مرثیه گمشده
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٠  کلمات کلیدی: سفرهای یک روزه ، تهران گردی

اردیبهشت 91-قبرستان دولاب

سال 1362 کارگردان مطرح ایرانی به نام "خسرو سینایی" فیلم مستندی درباره مهاجرت سیصدهزار لهستانی به ایران طی جنگ جهانی دوم ساخت.او برای ساخت این فیلم از عکس‌های باقیمانده جنگ جهانی دوم و مصاحبه با افرادی که آن دوره را به یاد دارند، استفاده کرد.متاسفانه این فیلم هیچ گاه در ایران اجازه اکران نگرفت.

اما خوشبختانه فیلم در سال 2007 در دانشگاه علوم انسانی لهستان به نمایش درآمد و از آن به نحو شایسته ای تجلیل شد و درست یک سال بعد در مراسم اختتامیه جشنواره فیلم لهستان صلیب لیاقت از سوی رییس جمهور لهستان به آقای خسرو سینایی اهدا گشت.نشانی به افتخار تلاش این مرد ایرانی در معرفی تاریخ رنجهای مردم لهستان در خلال سالهای جنگ جهانی دوم. 

دیدن فیلم "مرثیه گمشده" به قدری تاثیرگزار است که ما را به همراه خود میکشاند تا دردهای مردمی را ببینیم که وحشیانه نسل کشی شدند و در تعجب است که کمتر از ویرانی آنها در تاریخ گفته میشود.همین مظلومیت در پرده و مرگ دلخراش آنهاست که وقتی دیده میشود گامهای مارا میکشاند به قبرستان دولاب تهران تا بخشی از تنهایی غربت نشین آنها را کمرنگ تر کنیم.

پس راه میفتیم به سمت گورستان دولاب تهران تا صبح جمعه ای را در کنار سنگهای قبری بگذرانیم که کمتر دستی از سر عشق آنها را نوازش کرده است.

اینجا را گورستان لهستانیها ، قبرستان اکبرآباد ، قبرستان سلیمانه ، قبرستان دولاب ، قبرستان ارتودکسها ، قبرستان کاتولیکها ، قبرستان آشوری ها و … مینامند.آرامستانی در محله قدیمی دروازه دولاب تهران.اگر آدرس دقیق تر آنرا بخواهید: 

اتوبان شهید محلاتی (آهنگ) ، خیابان دهم فرودین ، میدان امام حسن ، شمال خیابان پاسدار گمنام ، فی مابین خیابان شهید رضایی تاجری از غرب ، خیابان مستفیذ از شمال ، املاک مسکونی از شرق و گلخانه های خیابان پاسدار گمنام از جنوب ...

پا که به گورستان میگذارید انگار در جنگلی بکر وارد شده اید.طول بلند علفها نشان از این میدهد که سالها از عمر این سنگ قبرها گذشته است.سنگهایی با علامت صلیب بر آنها و متعلق به کشورهای روسیه ، لهستان ، فرانسه ، ایتالیا و مسیحیان ایرانی.روی سنگها نقوش صلیب - عکسهای سیاه و سفید و تصویر بانوی غمگین یا مریم غصه دار(اولین عکس از سمت راست) دیده میشود.بالای بعضی از قبرها شاخه های درختان کهن سایه انداخته است.

و اما مهمترین بخش قبرستان دیدن 240 سنگ قبر یک شکل متعلق به لهستانیهای آواره در ایران است که تنها در خلال سالهای 42-43 از فقر و گرسنگی و بیماری از بین رفته اند.روی این سنگها نام این غریبه های تنها و بی کس به همراه سن آنها که گاه تنها چند ماه و یا یک سالشان بوده به چشم میخورد.

زمانیکه در سال 1939 ورشو به وسیله ارتش نازی سقوط میکند قراردادی بین هیتلر و استالین امضا شده و طی آن کشور لهستان بین آلمان و روسیه به صورت غربی و شرقی تقسیم میگردد.صدها هزار نفر از مردم لهستان شرقی به اردوگاه های کار اجباری سیبری فرستاده شده و تعداد بیشماری از آنها از سرما-گرسنگی و کار بسیار سخت تلف میگردند.

 سال 1941 هیتلر معاهده را شکسته و به جنگ با شوروی میرود.پس متفقین لهستانیهای را از شوروی خارج کرده تا آنها را به میدانهای جنگ بفرستند.اولین ایستگاه این آوارگان بندر انزلی ایران است.

طی تنها 2 سال چندین هزار لهستانی آواره -بیمار و رنجور از انزلی به شهرهایی چون تهران، اصفهان، اهواز فرستاده شده و در اردوگاه هایی اسکان داده شدند.اما بیماری هایی چون تیفوس و عوارض ناشی از گرسنگی شدید در سیبری، دسته دسته از این آوارگان پیر و کودک و جوان را از پای در می آورد.

امروزه در گوشه و کنار این شهرها میتوان سنگ قبرهایی را دید که بسیار تنها و بینام و نشان آرام خفته اند و هیچ گاه هیچ دستی گلی از سر عشق بر مزارشان نگذاشته است.

به جز معدودی از آنها که به دلایلی چون تشکیل خانواده در ایران ماندند، بقیه از این اردوگاه ها به نقاط مختلف جهان عزیمت کردند.در فیلم مرثیه گمشده با این بازمانده ها ملاقات شده و از زبان آنها خاطراتشان بازگو میشود.به گفته آنها ایران چون بهشتی بود با مردمان میهمان نواز که با آنها بسیار مهربان بودند و برایشان غذا و لباس و دیگر مایحتاج زندگی می بردند، و حتی به سوی کامیون هایی که آنها را حمل می کردند، بسته هایی پر از شیرینی و میوه پرتاب می کردند.

مجسمه یادبودی در کنار مزار آنها قرار گرفته که بر فرازش یک صلیب آهنی نصب است و روی سنگی با نشان عقاب جمهوری لهستان این نوشته حک شده:

به یاد میهن پرستان لهستانی که در راه بازگشت به وطن شان، در اینجا برای همیشه درسایه خدا آرمیده اند.

اما درون این قبرستان قدیمی قبرهایی از آدمهای شناخته شده تاریخ ایران هم وجود دارد. چون قبر مزار دکتر کلوکه پزشک فرانسوی محمد شاه قاجار که با حقوق سال 3500 تومان به ایران آمد و در خدمت دربار مشغول به کار شد. دکتر کلوکه به قول معاشرین، جوان سی ساله رعنای خوش قد و قامت و خوب روی و باهوش و ظریفی بود که به سرعت زبان فارسی را آموخت.او تا نه سال پس از مرگ محمدشاه در دربار باقی ماند و بعدها پزشک ناصرالدین شاه شد.در این میان هم دختر ارمنی را به همسری گرفت اما همان اوایل این وصلت بود که به قولی!!! شبی به جای "شراب" سم مهلکی را خورد و مرد !

پیداست که طبیب حاذقی مانند او ممکن نیست دوای سمی را با " شراب" اشتباه کرده باشد و به همین جهت درباره مرگ او در همان زمان چیزها می‌گفتند و هنوز هم تاریخ بد گمان است.دو سه ماه بعد از مرگ مرموز این پزشک جوان فرزند او نیز از دنیا رفت.

در قبرستان ارامنه تهران زیر بارگاهی آجری به سبک آرامگاه های قدیمی ایرانی پیکر او دفن است. 

ترسناکترین قسمت این گورستان قدیمی قبر 26 معدنچی و مهندس ایتالیایی است که در فاصله سال های 1936 تا 1943 در ایران کار میکردند و در یک زیر زمین در محوطه قبرستان و به صورت افقی در دل دیوار دفن شده اند.معماری این آرامگاه به گونه ای است که در صورت ورود به این سردابه توسط مردگان ایستاده محاصره میشوید.

دردل این قبرستان مقبره سرباز گمنام جنگ جهانی دوم با ستاره ای سرخ برفراز آن را نیزدیده میشود. 

اگر با دنیای عکاسی آشنا باشید حتما نام آنتوان سوروگین را شنیده اید.مردی که پدرش خاورشناس و دیپلمات سفارت روسی تزارى در تهران بود و در تهران زاده شد.

در سال ۱۲۴۹ خورشیدی در تبریز به دستگاه ولیعهد مظفرالدین میرزا راه یافت و از او لقب "خانى" نیز گرفت. پس از مدتى به تهران آمد با یک دختر ارمنی ازدواج کرد و ویک استودیو عکاسى در خیابان علاءالدوله ( فردوسى )کنار در شرقى میدان مشق دایر ساخت.

از آنجاییکه یک مشروطه خواه بود در بگیر و ببندهای آن دوره بمبی را کنار در خانه اش منفجر کرده و بزرگترین گنجینه عکسهای قجری او را از بین بردند.متاسفانه با روی کار آمدن رضاشاه 2000 شیشه عکاسی دیگر از او را نیز توقیف کردند.این ضربه نهایی بر روح حساس این هنرمند خارج از توان او بود. زیرا حاصل ده‌ها سال کوشش خود را بر باد رفته می‌دید.سرانجام او به سال ۱۳۱۲ بر اثر عفونت کلیه درگذشت و در گورستان ارامنه در دروازه دولاب تهران به خاک سپرده شد.

 یکی دیگر از مزارهای معروف اینجا آرامگاه "مینا خوش تاریا" شاهزاده گرجی است که در سال 1300 هنگامی که با شوهر سرمایه دارش که برای تجارت به ایران آمده بود در شهر تهران و در سن 42 سالگی بر اثر سکته از دنیا رفت و همان سال بر جنازه او مقبره باشکوهی ساخته شد.

متاسفانه چنین بنای زیبایی که در فهرست آثار ملی هم قرار گرفته بر اثر بی مبالاتی درحال از بین رفتن است.

 

از جمله افراد مهم دیگری که در این قبرستان مدفونند میتوان به نامهای آشنایی چون:

ژنرال آنتونی رادزیویو دوبروفسکی -متوفّی در بیست و یکم ژانویه 1898-پرفسور آرشیتکت اکراینی لشک هورودوچکی متوفّی در سوم ژانویه 1930-دکتر تولوزان پژشک ناصر الدین شاه-ماری چرچیل نوه 6 ساله چرچیل بریتانیایی متوفی 1898 -و ده ها نام آشنای دیگر اشاره کرد.

و او کیست که کودکیش میان قبرها تاب میخورد؟

--------------------------------------------------------------------------

*برای اطلاع بیشتر میتوانید به سایت سفر نویس مراجعه کنید.جا دارد همینجا از آقای "شهرام شهریار" که برنامه ریزی این بازدید را انجام داده بودند مراتب تشکر و قدردانی خود را اعلام دارم.


 
باغ گیاهشناسی
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦  کلمات کلیدی: سفرهای یک روزه

اردیبهشت 91-باغ گیاهشناسی

سلام..یه پیشنهاد دارم.قبل از اینکه متن زیر عکسها رو بخونید یه نگاه کلی فقط به عکسها داشته باشید.بعد فکر کنید اینجا کجاست؟یکی ازباغهای اروپا؟یکی از باغهای شرق آسیا؟پارکی در هلند؟استرالیا؟.......

هیچ کدام.اینجا باغ گیاهشناسی ملی ایران است.میدانم که شگفت زده تان کرده ام. اگر کسی تا به امروز گذارش به اینجا نیفتاده باشد باورش سخت خواهد بود که در قلب پایتخت دود زده ایران و لابلای سیمان و آجر بدریخت انتهای اتوبان شهید همت و درست بر گوش ماشینهایی که با سرعت در حال عبورند ناگهان اتمسفر محیط عوض میشود و مثل باغ مخفی از پشت دیوارهای آجری سر بیرون میاورد و ما ناگهان در دنیای زیبای طبیعتی رویایی گام میگذاریم.با من همراه شوید تا چشمهایمان را مهمان ازدیبهشتی سبز کنیم.

نشانی:اتوبان تهران کرج-خروجی پیکان شهر آزاد شهر-بیست متری سرو آزاد-بلوار باغ گیاهشناسی ملی ایران-تلفن:44196575-44580282 - آدرس سایت:www.rifr-ac.ir هزینه بلیط برای بازدید کنندگان:اگر دانش آموز باشید 1500 تومان-دانشجو و کارشناس 3500 تومان و عموم مردم 15000 تومان است.اما یادتان باشد برای دیدار از باغ باید از قبل وقت بگیرید.ساعات بازدید همه روزه شنبه تا چهارشنبه 8 صبح الی 15 عصر است. 

باغهای گیاهشناسی در همه نقاط دنیا طرفداران خاص خودشان را دارند.اینها مجموعه گیاهی زنده ای هستند که با هدف بررسیهای اکولوژی مطالعات و تحقیقات سازگاری حفاظت از گونه های گیاهی در حال انقراض آموزش و ارتقای فرهنگ زیست محیطی و گردشگری احداث میشوند.بد نیست بدانیم که باغ گیاهشناسی سرزمین ما جزو 10 باغ برتر جهان و بزرگترین در خاور میانه است.

احداث این پارک به وسعت 145 هکتار در دامنه جنوبی رشته کوه های البرز مرکزی در اراضی چیتگر سال 1348 آغاز شد.امروز بیش لز 3000 گونه کیاهی از رویشگاه های ایران و خارج از ایران را در دل خود جای داده است.نکته جالب این باغ ایجاد تعدادی از رویشگاه های سایر مناطق دنیا به همراه مجموه متنوعی از کلکسیونهای موضوعی در آنهاست. یعنی میتوانید قدم زده و هرلحظه وارد یک رویشگاه جدید شوید که شبیه سازی شده دقیق از رویشگاه اصلی است.مثلا:

پا به رویشگاه خزری میگذاریم.انگار وارد جنگلهای عباس آباد شده ایم.رطوبت هوا بالا میرود که به خاطر وجود دریاچه مصنوعی ساخته شده کنار این مکان است.درختها سبز و تودرتو شده اند.40 سال است که مجموعه در حال ساخت و ساز منطقه خزری است. حتی خاک را از جنگلهای شمال آورده اند.

مساحت این منطقه خزری با دریاچه ای که شبیه سازی شده دریاچه کاسپین است 6 هکتار از باغ را به خود اختصاص داده و درختانی چون زربین-توسکا-ممرز-اوجا-ملج و شمشاد را با 35 گونه درختی و 10 گونه درختچه را شامل میشود.

یکی دیگر از بخشهای دیدنی رویشگاه های خارجی میتوان به مجموعه چین و ژاپن اشاره کرد که حدود 15 سال از احداث آن میگذرد.در این مجموعه تمام عناصر باغهای شرق دور مثل دریاچه و پلی بر روی آن -سنگ-سایه بان و آبشارهای کوچک را میتوان دید که لابلای آنها گیاهانی چون بامبو و سایر گیاهان خاور دور کاشته شده است.

مجموعه رویشی آمریکا نیز یکی از متنوع ترین و زیباترین بخشهای مجموعه است.گیاهان بخشهای جنوب امریکا-مکزیک در کنارتنوع جنگلهای شمالی امریکا و آبشارهای مصنوعی ساخته شده لابلای آنها فضا را بسیار به زیستگاه اصلی خود شبیه کرده است.

 

یکی دیگر از مناطق زیبای باغ گیاهشناسی شبیه سازی شده منطقه رویشی اروپاست یعنی میتوانید حس کنید که اینجا بخشی از دریای مدیترانه با آن آب و هوای مرطوب و جنگلهای باران خیز است.همه جا سبز و خرم و انواع گل و گیاهان منطقه را میتوان لابلای انها دید. راستی اگر پایتان یاری به پیاده روی نمیکند میتوانید از اتوبوس قرمز رنگ مجموعه استفاده کرده و سواره همه جا را سیر و سیاحت کنید. 

وارد منطقه رویشی زاگرس که میشوید انگار کنار کوه های سر به فلک کشیده جنوب شرق ایران قرار گرفته اید.پوشش بلوطی منطقه-بوته های زرشک و زغال اخته و حتی پرندگانی که به شوق یافتن مکانی آرام به این جنگل های کوچک مهاجرت کرده و ماندگار شده اند همه و همه را در این باغ زیبای رویایی خواهید دید.

علاوه بر مناطق ذکر شده میتوان منطقه رویشی تورانی(ینی بوته ها و کویرهای ایران)- منطقه رویشی هیمالیا(با کاجها و کوهها)-منطقه رویشی آذربایجان قفقاز( با درختچه ها و دشتها و گلها)-گلخانه رویشی مناطق جنوب کشور-باغ میوه های بومی ایران-گلخانه گیاهان گوشتی-باغ گیاهان پیازی-باغ صخره ای و آبشار -باغ سیستماتیک و آربراتوم و حتی باغ گیاهان دارویی را نیز از نزدیک دید.

 فقط یادتان باشد که بهتر است از صبح اقدام به بازدید بکنید تا وقت کافی برای دیدن کل مجموعه داشته باشید.کفش راحت به پا و یک بطری کوچک اب هم به همراه داشته باشید.فصل اردیبهشت را برای دیدار از باغ از دست ندهید.گرچه تمام فصول باغ زیبا خواهد بود.نکته دیگر اینکه خواهش میکنم هیچ برگ و گل و تخم و میوه ای را از باغ به همراه نیاورید.اگر قرار باشد هر بازدید کننده یک یادگاری از باغ بکند و بیاورد دیگر از باغ زیبای گیاه شناسی چیزی باقی نخواهد ماند.خواهش میکنم تنها از مسیرهای مشخص شده قدم بردارید تا آسیبی به شکل و قیافه باغچه ها و مهمتر به گیاهان وارد نیاید.هیچ زباله ای را روی زمین نریزیم.واقعا برای ساختن این باغ انسانهای عاشق زحمات زیادی را متحمل شده اند.حالا که مدتیست در باغ را به روی گردشگر گشوده ا ند ما باید با معرفی باغ به دیگران در جهت تامین هزینه های آن کمک کنیم اما نه در جهت تخریب باغ.

همچنین جا دارد که همینجا از "آقای کریمی"(نفر دوم از سمت راست) مهندسی بسیار عاشق و مطلع تشکر کنم که با دادن اطلاعات کافی و همراهی گام به گام ما را هرچه بیشتر با باغ و گیاهانش آشنا کرد.مردی که عمرش را برای این مجموعه گذاشته است  و بی هیچ چشمداشتی تنها از سر شوق و عشق به کار سالهاست که در راه گسترش و بهبود مجموعه فعالیت میکند.

 و نکته آخر که شاید بسیار غم انگیز هم باشد:

همان طور که در عکس مشاهده میکنید این باغ علاوه بر اینکه خانه گیاهان است سالهاست که خانه جانورانی هم شده که کم کم به اینجا مهاجرت کرده و زادو ولد میکنند.آن زمانیکه این باغ احداث شد قرار نبود اتوبان همت درست از بیخ گوشش بگذرد اما امروز با ازدیاد ماشینها و دود و دم آنها به نظر شما چند سال دیگر گیاهان و حیوانات و دریاچه های این باغ نفس خواهند کشید؟؟؟


 
مردی از جنس راستی
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤  کلمات کلیدی: سفرهای یک روزه ، تهران گردی

اردیبهشت 91-به سمت بازار تهران

در صبح بهاری پنجشنبه راهی خیابانهای قدیم تهرانم.آنجا که در خاطره های پدربزرگ و مادربزرگ قصه هایشان را زیاد شنیده ام.انجا که سکانسهای فیلمهای کیمیایی را به شوق دیده ام.آنجا که از هزاران خانه قدیمی اش هنوز میتوانم رد پایی حتی کمرنگ لابلای آجر و سیمان بیابم .آنجا که روزگارانی قلب پایتخت در آن میتپید و هنوز هم رگ حیات تهران در آن جاری است.به سمت بازار تهران روانم.

از ناصرخسرو عبور کرده ام.همان خیابان دارو و دوا.به سمت سبزه میدان میروم.از سنگ فرشهایی عبور میکنم که میخواهند گذشته شان را با تلق و تلق گام درشکه ها زنده کنند.اما آشفته بازاری است اینجا.در هیاهوی فریاد دلالان سکه و فروشندگان دلار- گامهای اسب درشکه چی پیر انگار وصله ناجوری شده است.خواسته اند ناصرخسرو را با گذشته اش پیوند زنند اما غافل از این شده اند که برای زنده ساختن تاریخ یک محل باید روح گذشته را در آن جاری کرد و روح گذشته در فریادهای ناخوشایند مردمان امروزی- در دود و  دم گند ماشینها -خلط گلو و بوی عرق بدنهای هرزه آلود عابران و هزاران آشفتگی و آلودگی دیگر گم شده است. اینجا بیشتر شبیه یک بالماسکه است تا حفظ هویت تاریخ ...بگذریم!

من راهی امامزاده زیدم که سومین بقعه متبرکه از نظر قدمت و عظیم‌ترین زیارتگاه در شهر تهران است و در مرکز بازار تهران و در انتهای بازار بزازها قرار دارد.بنای اصلی اینجا متعلق به دوران صفوی است که گویا در عهد ناصری در آن تغییراتی داده شد.

اما آنچه من را در این صبح پنجشنبه بهاری به امامزاده زید کشانید مقوله دیگری بود. من به جایی پای گذاشته ام که رد خونخواری جد اعلای سلطان صاحب قران را در آن دنبال میکنم.حس میکنم هنوز از دیوارهای اینجا فریادهای مظلومانه مردی شنیده میشود که اگر بود و میماند نه قاجاری باقی بود و نه تاریخ سیاه فلان الدوله ها و مضحکه الممالکها. مردی که به تنهایی میرزید به کل سلسله غرق خیانت قاجارهای بی عرضه و جنم... و حیف .حیف که امروز در اینجا حتی یک نوشته به یادبود ابرمرد بزرگ زندیه وجود ندارد...

"در این مکان جوانی دلیر و نیکو سرشت-بزرگترین شمشیر زن مشرق-ابر انسانی از نژاد شایسته ایرانی-مردی از تبار جوانمردان روزگار آرمیده است که در سن بیست و سه سالگی نابینا و به قتل رسید."

میتوانید حدس بزنید او کیست؟لطفعلی خان زند.شاهزاده غیور ایرانی که اینگونه مهجور و تنها در گوشه این امامزاده دفن شده است و کمتر کسیست که یادی از او در این روزگاران نامردی بکند.

لطفعلی شاهزاده و آخرین فرمانروای زندیه بود.وی بسیار پر قدرت، راستگو، درستکار و شجاع  و خوش چهره بود که دستی هم به شعر و شاعری داشت.اما در کمال شرمندگی چنین سردار رشیدی از اطرافیانش خیانت دید و  در ارگ بم کرمان گرفتار آغا محمد خان قاجار شد.

کسیکه بسیاری او را بهترین شمشیر زن روزگار شرق می نامند هنگامی که که آغا محمد‌خان قاجار به او گفت بر او سجده کند پاسخ داد :

 من تنها به خدا سجده می کنم.

سپس شاه قاجار دستور داد که اصطبل بانش او را مورد آزار جنسی قرار دهد!!!فردای آن روز لطفعلی جوان را زار و نزار پیش خان قاجار اوردند.خان قاجار با نیشخند بدو گفت : «هان لطفعلی خان! هنوز هم غرور داری؟» واپسین شاه زند که دیگر توان سخن گفتن نداشت سرش را بالا برد و با پلنگ دیدگان بدو نگریست و گفت:

«من از تو نمی‌ترسم ای اخته فرومایه».

این ایستادگی خان قاجار را به خشم آورد و دستور نابینا کردن او را داد.

لطفعلی خان زند قبل از مرگ شعری را سرود:

یا رب ستدی مملکت از همچو منی   دادی به مخنثی، نه مردی نه زنی
از گردش روزگار معلومم شد   پیش تو چه دف‌زنی چه شمشیرزنی

یادش گرامی و نامش بر تارک سرزمینم تا ابد درخشان باد!


 
دیوار گرگان
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به توتلی تمک

فروردین 91 - به سمت دیوار تاریخی گرگان

از توتلی تمک بیرون آمده و راهی خانه ایم در میانه راه گرگان و کناره جاده روستای "قره دیب" افسانه ای تابلویی نگاهمان را میگیرد."دیوار تاریخی گرگان"...

میدانیم که دیوار بزرگ گرگان طولانی ترین اثر معماری ایراان باستان است که بعد از دیوار چین دومین دیوار تاریخی جهان با طول 200 کیلومتر محسوب میشود.این دیوار که در دشت گرگان و ترکمن صحرا قرار دارد 1700 سال پیشینه را یدک میکشد.پیشینه ای از تاریخ ساسانیان و شاهنشاهی پیروز و انوشیروان .آن را بلند و ستبر ساختند تا مانعی باشد برای هجوم بیایان گردان هپتالی که در روزگاران دور به طمع مراتع بهتر مرزهای شمالی سرزمین ما را محل تاخت و تاز خود میکردند...

میدانستید ادامه دیوار چین به دیوار گرگان میرسیده؟میدانستید که باستان شناسان توانسته اند بخشهایی از آجرهای سرخ دیوار را از زیر خاک بیرون بکشند؟میدانستید سازه های معماری چون خانه ها و اطاقکهایی نیز در طول مسیر دیوار گرگان از زیر خاک سر بیرون آورده است؟میدانستید امروز این دیوار در زنگار بیمهری مسئولان مورد غفلت واقع شده است؟؟؟؟؟

نمیدانستم و وقتی دانستم شگفت زده شدم...

چشممان به یک ویرانه قدیمی میخورد.کسی میگوید که اینجا اتشکده ساسانی است.اما دریغ  هیچ نشانی در کنارش نگذاشته اند تا گردشگر بفهمد این ویرانه اثری باستانی است...

برای نزدیک شدن به آن باید از روی رودی خروشان گذشت که پل معلق خطرناکی تنها راه عبوری از میانه آن است.اما وقتی شوق شناختن تاریخ سرزمینمان در میان باشد هیچ پل معلقی نمیتواند به ما دهان کجه کند!!!پس میگذریم....

و به آتشکده ای با قدمتی بیش از 1000 سال میرسیم که در کنار دیوار سرخ رنگ گرگان آرام و خاموش خوابیده است.دیواری که به آن مار سرخ میگفتند.امروز اما نیمی از آن زیر آبهای دریای کاسپین به خواب رفته است.

دلم میخواهد دستی این مار افسون گر رازآلود را بیدار کند.دلم میخواهد دستی دوباره شعله های فروزان آتش مقدس را در مجمر آتشکده ساسانی از سر نو روشن کند. تا بینم اهورا مزدا را که بال میگشاید و این خاک را در سایه قدرت الوهیتش حفظ میکند. دلم می خواهد یک بار دیگر این چهارطاقی ویرانه فانوسی روشن شود بر بام شبهای تار دشتهای گرگان تا نگاه مسافر خسته را به شوق رسیدن به مقصد آرام کند. 

 کاشکی دستی دوباره تاریخ را برای ما روشن کند.

--------------------------------------------------------------------------------------------

*و اما سایت بوم کلبه که عده ای سراغش را گرفته بودند:

و این هم شماره تلفن آفای کامران انوری که برای رزرو اطاق میتوانید با او در تماس باشید...09127206741

خوش بگذرد.سفر ما نیز تمام شد.


 
بوم کلبه(5)
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به توتلی تمک

فروردین 91-و من یک ترکمن شده ام!!!

بعد از ظهر آن جنگل نوردی طولانی و بعد از خوردن یک نهار دلچسب محلی و خواب بعد از ظهر وقت تجربه یک زندگی ترکمنی فرا رسیده است.وقت تجربه پختن نان و ریسیدن نخ و بافتن پارچه و لمس تن یک بره...پس با من همراه شوید تا ناب ترین تجربه های این سفر را با شما شریک شوم.تجربه" ترکمنی شدن" را...

از پختن نان شروع میکنیم.در حیاط خانه ترکمنیمان یک تنور نانوایی برپاست.در زمین و داغ از آتشی گداخته که بانوی ترکمن در کنارش نشسته و به ما پختن نان محلی را آموزش میدهد.از ترکمن صحرا که بگذرید محال است دود تنور خانه ها بلند نباشد و بوی نان تازه مشامتان را ننوازد.اینجا نان عین برکت خداست و قدر و منزلی دارد تا عرش. نان در این سرزمین با ایمان در آمیخته است.وقتی دهانه تنور را رو به قبله میسازند و بر نان از تنور درآمده آب میپاشند به حرمت ارواح از جهنم در آمده و بخشوده شده خداوند....

اینجا نان با ایمان به هم آمیخته است. 

پس بسم الله میگویم و با دستانی پاک خمیر را پهن میکنم.شانه بر خمیر میزنم و دندانه دارش میکنم.یک دست را تکیه بر خاک میدهم و با دستی دیگر یا علی گویان نان را بر دهان داغ تنور فرو میکنم.

 ترکمن ها "چوروک" (نان) را در تنورهایی می پزند که " تامدور" نامیده می شود و با آتش هیزم یا بوته گیاهان خشک گرم. نان را باید با ضربه ای "نه محکم نه آرام" بر سینه تنور کوبید.نه آنقدر محکم که ورنیاید و نه آنقدر آرام که بر سینه تنور ننشیند. حواسمان باشد که به جای نان خود در تنور نیفتیم.کارست دیگر!!!!!

بعد از پختن نانی خوشمزه و بلعیدنش در کسری از ثانیه نوبت به بافتن نخ میرسد.این کار در دو مرحله شانه کردن و ریسیدن انجام میگیرد.ابتدا باید پشم گوسفند را شانه کرد. برای شانه کردن پشم روی زمین نشسته و کف هردوپا را روی پهنای تخته شانه که آن را در اصطلاح محلی "شی خوری" میگویند میگذاریم.سپس یک دسته پشم را برداشته و با هردودست ان را در دنده های میخی شکل شانه فرو میکنیم و به سوی خود میکشیم.با تکرار این عمل پشم که مانند موی ژولیده و آشفته ای که با شانه آراسته شده مرتب میشود.سپس پشمهای شانه شده را دسته دسته روی هم میچینیم.  

حالا نوبت ریسیدن نخ فرا رسیده است و بنده از همین تریبون اعلام میکنم که در این مرحله ذره ای ! تو بگو اندازه یک اپسیلون استعداد ندارم!!!!

القصه این مرحله بسیار سخت و توانفرسا توسط یکی از دوستان به نحو احسن انجام میشود به این شکل که:

نخست یک دسته از پشم شانه شده را برداشته و با دست به صورت رشته باریکی درمی آوریم.سپس سر آن را به دوک می بندیم، آنگاه دوک را به چرخ درمیاوریم. دوک مانند قرقره به دور خود می چرخد و چون سر نخ به دوک بسته شده است، با چرخیدن دوک پشمها تاب می خورند و به هم می پیچند. این کار را آنقدر ادامه می دهیم تا همه پشمها به صورت رشته تابیده درآیند و آماده بافتن شوند.

و اما بهترین قسمت ماجرای ترکمنی شدن من درآغوش کشیدن این بره چندروزه سفید برفی بود که انقدر خودمانی با من دوست شد که من را جای برادر دوقلویش گرفت و شروع به بازی کرد.بره چندروزه بوی شیر مادر میداد و عین یک کودک نوزاد پاک و مهربان بود.میشد صدای طپش دلش را زیر سرانگشتها حس کرد و در بکارت نگاهش غرق شد. و من در آغوش کشیدمش-بوییدمش-بوسیدمش و .....حس عجیبی را تجربه کردم!

دیگر شب شده بود که به خانه درآمدیم.این بارنوبت بافتن پارچه رسیده بود.پارچه های ترکمنی زیبا که با رنگی به رنگ خون بر تن تارا بافته میشوند.

رسم بافتن پارچه های کتانی با رنگهای طبیعی روناس و گردو و پوست انار از دیرباز در صحرا نشینان ترکمنی نسل در نسل از مادر به دختر رسیده است گرچه امروز کمتر خانه ای را میتوان دید که زنی پشت "تارا" نشسته و لالای گویان سر بر حریر سرخ میخواند و میبافد.

بافتن پارچه های ترکمن کار راحتی نیست.تارا دستگاه بافندگی آن است که دو سری نخ دارد نخ زمینه معمولا سرخ است به رنگ خون و رنگ متقابل سرمه ای و زرد است که ترکمن به یاد سرزمین خود آن را "راه های ترکمن" مینامد.با دوک نخ را رد میکنیم و پا بر پدال فشار میدهیم تا پود ها را رد کنیم و این کار توان زیادی میخواهد که از من شهری برنمیاید.

حیف که امروزه روز دیگر این دست بافهای خانگی خریدار زیادی ندارند.اما اگر پا به بوم کلبه بگذارید همیشه طاقه های رنگارنگش برای خریدن وجود دارد.برای رونق بخشیدن به اقتصاد زنانه ترکمن باید پیش قدم شویم...

و اما نوبت به پوشیدن لباسهای محلی ترکمن میرسد که هریک بنا به مناسبتی و فضایی خاص است.وقتی این رنگهای شاد بر تنمان مینشیند حال و هوایی شاد پیدا میکنیم.عجیب است اینهمه رنگ سرخ بر تارهای پارچه.وقتی سوال میکنیم میگویند از گذشته این لباسها در میدان جنگ استفاده میشد و ترکمن که نمیخواست خون ریخته شده اش بر لباس بنشیند و دشمن شادکن شود رنگ خون را برگزید بر جامه تن تا قدرت و شوکت را حفظ کند.فلسفه قشنگی است.

میدانیم که ترکمنها دو تیره مهمند.گوگلانها و یموتها و ما مهمان گوگلانهاییم..عشایر نیمه کوچنده ایرانی که در دشتهای داشلی برون و مراوه تپه گسترده شده اند. شغل آنها سالها رمه داری بود و کوچ.پس بی ارتباط نیست که بخشی از پوشاک آنها پوشاک چوپانی باشد.گرچه امروز کمتر در میان جوانها آن لباسهای اصیل را میتوان دید اما هنوز هم زنان و دختران ترکمن پیراهنهای بلند بر تن میکنند که خاص این منطقه است و اگر زنی ازدواج کند زیر چارقدش نواری میبندد که از زیر روسری برجسته مینماید و نقش "حلقه" را بازی میکند.یعنی با دیدن گردی زیر روسری زن ترکمن میشود فهیمد که او ازدواج کرده است.

در میان اقوام ترکمن موسیقی همیشه نقش بزرگی داشته خصوصا در مراسم عروسی که اشعار ترکمن توسط "عاشیق" های ترکمنی با سرپنجه های قوی بر دوتار خوانده میشوند شوری میافرینند که ما را هم "عاشیق" میکنند. و چه چیز بیشتر از ساعتی شنیدن تار ترکمنی میتوانست ما را شیدا کند.وقتی "بخشی" معروف ترکمن مهمان ما شد و از خودش و از هنرش گفت دانستیم عاشیقها بخشی از میراث معنوی این منطقه هستند.

عاشیقها خنیاگرانی هستند که قرنهاست سینه به سینه ادبیات شفاهی ترکمن را حفظ کرده اند و گویی یادگاران شاه اسماعیلند و اولین آنها "عاشیق قربانی" نام داشت که به حرمت نفس گرم و سرپنجه اش قرنهاست که شاگردانش را "عاشیق" مینامند.

عاشیقها وقتی شور برمیدارند دوتار بر سر گرفته و عاشقانه میخوانند و مینوازند.گاه بداهه میگویند و گاه از شعرهای سرزمین کهنشان میخوانند و شیداتر میشوند اگر از "مختوم قلی" بگویند و بخوانند.آن وقت است که عاشیق از خود بی خود شده ما را هم به سرزمین قصه های ترکمن میکشاند.گرچه زبانشان را نمیفهمیم اما لرزه های دو تارشان دلهایمان را به لرزه میندازد.

مختوم قلی فراغی شاعر ترکمن زبان که سالها خود در عشق سوخت و مجبور به ازدواج با بیوه برادرش شد گرچه تا ابد بر کنج دل زخم خورده اش عشقی را نهان کرد که امروز عاشیقهایش آن را با دوتار سینه به سینه نقل میکنند.

و بعد نوبت رسید به شامی ترکمنی بر سفره ای ترکمنی به میزبانی مردمان صمیمی ترکمنی...

شب آخر فرا رسید و فردا تمام این تجربه های ناب را باید گذاشت و رفت.اما خاطره های این سفر تکرار نشدنی تا ابد بر اذهان ما باقیست.ترکمنها بخشی از یادگاران سفرهای ما شدند.


 
بوم کلبه(4)
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به توتلی تمک

 فروردین 91-پارک ملی گلستان

وقتی صبح زود بهاری در خانه ای ترکمنی با خروسخوان و نسیم سحری از خواب بلند شوی و بعد دور یک سفره محلی نان تازه و تخم مرغ و شیر داغ و مربای تمشک بخوری وقت پیاده روی خواهد بود.کجا؟در پارک ملی جنگلهای زیبای گلستان. پس با آقای کامران و بهمن عزیز راه افتادیم این بار حرفه ای تر و مجهز تر برای یک راه پیمایی 5 ساعته در دل منطقه ای که جز با داشتن مجوز حق عبور و مرور به کسی داده نمیشود.

پارک ملی گلستان جزو یکی از 50 ذخیره گاه زیست محیطی کره زمین محسوب میشود که در مناطق خراسان شمالی-سمنان و استان گلستان قرار گرفته .حفاظت پایدار از این منطقه به خاطر تنوع پهناور گونه های گیاهی و جانوری و بعضا در خطر انقراض اهمیت زیادی دارد.پس برای پیمودن این مسیرها باید حتما مجوز گرفت و کلیه شرایط اکوتوریستی را کاملا رعایت کرد.

در این مناطق شکار به هیچ عنوان امکان پذیر نیست.آتش افروزی تحت شرایط بسیار خاص امکان پذیر است.مسیرهای پیاده روی کاملا مشخص شده و تخطی از آنها خلاف قانون محسوب میشود.صدمه زدن به گیاهان و جانوران حتی یک حشره کوچک خلاف مقررات است.هنگام پیاده روی باید حتی اامکان سکوت را رعایت کرد.شاید برایتان جالب باشد که بگویم هستند حیوانات و حشرات بسیار کوچکی که با صدای بلند ما دچار عارضه سکته و مرگ میشوند.نکته در اینجاست که اینجا قلمرو بلافصل آنهاست و این ماهستیم که پا به سرزمین آنها گذاشته ایم.پس کوچکترین آزار و اذیت و صدمه ای نباید به میزبانان بی ازارمان وارد کنیم.

وقتی صحبت از یک پارک ملی است یعنی اثری طبیعی که ثبت یونسکو شده است و ارزش بسیار بالایی برای ما دارد پس تک تک ما نسبت به حفاظت از آن مسئولیم.شاید جالب باشد که بگویم هرگامی که برمیداریم باید هیچ اثری از ما بر تن این جنگلها باقی نماند.کوچکترین بی احتیاطی ما میتواند بر چرخه طبیعی اینجا اثر گذاشته و آن را به هم بریزد که در دراز مدت ممکن است تاثیری مخرب بر کل محیط داشته باشد.پس باید حواسمان را جمع کنیم که قدم زدن در یک پارک ملی مثل قدم زدن در پارک کنار خانه مان نیست!!!

این آقا همان میزبان عاشق طبیعت ما یعنی "آقای کامران" است.شاید مجاز نباشم که برایتان از او و از اهدافش بگویم تنها همین را میگویم که او برای پروزه ای عظیم تر از آوردن چند توریست کنجکاو به جنگلهای گلستان اینجا آمده است.او عضو گروه حمایت از "پلنگ ایرانی" است.بله؟؟؟؟

بله!!!! پلنگ ایرانی که 21 قلاده از آن در این پارک ملی ثبت شده است و امروزه گروه های عاشق طبیعت به صورت خود جوش در تلاشند تا از این 21 قلاده حفاظت کرده و تعداد آنها را زیاد کنند.

راستش در ابتدا باورش برای ما هم سخت بود که ما اکنون در قلمروی پلنگ ایرانی هستیم.حس بسیار هیجان انگیزی است که شاید حالا او از آن بالاهای دور با چشمهای تیزبینش نظاره گر ما باشد.از پلنگ ایرانی شنیدن و عکسهایی که توسط تله های عکاسی از آنها گرفته شده را دیدن غروری وصف نشدنی را در رگهایمان جاری میکند. اینجا خانه بی چون و چرای اوست و هرکه پا در خانه او بگذارد باید به احترام او و قدرتش سر به تعظیم فرود بیاورد.و ما با چشمهای مشتاق در آرزوی یک هیجان بودیم که کاشکی او را ببینیم. اما پلنگ به راحتی نزدیک ما نمیشود تا چشمهای ما او را شکار کند اما چشمهای او در آن دورهای دور حتما ما را شکار کرده است.

و کودک گرسنه و خسته اما مشتاق آموختن بیشتر از تک تک ما در حسرت دیدار پادشاه جنگلهای ایرانی این مسیرهای پر فراز و نشیب را میپیمود و هرلحظه درسی جدید فرا میگرفت و تجربه ای ناب و نابتر را لمس میکرد.

کم کم مسیر سخت تر میشد.باید راه های باریک کنار شیبهای خطرناک تر را میپیمودیم و هیجان را با گوشت و پوستمان لمس میکردیم.برای مایی که اصلا کوه نورد نیستیم همین مقدار صعود هم کیف فتح اورست را در بر داشت و ما پیش میرفتیم و سینه ها را از هوای پاک محیط می انباشتیم.

گاه پیش میامد که پایی میلغزید و دستی رها میشد و افتادنی هم در پیش.اما باز دستی و نیرویی بود که مارا بالا  و بالاتر بکشد. و وقتی دیگر رمقی برایمان نمیماند صدای آبشار که انگار از همان نزدیکیها میامد خبر از اطراقی بود و استراحتی و نفسی تاز و تازه تر کردن.

و بعد دیگر خود آبشار بود که قد بر می افراشت تا نگاهمان را پر کند. و ما بالاخره مقصد را فتح کرده بودیم و خسته اما پرهیجان آماده برای ساعتی ولو شدن و گپ زدن و چای نوشیدن و نفسی تازه کردن

پس دیواره کوه را انتخاب کردیم.جایی که گویا شب قبل پناه روباه ها بود این را میشد از فضله های تازه آنها فهمید و بعد در سایه سینه کوه تنی آسودیم و خستگیهایمان را در هوای پاک کوهستان رها کردیم به دست باد.و نشستیم.

و بعد نوبت افروختن آتش رسید با تکه ها چوب خشکی که جمع کردیم و قوری چای چوپانی که عجیب شبیه آفتابه بود را از آب چشمه ساری سرزنده پر کرده و چای دم کردیم و هی بوی دود گرفتیم و هی چای دودی نوشیدیم و هی کیف کردیم از طعم خوش زندگی.

بعد دیگر نشستیم هریک در گوشه ای و هریک در حالی و هوایی خیره در زیبایی پرشکوه درختان چند صدساله و تنه های تنومند و صدای غزل عاشقانه مرغان جنگلی.

بطریهایمان را برداشتیم و پر از آب تازه چشمه کردیم تا در راه برگشت آب ناب چشمه های گلستان را بنوشیم و هوای پاک را مزه مزه کنیم.و محمد امین میگفت:چه حالی میدهد آقا پلنگه سر پیچ قبلی در این چشمه دست به آب رفته باشد.

و ما میگفتیم:چه حالی میدهد آقا پلنگه سر پیچ بعدی چشم به راهمان باشد.

و با همین حال و قال و خیال سلطان جنگلهای گلستان راهی خانه شدیم.


 
بانوی سبز
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۸  کلمات کلیدی: دل نوشته

آهای بانوی شمعدانیهای سبز

چهل شب بعد از رفتنت

همه گلهایت

سر به احترام خم کرده اند

دیروز باران سر هر کوی و بزرن جار زد:

بی خود نیست که از تن هر خاک جوانه ای میروید

40 روز است -بانوی شمعدانیهای سبز -مهمان خاک است.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

*تقدیم به بانویی که همیشه سرتاسر ایوان خانه اش از گلدانهای سبز پر بود-مادربزرگی که دست به خاک میزد جوانه ای میرویاند.تقدیم به مادر بزرگ شمعدانیهای سبز...