یزد(1)
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به یزد

آبان 90-شهر یزد

اوایل غروب بود که به شهر یزد رسیدیم.شهری به رنگ خاک و به قواره بادگیرها.شهری از گذشته های دور تا به امروز در پهنه کویر آسوده و نامیده شده به نام یزدان پاک!شهر خدا. گویند گویی یزدگرد این شهر را به دختر خود هدیه داده و از نام او ریشه نام ایزدان بر شهر گذاشته شده است.یزد را اما نامهای زیادی است از گذشته تا به امروز یکی از شناخته ترین آنها "ایساتیس" است که گویی به دوره های کهن تر باز میگردد.شاید مادها و شاید....سرم گیج میرود.من پای در تاریخ گداشته ام!

محله زرتشتیها را که بگیریم و برویم در خیابان دهم فروردین، انتهای کوچه دروازه قصاب‌ها میرسیم به یک خانه قدیمی و سنتی که امروزه هتل لاله یزد نام دارد.اما قدمت 120 ساله آن را به معماری قاجار برمیگرداند.زمانیکه حاج علی اکبر محله تلی این خانه را میسازد و به بی بی فاطمه دختر خود هدیه اش میکند.بعدها به حرمت نام شوهر بی بی فاطمه یعنی حاج حسین گلشن به نام خانه گلشن شناخته میشود.گویی تا سالهای پیش هنوز بی بی فاطمه در آن سکونت داشته اما بعد از مرگش سازمان هتلداری آن را خریده و پس از بازسازی به عنوان یکی از هتلهای سنتی یزد مورد استفاده قرار میدهد.

وقتی پای در شهری با چنین قدمتی میگذاریم زیباست که در خانه ای قدیمی هم اقامت کنیم.خانه ای که اندرونی و بیرونی دارد با اطاقهایی که دور تادور حوض آبی رنگ قرار گرفته اند و با درهای چوبی و کلون -محرم را از نامحرم جدا میکنند.پرده های پشت دری - شیشه های رنگی-کوزه های سفالین-بادگیر بالای پشت بام و چراغهای زنبوری ما را باخود میبرند به زمان پدربزرگهایمان و از خود بی خودمان میکنند طوریکه چشم بر هم میگذاریم و حتی صدای درشکه ها را میشنویم که در کوچه تلق تلق کنان میگدرند.ما اینجا اقامت میکنیم و میهمان ارواح خانه میشویم.

مقابل خانه گلشن آب انبار 120 ساله گلشن با 4 بادگیر واقع شده است که گویی تا 30 سال پیش نیز هنوز آب گوارا بر لب تشنه لبان این شهر کویری میرسانده است.در کنار این آب انبار 2 پاشویه و پله کان جدا قرار دارد که یکی را مسلمانان و دیگری را زرتشتیان استفاده میکردند.نمیدانم چرا و نمیخواهم هم بدانم که مردمان سرزمینم از هم اینگونه فاصله میگرفتند تنها به خاطر تفاوت آیین و دین.

روح نا آرام ما نمیگذارد که شبانه سر بر بالین گذاریم پس دمی بعد از رسیدن کوله بارهایمان را که جابه جا میکنیم پیاده راه میفتیم تا شب یزدی را کشف کنیم.پیاده پیاده که نه.ماشین را جایی نزدیک بافت قدیمی شهر در قلب یزد پارک میکنیم و قدم بر خیابانهای با اصالت یزد میگذاریم.

به میدان امیرچخماق یزد میرسیم.گویی امیرجلال‌الدین چخماق از سرداران شاهرخ تیموری و حاکم یزد بود که با همکاری همسر خود فاطمه‌خاتون برای آبادانی یزد مجموعه‌ای شامل تکیه، میدان، حمام، کاروانسراها، خانقاه، قنادخانه، چاه آب سرد و مسجد امیرچخماق را در قرن 8شتم هجری ساخت.حالا اینجا را با تکیه اش میشناسند و حسینیه ای که از زمانهای قدیم گویی بوده و حالا دوباره دارد سروسامانی میگیرد.شاید این تکیه بزرگترین تکیه ایران باشد.

حتما میدانید که مردمان یزد مردمانی معتقد به رسوم مذهبی هستند.مراسم تاسوعا و عاشورای حسینی در یزد سالها و سالهاست که با شکوه و عظمت خاصی اجرا میشود و یکی از سمبلهای این مراسم در این شهر بلند کردن نخل چوبی توسط صدها مرد است که ظهر عاشورا زیر آن رفته و یا حسین گویان نمادی از تابوت امام حسین را با خود حمل میکنند.حالا میشود این نخل بزرگ را در کنار تکیه دید که زیر گلدسته های مسجد غنوده برای ظهری که مردان سینه خواهند زد در تیغ آفتابش برای مرد خون و قیام .

میخواهیم به دیدن بافت قدیمی یزد برویم.پس پیاده راه مسجد جامع شهر را میگیریم و میرسیم به برج ساعت بزرگی که از دور برای هر گردشگر نمادی است از رسیدن به محله و قلب قدیمی شهر یزد.برجی آجری و  بلند که ساعتی بزرگ بر سر آن زمان را نشان میدهد..گویی این ساعت قدیمی ترین ساعت شهری ایران است که فردی به نام ابوبکر ساعت ساز آن را در قرن هشتم هجری میسازد و در جوار مسجد جامع نصب میکند.

و جالب است که سر از میدانی در میاوریم به نام "وقت ساعت".گویی در قرن هشتم در این میدان یک دستگاه نجومی و رصدی وجود  داشته است که وقت و زمان شهر را تعیین میکرده و در زمان خود بسیار معروفیت داشته است.

اینکه در دل شب پای در کوچه های ساکتی بگذاری که تنها نور لامپ قدیمی دهلیزهای باریکش را روشن کرده و تا دور دستهای دور گنبدهای تودر تو راهی رمز ـآلود را نشانه کرده  و نام میدانش هم از نام زمان گرفته شده است میتواند تو را با خود تا خیالهای پیچ در پیچ ببرد.اصلا من میگویم همینجا من را و سفرنامه ام را رها کن و بچسب تنها به این عکس عجیب که بی هیچ حرف و حدیثی خودش قصه تاریخ است و بس.بیا با هم وارد این کوچه بشویم.میخواهیم از زمان بگذریم و به عقب برگردیم و با هم شبی را در گذشته حال کنیم!!!!

اینجا اولین شهر خشت خام جهان -یزد - است و اینجا تر قدیمی ترین محله این شهر قرار دارد.محله فهادان....و ما پا در تاریخی غنی از سرزمینی کویری گذاشته ایم.کوچه هایی تنگ و باریک که در آنها همه چیز از جنس خشت و آجر و کاهگل است. کوچه هایی که در نور تیرک چراغها به رنگ خاک درمیایند خاکی سرخ و نارنجی. گاه از بالای دیوارها سر یک بادگیر چشم را میگیرد و و گاه طاقی یک آب انبار قدیمی.سر گذری سقاخانه ای است و پارچه ای سبز گره خورده بر میله ها به نیت بازگشایی یک گره و سر گذری دیگر بقعه ای است و مردی مومن در آن دفن... بی راه نگفته ام که فهادان پر از ارواح خاموش است که گویی در این شب ما را دنبال کرده اند و سر در گوش ما هی نجوا میکنند و دل مار ا هی پر میدهند به قصه ها و افسانه ها.

هرخانه ای انقدر قدمت دارد که باورمان نمیوشد هنوز زندگی در آنها جاری باشد اما هست و آن را میتوان از شاخه های انارهایی فهمید که زنده و لبریز از حس زندگی گاه از بالای یک دیوار کاهگلی بر کوچه سایه میندازند.هرخانه دری چوبی دارد و کلون و چفت و زنجیر و سکو هایی که در دوطرف ورودی درها تعبیه شده اند برای استراحت زنان و مردان در  ساعتی از روز که آفتاب کویری خمیازه میکشد دمی در کوچه بیاسایند و گپی بزنند و معاشرتی..اینجا به کوچه های آشتی کنان ! معروف است.کوچه هایی که برای عبور دو رهگذر از کنار هم آنها را به هم میرساننند از بس تنگند و باریک.عجب کوچه های باصفایی.

محله فهادان که قدیمی ترین محله شهر است و در قرن پنجم هجری ساخته شده از جانب شمال به خیابان فهادان-از جنوب به بازار نو و میدان وقت ساعت از غرب به محلات شاه ابوالقاسم و کوشک نو و از شرق به خیابان امام خمینی میرسد.گویی محله فهادان از قدیم محله سرشناسان و بزرگان یزد بوده و نام آن از کلمه "فهد" به معنی دانایان گرفته شده است.

در دل یکی از گذرهای قدیمی فهادان چشممان به گنبدی آبی میفتد که در زیر آسمان پر ستاره کویری یزد خوش میدرخشد.آن را بقعه سید رکن الدین مینامند.عارف و دانشمند قرن هشتم که مدرسه رکنیه را بنا کرد و در آن عالمانی بزرگ را تربیت و گویی شاه اتابک بر قدرت و نفوذ او رشک میبرد و دستور به قتلش میدهد و این چنین میشود که این گنبد فیروزه قرنها و قرنها بر جسد مردی بزرگ سایه میفکند و زیارتگاهی میشود برای دلدارانش.

این بقعه تاریخی با کاشیهای معرق و  نقوش اسلیمی و گنبدی طاقی شکل نگینی زیباست بر تارک آسمان پرستاره شب.

گشت و گذار را به پایان میبریم.گرسنه هستیم پس به دعوت دوستی یزدی به رستورانی که بسیار فضای جالب و امروزی و مدرنی دارد پای میگذاریم.انگار از گذشته به حال به چشم بر هم زدنی با شتاب پرتاب میشویم...به یک رستوران ایتالیایی به نام سزار و با غذاهای مطبوع فرنگی .

ما ترک میخوریم!!!!


 
عقدا
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٢  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به یزد

آبان 90-سفر به شهر بادگیرها-میانه راه یزد-شهر عقدا 

جاده گاهی که دلش برای من تنگ میشود فریاد میزند:بیا...و من میگویم:آمدم... و اینگونه راه میفتم و با جاده هم مسیر میشوم تا هرآنکجایی که دل بی انتهای جاده مرا بکشاند...

این بار بار و بنه را بستیم و 9 تایی راه افتادیم به سمت شهر بادگیرها.یزد-من از یزد خاطره های زیادی دارم.خاطره های فراموش نشدنی.اولین سفر من و محمدامین از اینجا آغاز شد.یزد شروع جاده نوردی ما بود.برای من راه های کویری و رنگ خاک این شهر جذابیت زیادی دارد تا جاییکه هرازگاهی دلم هوای بوی کاهگلهای دیوارهایش را میکند.این بار در میانه پاییز یک بار دیگر هوس یزد به دل ما زد و راه افتادیم به دیار ایساتیس(نام قدیم یزد).

صبح زود به سمت جاده قم حرکت کردیم.صبحانه را بین راه اتوبان تهران قم و در رستوران آفتاب-مهتاب خوردیم.مسیر حرکت ما تهران-قم-کاشان-اردستان-نایین-اردکان-یزد بود.در 40 کیلومتری شمال غربی اردکان و درست کنار جاده یزد به اصفهان شهری قدیمی و دیدنی به نام عقدا وجود دارد.تصمیم گرفتیم توقفی کوتاه در آن داشته باشیم.

 وارد عقدا که میشویم انگار شهر در خواب جادویی فرو رفته است.هیچ کس دوروبر ما نیست.ما هستیم و شهری هزاران ساله خفته در نیمروز پاییزیکه قدمت ان به قبل از اسلام برمیگردد.شهری کویری و کاهگلی با کوچه های باریک و دالانهای توردرتو.ماشین به سختی میتواند از میانه این راه های باریک بگذرد.دست که از شیشه بیرون میاوریم میتوانیم دیوارهای کاهگلی را لمس کنیم و از آنها انرژی بگیریم.سکوت عقدا عجیب ما را به درون میخواند و به تفکر و اندیشیدن به تاریخ.

تاریخ مینویسد که گویی یزدگرد فرزند بهرام گور 3 سرهنگ داشت به نامهای بیدار-عقدار و میبدار و آنها هریک دهی ساختند که اولی شد بیده دومی شد عقدا و سومی میبد...

در کتاب پرستشگاه زردشتیان اما در مورد عقدا آمده است: « نام آن گبران بوده و روستای قدیمی روزگار باستان است.» خرابه آتشکده چندی در اطراف آن موجود است و چون بین زردشتیان و جدیدالاسلام ها همیشه دعوا و جدال بوده، خواجه نصیرالدین طوسی وزیر سلجوقیان به زور سرنیزه، به گفته پیران قدیم، بقیه زردشتیان را مسلمان می سازد و در یک روز بین دختران زردشتی و پسران مسلمان و بالعکس عقد ازدواج همگانی بعمل می آید. لذا از آن روز عقدا نامیده می شود و نام ده گبران متروک می گردد.

کاری به اینکه عقدا را چرا چنین مینامند نداریم کار داریم به قدمت تاریخی عقدا و دیدنیها این شهر منجمله همین کاروانسرای قدیمی که امروزه آن را بازسازی کرده اند و متاسفانه در آن به روی ما گشوده نشد تا از داخل ان هم دیدن کنیم.این کاروانسرا را "رشتی " مینامند که برمیگردد به نام بانی آن "حاجی ابوالقاسم تاجر رشتی" که  در زمان خود  یکی از نامدارترین تجار یزد بوده است و این کاروانسرا را در سال 1262 بنا نهاد.این کاروانسرا نیز مثل بقیه کاروانسراهای سرزمینهای کویری ایران از آجر بنا شده است که بالای آن 2 بادگیر قرار دارد.

بگذارید کمی از کاروانسراها برایتان بگویم که فرهنگ میزبانی ایران زمین را در خود جای داده اند.همان طور که میدانید فرهنگ مهمان نوازی از دیرباز جزئ لاینفک ایرانیان بوده است.در گذشته های دور که ایران سر جاده ابریشم قرار داشت کاروانهای زیادی از مسافران را از اقصی نقاط دنیا پذیرا بود.کاروان سرا(کاربان سرا) ترکیبی از کاروان(مسافران) و بان(خانه ) است که یعنی محل آمد و شد مسافران.شکل معماری آنها معمولا 4گوش است با یک ورودی بزرگ و گاها در مناطق کویری با بادگیرهای باشکوه و زیبا.ورودی به یک دالان میرسد که طاقی بالای ان قرار دارد و حیوانات و چهارپایان را در آن قرار میدادند.وقتی وارد کاروانسرا میشویم دورتادور ان حجره هایی برای استراحت مسافران بوده مثل هتلهای امروزی.درواقع شاید فرهنگ سکونت در هتل از همین کاروانسراهای ایرانی گرفته شده است.اطاقهای طبقه پایین را البته برای نگهداری وسایل مسافران اختصاص میدادند و اطاقهای بالایی برای اقامت مسافران .

بدنیست بدانیم که بزرگترین و زیباترین کاروانسراهای ایران از عهد صفویه آمده اند.زمانی که شاه عباس تصمیم به احیای جاده ابریشم گرفت و دستور ساخت 999 کاروانسرا را در سر راه مسافران داد.

 

 روبروی این کاروانسرای آجری یک آب انبار قدیمی هم قرار دارد.آب انباری از همان دوره حاجی رشتی معروف!بعدا که از آب انبار معروف یزد دیدن کنیم برایتان مفصل از این سازه معماری صحبت خواهم کرد تنها این را داشته باشید که آب انبار محلی بوده برای ذخیره آب خصوصا در مناطق کویری.آب انبار را با پله های طویلش میپیماییم و پایین میرویم در جایی که روزگاری پای پاک آب به آن باز بود امروز کیسه های زباله افتاده است.از آن پایین به بالا که مینگریم خورشید با بیرحمی چشم در چشم ما میشود.

یکی دیگر از دیدنیهای عقدا یک برج قدیمی در قسمتی از بافت شهراست که خوشبختانه ظاهر آن براثر مرمت این روزها حالش خوب است و استوار نظاره گر گردشگرانی است که پا بر پله های آن میگذارند و با چشمهای کنجکاو سرکی به داخل میکشند.

پله کانهایی که مارا به داخل برج راهنمایی میکنند در پشت آن قرار دارد و از دید رس مخفی هستند.پله ها بی نرده اند و خطرناک.باید حواسمان را جمع کنیم وقتی عمودی پای بر پله های آجری میگذاریم.

 داخل برج اما مرمت نشده و تقریبا نیمه ویران است.حفره های خطرناکی زیر پای ما دهان باز کرده و منتظر بلعیدن ما هستند.دروتادور برج اطاقکهایی است که کاربرد دقیق ان را نمیدانم.گویی این برج در گذشته بخشی از قلعه قدیمی شهر بوده و محل نگهبانی و پاسداشت آن.برای همین در 4 گوشه برج دریچه هایی قرار دارد که شاید روزگاری در گذشته های خیلی دور از ان برای دیده بانی استفاده میشده اما امروز دریچه هایی هستند که از درون آنها  شهر عقدا تا دوردست پیداست.

 اما عقدا را به انارش بیشتر میشناسند.اناری خوش رنگ و خوش طعم که بیشتر آن صادر و کمتر آن گیر مردم خود ما میاید.دور تادور شهر کویری درختان و باغهای انار دیده میشوند.درختانی که در فصل پاییز تقریبا لخت و عور در میانه کویر استوار ایستاده اند و به دخترکان سرخپوش خود مینازند.

بعد از گشتی که درون شهر عقدا زدیم راه یزد را پیش میگیریم.با من بمانید کلی دیدنی دارم بریتان.

*برخی اطلاعات عقدا از این لینک گرفته شده است.


 
نیمه شب در پاریس
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱  کلمات کلیدی:

برای ما پیش میاید که وقتی دور هم نشسته ایم از گذشته ها حرف بزنیم.انگار در گذشته های دور حسی جذاب نهفته که امروز دیگر قابل لمس نیست.هرچه قدر دورتر میرویم به عصر طلایی آرزوهایمان نزدیک تر میشویم.نوستالژی بازی حکایت امروزه بیشتر ما آدمهاست. بعضی که بیشتر غرق در گذشته میشوند بعضی روزهای خود را در بازارهای مکاره اجناس قدیمی میگذرانند مثالش همین جمعه بازار خودمان در تهران است که طرفداران خاص خودش را دارد.

بیشتر ما فکر میکنیم که حس زیبایی شناختی اجناس قدیمی اصیل تر است و جذاب تر.پس تمایل پیدا میکنیم به ظرف و ظروفهای گنجه های مادر بزرگ و رومیزیهای کهنه و نخ نمای قدیمی. گاهی سراغ رادیو گرام میرویم و گاهی هم تلویزیون های نفتی.

دسته ای از ما هم شیفته هنر دنیای گذشته است.وقتی میخواهیم شعر بخوانیم شعرای معاصر را میکوبیم و از شعرای دهه 30-40 و 50 سخن میگوییم.متعصب ترها که تنها به حافظ و مولانا و سعدی بسنده میکنند.سینمای کلاسیک سیاه و سفید را میستاییم و از هنر امروز سینما بدمان میاید و آن را تخطئه میکنیم.تاتر را فقط در لاله زار قدیم میجوییم.

از لاله زار گفتم که بعضی ها تا سرحد جنون شیفته خیابانهای قدیمیند.انگار حال و هوای خانه های در حال ریختن جذاب تر از خانه های نوساز است برای آنها....

یک وقت خدای نکرده فکر نکنید من خاطره باز نیستم ها.خودم هم جزو همین گروهم کمی بالا کمی پایین تر...اما من هم با دنیاهای نوستالژیک خیلی حال میکنم.

اما نکته در جای دیگری نهفته است.شایدما در تمام حرفهایی که از گذشته ها با لذت و تاسف میزنیم یادمان میرود که گذشته دیروز میتواند امروز باشد برای نسل فردا.شاید نسل فردا روزگاری به دوران ما نگاه کند و آن را عصر طلایی هنر و معماری و تکنولوژی و ....بداند.

این نکته را میتوانید در فیلم زیبا و دلنشین "نیمه شب در پاریس" اثر کارگردان محبوب من "وودی آلن" ببینید.

خطر لو رفتن داستان:قصه حول نویسنده جوانی میگردد که برای کاری به پاریس میاید.او که عاشق و شیفته پاریس دهه 1920 است هرجا در جستجوی ردپایی از گذشته میگردد.از اینجا به بعد قصه فانتزی میشود.در نیمه شبی دلنشین لای کوچه پس کوچه های قدیمی او به صورت اتفاقی به یک رستوران میرود و در آنجا با ارنست همینگوی جوان-پیکاسو و چند چهره شاخص هنری آن دوره روبرو میگردد.گویی هرشب سر یک تقاطع با زنگ کلیسا و اعلام ساعت 12 نیمه شب دروازه زمان به روی این مرد گشوده میشود.شبهای بعد هم او با لوییس بونوئل-سالوادور دالی-فیتز جرالد و موسیقی تند پاریسی در شبهای بارانی-زنهای قلمی در لباسهای شیک و.....روبرو میشود..یعنی عصر طلایی پاریس.

اما نکته در آنجاست که آن آدمهای عصر طلایی هم در جستجوی مردان و زنان قرن 19 میلادی میگردند.یعنی دوره ای که برای ما نسل امروزیها عصر طلایی محسوب میشود برای آدمهای آن دوره باشکوه عصری فرسوده و شکست خورده است.آنها نیز در جستجوی مانه-گوگن و غیره هستند.مانه و گوگن هم در جستجوی میکل آنژلو و رافاول.....و این سلسله زنجیری تا ابندای بشریت ادامه میابد.....

فیلم "Midnight In Paris" به کارگردانی و نویسندگی "وودی آلن" محصول 2011 است که تمام آن در شهر زیبای پاریس فیلمبرداری شده است.این فیلم که نامزد جوایز زیادی از فستیوالهای معروف سینمایی شده یکی از موفق ترین و پرفروش ترین فیلمهای وودی محسوب میشود. اگر دلتان میخواهد که شبی آرام را  در خیابانهای زیبای پاریس لابلای کافه ها و کوچه های سنگ فرش قدیمی با رنگهای فریبنده شهر و نور و باران و زیبایی را تجربه کنید قویا دیدن این فیلم را به شما توصیه میکنم.خوش باشید...


 
نذر دلی
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۳  کلمات کلیدی: دل نوشته ، خاطره ها

دختربچه  ضعیف و بیمار بود.با تنی تبزده در گرمای مرداد تابستانی اشک میریخت.تمام بدن کودکانه اش از دانه های قرمز پوشیده شده یود.سر کوچکش زیر ملحفه بود و تن رنجورش آرام آرام میلرزید.عاشورا بود و دخترک نمیتوانست بلند شود و نذر هرساله شربتش را در عاشورای حسینی ادا کند.

پدربزرگ آرام به کنارش آمد.دستهای مهربانش را بر سر دختربچه کشید.دخترک سرش را از زیر ملحفه بیرون نیاورد.پدربزرگ به مادربزرگ نگاهی انداخت.مادربزرگ بلند شد.از گنجه قدیمیش کیسه ای تخم شربتی با کاسه گل سرخی سر جهازیش را بیرون آورد.پدربزرگ با دستهای خداییش یخها را شکست. مادربزرگ شربت را آماده کرد.پدربزرگ دخترک را صدا زد.مادربزرگ بر تن نحیف و پر از دانه آبله مرغانی دخترک چادر گلدار نازکی را انداخت. پدربزرگ دستهای کودک را در دست گرفت.مادربزرگ کودک را بلند کرد.

سرچهارراه دسته بزرگی از عزاداران حسینی سینه زنان از راه رسیدند.در میان آنها دختر کوچک 9 ساله ای با صورت قرمز تب زده جوشی و دستهای کوچک شربت پخش میکرد. چادر که از سرش میفتاد عزاداران پیراهن خوابش را میدیدند که خیس از گرما و عرق و تب بر تن نحیفش چسبیده بود.

عزاداران مردادی حسین گلویشان تازه شد.دخترک خندید-پدربزرگ نگاهش را جاری کرد.مادربزرگ آغوشش را گشود.

آن شب دخترک خواب بهار را دید و خنک شد.نام آن کودک 9 ساله سمیرا بود.


 
ساران
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به دماوند و اطراف

مهر 90-ادامه سفر به دماوند-روستای ساران

کوه هایی با قدمت 18000 سال از دوران نوسنگی...قدمت و عظمت تاریخ .قصه های سرزمین زرتشت.اینجا ادامه کوه "دیما" (دماوند در زبان اوستا)است که افسانه ها میگویند دخترانی از سرزمین دماوند را در دل خود پنهان کرده است برای قرنها و قرنها و تو بگو هزاره ها....دهان به دهان از مادارن به دختران نقل شده که هزاران سال قبل 40 دخترک دماوندی از دست حاکم ستمگری فرار میکنند که قصد تعرض به آنها را داشته و دخترکان سوار بر  اسب به تاخت دست به گریز میزنند و به اینجا میرسند و از بیپناهی به کوه پناه میبرند و کوه شکافت میخورد و دخترکان را تا ابد در آغوش خود جای میدهد.اینجا همانجاست و این سرزمین روستای ساران است.

ساران روستایی پله کانی شکل از توابع دماوند است که در 35 کیلومتری آن قرار دارد.ساران بنا به همان افسانه گفته شده دخترکان سوارکار به این نام نامیده میشود(ساران یعنی سوارکاران).روی پشت بامها گام برمیداریم و از کنار پنجره هایی رد میشویم که در خود قصه هایی از سخت کوشی مردمان این سرزمین پنهان دارند.روی سقف خانه ها از همان خاک معروف ضد آب قرار داده اند و به همین دلیل همه خانه ها یک دست سفید و تمیز دیده میشوند.

تازه نم بارانی زده است و هر جوی کوچکی آیینه ای شده برای انعکاس طبیعت.اینجا حتی گودالهای گل نیز عطش عجیبی برای خودنمایی دارند پس  پای دل ما در گل میماند و اسیر افسون طبیعت میشویم.تو بگو عاشق !

ساران اولین بار توسط یک آمریکایی نامش در کتابها ثبت شد.بنجامین سمیویل گرین نخستین نماینده سیاسی آمریکا در ایران بود.کسی که در زمان ناصرالدین شاه سفارت آمریکا را در ایران پایگذاری کرد و خود سرکنسول سفارت شد.او که فردی دانشمند و مشرق شناس بود علاقه زیادی به ایران داشت و پس از بازگشت به وطنش شروع به نگارش کتابی درباره این سرزمین و مردمانش کرد. 

در فصل شانزدهم کتابش مینویسد که روزی از تابستان 1884 میلادی بر اثر کار زیاد احساس کسالت و بیماری کرده و تصمیم به سفری کوتاه میکند به قصد دریای خزر.بعد از اینکه به شهرستان "ایوانکی" میرسدهوای گرم و طاقت فرسا مانع ادامه سفرش میگردد پس نقطه ای را برای استراحت در نظر گرفته و چادر و دم و دستگاه را آماده اطراق میکند.این نقطه معتدل و کوهستانی و خوش منظره ساران نام دارد.....دیگر باید بخوانید خاطرات آقای سفیر و تعریف و تمجیدی که از این روستای خوش منظره و خوش آب و هوا و مردمان مهربانش میکند....

ساران منطقه کوهستانی است که رودی در آن جاری و آنجا را مناسب کشت و زرع کرده است.در سر هر کوی و بزن کوچه باغهایی است و دیوارهای کاهگلی که درختان میوه از آن سربرافراشته اند.باوجود فصل پاییز و خزان طبیعت مناظر دلفریبی روستا را دربرگرفته و از هرطرف صدای آواز پرنده ها به گوش میرسد.گاه از میان ده اسبی و قاطری آرام و سربه زیر راه کج میکنند و صدای سم آنها شنیده میشود.این کوچه و باغها با خانه هایی طبقاتی به یکدیگر میرسند و سینه در پهنه آسمان کشیده اند.ما هم  راه را میگیریم و بالاتر میرویم .

به چنار هزاران ساله ساران رسیده ایم.درختی با تنه ای بسیار پهناور و بزرگ با شاخ و برگی افراشته انگار تابینهایت آسمان.همه ما 80 نفر در آغوش خنک و سایه سار درخت گرد میاییم.درخت میزبان مهربانی برای ما شده است.در دم غروب وهنگام کشیده شدن سایه آن بر خاک ساران قدمهای ما هم بسوی او کشیده شده است.

 درخت چنار کهنسال ساران در حیاط حسینیه روستا قرار گرفته است با تنه بزرگ و توخالی که فضایی معنوی برای زائران حسینیه فراهم کرده است.در دل این تنه توخالی مردم شمع روشن میکنند.چیزی شبیه سقاخانه های قدیمی.در شام غریبان عاشورا روستای ساران و این حسینیه با شمعهای روشن مردم در تن چنار کهنسال حال و هوای زیبایی به خود میگیرند.

اصولا درخت چنار در فرهنگ مردم ایارن زمین از دیرباز مظهر پاکی و معنویت بود.چنار عظیم ترین و پر عمرترین درخت ایران است.گسترش شاخ و برگهای زیاد آن از هر جهت سایه ساری بوده برای مسافران و خستگان.چنار درختی است که هرساله پوست میندازد و تنه آن سبزتر از قبل تازه و سرزنده میشود و همین عاملی است برای تقدس آن بین مردم از دیرباز تا امروز.انگار این جوان شدن درخت تقدس نیروی جوانی و باروری است که مظهر نعمت و برکت دادن به ارواح و گذشتگان است.

مردم از دیرباز معتقدند درخت چنار مظهر و شاه درختان است و نیز به اعتقاد ایشان، چنارهای کهن برکت و پرمحصولی را به زمین و خانواده می‌بخشد و سبب باروری و سلامت زنان می‌شوند. از این جهت در برخی مناطق، چنارهای کهن ، درخت مراد تلقی شده است.در گذشته‌های دور اگر در کنار چنارهای عظیم اماکن مقدس زرتشتیان یا کلیسا بنا می‌شده است، در حال حاضر امامزاده‌ها قرار دارند که در بسیاری از روستا‌ها و شهر‌ها بر آنها دخیل بسته، انتظار معجزه دارند.

خورشید در حال غروب است و مثل همیشه ما به انتهای سفر رسیده ایم.سفری یکروزه که از دماوند آغاز شد و با دیدم کیلان و زیارت به ساران ختم گشت.سفری پربار و سودمند که هم طبیعت بود و هم تاریخ...

امید به اینکه این چند نوشته توانسته باشد شما را مشتاق دیدار از دماوند پای در بند کندپس تا بعد خداحافظ.

/*برخی اطلاعات مربوط به درخت چنار از این لینک گرفته شده است.


 
روستای زیارت
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به دماوند و اطراف

مهر 90 - روستای زیارت

روستاهای زیادی در ایران به نام زیارت شناخته میشوند و این برمیگردد به عقاید مردمان این سرزمین که همواره مردان و زنان مومنش را تکریم کرده اند.من نیز همیشه به دستهاییی که با عشق و اخلاص به سویی برای حاجتی دراز میگردند احترام گذاشته ام.و معتقدم جاییکه دلی با ایمان دعایی بکند خدایش برآورده خواهد ساخت.مهم خلوص قلبی ما آدمهاست و میزان باوری که داریم.دوست ندارم اعمال آدمها را قضاوت و حتی بدتر از آن مسخره کنم و هیچ وقت هم آنها را خرافه گرایی نمینامم.شاید خودم کاری را نپسندم اما به خودم اجازه تمسخر کسی را نمیدهم.اینها را گفتم تا بگویم با شور و عشق پا به روستای زیارت گذاشتم.

روستایی در 4 کیلومتری شمال شرق کیلان که در آن مقبره امامزاده عیسی بن جعفر نواده امام موسی کاظم دفن است و به همین دلیل به نام زیارت خوانده میشود.این گنبد طلایی که از  دل حیاط خانه ها به خوبی دیده میشود ریسمان اطمینان مردم روستاست که با قلبهایی مطمئن به سویش دست دراز کرده و چه بسا حاجت روا میشوند.از دیرباز مراسم ظهر عاشورا در این روستا دیدنی و برای غریبه ها جذاب بوده است.این مراسم آیینی هرساله با نخل بزرگی بر دوش زایران انجام میشود که در جوار حرم این مومن شهید به دست امویان ادای احترام میکند.دسته دسته افراد به اینجا گرد میایند تا ظهر عاشوراییشان را آیینی تر برگزار کنند.

 سپس جمعتی حدود 4000 نفر در خانه های این روستا با گرمی دل مردمانش پذیرایی میگردند.نکته جالب توجه در این مراسم زیارتی این اسنت که حتی یک نفر از این 4000 نفر بی غذا در ظهر عاشورا باقی نمیمانند.که خود صفای دل بی نیاز مردمان یخت کوش و زحمتکش روستای زیارت را میرساند.

لازم به یادآوری است که اینجا روستای نمونه گردشگری استان تهران معرفی شده است.روستایی باصفا و زیبا با کوچه های تمیز و خانه های کاهگلی که از آنها بوی معرفت و مهمان نوازی به مشام هر گردشگر میرسد.راه رسیدن به این روستا هموار و آسفالته است ووتقریبا تمام کوچه پس کوچه های باریک و دلنواز آن نیز آسفالت شده است.و خانه ها از امکانات آب و برق و گاز و تلفن برخوردارند.خوشحال میشوم وقتی روستایی در دل سرزمینم را آباد و جذاب میابم و خوش حال تر میشوم که با معرفی آنها به شما گردشگران بیشتر ی را به سمت و سوی آن سرازیر کنم.شاید بد نباشد این ظهر عاشورا را سری به این روستا بزنید که هم فال خواهد بود و هم تماشا...

در این روستا یک حمام قدیمی 200 ساله هم وجود دارد.من عاشق این حمامها هستم وقتی با حس ماجراجویی واردش میشوم احساس میکنم پا در یکی از دالانهای قصه های  مادربزرگم گذاشته ام.قصه های حمامهای قدیمی و جنهای بازیگوشی که شبها بر تشت مسی میکوبند و در این دالانهای بخارگرفته و مرموز عروسی به پا میکنند و وقتی پای آنها از زیر چادرشان بیرون میفتد یک جفت سم خوشگل زهره ترکمان میکند....دوستشان دارم البته نه به شرط تنها بودن در اینجا!!!

حمام مه گرفته با دیوارهای آبی ترک برداشته تمیز و مورد استفاده است.از پنجره های کوچک آن رد نور خورشید غروبین به درون میفتد و چشم ما را مینوازد خصوصا وقتی پیچک نازی را بالای سرمان میبینیم که بیخیال تنهای شسته و نشسته ما آدمها رو به آسمان آبی حمام با نور کارها میکند کارستان

از حمام که بیرون میاییم دری از یک خانه روستایی به نشانه مهمان نوازی به رویمان گشوده میشود.حیاط نقلی این خانه با دیوارهای کاهگلی و بوی خوش آش صاحبخانه پای مارا سست میکند.

 پای یکی ازپنجره های خانه کاهگلی المانهای روستایی خودنمایی میکنند.تخم مرغهای محلی و سبزی تازه و گوجه ای که هنوز بوی خاک میدهد و دبه ترشی به عمل آورده شده.

و در کنار همه آنها صاحبخانه های پیر و مهربانی که در خانه روستایی خود را باصفا و بی شیله پیله به روی 80 گردشگر باز کردند و به نفسی خود را میان تنهای جوانی دیدند که سرخوشانه از سروکول خانه آنها بالا میروند و هی تیلیک تیلیک از صورتهای مهربان و دستهای زحمت کش آنها عکسی به یادگار میگیرند...

و بدنبیت بدانید که آقای سمت چپی که نشسته و با آنها گپ میزند کسی نیست جز قدیمی ترین تور لیدر ایرانی!

این عکس را اینجا گذاشتم تنها برای آقا مرتضی تا ببیند که بر دوش محمد امین دیگر چیزی نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و در آخر "فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین".


 
بلاتکلیف
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

خانه من جاییست که

آسمانش کوه دارد

کوه هایش برف دارند

برفهایش کلاغ دارند

پنجره وجود من اما

رو به بلاتکلیفی است

آسمانش

هم ابر دارد - هم آفتاب

کلاغهایش هم

با کبوترهایش نمیسازند.

 


 
کیلان
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به دماوند و اطراف

مهر90-ادامه سفر به دماوند-کیلان

یادتان که نرفته ما و 80 راهنمای گردشگری راهی دماوند بودیم و اطرافش.ظهر شده بود و وقت نهار.نزدیکیهای کیلان(Kilan) رستوران رضا شمرونی بود و حال و هوای پاییزیش.در امتداد جاده ای که هیچ چیز نبود تنها همین کلبه های چوبی قرار داشت که در نهایت سلیقه مسافر خسته جاده را در سوز سرمای گزنده پاییز به درون میخواند.پس پا گذاشتیم به رستوران رضا شمرونی...

از همان ابتدا برخورد رنگ زرد و نارنجی بود  و آسمان آبی و دری چوبی که انگار مارا به شهر جادو میخواند.شاید پشت آن در چوبی جادوگر شهر آز انتظار مارا میکشید.نمیدانیم بگذار بگذریم و قدم در ناکجاآباد گذاریم.

حالا رسیده ایم به دور یک حوض سنگی و قدیمی که رنگ آبیش وقتی بستر برگهای خزان زده میشود مرا به یاد خانه قدیمی عمویم میندازد که هروقت دلم هوای او را میکند ناخودآگاه یاد حوض آبی رنگ کوچکی میفتم که در کودکی مرا با پسرعموهایم در حیاط نقلی پیوند میداد وقتی توپ پلاستیکی آنها روی آب شناور میشد.ناخودآگاه نگاهم به دنبال 3 پسر عموی بازیگوشم گشت و به دنبال کودکی رفته ام اما نیافت و محو شد.

و وقتی فانوس قدیمی مادربزرگ از لابلای تاکهای تنیده در دل آسمان بر من سایه میندازد دیگر باور_باورم میشود که اینجا شهر جادویی قصه هاست.

نهار میخوریم و راهی سرزمین باستانی کیلان میشویم تا قصه ها را بیشتر و بیشتر باور کنیم.در این عصر پاییزی من و او و همه آن 80 نفر بازیگران تاریخ شده ایم.

ما در یک موزه طبیعی قرار گرفته ایم لابلای رشته کوه های قره قلاچ که زنجیروار در دل طبیعت هزاران سال است که خاموش نظاره گرند.اینجا دیگر جنوبی ترین بخش البرز محسوب میشود.در جنوب شرقی دماوند . 85 کیلومتری شرق استان تهران.اینجا کوه ها به قدمت کل بشریتند و بیشتر.همزمان با دوه ای که هیمالیا چین میخورده قره قاچ "قاچ" خورده است!!!! بد نیست بدانیم  پای قدیمی ترین بشر تهرانی حول و حوش کیلان به ثبت رسیده است اما نیندیشید به بشر دیروز و پریروز ها مراد من انسانهای پارینه سنگی 16 قرن قبل از میلاد مسیح است.

کیلان دیرزمانی دور یکی از مراکز مهم حکومتی مادهای قدرتمند بوده که هوز میتوان آثار باقی مانده از قلاع کیانیان را در آنجا دید.کیانیان هم که دیگر به قدمت باستان است و نماد ایرانیان کهن.پس بنگریم به اینکه کیلان چه پیشینه عظیم و درخور تاریخی فرهنگی دارد.همین پیشینه باشکوه شاید خونی است که در رگهای مردم کیلان جاری شده و آنها را به بالاترین درجات علمی و فرهنگی میرساند.امروز مفاخرزیادی در کل دنیا هستند که به کیلانی بودن خود مینازند .

ردپای کیلان را در اساطیر شاهنامه هم میتوان یافت وجاییکه فردوسی کیلان را نام نبیره افراسیاب میخواند که در این محل هنگام جنگ برابر کیخسرو به دست آرش سردار بزرگ ایرانی کشته شد.از طرف دیگر نام کیلان از سلسله کیانی هم گرفته شده که آن هم در خور توجه است و بیشتر و بیشتر اهمیت این مکان باستانی را برای ما کنجکاوان تاریخ بیشتر میکند.کیلان پایتخت تابستانی کیانیان بوده و چه بسا در روزگاران گذشته شکوهی بیمانند داشته است.حیف که امروز ردپایی از آن دوران و از آن سلسله ها و از آن مردم باستانی دیگر وجود ندارد.تنها ویرانه های باقیست که باید لابلای آنها رفت و گشت و اندیشید.

اما قصد ما از دیدار کیلان حضوری هم در مسجد جامع قدیمی این شهر است.وارد مسجدی میشویم که مناره ندارد و این جای تعجب است.میخواهم همینجا برایتان کمی از فلسفه وجود مناره های مسلمانان بگویم.اولا که مناره از معماری ایران وارد معماری دوران بعد از اسلام شد.مناره ها میلهای بلندی بودند که در زمان ساسانیان در نقاط مختلفی میساختند و بالای آنها چراغ میفروختند تا مسافران راه ها و جاده ها مسیر خود را بیایند.این میلها به نوعی فانوس دریایی خشکیها محسوب میشدند.بعدها که اسلام وارد سرزمین ما شد کاربری میلها به مناره مسجد تغییر کرد حالا اذان گو بالای آن میرفت و به صدای بلند مردم را فرامیخواند.

اما اینکه چرا یک مناره به دومناره تبدیل شد برمیگردد به دوران ایلخانی که عظمت گرایی وارد معماری ایرانیان شد.پس میلها بلندتر ساخته شدند و برای حفظ استحکام و توازن و جلوگیری از شکست طاقهای بنا این میلهای بلند را به صورت جفت یعنی 2 تایی ساختند.حالا میدانیم که میل یا مناره ربطی به معماری مسجد نداشته و بعدها به معماری مساجد افزوده شده است.

کلمه مناره یک کلمه ساسانی بوده که از ریشه کلمه "نور" آمده وخود دلیلی بر آتش افروزی بالای آن در دوران زرتشت است.پس میبالیم به اینکه ایران زمین مناره و گنبد را به معماری جهان اسلام هدیه کرده است.

وارد مسجد که میوشیم 15 ستون پافیلی بزرگ سفید توجه ما را جلب میکند.

سقف مسجد تماما از چوب است  اما در گذشته از ماده دیگری بوده که نیاز به چنین ستونهای سنگینی برای نگهداری داشته است.علت اینکه سقفها در گذشته بسیار محکم و سنگین بوده اند به خاطر بارشهای شدید برف  بوده که امروز دیگر کمتر  اتفاق میفتد.پس سقف سبکتر شده اما ستونها به یادگار از آن دوران همچنان باقی مانده ند.فضای اینجا ظرفیت پذیرش 2000 نفر را دارد و اشخاص مهمی چون آیت الله طالقانی-خاتمی بهشتی و مهندس بازرگان زمانی به اینجا آمده و از نزدیک مسجد را بازدید کرده اند.جالب اینجاست که علامه طباطبایی کتاب "المیزان" خود را در شبستان همین مسجد نگاشته است.

دیوارهای دورتادور مسجد همه خشتیند تا بتوانند در زمستان گرما را حفظ کنند و در تابستان فضا را خنک نگه دارند.کیلان یک خاک معدنی به نام کائولن دارد که جلوی نفوذ آب را میگیرد.به خاطر همین روی پشت بامهای خانه ها پوششی از این نوع خاک را قرار میدهند.

معماری دوران ساسانی "بوم آورد" است یعنی در هر منطقه از مصالح خاکی همان منطقه در ساخت بناها استفاده میشده .بنابراین میبینیم که در ساخت این مسجدهم از سنگهای تیشه ای و ملات ساروج استفاده شده که خاص کوهستانی و رطوبی بودن این منطقه است.

محراب مسجد قدیمی و احتمالا مربوط به قرون 5 یا 6 هجری است که از مقرنس(تورفتگی) و بیرون آمدگیهای ظریفی ساخته شده .دورتادور آن هم کتیبه ای به خط ثلث با کاشی فیروزه ای قرار دارد.محراب مثل همیشه در راستای قبله است.

این مسجد مثل بسیاری مساجد دیگر احتمالا روی آتشگاه ساسانی بنا شده.بعد از حمله اعراب حکومت مسمغان به آنها جزیه داده تا بتوانند در اینجا باقی بمانند اما شرط باقی ماندن تبدیل آتشگاه به مسجد بوده است.

کیلان زیبا را میگذاریم و به جایی دیگر میرویم.کجا؟ با من بمانید


 
دماوند(2)
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به دماوند و اطراف

مهر 90-قسمت دوم-شهر دماوند

 به شهر دماوند رسیده ایم.میخواهیم به دیدن امامزادگان عبدالله و عبیدالله برویم.کوچه ای قدیمی رو به خانه های گلی را گرفته و بالا میرویم تا به چناری میرسیم که قدمت و اصالت آن سروروی تنه کهن آن مشخص است.چنار قدیمی سایه بر تن امامزاده گان افکنده .اینجا میل-آرامگاه است.برجی بلند از دوره ایلخانیان که تک رنگ فیروزه ای گنبد بلندش نشانه آن است.

 

 وارد حیاط آرام آن میشویم.حیاطی که در سایه برگهای هزاررنگ با سروصدای ما از خواب پاییزی میپرد و آشفته نظاره گر مایی میشود که لابلای سایه های دراز و کوتاه و در هجوم رنگهای زرد و نارنجی که از هرسو احاطه مان کرده اند سرگرم عکاسی شده ایم.باد پرچم "یا حسین "را میلرزاند و دل ما هم در فضای معنوی امامزادگان درخود میلرزد.

دیوارها با آجر و کاشی لعابدار ساخته شده اند که گویی المانهای ایلخانی محسوب میگردند.روی بخشی از دیوار که با قلوه سنگ و ملات شکل داده شده کتیبه ای به خط ثلث وجود دارد.علامتهای رمزآلودی هم بر تن آجرها دیده میشود شاید معمار بنا خواسته حرفی با آنها بزند اما ما نمیدانیم امروز که او چه میگفته و چه در دل داشته است.کسی باید آن رمزهای تصویری را باز کند.کسی ....

میل ها نمادهای ساسانیند.زمانی در آنها آتش افروخته بوده که با حمله اعراب این آتشها رو به خاموشی میروند.آنگاه از قرن 4 هجری به بعد میلها میشوند علاماتی بر آرامگاه های زنان و مردان مومن و سرافراز ایران زمین.ساسانیان میلها ر ا چند متر بالاتر از سطح زمین چندضلعی میساختند اما ایلخانیان آنهارا از همان سطح زمین شکل میدادند و بالا میبردند.حالا ما سر بلند میکنیم و مقابل خود میلی خیاری شکل و 32 ترک که شبیه رک(قیف) است میبینیم.گویی این نوع معماری قیفی شکل به استحکام بیشتر بنا کمک میکرده است.

 

ضریح چوبی قبور گویی متعلق به دوران صفویه هستند.در ابتدا بنایی نبوده وقتی امامزادگان در اینجا دفن میشوند.بعدها در دوره ایلخانی میل و برج افزوده میگردد.به مرور کتیبه در دوران قجری نیز تغییرات اندکی دوباره در ضمن تعمیر بنا به آن افزوده میشود.

وقتی از میان ضریح چوبی به قبور نازنین سبز خیره میشوم هزاران نیت پاک گویی در آن فضای ساده و روحانی در گرداگرد ما پرواز میکنند.یاد دستهایی میفتیم که ساده و قوی دل چنگ بر ضریح زده اند و از خدای متعال برآورده شدن آرزوها را را خواسته اند.نور روی ترمه و حریر و سبزی پارچه قبر که میفتد چشم ما را مفتون میکند.

 

با سلام و سری به زیر و تعظیمی بر امامزادگان وارد شدیم و با سلام و دلی مملو از پاکی و خلوص پای بر کوچه های دماوند میگذاریم.برگهای خشک زیر قدمهای ما ناله میکنند و کلاغها دسته دسته از بالای سر ما اوج میگیرند.کسی برایمان از ششم مهری میگوید که تولد زرتشت است و اتفاقا با روز عاشورا یکی شده است.زرتشتیان چنین روزی را جشن نمیگیرند فکر میکنید چرا؟آنها معتقد به عزای داماد ساسانیند!!!

داماد ساسانی کیست جز حسینی که شهربانوی ایرانی- دختر یزدگرد را به همسری میگیرد و حسین کیست جز همان سرور و سالار شیعه علوی.که 8000 امامزاده امروز در سرزمین همسر باوفایش گسترده شده است.اینها مردان مومنی بودند که توسط بنی امیه و بنی عباس کشته شدند زیرا همگی به رسم حمایت و یاری به سرزمین مام بزرگشان کوچ کرده بودند.و همه آنها از نسل حسینی هستند که شهربانوی ایرانی را به خانه خود برد.پس به احترام بانوی ساسانی و تمامی خون پاک ایرانی که با نواده محمد(ص) درآمیخت باید احترام گذار آنها باشیم.

اما دماوند همیشه با طبیعتش آشنای خاص و عام بوده است .اعتدال کم نظیر آب و هوایی این منطقه از دیرباز مردمان ری و قومس و طبرستان و تهران و مازندران را به خود جلب کرده است.این منطقه کوهستانی دارای 4 منطقه شهری به نامهای دماوند-رودهن-آبسرد و کیلان است که قرار است با هم به گشت و گزار آنها بپردازیم.تا یادم نرفته بگویم که عسل چهل گیاه و گردوی پوست کاغذی و سیب خوش عطر آن را از یاد نبرید و بی دستی و دهانی بر آنها زدن فکر ترک کردن دماوند نیفتید.

یکی از جاذبه های طبیعی دماوند "چشمه اعلا" است.که در این فصل البته خیلی حال ندارد.یادمان باشد که حدکثر دبی آبها در ماه خرداد است پس غر نزنیم اگر چشمه اعلای خوش نقش پر آب دماوند اکنون باریکه لاجونی شده است که لابلای برگهای زرد انگاری غنوده و حال حرف زدن ندارد. 


چشمه اعلا یکی از تفرجگاه های مردم منطقه است و  شامل چشمه آب گوارایی است  که مظهر آن از زیر صخره سنگی بزر گی میباشد.در قدیم آب این چشمه بخشی از مزارع و باغات دماوند را سیر میکرده که امروز مورد استفاده کارخانه آب معدنی دماوند قرار میگیرد.اطراف چشمه پوشیده از درختان بلند و سرسبز کهن است که آنجا را به فضایی مصفا تبدیل کرده اند.

*با من بمانید تا روستاهای دماوند را بگردیم


 
دماوند(1)
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به دماوند و اطراف

اواسط مهرماه بود که به سفری یک روزه دعوت شدیم از سوی انجمن صنف راهنمایان گردشگری استان تهران به دماوند و روستاهای اطراف آن.قصد در این سفر که اساتید معماری و فرهنگ و هنر مارا همراهی میکردند آشنایی بیشتر با شهرستان دماوند و شناساندن آن به مردم از طریق راهنمایان تور و وبلاگ نویسان بود.

صبح یک جمعه پاییزی با آسمانی آبی و هوایی لطیف ساعت 7 صبح از میدان آرژانتین با دو دستگاه اتوبوس راه افتادیم به سمت جاده فیروزکوه.در یکی از اتوبوسها راهنماهای تور گرد آمده بودند اما من و محمدد امین  را در اتوبوس دیگر جای دادند جاییکه کلیه اساتید در آن بودند و در تمام طول سفر مارا بمباران اطلاعاتی کردند به طوریکه این سفر یک روزه یکی از پربارتر ین سفرهای من شد.هماهنگ کننده این سفر آقای "حاجی اشرفی" بود که خدا خیرش دهد ما را هم دعوت کرده بود.البته ما که تا آخر سفر نفهیمیدیم ما را از کجا پیدا کرده بود و تلفن ما را از کجا....چون من تنها وبلاگ نویس آن جمع حدود 80 نفره بودم.

نزدیکیهای رودهن که رسیدیم اتوبوس توقفی کرد برای استراحت و صرف صبحانه.دیدن اینهمه راهنمای تور یکجا و اینگونه خود مسافر و راهی جاده ها هیجان عجیبی داشت.من و محمد امین یک طورهایی غریب بودیم و نظاره گر.و خوشحال از اینکه اینگونه به ما فرصت حضور در این سفر پربار داده شده بود.بعد از صرف صبحانه راهی دماوند شدیم. دماوند این کوه 3800 ساله خاموش و اسطوره قدیمی تهران و ری..

اما ازشهر  دماوند گفتن قصه های زیادی را میطلبد.این شهر باستانی قبل از شهر ری ساخته شد و قدمتی به طول تاریخ دارد.در 65 کیلومتری تهران و در حاشیه جنوبی البرزکوه دماوند با نام فریدون و کاوه آهنگر و ضحاک مار به دوش پیوند خورده است.از دوران قدیم زرتشتیان و مادها و پارتها و کیانیان و ده ها سلسله بزرگ و کوچک در اینجا حکومت رانده اند.یهودییان جزو متاخرترین ها بودند در آن سرزمین به طوریکه گورستان قدیمی آها هنور هم در اینجا دیده میشود.بعد از اسلام اینجا تحت حاکمیت علویان و فرقه اسماعیلیه درآمد.

دماوند یک شهر تاریخی است که اولین بار پروفسور پوپ بر روی آن تحقیق و ثبت کرد به دنبال دوره ای زمانی که در اینجا رحل اقامت افکند و به تحقیق مشغول شد. اولین صعودکننده های قله دماوند انگلیسیها در زمان فتحعلیشاه بودند اما بعدها از میان ایرانیان نیز جمعی از فارغ التحصیلان مدرسه مظفری در زمان مظفرالدین شاه پا بر این دیو سپید پای در بند نهادند

.دماوند متعلق به سلسله محلی "مسمغان(Mosmaghan) بود.معنی این کلمه یعنی"کاخ مغها".مغها را هم که میشناسید مردان بزرگ مذهبی دین زرتشت بودند.گویی در گذشته در دماوند کاخی با شکوه و زیبا وجود داشته که خاندان ثروتمند موسمغان در آن زندگی میکردند.بعد از حمله اعراب این کاخ و متعلقاتش کلا از بین میرود.چه حیف! گرچه تا 460 سال موسمغانها همچنان در این منطقه زندگی و با حمله های پارتیزانی با مسلمانان مقابله میکردند.

بدنیست بدانیم که در فرهنگ ایران زمین حتی 8000 تا 9000 سال پیش هم عنصر کوه همیشه مقدس بوده است.میتوان روی سفالینه های قدیمی کشف شده از نقاط مختلف ایران نقوش ^^^^^^ که شبیه تصویر سلسله جبال است را مشاهده کرد. تقدس کوه  باعث میشده که در دوره هایی کوه دماوند بای ایرانیان احترام و ارزش زیادی داشته باشدو مردم کم کم به سوی دامنه هایش رهسپار شوند و سکونت گاه هایی در اطراف آن ساخته شود.

در گذشته دماوند را دوماوند(Dommavand) مینامیدند.یعنی محل بلند شدن دود.در قصه های اوستا آمده که روان مرده ها پس از مردن باید از روی پل "چین وند" بگذرد.پل چین بند در دامنه کوهی به نام "حرا برزیتی" واقع شده است.گویی این کوه همان دماوند معروف خود ماست که برای رسیدن به آن دنیا باید از دامن آغوشش بگذریم تا اگر نیک رفتار باشیم اعمال ما در قالب دوشیزه ای زیبا دست مارا گرفته و از پل رد کند و وای به روزی که بدکردار باشیم که در ان صورت پل چین وند به باریکی مویی درمیاید و ما در کام مارها و آتش دوزخ سقوط خواهیم کرد.!

زیبا بود نه../.خیلی شباهت دارد به پل صراط و عقاید مسلمانان.اینجاست که میفهمیم ریشه همه ادیان آسمانی در یک خاک قرار دارند.خاک الهی توحید پرستی!

حالا برویم سراغ شاهنامه قدیمی و فردوسی خوش زبانمان.ضحاک پادشاه تازیان بوده که ابلیس اورا گول میزندتا پدرر ا بکشد.بعد از آن با بوسه ابلیس  روی دو کتف ضحاک دو مار سر برون میاورند.حالا ابلیس دوباره سراغ او میاید که باید از مغز سر  جوانها به این دو مار بدهی تا بخورند و کاری به کار تو نداشته باشند.اینگونه نیروی جوان را به نابودی میکشاند.میدانیم که جوانها مظهر روشن فکریند.اگر آنها را از بین برد دیگر نیروی طغیانگری وجود نخواهد داشت که بر علیه ظلم بلند شود.

بعدها که ضحاک در جنگ با کاوه آهنگر شکست میخورد توسط فریدون شاه ایرانیان در کوه دماوند به قل و زنجیر کشیده میشود.هزاران سال از آن روز میگذردو امروز هنوز ضحاک در بند دیو سپید مهربانیهاست.هرازگاهی از خشم فریاد میکشد و دودی از قله بلند میشود.وقتی هم زنجیرهایش را تکان میدهد دماوند میلرزد....

زیباست نه؟اما به خاطر داشته باشیم که همه اسطوه ها ما به ازای تاریخی دارند.در گذشته که امکان ثبت وقایع به شکل امروز وجود نداشت.برای حفظ وقایع و تاریخ آن را به شکل متل و قصه و افسانه واسطوره تبدیل میکردند تا توسط مردم عامی تر دهان به دهان و نسل به نسل منتقل شود و به ما که امروز اینجا نشسته ایم برسد.پس باید بدانیم که همیشه پشت هر اسطوره به دنبال واقعیتی تاریخی باشیم....

مابه ازای ضحاک هم "آستیاک" آخرین پادشاه ماد است پدر ماندانا و پدربزرگ کوروش .او ابتدا پادشاهی خوب کردار بود اما با گذشت زمان به استبداد دچار شد و شروع کرد به سرکوب شاهزاده گان و اشراف زاده های جوان تا جلوی شورش آنها را بگیرد.همیشه اشراف و مغان با هم د رجنگ بودند زمانیکه اشراف سرکوب میشود مغان قدرت میگیرند و خون مردم را در شیشه میکنند.... و اینگونه آستیاک ضحاک را میافریند.!

اما دماوند در قصه آرش کمانگیر هم جای دارد.آرش قهرمان ایران زمین از بالای قله این کوه تیر در کمان گذاشته و با قدرت جانش را در چله رها میکند تا مرز ایران زمین را با جانش حفظ کند.حالا میتوان فهمید که چرا کوهستان  انقدر برای مردمان ایران زمین مقدس است برای  مردمانی سخت کوش و باوقارکه همانند قله های البرز سر به پهنه آسمان میزنند و با ابرها میامیزند و حالا ما رهسپار دیار کهن دماوندیم.با من بمانید تا دماوند را بگردیم...