داستانهای اوالونا
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٤  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

اگر بخواهم یک شهرزاد قصه گوی امروزی را معرفی کنم شک ندارم که از ایزابل آلنده نام خواهم برد.این نویسنده اسپانیایی زبان یکی از شاخص ترین راویان قصه های رئالیسم جادویی آمریکای لاتین است.آلنده در سال 1942 در شهر پروی شیلی به دنیا آمد.بعدها هنگام فرمانروایی پینوشه سالها در تعقیب قانونی بود تا سرانجام به آمریکا مهاجرت کرد و ساکن آنجا شد.از آلنده تاکنون رمانهای زیادی چون:خانه ارواح-اینس جان من-جنگل کوتوله ها و... به چاپ رسیده است.اما کتابی که مرا بر آن داشت تا راجع به او اینجا بنویسم "داستانهای اوالونا" نام دارد.مجموعه 19 داستان کوتاه که همه آنها در همان سبک و سیاق داستانهای قبلی او هستند و خواننده را در جادوی افسانه های لاتین غرق میکنند.من ادبیات لاتین را با گابریل گارسیا مارکز و صدالبته کتاب معروف "صدسال تنهایی" شناختم.بعدتر ها با آلنده آشنا شدم و بیشتر جذب دنیای عجیب و رازآلود  ادبیات لاتین گشتم.

اما داستانهای اوالونا چیز دیگری است.19 داستان جادویی که از زبان شهرزاد قصه گوی لاتینی بیان میشود.این کتاب کوچک و جمع وجور در قطع جیبی و با ترجمه آقای علی آذرنگ(جباری) توسط نشر قطره روانه بازار شده است.

در پشت جلد کتاب میخوانیم که:اوالونا. ساکن شهر کوچک سانتاآگوا، هم‌چون شهرزادی لاتینی به روایت قصه‌هایی می‌پردازد که از گمنام‌ترین افراد تا نامدارترین مردان سیاسی را در بر می‌گیرد. از دخترکی روستایی که در محاصره سیل، در مقابل چشم میلیون‌ها بیننده تلویزیون جان می‌بازد تا دیکتاتور شیلی. اوالونا مانند روحی لاتینی در همه جا حضور دارد. از میخانه‌ای حقیر تا کاخ افسانه‌ای دیکتاتور. او روایتش را با این لحن به پایان می‌برد: و شهرزاد همان‌گونه که داستان می‌گفت، چشمش به نخستین پرتوهای سحرگاهی افتاد. و از سر احتیاط لب از سخن گفتن فرو بست...


 
اگر نرفته بودی
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۳  کلمات کلیدی: معرفی تاتر

امشب به دیدن نمایش "اگر نرفته بودی" کار آقای "قطب الدین صادقی" رفتم.به نظر من کار قوی و پرمحتوایی بود.قصه حول اولین دیدار یک زن و شوهر پس از 7 سال دوری بود.هر دو که جنوبی و ساکنان هویزه بودند در دوران جنگ و خط مقدم و زیر رگبار بارش آتش و خون به اسارت دشمن درآمده بودند.کل نمایش یک ساعت و نیم حول واگویه های رنجهای جسمی و روحی این زن و مرد بود.آنها در بازیهای حسی و فوق العاده قوی با مونولوگهای طولانی رنجهای خود را بیان میکردند و اینکه پس از 7 سال فراغت عشق آنها در چه جایگاهی از رابطه شان قرار دارد.

بازی میکاییل شهرستانی فوق العاده زیبا و نفس گیر بود.او یک تنه باید در چند نقش ظاهر میشد.به لهجه جنوبی مکالمات بسیار طولانی را به زبان میاورد و بازی حسی دشواری را نشان میداد.در بعضی صحنه ها به قدری در حس نقش فرو میرفت که صورتش غرق در اشک میشد.میتوانم بگویم او وزنه سنگین این نمایش بود و شاید اگر هیچ دلیل دیگری هم برای رفت به این تاتر ندارید تنها برای دیدن بازی شگفت انگیز او بروید.

و اما بازیگر نقش زن که خانم "گلچهره سجادیه" آن را بازی میرد.برای من نام این بازیگر با سکانسهای زیبای فیلم "سرزمین خورشید" درآمیخته است و رعنای سالهای دور.این خانم بازیگر که در ذهن من نمادی از احترام و افتخار است در این نمایش نیز بازی زیبایی از خود نشان میدهد.البته بعضی جاها وزنه هنرمندی آقای شهرستانی سنگین تر است اما اصلا خانوم سجادیه به حاشیه نمیرود.

تنها اشکالی که از نظر من بیننده وجود داشت این بود که در بعضی جاها صدای آقای بازیگر خوب به گوش نمیرسد و از آنجاییکه صحنه های طولانی از مکالمه های تک نفره او وجود دارد این ضعف به چشم میاید...

اما انتهای کار وقتی زن و مرد عاشق دیروز و خسته امروز نمایش را به پایان میر ساننند دلم من مخاطب انقدر میگیرد و چشمهایم انقدر نم برمیدارد که نگفتنی است.شاید از شدت رئال بودن کار است که مخاطب خود را تا این اندازه به کار نزدیک حس میکند.

درست است که اثری روایی از جبهه و جنگ است اما بوی سفارشی بودن از آن به مشام نمیرسد و همین باعث میشود ک مخاطب نسل سومی چون من انقدر خودش را به جنگ نزدیک حس کند و انقدر قلبش به درد بیاید و انقدر سوال در ذهنش ایجاد شود و با ذهنی پر از اندیشه و قلبی گرفته سالن را ترک کند..

قویا دیدن این کار را به همه خصوصا به بروبچه های نسل چهارمی که هیچ ذهنیتی از جنگ نداشته اند توصیه میکنم.دلم میخواهد همه این نمایش را ببینند تا به خاطر بیاورند و از یاد نبرند چه انسانهایی در طول سالهای جنگ و اسارت زخمهای بی درمانی بر پیکره روح و جسمشان خورده که سالها و سالها هم بگذرد برای آنها التیامی نخواهد بود.دلم میخواهد من و همه ما لحظه ای بیندیشیم به اینکه اکنون ما کجا ایستاده ایم و آن انسانهای آزاده در کجا ایستاده اند؟دلم میخواهد من و همه ما هیچ وقت یادمان نرود که جدا از حزب و چپ و راست و .... آن آدمها تنها برای ایران جنگیده اند و ناخواسته در دام بلایی افتادند که خانه و کاشانه و خانواده هایشان را از آنها گرفت..

و در آخر اینکه تمام لحظه های نمایش یاد و خاطره سفرم به خوزستان و آبادان ....زنده شد و تمام لحظه های نمایش دلم خون گریست.

ممنون آقای قطب الدین صادقی که آن آدمهای خوب را به یاد من آوردید.

ممنون آقای میکاییل شهرستانی که انقدر خوب حس و حال نقشتان را به من منتقل کردید.

ممنون خانوم گلچره سجادیه عزیز که دیدن روی ماه خود را دوباره برای من میسر کردید...

و ممنون همه بروبچه های نمایش "اگر نرفته بودی" که شبی خوب و باحال را برای من رقم زدید.

*نمایش "اگر نرفته بودی"-تاتر شهر-سالن چهارسو-سانس 8 شب-بهای بلیط:8000 تومان


 
چهار فصل
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٢  کلمات کلیدی: دل نوشته

در بهار بالغ شدم

در تابستان عاشق

و در زمستان فارغ

حالا این وسط پاییز چه میگوید

 نمیدانم؟

میترسم انقدر نجوایم کند

 تا دوباره "تابستانی" شوم!


 
موریس(11)
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس

شهریور 90-Grand Mouritian Hotel

در آخرین بخش از سفرنامه موریس وظیفه خودم میدونم که راجع به هتل موریس برایتان توضیح بدهم.هتلی که 8 روز از یکی از بهترین سفرهای زندگیم را در آن گذراندم.تجربه ای که تا کنون از سفرهای مختلفی دارم به من نشان داده است که هتل رکن مهمی در سفر محسوب میشود اما نه به معنی اینکه حتما باید لوکس باشد.با توجه به نوع هر سفر و مقدار پولی که میخواهیم خرج سفر خود بکنیم باید به گزینه هتل توجه ویژه ای داشته باشیم.به طور مثال اگر نوع سفر ما به طوری است که بیشترین زمان را خارج از هتل میگذرانیم لازم نیست هتلی با امکانات زیاد انتخاب کنیم.اما اگر سفر ما از نوع استراحتی است و بیشترین زمان ما در هتل میگذرد باید بنا به شرایط مالی خود هتلی را برگزینیم که امکانات جانبی و تفریحی و رفاهی آن بالا باشد.معمولا هتلهایی که کنار سواحل قرار دارند با توجه به درجه ای که دارند امکانات تفریحی زیادی در اختیار مهمانانشان قرار میدهند.هتل موریس با توجه به اینکه از نوع Spa & resort بود پس امکانات آبی - ورزشی آن بالا بود و چون درجه هتل هم Luxary محسوب میشد پس خیلی لوکس و مجلل بود.اقامت در این هتلها شرایط خاصی میطلبد از نوع رفتار مهمان تا نوع لباس پوشیدن باید در چهارچوب قوانین  خاصی باشد.که برایتان توضیح خواهم داد.

در کنار خلیج لاک پشتها و در شمال جزیره موریس هتل گرند موریس در سال 2009 توسط نخست وزیر موریس افتتاح شد.این هتل لوکس که به صورت ویلاهایی چوبی با سقفهای پوشالی است در جزیره موریس 6 ستاره محسوب میشود.یعنی شاید به جرات بشود گفت در موریس مجلل تر از هتل موریس دیده نمیشود.در 15 ویلای دو طبقه و جداگانه 193 اطاق وجود دارد که در محوطه ای با 10 هکتار وسعت پراکنده اند.هتل در کنار خط ساحلی ساخته شده است و به همین دلیل بعضی اطاقها بالکنهایشان رو به دریاست.

لابی و رستورانهای هتل در بخشی جداگانه قرار گرفته اند.در لابی استفاده از اینترنت رایگان است.کارکنان هتل بسیار آموزش دیده اند و در نهایت احترام و ادب و مهربانی با مهمانان برخورد میکنند.وقتی وارد ساختمان لابی میشویم در سمت چپ ما رستورانی قرار دارد که معمولا صبحانه و شام در انجا سرو میگردد.

محل نشستن در کنار اقیانوس است.میتوانید از صندلیهای بیرونی استفاده کنید و غذایتان را در ارامش لب آب میل نمایید.در کنار شما انواع ماهیهای "کوی" و "گلدفیش" قرار دارند که فقط کافیست تکه نان کوچکی را در آب بیندازید تا هجوم ده ها تن از آنها را ببینید البته به شما تذکر مودبانه داده میشود که از غذا دادن به ماهیها خودداری کنید چون آنها با خوردن غذاهای ما دل درد میگیرند...

اما میتوانید به انواع پرنده ها نان بدهید و کیف کنید که در تمام مدت غذا خوردن کنار شما مینشینند از سرو کول شما بالا میروند و به یک غفلت تکه غذایتان را از بشقابتان میربایند و پرواز میکنند.هنگام صبح کنار میزهای صبحانه از صدای انواع پرنده ها غوغایی به پاست. فقط یک نکته را باید در نظر بگیرید که برای صرف شام و نهار نباید با صندل و لباس راحتی و شلوارک و تاپ حضور پیدا کنید بلکه باید یک دست لباس رسمی بپوشید.یادتان باشد همیشه در همه سفرها یک دست لباس مهمانی و شیک و پیک داشته باشید به کارتان میاید.

هرروز صبح در محوطه لابی و در اطاقهایمان با گلهای تازه استوایی تزیین میگردید. این گلهای زرد به نوعی علامت جزیره موریس هستند.گلهای محلی اینجایند و در ظرفهای آبی رنگ بسیار دیدنی قرار میگیرند.درون ظرفهای آبی لاجوردی را پر از آب کرده و دسته های گلهای زرد رنگ را روی آب شناور میکنند.بسیار جلوه زیبایی دارد.دیوارهای لابی با تابلوهای نفیس هنری پوشیده شده است.جالب خواهد بود که ساعتی را اختصاص دهید و گشتی به کل هتل بزنید زیرا دیدنی زیاد دارد.

چند تا مغازه کوچک در لابی وجود دارد که اگر احتیاج ناگهانی به چیزی پیدا کردید در اختیارتان بگذارد.یکی از این مغازه ها متعلق به آقایی هندی-پاکستانی بود که سالها قبل به موریس مهاجرت کرده و فروشگاه شالهای کشمیری را در هتل برپا کرده بود.جایی که هر شب پاتوق من شده بود برای گشتن لابلای دریای رنگ و هنر و ظرافت این شالهای رنگارنگ و پر از نقش و نگار.البته علت حضور من علاوه بر لذت بردن از اینهمه زیبایی بیشتر چیز دیگری بود.من و آقای فروشنده با هم دوستهای خوبی شده بودیم و از هر دری با هم گپ میزدیم.او که علاقه زیادی به تاریخ و فرهنگ و سیاست کشور ما داشت هرروز سر یک ساعت مشخص در انتظار من مینشست تا به سراغش بروم و ساعتی بنشینیم و او از کشورش بگوید و من از ایرانم بگویم.

محوطه مقابل هتل ساحل اقیانوس هند بود.با شنهای طلایی و نخلهای خم شده و سنگهای اتش فشانی و مرجانها و انواع ماهیهای رنگارنگ .لذت زیادی داشت که در ساعات مختلف روز کفشهارا درآورد و روی شنهای ساحل گام برداشت و در خلوت لذت تنهایی را برد.

در این ساحل کلیه هایی با سقفهای پوشالی از ساقه های نیشکر سوخته قرار داشت.روی این سایه بانها را با دتشکهای نرم و راحت پوشانده بودند برای استراحت و لمیدن مهمانها.

اینجا مکان ازدواج بود!!! معمولا هر روز عصر ما شاهد یک مراسم ازدواج بودیم.زوجهایی که میخواستند مراسم خود را در کنار ساحل این هتل بگذرانند و عکسهای زیبا بگیرند به این کلبه کوچک میامدند به اینجا wedding Chapple میگفتند.یک  کلوپ ساحلی برای زوجهای عاشق که مراسم عقد ازدواج خود را در آن برگزار میکردند.

و در آخر غروب میرسید و آفتاب کم کم تن به دریا میسپرد و نخلها به چرت میفتادند و دریا رنگ نقره فام به خود میگرفت.گرند موریس زیبا رخت عوض میکرد و سایه ها مهمان ساحلش میشدند.اوج و خروش به افول میرسید و مهمانان به رخوت شب دچار میگشتند .لب ساحل گروه کوچک موسیقی میامد و هرشب آهنگهای خاطره انگیز قدیمی را برای مهمانها اجرا میکرد.اگر کسی میخواست لب ساحل آرام میرقصید بی هیچ هیاهو و سروصدایی.

عادت من این بود که هر شب میامدم یک صندلی در گوشه لابی رو به ساحل را اشغال میکردم.شالی دور خودم میپیچیدم و چشمها را میبستم و بعد ساعتها به نوای جادویی ساز گوش جان میسپردم.سازی و نوایی آرام و سنگین و مدهوش کننده.

هنوز هم گاهی دلم هوای شبهای گرند موریس را میکند.هوای آرامش و سکوت و موسیقی و دریا...

برای من سفر موریس به پایان رسید.اما خاطره هایش تا ابد با من ماند.خصوصا یاد و خاطره لحظه های زیبای گرند موریبس باشکوه و چقدر متاسف شدم وقتی فهمیدم چند هفته پیش هتل گرند موربس گرفتار آتش شد و سوخت!


 
موریس(10)
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۸  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس

شهریور 90 - هتل گرند موریس

دو بخش آخری سفرنامه موریس فقط متعلق خواهد بود به فعالیتهایی که در هتل گرند موریس داشتیم.به نوعی ادای دینی خواهد بود به این هتل زیبا و رویایی که ما بخشی از بهترین خاطره های این سفر را مدیون محیط آرام و باوقار این هتل هستیم.شاید باورتان نشود اما من هنوز هم گاهی یاد این هتل رویایی میفتم و در خیال خود را بر ساحل طلایی و موجهای زلالش میسپارم و حتی با یادش و مرور عکسهایش آرامش میگیرم.

این نوع هتلها به گونه ای هستند که امکانات رفاهی و تفریحی زیادی در اختیار مسافر میگذارند به طوریکه اگر اصلا پایتان را از هتل بیرون هم نگذارید بازهم میتوانید اوقات خوشی داشته باشید و اصلا حوصله تان سر نرود.معمولا هرشب برگه کاغذی را به اطاقها میاوردند تا فعالیتهای روز بعد را برای شما شرح دهند.چند متر آن طرف تر از ساحل هتل کلوپ ورزشهای آبی گرند موریس قرار داشت که استفاده از بعضی از آنها برای مسافرهای هتل رایگان و بعضی دیگرپولی بود.شما با مطالعه برگه زمان بندی فعالیتها از یک روز قبل آنها را رزرو میکردید.یکی از این امکانات استفاده از قایقهای شیشه ای بود که شما را گروهی به دریا میبرد و از کف شیشه ای قایقها امکان رویت ماهیها و مرجانها و .... فراهم بود.قفط از آنجاییکه آب وهوای استوایی قابل پیش بینی نیست ناگهلان ممکن بود مثل ما در چشم بهم زدنی با رگبار و طوفان اقیانوس روبرو شوید و نه تنها هیچ چیزی نبینید بلکه سرتاپا خیس شده و در دریای پرتلاطم بالا و پایین بروید.

شنا کردن در استخرهای زیبای هتل گرند موریس بخشی از فعالیتهای روزانه ما بود.محوطه هتل به شکل جزیره های کوچک ساخته شده که مابین این جزایر استخرهای اب آن قرار دارند.استخر اصلی هتل Brezza Pool نام دارد و 1386 متر مربع است که مجموعه ای از استخرهای کوچک و بزرگ مابین نخلهای استوایی است.انتهای استخرها رو به اقیانوس هند و خلیج لاک پشتهاست.بنابراین وقتی شنا میکنید انگار دریچه ای رو به بینهایت آبی به روی شما گشوده شده است.کنار این استخر باشکوه و زیبا چترهای رنگی حمام آفتاب گسترده شده اند برای حمام آفتاب گرفتن.

امکان شنا را از خود نگیرید.زیرا آرامش و خلوتی این محوطه آبی در کمتر هتلی دیده میشود.نکته خوبی که در موریس وجود دارد این است که به بانوان اجازه میدهد با مایوهای اسلامی خود در آن آبها به شنا بپردازند.گرچه در ابتدا کمی برای اروپاییانی که در کنار استخرها سرگرم حمام آفتاب هستند غیر طبیعی جلوه میکند اما با نگاه تمسخر آمیز کسی روبرو نخواهید شد.عمق این استخرها از زانوها شروع و تا گردنمان میرسد.انقدر نیست که نیاز به غریق شنا داشته باشد.در محوطه استخر حوله به شما داده میشود.دوش آب هم برای استحمام بعد از آن وجود دارد.هر ساعتی یک بار هم با نوشیدنی و میوه استوایی از شما پذیرایی میکنند.

یکی دیگر از بخشهای جالب هتل وجود یک مهدکودک کوچک و محوطه بازی کودکان است. پدرها و مادرها میتوانند کودکان 2 تا 12 ساله خود را از صبح به دست مربیان باتجربه آنجا بسپارند و خودشان با خیال راحت به گشت و گذار بپردازند.در این محوطه کوچک در طول روز  بچه ها را با فعالیتهای مختلف سرگرم میکنند.نکته جالب اینجاست که بچه هایی با فرهنگها و زبانهای مختلف کنار هم قرار گرفته و با هم ارتباط برقرار میکنند.تجربه نابی که شاید کمتر برای کودک شما فراهم شود.

یکی دیگر از فعالیتهای کلوپ آبی هتل استفاده رایگان از اسکی روی آب است.در ابتدا به شما آموزش لازم داده میشود و سپس با قایقی به میان اقیانوس برده میشوید تا در آنجا روی آب اسکی کنید.باید بگویم اگر تاکنون تجربه این کار را نداشته اید بیخیالش شوید.کار راحتی نیست و نیاز به تمرین زیادی دارد.محمد امین که هرچه کرد نتوانست دستها و پاها را به آن طریقی که مربی میگفت هماهنگ کند.من هم در قایق نشسته بودم و کرکر به تلاش نافرجام او میخندیدم....بالاخره او بیخیال اسکی روی آب شد.

متاسفانه هرچه میندیشم اسم این نوع وسیله به ذهنم نمیاید تنها یادم میاید که یکی از هیجان انگیزترین بخش فعالیتهای آبی بود.قایقی که شبیه مبل بزرگی به نظر میاید و بادی است.شما روی ان مینشینید و پاها را دراز میکنید.دسته هایی که کنارتان قرار دارد را سفت گرفته و بعد توسط قایقی به سرعت روی امواج پرتلاطم اقیانوس کشیده میشوید.هیجان آن قابل توصیف نیست.تن شما با جلیقه های نجات پوشیده شده پس هیچ جای نگرانی ندارد.البته اگر کمر درد دارید اصلا سوار این قایقها نشوید چون حدود نیم ساعت با سرعت روی هوا به پرواز درمیایید و مدام با شدت و حدت روی امواج کوبیده میشوید و پس از ساعتی حسی از لهیدگی!!! خواهید داشت.... ما در اب نیفتادیم اما اگر دستتان را ول کنید امکان پرت شدن در آب برایتان وجود دارد.به امتحانش میرزد 100%!

اینها هم که همان قایقهای پدالوی خودمان هستند که رایگان در هرساعتی از شبانه روز قابل دسترس بودند.فقط باید توجه داشته باشید که در محوطه مجاز قایق سواری کنید از یک جایی به بعد جهت امواج اقیانوس و باد به گونه ای است که خواهی نخواهی شما را به درون میکشد و هرچه تلاش کنید نمیتوانید خود را به ساحل برسانید.اینگونه مواقع چاره ای نیست جز اینکه قایق تندرو به سراغتان بیاید و شما را نجان دهد.

اما و اما قسمت زیبای ماجرا "پاراسل" است.اگر شما هم مثل من در آرزوی پرواز باشید و دلتان بخواهد تجربه بینظر رها شدن در باد را حس کنید بهترین روش امتحان این نوع چتربازی است.راستش ر بگویم من فوبیای ارتفاع دارم!!!! اما در عین حال عاشق پرواز هم هستم.وقتی از نردبانی بالا میروم اگر زیر پای خودم را نگاه کنم سرم گیج میرود.با این اوصاف به محمد امین حق بدهید که در ابتدا موافق پرواز من نبود.اما من مصرانه ایستادگی کردم.

یک قایق تفریحی موتوری من و محمد امین را به وسط اقیانوس برد.در ابتدا قرار بر این بود که من و محمد امین 2 نفره با هم پرواز کنیم اما به علت نبودن باد کافی در آسمان میسر نشد. و به ما گفتند هریک به تنهایی باید پاراسل کنید.راستش را بگویم اولش ترسیده بودم.در ابتدا به ما آموزش دادند که چطور زیر چتر برویم و روی صندلی مخصوصش قرار بگیریم..بندها را بگیریم.چطور به ارامی بلند شویم و هنگام نشستن هم چگونه روی 2 پا فرود بیاییم....

و بالاخره بلند شدم.باباد به هوا رفتم.دقایق اولیه آنچنان در بهت عظیمی فرو رفته بودم که باورم نمیشد در آسمان آبی جولان میدهم.از شوک که در آمدم باد را حس کردم . مرغان دریایی را که دور صورتم پرواز میکردند.اقیانوس به شدت وهم آور و زیبا و رازآلود زیر پایم در جریان بود.باد مرا به این سو و ان سو میکشید و من نقطه کوچکی بودم در آبی بیکران.دروغ نمیگویم که حس یک پرنده را درک کردم.خصوصا وقتی بندها را رها کردم . دستهایم را از دو طرف گشودم دیگر یک پرنده بیتاب گشتم.هرچقدر بخواهم از حس پرواز برایتان بگویم باز هم نمیتوانم ان را به گونه صحیح بیان کنم.باید یک بار خودتان ان را تجربه کنید آن وقت دیگر هیچ وقت لحظه رهاییتان در باد را فراموش نخواهید کرد.لحظه باشکوه در تن باد استحاله یافتن را....فقط بهتر است به زیر پای خوئ نگاه نکنید دوردستها و افق را بنگرید تا حالتان احیانا دگرگون نشود.

دیگر غروب شده بود که پا به خشکی نهادیم.آفتاب زیر سایه سار نخلها پنهان میشد و اقیانوس در رخوت شب فرو میرفت.استخر خالی حالا کمی ترسناک به نظر میامد وقتی ابرهای آسمان را در خود شنا میداد.و ما خسته اما پرنشاط راهی اطاق میشدیم....


 
موریس(9)
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس

شهریور 90- Maeva Catamaran-Lle Aux Gabriel

من عاشق تجربه های دریاییم.گاهی انقدر خودم را در سفرهای دریایی از خود بیخود میبینم که میندیشم شاید از جنس آب باشم.هیچ گاه در دریا حس تنهایی نکرده ام.میتوانم ساعتها بنشینم و خیره به آب در خود مراقبه کنم.پس برای منی این چنین یک روز روی آب رفتن و در جزیره ای کوچک و خالی از سکنه ساعتها را سپری کردن تجربه بینظیری خواهد بود.

آن روز قرارمان صبح زود حرکت از Grand Bay به سمت جزیره Gabriel بود.حدود ساعت 9:30 سوار قایقهای سفری شدیم.این قایقها را catamaran مینامند که نوع خاصی از قایقهای بادبانی هستند روی اقیانوسهای عظیم.تصور اینکه قرار است با قایقی کوچک اقیانوس کبیر هند را درنوردید جالب است.وقتی سوار قایق میشویم ملوانها لنگر را میکشند و کسی از دکل بالا میرود و ناگهان برافراشتگی بادبانهای عظیم بر ما سایه میفکنند.حسی از ماجراجویی به ما میدهد.هیجان شروع میشود.

کاتاماران سرعت میگیرد باد در همان ابتدا کلاه محمد امین را با خود میبرد.موج های رقصان در شیطنت اقیانوس بر سرو روی ما میریزند و خیسمان میسازند.حالا باد هم شدت میگیرد و ما در تلاطم امواج سهمگین اقیانوس بالا و پایین میرویم.صدا به صدا نمیرسد.مورمورمان میشود.باد شلاق میزند بر گونه های ما و ما که خیس اب هم شده ایم یخ میزنیم.اما یخ زدنش زیر پرتوهای آفتاب میچسبد به ما.وقتی با نسکافه و شیرینی داغ از ما پذیرایی میکنند کمی آب میشویم!

به سوی جزیره گابریل راه افتاده ایم.تا چشم کار میکند آبی اقیانوس ادامه میگیرد.در آن دورها فواره آبی به هوا میجهد.باور نکردنی است که والهای عظیم تنها چند متر با ما فاصله دارند.از پوست تن حیوانات غول اسای اقیانوس هرازگاهی اب با فشار بیرون میجهد فرصت عکاسی به ما نمیدهند پایین میروند و به سرعت به هوا میپرند.تنها چشمهای ما فرصت دارند که با بازی سرخوشانه والهای اقیانوس همراه شوند.وقتی به درون آب میپرند موجی عظیم اقیانوس را به حرکت درمیاورد.والها مست زندگیند انگار.آنها سلطان آبند در اینجا....و ما نقطه پرگاری هستیم در دایره آبی بیکران.

به گابریل  رسیده ایم.جزیره شنهای طلایی و آبهای آبی.سایه نخلهای برگشته بر تن ماسه های نرم نقش بسته اند.اینجا هیچ کس جز ما نیست تا آرامش ما را بهم بریزد.فکرش را بکن که یک روز جزیره مال ما شده است.کفشها را باید درآورد.پابرهنه روی شنها باید رقصید.باید چرخید و آواز خواند و با دریا عشق بازی کرد.شاید بهتر باشد خود را آزاد بر تن ساحل رها کرد و با چشمهای باز به ستایش خورشیدی نشست که نور و زیبایی را به جزیره آورده است.باید خندید و زندگی کرد.

اینجا آبهایش به زلالی چشمهای یک کودک است.مرجانها آب را تمیز کرده اند و ذره ای آلودگی وجود ندارد.اقیانوس مثل اشک چشمهای مادربزرگ تو را در خود انعکاس میدهد پس بزن به آب و تا میتوانی غوطه ور شو در این دنیای بیرنگی و تمام رنگی....تجربه شنا در آبهای اقیانوس برای اولین بار نصیبم شد و به قدری این تجربه در اقیانوس شور به من چسبید که دلم نمیخواست به هیچ قیمتی خود را از آب بیرون بکشم.حتی به قیمت بوهای خوشمزه ای که از ساحل میامد....

 میز نهار چیده شده بود.نهار امروز یک باربکیوی مفصل از انواع غذاهای دریایی و غیر دریایی بود.که بعد از شنا و زیر نور خورشید در روی ساحل طلایی بسیار میچسبید.نکته تنها یک چیز بود و یک سوال بزرگ در ذهن من....

چرا بعضی از مسافران ایرانی که در عین حال آدمهای محترم و با شخصیتی هم به نظر میرسند وقتی دستشان به "اسمشو نیار" هایی مجانی میرسد ناگهان از خود بی خود شده و تا مرز خفگی و مرگ پیش میروند.آن وقت روی تن این ساحل طلایی و زیبا جلوی چشم یک عده آدم که تازه نهار خورده اند بالا میاورند.واقعا چرا؟بحث من باید و نباید نیست.بحث من این است :"مفت باشه کوفت باشه" در فرهنگ ما بدفرم خودش را جا کرده است!!!!!

 بعد از نهار و البته دیدن صحنه جالب بالا آوردن هم وطن محترم! نشستن و گوش سپردن به آوای موسیقی محلی موریسی آرامش بخش بود.مخصوصا اینکه در کنار گیتار و آواز - چرخش پاهای سیاهپوست روی ساحل گام میزد و با ریتم موسیقی بالا پایین میپرید و میرقصید. موسیقی سرخوشانه ای با هماهنگی آواز و ریتم و گامهای رقصان ملوانهای ورزیده و چابک.

 حالا شاید نوبت به این رسیده بود که کنار ساحل روی قایق لنگر انداخته مثل محمد امین لم دهی و در سکوت خیره شوی به اقیانوس آبی بیکران و تنها خودت بدانی که ذهنت درگیر چیست و شاید درگیر هیچ و تنها سکوت و آرامش.... میتوانی راه بروی روی شنها و بگذاری داغی تن آنها کف پای تو را ببوسد.گوشه دامنت را بالا بزنی و بزنی به آب و بگذاری ماهیهای ریز و درشت با دهانهای کوچکشان با پاهای تو گپی بزنند.بگذاری خرچنگ کوچک سرش را از لای لانه اش بیرون بیاورد و با تو چاق سلامتی کند.راه بییفت و برو تا دوردستها جایی که دیده نشوی و دیده نشوند.خط ساحل را بگیر و برو تا جاییکه تو باشی-اقیانوس باشد-ماسه باشد-نخل خم شده باشد و تنها صدای باد...حالا میتوانی بنشینی و یک دل سیر زندگی کنی.

بعد ببینی که لای تن علفها چیزی وول میزند و بعد بفهمی تنها نبوده ای و مهمان یک خانواده بوده ای. که تو را زیر نظر داشته اند.خانواده ای خانه به دوش که ردیفی از کنار پاهای تو میگذرند و تو باید سر خم کنی و با آنها سلام و احوال پرسی کنی.دستت را جلو بببری و با آنها دست بدهی!!! تا آنها دمی مهمان پوست تن تو شوند.وقتی روی تنت راه میروند در تن آنها استحاله میابی و کیف میکنی. باور کن راست میگویم.

 بعد غروب نزدیک میشود و دریا رنگ خون میگیرد.سایه تو کش میاید و میخواهد از تن تو فرار کند. وقت رفتن رسیده است این را میتوانی از خمیازه باد بشنوی و از بیحوصلگی ماسه های در باد.پس کاسه کوزه ات را جمع میکنی و جزیره را در تنهاییش به جا میگذاری.

تو میروی با یک خاطره ماندگار از جزیره زیبای گابریل.