بوم کلبه(3)
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به توتلی تمک

فروردین 91-به سوی یک پیاده روی 2 ساعته

حدودای ساعت 4 بعدازظهر بود که آقای کامران راهنماییمون کرد برای بک پیاده روی دو ساعته در دل جنگل گلستان تا هم ما را بیازماید که "چند مردحلاجیم" برای پیاده روی 5 ساعته فردا و هم اینکه راه و روش درست پیاده روی در جنگل رو یادمون بده.در واقع یک کارگاه آموزشی بود.همون اول بسم الله 4 نفر انصراف دادن و 14 نفر بقیه خود را برای پیاده روی آماده کردند.آقای کامران یکی یک چوب دستی به هرکدوممون داد و اونهایی هم که کفشهاشون مناسب نبود با گالشهای روستایی تجهیز شدن و راه افتادیم از پشت خونه به سمت کوهستان...

 

برای این پیاده روی یک "بلد راه" ما رو راهنمایی میکرد.پسر خوب و خوش اخلاقی به نام آقا بهمن که از اهالی روستای توتلی تمک بود و با آقای کامران همکاری میکرد.

ببینید این سفر ما یک سفر "اکوتوریستی" محسوب میشود.شاید بد نباشد برایتان کمی از اکوتوریست و فرق آن با گردشگری طبیعت میگویم.وقتی ما به دل طبیعت میزنیم و قصدمان دیدار از جاذبه های طبیعی یک منطقه است میگوییم به گردشگری طبیعت آمده ایم اما زمانی میتوانیم بگوییم که این نوع گردشگری اکوتوریست محسوب میشود که سفری مسئولانه را تجربه کنیم.اینکه سفری مسئولانه چیست خود داستانها دارد که به مرور برایتان خواهم گفت.

در ابتدای راه باید از کنار روستا میگذشتیم.یکی از پارامترهای سفر مسئولانه به دل جاذبه های طبیعت احترام به فرهنگ بومی آن منطقه است.پس در این مسیر حتی الامکان سعی بر این بود که آرامش محیط روستایی را بر هم نزنیم.پس مسیرهایی را انتخاب کردیم که کمتر از قلب روستا بگذریم.یادمان باشد که احترام به فرهنگ و اعتقادات مردم محلی باعث میشود که رابطه میهمان و میزبان و تعامل بین ما و آنها همواره برقرار بماند.اگر لباس پوشیدن ما-نحوه رفتار ما در جهت بی احترامی به شئونات مردم منطقه باشد آنها را دچار بی اعتمادی به گردشگر کرده و کم کم فاصله عمیقی ایجاد میکند.

در میانه های راه آقای کامران به ما یاد میداد که چگونه باید از مسیرهای "پاکوب" برویم نه از هر مسیری که دلمان خواست.این کار باعث میشود که در حین پیاده روی آسیبی به گیاهان و حیوانات منطقه نزنیم.و بافت محیط را خراب نکنیم.باید یادمان باشد که وقتی از سفر اکوتوریستی برمیگردیم هیچ اثری از ما جز ردپاهایمان باقی نماند و همان ردپاها نیز باید در مسیر مشخص شده قرار گیرد.

در کنار ما کودک 7 ساله ای هم حضور داشت که در ابتدای امر تصور همراهی او با گروه کار راحتی به نظر نمیرسید اما با راهنماییهای اقای کامران و آموزشهایی که به کودک میداد ذهنیت ما کاملا تغییر کرد.در ابتدا کودک خسته شد و شروع به بدقلقی کرد.مادر و پدر کودک تصمیم گرفتند او را بر دوش بگیرند اما در این لحظه آقای کامران وارد عمل شد.او به ما اطمینان داد که خودش کودک را همراه خواهد کرد و ما بهتر است به راه خود برویم.پس از طی مسافتی متوجه شدیم آقای کامران به کودک چوب دستی داده و در حین راه رفتن دارد برای او کلاس آموزشی آشنایی با طبیعت را با لحنی بسیار آرامش بخش و جذاب برگزار میکند.کودک مشتاق به آموخن شد و کیسه ای به دست گرفت تا برگها و تخمها و گیاهان جالب توجه را از روی زمین برداشته و بعدا در دفترش بچسباند.دیگر تا آخر سفر 2 ساعته کودک هیچ ابراز خستگی نکرد بلکه مشتاق تر از همه ما به طبیعت نوردی پرداخت.

گیاهان منطقه شگفت انگیزند انواع قارچها-درختان-گلهای خودرو و.....بافت منطقه جنگلهای گلستان را بینظیر کرده است.کنده درختی را یافتیم که سرنگون شده و تمام پوسته تنش از قارچهای سمی پر شده بود.قارچهایی عجیب به شکل گلهای درشت و آبی-سفید.بسیار زیبا بودند.

نزدیک بود پا بر روی این کرم خوشگل قرمز بگذارم.این کرم درخت است.همانکه در تنه درخت لونه کرده و از درون باعث پوسیدن درخت میشود و گاهی دارکوبها را به هوس خوردن میندازد.وقتی پرسیدیم که پس این کرم برای جنگل ضرر دارد؟ آقا کامران به شدت رد کرد.او گفت که طبیعت خود بهتر میداند باید چگونه بمیرد و بمیراند.اگر بشر دخالتی در این چرخه طبیعی نکند طبیعت خوب میداند که چه کسی را چه وقت سر وقت دیگری برای نابودی بفرستد اما متاسفانه دست کج بشر همیشه این چرخه را معیوب میکند.

کرم کوچولو را در کف دست گرفتیم.نرم و بامزه میخزید روی کف دست ما و اگر احساس ترس میکرد خود را گوله میکرد تا چشمش به قیافه ما نیفتد...

نمیدانم میدانید یا نه اما در این جنگلهای انبوه حیوانات وحشی زیادی چون "گراز"-"شغال"-"روباه"-"گربه جنگلی"-"خرس قهوه ای"-"آهو و مارال"و از همه مهمتر"پلنگ" وجود دارد.در گذشته های دور "ببر مازندران" نیز در این جنگلهای انبوه و رازآلود زندگی میکرده که متاسفانه به علت عدم حفاظت نسل آن منقرض شده است.بگذارید ماجرا را کمی ترسناک کنم.گاهی لابلای درختان صدای شکستن شاخ و برگ شنیده میشد که آقا کامران میگفت احتمالا یک جفت چشم در حال پاییدن ماست....

آفتاب در حال پایین آمدن بود که ما هم سرازیر شدیم به سمت بوم کلبه.رنگ نارنجی هر لحظه بیشتر و بیشتر در سینه آسمان پخش میشد و منظره نفس گیری میساخت لابلای انبوهی درختان.جنگل میخواست به خواب برود و ما هم باید مزاحم نمیشدیم.

جدا اگر بلد راه همراهمان نباشد پیدا کردن مسیر اصلا کار راحتی نیست پس اگر به هر دلیلی خواستید بدون همراه به گردش در میان جنگلهای گلستان بروید حداقل جی پی اس با خود به همراه داشته باشید.ما که وقتی از کاروان عقب میفتادیم ترس وجودمان را میگرفت.اینجا اگر گم شوید پیدا شدنتان با خدا خواهد بود.

به خانه که رسیدیم آفتاب غروب کرده بود.بالای درختان روستا مرغها کپ کرده و روی بلندترین شاخه ها به خواب رفته بودند.صحنه جالبی بود وقتی علتش را جویا شدیم به ما گفتند که این حیوانات به طور غریضی از بس مورد تهاجم شغال و گرگ قرار گرفته اند نسل در نسل آموخته اند که شبها باید روی بلندترین شاخه ها بنشینند تا از آسیب در امان بمانند.جالب بود طبیعت عجب آموزگار خوبی است!

بالاخره به بوم کلبه رسیدیم.خسته بودیم اما سرشار از روح زندگی.چراغهای روشن خانه به ما نوید جای گرم و نرمی را میداد.مخصوصا اینکه بوی خوش غذای محلی هم در کوچه پیچیده بود.پس فعلا ما رفتیم که دلی از عزا درآوریم.شب بخیر...


 
شب سمور
ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

مرد به در حمام به آرامی کوبید و گفت:بیرون نمیای؟

زن با دهان خمیری در حال مسواک زدن گفت:میام.

در که باز شد زن قیافه داغون مرد رو که دید فقط تونست بگه: چی شده.

مرد گفت سمور به قفس پرنده ها زده.

زن روی زمین نشست و صورتشو تو دستاش گرفت.

به فاصله یک نفس هق هق زن بلند شد....

***

اون روز صبح جمعه بهاری دل انگیزی بود که زن و مرد تصمیم گرفتند 11 مرغ عشقشونو بالاخره از قفس تو خونه به قفس بزرگ تو حیاط منتقل کنند تا حیوونا نفسی بکشن و دوباره زنده بشن.

وقتی 11 مرغ عشق تو خونه تابستونیشون آروم گرفتن صدای هیجان بهاریشون حیاط رو برداشت.زن و مرد هم دو تا صندلی آوردن و نشستن کنار قفس بزرگ اونها لابلای حیاطی که داشت مست بهار میشد.این 11 مرغ عشق به جون این زن و مرد وصل بودند. تمام این 6 ماه زمستانی اونها رو تو اطاق نگه داشته بودن به امیدی که هوا که گرمتر شد پرشون بدن تو خونه قفسی حیاط تا از حضور بهار و چه چه پرنده ها و سبزی درختا حظ کنند.یکی از این 11 مرغ عشق بدجور به قلب این زن و مرد وابسته بود. "عدسی" کوچکترین آنها که معلول هم بود و نمیتونست پرواز کنه.عدسی رو از بقیه بیشتر دوست داشتن مثل پدر و مادری که فرزند معلولشونو بیشتر از بچه های سالمشون دوست دارن.آخه عدسی تو دستاشون بزرگ شده بود و از نوک انگشتاشون دونه خورده بود.عدسی انگار سوای بقیه به جونشون وصل بود.

وقتی 11 مرغ عشق پرداده شدن تو حیاط همگی پریدن و رفتن رو شاخه بالایی الا عدسی معلول.

زن غصه عدسی رو خورد که حالا حتما از تنهایی دغ میکنه اما جفت عدسی پر زد و رفت کنارش نشست تا عدسی فکر نکنه حالا که معلوله دیگه هیشکی دوسش نداره.

خیال زن که راحت شد دیگه شب شده بود.بارون بیهوا زد از تو سینه آسمون بیرون و هوا سرد شد....

***

-از کجا فهمیدی سمور زده به قفس؟

-خودم دیدمش دخل همه رو یکی یکی آورد....

و هق هق زن بلند شد!

مرد هیچ جوری نتونست زن رو آروم کنه.زن فریاد میزد و میگفت که مرد هیچی از احساس نمیفهمه .مرد نمیفهمه که زن حکم مادر 11 مرغ عشقو داشته.زن با هق هق خوابید و خواب بچه های از دست رفتشو دید!!!!!!

***

صبح زن پاورچین پاورچین سراغ قفس رفت.خیال میکرد قفس از خون پوشیده شده اما هیچ خونی در کار نبود و هیچ پرنده ای هم لت و پار کف قفس نیفتاده بود.زن خوشحال شد.فکر کرد حتما مرد دیشب خواب آلوده بوده و درست متوجه نشده.شاید در قفس باز مونده و 11 مرغ عشق پر کشیدن به آسمون.خیال زن بگی نگی آروم شد و رفت پی کار و زندگیش...

***

اما این صبح برای مرد تراژیک ترین صبح زندگیش بود.وقتی قبل از بیدار شدن زن آروم و آهسته به حیاط رفت و 11 پیکر نحیف و رنگارنگ رو غرق به خون کف قفس دید.درحالیکه سر همشون از تن جدا شده بود.سمور کار خودشو کرده بود و اگر زن این صحنه رو میدید حالش دگرگون میشد.مرد سپیده نزده پیکر کهای کوچک پرنده های بیگناه رو که بالهای رنگارنگشون به خون تنشون آغشته شده بود از تو قفس جمع کرد و آروم برد و گوشه حیاط زیردرخت گیلاس دفن کرد.و بعد به آرامی گریست...

شاید با بهار سال بعد  درخت گیلاس شکوفه هایی به رنگ آبی و زرد و سبز بدهد به یاد بالهای رنگارنگ 11 مرغ عشق قصه زندگی آن زن و مرد...

***

شب سمور اصطلاحی قدیمی است که به اتفاقات خون بار اطلاق میشود.سمور حیوانی است که شبانه به حیوانات کوچک حمله کرده و تنها خون آنها را میخورد و جسدهای پاره پاره آنها را به حال خود رها میکند.

و این داستان جمعه غم انگیز ما بود.


 
بوم کلبه(2)
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به توتلی تمک

فروردین 91-بوم کلبه

پا به بوم کلبه ترکمنی مینهیم .در همان ابتدای امر دیدن خانه ای با حال و هوای چنین بومی که همه عناصر زندگی روستایی را در کمال زیبایی و آراستگی گرد هم آورده است چشممان را خیره میکند.وارد خانه که میشویم همه چیز نهایت پاکی و تمیزی را دارد و خانم فروغ وهاب زاده و همسرش آقای کامران انوری به عنوان میزبانان ما به ما خوش آمد میگویند.خانه متشکل از یک سالن که به اصطلاح ترکمن به آن "آره هود" میگویند میشود که اطرافش اطاقهای خواب مهمانان قرار دارد.گویی اینجا در گذشته یک خانه کهنه و قدیمی ترکمنی بوده که  مورد اجاره قرار گرفته و سپس تحت تعمیرات قرار میگیرد.از آنجایی که میزبانان ما خود معماری و طراحی دکوراسیون خوانده اند دست به فضاسازی مکان زده تا جاییکه امروز به شکلی چنین جذاب برای گردشگر درمیاید.

به رسم ترکمنان دور تا دور آره هود مینشینیم و به مخده های ترکمنی تکیه میزنیم.پاها را نیز دراز کرده و خستگی از تن در میاوریم.حس خوبی دارد که همه دور هم هستیم. فکر میکنم که در گذشته های دور شاید مادربزرگها و پدربزرگهای ما در خانه های آبا و اجدادیشان همین فضای به شدت خانوادگی را در تمام دوران زندگیشان تجربه میکردند و کمتر حسی از تنهایی داشته اند.

خانه از 4 اطاق خواب تشکیل شده است.دو تای آنها ظرفیت 6 نفر و دوتای دیگر ظرفیت 4 نفر را دارد.اطاقها با نمدهای ترکمنی مفروش شده اند.برای خواب باید از تشک هایی بر روی زمین بهره برد.همه جای خانه با وجود روستایی بودن به شدت پاکیزه و راحت است.در و دیوارهای خانه با کاهگل پوشیده شده و پنجره ها کوچک و نورگیرند که با سخاوت آبشاری از پرتوهای پاکیزه آفتاب را به اطاقها سرازیر میکنند.

درون هراطاق کمدی چوبی و قدیمی قرار گرفته که ما را یاد اجناس جمعه بازار میندازد.روی کمدها به فراخور حال هر اطاق اشیای زینتی ترکمنی قرار گرفته از شانه های فرش بافی و کوزه های سفالین تا زین اسب و ....

دیوارهای هر اطاق با پارچه های رنگین و شالهای ترکمی و لباسهای سنتی آرایش شده اند.اینجا به هرطرف که نگاه میکنیم رنگ میبینیم و زندگی.از نمدهای سرخ گرفته تا مخده های ارغوانی و دیوارهای قهوه ای و رختخوابهای گلدوزی شده و شالهای قرمز و نارنجی و زرد و سبز.گویا رنگ قالب ترکمنها قرمز-ارغوانی باشد که آن هم علتی دارد و سروقتش برایتان خواهم گفت.

اطاقها هریک نامی زیبا دارند.یکی "مهمان جای" است یعنی اطاق میهمان که برمیگردد به گذشته خانه و صاحبان اصلی ان و کاربردی که در آن زمان داشته است.دیگری "احمد جای" آن یکی "بگین جای" -یکی دیگر "محمد نور جای" و سرآخری "بیگ اوی" نام گرفته که یادآور ساکنان قبلی خانه اند.

همان ابتدا بعد از اینکه اطاقهایمان مشخص میشود.همگی در "آره هود" خانه جمع میشویم دور هم.پدر و مادر بالای اطاق جای میگیرند.اینجا خود به خود رسوم ترکمنی بر ما حاکم میگردد.از آشپزخانه سنتی خانه که "قره جای" نام دارد سینی بزرگ چوبی با پیاله های گل سرخی و قوریهای تپل قرمز به اطاق میاید.یک نفر مسئول ریختن چای میشود.اینجا باید چای را به رسم ترکمنها در پیاله نوشید از قوریهایی که یکی بوی سیب میدهد و دیگری بوی نعنا و حالی میدهد بعد از ساعتها راندن در جاده ها اینگونه آسودن و زیستن.

وقت نهار شده است.یک ترکمن مهمان نواز مسئول پذیرایی از مهمانان است.سفره بلندی در آره هود میگستراند و بشقاب های گل سرخی را مقابل ما میگذارد.پیاله های ماست و نعنا و گوجه فرنگی تازه خرد شده که به جمع سفره افزوده میشود دیگر اشتهای ما را کنترلی نیست.نهار هم سنتی و ترکمنی است.غذایی به نام "چکدرمه" که تا حدودی شبیه استامبولی پلوی ماست اما با مرغ تکه ای و ادویه مخصوص ترکمنی پخته میشود.اینجا گوشت کمتر میپزند جز در ایام عید قربان که برای یک سالشان کباب درمانی میکنند!در کنار چکدرمه سبدهای نان داغ محلی هم در سفره قرار میگیرد که بوی خوش آنها دلمان را تنوری میکند.

وقت استراحت و قیلوله فرا رسیده است.هریک به اطاقی میرویم و در رختخواب های تمیزمان ولو میشویم و خواب اسب و علفزار و چشمه میبینیم.تا بعد!


 
بوم کلبه(1)
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٢  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری به توتلی تمک

فروردین 91-به سوی بوم کلبه

میخواهم این بار برایتان از تجربه سفری بینظیر بگویم.از تجربه میان ترکمها بودن و زیستن و خوابیدن و خوردن.از تجربه گام نهادن در جنگلهای حفاظت شده گلستان و با طبیعت در آمیختن.از تجربه بافتن پارچه و ریسیدن نخ و پختن نان.از به آغوش کشیدن بره های چند روزه و نوشیدن شیر داغ گوسفندان. میخواهم برایتان از صدای سازهای عاشیق ها بگویم و دلی دلی کنان برایتان آواز بخوانم.میخواهم بگویمتان که چه تجربه نابی را در بوم کلبه "توتلی تمک" گذراندم.پس بیا تا برویم...

میدانستیم نام روستایش توتلی تمک است.روستایی بکر در آن سوی کوه های سرزمین ترکمن.پیدا کردنش حتما نقشه لازم دارد و دقت.از مدتی قبل برای دو شب اقامت رزروش کرده بودیم.

پس از "گرگان" راه شمال شرق را در پیش گرفتیم به سمت "کلاله" و "صوفیان" و "گوگجه".از صوفیان تا "تمر قره قوزی" را خوب پیش رفتیم.جاده لحظه به لحظه خالی تر از ماشین و مسافر میشد و ما یکه تاز این راه های پیچ در پیچ کوهستانی بودیم.کوه هایی که نام "گلستان" را بر خود داشته و دارند.کوه هایی سر به فلک کشیده با پوشش گیاهی جنگلی که هر دم بکر و بکرتر میشدند و ما را انگار راهی ناکجاآباد میکردند.

دشتها سبز و کولزاهای زرد بر تن آنها با نخ طبیعت گلدوزی شده بودند.زردی آفتابی بر تن سبزی بهاری.به سمت "قره دیب" پیچیدیم.جاده وهم انگیز میشد.نمیدانم وجه تسمیه این نام چیست اما دلم میخواهد فکر کنم قره دیب متعلق به دیو سیاه قصه هاست که پشت پیچ جاده ها خانه دارد و اگر از من مسافر خوشش نیاید با یک فوت بلند مرا سر به نیست خواهد کرد.بیا قصه بسازیم تا جاده ها را کتاب کنیم و خود کلماتی باشیم بر صفحات سبزش."یاساقلق" و "عزیزآباد" و "قره یسر" را گذشتیم.

گیج بودیم و نمیدانستیم آیا راه را درست میرویم یا نه.پسرکی چوپان منجی ما شد و راه را با انگشت نشانمان داد.گویی پیچی دیگر بود.پس "خوجه یاپاقی" را هم رد کردیم و به یاد داوود رشیدی در نقش خوجه ممد افتادیم.بالاخره روستای "توتلی تمک" خودی نشان داد و ما به مقصد رسیدیم.اینجا آخر دنیاست باور کنید.

دری در کوچه ای خاکی به رسم میهمان نوازی به رویمان گشوده شد.دری چوبی در تن حصارهای دیوار حیاط خانه ای که قرار بود در آن آرام بگیریم. 

میزبانمان به استقبالمان آمد.آقای "کامران انوری" که این eco lodgeرا در دامنه کوه های زیبای "بیلی" و در روستایی ترکمن نشین  راه انداخته است.بیشتر از او و از اهدافش خواهم گفت.فعلا خسته ایم و قصد اطراق داریم.تابلوی چوبی  "خوش گلدینیز" ما را به درون میخواند.ما پا در حیاط "بوم کلبه" مینهیم.

خانه ای روستایی است.در حیاطی وسیع که با کنده های بزرگ درخت جوی بندی شده و خروش آب چشمه ای که از میانش میگذرد طراوتش را دو چندان کرده است. باغچه هایش ریحان و نعنا و پونه  دارد و عطر خوش سبزیجات فضایش را پر کرده است.شنهای ریز و درشت زیر گامهای ما تلق نلق کرده و حس خوب آرامش را به ما منتقل میکنند.

گوشه حیاط دستشویی و حمام قرار دارد.بسیار تمیز و قابل استفاده برای ما شهریهای نازک نارنجی.گرچه از بیرون نمایی کاملا روستایی دارد اما حتی در آن توالت فرنگی هم تعبیه شده است.

از دود کش خانه روستایی دودی خوش بر وبو به بالا میلغزد .گویی وعده نهار نزدیک است.بمانید با من تازه سفر شروع شده است.


 
سفری با مادربزرگ(3)
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٧  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری با مادربزرگ

فروردین 91-برگشت به خانه ای خالی از خاتون

از کودکی ساری را با هتلی میشناختم که در دره ای سرسبز واقع شده است.هتلی که شبها پدر برای اینکه جلوی شیطنتهای بچه هارا بگیرد میگفت جنگلهایش خرس دارد و اگر شب یواشکی از اطاق بیرون بیاییم خرس ما را خواهد خورد.....

 هتل سالار دره را بارها با مادربزگ هم قدم زده ام.با مادربزرگ در بالکن اطاق نشسته ام و چای نوشیده ام و به رگبار باران که بر جنگلهای مه گرفته "نکا" میبارد نگریسته ام.هتل "سالاردره" برای من یادآور لحظه های خوش سفر با پدر و مادربزرگ است با آن دو نفری که هر دو دیگر نیستند و تنها خاطراتشان برای من باقی مانده است.این روزها هتل سالار دره سر و شکل بهتری به خود گرفته و اقامت گاه بسیار زیبایی خواهد بود برای کسانی که میخواهند دور از شلوغی شهر لحظه هایی را با آرامش جنگل و ابر و باران و مه سپری سازند...

اما گویی دیگر باید برگشت.پس در برگشت به تهران این بار جاده ای جدید را میپیمایم.از سمت ساری راهی جاده کیاسر به پل سفید میشوم. در ۴۵ کیلومتری جنوب غربی ساری در جاده‌ای به سمت سمنان بعد از روستای تاکام و در نزدیکی روستاهایی چون ورکی و افراچال  در منطقه‌ای کوهستانی و سرسبز سد تنگه سلیمان(شهید رجایی) واقع شده‌است.اسکله شیرین رود جایی است که به گردشگر فرصت غرق گشتن در مفتون تنگه سلیمان را میدهد.

از پشت کوه های سترگ البرز و از میانه رقص تجن لابلای جنگل مه گرفته کوهستانی دریاچه ای آرام و خاموش خفته است.انقدر ساکت و مرموز مینماید که من را یاد قصه های قدیمی پریان مادربزرگ میندازد.فکر میکنم انگار قرار است جانوری اساطیری از میان این آبها بیرون خزد و مرا با خود تا انتهای قصه ها بکشاند.اگر بدانم در آن دورهای دور میتوان مادربزرگ را یک بار دیگر دید دست هایم را در دستهایم تمام دیوهای قصه ها خواهم گذاشت و خود را تا ابد در جادوی آنها گم خواهم کرد.

از کیاسر راهی "فریم" شدم.جاده هی پیچ میخورد و بالا میرود.یک هزار پیچ دیگر از هزاران پیچهای سرزمین من لابلای آغوش البرز در این منطقه نقش خورده است.هرچه جلوتر میروم به آسمان نزدیکتر میشوم.جایی میرسم که با باد سینه به سینه شده ام و عقابهای مازندران بالای سر من اوج گرفته اند.از ماشین پیاده شده و خود را بالای سر دشتی سبز میابم.دشتی که انگار کوه ها آن را قاب گرفته اند.دوردستها زندگی جریان دارد اما بی خاتون برای من آیا زندگی هنوز جریان خواهد داشت.نمیدانم

شیبهایی تند و کله های گوسفندهایی که بر تن علفزار قلم خورده اند.اینجا خیلی سبز است.سبزتر از همه دشتهایی که در این چند روز دیده ام.گویی زندگی میخواهد مرا از سر نو زنده کند.آخر من عاشق سبزم و سبز به من روح میدهد....

دلم میخواست تن تو با من همسفر بود و وقتی به این نقطه رسیدم حس کردم دستهایت در دستهای من گرمای خون گرفته است و تن خسته و پیرت بر شانه های من جوانه زده است و ما در زمینی غیر زمینی -کالبدی همسفر گشته ایم دلم میخواهد باور کنم که جسم تو با من است.کاش میشد یک بار دیگر با هم جاده ها را بپیماییم.نمیشود و این نمیشود باور نکردنی و دردآور است برای من ...

اینجا طبیعت انتزاعی شده است.به سایه ها و درختها که مینگرم باورم نمیشود اینجا زمین باشد.پس دوست دارم بیندیشم اینجا تکه ای از همان بهشتی است که خانه تو گشته و من اینجا زیر سایه های این درختان برای ساعتی مهمان تو شده ام. خاتون مهمان نوازیت را کامل کن و مرا در آغوش بگیر.دلتنگ لمس توام

به روستایی به نام "لمزر" میرسم.خیلی خسته هستم و دلم میخواهد جایی بیاسایم. از دور سایه برجی چشم نواز چشمم را میگیرد.مردی مهربان مرا دعوت به آسودن میکند.پیاده میشوم.راه خاکی را گرفته و بالا میروم.زنبورها دور من سمفونی شیرینی مینوازند.مارمولکها از زیر گامهایم فرار میکنند.چوب دستی به دست راهی شیب جاده میشوم...

عجب جایی است اینجا.انگار خدا سفره ای انداخته از سایه و آفتاب و ابر و لطافت و مسافرانش را چاشت میدهد در این هوای دلپذیر.فکر میکنم اینجا خانه "لی لی پوت" هاست. اما جلوتر که میروم رد شمعهای نیم سوخته را در کنار در میبینم و تکه های پارچه سبز گره خورده بر شاخه های درختهایش را که در باد به اهتزاز درآمده اند. .اینجا مزار "پیر شهریار" است.تنها نامش را فهمیده ام و هیچ از خودش نمیدانم.بنا به قرن نهم هجری برمیگردد پس این بالا ها هم میشود بر تاریخ گام گذاشت.آهای پیر شهریار چقدر مزارت پر صفاست و دل را جلا میدهد.کسی که مرگش چنین لطیف باشد تو بگو زندگیش چه جویباری بوده است؟

میدانم مادربزرگ عزیز من هم جویبار شده است و در بهشت جاری خواهد شد میدانم.....


 
سفری با مادربزرگ(2)
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٩  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری با مادربزرگ

فروردین 91-به سمت بندر ترکمن

جاده گرگان به سمت بندر ترکمن را خیلی دوست دارم.نمیدانم چرا منو یاد خیابان ولی عصر تهران میندازد. شاید چون دو طرف جاده پر از چنار بلند کهن است.شاید چون روزگاری دست در دست یک عاشق این جاده را پیمودم همان طور که آن خیابان قدیمی حوالی پارک ساعی را پیموده بودیم.شاید...مادر بزرگ تو که بهتر از هرکسی در این دنیا با خاطره بازیهای نوه عاشق پیشه ات آشنا بودی؟یادت هست که را میگویم که....سر تکان دادنت بوی شیطنت میدهد خاتون...

هر فصلی این جاده به یک رنگ و شکلی درمیاد و حالا سبز_ سبزاست و لابلایش میشود زردی کولزا های آماده درو را دید و حظ برد از این همه تنوع رنگ.

خروجی بندر ترکمن را میپیچم و راهی بندری میشوم از کودکی با آن جاده و آن بندر خاطره ها دارم.از مادر و پدر بگیر که در کودکی من همیشه راهی جزیره آشوراده بودند تا مادربزرگی که با هم قایق سواری میکردیم و جزیره اش را میپیمودیم تا عشقی که با آن شنهای جزیره را درنوردیده ام و برایش از سهراب خوانده ام....."و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی دریا عاشق آبی آسمان باشد..."

و فکر کن که چه تنها است اگر که عاشق خاتون قصه ها باشد....

اینجا طبیعتش شوخ است و شنگ.در ابتدای راه ما را اسیر سبزی جنگل و آبی دریایش میکند بعد کم کم زمینها دشت میشوند و گسترده تا دورهای دور افقی به رنگ قهوه ای گستره دید ما را در بر میگیرد.به خود که میاییم به کویر و شنهای روان میرسیم باور نمیکنی با ما همراه باش و ببین. 

صدای زنگوله هایی خواب دشت را میاشوبد.کم کم سرهای فرفری گوسفندها خط افق را نقطه نقطه میکند.بعد این گله های گوسفند است که جاده را در مینوردند.می ایستم تا از مقابل ما بگذرند.بوی خلسه آور تن آنها گیجم میکند.بوی شیر میدهند بره های چند روزه.شیر مرا یاد مادر میندازد.دوباره دلم سخت میگیرد.بوی تن مادربزرگ هم مثل بوی شیر من را مست میکرد و سرخوش.دریغ که تن او امروز بوی خاک گرفته است.

 

بندر ترکمن برای من یک عالمه خاطره دارد.وقتی دست در دست مادربزرگ لابلای دنیای رنگارنگ پارچه ها میچرخیدیم و میخندیدیم و روسری ترکمنی بر سر میکردیم.هنوز یال روسری مادربزرگ در ذهن من تاب میخورد.گلهایی سرخ و زرد و سبزی که بر خاک سیاه آن  کاشته شده بودند و از دستهای مادربزرگ آب خورده و هر روز سرسبز تر از روز قبل میشدند.

فکر میکنم که آن روسری ترکمن بی موهای تابدار تو حتما میپلاسد.تو که نباشی تمام گلهای عالم خواهند پلاسید.حالا ببین...

سبز رو به قهوه ای میرود وقتی از ترکمن به سمت گمیشان راه میروم.آفتاب بر خاک تابیده و باتلاق تن چرخهای ماشین را نشانه میرود.خاک چسبناک شده است و پاهای پیاده من تاول میزند بر تن تهدید کننده دشت.فرو که میروم به یاد شعر بایزدید میفتم که میرفت و میخواند:

به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین تر شده چنانچه پای مرد به گلزار شود به عشق فرو میشد.

خیمه های ترکمن از دور دیده میشود.راه گم کرده ام مادر.مینشینم بر تن تفتیده گل آلودی که گویی اشکهایش شوره زده اند.صدای او اوی سگهای نگهبان از "اویهای" ترکمنی به سوی من هجوم میاورند.چوپان گله با چوب دستش نگهبانان گلوله ای سپید روی را میتاراند.با دست به جایی اشاره میکند و میگوید تا قبل هم آغوشی آفتاب و صحرا گلزار را ترک کنم.راه میفتم.

اینجا خاک بوی خدا میدهد و نمک طعم تن فرشته ها.گوسفندهایش سرگردانند مادر فکری به حال آنها بکن .دستی از سر مهر از همان دستان خداییت بر سر آنها بکش تا یادشان برود سرگردان تنهاییند در کویری تنهاتر از تنها...

میگویم اگر تو بودی حالا میگفتی:قدرتی خدا!از جنگل به کویر رسیده ایم .کجا برویم سمیرا؟


 
درددل با آن 2 نفر
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۸  کلمات کلیدی: دل نوشته
 
 
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۸  کلمات کلیدی: دل نوشته

جای دوری نرفته ای

حوالی دلم تا ابد خانه ای را سند زده ای

به نام عشق و مادری

                               مادری! دلم تنگ تو که میشود

                              کفشهایم را کسی جفت میکند

                             و من راهی کوچه های  خاکی دلم میشوم

                             میدانم

                            دستهای تو دری را میگشاید

                           تا از کوچه های دلتنگی

                         عبور کنم 

مرا به یک پیاله چای مهمان کن

دهانم خشکیده است.مادری!


 
سفری با مادر بزرگ(1)
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفری با مادربزرگ

فروردین 90-به سمت روستای زیارت

سلام مادر-بدجور تنهایم گذاشتی-ناغافل و پردرد-انگار که تاب ماندن را از من گرفته ای.وقتی غمی چنین سنگین بر دلم نشسته پای نشستن ندارم.باید رفت انقدر رفت تا فراموش کرد که دیگر نیستی.مگر همیشه نمیگفتی :باز هم سفر؟... و من میگویم :باز هم سفر! شاید تنها جاده بتواند مرا تسکین دهد.7 روز که از رفتنت گذشت من هم رفتم... پای در جاده های شمال راندم و رفتم نمیدانم به کجا خواهم رسید.امشب اینجایم و فردا خدا داند. میخواهم انقدر بروم تا با این درد کنار بیایم.من رفتم.بیا این آخرین سفر را با من باش. از آن بالا.راه دوری نمیرود این بار تو همسفر من باش از آن بالاهای بالا....یا علی...

پای در جاده فیروز کوه گذاشته ام و کوه های پر برف را در مینوردم.جاده که پیچ میخورد یادت در من پیچ پیچ میخورد.و چشمهایم در دام فصل پاییز میفتند.یاد هزاران خاطره ای که با تو داشته ام لحظه ای رهایم نمیکند.از هر تونلی که رد میشوم به خاطر میاورم که کودکی بودم بر روی زانوان تو و نحسی میکردم و تو مرا با قصه های تونلها آرام میکردی. تونل اول پدربزرگ بود تونل بعدی مادر بزرگ و انقدر قصه تونلها را میگفتی تا سرآخر من خوابم ببرد و یادم برود 6 ساعت در جاده ها هستم.حالا قصه ها بی تو بی پایان شده اند.پس تکلیف کلاغهای دربه در چه میشود که به خانه هایشان نخواهند رسید.دستم را بگیر بیا دو تایی جاده ها را پیش برویم.من از تنهایی بی تو در هراسم خاتون مهربان قصه های من.....

شب که میرسد گرگان را رد کرده ام و سر از زیارت در آورده ام.روستای بارانی جنگلهای هزاران ساله هیرکانی.این جنگلها پا به پای تو پیر شده اند و بعد رفتنت پیر تر.این را خوب فهمیده ام و قتی شبانه قدم در کوچه های خیس زیارت گذاشتم و هی رفتم.نمیدانم تا کجا انقدر رفتم که دیدم صورتم خیس شده است .باران! ممنونم از تو که مرا رسوا نمیکنی.تو فرض کن که من زیر باران گیر کرده ام.کوچه های زیارت را با تو زیارت میکنم مادر و با تو حرف خواهم زد.

امامزاده عبدالله چراغش روشن است.و نور سبزش دلم را بهاری میکند.در را باز کرده و وارد میشوم.کسی نیست.چادر به سر میکنم و بر خاک میفتم .به نام تو سجده کرده ام مادر. یادم به نذرم میفتد.مگر قرار نبود پایت را عمل کنی و بعد با هم برویم پابوس ضامن آهوچه شد آن نذر دلی ؟ رضا نداد خدای رضا که همسفرم شوی در زیارت رضایش؟ حالا اینجا در گوشه دورافتاده این روستا در این شب خیس و بارانی به نام تو نماز گذاشته ام خاتون! کاش بودی تا بوی یاسهایی جانمازت در تنم میپیچید اما اینجا بوی تنهایی و بیکسی در روحم میخزد.لعنت بر آن درد- لعنت بر آن پایی که عاقبت تو را کشت...

فکر کن جمعه باشد .تنها باشم .تو نباشی.شب باشد و من پای در گورستان قدیمی زیارت بگذارم.گریه نمیکنم اینجا یاد تو با من است.میدانی یاد کدامین خاطره از هزاران خاطره با تو بودن افتادم؟ آن سفر شمال که دم غروب من و تو لب ساحل ایستاده بودیم و هوا رو به تاریکی میرفت و ناغافل فهمیدیم روی یک قبر ایستاده ایم و تو گفتی :هول نکنی ها.... و من زیر لبی خندیدم آخر این تو بودی که هول کرده بودی و نه من ... بعد دو تایی دست هم را گرفتیم و از قبرستان بیرون آمدیم و تو گفتی خوبیت ندارد شب اینجا باشیم.... و بعد با هم غروب خورشید را در کناره دریا نگاه کردیم که پشت سنگ قبرها قایم میشد....

اینجا وهم ندارد.سنگهای قدیمی گورهایی خزه بسته با نقش و نگارهای زیبا مرا به خود میخوانند.آهسته میروم و یا دقت به آنها نگاه میکنم.تو هم با منی.زیاد کنجکاوی نمیکنی خاتون.میدانم از قبر و قبرستان خوشت نمیاید.رو که بر میگردانم شولای سپیدت را میبینم که آرام آرام دور میشود از من....بایست .نرو .میخواهم به تو برسم.تو پرپرواز داری و من پای در بند .بالا رفته ای سبک و رها....دستم به دامانت نمیرسد.خاتون بی دامان پر مهرت به کجا پناه ببرم از زمانه سنگین...

به کناره پل امامزاده میرسم و به خروش آب مینگرم.حجم سنگین پر غوغایی درونم را بهم میریزد.اینجا جای خوبی است که نامت را فریاد کنم.تنها آب خواهد شنید و نامت را با خود خواهد برد به تمام نیزارهای شمال.فردا روزی شاید اگر کسی در نی لبکی بدمد نام تو در هوای تمام جنگلهای شمال پخش شود.من نام تو را به دست آب خواهم سپرد آب امانت دار خوبی است. به من قول داده تو را غسل دهد.

پای در کوچه پس کوچه های زیارت میگذارم و بالا و بالاتر میروم.باران ریز هی میبارد و هی مرا پاییزی تر میکند.چشم به این کلبه های روستایی میدوزم یاد آن خانه قدیمی شمالی میفتم که تو در آن کودکیت را دوره میکردی.خاطره سازی میکردی و کودکی مرا نشانه میرفتی. یاد آن خانه شمالی و چاه آبی که در فصل پرآبی ماهی از آن بالا میزد و ایوانی روبه حیاط و ده ها مرغ و خروسی که سر به سر هم میگذاشتند و عطر خوش کته و باقالی و سیر و ماهی دودی و دست پختی که فقط مال تو بود خاتون مزارع شمال...

راستی مادر ! کفشها روی هم افتاده است.گویی سفری در پیش است...


 
 
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳  کلمات کلیدی: دل نوشته

حال بدی است

بهار 3 روز است آمده و تو هفت روز است رفته ای

به خدا حال خوشی نیست

که چادر نماز گلدارت لای آن جانماز ترمه چند روز است که تایش باز نشده است و من دلم لای گلهای آن در حال پلاسیدن است

حال خوشی نیست به خدا حال خوشی نیست وقتی تو نیستی که من به امید تو در آن خانه قدیمی را باز کنم و با لبخند به آغوشت پناه ببرم

حال خوشی نیست

وقتی تو نیستی که بویت کنم-بوست کنم-لمست کنم-و دستهایت را در دست گرفته و ببویم

حالم بد است وقتی تو نیستی تا مرا از ته دل دعا کنی

و دلم میخواهد در بد حالی بمیرم

حالم بد است کسی نیست به فریادم برسد و اشکهایم را پاک کند

آهای خدا کجا رفته ای که مرا یادت نیست....

خسته ام از مرگ و خسته ام از دعاهای اجابت نشده....

رهایم نکن