یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳٠  کلمات کلیدی: دل نوشته ، مذهبی

امام علی (ع) میفرماید:

"میخواهم اسلام را آنچنان تفسیر کنم که هیچ کس نکرده باشد".سپس 6 مرحله برای اسلام بیان فرموده است.

میفرماید:اسلام همان تسلیم در برابر حق است و تسلیم بدون یقین ممکن نیست(زیرا تسلیم بدون یقین تسلیم کورکورانه است نه عالمانه)

یقین هم تصدیق است(یعنی تنها علم و دانایی کافی نیست بلکه به دنبال آن اعتقاد و تصدیق قلبی لازم است)

 تصدیق همان اقرار است(یعنی کافی نیست که ایمان تنها در منطقه قلب و روح انسان باشد بلکه با شهامت و قدرت باید آن را اظهار داشت)

اقرار همان انجام وظیفه است(یعنی اقرار تنها گفتگوی زبانی نیست بلکه تعهد و قبول مسئولیت است)

انجام مسئولیت همان عمل است(عمل به فرمان خدا و انجام برنامه های الهی)زیرا تعهد و مسئولیت چیزی جز عمل نمیتواند باشد.

و آنها که نیروی خود را در گفتگوها-طرح ها و جلسات و انجمنها و مانند آن صرف میکنند و فقط حرف میزنند- نه تعهدی را پذیرفته اند و نه مسئولیتی و نه از روح اسلام آگاهی دارند!

هروقت روزی میرسد که تو دیگر فردای آن روز نخواهی بود دل من سخت میگیرد.برای من تو مصداق پدر بودی و هستی.روزهایی پیش میاید که دل من سخت نیاز به شانه های مردی دارد که نامش پدر باشد و بعد در آن روزها خود را غریب و بیکس میابم.تنها یادآوری اینکه تو جایی نزدیک من ایستاده ای و شانه های مردانه ات را برای من بیکس و غریب استوار نگه داشته ای کافیست.یا علی!

اگر نباشی و ندانم که در کنار من هستی بی پدر چکنم؟دل من سخت میگیرد از نامردیهای روزگار - از دلتنگیهای تنهایی-از نبودن دستهای مردانه یک پدر.و در خیال من یا علی تو همان پدری که وقتی چشمهایم مثل امروز پر_پر میشود و لبریز میایی می ایستی بالای سر من و دستهای مهربانت را بر سرم میکشی و اشکهایم را پاک میکنی....

خودت خوب میدانی دل من خیلی گرفته است.خودت خوب میدانی دل من هوای پدر دارد.هوای شانه هایی که سر بر آنها زار بزنم و دستهایی که سر مرا نوازش کند.امشب تو بیا بر بالینم که من شانه های مردانه یک پدر را کم  دارم!


 
عشق کودکی-جین ایر
ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳٠  کلمات کلیدی: معرفی کتاب ، معرفی فیلم

من 9 سالم بود دقیقا 9 سال که عاشق شدم.عاشق "ادوارد فیرفاکس روچستر"...(همان زمانها عاشق خسرو پرویز هم شده بودم)

یادمه تا مدتها تمام فکر و ذکر من شده بود این شخصیت جذاب و مردانه رمان "جین ایر" اثر "شارلوت برونته".اینکه چرا من -یک دختر بچه 9 ساله-عاشق کاراکتر مرد 40 ساله انگلیسی شده بودم شاید برمیگردد به اینکه این کتاب اولین رمانی بود که من خواندم و از آنجاییکه این رمان اولین رمان عاشقانه زندگی من هم محسوب میشد بالطبع تاثیر زیادی روی لحظه های من گذاشت. اگر بگویم 15 بار این رمان را خوانده ام دروغ نگفته ام تاجاییکه بعد از سالها تمام صحنه ها و بسیاری ازجمله های کتاب را هنوز از حفظم.

من تا مدتها خودم را جای شخصیت جین میگذاشتم و در آتش عشق ادوارد روچستر میسوختم.بارها با عروسکهایم نمایشی از این رمان را اجرا کردم و با کاراکترهای آن همذات پنداری داشتم.

وقتی چندی پیش  به طور اتفاقی پای دیدن فیلمی نشستم با شنیدن اولین جمله بازیگر آن فریاد زدم:اینکه جین ایره!!!!!!(باور کنید عین حقیقت است.من اصلا نام فیلم را نمیدانستم و تنها با شنیدن اولین دیالوگ فیلم متوجه شدم که قصه-قصه جین ایر است)

حالا حال مرا دریابید وقتی بعد از چیزی نزدیک بیست سال میخواستم با اولین عشق زندگیم روبرو شوم.تمام خاطره های کودکی در من زنده شد.قصه عصر تابستانی که من -کودک 9 ساله-گوشه اطاق کز میکردم و رمان قطور "شارلوت برونته" انگلیسی را میخواندم و خود را در اطاقهای تودرتوی قصر تورنفیلد حس میکردم و پا به پای دوشیزه ایر در راهروهای پر از اسرار قصر راه میرفتم و شبها از ترس خانوم "پول" زیر لحاف میرفتم و رد نور شمع را بر دیوارهای اطاق حس میکردم.منی که از "دوشیزه اینگرام" متنفر بودم و او را رقیب عشقی خود میدانستم.منی که حس میکردم "سنت جان" برادر گم شده من است و نمیتوانم عشق او را بپذیرم.منی که برای چشمهای ادوارد روچستر اشک میریختم...

سالها بعد  وقتی به انگلستان سفر کردم در جاده های سرسبزش چشمهای من به دنبال قصر تورنفیلد میگشت و لابلای کوچه های مه گرفته به دنبال قصه های برونته ها بودم...

هنوز بعد از سالهای سال وقتی پای قصه های خواهران برونه مینشینم نوستالوژی کودکی و نوجوانی و رویاهای من زنده میشود.

شارلوت برونته-امیلی برونه و آن برونته 3 خواهر انگلیسی عصر ویکتوریایی بودند که در یک خانواده فقیر رشد کردند.پدر آنها کشیش بود یک پدر همیشه عصبانی که کاری جز زجر دادن دختران بدبختش نداشت. خواهران برونته در خانه‌ای پر از التهاب و ترس از ابراز وجود بزرگ شده اند؛ داستان نوشتند و دست آخر جوان مرگ شدندو.از این 3 خواهر رمانهای کلاسیک انگلیسی زیبایی باقی مانده است.شارلوت با کتاب "جین ایر"-امیلی با کتاب "بلندیهای باد گیر" و آن با کتاب "اگنس گری" معروف گشتند اما تقریبا بعد از حیات کوتاهشان....

امروزه خواهران برونته را در دنیا به خوبی میشناسند و بر اساس رمانهای آنها نسخه های سینمایی زیادی ساخته شده است.


 
خداحافظ لنین
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٦  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

من و محمد امین معمولا کمتر دچار اتفاق نظر در رابطه با یک فیلم میشویم.تعداد فیلمهایی که متفقا از آنها لذت برده باشیم بسیار اندک است.سلیقه سینمایی ما خیلی بهم نزدیک نیست.بهمین دلیل بیشتر مواقع من به تنهایی فیلم نگاه میکنم.شبها بعد از اینکه او به خواب میرود عادت دارم چراغها را خاموش کنم با نوری بسیار کم و در سکوت و آرامش مقابل تلویزیون دراز بکشم و خیره به جادوی سینما شوم.اما یکی از آن فیلمهایی که من و محمد امین را کنار هم قرار داد و بسیار متاثرمان ساخت فیلم بسیار ناب و زیبای "خداحافظ لنین " بود.بی شک این فیلم یکی از به یادماندنی ترین فیلمها برای ما شد به طوریکه تا مدتها سوژه گپهای شبانه ما و تحلیل آن لذت فراموش نشدنی لحظه های ما گشت.

اصلا این طور بگویم که فیلم "خداحافظ لنین(Goodbye Lenin) برای ما یک جورهایی تعصب برانگیز هم شد تا جاییکه وقتی دو هفته پیش به دیدن فیلم ایرانی "1359" آقای سالوور رفتیم و دیدیم که اقتباسی آزاد اما ضعیف و پرازایراد از این قصه است تا مرز انفجار دیوانه شدیم.

آقای سالوور احترام بسیار زیادی برای شما قائلم و یکی از طرفداران پروپا قرص فیلمهایتان.من عاشق "چند کیلو خرما برای مراسم تدفین" هستم و یکی از کسانی که همه جا شما را میستایم و نگاه انسانی شما را ارج مینهم.اما "1359" ورژن ایرانیزه شده بسیار ضعیفی از فیلم قدرتمند "خداحافظ لنین" بود که تماشاچی مشتاق را دلزده میکرد خصوصا تماشاگری که قبلا این اثر زیبای آلمانی را دیده باشد.فیلم "خداحافظ لنین" تماما تفکر برانگیز است و اندیشمندومدام ذهن مخاطب را به فعالیت وامیدارد.در عین اینکه لبخند به لب میاورد در همان حال احساس مخاطب را وحشتناک به بازی میگیرد و هر لحظه چشمهای مشتاق مخاطب را دیوانه وار به دنبال خود بر پرده میکشاند اما....

اما "1359" تنها کاری که با تماشاگرش میکند اشک باران کردن اوست و تکرار مکررات رزمنده ای که پس از سالها که از جنگ گذشته هنوز دارد دنبال کعبه آمال سالهای جنگ میگردد.موضوع نخ نما شده است.علی الخصوص که این تیپ دیگر انگار در تن آقای پرستویی جاودان شده و بیرون بیا هم نیست.من عاشق هنر بازیگری پرویز پرستویی هستم.معتقدم او انقدر توانایی دارد که کارگردان باید لایه های دیگر تواناییهایش را بیرون بکشد نه تکرار مکررات "حاج کاظم آژانس شیشه ای را".....

از همه بدتر اینکه من در تیتراژ پایانی فیلم "1359" ندیدیم که اشاره ای شده باشد به اقتباس آژاد از فیلنامه "خداحافظ لنین" که این رعایت نکردن حق "کپی رایت" است البته آقای سالوور عزیز امیدوارم من اشتباه کرده و چشمهایم آن را ندیده نه اینکه خدای نکرده تیتراژ فیلم آن را از قلم انداخته باشد...

اما برسیم به قصه "خداحافظ لنین" فیلم محبوب من و محمد امین...

فیلم قصه سرنگونی آرمانهای زنی کمونیست است که دوآتشه طرفدار ایدئولوژیهای ذهن بسته جامعه آلمان شرقی است.زن که عاشقانه در طرفداری از حزب کمونیست غرق است براثر حادثه ای به کما میرود.در طول زمانی که در کماست دیوار برلین فرو میریزد.جامعه کمونیستی بهم پاشیده و آلمان شرقی و غربی متحد میگردد.عناصرجامعه سرمایه داری چون "مک دونالد" فیمهای هالیوودی-لباسهای رنگی و کوکاکولا وارد برلین میگردد. فرزندان زن حالا در این جامعه آلمان آزاد از کمونیست روبرگردانده اند و دیگر نمادهایی چون داس و چکش-مجسمه لنین-حزب کارگری.... جایگاهی در آلمان ندارد.

زن از کما درمیاید اما رویارویی با این تغییرات عظیم برای سلامتی او بسیار خطرناک است.پس خانواده او تصمیم میگیرند تا به دست آوردن سلامتی کامل مادرشان شرایط دوروبر را طوری آماده کنند که او بویی از فروپاشی آرمانهای کمونیستیش نبرد و اینگونه قصه شکل میگیرد...

به نظر من جاودانه ترین سکانس فیلم لحظه ای است که زن در خیابان ایستاده است و گیج و حیران به مجسمه لنین نگاه میکند که در هوا توسط یک هلی کوپتر در حال برده شدن است.گویی لنین دارد با زن و با جامعه کمونیستی و با تمام آرمانهای چپی خداحافظی میکند...

فیلم محصول 2003 و کارگردان معروف آلمانی به نام "ولفگانگ بکر" است که جوایز بسیار زیادی را از آن خود کرده است.موسیقی فیلم فراموش نشدنی است.آن را از اینجا دانلود کنید.


 
سنندج(6)
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کردستان

خرداد 90-حرکت به سمت تهران

صبح زود قرار بود راه بیفتیم به سمت تهران که حال و روز من بدتر از قبل شد به طوریکه با محمد امین تصمیم گرفتیم بلیط هواپیما تهیه کنیم و خودمون جداگانه به سمت تهران بیاییم که پیدا نشد.پس بهترین کار رفتن به یه درمانگاه تو شهر سنندج بود تا حداقل با یک آمپول فعلا خودمو سرپا کنم تا بعد...(تجربه دکتر رفتن تو شهرستان رو نداشتم.خیلی جالب بود که بگم با هزینه درمانی یک سوم نسبت به تهران 3 سوته حالم خوب شد.و راه افتادیم سمت تهران.البته طبق معمول یک راست که نه! اول قصدمان دیدن غار قوری قلعه بود تا .....

به غار قوری قلعه رسیده ایم که در 86 کیلومتری کرمانشاه در مسیر جاده پاوه و در شمال شهر جوانرود واقع است. در محوطه غار عده ای از زنان محلی نشسته اند و سرگرم فروش صنایع دستی و غذاهای محلی هستند.از معروف‏ترین غذاهای محلی این منطقه کلانه که که ترکیبی از نان و پیاز با روغن یا کره حیوانی است و همچنین کولیره که نوعی شیرینی مرکب از آرد ذرت یا گندم، شکر و تخم‏مرغ  میتوان، نام برد.بچه ها سرگرم خریدن و تست کردن این شیرینی میشوند در ابتدا چند دونه میخریم تا فقط مزه آنهار ا چشیده باشیم اما به قدری لذیذند که تقریبا تمام ماهیتابه را خریده و سفارش میدهیم باز هم برایمان درست کند تا در برگشت از غار آنهارا با خود ببریم!!!!

و اما غار قوری قلعه که بزرگترین غار آبی خاور میانه است 65 میلیون سال قدمت دارد.فکرش را بکن!!!!! هوش از سر آدم میپرد وقتی به عمر این سنگهای پیر فکر میکنیم. نام عجیب این غار از روستای همنامش که در مجاورت آن قرار دارد گرفته شده است در قدیم گویا اطراف این روستا قلعه هایی بوده که یکی از اینها شبیه قوری بوده و به همین دلیل روستا را "قوری قلعه" نامگذاری کرده اند. اما روایتهای دیگری هم وجود دارد که به دوره ساسانیان باز میگردد که درآن دوره دژی بزرگ و مستحکم در اینجا وجود داشته که کردزبانان آن را "گورا قلا" مینامیدند.گورا در زیبان کردی یعنی بزرگ و قلا هم یعنی قلعه بعدها این کلمه گورا قلا به قوری قلعه تبدیل شده است! 

درازای این غار ۱۲ کیلومتر و ژرفای آن ۳۱۴۰ متر است.ژرفای حوضچه‌های این غار به ۱۴ متر می‌رسد یعنی اگه توش بیفتید فاتحه تان خوانده است.هم چنین دمای درون غار ۷ تا ۱۱ درجه ‌است و در همگی فصل های سال ثابت است. این اثر طبیعی دارای تالارهای زیبا به نام‌های تالار مریم، تالار کوهان شتر، تالار مسیر برزخ، تالار بلور و تالار عروس می‌باشد این نامها به دلیل شکل استلاکمیتهای غار است علاوه بر آن مجسمه های باشکوهی که دست طبیعت آنها را تراشیده در گوشه و کنار غار دیده میشوند مجسمه هایی شبیه فردوسی، امیرکبیر، بابانوئل، شیرسنگی، ماهی، مارکبری، قارچ، برج پیزا، نیم رخ شیر، فیل، قلب، گل کلم، بستنی، کشتی، گردن غاز، آبشار، لاک پشتو  نام حضرت محمد (ص).

 

در عمق هزار متری غار تالاری وجود دارد که زیباترین حوضچه آبی جهان در آن توجه همه را به خود جلب می کند. در این محوطه قندیل هایی به شکل پرده ای وجود دارد که با دست زدن به هرکدام از آنها صدایی شبیه یکی از آلات موسیقی به گوش میرسد به همین دلیل این محوطه را تالار بتهوون نامگذاری کرده اند.

 

درعمق هزار و 500 متری غار، تالار عروس قرار دارد که زیبایی آن قابل توصیف نیست، جنس سنگهای این محوطه از کریستال سفید و براق است و اگر کسی بخواهد از روی آنها گذر کند جای پای او در این قسمت باقی می ماند.ازسقف این محوطه قندیل هایی شبیه میله خودکار که جنسشان از رسوبات آهکی و حالت کریستال است به ارتفاع دو تا هشت متر پایین آمده است، این قندیل ها آنقدر نازک و شفاف است که با زدن یک دست هشت متر از آن فرو می ریزد.

 

در عمق دو هزار و 700 متری غار، چهار آبشار به ارتفاع 10 تا 12 متر وجود که در این عمق وجود چنین آبشار زیبایی باور پذیر نیست وهر بیننده ای را مسحور خود خواهد کرد.

 

در بخش دیگری از این غار تونلی با نام تونل برزخ وجود دارد که به وحشتناکترین مکان این غار معروف شده است، طول این تونل 220 متر است که با عرض سه متر نیمی از آن را آب فرا گرفته است.

 

البته محوطه هایی که ذکر آن رفت، قابل بازدید برای عموم نیست و هم اکنون تنها 500 متر از این غار آماده سازی و نورپرداری شده و قابل بازدید است.

این غار در طول تاریخ به عنوان جان پناهی امن و دور از دسترس  مورد استفاده قرار گرفته که کشف آثاری همچون کاسه، بشقاب و تعدادی ظروف و سکه از دوران یزد گرد سوم، حاکی از قدمت و استفاده از آن در دوران باستان است

از غار قوری قلعه که بیرون میاییم هنوز مسحور دست هنرمند طبیعتیم.سکوت میکنیم و به احترام شکوه خالق هیچ نمیگوییم تا به کرمانشاه میرسیم.هنوز مست بیخبری هستیم که شاخ و برگ عظیم درختی بسیار کهنسال و باشکوه چشم مارا میگیرد.درخت چناری که میگویند دومین چنار کهنسال ایران با 700 سال سن اینجا بالای سر ما سایه گسترده است.خیره میمانم به موجودی که قرنها سرپا ایستاده و شاهد و ناظری است بر تاریخ گذشته در این سرزمین.تنها خدا و خودش میداند چه حوادثی دوروبر او رخ داده ست. چه آدمهایی اینجا زیر سایه او لمیده اند و چه آدمهایی آمده اند و رفته اند.درخت هویتی است که به سادگی نمیشود از آن گذشت خصوصا اینکه در اسطوره های ایرانی همیشه جایگاه خاصی داشته است.

در فرهنگ ایران زمین همیشه درختان چنار از قداست خاصی برخوردار بوده اند.که به خاطر پوست اندازی هرساله آن را نماد سرزندگی میدانند و در گذشته بسیاری از انسانهای مومن را زیر درختان چنار دفن میکردند.خیلی از این درختان را مردمان ایران زمین مظهر رحمت مینامند و بر آنها دخیل بسته و نذر میکنند.پای آنها خون قربانی میریزند و ازآنها طلب یاری میجویند.اینها بخشی از اسطوره های سرزمین مادری ماست که باید پاس بداریمشان.نباید تنها به چشم خرافات به آنها نگاه کنیم.بلکه بهتر است آنها را به عنوان میراث فرهنگی و سنتی خود پاس بداریم..

به طاق بستان رسیده ایم.یادمانی سنگی بر پیکره کوه که نمادی از شکوه ساسانیان است.در آن روزگار اینجا سر راه جاده ابریشم قرار داشت.منطقه ای پرآب و علف و سرسبز که روح زندگی را در کاخهای شاهی به جریان مینداخت.پس همینجا را برگزیدند برای حجاریهای شکوهمند تاریخشان.چند صحنه تاریخی از جمله تاج‌گذاری خسرو پرویز، تاج‌گذاری اردشیر دوم، تاج گذاری شاهپور دوم و سوم و همچنین چند سنگ‌نوشته (کتیبه) به خط پهلوی در آن کنده‌کاری شده است.

خسرو پرویز را که میشناسید حتما؟همانکه قصه عشقش به شیرین زبانزد قصه های قدیمی مادربزرگهایمان است.بچه که بودم کتابش را خوانده بودم و در خیالم خسروپرویز همان شاهزاده رویاهایم بود که دوست داشتم روزی به سراغم بیاید! درواقع من عاشق دلخسته شاه فقید ساسانی بودم و در آرروی او میسوختم(کودکی 9 ساله عجب بیش فعالی بوده است).خلاصه اینجا یادمان همان عشق قدیمی خسرو پرویز است.او یکی از شاهان قدرتمند ساسانی بود که توانست در دوران سلطنتش ایران را تقریبا به شکوه گذشتگان برگرداند در دوران او آثار معماری چشم گیری در ایران شکل گرفت که یکی از آنها همین غار -حجاری طاق بستان است.

طاق بستان شامل ایوانی فراخ و گسترده در دل غارمانند کوه است که داستانهای تاریخی ساسانی بر آن حک شده است.

مهمترین حجاریهای طاق بستان مربوط به طاق میانه و بزرگترین آنهاست که تاجگذاری خسروپرویز را نشان میدهد و در ارتفاع 11 متر بسیار باشکوه و چشمگیر است.میتوانید بر بدنه خارای سنگها نقوش فرشتگان بالدار-درخت زندگی-مجالس شکار و کلا مراسمی از بزم و شادی آن دوره ساسانی را ببینید.

در زیر این نقوش خود خسروپرویز - زره پوش با کبکبه و دبدبه سوار شبدیز(اسب محبوبش) دیده میشود که دارد از دست فروهر حلقه فرایزدی را دریافت میکند و در سمت چپ شاه هم خدای مهر (میترا) قرار دارد.

 قسمت تاسف برانگیز این طاق  جاییست که دست ابلهانه بشر نقش فتحعلیشاه بی مغز را بر تنه کوه کنده است.آخر این شاه قاجار چه فکر کرده که دستور  داده با رنگهای زشت در کنار خسروپرویز شاه شاهان و حجاری 1000 ساله طاق بستان نقش چهره خودش را بر پیکره کوه زخم بزنند!!!خدایا حماقت این شاهان قجری حد و اندازه ای نداشته است؟

یکی دیگر از زیباترین حجاریهای طاق بستان دیواری است که تاجگذاری  اردشیر دوم نهمین شاه ساسانی را نشان می‌دهد. در این صحنه، شاه ساسانی به حالت ایستاده با صورتی سه ربعی و بدنی تمام رخ در مرکز صحنه نقش شده که دست چپ را بر روی قبضه شمشیر گذاشته و با دست راست حلقه روبان داری را از زرتشت می‌گیرد. زیر پای اردشیر دوم، ژولیان امپراتور روم که در جنگ اسیر شده است قرار دارد. شاه ساسانی چشمانی درشت و ابروانی برجسته دارد. ریش او مجعد و موهای سرش به صورت انبوه بر روی شانه‌ها آویخته شده‌است. وی گوشواره‌ای بر گوش و گردنبندی در گردن و دستبندی در مچ دارد. گوشواره او به شکل حلقه مدوری است که گوی کوچکی به آن آویزان است. گردنبند او نیز شامل یک ردیف مهره‌های مرواریدی درشت است.
....

به عنوان آخرین پروژه در کرمانشاه و این سفر نهار لذیذی در یکی از کبابیهای طاق بستان خوردیم که شامل غذای محلی کرمانشاه میشود یعنی "دنده کباب" مبادا به آنجا بروید و خود را از لذیذ ترین طعم کباب محروم کنید ها.....خلاصه سفر ما به کردستان هم به پایان رسید و به خاطره هایمان پیوست.به زودی با سفر دیگری باز خواهم گشت .خدا نگهدارتان باشد تا بعد.

*برخی اطلاعات مربوط به غار قوری قلعه از این لینک  و طاق بستان از سایت ویکی پدیا گرفته شده است.


 
به رنگ رفیق
ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٦  کلمات کلیدی: دل نوشته

سلام...

چه حس خوبی دارم وقتی کسانی به دیدنم آمدند که سالهاست در این محیط مجازی رفیق یار و غار همیم بی آنکه یکدیگر را دیده باشیم و بعد در یک عصر تابستانی مردادی ناگهان روبروی هم قرار بگیریم و این بار در ارتباطی حقیقی و نه مجازی به هم لبخند بزنیم.

سه شنبه پیش یکی از فراموش نشدنی ترین روزهای زندگی من رقم خورد.روزی که خود را رودرروی رفقایی دیدم که رنج گرما را به تن خریده بودند و آمده بودند تا از نزدیک مرا ببینند . برای من باور کردنش سخت بود وقتی مخاطبان وبلاگم بالای سن رفتند و از تجربیاتشان با نوشته های من گفتند و از ارتباطی که با کلمات من در طول سالها برقرار کرده اند.وقتی یکی از رفقا گفت که از زنجان آمده تا این ساعت اینجا باشد و شب دوباره باید به زنجان برگردد نمیدانستم باید چگونه حرمت اینهمه دوستی خالص را پاس بدارم.تنها میدانم که حس میکنم وظیفه من سنگین تر از قبل شده است.

دوستان نوشته های من-کسانی که همیشه با من بوده اید و در غمها و شادیهایم شریک- دست تک تک شما را میبوسم و به حرمت دلهای پاکتان سر خم میکنم امید دارم که لایق اینهمه لطف بیکران شما باشم...

دوستانی که در آن سه شنبه گرم و رویایی رودرروی من قرار گرفتید تا از نزدیک با شما آشنا شوم نمیدانم چگونه میتوانم محبت شما را پاسخ دهم.تنها همین را میدانم که تا عمر دارم در هر کجایی که ایستاده باشم و در هر شغل و منصبی به یاد خواهم داشت که در تاریخ 11/5/90 دوستانی از جنس آب روان مرا به عرش رساندند!خدا یاورتان باشد تا ابد


 
سنندج(5)
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٦  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کردستان

خرداد 90-مریوان-اورامانات

با عرض معذرت برای تاخیر در ادامه سفر!

روز سوم سفر به کردستان که رسید قرار شد راهی اورامانات شویم.سالها بود که دیدن این منطقه جزئی ار آرزوهای سفر ما محسوب میشد.در این سفر 4 روزه فرصت خوبی پیش آمد که سری به این منطقه باستانی و زیبای کردستان بزنیم.برای رسیدن به اورامان باید تا جایی مسیر پیچ در پیچ مریوان را در پیش بگیرید و از یک نقطه به بعد راهی اورامان شوید.فاصله بین سنندح و مریوان جاده ای کاملا کوهستانی با صدها پیچ در دل طبیعت بکر کردستان است.بی اغراق باید بگویم راهی کوتاه را در عرض 3 ساعت باید پیمود تنها به این دلیل که جاده مدام پیچ میخورد و دل ما پیچ در پیچ! از قبل بهتر است صبحانه کمی میل کنید و قرص ضد تهوع هم با خود به همراه داشته باشید.اینها را گفتم تا به عرض برسانم از بخت بد در همان روز که باید چنین مسیر ناهمواری را طی میکردیم من دچار گرما زدگی و مسمومیت شدم!!! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....

سر راه رسیدن به مریوان روستایی وجود دارد به نام "نو گل" که در لحجه مردم کرد زبان Negel خوانده میشود.این روستا که در 60 کیلومتری جاده سنندج-مریوان واقع شده به علت وجود نسخه ای از قرآن به دست آمده به خط کوفی مشهور شده است که آنرا در مسجد روستا نگهداری می کنند. قدمت این قرآن به 1000 سال پیش بر گشته و در رحل بزرگ و بر پوست آهو نگاشته شده است.جلد قهوه ای و ضخیمی دارد که برخی از حروف و کلماتش با طلا مزین یافته ند.گویی این قرآن یکی از 4 قرآنی است که در زمان خلافت عثمان نگارش شده و به 4 اقلیم دنیا فرستاده شده است.

این قرآن بزرگ و نفیس که امروز در محفظه ای شیشه ای و ضد گلوله نگهداری میشود داستانها و افسانه های زیادی را به همراه دارد.پیران روستا معتقدند که این قرآن در دوران صفویه و توسط یک چوپان کشف شده است.از قرار در همین محل روزی-روزگاری چوپانی میگذشته که گلی زیبا توجهش را جلب میکند.او سعی در کندن گل میکند که متوجه میشود ریشه های گل در عمق خاک به جایی گیر کرده اند.با جستجو صنوقچه ای بزرگ را از دل خاک بیرون میکشد و درون آن این قران قدیمی و نفیس را میابد.به حرمت کتاب خدا اینجا را نوگل مینامند و همینجا مسجدی به پا میدارند.سال 1312 رضاشاه دستور میدهد قران را به موزه ای در تهران منتقل کنند.مردم روستا با تجمع در مقابل مسجد مانع از بردن قرآن میشوند.انها این کتاب قدیمی را معجزه و برکت روستای خود میداستند.در سالهای بعد 2 بار قرآن دزدیده میشود اما هربار به معجزه ای پیدا میگردد و به خانه اصلی خود بازگردانده میشود.

راه را ادامه میگیریم تا کم کم از دور روستای پله کانی و بسیار قدیمی اورامان تخت دیده میشود.روستایی که به دوران ساسانیان باز میگردد و بین سنی های ایران زمین از اعتبار خاصی برخوردار است. به این کوه ها "تخت" میگویند و این روستا با شیبی تند روی دامنه آنها قرار دارد.خانه ها پله کانیند.پس میتوانید با قدم زدن در میان روستا ار بین حیاط-پشت بامهای همسایه ها رد شوید و خود را دمی از آنها بدانید که با مهربانی میزبان شمایند و درهای خانه های سنگیشان به روی شما گشوده.تمام خانه ها از سنگ ساخته شده اند بی آنکه ملاتی بین سنگها قرار گیرد.سنگها طوری هنرمندانه روی هم چیده شده اند که در هم چفت گشته اند.

این روستا به لحجه خود کردزبانان "هورامان" تلفظ میشود که از زمانهای قدیم وجود داشته و مرکز حکومت سلاطین بوده و به همین دلیل اینجا را "تخت" مینامند.یعنی مرکز حکومت... وجود آتشگاه های قدیمی نشان میدهد که گویی این مردم کوه نشین روزگاری دور زرتشتی بوده اند و همین میرساند که قدمت روستا به ساسانیان برمیگردد.

اما وجود یک مکان دیگر به نام "ریارتگاه پیر شالیار" این روستا را مکانی زیارتی و مذهبی هم کرده است.شالیار در زبان کردی همان "شهریار" خودمان میباشد که گویی پیرمردی عارف از این خطه بوده که از دین زرتشت به اسلام میگرود و پس از آن مریدان زیادی میابد و یکی از مردان طریقت نشین کردستان میگردد.هرساله در بهمن ماه در جوار مقبره او مراسم خاصی به پاسداشت مقام بزرگش انجام میگردد که گردشگران زیادی را در زمستان و سرمای کوهستان به اینجا میکشاند.نمیدانم فیلم "نیوه مانگ" اثر بهمن قبادی را دیده اید یا نه؟ بخشی از این فیلم در این منطقه تهیه شده خصوصا صحنه ای که زنان در شب با فانوسهای روشن کنار پنجره های خانه های روستایی پلکه کانی دف میزنند آن خانه ها در همین روستاست!

بعد از دیدار از اورامان به سراغ مریوان میرویم.شهری مرزی که به دریاچه زیبایش (زریوار) معروف شده .اما متاسفانه سالهاست که  به علت نزدیکی به مرز عراق محل قاچاق کالا هم بوده است.وجه تسمیه نام این شهر شاید برگردد به میترائیسم ایرانی.گویند که نام مریوان در اصل "مهروان" بوده که معنی جایگاه مهر را میدهد. این شهر بارها مورد تاخت و تاز و تهاجم قرار گفته شاید همین دلیلی باشد برای وجود ده ها قلعه نظامی که هنوز ویرانه آنها در اطراف شهر باقیست.

بعد از صرف نهار به کنار دریاچه زیبای زریوار در نزدیکی مریوان میرویم جایی که یکی از زیباترین مناطق طبیعی ایران میباشد که به علت وجود اکو سیستم خاصش سالیانه محل مهاجرت هزاران پرنده از مناطق مختلف دنیاست.داخل دریاچه هم موجودات آبزی مختلفی دیده میشوند.از هزاران قورباغه گرفته که صدایشان دریاچه را برداشته است تا ده ها لاک پشتی که لابلای نیها بازی میکنند و مارهای آبی که گاهی سرو کله شان از لابلای خزه ها بیرون میزند. اینجا طبیعتی بکر و چشم اندازی رویایی دارد که متاسفانه دست مزاحم بشر آب پاکش را به تلی از زباله آلوده است.

جای دوست وبلاگی عزیزم "آقای مجید" خالیست.اینجا عده ای در آرامش سرگرم ماهیگیریند.البته من که با هرنوع شکاری مخالفم.اما قسمی از ماهیگیری وجود دارد که ماهی را پس از گرفتن دوباره در آب رها میکنند.انگار دوباره به او زندگی میبخشند.نمیدانم ماهی قدر این آزادی دوباره را میفهمد یا نه اما فکر میکنم به ماهیگیر حسی از بخشش میدهد و روح او را بالا میکشد.من یک بار این کار را کردم و به علت ناشی بودن ماهی را لت و پار ساختم و دیگر دنبال این نوع حیات بخشیدن را نگرفتم!!!!

زریوار یک تالاب آب شیرین است که به هیچ رودخانه ای راه ندارد و آبش با چشمه های طبیعی که از سطح زیر دریاچه میجوشند و یا آب برف و باران تامین میگردد.در زمستانها سطح روی دریاچه یخ بسته و محلی برای تردد ماشینها میشود.

غروب نزدیک است.در کنار دریاچه لم میدهیم و چای مینوشیم و به افق خیره میمانیم. دیگر نوبت آرامش رسیده است.مردم هم کم کم بار سفر را بسته اند و دریاچه را با شبش تنها میگذارند.ما هم ترجیح میدهیم حرفی نزنیم و دقایق آخر را با دریاچه خلوت کنیم.شاید در این دم آخر ماندن زریوار حرفی برای گفتن به ما داشته باشد که نمیخواهد در جمع بگوید.

وقتی خورشید خود را به تن زریوار میسپارد ماهیها خوابشان میگیرد.نیها لالایی میگویند و لاک پشت ها سر در خانه هایشان فرو میبرند.دریاچه خمیازه میکشد تا به ما بگوید که خسته است.دیگر باید برویم تا شب او را آشفته نسازیم.بار و بندیل بسته ایم و رو به سوی سنندج گذاشته ایم.راه زیادی در پیش است.دوباره باید هزار پیچ رفته را پشت سر بگذاریم تا ما هم به خانه برسیم.فعلا شب شما و شب دریاچه بخیر باد!


 
نوشتن با دوربین
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٦  کلمات کلیدی: متفرقه

دوستان وبلاگی من....همراهان همیشگی من

 

این سه شنبه یعنی تاریخ 11/5/90 در مرکز توسعه زندگی قراره که از ساعت 5 تا 7 بعدازظهر در مورد سفر-تجربه هایم و نوشتن سفرنامه ها حرف بزنم.. اگر دوست دارید که از نزدیک با هم آشنا شویم و بیشتر در مورد من و سفرهایم بدانید خوشحال میشوم شما را در آنجا ببینم و از نزدیک گپ و گفتگویی داشته باشیم...

مرکز توسعه زندگی شهرداری تهران در خیابان شهید مطهری، خیابان اکبری، خیابان زینالی، کوچه پاکزاد، پلاک 15 واقع است. شماره تلفن مرکز 88757436 است.

در این 2 ساعت با هم بودن مجالی هم خواهد بود تا به سوالهای شما در مورد سفر پاسخ دهم.پس منتظر شما خواهم بود....

به امید دیدار در آن روز

*عنوان پست از کتاب "ابراهیم گلستان" گرفته شده است.

 


 
سنندج(4)
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کردستان

خرداد 90-عمارت خسروآباد

پیاده راه میفتیم در خیابانهای شهر سنندج تا هم با بافت شهر آشنا تر شویم و هم با مردم و فرهنگ این سرزمین.به نظر من در هر سفر بودن میان مردم و با آنها دمخور شدن و همنشینی داشتن در درک بیشتر آن سفر کمک زیادی میکند.سفر تنها این نیست که ما مدام از این موزه به ان سایت دیدنی بدویم بیآنکه فرصتی برای اندیشیدن به خود بدهیم.وقتی مدعی هستیم "سفر پخته کند خامی را" پس باید گشت و دید و معاشرت کرد و اندیشه....

لابلای خیابانها  که میگشتیم دیدیم بیشتر مردم لباس محلی کردستان را به تن دارند.حتی جوانهایی که به نظر امروزی تر میرسیدند حداقل شلوارهای کردی را به پا داشتند.دست فروشهای زیادی هم کنار خیابان مشغول به فروختن این شلوارها بودند.یکهو به سر بچه ها زد که همگی  از این شلوارها بخرند و بپوشند.همان طور که در عکس میبینید تمام آقایان جمع یکی یکدونه شلوار کردی خریدند و تا آخر سفر اون رو به پا کردند.تجربه جالبی بود.این هم میتونه بخشی از یک سفر باشه .تجربه پوشیدن پوشاک مردم هر مرزو بوم !)

راه خیابان شبلی را در پیش گرفتیم تا به دیدن عمارت "خسروآباد" برویم.این ساختمان که روزگاری مرکز حکومت اردلان و  به ویژه خسروخان بوده یکی از اشرافی ترین بناهای شهر سنندج محسوب میشود که متاسفانه امروز به حال خود رها شده است.مقابل این عمارت یک ورودی سرسبز و باصفا قرار دارد.کوچه ای که جوی آبی از میانش میگذرد و خیابان را به بولواری سرسبز با درختان کهن تبدیل کرده است.دور تا دور عمارت 4 باغ وجود دارد و بدین ترتیب اینجا به چهارباغ خسروآباد هم معروف است.محیط بیرونی آن از محیط درونی بسیار زیباتر است.خصوصا اینکه میشود روی چمنهای بیرون ساختمان دراز کشید و به صدای آب گوش جان سپرد و خیره ماند به نمای باشکوه این قصر سلطنتی !!!

وارد آن میشویم.متاسفانه همه چیز به حال خود رها شده است.آثار گذشت زمان زخمی بر پیکره باغ و ساختمان زده.در و پنجره ها در حال فروریختن است.باغ پر از نخاله ساختمانی است و تنها حوض پر آب و چند اردک و مرغابی شناور در آن این عمارت را هنوز زنده نگه داشته اند.

انگار دارند اینجا را تعمیر میکنند.امیدوارم دفعه بعد که به سنندج میایم ببینم که اینجا مکان تمیز و آبرومندی شده برای جلب بازدید گردشگر.فقط من مانده ام که چرا بعضی ها انقدر کج سلیقه هستند.نمونه اش این مجسمه ای است که هنرمندانه و زیبا در میان باغ در حال ساخت است.خود شکل و شمایل مجسمه خیلی قشنگ است اما اصلا حال و هوای بومی ندارد.گویی این خانوم که اینگونه با طنازی گوشه لباسش را در دست گرفته تندیس یک زن کرد است اما تنها چیزی که به بازدید کننده منتقل نمیشود همین حس کرد بودن این خانوم است.بیشتر شبیه زنان اروپایی و مسیحی ساخته شده است و در میان این عمارت قدیمی و در شهر سنندج خیلی نامتجانس به نظر میرسد.

مجموعه عمارت 2 بخش دارد.بخش اصلی که همان فصر سلطنتی با ورودیهای ستون دار است و در غرب باغ قرار دارد و بخش شرقی که محل رفت و آمد و زندگی کنیزان و غلامان محسوب میشده. تزئینات معماری این بنا شامل گچبری، آجرکاری، اروسی‌های زیبا و حوض چلیپا شکل داخل عمارت است .

 حوض بسیار بزرگ صلیبی شکلی نیز در وسط این مجموعه بر زیبایی آن افزوده است که در نوع خود بی نظیر است. طاق بزرگ سر درب اصلی باغ خسرو اباد که روبروی مقبره شرف الملک قرار داشت تخریب گردیده است درب اصلی بنا رو به حوض مرمری مربع شکل عمارت واقع گردیده و از ۴ تکه بزرگ تنه درخت گردو به سبک دروازه‌های قلعه‌های حکومتی ساخته شده است نمای شرقی بنا از آجر و گچ بری‌های زیبا تزیین شده است اما دیگر بخش‌ها از آجر و به شکل ساده تری ساخته شده اند. آب این مجموعه جاری و شرب و از مجموعه قنات‌های تعبیه شده در روی کوه آبیدر نشات می گیرد. از دیگر بخش‌های قابل توجه کاخ خسرو آباد وجود حوض و فواره با آب جاری در طبقه سوم قصر می باشد.

از عمارت که بیرون میاییم سوار اتوبوس میوشیم و به سمت پارک آبیدر راه میفتیم. اینجا به نوعی بام شهر سنندج محسوب میشود.جایی که باید راهی پیچ در پیچ در کوهستانم را پیمود و بالا و بالاتر رفت.اینجا تفرجگاه و محلی برای پیک نیک مردم شهر محسوب میشود.تا جایی که اتوبوس میتواند بالا میرود اما کم کم راه باریک و باریک تر میشود و مجبور میشویم بقیه مسیر را پیاده طی کنیم.از این بالا کل شهر دیده میشود و میشود فهمید که چه توده غبار آلوده ای شهر را فرا گرفته است.خدا به داد مردم غرب ایران برسد که هرازگاه ی چنین دربند توده هوای غبارآلود عراق میشوند.

در آن بالا قهوه خانه ای را میبینیم.گرد میزی مینشینیم تا از هوای بهتری استفاده کنیم  و هم اینکه گپی بزنیم و بازی دست جمعی هم بکنیم.تا حوالی عصر همینجا اطراق میکنیم.بماند که انقدر سروصدا کرده تا سرانجام صاحب قهوه خانه مارا با عصبانیت از اینجا بیرون میکند...