همشهری کین
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۸  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

همشهری کین در لحظه های آخر  عمرش تنها چیزی که لابلای همه ات و آشغالهای یک عمر زندگی در دست گرفت یک گوی اسباب بازی بود.نشانه از کسی که روزگاری او را خیلی دوست داشت و روزگاری او را با غرورش از دست داد.

همشهری کین همه چیز داشت.پول-شهرت-سلامت-کلی آدم ریز و درشت اما شاید یک چیزی کم داشت.یک عشق واقعی.همشهری کین تا آخر عمرش هم به دنبال همین عشق میگشت و دست آخر هم در تنهایی مرد.

همشهری کین میتوانست عشق را داشته باشد اما با غرورش عشق را نابود کرد.تنها به این دلیل که همشهری کین مغرور بود خیلی مغرور.او همه چیز را تنها برای خودش میخواست. حتی خود عشق را...

عشق محبوس شده در چهارچوب مالکیت تبدیل به کینه میشود و اینگونه هم شد برای همشهری کین تا جاییکه همه او را ترک کردند.همه کسانی که او را روزی خیلی دوست داشتند.

همشهری کین وقتی میخواست بمیرد از بین همه داشته ها و اموال و ثروت بی حد و حصرش تنها یاد یک چیز بود."غنچه گل رز"... اسم سورتمه ای که در کودکی با آن بازی میکرد و شاید این سورتمه تنها مایملکی بود که همشهری کین واقعا میخواست.

همشهری کین شکست را نمیپذیرفت.میخواست همیشه پیروز باشد.همین هم باعث شکست او شد.گاهی لازم است بپذیریم که شکست هم جزئی از زندگی است.

همشهری کین وقتی مرد یک قصر داشت.یک عالمه عتیقه داشت.چندین ده نفر خدمتکار و یک عالمه سهام بورس-یک اسم و رسم بزرگ.و یک عالمه خردو ریز و آت آشغال دیگر اما  همشهری کین وقتی مرد دوستی نداشت.

همشهری کین مرد بزرگ کوچکی بود که دلش عشق میخواست.او پسر بچه بزرگی بود که میخواست همه چیز را رها کند و تنها در برف در کنار مادرش یک بار دیگر سورتمه براند.یک بار دیگر زندگی کند.همشهری کین پیرمردی که تنها 8 سال اول عمرش را زیسته بود در تنهایی مرد.

همشهری کین مرد خوشبخت بدبختی بود که در آتش جاه طلبهای خود سوخت. دل من  هم برای همشهری کین خیلی سوخت...

هریک از ما میتواند درون خودش یک همشهری کین داشته باشد.خدا به ما رحم کند!

*همشهری کین فیلمی محصول سال 1941 سینمای آمریکاست.یکی از شاهکارهای کلاسیک سیاه و سفید که هنوز بعد از گذشت سالها در صدر انتخاب بهترین فیلمهای آمریکا جای میگیرد.کارگردان 25 ساله فیلم(اورسون ولز) که نقش اصلی فیلم(همشهری کین) را هم به عهده دارد توانسته شاهکاری خلق کند که تا به امروز هنوز هم به عنوان یک فیلم کالت در جهان شناخته میشود.این فیلم در آن زمان توانست 6 جایزه را ببرد و نامزد 9 جایزه دیگر هم شود.

*همشهری کین از زمان خودش جلوتر بود.هر از نظر مضمون فیلم و هم از نظر نوع فیلمسازی که با فلش بکهایی طول یک زندگی را به تصویر میکشید.برای یک کارگردان جوان 25 ساله ساختن فیلمی بلند اینچنین میتواند به اندازه نقش اول فیلمش جاه طلبانه باشد...

چارلز فاستر کین مرد قدرتمند ثروتمندی بود که به مرور در زندانی که خود برای خود ساخت گرفتار شد.مردی که با جاه طلبیهایش قدمهایی بزرگ در زندگی برداشت و به همه جا رسید اما از یک جا جاماند.از اصل خودزندگی.کین مردی بود که در عین اینکه ذات خوبی داشت در بدی گرفتار شد.قضاوت شخصیت کین تا آخر فیلم کار راحتی نیست.تکلیف مخاطب تا آخر با خودش روشن نمیشود که آیا باید "کین" را دوست داشت یا از او متنفر شد.

*همشهری کین نشان میدهد که قدرت غرور و جاه طلبی برای به زیر کشیدن انسان چقدر قوی است.انتهای فیلم مخاطب مسخ شده است و چشمهای نگرانش روی صفحه تلویزیون ثابت میماند.وقتی در سکانس باشکوه انتهایی "سورتمه غنچه گل رز" در کوره میسوزد و از بین میرود.

*دل من میلرزد.


 
همشهری کین
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

همشهری کین در لحظه های آخر  عمرش تنها چیزی که لابلای همه ات و آشغالهای یک عمر زندگی در دست گرفت یک گوی اسباب بازی بود.نشانه از کسی که روزگاری او را خیلی دوست داشت و روزگاری او را با غرورش از دست داد.

همشهری کین همه چیز داشت.پول-شهرت-سلامت-کلی آدم ریز و درشت اما شاید یک چیزی کم داشت.یک عشق واقعی.همشهری کین تا آخر عمرش هم به دنبال همین عشق میگشت و دست آخر هم در تنهایی مرد.

همشهری کین میتوانست عشق را داشته باشد اما با غرورش عشق را نابود کرد.تنها به این دلیل که همشهری کین مغرور بود خیلی مغرور.او همه چیز را تنها برای خودش میخواست. حتی خود عشق را...

عشق محبوس شده در چهارچوب مالکیت تبدیل به کینه میشود و اینگونه هم شد برای همشهری کین تا جاییکه همه او را ترک کردند.همه کسانی که او را روزی خیلی دوست داشتند.

همشهری کین وقتی میخواست بمیرد از بین همه داشته ها و اموال و ثروت بی حد و حصرش تنها یاد یک چیز بود."غنچه گل رز"... اسم سورتمه ای که در کودکی با آن بازی میکرد و شاید این سورتمه تنها مایملکی بود که همشهری کین واقعا میخواست.

همشهری کین شکست را نمیپذیرفت.میخواست همیشه پیروز باشد.همین هم باعث شکست او شد.گاهی لازم است بپذیریم که شکست هم جزئی از زندگی است.

همشهری کین وقتی مرد یک قصر داشت.یک عالمه عتیقه داشت.چندین ده نفر خدمتکار و یک عالمه سهام بورس-یک اسم و رسم بزرگ.و یک عالمه خردو ریز و آت آشغال دیگر اما  همشهری کین وقتی مرد دوستی نداشت.

همشهری کین مرد بزرگ کوچکی بود که دلش عشق میخواست.او پسر بچه بزرگی بود که میخواست همه چیز را رها کند و تنها در برف در کنار مادرش یک بار دیگر سورتمه براند.یک بار دیگر زندگی کند.همشهری کین پیرمردی که تنها 8 سال اول عمرش را زیسته بود در تنهایی مرد.

همشهری کین مرد خوشبخت بدبختی بود که در آتش جاه طلبهای خود سوخت. دل من  هم برای همشهری کین خیلی سوخت...

هریک از ما میتواند درون خودش یک همشهری کین داشته باشد.خدا به ما رحم کند!

*همشهری کین فیلمی محصول سال 1941 سینمای آمریکاست.یکی از شاهکارهای کلاسیک سیاه و سفید که هنوز بعد از گذشت سالها در صدر انتخاب بهترین فیلمهای آمریکا جای میگیرد.کارگردان 25 ساله فیلم(اورسون ولز) که نقش اصلی فیلم(همشهری کین) را هم به عهده دارد توانسته شاهکاری خلق کند که تا به امروز هنوز هم به عنوان یک فیلم کالت در جهان شناخته میشود.این فیلم در آن زمان توانست 6 جایزه را ببرد و نامزد 9 جایزه دیگر هم شود.

*همشهری کین از زمان خودش جلوتر بود.هر از نظر مضمون فیلم و هم از نظر نوع فیلمسازی که با فلش بکهایی طول یک زندگی را به تصویر میکشید.برای یک کارگردان جوان 25 ساله ساختن فیلمی بلند اینچنین میتواند به اندازه نقش اول فیلمش جاه طلبانه باشد...

چارلز فاستر کین مرد قدرتمند ثروتمندی بود که به مرور در زندانی که خود برای خود ساخت گرفتار شد.مردی که با جاه طلبیهایش قدمهایی بزرگ در زندگی برداشت و به همه جا رسید اما از یک جا جاماند.از اصل خودزندگی.کین مردی بود که در عین اینکه ذات خوبی داشت در بدی گرفتار شد.قضاوت شخصیت کین تا آخر فیلم کار راحتی نیست.تکلیف مخاطب تا آخر با خودش روشن نمیشود که آیا باید "کین" را دوست داشت یا از او متنفر شد.

*همشهری کین نشان میدهد که قدرت غرور و جاه طلبی برای به زیر کشیدن انسان چقدر قوی است.انتهای فیلم مخاطب مسخ شده است و چشمهای نگرانش روی صفحه تلویزیون ثابت میماند.وقتی در سکانس باشکوه انتهایی "سورتمه غنچه گل رز" در کوره میسوزد و از بین میرود.

*دل من میلرزد.


 
موریس(8)
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٥  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس

شهریور 90-Blue Safari Submarine

یک روز آفتابی خوب راهی Royal Road در خلیج Grand Bay شدیم برای تجربه کردن سفری جالب با زیردریایی.هیجان زیادی بر جمع ما غالب بود شاید کمتر کسی بود که تجربه ای اینچنین را قبلا داشته باشد پس همگی مشتاق دایو در آبهای آبی اقیانوس هند شده بودیم.

Blue Safari نام شرکتی بود که زیردریاییها متعلق به آنها بود.دو زیر دریایی وجود داشت که یکی ظرفیت 10 نفر و دیگری ظرفیت جابجایی 6 نفر را داشت پس ما باید به 2 گروه تقسیم میشدیم.پس از اینکه به خلیج Grand bay رسیدیم بعد از کمی توضیح و انتظار سوار قایقهای کوچک شدیم.این قایقها باید ما را به وسط اقیانوس میبردند جاییکه زیردریایی در انتظار ما بود.

همان طور که در عکس مشاهده میکنید.زیر دریایی شبیه یک قایق بزرگتر است که پس از سوار شدن مسافرهایش به زیر آب میرود.ما یکی یکی باید سوار زیر دریایی میشدیم که روی سطح آب شناور بود.

وقتی وارد عرشه زیر دریایی شدیم باید از یک دریچه که پله های عمودی داشت به پایین و در واقع به محلی زیر سطح عرشه میرفتیم.هیجان از همینجا آغاز شد.چون پایین رفتن از این پله ها یک روش مخصوصی داشت که اگر اشتباه میکردیم با سر پایین میفتادیم و اجلمان فرا میرسید.

داخل زیردریایی همان طور که میبینید ردیفی از 10 صندلی وجود داشت که مقابل هر صندلی هم یک دریچه تعبیه شده بود تا بتوانیم مرحله مرحله دایو کردن را نظاره گر و به دیدن زیباییهای زیر آب مشغول شویم.هیچ نگرانی بابت شکستن شیشه های زیر دریایی وجود ندارد.قطر آنها 5 سانتیمتر است و به راحتی فشار آب را تحمل میکند.

ماتیوس کاپیتان خوشتیپ و بااخلاق ما بود که توضیحات را در هر مرحله برایمان میداد و راهنماییمان میکرد.او توضیح میدهد که زیردریایی با 35 باطری کار میکند که هرشب آنها را برای شارز آماده میکنند.این باطریها هم کار به جلو راندن زیردریایی را به عهده دارند و هم اینکه اکسیژن لازم را به داخل زیر دریایی مبفرستند.اگر خدای نکرده اتفاقی برای این باطریها بیفتد جای هیچ نگرانی نیست چون زیردریایی تا 3 روز میتواند بدون باطری به حیات خود ادامه دهد.یعنی ما 10 نفر به علاوه خود ماتیوس در عمق حتی 80 متری هم میتوانیم تا 3 روز زنده بمانیم اما بعد از آن دیگر با خداست....

زیردریایی 30 سال پیش در فنلاند ساخته شده است.

سر جاهایمان که قرار گرفتیم دایو آغاز شد.هیچ ترس و دلهره ای هم اصلا نداشت.در واقع هنگام پایین رفتن هیچ احساس ناخوشایندی ایجاد نمیشود تنها فشار است که کمی روی سرمان حس میکنیم.به تدریج که این فشار افزوده میشود و ما به سطوح پایین تر میرویم ممکن است گوشهایمان بگیرد و کمی هم رنگ پوست بدنمان تیره و لکه دار شود که طبیعی است و جای نگرانی ندارد.از 2 متر که پایین تر میرویم کاپیتان موتور را روشن میکند تا ابتدا چند متر حرکت افقی انجام دهیم.سپس به آرامی به عمق 8 متری دایو کردیم.از 8 متر به چشم بهم زدنی به عمق 15 متری رسیدیم.پرتوهای نور کم و کمتر میشوند.

و سرانجام به عمق 40 متری رسیدیم. دیگر عبور نور به زحمت از لایه های آب صورت میگرفت.زیردریایی وقتی به کف اقیانوس رسید حرکت افقی خود را آغاز کرد.آب اقیانوس از آبی روشن (به خاطر وجود پرتوهای نور خورشید) به آبی تیره تغییر رنگ داد.

کم کم مرجانها دیده میشوند.ابتدا مرجانهای مصنوعی هستند که از کنارشان میگذریم.علت اینکه در کف اقیانوس coral Reef های مصنوعی کاشته اند به خاطر این است که ماهیها در انها زندگی میکنند پس به محل اجتماع آنها تبدیل میشود و ما بهتر میتوانیم انها را ببینیم. نکته اینجاست که این coral reef(صخره های مرجانی) مصنوعی چگونه ساخته میشود.

13 سال پیش یک کشتی کهنه را از سواحل ژاپن به اینجا میاورند و آن را غرق میکنند.کشتی که 30 متر طول داشته به مرور زنگ میزند و بدنه ان براثر طوفان به دو نیمه تقسیم میشود.با گذشت زمان این تکه آهن پاره ها به صخره های مرجانی مصنوعی تبدیل میگردند و محل مناسبی میشوند برای زندگی ماهیها.انگار یک هتل 5 ستاره برای ماهی کوچولوهای خوشگل درست کرده باشند.معمولا بعد از یک سال که از سکونت یک کشتی زیر آب بگذرد مرجانها به آن حمله میکنند و تبدیل به صخره مرجانی میشود.

حدود 20 صخره مرجانی مصنوعی در کل موریس وجود دارد که این کشتی ژاپنی یکی از انهاست.

حالا به قسمت مرجانهای طبیعی رسیده ایم که پتانسیل بسیار مناسبی دارند برای جلوگیری از ایجاد سونامی.به خاطر همین از اهمیت بسیار زیادی در موریس برخوردارند به طوریکه کاملا از هرگونه آسیبی حفاظت میشوند.

بعضی مرجانها شبیه گل هستند که به آنها soft corol میگویند و روی انها گلهای ریز صورتی وجود دارد.بعضی از آنها شبیه تکه های سنگ هستند که به آنها hard Corol میگویند.هنگام شنا بسیار باید توجه داشت که بااین نوع مرجانها برخورد نداشته باشیم.معمولا بهتر است هنگام شنا در سواحل مرجانی از کفشهای مخصوص استفاده کنیم تا اگر پا روی آنها گذاشتیم لت و پار نشویم.

مرجانها تصفیه کننده های آب هم هستند به خاطر همین سواحل مرجانی از آبی به شدت صاف و شفاف برخوردارند و همین یکی از پارامترهایی است که این سواحل را توریستی و زیبا میکند.لابلای این مرجانها انواع ماهیهای ریز و درشت رنگارنگ زندگی میکنند که به آرامی دور ما میرقصند و از مقابلمان رد میشوند.آنها به وجود ما عادت کرده اند اما برای ما دنیای آرامش بخش و زیبای آنها بسیار تازگی دارد.

بعد از حدود 45 دقیقه زیر آب بودن کم کم دوباره به دنیای خشکی برمیگردیم.تجربه امروز بسیار جالب و بی نظیر بود برای همگی ما.


 
موریس(7)
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۳  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس

شهریور 90-Black River-Chamarel

خوب نوبت به ادامه سفرنامه موریس رسید.کجا بودیم؟؟آهان گشت جنوب جزیره.در یک روز نیمه ابری با آب و هوایی تهدید کننده.راه پیچ در پیچ کوهستانی را در پیش گرفته ایم و میخواهیم به دیدن Black River برویم.سر راه از کنار دریاچه Maovakoa رد میشویم دریاچه ای که با آب باران تامین میشود و به نوعی منبع تامین آب مردم جزیره محسوب میگردد.

راهی پر پیچ و خم و کوهستانی را گرفته و بالا میرویم.به کوه ها نزدیک شده ایم.جنگلهای اطرافمان انبوه تر شده و سایه های سیاه و دالانهای گیاهی اطراف ما را در بر میگیرد. پیاده میشویم تا "رودخانه سیاه" را از نزدیک ببینیم.

 Balck River (رودخانه سیاه) برخلاف نامش اصلا رودخانه نیست.بلکه دره ای عمیق در جنوب جزیره است که به توعی از نظر تنوع آب و هوا خشک ترین جای جزیره هم محسوب میشود.اما وجود بستر انبوه و تودرتوی گیاهان فضایی تیره و سیاه در ته دره ایجاد کرده  است و همین باعث شده که آن را رودخانه سیاه بنامند.اصلی ترین پوشش گیاهی موریس را در همین منطقه میتوان دید.این نوع پوشش متفاوت با کل جزیره است.چون پوشش بکر و اولیه جزیره محسوب میشود.این دره سرسبز 700 متر ارتفاع دارد که اطرافش را کوه هایی به ارتفاع 880 متر احاطه کرده اند.با توجه به اینکه متوسط ارتفاع موریس بین 70 تا 100 متره میتوانید بلندی مکانی که ما ایستاده ایم را حدس بزنید.

وقت نهار رسیده است.در همان نزدیکی رستوران Varangue sur Morne قرار دارد.امروز مهمان آژانس مسافرتی هستیم.از دیروز سفارشهای ما را گرفته و برایمان جا رزرو کرده اند. رستوران در حاشیه جاده قرار دارد.بالای تپه ای سرسبز و مشرف به دره BlackRiver. جای باصفایی است یرای نشستن و از نم نم باران لذت بردن و غذا خوردن... 

از اینچنین اتمسفری برای رستوارن خیلی خوشم میاید.کلبه هایی چوبی که با سمبلهایی از فرهنگ مردم منطقه تزیین شده و مکان آرام و بی دغدغه ای برای غذا خوردن فراهم کرده است.این نوع رستورانهای محلی مثل موزه های کوچکی هستند که میشود در آن راه رفت و از تک تک اشیا که با نهایت سلیقه چیده شده اند لذت برد.

فضای این رستوران موریسی هم فوق العاده بود و بهتر از فضایش غذایی که ارایه کرد. بد نیست همینجا کمی برایتان از نوع خورد و خوراک موریسیها بگویم.اگر شما هم مثل من عاشق غذاهای دریایی باشید اصلا بهتان بدنمیگذرد.عمده خوراک این منطقه بشقابهای دریایی چون:انواع ماهیها-میگو-صدف-حلزون-خرچنگ و هشت پاست.من به شخصه ترجیح میدهم در هر کشور بیشتر از غذاهای همان منطقه مصرف کنم و اینجا هم تا میتوانستم در همه وعده های غذایی از انواع جک و جونورای دریایی استفاده کردم.فکر کنم امگا3 خونم بالاتر از حد مجاز رسیده باشد!!!!!!!!!!!!

به سمت دهکده Chamarel (شاماقول) راه میفتیم.باران ناگهان به چشم بهم زدنی مثل دوش راه میفتد.راهنماهای ما که با نوع آب وهوای موریس آشنا هستند حوله های آبی رنگی در اتوبوس گذاشته اند برای چنین موقعیتی.همگی مجبور میشویم زیر پوشش حوله ای خود را پنهان کنیم.شدت ریزش باران به حدی است که موش آب کشیده  میشویم.

شاماقول دهکده ای مهم در موریس محسوب میشود.در آنجا مزارع کشاورزی - کارخانه های شر..اب سازی از انانس  - کارخانه تهیه مشروب نیشکر(رام) قرار دارد.مردم منطقه یا در مزارع خود و یا در این کارخانه ها مشغول به کار هستند.بعد از آزادسازی موریس از استعمار برده ها در این منطقه شروع به فعالیتهای کشاورزی کردند.

کلمه شاماقول از نام یک کلنل فرانسوی گرفته شده است.برده های این مناطق در گذشته به او تعلق داشتند که آنها را از هند و زامبیا و ماداگاسکار به موریس آورده بود.بعدها نسلهای همان برده ها در صنعت نیشکر و شراب به کار مشغول شدند.

به دیدن آبشارهای شاماقول میرویم.باران بند آمده است و رنگین کمان بسیار زیبایی زیر نور خورشید خودنمایی میکند.بالای کوه رسیده ایم و روبروی ما منظره شگرفی از  آبشارهای 90 متری دیده میشود.به قدری دیدن این منظره نفس گیر است که دل نمیکنیم به رفتن. خوب که سکوت کنیم حتی میتوانیم صدای ریزش آب را هم بشنویم.وجود 7 رنگ این رنگین کمان صحنه زیبای روبرو را زیباتر کرده است.شاماقول واقعا دیدنی است.آب که شر شر پایین میریزد در دل جنگل سیاه گم میشود.رنگین کمان تن خود را بهسختی از پایین پای جنگل تا سقف آسمان بالا میکشد و پوست تن ما با آخرین قطره های باران و اولین تابشهای آفتاب سرزنده میگردد. 

اما آنچه شاماقول را سر زبانها انداخته علاوه بر وجود آباشارهای زیبایش زمین هفت رنگ این منطقه  است.شاماقول منطقه ای آتشفشانی است که به همین دلیل خاک آن سرشار از کانیهای مختلف است.در تکه زمینی از دهکده این لایه های کانی مختلف طوری در کنار یکدیگر قرار گرفته اند که زمینی رنگارنگ به صورت کاملاطبیعی ایجاد شده است.هر تکه این زمین به خاطر وجود نوعی مواد شیمیایی به یک رنگ در آمده .به طور مثال بخشی از خاک که سرشار از آهن است نارنجی و منطقه ای دیگر که دارای سولفات مس است آبی و خاک حاوی روی هم قهوه ای شده است.وقتی به آنجا میرسیم زمین هنوز خیس از باران است.رنگها خود واقعیشان را نشان نمیدهند اما دقایقی بعد....

دقایقی بعد با این منظره روبرو میشویم.اینجا دیگر باید گفت کدامین نقاش طبیعتی چنین قلمو به دست بر بوم خاکی زمین-اثری هنری چنین جذاب فراهم کرده است. دیدن اینهمه رنگ بر تن  زمین شگفت آور است.خصوصا اینکه بوی خاک باران خورده تمام فضا را پر کرده و رنگین کمان بر سقف آسمان میدرخشد و طبیعت سبز دورتادور مارا در بر گرفته است.اینجا یکی از عجایب موریس است.باور کنید دیدن این زمین جذاب تر از دیدن یک نقاشی اکسپرسیو آبستره میتواند نگاه ما را تا ساعتها به خود سرگرم سازد. خداوند چه نقاش پنجه طلایی است ها!!!

غروب نزدیک شده است که شاماقول زیبا را ترک میکنیم.تمامی راه رفته را باید برگشت.کوه را به پایین سرازیر میشویم.آفتاب در حاشیه دریا فرو میرود و ساحل رنگ خون به خود میگیرد و ما آرام آرام راهی خانه میشویم.

 

این دو لاک پشت عاشق هم در این غروب سردرگوش هم چه میگویند؟تنها خدا میداند


 
پسر زیبا
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٢  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

نمیدانم تا چه حد اعتقاد دارید که رفتارهای یک فرد ماحصل تمام و کمال تربیت والدین او میباشد.برای قضاوت در این امر (که به واقع کار راحتی هم نیست ) میتوانید یک شب در آرامش بنشینید و فیلم سراسر غم و اندوه "پسر زیبا"(Beautiful Boy) را ببینید.

قصه فیلم تقریبا روایت نو و تکرار نشده ای نیست.زن و مردی که به ظاهر زندگی راحتی دارند اما در باطن گرفتار جدایی و مشکلاتند در کنار پسری دوراز خانواده با ریشه های افسردگی و بیماری روحی هسته اصلی فیلم را تشکیل میدهند.البته پسرک تنها سکانسهای اولیه دیده میشود.سپس در اوج افسردگی روزی با تیراندازی به دانشجویان دانشگاه خود به زندگیش پایان میدهد.از این به بعد روند اصلی داستان شروع میشود...

تاحالا برایتان پیش آمده که پدر و مادری را متهم کنید برای بد تربیت کردن کودکشان؟ فیلم حول و حوش این قضاوتها میگردد.در تمام مدت ما هستیم و پدر و مادری به شدت آسیب دیده که مردم آنها را با چشم متهم و والدین یک "قاتل روانی" نگاه میکنند.آنها زیر بار فشار نگاه ها -دلسوریهای مصنوعی-کنجکاویها و قضاوتهای سطحی در حال له شدن هستند. از همه بدتر این است که خودشان هم نمیدانند آیا در این ماجرا مقصرهای واقعیند یا نه؟

من فکر میکنم بعد از دیدن این فیلم هرکس خودش میتواند قضاوت کند.فیلم به ما نتیجه حاضر و آماده ای تحویل نمیدهد.باید دید و اندیشید و بعد قضاوت کرد...

نکته اینجاست که پدر و مادر به خیال خود تمام شرایط خوب را برای زندگی پسر خود مهیا کرده بودند و همین باعث ایجاد این سوال بزرگ در ذهنشان شده که چرا او دست به همچنین کاری زده...

اما واقعا در یک چنین شرایطی باید پدر و مادر را مقصر دانست و یا اینکه هر فرد به عنوان  عضوی بالغ و مستقل در جامعه مستقیما مسئول رفتارهای ناهنجار خود است؟ ریشه یابی اینچنین مشکلاتی کار راحتی نیست.

به نظر من هر فرد بسیاری از رفتارهای دوران بزرگسالی خود را معلول تربیت خانواده خود میداند اما این همه ماجرا نیست.هر یک از ما در دوران کودکی با تربیت پدر و مادر خود مواجه هستیم که در آن دوران کودکی - اختیاری برای تغییر شیوه زندگی نداریم اما ما موظفیم که بعدها به تغییر خود و ذهن و رفتارهایمان بپردازیم.چه بسیار پیش میاید که کاستیهای کودکی در دوران بزرگسالی تبدیل به عغده های روحی و روانی میشود.ما 2 راه پیش رو داریم.یا این عغده ها را بپذیریم و خود را محکوم به زندگی بدانیم یا اینکه این عغده ها را ببینیم اما نپذیریم و دست به تغییر آن برداریم.شاید همینجاست که تفاوت انسانهای قوی از انسانهای ضعیف مشخص میشود.

من هیچ وقت فکر نمیکنم که باید تقصیر همه ناکامیهایمان را به گردن پدر و مادر و شرایط نامساعد خانواده انداخت.نمونه های زیادی از انسانهای بسیار موفق در دنیا وجود دارد که از پیش زمینه های بسیار درهم و گسسته خانوادگی بلند شده اند.اما فرق آنها با دیگران در این است که به جای گشتن دنبال مقصر به دنبال یک راهکار برای رفع مشکلاتشان برمیایند...

*از همه اینها که بگذریم فیلم "پسر زیبا" یکی از درامهای موفق سال 2010 سینمای آمریکاست.فیلمی که به واقعیت جوامع انسانی پرداخته و در آن اثری از روایتهای مصنوعی هالیوودی نیست.کارگردان فیلم "Shawn Ku " توانسته لحظه های تکان دهنده ای از زندگی پدر و مادر یک جوان قاتل را روایت کند.و به قدری این روایت او واقع گراست که بیننده را در تمام طول فیلم با چهره ای درهم و ذهنی درگیر به دنبال خود میکشاند.بازیگران نقش پدر و مادر Michael Sheen, Maria Bello هستند که به نظر من هردو بسیار موفق توانسته اند شرایط روحی متزلزل و آشفته پدر و مادر جوان دانشجو را اجرا کنند.از طرفی فیلمبرداری فیلم هم  بیشتر ما را وارد فضای آشفته زندگی آنها میکند.دوربینی که مدام میچرخد و نماهای نزدیکی از صورتهای خسته آدمها به ما میدهد.آدمهایی با صورتهای آویزان و بی زرق و برق هالیوودی....

*فیلم "پسر زیبا" تاکنون توانسته جوایز زیادی منجمله:Golden Gryphon و International Critics' Award را بدست آورد.


 
سطرهایی از زندگی پدر
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٠  کلمات کلیدی: دل نوشته

پدر در 18 اردیبهشت 1329 به دنیا آمد.در محله  امیریه در قلب تهران قدیم.فرزند آخر خانواده بود.3 برادر دیگر و دو خواهر بزرگترخانواده او را تشکیل میدادند در کنار پدری زحمتکش و مادری سادات و مومنه.کوچک بود که پدر را از دست داد و یتیم شد.از آن پس ته تغاری مادر -عزیز دردانه ای شد در خانواده . مادر به تنهایی فرزندان را بزرگ کرد.خانوم ساداتی که چادر گلدار پر از مهرش همیشه بر سر فرزندانش گسترده بود.

امیریه و کوچه هایش پدر را به دنیای مردانگی-رفاقت-دوستی و مرام آشنا ساخت.در خیابان مختاریه امیریه پدر رشد کرد و دوستانی یافت.رفاقتها را آموخت.امیریه در آن دوران سرای لوطی منشی بود و خاک پای رفاقت را سرمه چشم میکرد.پسرهای کوچک در آن کوچه پس کوچه ها مرد شدند و رفاقتشان تا جایی ادامه میدادندکه روزی بیایند و در وداع رفیق قدیمیشان اشک بریزند و زیر تابوتش یا علی بگویند.

آن محله قدی با همه خاطره هایش تا ابد در ذهن پدر و همه رفقا ماند.امیریه با آغوشی به نام مردانگی آن مردهای کوچک را بزرگ کرد.حسن و مسعود و اکبر و بیژن و خسرو و.....یک عالمه خاطره رفیق بازی آنها....

سال 55 بود.پسر بزرگ خانواده  که زیبا بود و خوش صدا -عاشقان سینه چاکی داشت.در شبی زمستانی در خیابان تصادف کرد  و در جوی آب افتاد.صبح جنازه یخ زده برادر بزرگ بر سینه داغدار خانواده نشست.اولین پسر جوانمرگ شد.او تنها 36 سال داشت.

چند سالی بعد بود که روزی در مغازه مسعود-یکی از همان بچه محله ایها پدر-مادر را دید.چشم پدر او را گرفت.دنبالش راه افتاد.خاطرخواه شد.مادر در آن زمان در "کاخ دانش" حسابداری میخواند.از عشق به او و به خاطر رسیدن به زن رویاها پدر در "کاخ دانش" ثبت نام کرد و "نقشه کشی " آموخت.پافشاریها جواب داد و مادر هم به او دلباخت.حالا پدر و مادر عاشق و دلخواسته هم شده بودند.پدر شعر میگفت و با نام "ژولیده" به مادر تقدیم میکرد.روزها به خانه مادر زنگ میزد و خود را ژولیده معرفی میکرد و با صدایی بسیار خوش آواز میخواند.پدربزرگ عاصی شده بود از اینهمه پافشاری.پدر تصمیمش را گرفته بود یا این دختر نازک تن سیمین رو را به دست میاورد یا با یک پیت بنزین خودش را مقابل در خانه آنها آتش میزد.پدربزرگ بالاخره آری را گفت و در تابستان 56 دو عاشق پیوند زناشویی را بستند.

خانه عشق آنها ابتدا در خیابان فرهنگ از همان محله امیریه شکل گرفت.بعد تر به خیابان جیهون نقل مکان کردند.مادر حسابدار شده بود و پدر نقشه کش راه ها.با هم زندگی زیبای خود را میساختند.انقلاب در راه بود.مادر باردار شد...

زمستان 57 خدا به آنها دختری داد.زندگی شیرین تر از قبل شد.میخواستند نام اورا پریسا بگذارند.اما درست بعد از تولد کودک "ملی خانوم" زن بی فرزند و مهربان فامیل خواب دید که کودک آنها دختری 20 ساله شده و همه او را سمیرا صدا میزنند.پس به احترام فلب مهربان بانوی فامیل او را سمیرا نامیدند.

4 سال گذشت همه جیز زیبا بود و زندگی میدرخشید.این زوج جوان و تحصیل کرده و زیبا ذره ذره زندگی خود را به پیشرفت میرساندند.خوشبختی آنها زبانزد بود و کانون گرم خانوادگی 3 نفره آنها درخشان.اما انگار سرنوشت نمیخواست این سعادت دوام بیابد. مشکلات شروع شد.کم کم فاصله هایی که پدربزرگ ان را پیش بینی کرده بود ایجاد گشت.به خود که آمدند در زمستان سال 63 پایان زندگی مشترک خود را امضا کردند.

باور نکردنی بود زن و مردی ازهم جدا شدند که تا آخرین لحظه عاشقانه همدیگر را دوست میداشتند و این عشق اسطوره ای  تا ابد برای هردوی آنها باقی ماند.گاهی تنها عاشق بودن برای یک زندگی مشترک کافی نیست.و برای پدر و مادر هم چنین اتفاق افتاد.امضا زده شد.راه ها جدا شد.خانه مشترک ویران شد.زن و مردی گریان شدند.کودکی این وسط باقی ماند...

شاید آن زمستان 63 پایان واقعی زندگی پدر باشد.شاید همین جا باید طومار عمر او را بست.پدر تا آخر عاشق ماند و چشمش به دنبال تنها زنی که عاشقانه میخواستش و عاشقانه برایش شعر میگفت باقی ماند...

پدر تنهاییش از همان زمان آغاز شد.کودکش با پدربزرگ ماند.پدربزرگ حق قیومیت را هم از مادر گرفت و هم از پدر.پدربزرگ نگذاشت کودک تنها این جدایی را بفهمد.پدربزرگ تا روزی که زنده بود کودک را همچون فرزند خود و حتی عزیزتر گرامی داشت و نگذاشت کوچکترین خللی در زندگی او رخ دهد.

در همین سالهای اندوه و تنهایی دومین برادر هم جوانمرگ شد.حالا دیگر خانواده در بهت و حیرت از دست دادن دو جوان فرو رفته بود.دومین برادر که سالها با مادر میزیست تنها چندماه بعد از مرگ مادر از دنیا رفت.در حادثه ای عجیب و باورنکردنی.گویی مادر او را با خود برد.پدر هم مادرش را از دست داد و هم برادر عزیزش را.تنها تر شد.تنها شعر بود و کتاب بود و سفر که پدر را سرپا نگه میداشت...

پدر به سراغ سفر رفته بود.او که یکی از قدیمی ترین راهنماهای گردشگری ایران محسوب میشد شاید میخواست تنهاییهایش را با سفر پر کند.گویی جاده اندوه او را کمرنگ میساخت.پدر مدام تورهای مسافرتی را میبرد.آدمهای زیادی مسافرش بودند.یک دنیا عکس از روزگاران سفرهایش به جای مانده است.پدر ایران را زیر پا میگذاشت و با جاده ها دست دوستی میداد.هرکجا گام مینهاد یکی از مسافرهایش او را میشناخت و به طرفش میامد.پدر کلی رفیق داشت و آشنا اما تنها بود.و کسی نمیدانست که چقدر تنهاست...از میات مسافرهایش زنی عاشقانه عاشقش شد.گویی سال 68 بود.پدر تلاش زیادی کرد که جای زن از دست رفته اش را با آن زن پر کند اما نشد.نشد و سرانجام اعتراف کرد که هیچ گاه هیچ زنی نمیتواند جای "سیمین" را برای او پر کند...پس پدر تنها ماند و تنها مرد!

در همان سالها سومین برادر هم جوانمرگ شد!!!! دیگر برای همه این ترس ایجاد شده بود که چرا در این خانواده تک تک پسرها با مرگهایی نابهنگام پر میکشند و میروند.پدر تنها با دو خواهر داغدیده باقی ماند.

و اما آن کودک که دیگر بزرگ شده بود.درس خوانده بود و داشت ازدواج میکرد.پدر سر از پا نمیشناخت.این روزها شادترین روزهای زندگی او بود بعد از حدایی.پدر انگار یک بار دیگر زنده شده بود.سرازپا نمیشناخت که دخترش را در جامه سفید عروسی میبیند.دیگر پدر هم داشت پیر میشد.موهایش دانه دانه میریخت و همان دانه های باقی مانده سفید میشد.چشمهایش عینکی گشته بود و خودش هم گرد پیری بر چهره اش مینشست.

سال 83 بود.پدر تنها 54 سال داشت.یک سال بود که دخترش به خانه بخت رفته بود.یک جمعه لعنتی زمستانی از راه رسید.پدر کنار خیابان ایستاده بود به انتظار تاکسی که ناگهان ماشینی منحرف شد و به پدر کوفت.پدر به آرامی در جوی!!!! افتاد(برادر بزرگ تر را که یادتان هست). ضربه مغزی بود.او را به بیمارستان رساندند.تحت جراحی مغز قرار گرفت.3 ماه در کما بود.از کما که درآمد از او-از آن مرد خوش صدا- خوش خط- خوش چهره - خوش تیپ و مردمی که تمام لحظه هایش در کار و فعالیت بود یک مرد بیمار-رنجور ناتوان بر تخت بیمارستان باقی ماند.

پدر هفت سال تمام بر تخت بیماری افتاد.نه قدرت حرف زدن داشت نه قدرت نوشتن نه قدرت نشستن نه قدرت غذا خوردن نه قدرت ایستادن نه قدرت راه رفتن و نه هیچ قدرت دیگر...

تنها ذهن پدر بود که مثل روز اول کار میکرد.همه چیز را میدید.همه چیز را میشنید-همه چیز را میفهمید و همه چیز را به خاطر میاورد اما .....زندگی سخت و دردناکش آغاز شد.

پدر هفت سال بر رنج کشید.تنها نگاهش زنده ماند.نگاه نگران و خسته مردی که گاه تنها اشکهایش وسیله ارتباطی او بودند با دیگران.هفت سال نگاه کردن بر سقف و ترکهارا شمردن از او مردی رنجور و زخم دیده ساخت.گاه نگاهی و گاه به آرامی فشار دستی پدر را با دنیا پیوند میداد اما او همه چیز را میفهمید و این زندگی را سخت تر میکرد.

روزی مادر به دیدارش آمد.کنارش نشست.دستهایش را در دست گرفت و ساعتی با او حرف زد.نوازشش کرد.و دقایقی در سکوت خیره به چشمانش شد.پدر گریه کرد.شاید آن روز زیباترین روز از آن هفت سال لعنتی باشد.روزی که سیمین -اولین عشق و آخرین عشقش - به دیدارش آمد.

و سرانجام در شباهنگام 13/7/90 روح پدر خسته از تحمل هفت سال رنج بیماری  این کالبد خاکی را ترک کرد و به خدایش پیوست.

روحش شاد و در آرامش باد.

--------------------------------------------------------------------------------------------

از تمام دوستانی که در این ایام غم با حرفها-نوشته ها-تلفنها-کامنتها تسلی دل من بودند.بسیار سپاسگزارم.دیدن دوستانی از جمع "بیا تابرویم" در مسجد و روز سوم پدر برای من و محمدامین باورنکردنی بود.تنها خدا میداند که ما چگونه شگفت زده این دوستیها شدیم.از او که سرآغاز کننده رفاقتهاست میخواهیم که دوستهای عزیزمان را برایمان نگه دارد و آرزومند روزهایی پر از شادی و سلامتی برای تک تک شما خوبان از سرچشمه خوبیها هستیم.خدا یار و نگهدارتان باد...

زندگی ادامه میگیرد و ما نیز ادامه میگیریم.تا بعد


 
پدر عزیز من
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک         چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

همه از خداییم و به سوی خدا میرویم.

 

و سرانجام پدر عزیز من هم پس از تحمل هفت سال رنج بیماری از زندان تن

رهایی یافت و به سوی معبودش شتافت.

با نهایت تاسف و اندوه درگذشت شادروان آقای "محسن نژادولی اله منفرد" را

 به اطلاع دوستان وآشنایان میرسانیم.

مجلس ترحیم آن مرحوم روز یکشنبه 17/7/90 از ساعت 16 الی 17:30 در

 مسجدالنبی واقع در انتهای خیابان کارگر شمالی – روبروی کوی دانشگاه

 تهران منعقد میگردد.

حضور شما دوستان عزیز باعث تسلی خاطر ما خواهد بود.

 


 
من و هنر!
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۳  کلمات کلیدی: گفتمانی در باب هنر

سلام

دوستان همیشگی من این بار میخواهم راجع به بخشی از زندگی و دغدغه هایم برایتان بگویم که تا به امروز کمتر راجع به آن حرف زده ام.همان طور که بسیاری از شما عزیزان میدانید تحصیلات آکادمیک من مهندسی نرم افزار است که سالها در آن فعالیت کردم اما در حال حاضر ربطی به دغدغه های امروزی من ندارد.

در زمانهای گذشته عمده فعالیت من خلاصه میشد در برنامه نویسی کامپوتری.اما دغدغه نوشتن همیشه با من بود.زمانی که با مقوله سفر آشنا شدم بعد جدیدی از خودم را کشف کردم.گرچه از کودکی مینوشتم و حتی در مجله های سروش نوجوان و رشد منطقه گاه داستانهای کوتاه من به چاپ میرسید.

روزی که وبلاگ نویسی را آغاز کردم طلوع خورشید جدیدی در زندگی من بود.از آن به بعد با حوصله و صبر بیشتری به مقوله ادبیات پرداختم.وقتی نوشتن را با سفر آمیختم دریچه جدیدی برایم گشوده شد.حال نیاز داشتم عکاسی را بیاموزم.پس دوره های عکاسی را از کلاسهای مبنتدی تا پیشرفته گذراندم.

زمان گذشت من سفر میرفتم-عکاسی میکردم-مینوشتم -قصه میگفتم و شعر میبافتم تا اینکه....

روزی یک عزیز سفرکرده که دیگر اینجا نیست مرا با دنیای دیگری هم آشنا کرد-هنر!

شروع مطالعات هنری من با ثبت نام در کلاسهای استاد عزیزم "دکتر علیرضا سمیع آذر" آغاز شد.ابتدا شروع کردم به یادگیری تاریخ هنر معاصر.کلید زده شد و علاقه دیوانه وار من به هنر آشکار.من کشف شدم توسط خودم!...فهمیدم که بخشی از روح من همیشه گره خورده بوده با مقوله هنر که تا قبل از آن شناخته نشده بود.مطالعه تاریخ هنر معاصر را با دکتر سمیع آذر ادامه دادم تا امروز که در ترم هفتم کلاسهای او مشغولم.در کنارش به مطالعه تاریخ هنر جهان زیر نظر آقای آیدین آغداشلو پرداختم.آنگاه کلاسهای نقد هنری را با دکتر کشمیر شکن شروع کردم و بعد سراغ تحلیل هنر معاصر ایران رفتم.....

اینها را برای چه میگویم؟میخواهم بسیاری از دوستانی که در تمام این سالها یار غار من بودند با ابعاد دیگری از وجودم آشنا شوند.چپن حق آنها میدانم که کسانی که اینگونه ثابت قدم در همراهی من بودند بیشتر با من و علائقم آشنا شوند.

اما هدف بزرگتر از گفتن این حرفها این بود که میخواستم از این به بعد بخش جدیدی را به نوشته هایم بیفزایم.هنر و گفتگو در رابطه با هنر....

مشتاقانه منتظرم تا همراهی شما را در این بعد جدید وبلاگم ببینم و منتظر بازخورد نظراتتان هستم.پس با من درارتباط بمانید...

سپاس به خاطر تمام حمایت معنوی که در طی این سالها از من کرده اید.


 
شاخ
ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۱  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

کتاب "شاخ" اثر آقای پیمان هوشمند را خواندم.کتابی کوچک و جمع و جور در حد تنها 86 صفحه که توسط نشر چشمه به چاپ رسیده است.این کتاب شامل 14 داستان کوتاه تقریبا به هم پیوسته است که میتوان یک عصر پاییزی آن را به دست گرفت و تا شب به اتمام رساند.

تمام این 14 داستان روایت دو سرباز جوان است که دوران خدمت خود را میگذرانند.آنها در منطقه ای ناکجاآباد که نویسنده حتما با قصد آن را مشخص نکرده لب مرز به تنهایی در سنگری به سر مببرند.جنگ به تازگی به پایان رسیده و منطقه در سکوت و خاموشی فرو رفته است.تنها دو سرباز - تعدادی جسد بی نام و نشان-یک مرغ و خروس - درختی سبز و زنده و صدای یک بیسیم چی زن عراقی داستان را جلو میبرد.

تنهایی-سکوت-رفاقت-عشق و از همه مهمتر جوانی خصلت این 14 قصه را تشکیل میدهد. پیمان هوشمند زاده با ساده ترین روایت و کلام توانسته مخاطب را با خود از آغاز تا انتها بکشاند.هیچ گاه هنگام خواندن قصه ها حس خستگی ایجاد نمیشود هرلحظه شوری وجود دارد برای رسیده به انتهای قصه....

این 14 داستان در عین اینکه لحن طنزی دارند اما غمی نهفته را هم به دنبال میکشند. جاییکه یکی از سربازها در تنهایی گوبلن میدوزد و اتفاقا عکس دختری گیسو فشانده و زیبا...سربازی دیگر با خشونت خروس را میکشد تا از شر مثلث عشقی خودش-مرغ و خروس خلاص شود... و جایی دیگر که هر دو سرباز قصه با اشتیاق با دختری که بیسیم چی عراقی هاست پیام ردوبدل میکنند و نگران از این هستند که او سربازی کچل کرده است یا ....

همه این صحنه ها زیبا و قشنگ و غم انگیز هستند.شاخ کتابی است که در ذهن مخاطب اثری عمیق به جا خواهد گذاشت.از منظر دیگر شاخ به نظر من در ذهن مخاطب تصویر خلق میکند.این شاید برگردد به اینکه آقای هوشمند زاده قبل از اینکه نویسنده باشد یک هنرمند عکاس است.به خاطر همین در لحظه های مختلفی از کتاب انگار تصویری در ذهن من نقش میبست.شاید نویسنده حتی قبل از نوشتن تصاویر را خلق کرده و آنگاه کلمات را به بازی گرفته است.شاید..


 
موریس(6)
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس

شهریور 90--Grand bassin

امروز قصد داریم از مراسم مذهبی هندوها که به عنوان فستیوال سالیانه آنهاست و در معبد شیوا برگزار میشود دیدن کنیم.خوش شانسیم که سفر ما مقارن با این مراسم شده است.همان طور که قبلا هم گفتم در موریس تمام اعیاد مذهبی تعطیل رسمی اعلام میشود به احترام ادیان مردم.پس امروز هم روز تعطیل است و مردم موریس در شادی و پایکوبی به سر میبرند.

میخواهم برایتان کمی از تفکرات مذهبی هندوها بگویم.آنها خدایان زیادی دارند.در هر کشور که آیین هندو جاریست با توجه به فرهنگ و زاد و بوم مردم آن سرزمین یکی از این خدایان از اهمیت زیادتری برخوردارند.هندوها معمولا به حفظ آداب و رسوم مذهبی خود پایبندند.آنها معمولا گوشت گاو را نمیخورند چون این حیوان برای انها از تقدس خاصی برخوردار است.آنهایی که آیینی تر رفتار میکنند حتی از گیاهانی که میوه آنها ریشه در خاک دارد مثل هویج و سیب زمینی هم استفاده نمیکنند چون معتقدند با از ریشه در آوردن گیاه آن را نابود میکنند.بعضی دیگر حتی تمام عمر یک دستمال جلوی دهان خود میبندند تا مبادا ناخودآگاه حشره ای وارد دهانشان شده و بلعیده شود. 

هندوها به تناسخ روح اعتقاد دارند یعنی معتقدند بعد از هربار مرگ دوباره به شکل موجود جدیدی وارد چرخه حیات میشوند.مثلا به شکل گیاه-حیوان و یا انسان.پس هرچه در دوره زندگی انسان بهتری باشند امکان بیشتری فراهم میشود تا زودتر از چرخه تناسخ خارج شوند و به عالم بالا برسند.داشتن فرزند پسر میتواند به خروج از این چرخه کمکی کند!!! به همین دلیل پروزه کنترل جمعیت در هند برخلاف چین به شکست انجامید.چون هر خانواده هندو نهایت تلاشش را میکند تا بالاخره بتواند صاحب حداقل یک پسر شود!

هندیها مردمی آرام و صبورند.آرامش یکی از مهمترین نکات مثبت تفکرات مذهبی و معنوی انهاست.اما از طرفی این روش زندگی در بعضی های آنها به نوعی بیتفاوتی و عدم تلاش برای داشتن زندگی بهتر انجامیده است.زیرا آنها معتقدند که اگر در این دنیا گدا زاده شده اند حتما در تناسخ بعدی به شکل یک فرد ثروتمند دوباره به دنیا خواهند آمد.

هندیها دین ندارند.دین هندو آمیزه ای از خرافات-قصه ها و افسانه های کهن است.در بعضی جاهای هند ایرانی تبارهای دین زرتشت هم وجود دارند.کسانی که در زمان حمله مغول به ایران به خاطر اینکه دین زرتشتی را حفظ کنند به هندوستان مهاجرت کردند.

یک طایفه از هندوها -سیک- نامیده میشوند که آخرین دین هندیها هم محسوب میگردد.مردان سیک کلاه های مخصوص سر خود میگذارند و تمام عمر موی خود را کوتاه نمیکنند و آن را زیر این کلاه میپوشانند.سیک مردی در قرن 15 میلادی بود که خود را در هند پیامبر نامید و برای مبارزه با مسلمانان مغول که به هندوستان حمله کرده بودند وارد عمل شد.مغولها در ایران مسلمان شده بودند  و هنر را از ایرانیها یاد گرفتند و با خود به نقاط دیگری منجمله هندوستان بردند.به طور مثال معماری ایرانی را در ساخت مقبره تاج محل به کار گرفتند.

ریاضت کشیدن در فرهنگ سیکها جایگاه ویژه ای دارد.یکی از رسوم عجیبشان که البته این روزها کم رنگ شده است از این قرار است که:وقتی در یک خانواده پسر بزرگ آنها به سن 15 سالگی رسید پدر به شکل صوری فوت میکند!!! یعنی سر به کوه و بیایان گذاشته و بی آب و غذا انقدر در تنهایی به سر میبرد تا بمیرد تا از چرخه تناسخ خارج شود.(علت اهمیت داشتن فرزند پسر) .امروزه نفوذ فرهنگ بیگانه در کشور هند خیلی زیاد شده است پس طبیعی است که بعضی از این رسوم کم کم رنگ ببازند.

در موریس مجسمه مهاتما گاندی زیاد دیده میشود.کسی که در زمان رقابت بلوک شرق و غرب از هر دو سمت مورد دوستی قرار گرفت و تقریبا تمام مردم جهان او را قبول داشته و دارند.گاندی خشونت را نفی میکرد و پیروزی را از طریق مبارزات فیزیکی قبول نداشت. 

امروز سالروز تولد "گانیش"است و مردم برای جشن گرفتن به معبد شیوا آمده اند.گانیش که فرزند شیوا است سر فیل و 4 دست دارد و یکی از خدایان مورد احترام موردم جزیره موریس محسوب میشود.بنا به اعتقاد هندوها گانیش خدایی بود که سر نداشت در فاصله زمانی 11 سپتامبر تا 21 سپتامبر یک سر فیل پیدا کرد!به همین دلیل این 11 روز برای مردم هندو مقدس است و دلیلی برای جشن و سرور.حالا مردم در این معبد جمع شده بودند تا هم تولد گانیش را جشن بگیرند و هم در مقابل این خدا راز و نیاز کنند و هدایایشان را به او تقدیم سازند.   

معبد شیوا در کنار دریاچه Grand Bassin قرار دارد.این دریاچه برای مردم موریس برای مقدس است و قابل احترام.زیرا معتقدند که روزگاران قدیم این دریاچه را با آب دریاچه مقدس "گنگ" در هند پر کرده اند.به خاطر همین هدایا و نذورات خود را با آب این دریاچه ابتدا متبرک کرده و سپس زیر پای خدایان میگذارند.

 بیشتر مردم به رسم احترام با پای برهنه وارد معبد مقدس شیوا میشوند.در دست همه آنها ظروفی از گل و میوه و شیرینی است که آن را برای اهدا به خدایان به اینجا آورده اند.بعضی از این غذاها را بعد از متبرک کردن در آب رودخانه مصرف میکنند.در میان هدایاشان گلهای زرد بسیار دیده میشود.نوعی گل که در همه فصول در موریس وجود دارد و از برگهای آن هم برای تزیین سفره هایشان استفاده میکنند.

یک نفر اینجا با دستی پر از عشق و محبت یک سیب سرخ به من داد.همینجوری !!! برایم جالب بود و احساس برانگیز.سیب را با خودم به هتل آوردم و وقتی شستم و خوردم حس لطیفی از نیروی عشق در وجودم حس کردم. میتوانستم خلوص قلب آدمها را در طعم شیرینش بفهمم.محمد امین موافق نبود که این سیب را بخورم اما به نظر من اینکه بین اینهمه توریست یک دست سیبی را به من تعارف کرد برای من معنی داشت.مهم میزان ایمانی بود که فرد در تبرک کردن این سیب داشت. کاری به این ندارم که سیب در پای یک خدای بتین متبرک شده بود برای من مهم نیت آدمی بود که این سیب را با خلوص و عشق به من تعارف کرد.خلاصه ما خوردیم!

درست مقابل معبد ذکر شده دومین مجسمه بلند شیوا در جهان قرار دارد با ارتفاع 35 متر که سال 2007 ساخته شد.شیوا هم خدای جنگ و هم خدای محافظت محسوب میشود.او که از مرگ مبرا است و اغلب بعنوان حامی در مواقع اضطراب شناخته می‌شود  در ازای تندرستی جهان، زهر هلاهل را می‌نوشد. گفته می‌شود مصونیت شیوا در مقابل این زهر، بخاطر مار کبرایی است که همسر او، پارواتی به دور گردن او بسته‌است.

دسته موهای پریشان او، نشان دهنده این است که او ارباب باد است.شیوا روی سر خود، هلال پنج روزه ماهی را حمل می‌کند که نشان دهنده این است که شیوا علاوه بر قدرت زایش، توانایی نابود کردن را هم دارد. علاوه بر این، این هلال ماه نمودی از زمان نیز هست.گنگ مقدس، رودخانه‌است که از موهای پریشان شیوا جریان یافته و شیوا اجازه داده تا این رودخانه بر روی زمین جاری شده و برای انسان‌ها زندگی به ارمغان بیاورد.سه خط از خاکستر کشیده شده بر روی پیشانی او نیز نشان دهنده جوهره بدی در انسان است (جهل، خودپرستی و خشونت).شیوا بدن خود را با خاکستر گورستان پوشانده‌است تا نشان دهد مرگ و زندگی در کنار هم هستند و مرگ نیز، واقعیتی در کنار زندگی است.عصای سه شاخه شیوا، نشان دهنده سه عملکرد ویژه هستند: خلق، نگهداری و مرگ. این عصا در دست شیوا، نشان دهنده این است که تمامی این قدرت‌ها در کنترل او هستند. برداشت دیگر این است که این سه شاخه، نماینده گذشته، حال و آینده هستند که نشان می‌دهند زمان در کنترل شیوا است.

 شیوا که پدر گانیش محسوب میشود صاحب 2 همسر بود.یکی نماد شر و بدی و دیگری نماد نیکی و خوبی.سرانجام هم شیوا به دست زن شرورش به قتل میرسد.حالا که صحبت زن گرفتن شد بد نیست کمی هم از مراسم ازدواج هندوها برایتان بگویم.معمولا زنها بعد از ازدواج روی فرق سرشان یک خط قرمز رنگ میکشند که نماد تاهل آنهاست.سپس همسر آنها یک خال قرمز روی پیشانی آنها میکشد.این خال نشانه ازدواج نیست تنها نشانه تطهیر آنهاست.ازدواج در مکتب هندو عمل مقدسی است و خانواده ها برای حفظ پیوند زناشویی ارزش زیادی قائلند بنابراین طلاق به ندرت بین آنها دیده میشود.

 

*اطلاعات مربوط به مجسمه شیوا از سایت ویکی پدیا گرفته شده است.


 
موریس(5)
ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٤  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس

شهریور 90 -casela

روز سوم اقامت در موریس برنامه تور آزاد بود.میتوانستیم در هتل بمانیم و از امکانات هتل استفاده کنیم و یا به دلخواه خود از برنامه روزمان استفاده کنیم.من و محمد امین تصمیم گرفتیم تاکسی بگیریم و به دیدن caela برویم.هزینه تاکسی رقم زیادی بود چیزی حدود 120000 تومان البته راننده وظیفه داشت که منتظر ما بماند و ما را در آخر روز به هتل برگرداند.

پارک casela در جنوب جزیره واقع شده بود.پس راهی حدود یک ساعت و نیم را پیمودیم. پارک 14 هکتار است که اولین بار در سال 1979 افتاح شد و امروزه محل سکونت 1500 پرنده-شیر-گورخر-لاک پشتهای غول پیکر-میمون-ببر و تعداد زیادی حیوان دیگر است.casela بخشهای مختلفی برای گشت و گذار دارد که متاسفانه وقت محدود ما اجازه دیدار از همه قسمتهارا نمیداد.پس تنها به دیدن از باغ پرندگان و کوآد سواری اکتفا کردیم.

باغ پرندگان casela شامل 1500 پرنده است.که در فضای جنگلی شکلی با درختان خودروی وحشی و استوایی قرار دارد.در این باغ بیشتر پرنده ها آزاد هستند.البته آنهایی که توان پرواز ندارند.میشود لابلای آنها راه رفت و از نزدیک آنهارا دید و حتی لمسشان کرد و به آنها غذا داد.

باغ خزان زده شده است.برگهای رنگارنگ پاییزی زیر پای ما فرش هزاررنگی گسترانیده اند.لابلای خش خش برگها گاه صدای ضعیف جوجه پرنده ای توجه مارا به خود جلب میکند که در لانه های خود آرمیده اند.گاه نیز مثل این قوهای سیاه پرنده هایی میدیدیم که روی تخمهایشان نشسته بودند و دوست نداشتند مخل آسایش آنها شویم.

لابلای این باغ زیبا چشمه ها ورودهای کوچکی هم در جریان بود که بازی بچه اردکها در آنها حال و هوای خواب آلودشان را می آشفت.Gold Fish ها هم در جریان بودند زیر پنجه های کوچک مرغابیها.ماهیهای سفید و طلایی و قرمز و هفت رنگ که جست و خیزکنان به دنبال قطعه نانی که برایشان در آب مینداختیم سرو دست میشکستند.

اما هیجان انگیز ترین قسمت این پارک سواری با Quad بود.کوادها موتورهایی بودند که در عکس آنها را مشاهده میکنید.میشد تک نفره یا 2 نفره یکی از آنها را اجاره کرد و به همراه یک راهنما-یک گارد جنگلی و یک عکاس تور یک ساعته ای را در میان طبیعت وحشی و بکر آفریقایی تجربه کرد.

در ابتدا راهنما طریقه راندن کواد را آموزش میدهد.سپس کلاه ایمنی را سرمان میکنیم و راه میفتیم به گردش در طبیعت بینظیر پارک casela.زیر کلاههای ایمنی یک کلاههای ضد حساسیت و یک بار مصرف سرمان میکنیم تا کلاههای کاسکت با پوست سر و موهایمان تماس نداشته باشد.اگر کسی تمایل داشته باشد میتواند عینکهی ایمنی هم به چشم بزند.بهتر است برای کواد سواری لباس نازک و راحتی به تن داشته باشیم چون یک ساعت زیر آفتاب باید موتورسواری کرد.در طول سفر آب معدنی و حوله هم میدهند که گرمازده نشویم.خلاصه امکانات رفاهی به راه است.راه میفتیم...فقط باید توجه داشت که برای کواد سواری حداقل سن 16 سال و حداقل قد 135 سانتیمتر لازم است!

در تمام طول سفر امکان حرکت مابین انواع حیوانات فراهم است.این کبکهای بامزه آبی رنگ در تمام دشت پراکنده اند.از ما نمیترسند و به راحتی میشود مابین آنها بود و ازآنها عکس گرفت.نکته مهم این است که اصلا نباید از پشت سر راهنما دور شد وگرنه به راحتی در آن دشت پهناور گم شده و پیدا شدنمان با خدا خواهد بود.

جذاب ترین بخش کوادسواری تماس نزدیک داشتن با حیوانات است.اگر شما هم مثل من عاشق و بیقرار حیوانات باشید casela بهشت بینظیری برای شماست.

اولین نفری که از گروه ما از پشت موتور پایین جهیده و این آقا لاکپشت غول پیکر را در آغوش میگیرد خودم بودم.نمیدانید عجب حس خوبی دارد که اورا با آغوش باز در بغل بگیرید و پوست چروکیده دست و پایش را ببوسید.دونه دونه ناخنهایش را نوازش کنید و او با چشمهای مهربانش شمارا نگاه کند.این لاک پشتها نوع خاصی هستند که لاک بزرگ و بسیار سنگین و محکمی دارند به طوریکه حتی میشود بر پشت آنها سوار شد.

در سفری که به آفریقای جنوبی داشتم یاد گرفته بودم که اگر بخواهم به شترمرغ نزدیک شوم باید از روبروی او باشد.همچنین برای غذا دادن به او باید تکه علف یا برگی را کف دست گذاشت و دست را کاملا باز کرد وگرنه از گاز دردناک حیوان بینصیب نخواهید ماند...

با خانواده این شترمرغ عزیز دوست گشتیم.این دوست شدن تا جایی ادامه گرفت که این حیوانات نازنین اجازه دادند به تخم آنها نزدیک شویم.تخم سفید و بزرگی که در انتظار شکستن و سربرآوردن جوجه کوچکشان بود.در آفریقای جنوبی این تخم شترمرغهارا نقاشی میکنند و میفروشند.البته بعد از درآمدن جوجه هایشان!

درابتدا این زوج جوان عاشق پیشه محل سگ هم به ما نمیگذاشتند و پشت مبارکشان را به ما کرده بودند بعد از اینکه کلی التماس کردیم و قربان صدقه آنها رفتیم بالاخره...

بالاخره رفیق ما شدند تا جاییکه دیگر ول کن معامله نبودند.یکی از انها از عاشق محمدامین شده بود و همه جا دنبالش میکرد.بچه هایشان هم بعد از اینکه از دست من شاخه درختی را ربودند و خوردند عاشق دگمه های پیراهن من شدند.سرآخر یکی از دگمه هایم در شکم یکی از آنها جا خوش کرد.

زندگی مسالمت امیز این پرنده ها و آهوها بسیار جالب توجه بود.از لابلای تنه درختان میشد گله های آهوانی را دید در حال استراحت و پرندگانی که بر پشت آنها نشسته و سرگرم  جستجوی غذا از میان پوست پرموی آنها بودند.چه دوستی زیبایی بین یک پرنده کوچک و یک آهوی صحرایی بزرگ.

درست کنار پای من این آقا خرگوشه زبر و زرنگ لیمده بود زیر آفتاب و انگار نه انگار که من آدمم!نه ترسی نه جهشی.فکر کنم داشت حمام آفتاب میگرفت.

جدا از دیدن حیوانات مسیر یک ساعته ما بین دشتها و جنگلهای آفریقایی بسیار دیدنی بود.مخصوصا اینکه راهنمای ما هرازگاهی می ایستاد و به ما فرصت پیاده شدن و عکاسی میداد.فرصت راه رفتن و لذت بردن از مناظر زیبای طبیعت که زیر نور در حال غروب خورشید رنگ به رنگ میشدند.

در میان جاده شاخ گوزنی زیر پا افتاده بود.حتما میدانید که گوزنها هرچند وقت یک بار شاخهایشان میفتد و دوباره جوانه میزند.جنس شاخ بسیار محکم و خودش هم سنگین بود.

فکر نکنید که کوآد سواری خیلی هم کار راحتی بودها.گاه مجبور بودیم از میان لجنزارها بگذریم و یا از میان مردابهایی که گل را به سرو رویمان میپاشید.گاه جانورهای خزنده زیر پایمان میامدند و گاه پشه ها از سروکولمان بالا و پایین میرفتند و مارا به نیششان مهمان. کوادسواری روی دشتهای پر نشیب و فراز تکانهای زیادی دارد و به کمر و نشیمن گاه فشار بسیار زیادی وارد میکند.

گاه باید از میان گله گوزنها عبور میکردیم.گوزنهایی که در دسته ای چند صدتایی تا دوردستها دیده میشدند و لابلای علفزارهای دشت پهناور میدویدند و جست و خیز میکردند.هنگام عبور ما دسته ای میگریختند و بوی قوی تن آنها را باد به مشام ما میاورد.گاه بچه هایشان با چشمهای کنجکاو و روحیه ماجراجویانه می ایستادند و مارا نگاه میکردند و بعد مادرانی که با پوزه هایشان آنها را هی و راهی پشت کوه میکردند.

دیگر شب نزدیک بود و صدای شغالها از دور به گوش میرسید.گاه زوزه گرگ هم بود که آهوان را فراری میداد.راهنما میگفت باید سریعتر برگردیم.طبیعت میخواست بخوابد و سر شوخی نداشت.دیگر وقت ما تمام میشد نوبت به حیات وحشی casela رسیده بود.پس راه رفته را برگشتیم اما یاد casela را تا خانه خود بردیم.تجربه بیظیری بود...


 
موریس(4)
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٤  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس

 شهریور 90-پورت لوئیس

برای صرف نهار و ادامه گشت به پورت لوئیس رفتیم.بندرگاهی که در زمان استعمار فرانسویها ساخته شد و امروزه پایتخت کشور موریس محسوب میشود.تا قبل از آن پایتخت در جنوب جزیره واقع شده بود اما به خاطر وزش بادهای شدید مشکلات زیادی در آنجا ایجاد میگشت.اما شمال جزیره با کوه های بلند پوشیده شده که جلوی چرخش هوا را میگیرند پس خبری از این بادهای وحشی نیست و هوا هم گرمتر است.به همین دلیل پایتخت از جنوب جزیره  به شمال و پورت لوئیس منتقل شد.امروزه اینجا مرکز مهم فعالیتهای اقتصادی و سیاسی موریس محسوب میشود.با این وجود پورت لوئیس کوچکترین شهر موریس محسوب میشود با جمعیتی حدود 200000 نفر.

 در پورت لوئیس درست مقابل بندرگاه و اقیانوس هند بخشی وجود دارد که آن را "Waterfront" مینامند.جایی که میتوانید راه بروید و انواع مغازه های لباس فروشی و کفش فروشی-مغازه های آرت -موزه و گالری و کازینو و از همه مهمتر مغازه های صنایع دستی شهر را ببینید.اینجا به نوعی تفریحگاه و پاتوق جوانهای شهر هم محسوب میشود.مخصوصا اگر یک روز تعطیل آنجا باشید میتوانید دخترها و پسرهای موریسی را ببینید که گروه گروه  در حال پیاده روی و تفریح هستند.

 

اینجا نسبتا قشنگ ترین جای پورت لوئیس محسوب میشود.با انواع کافه ها و رستورانهایی که کنار دریا واقع شده اند و حتی بعضی از آنها روی کشتیهای پهلو گرفته قرار دارند.میتوانید یک غذای عالی دریایی را در اینجا میل کنید.یکی از نکات جال موریس این است که کلیه غذاها در اینجا با ذبح اسلامی تهیه میشوند.بد نیست بدانید که در کیپ تاون آفریقای جنوبی درست  در حاشیه اقیانوس محله ای به نام waterfront قرار دارد که اینجا را به نوعی شبیه آن ساخته اند.

صنایع دستی موریس بیشتر با انواع صدفها و حلزونهای دریایی ساخته میشود.مجسمه های کوچک و بزرگ که میتواند آنها را با قیمتهای مناسب تهیه کنید.صنعت چوب سازی هم در اینجا رونق دارد و اجناسی که با صنایع دریایی ساخته میشوند و البته "دودو" که سمبل موریس است در بیشتر این سوقاتیها وجود دارد.قیمتها خیلی بالا نیست.واحد پولی موریس "روپیه" نام دارد.هر روپیه حدود 42 تومان میشود.بیشتر مغازه ها دلار هم میپذیرند و dutyfree هستند.

میخواهیم به دیدن مجسمه حضرت مریم برویم.که بالای کوه قرار دارد.از جایی به یعد اتوبوس نگه میدارد و ما پیاده راه میفتیم تا به بلندی شهر برسیم.جاییکه میتوان ایستاد و کل منظره پورت لوئیس را زیر پا دید.این مجسمه به نوعی سمبل پایان جنگ جهانی دوم محسوب میشد.سمبل صلح و دوستی گرچه موریس در آن جنگ اصلا شرکت نکرد.موریسیها ثبات خود در جنگ را معجزه حضرت مریم میدانستند پس مجسمه او را در بلندی شهر ساخته و نماد یادبودش کردند.هرساله مراسم خاصی پای این مجسمه برپا میشود.

در دست حضرت مریم یک گوی قرار دارد که سمبلی از دنیاست.یعنی بانوی مقدس موریس را در میان جنگ کشورهای مختلف حفظ کرد.زیر مجسمه نوشته شده :

"مریم مقدس دنیا را با صلح نگه دار"

کوه روبروی محمد امین را ببینید.ما آنجا بودیم و حالا به این سمت شهر آمدیم.اینجا را La Citadelle مینامند که بام شهر هم محسوب میگردد.ار اینجا کل پورت لوئیس را میتوان دید..بلندترین خیابان شهر این سوی بندر را به آن سوی بندر وصل میکند.به سمت چپ عکس که نگاه کنید زمینی مدور و چمن را خواهید یافت اینجا را "Champs de Mars" مینامند که مرکز اسب دوانی موریس محسوب میشود.یکی از تفریحات موریسیها دیدن مسابقات اسب دوانی و شرط بندی روی آنهاست.

 سیتادل یعنی قلعه آدلایت!!!قلعه ای که زمانی مرکز حکومت انگلیسیها در اینجا بود.این قلعه کاملا مشرف به شهر و دریا واقع شده پس موقعیت استراتژیک نظامی خوبی محسوب میشده.جالب اینجاست که امروزه موریس هیچ ارتشی ندارد و حفاظت از آن به عهده سازمان ملل است.اما جزیره در امنیت کامل به سر میبرد.فقط پلیس سیار و گارد ساحلی دارد.نخست وزیر موریس معتقد است که اینجا چیزی ندارد که کسی در صدد حمله به آن برآید.

مردم موریس در آرامش و شادی و صلح کاملی به سر میبرند.خداوندا این آرامش را برایشان تا ابد نگه دار.امین!