تقدیم به فصل بهار
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

یکی بود، یکی نبود.نه! شاید همان یکی هم نبود.

تنها، زمین بود و زمین ، چه تنها بود که هزاره ها بیصدا تنهاییش را زندگی میکرد.کسی نمیدانست که چرا زمین در یک سکوت صوفیانه فرور فته است.کسی نمیدانست که چرا زمین اینگونه دارد پیر میشود.کسی نمدانست که چرا زمین فراموش شده است.

  گاه بچه فرشته ای بازیگوش پر به شیطنت میداد و خواب هزار ساله زمین را بر می آشفت.گاه ستاره ای چشمک زن بر آسمان غبارگرفته زمین نازفروشی میکرد.گاه شهابی از دوردست کمانه کرده  و بر تنش زخمه میزد.گاه برق آذرخشی چشمهایش را آزار میداد.گاه اما...صدای خدا از دوردست شنیده میشد و همین برای زمین کافی بود که هنوز نفس بزند.که هنوز زنده بماند.که هنوز نمیرد.

تنها ماه ،ماه رفیق یار و غار زمین خوب میدانست که زمین غم دارد.که زمین چه تنهاست و دارد پیر میشود.که زمین دلش خدا را میخواهد.این رااز صدای بغض شکسته ای میفهمید که در شبهای تنهایی به آسمان میرسید و دل آسمان را ابری میساخت.ماه خوب میدانست که زمین از درد بی یکی بودن دارد پیر میشود.

زمین یک تکه خاک بود.خاک بی حاصلی که از صدای بیصدایی پر بود.هزاره ها میشد که تنش درحسرت نوازش دستی پیر میشد و نگاهش در حسرت چشمی به افق خیره مانده بود.دلش زندگی می خواست. این را شبی با ماه درد دل کرد:

"فایده هزاره ها انتظار چیست؟وقتی نه کسی میاید نه کسی میرود نه کسی در من جوانه میزند"

ماه جوابی نداشت  تنها به حرمت دوستی هزار ساله اش در شب سیاه زمین نوری بر تنش پاشید و سایه های کش دار تنهاییش را کمی روشن تر ساخت.

زمین نمیدانست دیگر روز به چه معناست و شب به چه رنگی است.گاه با صدای خنده ستاره ها بیدار میشد و گاه در لالایی فرشته ها به خواب میرفت.وقتی خیلی دلش میگرفت به یاد میاورد که در هزاره های دور "یکی بود-یکی نبود-غیر از خدا هیچ کس نبود-خدا بود-زمین بود آسمان بود"...همین تسلایش میداد.

تازگیها تنش ترک میخورد.هزاره ها میشد که باران نباریده بود.خدا سرگرم عرش بود و به فرش کاری نداشت و زمین دلش خدا میخواست.دلش باران میخواست.دلش خاک باران زده میخواست.اما فقط یک تن کویری بود و تنهایی و آفتابی که از آن هفت آسمان پرمشغله خداوندی روحش را زخم میزد و جانش را میگرفت.

یک شب اما سکوت هزار ساله زمین شکست.انگار غوغایی در آن بالاهای بالا درمیگرفت.صدای خداوند شنیده میشد.زمین تشنه شنیدن صدای خداوند بود.و زمین شنید که خدا فریاد میزند:از روحم در تو دمیدم...و زمین حسرت خورد بر موجودی که خدا از روحش بر آن دمیده بود.و زمین و زمان به سجده افتادند و زمین نفهمید سجده بر کیست بر چیست.تنها غوغای فرشتگان بود که بر دستهای خدا بوسه میزدند و زمین اما برق خشمی از آتش دید و به خود لرزید.

روزی از روزها یک سیب سرخ از آسمان پایین افتاد.عطر سیب در ذهن زمین پیچید و او را بیدار کرد.زمین چشمهای خسته اش را به بالا دوخت. صدای رعدی در عرش پیچید و زمین بعد از هزاره ها تشنگی بوی باران شنید و عطرخاک باران در هوایش پیچید.انگار قطره اشکی از چشمان خدا بود که اینگونه بر خاک فرو افتاد و گل شد و آتش بر جانش پاشید.

زمین دید که خاک گداخت-خاک پخته شد-خاک آدم شد و خواب هزارساله زمین برای ابد به اتمام رسید.

حالا دیگر یکی بود-یکی نبود-غیر از خدا بود بود آدم بود-حوا بود-عشق بود من بودم-تو بودی و زمین ما دیگر تنها نبود.به قیمت سوختن آدم فصلی جدید در زندگی زمین ورق خورد.فصلی به نام بهار و طبیعت معنا گرفت.

زمین جوانه زد و مادر شد.زمین مامن فرزندان آدم شد.

پیشاپیش آمدن بهار و سال و حالی نو بر شما عزیزانم مبارک.


 
روایت کویری(4)
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به روایت کویر(نطنز-ورزنه-قهی-نایین)

دی 91-روستای قهی

میخواهم شما را با خود مهمان خانه رنگ و نور کنم.میزبان ما مردی از جنس آیینه است که آمده در گوشه کویر، خشت و سنگ را بوسه میزند و با قلب و دستی از جنس مهر خاک را پاس میدارد به حرمت نام میراث و سرزمین و تاریخ.

ما میهمان میزبان نادیده ای شده ایم به نام آقای تقوی.

در ادامه گشت و گزارمان در روستای قهی بود که با "داوود" آشنا شدیم.مرد مهربان خشت و آجر و گچ و آهک؛مرمت گر خانه های اربابی و قدیمی روستا؛مردی با دستهای پینه بسته ای از جنس هنر و قلب مهربانی از جنس تمام مردمان آفتابی،

و اینگونه بود که همراه داوود شدیم تا به دیدن یکی دیگر از خانه های روستا برویم. خانه حاج آخوند یکی از سرشناسان قدیمی قهی که خانه قاجاریش را مردی با سرمایه شخصی خود خریده است و به مرمت آن مشغول.آقای تقوی نامی که ندیده دوستش داشتیم وقتی فهمیدیم چگونه دارد به تنهایی گوشه ای از میراث این سرزمین را حفظ میکند و به یادگار میگذارد...

راهی خانه آقای تقوی شدیم که خودش اما ساکن تهران است.

خانه مانند تمام خانه های اربابی قهی بزرگ است و دلباز با اندرونی و بیرونی، حیاطی چهارگوش و حوضی آبی رنگ در میانه آن،دیوارهای خشتی و برج وباروها و سردرهای بزرگ،گنبدهای قوسی و بالاخانه های مهتابی،اطاقهای پنج دری و شاه نشین و صدالبته از همه اینها که بگذرید ؛یک دنیا رنگ و نقش و نگار بر دیوارهای خانه که میکشاندتان با خود به دنیای افسون گر عشاق قاجاری...

و ما مشتاق تر از همیشه پله های بلند و سنگی دورتادور حیاط را گرفته و خود را از همکف به بالاخانه میرسانیم.جاییکه نزدیک آسمان و گنبد نیلی آن هستیم و اطاق به اطاق سرک میکشیم تا ببینیم در پستوی خاطره های این خانه چه چیزی ما را اینگونه به خود میخواند.

بالا خانه سه اطاق دارد که دوتای آن دیوارهای گچیش تک رنگ نقاشی شده اند و دیگری دنیای رنگارنگی است از نقش و نگار و چه خوب که قلب دلسوزی دست یاری برای حفظ این خانه دراز کرده است و چقدر خوب که داوود مهربانی وجود دارد که به سرانگشت حوصله و نگاه هنر قلم بزند بر دیوارهای خاک گرفته خانه تا اینگونه اگر کسی از ما بپرسد:خانه دوست کجاست؟ بگوییم: اینجا!

منکه میگویم اینجا پرنده هایش آواز میخوانند در نقوش گل و مرغ و خصوصا در بازتاب صورتکهای حیرانی چون ما که در تن آیینه های شکسته دیوار هی تکرار میشوند و تا ابدیت انگار ادامه میابند وقتی با دهان باز و چشمهای متعجب خیره میشویم به این باغ مجازی ایرانی که این بار رویشش را عمودی رو به آسمان ادامه داده است.

و کدامین نگاهی روزگاری عاشق سیه چشم ابرو بهم پیوسته گیسو کمانی بوده که داده نقش صورت یار را بر تن دیوار به یادگار جاودان سازند.خدا میداند چه شبهایی چه عشاقی در این بهار خوابهای کویری به این چشمها خیره بودند و چه رویاها که بافته و نبافته اند...مردمان سرزمین من همه عاشق بوده اند انگار!

و حیف که روزگاری نه چندان دور شاید، نامحرمی غریب ؛دیوارهای سپید باکره را  دست مالی کرده است که اینگونه امروز شاهد قابهای خالی تصاویر هستیم بر بومهای گچی خانه.

و خدا را هزار بار شکر که نامحرم سیه دل نتوانسته بر دایره آیینه ای بالای سرمان دست چپاول بیفکند و ما امروز شاهد رقص ماهیهای سرخ و زرد و سفیدیم بر گنبد نگارین اطاق.

و از اطاقها که بیرون میاییم و دوباره راهی حیاط میشویم این بار نه در خیال بلکه در حوض میانه حیاط رقص ماهیهایی را میبینیم که از دل قنات سر به اینجا درآورده اند و از سویی میاییند و به سویی میروند و مرا یاد قصه های پدربزرگ میندازد که میگفت قدیمها این ماهیهای قنات را زنده زنده قورت میدادند تا درد یرقان را درمان کنند. هم چندشم میشود و هم دلم میسوزد برای ماهیهای ریز قناتهای کویری.

دیگر وقت رفتن است.باید قهی را با همه خانه ها و قصه هایش بگذاریم و راهی ادامه راه شویم تا قبل از تاریکی هوا سر از "ورزنه" دربیاوریم.

و وقتی راه میفتیم در انتهای مسیر آرامگاه امامزاده پیر شمس‌الدین را میبینیم که در حاشیه افق و در باد تن سوز کویری با تک درخت خشکیده و بیرق در اهتزاز درآمده اش انگار عالمی دیگر دارد.

ما که رفتیم .درخت میماند و آیینه و شاید ارواحی که پشت سر ما آب میریزند!


 
روایت کویری(3)
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به روایت کویر(نطنز-ورزنه-قهی-نایین)

 دی 91-روستای قهی

وقتی رسیدی به جایی که آسمانش تو را به یاد دریاهای جنوب انداخت بدان پای به دل روستایی گذاشته ای که تاریخش به ساسانیان برمیگردد و خانه هایش به صفویه و قاجار. روستایی که در قدیم "کهی" مینامیدندش و امروز "قهی".روستایی در دل کویر اصفهان و در حاشیه جلگه ای پست.  

 و ما صبح امروز راه افتادیم از اصفهان به سمت شرق و حاشیه کویر را گرفتیم و رفتیم.رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به جاییکه گنبد آبی آسمان با گنبد خاکی زمین یکی شد و دانستیم به قهی رسیده ایم.روستایی قدیمی در 80 کیلومتری شرق اصفهان و در منطقه پستی از "کوهپایه" و کهی بودن آن نیز از همینجا آمده که در لحجه امروز قهی نامیده شده است.

قهی روستایی باستانی است با بافتی کاملا کویری و قدیمی.پس باید پیاده راه بیفتی و کوچه به کوچه سرک بکشی در خانه هایش و دالانهایش و ساباط هایش و رمز و رازهایش تا برسی به جاییکه تاریخ میگوید روزگاری آتشکده ساسانی بوده است...

قهی به دوران ساسانی باز میگردد این را میتوان از مسجد جامع آن فهیمد که بر روی یک چهارطاقی بنا شده است به مانند الگوی تمام مساجد ابتدای اسلام در ایران زرتشتی ...مسجد قهی ساده است و بوی خاک میدهد.هیچ کس در آن نیست.دورتادور حیاط برامدگیهایی است که گویی روزگاری طاقچه های اتش بوده شاید...کسی به درستی چیزی نمیداند و چیزی نمیگوید.اما اینکه قدمت مسجد به ساسانی میرسد را همگان اذعان میدارند...هوا سوز بدی دارد و تا پوست استخوان را میسوزاند این کویر سرما.

آنچه عجیب مینماید این است که انگار در این روستا همگان به خواب رفته اند.میدانید مرا یاد چه میندازد؟یاد قصه زیبای خفته وقتی همه شهر در افسون جادوگر به خوابی چند ساله فرو میروند.دیدن این خانه های اربابی در دل این روستای دورافتاده بیشتر ما را به قصه ها پیوند میدهد.باورش سخت است که چنین برج و باروهایی در دل این روستای کویری قرار گرفته اند.کنجکاومان میکند بدانیم چه کسی در آنجا میزید.

در میزنیم.کسی هست ما را به تاریخ راه دهد؟کسی هست برایمان بگوید قصه این خانه های اربابی در دل روستایی چنین غریب و دورافتاده چیست؟کسی هست دست ما را بگیرد و قدم به قدم ما را به گذشته ها ببرد برایمان بگوید چه کسی روزگاری در این خانه های اشرافی نفس میکشیده است.کسی در را برایمان باز کند ما مسافری هستیم از جاده های دور...

و دری باز میشود و ما از کوچه های قدیمی و مرده ناگهان به هوای زنده خاطره یک  خانه قدیمی پرت میشویم.اینجا خانه اربابی مردی به نام صمد خان است که گویی در روزهای آبادانی ،خان ده بوده است.پس از مرگ صمد خان که بچه ای نداشته خانه اش دست به دست بین اقوام میگردد تا امروز سوت و کور اینجا در این هوای سرد زمستانی آرام گیرد...

دلم میگیرد که میفهمم این حیاطهای تودرتو گامهای هیچ کودکی را به خود ندیده اند.

 و دلم بیشتر میگیرد که میبینم انارهای سرخش را نه چشمی دیده و نه دستی چیده و نه دهانی مزه کرده است.انارهایش طعمه گنجشکها شده اند و مثل یک قلب تکه پاره سرشاخه های تنهایی گیر افتاده اند.

مانند تمام خانه های کویری، این عمارت باشکوه هم یک اندرونی دارد و یک بیرونی و ما از بیرونی آن رد شده و پای به اندرونی باشکوهش میگذاریم که ساختمانی اربابی در آن خوش میدرخشد هنوز بعد از صد و اندی سال.گرچه دیوارهایش تبله کرده است.گرچه گچ بریهای هنرمندانه اش رو به زوال است.گرچه درختهایش کمی رو به فراموشی است.گرچه رد پای دوستی از سر ذوق بر تن آن نمینشیند اما هنوز سرپا قرص و محکم به یاد اربابش خوب میدرخشد بر تن کویری قهی.

و شیروخورشید هزارساله که نگاهبانان این سرزمین بوده و هستند بر بالای عمارت نقش بسته است و در میانه قاب آن مجسمه سر یک مرد که میان این نقش و نگارهای بومی خیلی عجیب به نظر میرسد و به قول علیرضا شبیه محمد امین میزند!

فکر میکنم معماری این خانه متعلق به دوره قاجار باشد زمانیکه معماری التقاطی وارد معماری بومی ایران شده و نقوش فرنگی ماب سراز خانه های ایرانی درمیاورد.به دور از شوخی نقش آن مرد بر بالای خانه شبیه مجسمه های فرنگی است.

و ستونهایی بلند و عظیم که قلق آفتاب نیم روزی را خوب بلدند وقتی تن خود را بر تن آنها هم آغوش میکند و شروع به سایه بازی...

 

از خانه که بیرون میاییم دوباره راهی کوچه های قهی میشویم.کوچه هایی که روزگارانی محل پرترددی بودند از شترداران متمول و سرشناس کویر.اصلا شهرت روستای قهی از دیرباز به دوران "شترداری" آن بوده دورانی که در ان حدود 10000 نفر شتر! و بیش از 30 شترخان بزرگ(محل نگهداری شتر) و 70 شترخان کوچک فضای روستا را به خود اختصاص میداده و مردمی که در این شغل سرگرم معاش بودند و سرمایه ای که مدام در این روستا در گردش بوده است.از آنهمه بروبیا امروز چند خانه اربابی و چند شترخان باقی مانده از عهد صفوی بگیر و بیا تا عهد قاجار...

 

و لابلای همین کوچه های باریک که برای عبور شترها ساخته شده به مانند تمام شهرها و روستاهای کویری  وجود آب انبار نشان از ذخیره آب دارد.آب انبار خان که مال دوران ناصرالدین شاه است و آب انبار حاج مختار که به فتحعلیشاه میرسد و هردو با بادگیرهای بلند و گنبدهای آجری هنوز بر تن کویری قهی یادآور آبند و برکت زندگی. 

و درآخر وقتی حسابی سرمازده و گرسنه افتان و خیزان در حال برگشت هستیم مثل یک معجزه خداوندی در یکی از خانه های قهی گشوده شده و دست مهربانی به ما غذا تعارف میکند.باز هم خدا با ما یار بوده و ما در این بیست و هشتم صفر گویی دوباره مهمان حضرتش شده ایم.این بار پلو قیمه ای به ما میرسد که مزه اش تا ابد با خاطره های زیبای قهی و مهر مردمان این سرزمین گره خورده در ذهن ما باقی خواهد ماند...


 
ویتسک
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٧  کلمات کلیدی: معرفی تاتر

فکر کنید که در یک جعبه سیاه رنگ گیر افتاده اید.کیپ به کیپ آدمهای غریبه نشسته اید. از آن بالا زیر پای شما یک نعل اسب وارونه بزرگ قرار دارد.دورتادور شما سیاهی است. کسی مدام روی این نعل اسب بزرگ چوبی گام برمیدارد.میدود.بالا میرود پایین میاید.غلت میخورد.تاب برمیدارد.کش میاید.درد میکشد.داد میزند...

ماه از دریچه ای در افق سرک میکشد.مردی به ماه رسیده است.مردی در ماه نفس میزند.مردی در ماه سایه میفکند...

سطلی بزرگ مدام از بالای سر شما تاب میخورد از این سو به آن سوی جعبه سیاه و صدای خنده کودکی تمام تلخی فضای دور وبر شما را خنثی میکند.مادری در گوش یک سطل لالایی میخواند...

مردی مصلوب شده است.مردی دیگر از زمین بیرون میاید با اره ای برقی به جان مرد مصلوب میفتد.صدای اره برقی در جان شما خوره میندازد.دستهای مرد بریده میشود...

زنی هرزگی میکند.گوشواره ای میگرد و مادری و عشق را میفروشد.مردی مردیش را با دندانهای شهوت نشان میدهد.مردی دیگر هستیش را میبازد و ...

زنی در خون غلت میزند.

*اینها یعنی صحنه های شگفت انگیز نمایش "ویتسک" کاری از "رضا ثروتی" که این روزها در تالار حافظ به روی صحنه است.نمایشی که جوایز زیادی را از سی و یکمین جشنواره بین المللی تئاتر فجر بدست آورده است....

و از همه اینها گذشته بازی شگفت انگیز بازیگرانی که در تمام این دو ساعت و نیم مدام حرکت میکنند.عرق میریزند.میدوند.بالا و پایین میروند و در شگفت از اینهمه انرژی که روز دیگر دوباره به صحنه میایند...

بازیگرانی که با بازی شگفت خود دل و روده احساس ما را بیرون میکشند تا جاییکه وقتی ویتسک به اتمام میرسد نفس نه برای ما باقی میماند و نه برای آن بازیگرانی که انگار جان برای این کار گذاشته اند....

ویتسک را از دست ندهید رو به پایان است...