تاریخ هنر معاصر جهان
ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

دروغ چرا؟

من مدیون دو نفر هستم که مرا در مسیر تاریخ هنر انداختند.یکی "یاسمن آرام" و دیگری "دکتر علیرضا سمیع آذر"

اولی یک آرشیتکت و دومی هم اتفاقا یک آرشیتکت است با این تفاوت که اولی یکی از دوستان نازنین من است و دومی استاد نازنین من...

4سال یا 5 سال پیش بود که روزی یاسمن به من گفت که حس کرده من به مباحث هنری علاقه زیادی دارم.من گفتم که یاسمن من فقط علاقه و نه سوادش را دارم.یاسمن هم گفت:خوب چرا در کلاسهای دکتر شرکت نمیکنم؟!!!

اینگونه من در مسیر جدیدی قرار گرفتم.منی که تا قبل از آن هیچ چیزی از هنر نمیدانستم ناگهان در مسیری افتادم که بیرون آمدنش برایم غیر ممکن شد.در کلاس "تاریخ هنر معاصر جهان" با "دکتر علیرضا سمیع آذر" شرکت کردم و ترم به ترم جلو رفتم... 8 ترم که تمام شد دانستم که "یاسمن" چه خوب مرا شناخته بود!

حالا همه اینها را گفتم که بگویم دکتر سمیع آذر سالهاست که برروی تالیف مطالب کلاسش کار میکند.جلد اول این تالیفات که شامل مباحث دو ترم اول کلاس یعنی "مدرنیسم و اکسپرسیونیسم انتزاعی" است در کتابی به نام "اوج و افول مدرنیسم" سالها پیش تالیف شد.

از آن به بعد ما منتظر جلدهای بعدی کتاب ماندیم تا اینکه چند روز پیش مطلع شدم که جلد دوم کتاب که شامل مباحث ترم سوم و چهارم یعنی "هنر مفهومی و مینیمال" است نیز به چاپ رسیده است...

حالا میخواهم این دو کتاب را به شما پیشنهاد کنم.خدا را چه دیدید.شاید شما هم روزی در یکی از پستهای وبلاگتان نوشتید:

من مدیون دو نفر هستم که مرا در مسیر تاریخ هنر انداختند.یکی "سمیرا منفرد " و دیگری "دکتر علیرضا سمیع آذر"


 
روایت کویری(2)
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۳٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به روایت کویر(نطنز-ورزنه-قهی-نایین)

نطنز-دی 91

حسنیه نطنز

گفته بودم اینجا کویر است و کویر یعنی "قنوت و قناعت" و حالا ما پس از مراقبه ای کویری سرما زده پای به حسینیه عهد قجرش گذاشتیم.حسنیه ای که حالی و هوایی از جنس دل دارد و گرمایش تا جان مینشیند.

و چقدر میچسبد چای داغش از دستهای زحمت کشیده مردی که به معجزه خدایش ایمان دارد و با چشمهایی نافذ مرا به دعا فرا میخواند و به من باور میدهد. انقدر قوی که نذر میکنم شاید روزی دوباره به اینجا برگردم!!!

چشمهایم به نم مینشیند و چای مینوشم...

اینجا حسینیه نطنز ؛در مجاورت مسجد جامع شهر؛ است که قدمتش به قاجار میرسد و به حرمت نفس حسین  هر محرم تعزیه ای در آن به راه است و مراسمی دیدنی.مرد نطنزی دعوتمان میکند که فردا بمانیم و مهمان حضرتش شویم.حیف که فرصت نیست ولی عهد میکنیم که روزی سفری داشته باشیم تنها برای دیدن مراسم محرم شهرهای کویری ایران...

آنچه از حسینیه میبینیم به مانند بیشتر تکیه های قدیمی ایران فضایی مستطیل شکل است که دورتادورش اطاقهای دو طبقه قرار دارد.مثل قصه های هزارتوی ایرانی این صفه های قدیمی نیز به هم راه دارند و آدم را یاد کاروانسرا و شبستانهای کویری میندازند.اگر این پارچه ها نبود ،میدیدیم که تمام  دیوارها آجریند، آجر معقلی...

 تنها برای اینکه درک بهتری از حسینیه داشته باشید عکسی از نمای روز حسینیه وبلاگ "محمد حسین عسگری" را قرار میدهم.

این تکیه به سال 1268 که برابر با سال چهارم سلطنت ناصرالدین شاه قاجار بوده است به کوشش میرزا سیدعلی نامی بنا گردیده است .

پشت یکی از همین اطاقهای حسینیه دری است که ما را به دنیای "سیاوشان" میکشاند. سیاوشان نخلهای چوبی که بعضی قدمتی بیش از صد سال دارند و معلوم نیست در کین کدامین "سیاه وش"ای چنین سیاه پوش شده اند.گفتم سیاوش و یاد "سو و شون" افتادم و یاد بانوی قصه های پر از رمز و راز ایرانی.دلم یک هو برای "فرنگیس" و عشقش میلرزد...

اما این ریشه این نخلها به کجا بازمیگردد.نخلهایی که بعضی فکر میکنند به عزای حسین مربوط است و در بیشتر حسینیه ها گوشه ای خوش نشسته یک سال تا عاشورایی رسد و جماعتی عاشق ، سیه پوش و سینه چاک زیر گهواره چوبی روند...

 نخل ربطی به قصه حسین و عزای عاشورا ندارد.نخل قصه ای به قدمت سرزمین ما دارد.قصه ای در حال و هوای اسطوره های دوران نوسنگی و بگیر و بیا و برس تا ساسانیان و بعد اسلام و ابومسلم خراسانی و .....حالا صفوی و امام حسین! 

سیاوش شاهنامه اما جوانمرگ میشود.همان سیاوشی که توتم دوران نوسنگی است. جوانمرد خدای گونه زیبارویی که بر اسپ سیه سوار است، بر آتش میتازد و خزان را بهار میکند.

سیاوش اما به آتش کین جوانمرگ میشود.در تابوتی چوبی که شبیه اطاقکی با پنجره های چوبی است قرار میگیرد و رویش با برگهای نخل سبز پوشیده میگردد.تابوت سیاوش بر دوش مردان سیه پوش عزادار سوار میگردد.زنان مویه کنان،"سو و شون" میکنند؛سیاوش دفن نمیشود.سیاوش در قلبهای مردمان ایران زمین ثبت میشود تا هزاره ها بگذرد و اینگونه این اسطوره قدیمی حالا در مراسم حسین هرساله احیا شود.

چه فرق میکند سیاوش باشی یا حسین.مهم این است که جوانمردی باشی که برای ایمان و باور و نیکدلی به آتش کینی ناجوانمردانه بمیری.تو زنده خواهی ماند تا ابد.

به آه و ناله عاشقانشان قسم...

درست ور دل حسینیه کارگاه سرامیک سازی "آقای عبادی" قرار دارد.دارد ارسی را پایین میکشد که ما سرمیرسیم.با خوشرویی و مهربانی نطنزیها ما را به درون میخواند و ما پای به مغازه او میگذاریم.لابلای دنیای رنگین کاسه ها و کوزه ها و گلدانهای گلی...

ظروف سرامیکی برجسته و ذرین فام از مهمترین نوع سرامیکهای نطنز هستند.ظروفی گران قیمت که کمتر کسی شاید در شهری مثل تهران نگاه پر لطفی به آنها بیندازد اما گردشگران خارجی برای به دست آوردن یکی از آنها پول زیادی خرج میکنند.مثل همیشه خودمان قدر هنر خود را نمیدانیم و دل به بیگانه میدهیم.

با آقای عبادی گرم میگیریم و رفیق میشویم.دست مارا میگیرد و کوچه به کوچه سرازیرمان میکند در دل تاریکی به سمت کارگاه سرامیک سازی خودش که قدمتی 250 ساله دارد و پدر به پسر در خانواده آنها چرخیده تا امروز به دست او و برادرش که نسل ششم این خانواده کوزه گر هستند،رسیده است.

آقای عبادی برایمان از کاشی سازی نطنز میگوید که در اواخر عصر قاجار و خصوصا اوایل دوران پهلوی بسیار پررونق بوده و به علت وارد نشدن کالاهای خارجی از یک سو و استقبال مردم شهرهای مختلف ایران و ساکنین شیخ نشینهای خلیج فارس ،مصنوعات کارخانه های شهر به ویژه نعلبکی آن به شهرهای ایران صادر می گردید. اما به مرور زمان با باز شدن دروازه ها و سرازیر شدن  سیل کالا های خارجی به ایران ؛منجمله نعلبکی های ساخت ژاپن که به قیمت ارزان به بازار عرضه گردید؛ کار بیشتر این کارگاه ها به تعطیلی کشیده میشود.

آقای عبادی دل پردردی دارد...

چشم من متوجه کوره سرامیک سازی میشود.یادتان میاید که من قبلا یک تجربه یک روزه سرامیک سازی در کارگاه آقای خاک نگار مقدم داشتم؟اما اون کوره تروتمیز و اتوماتیک کجا و این کوره سنتی و بدوی زیبا کجا....

آقای عبادی عاشقانه برایمان میگوید که چطور سینه خیز درون کوره تنگ و تاریک و باریک رفته و یکی یکی ظروف ساخته شده را که یک نفر از بالا برایش با طناب پایین میفرستد؛گرفته و برای پخته شدن گل در کوره میگذارد...چه کار سختی! تنها عشق میتواند از پس چنین کار نفس گیری در دنیای امروز برآید و صد حیف که دیگر کسی این هنر و این ظرافت را ارج نمینهد و کسی نیست که آن را حمایت کند.خدا میداند که پس از آقای عبادی آیا نسل هفتمی این هنر را ادامه خواهند داد یا نه؟!

و آقای عبادی انقدر با ما رفیق میشود که حتی از "فوت کوزه گری" هایش هم برایمان حرف میزند وقتی میگوید که این قلم را از یال "ماچلاغ" میسازد.و و قتی نگاه متعجب ما را میبیند توضیح میدهد که :ماچلاغ هم یعنی "الاغ پیر ماده"....تنها موی این حیوان است که میتواند ظریف ترین خطوط را بر تن کوزه نقش زند تا کوزه انقدر دلربا گردد که بخواند:

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در بند سرزلف نگاری بوده است

این دسته که بر گردن آن میبینی

دستی است که بر گردن یاری بوده است

در گوشه تاریکی از کارگاه،گنجشک بال شکسته ای تنها در آشیانی گچی کز کرده و چرت میزند،شاید هم تنهاییش را در دل جیک و جیک میکند.دلم میگیرد و تا چشم آقای عبادی سویی دیگر است...

برایش جفتی پیدا میکنم و او را از تنهایی درمیاورم.

ار کارگاه آقای عبادی که بیرون میزنیم گرسنه هستیم و دلمان دیزی میخواهد.میگویند "دیزی طاهر" حرف ندارد.روانه اش که میشویم میبینیم کرکره اش پایین است.پس دلمان را خوش میکنیم به نون داغی که علی سر تنور شاطر داغ_داغ ردیفش میکند.

و بعد خیار و گوجه است پنیر تازه و ماست چکیده و سفره ای رنگ به رنگ در سیاهی شب کویری نطنز...

و بعد راهی اصفهان میشویم تا شب را در هتل "عالی قاپو" به صبح برسانیم.اما نوستالوژی اصفهانی ما را محله "جلفا" تکمیل میکند .هرزمان و هروقت شب و روز که باشد و ما پای به اصفهان نصف جهان گذاریم از جلفایش نمیگذریم و از فنجانهای داغ قهوه و "گاتا" و شنیدن یک موسیقی ناب فرنگی در یکی از کافه های ارمنی جلفا...این طور خستگی ساعتها رفتن و رفتن به در میاید و ما پرانرژی و زنده تر از قبل راهی زاینده رود میشویم...

و دلمان آتش میگیرد برای تن تب زده زنده رود خاموش که این طور لب تشنه و ترک دار در حسرت جرعه ای آب دارد نفس نفس میزند...

اصفهان بی زنده رودش آیا رنگی از زندگی خواهد داشت؟

دلم میگیرد


 
روایت کویری(1)
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به روایت کویر(نطنز-ورزنه-قهی-نایین)

نطنز-دی 91

فکر کنید چهارشنبه صبح است و محمد امین سخت مریض و درب داغون.طبق برنامه قبلی باید به سراغ علیرضا عالم نژاد بروم تا در یکی از برنامه های نگارستانش شرکت کنم.شب که برمیگردم خانه محمد امین که تازه تبش قطع شده پیشنهاد یک سفر میدهد.تا به خود بجنبیم و کتاب سفر را باز کنیم 10 شب شده ....تا ساعت 11 شب برنامه سفری 3 روزه را چیده و هتلها را رزرو کرده و به 3 همسفر "پا" هم خبر میدهیم و اینگونه روایت کویری 3 روزه ما شکل میگیرد و یکی از بهترین خاطرات سفر را برایمان رقم میزندو...

قرار است مناطقی خشک و کویری را بپیماییم.از تهران و جاده قم راهی نطنز شده آنجا را گشته و به اصفهان برسیم.شب را در هتل عالی قاپو صبح کرده و روز دوم راهی شهر ورزنه و روستای قهی شویم.حول و حوش شب به نایین رسیده و در مهمانسرای جهانگردی اقامت کنیم و روز آخر نایین را گشته و به سر خانه و کاشانه مان برگردیم...

و اینگونه صبح دنبال مریم-علیرضا و علی میرویم.تا از تهران بی سروسامان و ترافیک بی انتهایش به در آییم ظهر شده است.از آنجاییکه یکهو راه افتاده ایم نه غذای درست و حسابی با خود آورده ایم و نه برنامه درستی داریم.قرار است باری به هرجهت راه بیفتیم و همچون باد به این سو و آن سو رویم.تا چه پیش آید که هرچه آید خوش آید...

هوا عالیست حداقل تا اینجایش که آسمان آبی میزند یک آبی ناب و جاده تا دورها خودش را برای ما لخت کرده است و نسیمی که پوستهای دود زده ما را رنگ و رویی میزند و محمد امین که  یادش رفته تا دیروز در تب 40 درجه میسوخته رانندگی میکند. اصلا او مرا یاد "کیارستمی" میندازد که میگفت بهترین خانه چهاردیواری ماشینش است وقتی که پشت فرمانش نشسته و جاده ها را میپیماید.من نیز چنین هستم که جاده -مرده ام را زنده میکند بلانسبت استاد البته!

مدتها بود راهی نشده بودیم پس چقدر میچسبد که فقط سکوت کنیم و دل به جاده سپاریم و گوش به ترانه آرامی که پخش میشود و نگاه هایمان را بر تن چهاردیواریهای دوربینهای عزیزمان بیاویزیم و هی طبیعت را کادر بگیریم و ثبت کنیم و بچینیم و در دیوارهای ذهنمان بیاویزیم.

وقتی مدتها باشد پا در رکاب سفر نگذاشته باشی آن وقت حتی دکلهای برق هم برایت جذاب میشوندانقدر که دلت میخواهد هی پرسپکتیوشان کنی و هی آنها را در قاب دوربینت روایت کنی.

و ما رفتیم.رفتیم و رفتیم...تمام بعد از ظهر را راندیم و چیزکی در همان ماشین به بدن رساندیم که از گرسنگی غش نکنیم.نگران تاریکی هوا بودیم که نتوانیم نطنز و مسجد جامعش را ببینیم اما دقیقه نود به شهر کویری و قدیمی نطنز رسیدیم که از کودکی برای من طعم "گلابی" داشت وقتی نامش را میشنیدم و در خیال عطر گلابیش را به مشام میکشیدم.

 و اینگونه بود که وقتی به نطنز رسیدم چشمهایم به دنبال درختهای گلابی میگشت اما این درختها را در نطنز نیافتم و دانستم  دیگر جز در روستای "طامه" که درجنوب نطنز واقع شده در جایی دیگر اثری از این "تحفه نطنز" نمیتوان یافت و تازه آن هم گویی نصیب "از ما بهتران" میشود.

جالب است که حتی عبارت "تحفه نطنز" از همین باغهای میوه نشات میگیرد.باغهایی که گویی در روزگاران رونق و برکت این دیار زبانزد خاص و عام بوده و از میوه هایش تحفه هایی نصیب پادشاهان میشده و اینگونه در نزد خواص و عوام "تحفه نطنز" ارزشی در حد "در و گوهر" داشته است...

اما درخت که همواره جایگاهی اساطیری در اذهان مردم سرزمینم دارد در این منطقه کویری و درست در جوار مسجد جامعی تاریخی در قامت چناری 2000 ساله تقدسی صدچندان به خود میگیرد.خصوصا اینکه غروب باشد و آسمان چنین پیراهن زربافت نیلی بر تن کرده و باد شولای خود را لابلای دستهای رو به اسمان گرفته چنار بپیچد.

و اینگونه نگاه های مبهوت ما تا خدا بالا میرود!

بالا میرود تا میخکوب مناره آجرین مسجدی ایلخانی گردد.مناره ای که در روزگاران "ایمان و باور" چله خانه ای داشته با پله هایی پیچ در پیچ و ترسناک که به حرمت نفس عارفانی که در آن به چله مینشستند برای ناامیدی زنان بی فرزند امید میافریده اگر از آن پله های آجرین و بلند پایین میرفتند و به شوق مادر شدن ترس را به جان میخریدند به خدا قسم که با حب الیقینی به معجزه معبود "مادر" میشدند این را پیرمردی میگوید که در کناره مسجد نگاهش را بر نگاه ما استوار میدوزد.

چله خانه را سالهاست که بسته اند و دلم میلرزد از ترس بسته شدن درهای معجزه  ایمانی که این روزها دارد کمرنگ میشود در سرزمین مادریم...

اما این مناره آجری بیست متری بلند  که با کتیبه های لاجوردین فام تزیین شده با 118 پله به دور خود میچرخد و بالا میرود. بالا میرود تا بیشتر و بیشتر گنبد مقرنس بقعه "شیخ عبدالصمد نطنزی" را در چشم ما بیاورد.شیخی عارف در قرن هشتم هجری که نفس حقش در تن کویری این سرزمین انقدر خواهان داشته که هنوز عاشقانی به شوق زیارت او و چله خانه اش رنج سفر را به تن میخرند.گرچه دیگر چله خانه ای نیست اما اگر خوب حواست را جمع کنی شاید زمزه های صوفی خاک و چنار و آب را بشنوی.

حالا دیگر چشمهایمان به مسجد دوخته شده است.مسجدی با سردری عظیم که لابلای شاخ و برگ چنار خوش مینماید بارنگی به جنس خاک و  آرایشی از جنس فیروزه و لاجورد.مسجدی در قرن هشتم که به دستور "اولجایتو خدابنده" مغول مسلمان شده ایلخانی بر خاکی برافراشت که تاریخی خاک گرفته میگوید روزگاری معبدی بوده است در روزگاران مهرگرایی ایران زمین.

صدای اذان بلند میشود و ما در چوبی مسجد را گشوده و داخل میشویم.از راهرویی میگذریم که با پارچه های سیاه "شاه شهیدان" پوشیده شده.دهلیزی سرد و ساکت که مورمورمان میکند وقتی دستی از گوشه ای دراز میشود و سینی حلوایی تعارفمان میکند در سکوت. و ما کمی جا میخوریم انگار داریم در صحنه نمایش یک تعزیه قدم میزنیم.

مدخل جنوبی مسجد را میگیریم و جلو میرویم.

وقتی 12 پله آجری را طی میکنیم و پایین میاییم پا به حیاط میگذاریم.صحنی که به مانند الگوی همیشه مساجد ایرانی چهار ایوان دارد و شبستانی هشت ضلعی گنبد دار و نمازخانه های مختلفی که هریک در سکوتی مطلق فرو رفته اند و جز ما هیچ کسی را در این غروب زمستانی پذیرا نیستند و چه خوب است که در گرگ و میش غروبین به اینجا رسیده ایم تا در آرامشی مضاعف به معماری ساده و شگفت کویری مسجد ایلخانی خیره شویم.

و از همه شگفت آورتر دیدن کانالی در حیاط مسجد است که از ته آن "صدای پای آب" میاید و وقتی از پیرمرد سپید مویی که از آن بالا میایید میپرسیم میفهمیم این پایین ابی گرم و گوارا عبور میکند که از دل قنات زیر مسجد بیرون میجهد و پاک_پاک است برای وضو و نوشیدن.

پس کفش و جورابهایم را در آن سرمای تن سوز زمستانی میکنم و پا بر تن سرد پله های آجری گذاشته و پایین میروم و در تاریکی آنجا وقتی سایه ها تنها پناه من هستند پای لخت خود را چشم بسته در آبی فرو میکنم که تنها صدای پایش را میشنوم و "گرم" میشوم.انقدر گرم که انگار دستی از بهشت بر پایم بوسه میزند و آن را نوازش میکند و من خم شده دستی بر آب زده و نوازشش میکنم و وضو میگیرم.

و به جمع نمازگزاران عاشقی میپیوندم که در حضور حضرت دوست به سجود نشسته اند و در جمع عاشق آنها دعایی میکنم که انگار تا ته قلبم مینشیند و به یقینم میرساند وقتی دستی فنجانی چای داغ تعارفم میکند دیگر میدانم که حضرتش دعوتم کرده است.دستی دیگر به نیت "بیست و هشتم صفر" یک دانه سیب به من میدهد و من در تعجبم از مهر مردمان این شهر که من غریبه را چون خود_خود به آغوش پذیرایند.چقدر باصفایند مردمان کویری سرزمین من ایران. 

و سبز میشوم وقتی دست چروکیده آن مادر تکه پارچه سبزی را بر منبر چوبین قدیمی گره میزند انگار دل من را بر دستهای خود گره زده است.فکر میکنم دارم سبز میشوم بر تن خاک کویری نطنز...

و دوباره راهی صحن میشوم.این بار وقت کشف و شهود است.پس پله های سنگی ایوانهای مسجد را بالا و پایین میکنم.سر به دالانها و شبستانهایش میکشم.بوسه بر سردی خاکش میزنم و تن اصیل و قدیمیش را در آغوش میکشم. در گوشه تاریکی- آخ-  دلم را میبازم.من عاشق میشوم.

رو به شمال مسجد که گام برمیدارم دری ما را به بیرون از مسجد هدایت میکند.

اینگونه وارد کوچه باریکی در پشت مسجد میشویم که تاریک است و با سوسوی چراغی از دور نوری بر ما میریزد.کنجکاویم که بدانیم این در قرار است مارا به کجا برساند.پس گوش به شیطنت سایه ها میدهیم و در عبوری رازگونه وارد روایت کویری کوچه های نطنز میشویم ان هم در سیاهی مطلق شب.

نه صدایی میاید و نه کسی.هرازگاهی نوری از قاب پنجره ها و یا صدای خنده جوانی از دور به ما میگوید زندگی جایی همین حول و حوش دارد نفس میکشد.

باورش سخت است اما از جایی در این خرابه ها صدای "بوف" میاید.چیزی از کنار گوشم پرواز میکند که فکر میکنم خفاش است و روایت ما وقتی بیشتر  افسانه ای میشود که صدای زوزه شغال هم از جایی شنیده میشود.من که فکر میکنم اینجا ربطی به امروز ندارد ما در زمان سفر کرده ایم به گذشته ها.شاید اگر بیشتر گوش کنیم صدای پای سواران مغول را هم بشنویم که بر کوچه های نطنز میتازند و پشت دالانها ناپدید میشوند.

نه خدایا شاید هم وارد اتشکده ساسانیان شده ایم که درست پشت در معبد مهری نیمه جان دارد نفس میزند!

و برای دقایقی همینجا به احترام تاریخ و قدمت و اصالت می ایستیم و در سکوت گوش میدهیم به نجوای ذهن و دل بیقرارمان که گامهای مشتاق مارا به این خرابه های ارزشمند نطنز کشانده اند.به کوچه هایی که در وجب به وجب آنها رازی است برای ارضای روح کنجکاو ما ...

و ما چون باد در این کوچه ها سرریز میشویم.


 
اختتامیه
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱  کلمات کلیدی: متفرقه

سلام دوستان عزیز

اختتامیه جشنواره سفرنامه نویسی ناصرخسرو در راه است و آثار در مرحله داوری قرار دارند.

اگر دوست دارید در این مراسم که شرکت آن برای عموم ازاد است حضور یابید و از برنامه های آن مطلع شوید به لینک زیر مراجعه نمایید...

دومین جشنواره ملی سفرنگاری ناصرخسرو قبادیانی

داوران بخش دیجیتال امسال جشنواره:علیرضا عالم نژاد-شادی گنجی-پرویز شجاعی- نسیم یوسفی-جعفر ادریسی و البته من...

خوشحال میشوم شما را در آن روز از نزدیک دیده و گپ و گفتگویی داشته باشم.

پس منتظرم