای خالی آنها را بر تن دیوار و سقف دید!!!

درون دیوار سوراخهای وجود دارد که محل پیه سوزهای اتشدانهای ساسانیان است و علتی بر اثبات آتشکده بودن این مکان...پس میشود روزگاری را مجسم کرد که درون این دیوارها آتشهای اهورا مزدا میسوخته و مکان را چون روز روشن میکرده است.

در بخشی از دیوار یک فرورفتگی جلب نظر میکند.راهنما برایمان توضیح میدهد که در روزگاران گذشته در این محل یک سنگ یشم شفابخش وجود داشته که دست چپاولگر بشر آن را دزدیده و به مکان نامشخصی برده است.چه حیف.

اما از کجا میشود فهمید که در روزگاران دیگر اینجا مسجد بوده؟از یک محراب صفوی که با مقرنسهای زیبایش هنوز در گوشه ای از دیوار چشم نوازی میکند گرچه رو به ویرانی نهاده...

اما یکی از قشنگترین داستاهای این غار برمیگردد به دوران ایلخانی یعنی زمانی که اینجا یک خانقاه بوده است.

گویی درآن دوران مرشد عارف مسلکی به نام خواجه علی با شاگردش پیر چوپان در این روستا ساکن بودند.مردانی از جنس تصوف که طی العرض میکردند و صوفی گری.بعدها پیرچوپان مراد مردمان این دیار میگردد و با شاگردان عارف خود این خانقاه را در دل معبد و آتشکده گذشتگان دوباره احیا میکند.قبور آنها در نزدیکی این غار است و  امروزه زیارتگان عاشقان آنها شده .میرویم تا آن قبور را نیز از نزدیک ببینیم. 

 به گورستان قدیمی بادامیار میرویم تا از نزیک سنگهای قبرهایی را ببینیم که هریک نشان از یک دوره تاریخی این سرزمین دارند.این گورستان از دوران اشکانی تا صفوی وجود داشته و در هفت طبقه قابل لایه برداری باستان شناسی است.میتوان تخمین زد که چیزی حدود 30 الی 40 هزار گور قدیمی در اینجا وجود دارد که به احتمال زیاد شامل اشیای باستانی هم میشود.گرچه متاسفانه بسیاری از آنها را غارت کرده و ویران ساخته اند.

بنشینیم روی این سنگها در دل این شب و حال و هوایی تاریخی را تجربه کنیم.

یک سنگ قبر اشکانی با گل لوتوس(نیلوفر آبی) که نماد آنهاست.

و این هم یک سنگ قبر ساسانی ...از روی علامت سپر و شمشیر میتوان آن را فهیمد.

و این یکی سنگ قبری صفوی که ایات قرآن بر ان نقش بسته اند.

 

این کوه های اطراف را "قافلانکوه" مینامند.از راهنما میپرسم به چه معنی است. معنی میدهد:"کوه های یوزپلنگ".خدای من یعنی روزگارانی اینجا مسکن یوز ایرانی بوده در این کوه های پرشکوه و رو به غاری قدیمی .چه بسیار یوزپلنگانی که دویده اند و تاریخ را نظاره گر بودند.

راهنما میگوید:در آن روزگاران روی این کوه ها در شبهای سیاه آتش میفروختند و با نور ان مسافران در راه مانده را به مقصد راهنمایی میکردند.

میشود چشمها را بست و تجسم کرد کوههایی بلند را که با گله گله آتش روشن شده و سایه یوزپلنگ ایرانی را که با گامهای بلند از روی آنها جهش میکند...

مردم میگویند همین چند سال پیش یک قلاده از آنها را روی این کوه ها دیده اند.شاید اخرین بازمانده از نسلی باشد که شکوه ایران را به چشم دیده بود...شاید!


 
 
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

تو پنجشنبه منی

وقتی که دارمت

وقتی ندارمت

آدینه ای غریب


 
مراغه(3)
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به رازهای سرزمین آترپادگان

مراغه-در میان برج,آرامگاه ها

من از آرامگاه هایی که سربسته هستند بدم میاید و وصیت کرده ام مرا زیر هیچ آرامگاه بسته و نبسته ای دفن نکنند!حالا فکر نکنید که انقدر مهم هستم که قرار است برایم آرامگاه بسازند ها.اما خدا را چه دیدید شاید بعدا مهم شدم.به هرحال من دوست دارم زیر گنبد کبود دفن شوم و نسیم خنک صبح و مهتاب شب و خورشید نیم روزی همچنان بر من بتابد گرچه سنگ نکره ای هم روی من سنگینی کند....بگذریم.

مراغه شهر برج-ارامگاه هاست.یعنی برجهای آجری شکلی که به منظور مقبره آنها را ساخته اند.گاه زیر آنها مرده یک آدم مشهور دفن است و گاه آن آدم مشهور آن را ساخته و بعدا از بس نمرده ! بیخیالش شده و برج همین طور بی مقصود اما به منظور زیبا شناسی در جایی از شهر قرار گرفته است.

رسم ساخت این نوع مقبره ها از سلجوقیان ایجاد شده.آنها که اصالتا مردمی کوچ نشین بودند عادت داشتند جسد را قبل از تدفین چند روز در چادر ایلیاتی خود به منظور انجام مناسک نگه دارند.بعد از یکجا نشین شدن برای اینکه سنت گذشته را حفظ کنند شروع به ساخت برجهایی کردند که جسد را در آنجا در سردابه هایشان نگه دارند و اینگونه شد که امروزه از جمله بناهای سلجوقی برج-آرامگاه های زیادی را در ایران شاهدیم.

یکی از ویژگیهای معماری سلجوقی همین آجرکاریهای هنرمندانه آنهاست.به راحتی میتوان با دیدن بناهای آجری تشخیص داد که احتمالا متعلق به سلجوقند.اگر این بناها تزئینات کاشی کاری هم داشته باشند آنگاه المان ایلخانی هم در آنها وارد شده است.

بنای عکس بالا گنبد کبود نام دارد.بعضی معتقدند مربوط به سلجوقی و بعضی دیگر آن را به ایلخانی نسبت میدهند.اما هر دو گروه معتقدند که اینجا به آرامگاه مادر هلاکو هم مشهور است.حالا یا هلاکو آن را بعدا برای مادر ساخته و یا از برجی آماده برای آرامگاه مادر استفاده کرده چون هلاکو شاه ایلخانی و نه سلجوقی بوده است.

درست به فاصله ده متری گنبد کبود-برج مدور قرار دارد.برجی آجری و تا حدی شبیه گنبد کبود که ساخت آن هم به دوره سلجوقی برمیگردد و دارای سردابه است اما شخص متوفی درون آن ناشناخته است.

این برج ظاهری کاملا گرد دارد و گویی گنبدی در گذشته داشته که از بین رفته و امروزه سقفی شیروانی روی ان گذاشته اند.

در سر در ورودی آن کتیبه ای با آجر آبی رنگ به خط کوفی بسیار زیبایی قرار دارد. من همیشه عاشق این رنگ آبی در تداخل رنگ آجری هستم. گذشتگان چقدر دید زیبایی شناسانه ای داشته اند.که چنین ترکیب رنگهایی دلفریب را در بناهای ساختمان به کار میبردند.

یکی دیگر از برجهای آجری مراغه که شاید بتوان آن را معروفترین و قدیمی ترین آنها هم ذکر کرد گنبد سرخ است.حلا چرا سرخ؟ شاید رنگ آجرهای ان زیر نور خورشید تداعی گر چنین رنگی است.

گنبد سرخ به دوران سلجوقی برمیگردد و یک برج یادمانی و نه آرامگاهی است. این برج روی پله های سنگی بلندی قرار دارد و از دور چون نگینی اخرایی میدرخشد. معماری ان هم بسیار شگفت انگیز است.در عین حال که بنایی مربعی است اما سقفی عجیب و غریب و هندسی روی ان قرار گفته.درگاه ورودی آن پر از نقش و نگار با کاشیهای فیروزه است.همان کاشیهایی که مرا مفتون میکنند.دور این کاشیها خطوط کوفی نقش بسته اند.ازاره های پای دیوار سنگ چین شده اند و 4 ستون مدور در گوشه های بنا آن را استوار کرده است.

این نقوش هندسی سلجوقی از بس زیبایند آدم را دیوانه میکنند.سلجوقیان کوچ نشین بودند و کوچ نشینان همیشه در فرشها و دست بافته هایشان نقوش هندسی میبافتند.بعد از یکجا نشین شدن در ایران همان نقوش هندسی را وارد هنر و معماری ایران هم کردند و اینگونه امروز ما بناهای آجرینی میبینیم که انگار نقوش هندسی چشم گیری در آنها بافته شده اند.

 از پله های سنگی که بالا میرویم پای به فضای خنک و تاریک ان میگذاریم .کف آن با قطعات سنگهای تراشیده مفروش شده است و دیوارهای آجری ما را احاطه کرده اند.از ظواهر امر این چنین برمی آید که مقبره اصلی در درون دخمه قرار داشته و اتاق فوقانی، مسجد کوچکی بوده که پخش نذورات و قرائت قرآن در آن صورت می گرفته است.

روی دیوارها سوراخهایی است که نور خورشید دم غروب را به زیبایی داخل میریزند شاید این روزنه های کار ساعت آفتابی را میکرده چون نقوشی که بر دیوار نقش میبندند و با حرکت خورشید جا به جا میشوند انگار مثل ساعت یا چیزی شبیه آن عمل میکنند.

 بچه های مراغه ای به درون میایند و با ما سرگرم خوش و بش میشوند.همینجا هم تصمیم میگیریم تولد یکی از دوستانمان را جشن بگیریم.پس کیکی که ار تهران آورده ایم را همینجا آماده میکنیم و یک جشن تولد تاریخی در برجی تاریخی را رقم میزنیم.

از گنبد سرخ که بیرون بیایید در حیاط مجموعه یک ساعت افتابی را میبینیم که گویی با همکاری دانشمندان ایرانی و فرانسوی ساخته شده است.سال 200 میلادی که سال جهانی فیزیک بود بخش فرهنگی سفارت فرانسه طرحی را با عنوان "جاده های دانش از جندی شاپور تا مراغه" به ایران پیشنهاد داد و یکی از بخشهای این طرح ساخت این ساعت آفتابی در مراغه بود.علت اینکه این ساعت در اینجا ساخته میشود دقیقا به همان دلیلی است که ما هم تا حدی پی به آن برده بودیم.یعنی گنبد سرخ تا قبل از ساختن رصدخانه مراغه یک مرکز نجومی محسوب میشده است.

راستش بدست آوردن ساعت انقدر فرمول پیچیده ای داشت که ما چیزی از آن سردرنیاوردیم. اما به هرحال وجود این ساعت خورشیدی درست کنار گنبدی که چون خورشید میدرخشد و روزگاری در آن کارهای نجوم میشده نشان از خوش سلیقگی دست اندرکارانش دارد.

غروب نزدیک است و ما باید راهی دیاری شویم پر رمز و راز با من بمانید که شباهنگام میخواهم شما را به جای شگفت انگیزی ببرم.تا بعد...


 
مراغه(2)
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به رازهای سرزمین آترپادگان

خرداد 91-معبد مهری در تنگاتنگ صخره ها

از تپه مراغه که پایین میاییم چشممان میخورد به دالانهایی در دل کوه ,درست زیر پای تپه رصدخانه.کنجکاو میشویم.هوا انقدر گرم است که بچه ها بی خیال آن میشوند اما دل بی طاقت من و یکی از دوستان پای را میکشاند به آن دالانهای صخره ای .نه تابلویی و نه علامتی که به ما بگوید پای به کجا گذاشته ایم....وقتی به دهانه غارمانند آن میرسم شگفت زده میگردم.حس میکنم اینجا باید یک معبد مهری باشد...بعدها میفهمم حسم به من دروغ نگفته است.

بیایید به آن یادگاریهای لعنتی نگاهی نیندازیم.دیدار از معبدی که شاید به دوران اشکانی برمیگردد با رازهای سربه مهر مهریان انقدر برای ما شگفتی دارد که خیال خود را پرت آن چرت و پرتهای دیواری نکنیم.

اینجا بی برو برگرد یک معبد مهری است.معبدی شاید متعلق به هزاره ای دور.معبدی که روزگاری شاهد مراسم غریب و رازآلود مهریان بوده.معبدی در دل صخره های تو در توی مراغه که یادآور دخمه های مادی است.پس باید رپای مهرگرایی را به هزاره های دورتری نسبت دهیم.به روزگارانی که مردمان در دل صخره ها آیینها داشتند و سنتهایی شگفت. مردمان ایران زمین از هزاره های دور همواره با صخره  ها و ستونهای سنگی نزدیکی داشتند.چه آن زمانهایی که در دل این صخره ها گورهایی میساختند و اجساد را در آنها ابدی میکردند و چه ان دورانهایی که در دل این دالانهای صخره ای "مهر" را به ستایش مینشستند.

بد نیست مختصری از آیین مهری که یکی از قدیمی ترین آیینهای مذهبی جهان و خصوصا ایران باستان است برایتان بگویم.

مهرپرستی یا "میترائیسم" اروپایی ریشه در ستایش "مهر" (نور قبل از طلاع خورشید) نزد ایرانیان باستان دارد.این ایین وقتی توسط سربازان یونانی که با سربازان ایرانی میجنگیدند به روم و بعدها به اروپا رفت به جای ستایش به پرستش مهر تبدیل شد و میترائیسم نام گرفت و بعد به شدت در زمان کنستانتین با آیین مسیحیت آمیخت. به طوریکه امروزه رد پای آیینهای مهری را در تمام آداب و رسوم مسیحی میتوان پیدا کرد.

اساس آیین مهر ,اعتقاد به خدای بزرگی به نام مهر است که سایر خدایان کوچکتر در خدمت او هستند.مهر خدای آفتاب, الهه روشنایی و حق , عهد و پیمان , دلبستگی و محبت است.

مهر پرستان معتقدند که خدای مهر یک بار به صورت انسانی در یک نماز ظهور کرد و شبانانی که در ان مکان به چرانیدن گوسفندانشان مشغول بودند به وی ایمان آوردند.انگاه خدای مهر گاو نری را کشت و خون او را بر زمین افشاند.هرجا که قطره ای از خون او فتاد سرسبز و بارور شد.وی پس از چند سال دوباره به آسمانها عروج کرد و روان او پیوسته برای کمک به بندگانش در زمین آماده ماند....

اما معابد مهری که "مهرابه" نامیده میشود عموما در دل غارهاست.چون معتقدند که مهر از درون یک غار زاده شد.قربانی کردن گاو هم از مناسک انها محسوب میشود. در دل این غارها که در انها معمولا رو به شرق یعنی محل طلوع خورشید گشوده میشد آیین مهری که رازآلود و سر به مهر بود توسط مهریان انجام میگرفت.برای اینکه یک فرد بتواند به این آیین درآید باید 7 مرحله را میگذراند.هر مرحله نام و آیین داشت.چیزی شبیه همان هفت مرحله عرفانی عطار.

ظاهرا این غارها نشانه و رمزی از جهان خاکی هستند و سقف هلالی شکل غارها مشابه گنبد آسمان.داخل مهرابه ها راهروهای باریکی است که به هم متصلند و دو طرف آنها سکوهایی برای نشستن مهریان قرار دارد تا نظاره گر انجام مناسکشان باشند.

این دالانهای تاریک و تودرتو بسیار ترسناکند و امروز که هیچ نوری هم در آنها نیست کمی برای جستجو خطرناک به نظر میرسند.پس بیخیال رفتن به آنها میشویم. هیچ معلوم نیست انتهای آن به کجا میرسد و در آن تاریکی محض اصلا امکان رفتن به زیر زمین برای ما مقدور نیست.

فکرش را بکنید نوچه" یا همان نوآموز مهری وقتی میخواست به سلک مهریان درآید باید از آزمایشهای سخت و ترسناکی در دل این دالانهای تودرتو عبور میکرد و اگر موفق به گذراندن آنها میشد پله پله در 7 مرحله مقامش بالا میرفت.از مرحله کلاغ تا نامزد-جنگی-شیر-پارسی-مهرپویا و سرانجام میشد "پیر"...همان پیر خراباتی حافظ!!!!!

دلم سخت میتپد وقتی میندیشم به مردانی که در این دالانها راه و رسم مهری میپیمودند....

آهای "مهربانان مهری".زنی از دیار پارسی را "یار غار" خود خواهید کرد؟ "قسم به این سوی چراغ" که "شیرمردی" شما را به ستایش نشسته ام.دلتنگ "مستی و راستی" مردان این سرزمینم ."خاک پای" مردی میشوم که در "خرابات مغان" به این زن پارسی "مهر ورزیدن" را بیاموزد.در سپیده دمان ,اگر دست شما مهربانان ,مرا از خواب برخیزاند "قسم به مویتان" تاابد "نوچه پیر مرادتان" خواهم ماند و مهر نورانی را "تاج سرم" خواهم ساخت.آنگاه گیسوانم تا ابد "در حلقه" رندی شما گره خواهد خورد."مهر سکوت بر لب نهاده " و "نقاب از چهره زنیت خود خواهم برداشت" تا بلکه کسی از شما "مهربانان" ,"مهر مرا بر دل نشانده" و مرا تا ابد مهمان "آن سفره باز" گرداند.

یاد باد آنکه خرابات نشین بودم و مست

وآنچه در مسجد امروز نبود آنجا بود

--------------------------------------------------------------------------------------

تمام کلماتی که با فونت درشت نوشته شده "کلمات کلیدی" ایین مهری هستند. اگر روزی عمری و وقتی بود برایتان از آنها خواهم گفت.

و اینکه کسی هست که کتاب بسیار خوب و موثقی از این آیین را به من معرفی کند؟ تشنه دانستن بیشترم.


 
مراغه(1)
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به رازهای سرزمین آترپادگان ، قصه هایی از تاریخ

خرداد 91-مراغه-سرزمینی که "ایران عجم" را دوباره "ایران پارسی" کرد.

به مراغه رسیده ایم.و من به شدت مشتاق دیدار از شهری هستم که در برهه مهمی از تاریخ وطنم نقشی بزرگ داشت.مراغه کهن و راز آلود که شاید حتی بسیاری از رازهایش هنوز هم برملا نشده است.

مراغه را وقتی نام میبریم اولین چیزی که به ذهنمان میرسد رصدخانه خواجه نصیرالدین طوسی است.پس میشتابیم به بالای تپه ای در غرب مراغه که در آنجا اولین مرکز نجوم جهان در قرن هفتم هجری بناشد. در آن دوران مراغه پایتخت هلاکو خان ایلخانی بود و وزیر ایرانی و هوشمند او خواجه نصیر الدین (سیستمدار یگانه دوران) بسیار کوشید تا قدرت مغول را با فرهنگ و درایت ایرانی بیامیزد و ایران را سرآمد سازد.تاریخ از این مرد قصه ها دارد.

اما رصدخانه به پیشنهاد خواجه و با سرمایه مرد مغول در این مکان ساخته شد.متاسفانه در زلزله سال 997 هجری این بنا فرو ریخت که بعدها توسط باستان شناس گرانمایه ایرانی آقای "پرویز ورجاوند" بخشهایی از آن از دل خاک بیرون کشیده شد.بخشهای مهمی که پرده از راز رصدخانه برداشت و به جهانیان هوش و علم ایرانی را نشان داد.بعدها رصدخانه های چین و سمرقند و استانبول و هند از این رصدخانه الگو برداری کردند.

رصدخانه شامل بخشهایی چون برج مرکزی-کتابخانه-کوشک ایوان دار-دیوارهای سنگچین-کارگاه های ریخته گری وسایل نجوم-تالارهای سکودار چهارگوش-دفتر کار-مدرسه  و تالارهای گفتگو است.

روی بخش اصلی رصدخانه امروزه گنبدی سفید برای کارهای نجومی قرار داده اند که زیر آن سازه های قدیمی دیده میشود.آن زیر که قرار میگیریم انعکاس صدا و لایه لایه شنیدنش بچه ها را به هیجان میاورد.فضای به شدت خنک زیر گنبد در تضاد با هرم داغی هوای مراغه ما را این زیر گرد هم میاورد.

اما پلان کتابخانه رصدخانه نکته جالبی دارد.از بالا که به آن نگاه کنیم تکرار نام "علی" را میبینیم.از آنجاییکه دولت ایلخانی سنی مذهب بودند این موضوع نشان از قدرت وجودی خواجه نصیر در دستگاه دولتی میدهد.او که شیعه مذهب بوده توانسته در پلان این کتابخانه به زیبایی نام "حضرت علی " را قرار دهد شایددر آن دوران دم و دستگاه دولتی چیزی از این موضوع متوجه نبوده و یا شاید این وزیر توانا به قدری محبوب هلاکو بوده که از این موضوع چشم پوشی کرده است.

بد نیست بدانید که این کتابخانه 400000 جلد کتاب دست نویس داشته که در ان روزگار مرجعی بزرگ برای دانشمندان هم عصر جهانیش به حساب میامده است.دانسمندن بزرگی چون "قطب الدین شیرازی" (کاشف دلیل تشکیل رنگین کمان) از جمله شاگردان مدرسه این رصدخانه بوده اند.

از زندگی خواجه نصیرالدین طوسی قصه ها فراوان است اما یکی از آنهاست که به نظر من برجسته ترین حادثه تاریخ زندگی او و مهمترین حادثه تاریخی بعد از اسلام در ایران محسوب میشود.

برگردیم به سال 656 هجری یعنی 2 سال بعد از تاسیس سلسله ایلخانیان توسط هلاکو در ایران.کشور زیر سلطه مغول گرفتار است اما 600 سال است که ایران عزیز ما گرفتار سلطه اعراب نیز شده است و هرساله خراجگذارخلیفه های عرب.

در سال 565 هجری- ایران زیر سلطه خلافت "المعتصم بالله" خلیفه عباسی بود.هلاکو با همه قدرت و شوکتش چون مسلمان بود به ناچار باید به خلیفه احترام گذاشته و خراج میداد.این رسم آن دوره کشورهای مسلمان بود.

خواجه -وزیر هوشمند هلاکو -از اعراب دل خوشی نداشت.هرسال که برای دادن خراج به بغداد میرفت مورد بی احترامی خلیفه قرار میگرفت.سال 655 وقتی به بغداد رفت تا طبق قرار خراج سالیانه ایران را به دولت عرب بپردازد خلیفه از او پرسید: "خواجه تو از گاوهای ایرانی یا از خرهای ایرانی؟" خواجه به فکر فرو رفت و گفت:"از گاوهای ایرانم".خلیفه خندید و گفت:"پس شاخهایت کو؟".خواجه گفت:"سال بعد شاخهایم را خواهم آورد"...

سپس به ایران برگشت و سعی کرد هلاکو را تحریک به حمله به خلیفه کند.اما هلاکوی مسلمان شده نمیخواست برعلیه خلیفه مسلمین بجنگد پس خواجه فکر نو کرد.

از آنجاییکه خودش منجم بود در رصدخانه مراغه پیش بینی کسوفی در 162 روز دیگر را کرد.سراغ هلاکو رفت و گفت که "من خواب دیده ام که اگر 162 روز دیگر خورشید ناپدید شود این علامت حمله تو به بغداد است تو باید حمله کنی و پیروز خواهی شد.مطئن باش"....

خلاصه 162 روز دیگر کسوف شد و هلاکو ناچار به حمله به بغداد.وقتی سپاه ایران به آنجا رسید.خواجه ابتدا به تالا خلیفه رفت و گفت:یادت میاید گفته بودم سال بعد شاخهایم را خواهم آورد.این هم شاخهای من...

و هلاکو وارد و خلیفه را به زیر کشید.اما چون نمیخواست خون خلیفه به زمین ریخته شود به پیشنهاد خواجه هوشمند او را در گلیمی پیچید و زیر سم اسبها له کرد....

و اینگونه بود که پس از حدود 600 سال -سرانجام ایران از زیر یوق بندگی  اعراب آزاد شد...

روح خواجه نصیرالدین طوسی شاد باد...