موریس(3)
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٦  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس

شهریور 90 - باغ گیاهشناسی(Pamplemousses Garden)

به عنوان گشت بعدی به دیدن باغ گیاه شناسی معروف موریس به نام "پامپلاموس" رفتیم .این باغ گیاه شناسی که سومین باغ بزرگ جهان(بعد از باغ مالزی و انگلیس) هست در دنیا به تنوع گیاهی معروفیت زیادی دارد.

در سال 1988 این باغ به احترام Ramgoolam  مردی که استقلال موریس را به دست آورد به نام او تغییر کرد.این باغ زیبا در شمال جزیره موریس و نزدیکی بندر پورت لوییس و در روستای "پامپلوموس" قرار دارد.از طرفی دیگر پامپلاموس نام درخت میوه معروفی در موریس هم هست.این باغ عظیم از صدها گونه گیاه و درخت و گل متنوع تشکیل یافته است که هریک قدمتی طولانی دارند.بنابراین در هرکجای باغ میتوان تنوعی زیبا -پوششی متفاوت-رنگی جذاب و تاریخچه ای دیگر از گیاهان را یافت.

در سالهای استعمار فرانسه اینجا محل سکونت مردی به نام Mahe De Labor Dounnisses بود.او شروع کرد به سرمایه گذاری برای جمع آوری گیاهان مختلف و کاشتن و نگهداری از آنها در باغ خانه اش. امروزه میتوان خانه قدیمی او را در مرکز این باغ بزرگ هنوز مشاهده کرد.البته بعدها باغ توسط افراد دیگر گسترش یافت  تا امروز به عنوان سومین باغ گیاه شناسی جهان از آن نام برده شود.

 Pierre Poivre  گیاه شناسس و محققی بود که برای ساخت این باغ به او کمک کرد.او با خود صدها دانه-نهال و گل و گیاه را از نقاط مختلف جهان به موریس آورد و تقریبا تمام عمر خود را صرف نگهداری و پرورش گیاهان این باغ کرد.به طوریکه این باغ گیاه شناسی وجود خود را مدیون دستهای توانمند و روح عاشق این مرد گیاه شناس است.در گوشه ای از باغ مجسمه و در نقطه دیگری مقبره او را میتوان دید. 

اینجا را " باغ بهشت" هم مینامند.در کنار ده ها نوع درخت و گل و گیاه یکی از جذاب ترین بخشهای باغ دیدار از انواع نیلوفرهای ابی آن است که در دریاچه های مختلف بر روی آب خودنمایی میکنند.این نیلوفرهایی که در عکس میبینید جزو بزرگترین انواع نیلوفرهای آبی هستند به طوریکه تا وزن 3 کیلوگرم را روی خود تحمل میکنند.خیلی جالب است فکرش را بکنید یک نوزاد کوچک را روی آنها وسط دریاچه بگذاریم شبیه قصه های پریان میشود.انگار خدا به ما فرشته ای را هدیه دهد.

این باغ عظیم شامل خیابان بندیهای مختلف است که هریک نام یک گونه گیاهی را دارد. راهنمایان زیادی در باغ وجود دارند که میتوانید از آنها برای شناخت گیاهان استفاده کنید.اما واقعیت امر اینجاست که انقدر گونه های گیاهان این باغ زیادند که اصلا به خاطر سپردن آنها کار راحتی نیست.پس به نظر من بهتر است اطلاعات گیاهی را رها کنید و رهسپار دیدنیهای باغ شوید.خیابانها را بگیرید و پیاده روی کنید و از فضای سبز و لطیف و هوای به شدت مست کننده آن نهایت استفاده را ببرید بیایید به کشف و شهود بپردازیم و بیخیال دانش شویم.

پاییز رد پایی روی باغ گذاشته است.پس میتوان  برگهای رنگارنگ را مشاهده کرد که باغبانان از روی سطح چمنها آنها را جمع کرده و درون کیسه هایی بزرگ قرار داده اند.این برگها بعد از اینکه یک سال بمانند به کودهای مفید تبدیل میشوند همان خاک برگهای معروف که پای گلدانهای سبزمان میریزیم.

در رابطه با تنه این درخت هم نکته جالبی به چشمم خورد.این گونه نخل که تقریبا در همه جای باغ مشاهده میشد تنه توخالی دارد.یعنی اگر یک سوراخ ایجاد کنید میتوانید دستتان را داخل تنه فرو ببرید.

باموبها برای من همیشه جذابند.انواع بامبوها در این باغ دیده میشوند.از بامبوهای سبز که ما آنها را Lucky bambo مینامیم تا این بامبوهای توخالی زرد که برای ساخت مبلمان از آنها استفاده میشود.بامبوها بلند و سبک هستند و در باد میرقصند.

مشخصه همیشگی جزایر ناشناخته برای من در فیلمها وجود نخلهای کمر خم کرده بودند. مثلا وقتی میخواستم رابینسون کروزوئه را مجسم کنم او را در کنار یکی از این نخلها میدیدم که با ریشهای بلند سرگرم تیز کردن چاقوی خودش است. حتما میدانید که در کنار اقیانوس سواحل استوایی اینگونه نخلهای خم شده به سمت زمین بسیار دیده میشوند.سایه آنها روی شنهای سفید و رقص برگهایشان در تن باد خیلی زیباست.

وقتی در یک کشور استوایی هستید باید به خاطر داشته باشید که همیشه یک چتر کوچک به همراهتان باشد وگرنه مثل ما موش آب کشیده میشوید.ما که تجربه نداشتیم در رگبار بسیار شدیدی گیر افتادیم.اصلا برایتان اینگونه بگویم که هوای موریس قابل پیش بینی نیست.هرلحظه به یک رنگ و شکلی درمیاید.به هیچ عنوان به درخشش آفتاب آن نباید اعتنماد کرد چون در چشم بهم زدنی ابرهای سیاه آسمان آبی را میگرند و تا به خود بیایید انگار شیر آبی را بالای سر شما باز کرده اند.البته بسیار هیجان انگیز و شادی بخش است و انگار زنده مان میکند.مخصوصا ما تهرانیهای بینوای دود زده را. 

وقتی خیس از رگبار باران به زیر سرپناهی فرار میکنیم به چشم بهم زدنی باران قطع میشود و رنگین کمانی زیبا آسمان آبی را میگیرد.باغ حالا شسته و برگها تازه و زنده شده اند.از همه طرف بوی خاک باران خورده به مشام میرسد.از ضربه های باران گلبرگهای لطیف درختان بر خاک ریخته است.انگار صدها گل قرمز از خاک سرخ جوانه زده.خدایا موریس دیوانه کننده است.

آفتاب دارد برگها را نشانه میرود.درختها کش و قوسی به تن خود میدهند و خمیازه میکشند.حالا وقت دلبری است.نور که بتابد طیف صدرنگی از سبز سیر تا سبز روشن مارا فرا میگیرد.نسیم میوزد سبزینه ها به حرکت در میایند.

نقاشیهای انتزاعی مدرنیستی حتما از طبیعت الهام گرفته اند.تنه این درخت را نگاه کنید.گویا یک هنرمند آشفته درون گرا که میخواسته تمامی احساس ناب خود را بیرون بریزد با قلم موی هزار رنگ خود -خود را و روح پر تلاطم خود را اینجا خالی کرده است.

هنوز قطره های باران تک و توک از ابرهای سرگردان روی آب میفتند.سطح این نیلوفران پر از شبنم شده است.نور که به شبنمها میتابد بخار میشوند.خم میشویم در آب حالا ما هستیم-آب هست-نور هست.زندگی هست.خدا هم هست!

گویا در کنار زندگی مرگ هم هست...

باغ ما را در بر گرفته  است. ما خاطره های باغ را با خود میبریم.بخشی از روح ما در این باغ جوانه میزند.ما شاید بعدها سبز شویم.


 
موریس(2)
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۳  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس

شهریور 90 - موریس-North Tour

صبح بعد از صرف صبحانه راهنمای محلی به سراغمان آمد تا مارا به گشت شمال جزیره ببرد.همان طور که قبلا گفتم موریس جزیره کوچکی در شرق ماداگاسکار و در اقیانوس هند واقع شده.مساحت این کشور مستقل 2040 کیلومتر مربع هست یعنی حدود 4 برابر شهر تهران.از شمال به جنوب طول جزیره 61 کیلومتر و از شرق به غرب 47 کیلومتره.این کشور شامل 8 جزیره کوچک و بزرگ میباشد که ما در جزیره بزرگ آن ساکن شده ایم.

دور تا دور جزیره مردابهایی وجود دارد که با صخره های مرجانی (Coral reef) پوشیده شده است تنها یک ناحیه کوچک وجود دارد که مرجانها وجود ندارند و مردم و توریستها آنجا موج سواری میکنند.مرجانها چند فایده برای این جزیره دارند.اول اینکه مثل تصفیه کننده آب عمل میکنند.پس آب دریا مثل اشک چشم زلال و شفاف میشود.دوم اینکه به علت وجود این صخره ها آب دور تادور جزیره کم عمق میشود و بالطبع گرمتر .در این صورت مانعی برای ورود کوسه ها به نزدیکی ساحل هم میگردد. 

این جزیره ابتدا به وسیله دریانوردان مالایی در قرن دهم میلادی ثبت شد اما تا قرت 16 تقریبا ناشناخته مانده بود.تا اینکه کشور پرتغال و به  دنبال آن در قرن 17 امپراطوری هلند اینجا را به استعمار خود در آوردند.پرتغالیها نام جزیره را Swan Island گذاشته بودند اما هلندیها نام آنرا به "موریس" (نام شاهزاده هلندی) تغییر دادند.هلندیها شروع به کاشت نیشکر کردند تا از شیره آن مشروبات الکلی(عرق نیشکر) تهیه کنند.برای اینکه بتوانند جزیره را استعمار کنند با خود برده های سیاه را از ماداگاسکار به جزیره آوردند.به خاطر کار زیاد برده ها تا 35 سالگی بیشتر دوام نمیاوردند و از بین میرفتند.از طرفی برده ها مدام سرکشی میکردند.آب کافی هم در اختیار آنها نبود پس کم کم قدرت هلند در این جزیره کم شد. 

هلندیها بیشترین ضرر را به طبیعت جزیره وارد آوردند.درختان را قطع میکردند و چوبشان را به اروپا صادر میکردند.حیوانات را میکشتند و از بین میبردند.یکی از این کارهایی که نام هلند را برای همیشه به عنوان صدمه زننده طبیعت موریس در تاریخ ثبت کرد مربوط به پرنده هایی به نام "DODO" میشد.این پرنده که عکس آن را مشاهده میکنید هزاران سال در این جزیره زندگی میکرد و به خاطر اینکه همیشه غذا روی زمین برایش فراهم بود و هیچ دشمن خارجی او را تهدید نمیکرد به مرور تغییر ژنتیکی داده بود و دیگر نمیتوانست پرواز کند و جثه اش بزرگ شده بود.هلندیها این پرنده را به راحتی شکار میکردند.از طرفی میمونهایی که با هلندیها به جزیره آورده شده بود تخم دودو را به راحتی لابلای علفها میافتند و میخوردند.بدین ترتیب نسل دودو که هزاران سال اینجا ساکن بود به راحتی از بین رفت.نکته مهم این است که دودو جز در این جزیره در هیچ کجای دیگری از کره زمین وجود نداشت. پس امروز تنها یاد و خاطره دودوی بیچاره در اذهان ما انسانهای سودجو باقی مانده است. دودو سمبل جزیره موریس گشته است. 

بعد از هلندیهای چپاولگر نوبت به فرانسویها در قرن 18 رسید.آنها نام جزیره را عوض کردند و آن را نامیدند:"جزیره کوچک فرانسه".این بار برده ها را از سواحل شرقی آفریقا آوردند.این برده ها آرامتر بودند و سرکشی نمیکردند.شرایط هم بهتر شده بود.پس فرانسویها شروع به آباد کردن جزیره کردند.مزارع نیشکر را گسترش دادند و به تولید شکر پرداختند.خانواده های ثروتمند فرانسوی به اینجا آمدند و شروع به سرمایه گذاری کردند و تجارت صدور نیشکر به اروپا را راه انداختند.

اما موریس دوباره دست به دست شد.در شمالی ترین نقطه جزیره که آن را "کاپ مالاقو" یعنی نقطه بدشانسی مینامند انگلیسیها توانستند در قرن 19 هنگام جنگهای ناپلئونی جزیره را از چنگ فرانسویها در آورند و آن را دوباره موریس بنامند.آنها گیاهان استوایی را از هند و ماداگاسکار با خود به این سرزمین آوردند و پوشش گیاهی منطقه را تا حدودی تنوع دادند.

جزیره در سطح دریا واقع شده است.اما پستی و بلندی دارد.این اختلاف سطح باعث شده تا آب و هوا و رطوبت در شمال با جنوب جزیره فرق کند.

اما موریس بالاخره توانست در سال 1968 استقلال خود را از انگلیس بدست آورد و کشور مستقلی شود تا امروز که کشوری جمهوری دموکرات است و راه پیشرفت را در پیش گرفته است.

جمعیت 1300000 نفری موریس در طی قرنها از نژادهای مختلفی تشکیل شده است.از هندی و چینی گرفته تا اروپایی و آفریقایی.جالب اینجاست که این نژادهای مختلف در کمال آرامش و خوشی در کنار هم زندگی میکنند.با وجودیکه سطح درآمد مردم بالا نیست اما از دولت خود راضی هستند و به خوشی زندگی میکنند.موریس در کل قاره آفریقا تنها کشوری است که کاملا ثبات سیاسی دارد و هیچ تنشی در اینجا بین دولت و مردم وجود نداشته است.

بد نیست کمی هم برایتان از نیشکر بگویم.گیاهی که در موریس به هر طرف نگاه کنید آن را میبینید.این گیاه بلند از  تیره غلات بومی منطق معتدل گرم تا مناطق حاره می‌باشد که دارای ساقه ضخیم و بند بند بوده و قسمت داخلی ساقه نیشکر لیفی و حاوی مقادیر زیادی عصاره شکر می‌باشد. بلندی ساقه نیشکر بین ۲ تا ۶ متر می‌باشد.بعد از برداشتن محصول ساقه ها را میسوزانند تا خاک برای رویش دوباره نیشکر غنی تر شود.از هر ریشه حدود 6 مرتبه گیاه نیشکر عمل میاید.چوبهای سوخته شده نیشکر را به عنوان پوشش سقف خانه ها استفاده میکنند چون مانع نفوذ آب هستند.برگهای این گیاه مفید هم در تغذیه حیوانات مورد استفاده قرار میگیرد.جالب اینجاست که بعد از پردازش الیاف باقیمانده از آنها در صنایع الکترونیک استفاده میگردد.شیره نیشکر هم که خودتان بهتر میدانید در صنایع عطر سازی-شکر سازی و مشروبات الکلی مصرف دارد.

وقتی باد میوزد و این ساقه های بلند رو به آسمان آبی موریس تاب میخورند منظره ای به یاد ماندنی برایتان ایجاد میکند.نیشکر تا ابد در ذهن من با موریس پیوند خواهد خورد.

جایی که داریم میرویم پایین تر از سطح دریاست.هوا گرمتر شده و گیاهان پوشش متنوع تری به خود گرفته اند.باد لابلای درختان که میوزد صدای آهنگی شنیده میشود.راهنمای محلی میگوید:زنان جزیره این درخت را در حیاط میکارند تا مدام صدای آوای موسیقی در خانه های آنها شنیده شود.این یک درخت عجیب و غریب است.درخت سازها و نواها...

50 سال که از عمر درخت بگذرد از چوب آن در صنعت مبل سازی استفاده میشود و پودر آن را هم برای اسلحه سازی بکار میگیرند.

اما در این فصل سال این نوع درخت با شاخهای گسترده رو به آسمان و بی برگ بسیار در جزیره دیده میشود.از راهنما میپرسیم و میگوید:به این درخت "خبر دهنده سال جدید" میگویند.چون تنها هنگام سال نو برگ میدهد و اینگونه خود را برای جشن آغاز سال آماده میکند.

زیباست این درخت در پهنای آبی بیکرانه...

 به دیدن تنها کلیسای سقف قرمز جهان میرویم.کلیسای کوچک و نقلی در کنار ساحل Grand Bay .اینجا را Cap Malheureux مینامند.یکی از ده ها کلیسای کاتولیک جزیره که در قرن 18 میلادی توسط فرانسویان ساخته شد.همان طور که گفتم در دوران استعمار برده های زیادی را به این جزیره میاوردند و به زور آنها را مسیحی میکردند.در آن دوران تصور بر این بود که این برده ها حیواناتی هستند که باید توسط سفیدپوستها اهلی شوند!!! پس برای این برده ها کلیسا هایی هم میساختند تا مذهب را به خورد آنها بدهند.البته نمیتوان منکر کارهای شایسته ای که فرانسویها کردند هم شد.آنها شروع به اموزش و پرورش برده ها هم کردند و به مدرسه سازی پرداختند.چون خانواده های سفید پوست زیادی در اینجا ساکن شده بودند.

امروزه آموزش در موریس کاملا رایگانه.سیستم درمانی هم رایگانه.در موریس دانشگاه پلی تکنیک و پزشکی هم وجود دارد.در رابطه با زبان این مردم هم باید گفت که همه آنها کاملا مسلط به زبانهای فرانسه و انگلیسی هستند.زبان مدرسه ای آنها فرانسه و زبان اداری و رسمیشان انگلیسی است.اما مردم به زبان بومی "کریول" با یکدیگر گفتگو میکنند.این زبان مخلوطی از زبانهای آفریقایی و فرانسوی است.

این منطقه را Grand bay (خلیج بزرگ) مینامند که میتوان آن را بهترین نقطه توریستی موریس نامید.در واقع صنعت گردشگری موریس از Grand Bay شروع به توسعه کرد تا جاییکه امروز در کنار اقیانوس آبی هندش ده ها هتل لوکوس جهانی با بهترین امکانات رفاهی ساخته شده است.موریس موقعیت خاص جغرافیایی دارد.زمان استعمار فرانسویها بسیار استراتژیک بود و آنها از موریس به کشتیهای انگلیسی حمله میکردند.بعدها که موریس میخواست استقلال خود را از انگلیس بگیرد طی قرار دادی جزیره ای را به نام "دیگو گارسیا" به انگلیسیها دادند تا موریس کشوری مستقل شود.سالهای بعد کشور آمریکا این جزیره را از انگلیس خرید.امروز جزیره دیگو گارسیا اصلا مسکونی نیست تنها نیروهای نظامی  آمریکایی ساکن آنجا هستند.شایعاتی وجود دارد مبنی بر اینکه این جزیره امروزه محل قاچاق اسلحه و مواد مخدر به اقصی نقاط جهان است و پروژه های مخفی نظامی آمریکا در آنجا اجرا میشود.

به ما فرصت چند دقیقه ای میدهند تا از اتوبوس پیاده شویم و در خلیج گشتی بزنیم.به هر طرف مینگریم درختهای نارگیل را میبینیم و دست فروشهایی که نوشیدنیهای نارگیلی میفروشند.در کوچه های باریک ان راه میفتیم.قیافه های مردم بیشتر سیاه و هندی است. اما شهرها تمیز و پاکیزه هستند نه مثل هندوستان!!!....اینجا با رغبت و راحتی میشود در خیابانها قدم زد باز هم برخلاف هندوستان!!!...یکی دیگر از نکته های جذاب موریس رفتار و کردار مردم آن است که به شدت مهمان نواز و مهربانند و با خوشی با گردشگر برخورد میکنند.وضعیت امنیت هم خوب و روبراه هست و لازم نیست مدام نگران جیب برها بود. خلاصه موریسیها مردم بافرهنگ و دلنشینی هستند که به راحتی میشود با آنها دوست شد و گپ زد.

تقریبا در هر کوچه و خیابانی میشود معابد هندوها را دید.از قرار یک فستیوال مذهبی هندی در راه است و هندوها در تدارک آماده کردن معابد برای جشن.داخل معابد هم بسیار تمیز و پاکیزه و رنگارنگ است.بعدا بیشتر در رابطه با این فستیوال برایتان خواهم گفت...


 
موریس(1)
ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٢  کلمات کلیدی: جهانگردی ، سفر به موریس

شهریور 90 - موریس رویایی

اگر بگویم چطور شد تصمیم گرفتیم به نقطه کوچکی در انتهای نقشه جغرافیا سفر کنیم نمیتوانم دلیل خاصی ذکر کنم جز کنجکاوی یافتن جایی جدید و آشنایی با دنیایی جدید. اینگونه بود که روزی از روزهای تابستان ما تصمیم گرفتیم سفری داشته باشیم به جزیره رویایی موریس در جنوبی ترین نقطه اقیانوس هند.شرق جزیره ماداگاسکار و جنوب شرقی قاره آفریقا.

آگهی سفر به موریس را در روزنامه دیدیم و آژانس مسافرتی "دلتابان" را برگزیدیم که تنها آژانسی بود که به این مقصد تور مسافرتی داشت.سفری 10 روزه که از 7/6/90 آغاز و در 90/6/16 پایان گرفت.روز اول ساعت 11:40 صبح از تهران با هواپیمایی امارات به مقصد دوبی بال گشودیم.پرواز ترانسفر ما ساعت 3 بامداد بود پس به دوبی وارد شدیم و هتلی برای اقامت چند ساعته گرفتیم.شب هنگام دوباره به مقصد فرودگاه مرکزی دوبی رهسپار شده و به مقصد موریس پرواز کردیم.پروازی که حدود 6 ساعت به طول انجامید. حول وحوش ساعت 9:35 صبح به وقت محلی موریس به آنجا رسیدیم.در فرودگاه مورد استقبال موریسیهای مهربان قرار گرفتیم و با رقص و آواز و گردنبندهایی از گلهای صورتی به سوی هتل راه افتادیم.

خسته تر از آن بودیم که تور گاید محلی برایمان از موریس بگوید پس تنها اکتفا کردیم به استراحت و دیدن شهر از پنجره اتوبوس تا به مقصد برسیم.فرودگاه در جنوب شرقی جزیره واقع شده و هتل ما در شمال غربی.پس مسیر طولانی یک ساعت و نیمه ای در راه بودیم. آنچه در بدو ورود به جزیره و در تمام طول جاده ها نظرها را جلب میکند مزارع نیشکر است که در تمام طول جزیره موریس وسعت یافته اند.

جزیره در اقیانوس هند از آب و هوایی نیمه استوایی برخوردار است به همین دلیل گیاهان و درختان عجیب مناطق مرطوب و گرم در آنجا مشاهده میشود.گیاهانی که برای چشمهای مشتاق ما گونه هایی نادر محسوب میشوند.

خط ساحلی دور جزیره 180 کیلومتر است که تمامی آن از ماسه های نرم-سفید و درخشان پوشیده شده.از آنجاییکه موریس در نیمکره جنوبی قرار گرفته پس فصول آن برعکس ماست یعنی الان در انتهای فصل زمستانش قرار دارد.البته از آنجاییکه موریس کشوری نیمه استوایی است تنها شامل 2 فصل است پاییز و تابستان.آب و هوا شبیه اوایل پاییز است.نسیم خنکی میوزد و برگها رنگارنگند.

خانه هایی که در سر راهمان قرار داشت همگی ویلایی و کوچک اما سرسبز و تمیز بودند. انگار مردم موریس با اینهمه طبیعت بازهم سیر سبزه نشده اند.در تمام خانه ها گلدانهای گل و باغچه هایی پر از گیاه و دار و درخت قرار داشت.

آنچه برای چشمهای کنجکاو ما جالب بود وجود معابد کوچک مسیحی یا بودایی در حیاطهای خانه ها بود.انگار مردم اینجا مذهبی هستند و به عقاید خود خوب وفادار.تا جاییکه سر هر پیچ و کوچه و خانه گاه یک معبد کوچک هندو دیده میشد و یا سقاخانه یک مسلمان و یا مجسمه مسیح مصلوب...

جمعیت این کشور 1300000 نفر است که از نژادهای متنوعی تشکیل شده اند.نژادهایی چون هندو-چینی-اروپایی و آفریقایی.اما دین مردم جزیره هم طبق اختلاط نژادیشان مختلف است.48% هندو-32% مسیحی-17% مسلمان و 3% سایر ادیان.جالب این است که همه ادیان با یکدیگر در صلح و صفا به سر میبرند و دوستی عمیقی بین آنها حکمفرماست. هیچ کسی به دین دیگری کاری ندارد و همه با دیده احترام به یکدیگر مینگرند. همه جا پارچه های "عید مبارک" مربوط به عید فطر دیده میشد و گویی از قرار این عید مسلمانان در این کشور تعطیلی رسمی بوده همانگونه که سایر مناسبتهای مذهبی ادیان دیگر هم در این کشور تعطیل رسمی میباشد.

روی دیوارهای این خانه که انگار محلی مذهبی است علامت همه ادیان در دایره دوستی مردم موریس نقش بسته است.

اما شاید شما مثل ما نام موریس را از جای دیگری شنیده باشید.رضاشاه بعد از اینکه از ایران تبعید شد به این جزیره فرستاده گشت و به مدت یک سال ساکن اینجا بود.پس حق بدهید که مسافرهای ایرانی مشتاق یافتن خانه او باشند.به تورگاید محلی میگوییم و از او میخواهیم که ما را به خانه او ببرد تا از نزدیک شاهد اقامتگاه تبعیدی رضاخان باشیم. به محله Moca میرسیم.کوچه ها باریک میشوند و خانه ها فقیرتر.کنار کوچه ای میایستیم . کوچه ای بنبست که گویی انتهای آن خانه - باغ رضاشاه بوده است.در گذشته ابتدای این کوچه یک دروازه وجود داشت و کل این منطقه جزو مایملک رضاخان محسوب میشد.وقتی او به اینجا تبعید میشود کل این منطقه را میخرد و در باغ انتهای کوچه ساکن میگردد.

به انتهای کوچه میرویم.پیاده راه میفتیم.تنها چند سگ ولگرد دور وبر ما میچرخند.در باغ بسته است و اجازه دخول نداریم.تنها میتوانیم از لابلای میله های قدیمی پوسیده و زنگ زده چشم بدوانیم به داخل باغ قدیمی.درختانی تناور دورتادور عمارت بزرگ و کهنه ای را در بر گرفته اند.

هیچ کس نیست و گویی عمارت در غبار تاریخ فرو رفته است.درختان به صورت سرخود رشد کرده اند و شاخ و برگی چون جنگلی تودرتو عمارت را در بر گرفته است.پنجره ها سالهاست که بسته اند و خانه هیچ نوری به خود ندیده است.عجیب است که در روزگاران گذشته گامهای مردی که غرور او را ازخود بی خود کرده بود بر این سنگفرشها میپیچیده.مردی که درد تنهایی و غربت عاقبت او را از پا درآورد.حس عجیبی این فضا را در بر گرفته است. گویی تاریخ دارد شوخی میکند.باورش سخت است که مردی با آنهمه جلال و جبروت اینگونه خار شده در گوشه این باغ متروک روزهای تنهایی و تبعید خود را میگذرانیده است. تاریخ عبرت آموز است...

به هتل میرسیم  در کناره اقیانوس هند با فضایی به شدت رویایی و زیبا اینجا هتل گراند موریس است.هتلی 5 ستاره تاپ ساحلی با اطاقهایی رو به دریا.انقدر دیدن اینجا شگفت زده مان میکند که انگار در خواب به سر میبریم.بعدا باید بیشتر برایتان از این جزیره و این هتل بگویم.فعلا این را داشته باشید که مارک تواین نویسنده مشهور آمریکایی و خالق آثاری چون "ماجراهای ام سایر"-"هاکلبری فین"-"شاهزاده و گدا" - جزیره موریس را چنین توصیف نموده است:

موریس نمونه ای از بهشت روی زمین است!


 
تابش
ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٢  کلمات کلیدی: دل نوشته

به معجزه شبیه بود

                   تو بر من تابیدی

                   خوشه دادم

                   گندم شدم

                   گنجشکها مرا ربودند...


 
آوار
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٠  کلمات کلیدی: دل نوشته

ترک میخورم

همچون دیوارهای خانه مادربزرگ

از نگاهت میخوانم

که کلنگی شده ام

مرا حراج کن

خیالی نیست

آنکه مرا خرید از سر نو میسازدم

قبل از آنکه آوار شوم...


 
خلخال به اسالم
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٠  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به آستارا-اردبیل

تیر 90- اسالم به خلخال

اول اینکه عذرخواهی کنم برای تاخیر طولانی مدت که ناخواسته پیش آمد.یک سفر 10 روزه داشتم به خارج از ایران به خاطر همین آخرین بخش این سفر نامه نصفه ماند.حالا آمده ام تا آن را کامل کنم و به امید خدا بروم سراغ سفرنامه 10 روزه جدیدم....

کجا بودیم؟آهان اردبیل.از مقبره شیخ صفی که بیرون آمدیم گرسنه راهی رستوران ضیافت شدیم.بد نیست همینجا بگویم که ما در خیلی از شهرها چگونه رستوارنها را انتخاب میکنیم.

 ابتدا باید زاجع به کتاب "lonley planet " (سیاره تنها)حرف بزنم.این نام انشاراتی مهمی در دنیاست که تقریبا تمام گردشگران حرفه ای و نیمه حرفه ای آن را میشناسند.تمام کتابهای این نشر مربوط به راهنمایی مسافرت است و در تمام دنیا یافت میشود که به زبانهای مختلفی ترجمه میگردد.معمولا در هر کشور یک کتاب لونلی پلنت وجود دارد که اطلاعات جامع و کاملی از سفر به آن کشور را ارایه میدهد.از آنجاییکه به نظر من در ایران ما هنوز کتابی به کاملی آن نداریم پس من ترجیح میدهم نسخه انگلیسی آن را تهیه کرده و ایران را با گامهای آن کتاب بپیمایم.معمولا سلیقه لونلی پلنت سفرهای ارزان با کوله پشتی است که در هر شهر بهترین کیفیتها و ارزان ترین جاها را معرفی میکند. این دفتر نشر که در حومه ملبورن قرار دارد اکیپهایی هرساله به نقاط مختلف دنیا میفرستد تا اطلاعات کتابها را به روز کنند.

من و محمد امین در انتخاب رستورانهای شهرهایی که اطلاعاتی از آنها نداریم به این کتاب مراجعه میکنیم.خلاصه در اردبیل به سراغ رستوران ضیافت رفتیم تا غذای محلی آنجا یعنی "پیچاق قیمه"را بخوریم. این غذا تا حدودی شبیه همان خورشت قیمه خودمان است که به جای خلال سیب زمینی در آن از خلال بادام استفاده میشود که در کنارش هم تخم مرغ به صورت نیمرو قرار میدهند.خورشت خوشمزه و چرب و چیلی و لذیذی است که حتما باید آن را امتحان کنید.

سالهای سال قبل من اردبیل را با رمان معروف "سمفونی مردگان" عباس معروفی شناختم. بارها این رمان را خوانده ام و تقریبا تمام آن را از حفظم.دریاچه شورابیل بخشی از این رمان بود که همیشه در ذهن خودم آن را مجسم میکردم پس بعد از صرف نهار رهسپار دیدنش شدم تا لحظه هایی را با قدمهای عباس معروفی همراه گردم.جالب است بدانید که نام شورابیل به این دلیل برای این دریاچه انتخاب شده که در گذشته آب این دریاچه بسیار شور بوده است.بعدها با افزودن آب شیرین به آن از شوری آن کاسته و آن را تبدیل به محل پرورش قزا آلا کرده اند.دریاچه شورابیل در مرکز شهر اردبیل واقع شده است.

از اردبیل بیرون میاییم و به سمت دریاچه نئور میرویم.جایی که سالهای قبل با دوستان به دیدنش آمده بودیم و این بار قصد دیدار دوباره آن را داشتیم.40 کیلومتر که از اردبیل به سمت خلخال پیش رویم به ده "بودالالو" میرسیم.سپس جاده ای آسفالت شده را در کوه پیش میگیریم و بالا و بالاتر مرویم تا اینکه ناگهان دریاچه را پیش خود میبینیم.دریاچه ای که محل زندگی ماهیهای پر جست و خیز قزل آلاست.زمستانهای سرد نئور و یخ زدگی سطح دریاچه باعث میشود که هرسال نزدیک زمستان این ماهیها را جمع آوری میکنند و به جای دیگری منتقل ساخته و دوباره با فصل گرما و تابش زندگی بخش آفتاب آنهارا به محل زندگی اصلیشان برمیگردانند.

پس از نوشیدن فنجانی چای و دمی استراحت زیر نور خورشید راهی خلخال میشویم.جاده های این منطقه را میتوان به جرات بخشی از زیباترین مناظر بکر ایران به حساب آورد.این منطقه -کوهستانی و بخس سردسیر اردبیل است که رشته کوه های تالش و بارانهای دریای خزر آن را به زمینهای سرسبز زیبایی بدل کرده است.با وجود تابستان باد خنکی میوزد که پوست آفتاب سوخته مارا مینوازد.وجود بارندگیهای مناسب دامنه های کوهستان را تا دوردست به تابلوهای آبستره رنگارنگی تبدیل کرده است.هرطرف را که بنگرید سرسبزی و طراوت را خواهید دید.

وقت کافی برای دیدار از خلخال نداشتیم پس راهی اسالم میشویم.اگر به من بگویند که زیباترین جاده ایران کجاست فریاد میزنم:خلخال به اسالم....

گردنه های پیچ در پیچ تالش که با زمینهای سبز و گله های گوسفند پوشیده شده است. هر طرف را که بنگرید تا دوردستها رمه ها را میبینید که روی تپه ها سرگرم چرایند و نقطه های سفیدی بر تن علف ایجاد کرده اند.مه پایین میاید و مارا در بر میگیرد و نسیم که خنکی نابی دارد با بوی تن گوسفندها و علف باران خورده میامیزد و مشام ما را تازه میکند.اینجا یک تکه از خاک بهشت است کافیست دمی بیاسایی تا زنده تر شوی.

سر هر پیچ خانه و کلبه ای و زنی روستایی است .کودکانی میدوند و با ما دست تکان میدهند.سبدهای پر از تمشک و شاتوت به سوی ما دراز میشود.دستهای این کودکان سرزمین من بوی خوش میوه میدهد.پوست گلگون آنها را آفتاب مادری کرده است و باران هر روز بر آن بوسه زده است.این کودکان فرزندان طبیعتند.

و اما بخشی از جاده اسالم-خلخال که با بوی کباب و دود و آتش آمیخته است.اینجا دیگر باید حتما ایستاد و پیاده شد و یک کباب دبش تازه گوسفندی را به رگ و پی زد. این بخش جاده انگار پاتوق کباب دوستان شده.هرطرف را که بنگری در کنار کلبه های روستاییان شقه های تازه گوسفند آویزان است و بساط دود و کباب و دوغ و آش محلی به راه.خودت گوشت را انتخاب میکنی و به سیخ میکشی  و کباب میکنی و دیگر نوش جانت باد لذت یک عصرانه دلپذیر.

دیگر غروب شده است که به آستارا میرسیم و راهی هتل میشویم تا شبی را خوب بخوابیم و فردا راهی تهران شویم.

صبح فردا راه میفتیم به سمت تهران.در کنار بهشت گیلان یعنی املش زیبا نیش ترمزی میزنیم و پیاده میشویم.دریا بسیار شکوهمند است و سواحل این نقطه از شمال بکر و تمیز. میتوان کفشها را درآورد و آسوده از آشغال و زباله در کنار ساحل راه رفت و از ماسه های نرم آن لذت برد بی ترس اینکه خرده شیشه ای در پایمان فرو رود.

به تالش میرسیم.اینجا منطقه سرسبز استان گیلان است که تماما از جنگل و زمینهای شالیزار پوسیده شده است.خانه باغها در تمام منطقه پراکنده اند و کوه های تالش و جلگه دریای خزر آنها را در بر گرفته است.تالش یکی از بخشهای زیبای گیلان است که دیدار از آن خالی از لطف نیست.اما یکی از جاذبه های جدید شهر تالش "سورتمه سواری" است. 

در پارک جنگلی سیاهداران تالش با کمک کشور آلمان به تازگی پروژه جالبی به بهره برداری رسیده است که به جذب گردشگران تالش کمک زیادی میکند.این پروژه سورتمه سواری که ساخت آن حدود 2 سال به طول انجامید شامل 40 کیلومتر ریل سورتمه در دل جنگلهای تالش است.هر نفر سوار یک سورتمه شده و به راحتی سر میخورد و از کوه پایین میاید و دوباره به جای اول خود برمیگردد.این وسیله بیخطر برای همه سنین قابل استفاده است و تنها با یک ترمز میتوان سرعت خود را کنترل کرد.مسیر مناسبی برای این پروژه  انتخاب شده و سرعت هر سورتمه 40  کیلومتر در ساعت است که با خم و قوس‌ها، سربالایی و سرپایینی‌های فوق‌العاده هیجان‌انگیز است .در این مسیر با توجه به وجود درختان بسیار، نقشه مسیر ریل‌گذاری سورتمه طوری طراحی شده که درختی برای اجرای پروژه قطع نشود.(خدا را شکر)

به سمت جنگل زیبای گیسوم راه میفتیم.اینجا شاهکار طبیعت گیلان است.دالانی سبز که از دل جنگلهای انبوه میگذرد و در آخر به ساحل دریا میرسد.فکر کنید که چشمها را میبندید و تنها بوی سبزه را حس میکنید تا جاییکه بوی شور دریا به مشامتان میرسد و قتی چشم بگشایید دریای آبی تا بیکران مقابل شماست.این منظره باشکوه را مگر چند جای دنیا میتوان دید؟؟؟؟

حیف و صد حیف که دست غارتگر بشر تمام این مسیر را با زباله پوشانده است.واقعا جای سوال برای من مانده که چرا ما ایرانیها یاد نمیگیریم که زمین جای زباله ریختن نیست. اگر هر خانواده زباله های خود را در کیسه ای جمع کند و با خود برده و در سطل زباله بیندازد دیگر چشمهای ما از دیدن تل زباله ها کنار جنگلهای سرسبز آزار نخواهد دید.آخر مگر چقدر این کار سخت است که ما نمیخواهیم آن را یاد بگیریم.

دلم بدجور میگیرد و میسوزد وقتی میبینم که دالان سبز گیسوم با بطریهای آب و کیسه های پلاستیکی و تل زباله ها زخمی شده است.

حیف از ایران زیبای ما که اینگونه تنش آزار ببیند.حیف!


 
اردبیل
ساعت ٦:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به آستارا-اردبیل

تیر 90 - اردبیل-به سوی اردبیل

صبح زود راه افتادیم از سمت گردنه حیران به سوی اردبیل.از زمانه کودکیم من عاشق این گردنه پرپیچ و خم کوهستانیم.به خاطر دارم اولین سفر من به اینجا در سن 10 سالگی بود.یادم میاید از اینکه میتوانم بایستم لب جاده و یک کشور خارجی رو تماشا کنم به ذوق و شوق فراوانی آمده بودم.گردنه حیران در آن زمان لب مرز ایران و شوروی واقع شده بود و من ایستگاه های مرزی و پاسگاه های کشور شوروی رو میدیدم و این موضوع در آن زمان برای من هیجان وافری داشت.به هرحال شوروی "خارج" بود دیگر!!!!!!!!

یکی از پارامترهای نوستالوژیک گردنه حیران که فکر میکنم برای تمام مسافران این راه یاد و خاطره خوبی به جا خواهد گذاشت آش دوغهای خوش مزه میان راهی آن باشد.در این سفر هم مثل همه سفرها ما در کنار یکی ازاین دکه های کوهستانی نیش ترمزی زدیم و به مزه کردن کاسه آش دوغی مشغول شدیم.آشهایی که معمولا با سیر فراوان ارایه میشود و طعم ترش مزه دوغ محلی دارد.بعد از دمی استراحت راه اردبیل را در پیش گرفتیم.

وقتی به اردبیل رسیدیم زمان زیادی برای گشت و گذار وجود نداشت.قصدمان تنها دیدار از مقبره شیخ صفی الدین اردبیلی بود که یکی از اصیلترین و زیباترین جاهای دیدنی اردبیل محسوب میشود.برای بار اول بود که از این مکان دیدار میکردیم پس شوق و ذوق زیادی برای کشف و شهود داشتیم.راهی محوطه پشت حیاط مقبره شدیم که قبرستانی قدیمی بود و سنگ قبرهای زیادی از آن بدست آمده و بیخ دیوار نگهداری میشد.

به این مکان "شهیدگاه" میگویند.پر از قبر و سنگ قبرهای قدیمی است.گویی جسد بسیاری از شهیدان جنگ چالدران و شروان را در اینجا دفن کرده اند.میگویند در نبرد شروان که شیخ صفی به خونخواهی پدرش رفت و توانست پیروز شود عده ای از شهدا را در پوست و چرم پیچیدند و به رسم احترام به اینجا آورده در این مکان مذهبی دفن کردند.امروز خیلی از آن سنگ قبرهای قدیمی را برداشته و در زیر سایه بان از آنها نگهداری میکنند. 

در میان این سنگ قبرها گاه قبرهایی مربوط به سده های پیش و معاصرتر هم دیده میشود منجمله سنگ قبری که متعلق به جد بزرگ خانواده محمد امین هست و ما توانستیم با جستجو آن را لابلای سنگهای دیگر پیدا کنیم.گویی مرحوم "علی اصغر کوزه کنانی" جد بزرگ خاندان کوزه کنانی است که در یکی از داد و ستدهای تجاریش میان تبریز و اردبیل در این مکان فوت و به خاک سپرده میشود.

اولین جاییکه چشم مارا به خود میگیرد گنبد آجری و بلند "الله الله" است که بر روی مقبره شیخ صفی قرار دارد.این بنای استوانه ای بر روی مقبره 8 گوش قرار دارد و علت اینکه به آن "الله الله" میگویند به خاطر کاشی کاریهای آبی سرتاسر بناست که تماما با اسم اعظم آراسته شده اند و از دور جلوه بدیعی به مقبره میدهند.

داخل گنبد الله الله قبر شیخ قرار دارد که با پنجره های مشبک به بیرون راه یافته است.میتوان زنان و مردان مرید را دید که سر بر این مشبکهای فولادی گذاشته اند و دست در آنها گره کنده اند به امیدی که به نفس حق یا هوی شیخ -خدای بزرگ گره از کارشان باز کند.

درست روبروی این پنجره قبر بانویی قرار دارد که با وجود تاثیر زیادی که در تاریخ ایران زمین داشته است اما کمتر نامی از او در کتابها آورده شده است.اینجا "عالم شاه بیگم" مادر شاه اسماعیل صفوی به خواب جاویدان فرو رفته است.نام او در اصل"مارتا" است که فرزند زنی از طایفه شاهزادگان یونان بود.مارتا مذهب پدر را گرفت و مسلمان شد و با شیخ حیدر ازدواج کرد.بعدها در جنگی شوهرش کشته شد و مارتا با کودکان خردساله خود(اسماعیل و 2 برادرش) آواره دشت و بیایان شد.آنها دستگیر شدند و مدت 4 سال در زندان تحت شکنجه به سختی روزگار گذراندند.اما سختی به پایان رسید او آزاد شد و توانست پسر خود را به پادشاهی برساند و اینگونه شاه اسماعیل بر تخت نشست و سلسله صفوی تشکیل شد.پس نقش مادر در ایجاد این بخش از تاریخ ایران بسیار مهم بوده تا جاییکه با حمایتهای مستمر او بود که شاه اسماعیل تاج شاهی را بدست آورد.

شیخ صفی الدین که جد سلاطین صفوی بود پس از مرگش در این مکان به خاک سپرده شد.بعدها در سال 735 فرزند او "صدرالدین موسی" مقبره ای نزدیک به خانقاه پدر برای او ساخت که بعدها توسط شاه اسماعیل اول گسترش یافت و به شکل امروزی یعنی مجموعه ای از بخشهای محل سکونت شیخ صفی الدین درآمد.این مجموعه باشکوه مانند اثر هنری بزرگی بر تارک خاک سرزمین اردبیل میدرخشد.در جایجای مجموعه میتوان رشته های مختلف هنری را که با هم آمیزش یافته اند دید منجمله:هنر نقاشی-معماری- کاشی کاری-معرق-گچبری-نقره کاری-تذهیب - طلاکاری و خوشنویسی....

داخل بنا که بشوید ابتدا خود را در مکانی گنبدی شکل و بسیار زیبا میابید که به "قندیل خانه" معروف است.قندیل خانه درست روبروی سرسرای اصلی است.مکانی 2 طبقه که 5 پنجره در پایین و 5 پنجره در بالا دارد.گویی بانوان حرم در طبقه دوم و مردان در طبقه پایین جای داشتند.تمام قندیلخانه با کاشی کاریهای زیبا و آیات قرآنی و چراغهای قدیمی زینت یافته است.فضا بسیار صوفیانه و عاشقانه است و شما را با خود به درون میکشد.

در اینجا میتوانید آثار نفیسی از تابلو-خطهای باشکوه خوشنویسی و آثار نقاشی را مشاهده کنید که امضای کسانی چون رضا عباسی و کمال الدین بهزاد پای بعضی از آنها قرار دارد.با دیدن این آثار هنری به شگفت میاییم و هیجان وجودمان را میگیرد وقتی خود را تا این حد نزدیک به ضربه قلمهای هنرمندان بزرگ صفوی میابیم.

وارد اصلی ترین بخش یعنی مقبره شیخ صفی الدین میشویم.به احترامش سر خم میکنیم.درگاه ها کوتاهند تا احترام مراد پیر رعایت گردد.اینجا مکان زندگی و خانقاه مردی از صوفیان مشرق زمین است که شرح نفس حقش با باد  تا سرزمینها درنوردیده شده است.

شیخ صفی الدین اردبیلی از اجداد خاندان سلسله ایرانی و شیعه مذهب صفوی بودکه درسال 650 هجری قمری متولد شده است. شیخ صفی به دین داری و پاک دامنی معروف بوده به طوری که مخالفان خاندان صفی هم وی را با این ویژگی میشناختند.

شیخ صفی الدین اردبیلی، نیای بزرگ صفویان است که این سلسله نام خود را از نام او گرفته اند.او که در اردبیل به دنیا آمد با وجود اشتغال اوقاتی از زندگی را به عزلت و خلوت نشینی میگذراند و با زهد و ریاضت کم کم به مکاشفات صوفیانه میرسید. گاه در کوه سبلان برای آنچه وی آنرا "ملاقات مردان خدا" می خواند، می رفت و در آن حال، از آب و خاک آن کوه چیزی به تبرک همراه می آورد.اینگونه کم کم مریدانی یافت و کم زمانی پیر و شیخ مردان حق شد.تا آخر عمر به مستمندان روزی میرساند تا جاییکه مطبخ خانقاهش روزانه به هزار نفر نهار میداد.سرانجام در 83 سالگی بر اثر کهولت سن از دنیا رفت و مریدان زیادی را در تاریخ بر جای گذاشت. 

در اطاق مجاور قبر شیخ - مقبره شاه اسماعیل قرار دارد که در صندوقی چوبین و منبت کاری شده است.نکته جالب توجه اثری شبیه علامت "پنج تن" شیعیان بر دیوار مقابل مقبره اوست.بسیاری بر این باورند که این علامت دست حضرت ابوالفضل و یا به نشانه 5 تن است اما این تصور کاملا غلط میباشد.این علامت پادشاهی صفویان بوده و ریشه در اسطوره های هندو و نشانه های یهودیت دارد اما از آنجاییکه صفویه مذهب شیعه را در ایران گسترش میدهد به مرور زمان این 5 انگشت نمادی از مذهب شیعه میگردد و راه به مراسم مذهبی باز میکند.

وارد بخش دیگری از مجموعه به نام "چینی خانه" میشویم.اولین چیزی که چشم ما را به خود میگیرد فرش بسیار زیبا و نفیسی است که در آنجا پهن کرده اند.من به خاطر میاورم که عین این فرش که متعلق به همینجا بوده است را در موزه بریتانیا دیده ام که زیر شیشه مخصوص و تحت امنیت شدید نگهداری میگردد.برایم سوال پیش میاید و میپرسم.متوجه میگردم این همان فرش نیست.آن فرش نفیس قدیمی را فتحعلیشاه احمق به دولت کریمه!!!! بریتانیا بخشیده بود که امروزه در  british musium وجود دارد.تازگیها یک کپی از روی همان را بافندگان ایرانی بافته اند و در روزها و مراسم خاصی از سال آن را در چینی خانه خانقاه پهن کرده و در معرض دید قرار میدهند.نقوش و رنگهای این فرش هم بسیارزیبا و ظریف است.

"چینی خانه" بخشی از تالارهای مجموعه است که دارای 4 شاه نشین است و توسط راه باریکی به سرسرای اصلی راه میابد.این مکان تاقنماهای ظریف و زیبایی دارد که از نوع مقرنس گچی هستند و با ورقه ها و رنگهای طلا نقاشی شده اند.انواع نقوش اسلیمی و بته جقه و گلهای رنگارنگ بهشتی را بر دیوارهای تالار نقش زده است.

لابلای دیوارها طبقه های ظریف چوبین کار گذاشته شده تا ظروف چینی قدیمی که به سفارش شاه عباس اول به ایران آورده شده بود را نگهداری کنند.متاسفانه خیلی از این ظروف در غارت انگلیسها به موزه بریتانیا برده شده اند و امروز تعداد کمی از آن ظروف سنگین و نفیس قدیمی باقی مانده است..

در بخشی از چینی خانه قبای قدیمی "شیخ صفی الدین اردبیلی" را خواهید دید که با پشم شتر بافته شده و زیر شیشه برای بازدید عموم قرار گرفته است.قبایی بسیار حجیم و بزرگ که گویی شیخ برای ریاضت ان را بر تن میکرده است.شیخ صفی خود پیشتر پیرو شیخ زاهد گیلانی بود و دختر او فاطمه خاتون را نیز به زنی گرفته بود. زهد و ساده‌زیستی او با وجود داراییش در آن زمان نامور بود. شیوه زندگی و گیرایی او و ناماوری خانقاهش به زودی برای او و فرزندانش پیروانی را از شام و ترکیه و بخش‌های دیگر ایران فراهم ساخت. پس از او پسرش شیخ صدرالدین موسی جای پدر را گرفت.عده ای شیخ را شیعه میدانند اما دکتر زرین کوب معتقد است که شیخ مذهب سنی داشته است.

از مجموعه که بیرون بیایید با مجسمه زیبایی از شاه اسماعیل روبرو میگردید.کسیکه سلسله صفویان را بنا نهاد و اولین پادشاه آنها شد.او با ترویج مذهب شیعه در ایران مردم را متحد و مانع از هم گسیختگی کشور در برابر حمله های عثمانیها و ازبکها شد.در عین حال با ترویج آداب و رسوم سنتی ایرانیان و آمیختن آنها با مذهب شیعه سعی در ایجاد اتحادی ملی-مذهبی داشت که تا حدودی هم به موفقیت دست یافت.به خاطر همین ریشه بسیاری از مراسم شیعی در اسطوره ها و باورهای قدیمی ایران زمین دارد.

شاه اسماعیل مردی بسیار زیبا و خوش اندام بوده که اشعار صوفیانه ای به زبان ترکی از او باقی مانده است.ترجمه یکی از این اشعار در زیرآمده که شاه میگوید:

من به مرشد خویش به چشم جوهر و ذات وجود می‌نگرم،

و خویشتن را در راه او قربانی می‌کنم،

من دیروز به دنیا آمده‌ام و امروز خواهم مرد،

بیا، اگر تو میخواهی بمیری، این پهنگاه مرگ است...


 
آستارا(1)
ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به آستارا-اردبیل

تیر 90-سفر به آستارا

درست در میانه های سبزی تابستان و هرم داغی هوا بود که تصمیم گرفتیم این بار با خانواده سفری کوچک و جمع و جور داشته باشیم به مرزهای شمال غربی ایران. به گیلان سرسبز و جاده های بکر و دست نخورده اش.به مزارع شمال و بوی دود و کنده و برنج شمالی.پس صبح یک روز تیرماهی من-محمدامین-مادر و پدر محمد امین و مادر من با یک ماشین از تهران راه افتادیم سمت جاده رشت.مسیرهای عبوری ما شامل قزوین-رودبار-رشت-بندرانزلی-اسالم و سرانجام آستارا بود.از قبل هتل 5 ستاره "اسپیناس" در آستارا را رزرو کرده بودیم.پس با خیال راحت در این وقت سال که زمان شلوغی هتلهاست به سمت منطقه خوش آب و هوای گیلان راه افتادیم.

جاده تهران به رشت برای من همیشه یادآور یک دنیا خاطرات کودکی است.اولا اینکه مادربزرگ من بانویی رشتی است که در گذشته که خاله های مادرم زنده بودند عادت هرساله ما رفتن به رشت بود و دیدار از آنها.هروقت نام رشت شنیده میشود من یاد 2 خاله مهربان رشتی مادرم میفتم و خانه ای در محله های قدیمی شهر.خانه ای بزرگ که در حیاطش همیشه مرغ و خروسهایی ولو بودند و جوجه اردکهایی در پاشویه حوضش آب تنی میکردند.چاه عمیقی در میان حیاط بود که با دلو از آن آب میکشیدند و در دوره کودکیهای من محل اسرار جن و پری بود.وقتهایی از سال که بارندگی زیاد میشد آب از چاه لب پر میزد و حتی با خودش ماهیهای زنده را بالا میاورد.

یادم میاید صبح به صبح با بوی کته از خواب بلند میشدیم.خوابی دلپذیر که زیر پشه بند و در ایوان بزرگ خانه داشتیم.رشتیها در آن وقتها حتی صبح ها هم کته میخوردند.بعد وقت نهار میشد و میرزاقاسمی و ترشه تره و باقالاقاتق و فسنجان خوتکا و ماهی دودی و شور روی برنج دودی و مرغ ترش و ده ها غذای خوشمزه دیگه که در گمجهای سبز روی آتش تیز آشپزخانه ای قدیمی که بوی سیر میداد و سبزیهای محلی پخته میشدند.و بعد خاله های مهربان بودند و یک دنیا صفا و صمیمیت و لحجه شیرین گیلکی و شبهای پر از قصه و خنده آن خانه بزرگ شمالی.فقط خدا رحم میکرد که نصفه شب احتیاج به دستشویی پیدا نمیکردیم که باید حیاط بزرگ را زیر غرغر خروسهای همیشه عصبانی طی میکردیم و در دستشویی ته حیاط که عنکبوتهای درشتی از سقفش آویزان بود با دلهره کارمان را میکردیم و بدو بدو خود را به زیر ملحفه میرساندیم....

بعد عصر که میشد راهی بازار میدان شهرداری رشت میشدیم.جایی که هنوز بوی خوش آن در بینی من ماندگار شده است.صدای مردان و زنان روستایی که تخم مرغ محلی - رب انار-سبزیهای تازه خوش بو-سیر و زیتون-بادمجانهای قلمی خوش تراش-اردک و جوجه و مرغابی زنده -و از همه بهتر رشته خوشکار میفروختند و صدای مادربزرگ بود که چک و چانه میزد و من بودم که شلپ شلپ از گودالهای پر آب رد میشدم و به هر سوراخی سرک میکشیدم.یادش بخیر.امروز دیگر نه خاله ها هستند نه دیگر مادربزرگ پای رفتن دارد.نه دیگر دل و دماغ کودکیها و روزگار شاد گذشته برایمان باقی مانده است.نمیدانم چه بر سر آن خانه قدیمی آمده تنها میدانم پیرزنهای مهربان آن خانه در گورستان "پیر بازار" شهر دفنند.روزی باید همت کنم و قصه زیارت صفای آنها را بنویسم.بگذریم!

ظهر بود که به رشت رسیدیم و یک راست سراغ رستوران "جهانگیر" را گرفتیم.رستورانی قدیمی که سالها پذیرای ما بوده با "پلو کباب" های سنتی و خوشمزه اش با اشپل و گردو و باقالا و دوغ محلی و کته کباب...بعد از خوردن نهار راهی آستارا شدیم.بندر انزلی را که رد کردیم خورشید به میانه آسمان رسیده بود.نزدیکیهای "املش" ساحل دنجی یافتیم برای آب تنی.اغراق میکنم که کاری احمقانه کردیم.در ساحلی که مخصوص شنا نبود به شا پرداختیم و خوب همان طور که میدانید سواحل خزر به علت گردابها و گودالهای کف دریا به شدت برای شنا کردن محل خطرناکی محسوب میشوند و باید تنها در مناطق مشخص شده به شنا پرداخت.اما خوب جوانی است و جاهلی دیگر.این بار قسر دررفتیم!

اما خدا وکیلی ساحلی بسیار دنج و شیرین بود.جز ما کسی نبود و ساحل از تمیزی برق میزد.یک دسته اردک با جوجه های ریز و درشتشان تنها همدم ما بودند در آن دریای آبی و شادی آفرین.وقتی در کنار جای پای ما -نقوش ستاره ای کف پاهای این موجودات بامزه روی شنهای ساحل میفتاد تصویر انتزاعی میساخت.جوجه اردکها تاتی تاتی کنان دنبال مادرهایشان روان بودند و به تاسی از آنها نوک به ماسه ها میزدند تا از لابلای آنها کرمهای ریزو درشت را شکار کنند.

ساحل انقدر دنج و آرام و تمیز بود که توانستیم با ماشین تا لب آب پیش برویم.برای پدر محمد امین امکان پیاده روی وجود ندارد و او باید با واکر راه بروند به خاطر همین ما سعی کردیم ماشین را تا جاییکه امکان داره لب دریا ببریم تا او هم از منظره خوش دریا استفاده کند.جای شما خالی محمد امین تنی به آب زد و بعد خسته از شنا فنجانی چای نوشیدیم و خستگی در کردیم و راه افتادیم به ادامه سفر.

غروب که میشود آسمان بدجور طنازی میکند.انگار قصد فریب ما را دارد.هرکاری بکنید نمیتوانید از افسون شناور ابرهایش رهایی یابید.به خود که میایید میبینید دقایقی است در سکوت سر بالا گرفته اید و خیره نقوشی هستید که انگار فرشته ها با تارهای سپید بر زمینه آبی-نارنجی بافته اند.در تن این تصویر وقتی دسته مرغ مهاجری اوج میگیرند دیگر کار شما زار میشود.شما در افسون راز آسمان گرفتار خواهید آمد.باور کنید...

دم دمای غروب به هتل اسپیناس میرسیم.هتل بین المللی اسپیناس با محیطی آرام وچشم اندازی زیبا در کنار دریاچه طبیعی استیل واقع شده و با امکاناتی نظیر استخر ، لاندری ، سونا و جکوزی ، تاکسی سرویس ، فضای سبز ، صندوق امانات و تالارهایی با گنجایش بالا آماده پذیرایی از میهمان می باشد. قیمت فعلی هتل تقریبا شبی 120000تومان برای اطاقهای 2 تخته است که شامل صبحانه هم میشود.میتوانید ماشینتان را در حیاط هتل پارک کنید.البته از آنجاییکه هتل دارای سالنهای عروسی هست متاسفانه پارکینگ مشترکی با مهمانان دیگر دارد و گاهی هنگام غروب پیدا کردن جای پارک کار سختی میشود.کنار هتل فست فودی هست که اگر نخواهید از غذای هتل استفاده کنید میتوانید از آن بهره بگیرید.رستوران هم به صورت بوفه است پس شبها میشود تنها از سالاد بار هتل استفاده کرد.

اطاقها را تحویل میگیریم و من و محمد امین راه میفتیم به گشت و گزار اطراف هتل.هتل حیاط باصفا و دنجی دارد پر از دار و درخت و گل.علاوه بر یک استخر کوچک که چند قوی زیبا در آن میپلکند یک فضای بازی کوچک هم دارد.میتوان یادی از بچگیهایمان کرد و یواشکی تا کسی ندیده است تابی خورد و سرسره بازی کرد و روی الاکلنگها بالا رفت و پایین آمد.فضای بازی کودکان سرشاز ار حس خلوص است که بودن دقایقی در آن وجود ما را سرشار از انرژی میکند و خستگی را به در میاورد.

اما آنچه هتل اسپیناس را تا حدی خاص جلوه میدهد وجود دریاچه بسیار زیبا و خوش منظره "استیل" است که درست پشت هتل قرار دارد.بعضی از اطاقها رو به دریاچه اند که قویا توصیه میکنم همانها را رزرو کنید.آرامش خاصی دارد قرار گفتن کنار این دریاچه و از محیط آرام و زیبای آن در غروب سرخ فام خورشید لذت بردن.میتوانید در کنار دریاچه آرام قدم بزنید در حالیکه صدها قورباغه به فاصله چند قدم از شما در حال سرودن آوازند.آوازی خوش که از هر سازی دلنواز تر است.گاه گاهی لای علفهای کنار دریاچه چشمتان خواهد خورد به ماری آبی که آرام میخزد و مخفی شود.نگران نباشید مارهایی بی آزارند. سنجاقکها دور شما پرواز میکنند.و بچه لاک پشتها آرام و آهسته لای نیزارها فرو میروند.حواستان باشد خواب دریاچه را آشفته نسازید که سکوت دریاچه مقدس است.

میدانید چرا به این دریاچه "استیل" میگویند؟زیرا سطح آن آب بسیار آرامی دارد به طوریکه مثل یک سینی استیل شفاف و صاف است و تصویر هر چیزی در آن کاملا منعکس میگردد. من از این دریاچه خاطره ها دارم.سالها پبش که پدرم راهنمای تور گیلان بود بارها و بارها با او یه اینجا سفر کرده بودم.در آن زمان هیچ هتلی اینجا نبود و این دریاچه بکر و ناشناخته محسوب میگشت.پدر مرا به گردش میبرد و درختها را نشانم میداد.میگفت:این درختها در فصلی از سال بیرون از آبند و در فصولی دیگر شناور در آب.

اکنون هم میشد این موضوع را دید.ریشه های برآمده از خاکشان برخی روی آب شناور بود و برخی بیرون آب در خاک فر رفته.تصویر درختان سبز انگار در آیینه ای آبی افتاده بودند.آیینه ای که آسمان را هم قاب گرفته بود و بی ذره ای موج در سکوت میزبان ما بود.شب فرا میرسید و ما خسته باید به اطاقهایمان میرفتیم.

دریاچه زیبا شبت بخیر.یاد پدر مرا به خاطر بسپار.مردی که هزاران مسافر را با خود به اینجا آورد در روزگاری که تو را هیچ  کس نمیشناخت!

پدر من دوست تو بود...