فرار
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

گلهایم را آب دادم

پرنده را آب و دانه

خانه را به عشق تو سپردم و رفتم

سفر 3 روزه شد 4 روز که خبر رسید

گلها خشکیده اند

پرنده جان داده است

خانه پیر شده است

عشق تو از خانه فرار کرده است

دیگر برنگشتم

آخر خودت بگو

خانه بی گلدان-بی پرنده-بی عشق

به چه کارم میاید؟

4 روزم شد 40 سال-غربت نشین شدم

در آن دور دستها خانه ای ساختم

بی "عشق"

تا دیگر کسی

باغچه و پرنده ام را قال نگذارد

خانه ام را پیر نکند!


 
سنندج(3)
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کردستان

خرداد 90 - موزه سنندج

و اما این چهره های معلوم الحال چه کسانی هستند؟اینها که اینگونه ماسک زده اند تا شناخته نشوند؟اینها که چهره های خطرناک دارند و شاید عامل تروریسم باشند.یعنی چه کسانی میتوانند باشند؟؟؟؟

آقا این خبرا نیست چرا جو سازی میکنی...هوای سنندج از بخت بد ما به شدت در آن چند روز آلوده شده بود.توده هوای غبارآلودی از سمت عراق به سنندج رسیده و آسمان یک سر خاکستری بود.کار به جایی رسیده بود که هنگام پیاده روی در خیابانهای شهر نفس کم میاوردیم و به شدت خسته میشدیم.چاره ای نداشتیم که از داروخانه ماسک تهیه کرده و به دهان مبزنیم بلکه بتوانیم این هوای خاکی را تحمل کنیم.فکرش را بکنید ما از هوای همیشه آلوده تهران به سنندج پناه آورده و در هوایی آلوده تر گرفتار شده بودیم...این هم از بخت خاکستری ما!

وارد موزه سنندج میشویم یکی دیگر از خانه های قدیمی شهر که به عمارت "سالار سعید" هم شناخته میشود.ساخت بنا به دستور «ملا لطف الله شیخ الاسلام» انجام گرفت که بعد ها به دوبخش تقسیم شد و توسط نوادگانش به فروش رسید.یک بخش خانه که امروز به موزه سنندج تغییر کاربری داده در تملک «عبدالحمید خان سنندجی(سالار سعید)» در آمد.

معماری زیبای بنا متعلق به دوران قاجاریه است.همان طور که حتما خودتان میدانید در دوران قاجار ایران بیشتر و بیشتر تحت نفوذ کشورهای غربی درآمد.این مراوده با دنیای بیگانه بر معماری ایران زمین هم تاثیر گذاشت.المانهای غربی خصوصا در ساخت در و پنجره ها نمودار شد.تزیینات بیشتر و گچ بریها و آیینه کاریها پرکارتر شدند.مقرنس کاری و ازاره کاری وارد معماری خانه ها شدند.سالنهای بزرگی در سرسراها با اشکال هندسی  تزیین شدند و سقف چوبی خانه ها آیینه کاری و نقاشی شد.

وارد موزه که میشوید در ابتدا بخش باستان شناسی آن را میبینید.مربوط به عصر مفرغ و آهن و دوره های باستان شناسی ایران.در میان این اشیا :قطعه زیورآلات زنانه، اشیا سفالی، انواع ظروف سفالی به رنگ‌های خاکستری، قرمز و نخودی(که زیباترین آنها تنگ کوچک لعابدار منقوشی است که لعاب آن فیروزه‌ای و سفید و زرد بوده و نقش گل‌های آن به شکل گلچه است) اشیا مفرغی شامل ظروف، انواع تبر، سنجاق‌های تدفینی، سوزن‌های دوخت و حلقه‌ها، اشیایی از جنس استخوان و عاج، شامل قطعات تصاویری از شکار و نبرد نقش‌های اسطوره‌ای، گل‌های رزت، نقوش هندسی و سرپیکان و اشیا سنگی: شامل سردوک‌ها، حلقه‌ها و مهره‌ها. علاوه بر اشیا زیویه مجموعه‌ای از اشیای فلزی و سفالی دیگر شامل انواع سرنیزه، خنجر، حلقه‌های گوناگون، مجسمه‌های کوچک و ظروف سفالی با اشکال مختلف و بعضاً با نقوش کنده یا ترسیم شده به رنگ‌های قرمز، خاکستری، نخودی و همچنین ظروف شیشه‌ای شامل انواع پیاله و عطردان وجود دارد.

جالبترین بخش موزه دیدن اسکلتهای قدیمی است که شاید به عصر آهن برگردند.این اسکلتها که نقریبا سالم مانده اند به همراه اشیای شخصیشان به همان شکلی که دفن شده اند یعنی به شکل جنینی_چمباتمه)درون محفظه شیشه ای قرار گرفته اند.در دست یکی از آنها هنوز زیورآلاتش دیده میشود.او صورت غمگینی دارد نپرسید از کجا فهمیدم حسم بهم میگوید!

بخشی دیگر از موزه به اشیای دوره هنر اسلامی تعلق دارد.که شامل کاسه، قدح، بشقاب و مجسمه و ریتون که به طرز استادانه‌ای ساخته شده و با لعاب و نقوش و خطوط تزئین یافته‌اند میباشد.دیدن این اشیا میتواند الهام بخش هنرمندان نقاش و مجسمه ساز باشد برای گرفتن طرح ها و نقوش اکسوتیگ ایرانی.

اما شاید زیباترین بخش بنا زیرزمین آن باشد که در واقع حوض خانه ساختمان بوده و امروز نمایشگاه موقت اشیای قدیمی خارجی است که در طی سالها توسط افراد سرشناس گردآوری شده است.این اشیای اروپایی شامل ظروف و چراغ و آیینه و شمعدان و...است که ارزش زیادی دارند و بسیار زیبا و نفیسند.اما از اشیای این بخش که بگذریم دیوارهای آبی رنگ و سقف نقاشی شده ان است که هوش از سر میبرد.سقفی که با گچ بریها و آیینه کاری های بسیار ظریف تصویر ما را در خود انعکاس میدهد و مارا در آبی بیکرانه ای غرق میکند.

اینجا شبیه یک "جمعه بازار" است.جمعه بازاری نفیس با اشیای عتیقه و گران قیمت که بر طاقچه های حوضخانه چیده شده اند.پارچه های اطلس و حریر فیروزه ای طبقات آن را زینت داده اند و ده ها ظرف چینی با رنگ و لعاب دلنشین بر آنها غنوده اند.اینجا هوش از سر زنان خانه دار میبرد.

و بالاخره غم انگیز ترین بخش گشت و گزار ما دیدن ناگهانی کبوترهای نیمه جانی بوند که زیر پله کانها از شدت آلودگی هوا بیهوش شده و رو به مرگ پرپر میزدند و مایی که با تاسف تنها نظاره گر مرگ غم انگیز انها بودیم و هیچ کاری از دست ما برایشان برنمیامد.روزگاری پیش سالهای دور این شهر و همه شهرهای سرزمین من با خانه های زیبا و طبیعت پاک و آسمان ابیش جولانگاه پرنده هایی بود که پر میگشودند و زیر سقف خانه ها و لای آجرها و ناودانها و شاخ و برگ درختان برای خود آشیانه میساختند و زادوولد میکردند و بخشی از هویت شهری ما محسوب میشدند.امروز لاشه بیجان ان پرنده ها در گوشه و کنار این شهرهای خاکستری افتاده است بی آنکه کسی دلش بسوزد و حداقل برای این موجودات بیزبان کاری انجام دهد.دلمان عجیب میسوزد.

از موزه سنندج که بیرون میاییم به سوی رستورانی که متاسفانه نامش را فراموش کرده ام میرویم(دوستانی که بودند کمک کنند نامش را به خاطر بیاورم).این رستوران محیط جالبی دارد.همه در و دیوارش با اشیا و ظروف و مجسمه و تابلو و هرچییزی که به ذهنتان برسد پر شده است.غذای دلچسبی دارد خصوصا ته چین گوشت بسیار لذیذی که با ته چینهای عادی فرق دارد و پیشنهاد میدهم حتما ان را امتحان کنید....

گشت شهر سنندج هنوز تمام نشده است با من بمانید.


 
سنندج(2)
ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۸  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کردستان

خرداد 90 - عمارت عاصف-خانه کرد

عاشق خانه های قدیمی ایران هستم..خانه هایی که توسط حیاطهایی بزرگ احاطه میشوند.حوض سنگی مستطیلی وسط حیاط یکی از ارکان همیشه خانه های ایرانی است با فواره هایی کوچک و بزرگ که آب را بالا میندازند و دوباره در آغوش میگیرند.وقتی حوض رنگ خالص آب صاف و پاکیزه را میگیرد ماهیهای قرمز درون آب جست و خیز میکنند.

بنا های قدیمی یکی از دیگری زیباترند.انگار معماران گذشته حوصله بیشتری داشتند برای ساختن یک خانه.شاید پارامترهای زیبایی شناسی در دوران قدیم بیشتر مد نظر قرار میگرفت و شاید خیلی ساده قدیمیها خوش سلیقه تر بودند.هرچه که بود به هرحال خانه های دیروز با خانه های امروز اصلا قابل قیاس نیستند از هرجهت که فکر میکنم به نظر من خانه های قدیمی شرف دارند به چهاردیواریهای بیرخت و قناس امروزی...

 

یکی از این خانه های قدیمی و زیبای ایرانی در سنندج واقع شده است.عمارت عاصف که به خانه کرد هم شهرت گرفته یکی از قدیمی ترین بناهای موجود در شهر سنندج بوده و توسط «آصف اعظم» (میرزا علی نقی خان لشکر نویس) در دوره صفویه احداث شده است.وارد آن که میشوید یک حیاط بزرگ در چشم انداز مقابل شما قرار گرفته با حوضی در وسط آن.این مجموعه بزرگ چیزی حدود 4000 مترمربع عرصه و اعیانی دارد که 4 حیاط دارد.حیاط بیزونی که حیاط اصلی است همان است که در عکس میبینید و شامل تالار اصلی با تزیینات منحصر به فرد شامل گچ بری‌ها، مقرنس کاری و اورسی زیبا و پرکاری با نقوش هندسی است.

گشت خودمان را در این خانه زیبا آغاز میکنیم و سر از حمام آن درمیاوریم که مهمترین بخش حیاط بیرونی و یکی از زیباترین حمامهای تاریخی سنندج است.این حمام دارای ستون‌های سنگی حجاری شده و تزیینات آهک بری و کاشی کاری بوده در فضایی مدور با حوضی کوچک در میانه و سکوهایی که زیر آنها تنور آب گرم قرار دارد.در این حمام نقلی خدا میداند چه پیکره های پریواری از زنان و دخترکان شوخ چشم کرد تن به آب سپرده اند.و خدا میداند چه چشمهایی خریدارانه آنها را برای مردان کرد گلچین کرده اند!

به به از حیاط مستخدمین! که حوضی کوچک و نقلی میان آن قرار گرفته با چند ماهی قرمز و بازیگوش.حیاط مستخدمین گلکاری شده و فضایی شاد دارد.دور تا دور آن اطاقهایی قرار داشته که به مروز از بین رفته و دوباره بازسازی شده اند.مینشینیم لبه این حوض به طراوت رقص ماهیان در آب مینگریم.گلبرگهای لطیفی که در دست باد رها شده اند روی سطح آب شناورند و لابلای پولک سرخ ماهیان در گردش...

در ضلع شرقی حیاط بیرونی فضاهایی شامل راهروهای ارتباطی و دو سه در و یک چهار دری و دو اتاق وجود دارد و در ضلع غربی آن ایوانی سراسری با ستون‌های آجری واقع شده و در پشت این ایوان یک تالار با اورسی بسیار زیبا که دارای طرح اسلیمی است و دو اتاق در طرفین آن قرار دارد.

دلم میخواهد یک روز چشم بر هم نهم و خودم را در اطاقی با آن ارسیهای زیبا ببینم که نور بر فرش رنگ شیشه ها را میندازد و نقشها خودی نشان میدهند و من پشت پنجره با چارقدی که زیر گلو سنجاق خورده است و شلیته و شلوار به کودکی مینگرم که در کنار حوض کودکیش را به بازی میگیرد.دلم میخواهد دلم خیلی میخواهد که از دروازه زمان بگذرم و ببینم مادربزرگهایمان چگونه زیسته اند و چگونه عاشق شده اند و چگونه زن بودن خود را بازی کرده اند.من عاشق گذشته های دورم.

من وقتی به آیینه ای زنگار گرفته خیره میشوم در رویا فرو میروم.آیینه ها خصوصا آیینه های قدیمی مرا از خودم جدا میکنند.حس مرموزی تنم را مورمور میکند وقتی به تصویر خودم در آیینه ای مینگرم که صدها سال قدمت دارد و صدها مرد و زن که امروز دیگر تنها خاک از آنها باقی مانده درون آن به خود خیره شده اند.حس میکنم آنها مرا از درون آیینه دنبال میکنند.آیینه مرا به گذشته میبرد و من در غبار روی آن محو میشوم...

حیاط اندرونی در ضلع شمالی عمارت واقع شده و در اوایل دوره پهلوی و بر اساس معماری بومی ساخته شده‌است. فضاهای حیاط اندرونی به صورت دو اشکوبه، با یک طبقه زیر زمین و ایوانی با شش ستون چوبی و تزیینات گچبری ساخته شده و دارای آب نمایی لوزی شکل با باغچه‌هایی در اطراف است.

عاشق این پنجره های چوبی هستم که موریانه جا به جا آنها را خورده است.این طاقهای هلالی چقدر لطافت دارند و این نرده های فلزی چه هنرمندانه پیچ و تاب خورده اند و نقوش لطیف گل و برگ را لابلای آهن و فلز تاب داده اند.هیجان زیباییهای این خانه ما را در برمیگیرد.ده ها عکس میگیریم از همه زوایای عمارت و هرجا که جا شویم همگی دور هم مینشینیم و عکسهای یادگاری میگیریم.کسی چه میداند صد سال بعد هم شاید کسی این عکسها را ببیند و یادی از ما کند که دیگر نخواهیم بود لابد!

اما شاید مهمترین بخش خانه عاصف موزه مردم شناسی باشد که  بزرگترین مجموعه شناخت اقوام کرد را در خود جای داده است. این موزه که در بخشهای مختلف عمارت و اطاقهای آن شکل گرفته شامل: غرفه‌های زندگی شهری، مکتب خانه، قلاب بافی، زیورآلات، بخش کشاورزی، مشاغل و فنون، بخش اسناد و عکس‌های تاریخی، اتاق خان، بخش پوشاک، غرفه شکار، غرفه صنایع دستی، غرفه بخش مطبخ زندگی روستایی، کتابخانه و مرکز اسناد است. 

 

موزه های مزدم شناسی مکانهای جالبی هستند برای آشنایی با اقوام و فرهنگ ها و آداب و رسوم آنها.میتوان به نظاره نوع پوشاک-خوراک-مایحتاج و شیوه زندگی مردم آن سرزمین نشست.این موزه ها ما گردشگران را با اقوام مختلف سرزمین مادریمان آشناتر میسازند و در جهت حفظ صیانت از ارزشهای فرهنگی و تاریخی مردم گام برمیدارند بنابراین از ارزش زیادی برخوردار بوده تا جاییکه هر گردشگری باید زمانی از سفرش را به دیدار از چنین موزه هایی اختصاص دهد.

از عمارت عاصف بیرون میاییم و به ادامه گشت سنندج میپردازیم با من همراه باشید تا بعد...


 
نقطه سر خط
ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٧  کلمات کلیدی: دل نوشته

تمام لحظه های بی تو بودن

خسته ام میکند

میخواهم

از تمام ساعتهای جهان بگریزم

که عقربه های آن

مرا بین تنهایی خودم تاب میدهند

من از شعر های بی واژه خسته ام

پس

از شاعری استعفا میدهم

شعرهایم بی مادر میشوند

بهتر است

همینجا

"نقطه" بگذارم و تمامت کنم

اما

خودم تمام میشوم...


 
سنندج(1)
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۳  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کردستان

خرداد 90 - مسجد جامع سنندج

گشت شهر سنندج را در یک صبح بهاری آغاز میکنیم.بعد از صرف صبحانه اتوبوس به دنبال ما میاید و ما راه میفتیم به همراه راننده کردمان شهر را بگردیم.به عنوان اولین مقصد گردشگری دیدار از مسجد جامع شهر را انتخاب میکنیم.

جالب است بدانیم که در هر شهر ایران معمولا مسجد جامعی قرار دارد که شاید بزرگترین مسجد آن شهر باشد و معمولا نمازهای اعیاد مذهبی و روزهای جمعه در آن خوانده میشود اما رسم ساخت مسجد جامع برمیگردد به اوایل دوران اسلام در ایران.در معماری اسلامی - ایرانی رسم بر این بوده که مسجد بزرگی را در هر شهر بسازند و به مسجد جامع شهرتش دهند نه تنها برای خواندن نماز بلکه برای گردآوردن مردم در آن و برقراری ازتباط مردم با حاکمان ان شهر در انجا....

مساجد سنی برخلاف تصور ما همگ یک گلدسته ای نیستند.بلکه در ایران و بنا به معماری ایرانی که زیبایی را در اعداد زوج میداند گلدسته های این مساجد 2 تایی هستند اما نکته مهم این  مساجد در پاکیزگی خاص آنهاست.با کمال تاسف باید ذکر کنم که مساجد شیعی خیلی نامرتب تر و در مقایسه با مساجد سنی کثیف تر هستند. معمولا در مساجد شیعی بوی عرق پا به مشام میرسد برعکس مساجد سنی.شاید این موضوع برگردد به شیوه وضو گرفتن سنی ها که کاملا پا را شستشو میدهند و قاعدتا دیگر پا بعد از 5 بار وضو در روز بوی بد نمیگیرد...

مسجد جامع سنندج یکی از زیباترین-با صفاترین-پاکیزه ترین-معنوی ترین و ساکت ترین مساجدی است که تا به امروز دیده ام.وارد حیاطش که میشویم با حوض زلال و پر آبی روبرو میگردیم.دور تادور حیاط شبستانها و مداخل ورودی و ایوانها و حجره های طلاب قرار دارد. که لابلای شاخ و برگ درختان سرسبز و کهن فرورفته اند و در میانشان پرنده ها درحال سردادن آوازند.چند مرد پیر لبه حوض نشسته و سرگرم وضو گرفتن هستند.فواره ها به بالا میجهند و صدای ریزش قطره ها موسیقی دلنوازی ایجاد میکند.دورتادور حیاط فرشهای پاکیزه ای پهن شده تا اگر دلتان میخواهد دو رکعت نماز عشق بخوانید در این فضای معنوی.

دورتادور حیاط حجره های طلاب با در و پنجره های آبی چوبی قرار دارد که رنگ آنها در تداخل با کاشیهای 7 رنگ تزیینی دیوارها آرامش عجیبی برای شما فراهم میاورد. دلتان میخواهد ساعتها بنشینید در حیاط این مسجد ساده و زیبا و خیره بمانید به گل و بوته های اسلیمی و نقوش نارنج و ترنج و ستاره های 8 پر ایرانیش که بر تن دیوارها دیده میشوند.

مسجد جامع سنندج شکوه عینی معماری مذهبی دوران قاجار است که در سالهای 1225 تا 1232 در زمان فتحعلیشاه و به دستور امان الله خان اردلان حاکم وقت کردستان ساخته شد.این مسجد باشکوهترین و زیباترین مسجد استان کردستان، به لحاظ سبک معماری و تزیینات وابسته به معماری است.

کفشهایمان را در میاوریم و پا به شبستان مسجد میگذاریم.فضای سرپوشیده با ده ها ستون یک شکل و موازی که از یک طرف به صحن مسجد راه دارد.کف شبستان با فرشها و گلیمهای سنتی کردستان مفروش شده است.یکی از دیگری پاکیزه تر.فضا بوی خوشی میدهد رایحه ای که انگار خلسه آور است به طوری که به ناگاه از شیطنت تمام بچه ها میکاهد.هریک به گوشه ای میرود و بر زمین مینشیند.بعضی وضو میگیرند و رکعتی نماز میخوانند.بعضی چشمهای خود را میبندد و در سکوت مستی آوری غرق میشوند.بعضی دیگر شروع به خواندن دعا میکنند.این مسجد کوچک ساده پوش بسیار روح بزرگی دارد.

این مسجد دارای 24 ستون سنگی با سر ستون‌های مزین به مقرنس کاری است. بدنه این ستون‌های سنگی به طور قابل توجهی با تزیینات طنابی شکل حجاری شده و در روی پایه آن‌ها طرح گل و بوته نقش بسته است و در بخش فوقانی آن ها از آیات و سوره های مختلف ولی متناسب استفاده شده است.در گوشه های شبستان پنجره هایی چوبی قرار دارند که نور را با دست و دلبازی به درون میریزند.نور بر ستونها و دیوارها میفتد و آیات خداوند را متبلور میسازد.و ما غرق در شکوه خانه خدا میشویم.خانه ای که با همه خاکی بودنش به نهایت آسمانی است..

ادامه سنندج را با من بمانید....تا بعد!

برخی اطلاعات از سایت "همشهری" گرفته شده است.


 
همدان
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۱  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به کردستان

خرداد 90-همدان

اواسط اردیبهشت ماه بود که تصمیم گرفتیم سفری داشته باشیم به بهار کردستان. پس خرداد را برگزیدیم و شروع کردیم به برنامه ریزی سفر.حدود 20 نفر توانستیم برنامه هایمان را برای این سفر 4 روزه هماهنگ کنیم.تصمیم گرفتیم برخلاف دفعات قبل با ماشینهای شخصی خود به مسافرت نرویم.پس اتوبوسی کرایه کردیم که تقریبا روزی 350000 تومان میگرفت تا ما را همراهی کند.با توجه به نرخ بالای بنزین و هماهنگی 4 یا 5 ماشین این راه حل بهتری بود.و چون راننده اتوبوس خودش اهل سنندج بود گزینه خیلی خوبی محسوب میشد.صبح یک روز بهاری در خرداد 90 ساعت 6:30 قرار گذاشتیم کنار دانشگاه امام صادق.انقدر جمعیت ما زیاد و باروبنه کنار خیابان چشم گیر بود که هر کسی ناخودآگاه می ایستاد و نگاهی به ما مینداخت.بعضی ها از دیدن چهره شاد و شنگول ما در آن وقت صبح لبخندی میزدند و دستی هم تکان میدادند.بالاخره ساعت 7 صبح به سمت همدان راه افتادیم. 

در میانه های راه تهران به همدان جایی را انتخاب کردیم که کنار سبزه و درختی بود و برای ما در آفتاب گرم روز سایه ساری ایجاد میکرد.از تهران کلیه وسایل را خریده بودیم.بساط را پهن کردیم و صبحانه را خوردیم و بعد از کمی استراحت دوباره راه افتادیم سوی همدان.

اگر یادتان باشد در سفر قبلی به همدان رستورانی را کشف کرده بودیم که غذای خوبی داشت.پس وقتی دم ظهر خسته و گرسنه رسیدیم اولین کار رهسپاری به سوی آنجا بود. شهر همدان را به سمت ارتفاعات الوند که بروید به منطقه بسیار خوش آب و هوا و کوهستانی و ییلاقی به نام تپه عباس آباد میرسید."نعل اشکنه" را از هرکه سراغ بگیرید نشانتان میدهد.باغ-رستورانی روی دامنه کوه با چشم اندازی از شهر تاریخی همدان که غذاهای سنتی خوشمزه اش مزه ای به یادماندنی را در دهانتان به یادگار میگذارد. اینجا را به این دلیل "نعل اشکنه" مینامند که در گذشته های دور این مسیر مال رو بود و به قدری ناهموار و سخت که نعل اسبان هنگام عبور از این تپه براثر سایش با سنگها میشکست.امروزه از آن راه مال رو اثری نیست و  به راحتی میتوانید خود را به آنجا برسانید.

شکم که سیر شد راهی گنجنامه میشویم - مکانی پر دارو درخت و مصفا که در دره "کیوارستان" در دامنه کوه الوند و رو به شهر همدان قرار دارد. اینجا به نوعی تفرجگاه مردم همدان محسوب میشود.وجود رستورانهای متنوع و دکه های بستنی فروشی و لواشک و ده ها خوردنی ریز و درشت دیگر با حضور مردمی که در گوشه و کنار آن چادر زده اند و بچه هایی که به این سو و آن سو میدوند و سرخوشانه فریاد میزنند اینجا را به مکانی شاد برای تعطیلات آخر هفته تبدیل کرده است.

خصوصا اینکه در انتهای این تفرجگاه زیبا دو آبشار بلند سر به آسمان ساییده اند و با ریزش مداوم آب - هوا را دو چندان لطیف میسازند.میتوان راه را گرفت و از پله های سنگی بالا رفت و در کنار آبشار نشست و به ان اجازه داد تا با قطره هایش بر سرو صورت ببارد.

اما آنچه که تپه عباس آباد را مشهور میکند وجود همین گنجنامه است.دو کتیبه به خطهای ایلامی و بابلی که یکی از زمان داریوش سوم به جا مانده و دیگری متعلق به پسر او خشایار شاه است.در زمان قدیم گنجنامه به جایی اطلاق میشد که حاوی اسراری از محل دفن یک گنج بود.پیشینیان میندیشیدند که این کتبیه ها شامل اسراری از یک گنج نهان هستند تا اینکه در سده اخیر توسط باستان شناسان خط آن رمز گشایی شد و مشخص گشت که این کتیبه های باستانی به دستور داریوش و خشایارشاه تنها به رسم یادبودی از شکوه شاهیشان بر دل کوه ستبر الوند حک شده اند.

از آنجایی که این مسیر در سر راه جاده شاهی به بابل بوده جاده ای امن و معروف به حساب میامده است پس داریوش دستور میدهد که روی این تخته سنگها بنگارند به رسم یادگار که:

«خدای بزرگ است اهورامزدا، که این زمین را آفرید، که آن آسمان را آفرید، که مردم را آفرید، که شادی را برای مردم آفرید، که داریوش را شاه کرد، شاهی از [میان] بسیاری، فرمانروائی از [میان] بسیاری. مَنَم داریوش، شاه بزرگ، شاهِ شاهان، شاهِ سرزمین‌ها[یی] که نژادهای گوناگون دارند، شاه سرزمین دور و دراز، پسر ویشتاسب هخامنشی«

حکاکی دوم که به دستور خشایارشاه نوشته شد نیز به همین مضمون است تنها نام داریوش به نام خشایارشاه تغییر پیدا کرده است.

نزدیک عصر که میشود همدان را به سمت سنندج ترک میکنیم.باید تا شب نشده خود را به شهر برسانیم.از قبل در مهمان سرای جهانگردی آنجا چند اطاق رزرو کرده ایم.راه کوهستانی و پرپیچ و خم است و اتوبوس نمیتواند با سرعت حرکت کند اما همین به ما این فرصت را میدهد تا با تمرکز بیشتری به مناظر زیبای بیرون از پنجره خیره شویم و لذت ببریم.

به گردنه پرپیچ و خمی رسیده ایم.تصمیم میگیریم اطراق کنیم و چایی بنوشیم و استراحتی هم کرده باشیم.پس پیاده میشویم.کنار دره عمیقی قرار داریم. باد به قدری شدت دارد که از جا میکندمان.با هزار سختی زیر اندازها را پهن میکنیم و با چند قطعه کلوخ انها را روی زمین ثابت میکنیم.آب جوش در فلاکسهایمان آماده است.لیوانها را میچینیم.از تهران کیکی خریده ایم و با چند شمع که در آن باد شدید با بدبختی روشنشان میکنیم تولد دو تا از دوستهای عزیزمان را هم جشن میگیریم و کیک را میبریم و چای را مینوشیم و راهی سنندج میشویم.غروب شده است که دیگر به شهر سنندج میرسیم.

ادامه سفر را با من بمانید تا بعد...


 
دوباره زندگی
ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

روز اول:من

روز دوم:تو

روز سوم:ما

روز چهارم:ما صرف شدیم

روز پنجم:ماضی بعید شدیم!


 
زندگی
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٥  کلمات کلیدی: دل نوشته

انسان بزرگی از دنیا میرود

انسان کوچکی به دنیا میاید

در فاصله این آمدن و آن رفتن

کسی میخندد -دیگری میگرید

زندگی ادامه میگیرد

ما ادامه میگیریم

و خاطره ها در ما ادامه میگیرند

هر کودکی که به دنیا میاید

یعنی

خداوند هنوز به انسان ایمان دارد.

---------------------------------------------------------------------------------------------

*تقدیم به برنا و پویا که پدری را از دست داده اند

*تقدیم به محمد و رویا که کودکی را به دست آورده اند


 
کوچولو
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٤  کلمات کلیدی: دل نوشته

6 سالم بود که دوستم روزی فاتحانه و پر غرور به من گفت:"میدونی بچه ها چجوری درست میشن.؟خدا یه پنبه میذاره تو شیکم مامانا .اگه اون پنبه صورتی باشه دختر میشن اگه آبی باشه پسر...بعدا پنبه هه بزرگ میشه و میاد دنیا پیش ما....اینا رو مامانم برام گفته!!!!

و بعد ژست عاقل اندر سفیهی به خودش گرفت.

و من ماندم در سکوت و خیره به او که :چرا مامان من یه جور دیگه بهم گفته پس....مامان من گفته بود که  یه پرنده یه بغچه که نینی توشه رو تو دهن میگیره و شب میاره دم خونه مامان باباها...

من گیج شدم!

خدا خیرش بده مامان بزرگ رو که با همون کوره سوادش دستمو گرفت و برد یک گوشه و واسم همه چیو راست و پوست کنده تعریف کرد...

حالا هروقت کودکی به دنیا میاید من یاد اون روز و دانش دوست کوچولوم و نگرانی خودم میفتم و خندم میگیره.

*امروز کودکی به دنیا میاید.تقدیم به او...

 


 
بیشاپور (3)
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٤  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به فارس

اردیبهشت 90-غار بیشاپور

از شهر بیشاپور بیرون میاییم و راه غار شاپور را در پیش میگیریم تا به  دیدن مجسمه شاه ساسانی برویم.شاپور اول همانکه بیشاپور را هم بنا نهاد و از خود یادگاران زیادی در تاریخ به جا گذاشت.هم اوکه رومیان را شکست داد و برای ایران افتخار آفرید.همان شاه بزرگ ایران زمین-شاه ساسانیان...

باید 5 کیلومتر از شمال شهر بیشاپور دور شویم.به پای کوه که میرسیم یک بلد راه میگیریم تا به اتفاق او سینه کوه را بگیریم و بالا رویم.چیزی حدود 800 متر راه صعب العبور. پسرک راه آشنا میگوید راه ساده است و هموار.ما باور نمیکنیم چون همین تجربه را در راه گهر هم داشتیم که پدرمان درآمد.اما شوق دیدن شاپور مارا بالا میکشد. پسرک میگوید 2 راه برای کوه پیمایی وجود دارد.یکی طولانی تر اما هموارتر و دیگری کوتاه تر اما سخت تر و ما نمیدانم چه میندیشیم و توانایی خود را چه فرض میکنیم که راه سخت تر را انتخاب میکنیم.

شیب بسیار تند است و راه ناهموار و سخت.قلوه سنگها زیر پای ما میلغزند و خطر زمین خوردن را ایجاد میکنند.گرمای هوا هم امانمان را بریده است.طبق معمول همیشه مان آب نوشیدنی هم باخود کم آورده ایم!.خلاصه همه عوامل دست در دست هم داده اند تا ما را شکنجه کنند.هر لحظه از پسرک میپرسیم چقدر دیگر مانده تا بالای کوه و او هم هربار میگوید چیزی نمانده پشت همین تخته سنگ...و همین تخته سنگها هی زیاد و زیاد تر میشوند و ما هی بالا و بالاتر میریوم.تاره به انتهای راه که میرسیم میفهمیم 360 پله سنگی را هم باید بپیماییم.......!!!
!!

اما همه خستگیهایتان برطرف میشود وقتی به بالای کوه و دهانه غار میرسید و ناگهان خود را رودرروی مجسمه باشکوه شاپور اول میبینید که در دهانه غار با جلال و جبروت ایستاده است.این مجسمه که بیش از 7 متر طول دارد با عرض شانه هایی تا 2 متر هیبتش ما را میگیرد وقتی به کنار پاهای آن میرسیم.وزن تقریبی مجسمه 30 تن است که از جنس سنگهای آهکی غار بوده و توسط هنرمند ساسانی حجاری شده است.این مجسمه در نوع خود بزرگترین مجسمه تاریخی ایران میباشد.

جالب اینجاست که مجسمه از تراشیدن استلاکتیتها ساخته شده یعنی جایی که سنگهای آهکی سقف به زمین رسیده و ستونی آهکی را تشکیل داده اند.هنرمند با تراشیدن همین ستون آهکی این پیکره باشکوه را ایجاد کرده است.برخی مورخان معتقدند که ساخت مجسمه کار هنرمندان رومی است.همان اسرایی که در جنگ با سپاه ایران شکست خورده و توسط شاپور به ایران آورده شدند.

حدود 1700 سال است که این مجسمه سرپاست.گرچه دست بیرحم نامردمان در دوره ای از  تاریخ به ان صدمات زیادی وارد کرده اند.گویی زلزله هم آن را بی نصیب نگذاشته است.برخی میگویند در تاراج مسلمانان هم دست این مجسمه شکسته است است که میتوان آن را کنارپای  مجسمه روی زمین دید.گویی در اوایل انقلاب هم عده ای نابخرد و جاهل دوباره به مجسمه آسیب های دیگری وارد کرده اند.اما با همه این احوالات مجسمه هنوز سرپاست و خوش میدرخشد.

گریشمن-ایران شناس فرانسوی معتقد است که زیر همین مجسمه شاپور کبیر دفن گشته است/اما تا امروز هیچ بررسی باستان شناسی در اینجا صورت نگرفته تا صحت فرضیه او معلوم گردد.

مجسمه در دهانه غاری مخوف قرار دارد.دهانه این غار 30 متر بوده و از دور چون دهان حیوانی خفته در انتظار بلعیدن ماست! این غار که به غار شاپور معروف است خود بسیار دیدنی و رازآلود است.

پا به درون غار مینهیم.اگر راهنما هماهتان نباشد به هیچ عنوان وارد غار نشوید که راه را گم خواهید کرد.زیرا هیچ تابلو و نشانی از راه در آن نیست.هیچ برق و روشنایی هم در آن وجود ندارد.ما راه را به کمک چراغ گازی راهنمایمان میابیم و با کمک او جلو میرویم.سایه های ما روی دیوارهای باستانی غار بلند و کوتاه میشوند.انگار ارواح با ما هم قدم شده اند.

مسیرهای عبوری در غار هم راحت و در دسترس نیستند.بهتر است با کلاههای ایمنی به آنجا بروید چون بعضی جاها سقف بسیار کوتاه میشود و خطر برخورد سرتان با سقف سنگی غار پیش میاید.زیر پاهایتان آبی جاریست که سرچشمه آن در آن دورهای دور است .سطح سنگها لیز و لغزنده است و حرکت روی آنها خطرناک ...

اما داخل غار بسیار زیباست.هیچ تابلوی راهنمایی در اینجا نیست تا توضیحی از این غار زیبا و تاریخی به ما بدهد.ما تنها میتوانیم بنشینیم و از زیباییها حض بصر ببریم.گاهی خفاشی بالای سرمان اوج میگیرد.حسی از رمز و راز در این غار حاکم است.انگار جایی پشت این سنگها چشمهایی مارا میپایند.

راهنمایمان توضیح میدهد که سالها پیش یک گروه از جهانگردان انگلیسی پا به درون غار میگذارند.متاسفانه راه را گم میکنند و دیگر هیچ گاه نمیتوانند از غار بیرون بیایند.هیچ کس هم دیگر نمیتواند آنها را بیابد انگار آب مبشوند و در زمین فرو میروند.تا اینکه یکی دو سال پیش جمعی از جوانان این منطقه در یکی از ماجراجوییهایشان در غار به اسکلتهای آنها برمیخورند.هنوز هم آن استخوانها در پشت این سنگها جا خوش کرده اند.انگار غار خانه ابدی آنها شده است....

این مارا کمی میترساند خصوصا اینکه شوخیمان هم میگیرد و شروع میکنیم بلند بلند با ارواح سرگردان جهانگردان انگلیسی حرف زدن! بعد تصمیم میگیریم که برای دقایقی چراغ را خاموش کنیم و ظلمات واقعی را بفهمیم.

اگر دلتان میخواهد تاریکی مطلق را بفهمید در غار برایتان امکان پذیر است به شرطیکه تمام چراغها را خاموش کنید.ما این کار را کردیم.بعد انگار کور شده بودیم با چشمهای باز باز هیچ روزنه نوری نبود.ما دقایقی در سکوت در تاریکی نشستیم و از این تجربه شگفت انگیز نهایت لذت را بردیم.

راهنما گفت هوا رو به تاریکی است پس بهتر است زودتر بلند شویم و راه رفته را برگردیم.

از غار که بیرون آمدیم هوا تاریک شده بود.چراغمان هم دیگر گازی نداشت تا روشن شود.تنها با یک چراغ قوه کوچک باید راه را میافتیم.و این تنها از عهده بلد راه برمیامد.این بار راه ساده تر را برگزیدیم تا شیب کمتری را پایین برویم.راهی حدود 2 ساعت و نیم را در دل تاریکی پیمودیم.بارها بارها از خستگی به حالت نیمه جان افتادیم.آب نداشتیم و تشنگی امانمان را بریده بود.چشم دوخته بودیم به کورسوهای نور در افق که خبر از آبادی میداد بالاخره وقتی به پایین رسیدیم انگار دوباره زنده شده بودیم.


 
عکس یادگاری
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٩  کلمات کلیدی: دل نوشته

وقتی کسی میمیرد

یاد آلبوم خانوادگی میفتم

ورق که میزنم

میبینم

عکسی از او نیست

همیشه  فکر میکردم

فرصت هست

من هستم

او هست

دوربینم هم هست

حالا او

جایی

 دورتر از من و دوربینم ایستاده است

او دارد

باخدا

 عکس یادگاری میگیرد

و آلبوم خانوادگی ما

تا ابد

حسرت عکسهای او را خواهد خورد

***برای دایی توانای عزیز  که پر کشید ورفت


 
بیشاپور(2)
ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٥  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به فارس

 اردیبهشت 90-بیشاپور-شهر شاپور

در فاصله 23 کیلومتری غرب کازرون و در حاشیه رودخانه شاپور شهر باستانی بیشاپور قرار داد که به دستور شاپور اول شاه ساسانی پس از شکست دشمنش والرین در سال 262 میلادی ساخته شد.باورش بسیار سخت است که در وسعتی حدود 200 هکتار اولین شهر متمدن جهان و مکتوب شده بر اساس اصول اساسی معماری و شهرسازی در اینجا قرار دارد. این بنا را میتوان مادر تمام گچ بریها و نقاشیهای ایران دانست.

ابهت و بزرگی شهر در همان ابتدا آدم را فرامیگیرد.وقتی بپذیریم که دستهای معماران هنرمند ایرانی و رومی و هوش سرشار شاپور چنین بنای استانداردی را در 2000 سال پیش بنا نهاده تا امروز گامهای ما مفتخر از ایرانی بودنمان بر خاکش نهاده شود.

شهر در دشت وسیعی قرار دارد و مانند شهرهای پارتی دایره وار نیست بلکه به صورت 4 گوش صلیبی ساخته شده و شامل 3 بخش است. بخش نخست یا اصلی که توسط یک حصار و دیوار سنگی محصور بوده و بناهای حکومتی و مذهبی همچون تالار تشریفات-کاخ والرین-ایوان و حیاط موزاییک و معبد آناهیتا را شامل میشود.بخش دوم شامل بناهایی چون مدرسه اسلامی دوره آل بویه -مسجد جامع-حمامهای بیشاپور و ستونهای یادبود است.بخش سوم که قسمت حفاظتی و نگهبانی شهر بوده شامل قلعه ای به نام قلعه دختر است که در طرف شمال شهر بر سینه کوه شاپور قرار دارد.(همانکه در عکس بالا مشاهده اش میکنید) .وجه تسمیه این نام "قلعه دختر" 2 دلیل دارد.بعضی این قلعه را منتسب به الهه پاکی و آب(آناهیتا) مینامند و به همین دلیل نام دختر(زن باکره) را بر آن نهاده اند.اما عده ای هم معتقدند چون اینجا قلعه محافظتی شهر بوده نام "دختر" بر ان نهاده اند تا بگویند دست نیافتنی است...غیر قابل تجاوز است...

درست مقابل قلعه دختر-قلعه پسر قرار دارد.آن هم بر سینه کوه بنا نهاده شده و امروز تنها ویرانه ای ازان باقی مانده است.در این قلعه هنگام جنگ و خطر حمله دشمن پسرهای شهر را محافظت میکردند تا در صورت حمله و لشگرکشی دشمن از خطر مرگ مصون بمانند تا نسل  سربازان اتی ایران زمین باقی و مستدام بماند.

قدم به خاک بیشاپور(خدایگان شاپور) مینهیم.وارد تاریخ شده ایم.جاییکه روزگارانی بلند آوازه بود از نام شاهی پرآوازه به نام شاپور اول.شهری که در دنیای کهن زبانزد دنیای تمدن بود.شاپور در بیست و چهارمین سال سلطنتش به اینجا گام مینهد و شهر را افتتاح میسازد و در همین خاک و همین سرزمین هم چشم از جهان فرو میبندد.او یکی از طولانی ترین دوره های سلطنت را داشته و یکی از خوش نامترین شاهان ساسانی بود.

اما برای قرنها این شهر مدفون زیر خروارها خاک گشته بود و کسی نمیدانست شهر شاپور کجاست تا سرانجام اولین کاوشهای باستانی آن توسط "رومن گیرشمن" فرانسوی آغاز شد.کلنگ کشف که زده شد شهر کم کم از خواب هزارساله اش بیدار شد و از زیر خاک سربرون آورد.هنوز ساختمانی که گریشمن در آنجا عملیات حفاری را سرپرستی میکرد در کنار شهر قرار دارد و واگنهای حمل خاک هم در آنجا دیده میشود.این واگنها هم امروز جزوی از تاریخ این شهر شده اند.

اما در سال 23 یا 24 هجری قمری مسلمانان به سرپرستی ابوموسی اشعری به اینجا حمله کردند.مردم شوریدند و سر به مبارزه نهادند اما شکست خوردند و شهر بیشاپور به دست مسلمانان افتاد.مسلمانا نیر ابتدا شهر را ویران کردند و آهنها و فلزاتی که معماران بنا در بست سنگها و قفل وبند آنها کار گذاشته بودند را از جا درآورده -آب کرده و برای ساخت شمشیر و سپر استفاده کردند و همین موضوع باعث ویرانه گشتن بیشتر بنا شد.

اما بعدها مسلمانان به مرور در این شهر ساکن شدند و شروع به ساختن بناهایی در آن کردند.منجمله این مدرسه اسلامی که در عکس مشاهده اش میکنید به قرن 4 هجری و دوره آل بویه برمیگردد.این مدرسه از قرار دارای حجره های متعدد جهت طلاب علوم دینی یوده است.در صحن بزرگ این مدرسه یا به عبارت صحیح تر مسجد پایه ستونهای سنگی قرار دارد که بر روی آنها کتیبه های قرآنی دیده میشود.در ورودی مسجد کوتاه بوده تا افراد سر خم کرده و با احترام وارد آن شوند. 

دور شهر بیشاپور حصاری سنگی قرار دارد به طول 248 متر با پهنایی حدود 9متر که از بیرون دارای برجهای نیم دایره ای است.شعاع هر برج کمی بیشتر از 5/3 متر است.خودتان میتوانید حدس بزنید که چنین حصاری چقدر فتح کردنش کار سختی بوده است.21 برج دیده بانی و سنگی و محکم که میتوان تصور کرد سربازان گارد شاهی روز و شب از آنها پاسداری میکردند و شهر را در حمایت خود داشتند.اما چه اتفاقی افتاده که چنین نروی عظیمی از سزبازان مسلمان شکست خورده اند خود قصه دیگری است. اما به طور حتم اگر خود شاپور اول زنده بود اجازه نمیداد که پای مسلمانان به شهرش باز شود...

از پله های آجری پایین میرویم تا وارد پرستشگاه آناهیتا شویم.آناهیتا فرشته پاسدار آب است الهه پاکی و آبهای زیرزمینی که مظهر زایش و زیبایی هم هست.برای ایرانیان زرتشتی از قدیم الایام آب مظهر پاکی و زیبایی بوده و قابل احترام.به همین دلیل در گذشته پرستشگاه و یا نیایشگاه هایی برای حرمت نهادن به آب در گوشه و کنار ایران زمین ساخته میشده که بعضی از آنها هنوز پابرجا هستند.منجمله این پرستشگاه:

در عکس بالا تصویر حوض سنگی کنار پرستشگاه دیده میشود که روزگاری با آب زلال رودخانه شاپور پر میشده و محل نیایش ایرانیان بوده است.مردم شهر کنار این استخر سنگی اعمال مذهبی خود را انجام میدادند.

خوب پایین آمده ایم کنار معبد آناهیتا ایستاده ایم و مبهوت معماری آن هستیم.این بنای مکعبی که هرضلع آن 14 متر است از سنگهای حجاری شده تشکیل شده و با الهام از معماری هخامنش ساخته شده است.پشت سر محمد امین ورودیه آب انبار است که از طریق یک کانال 250 متری آب رودخانه شاپور را به درون آن سرازیر میکردند.سپس با توجه به سنگهای تنظیم آب و جویهای سنگی که درون آن تعبیه شده بوده آب را به طرز باشکوهی به این وسط (همانجا که محمد امین ایستاده) هدایت میکردند.یک میرآب(مسئول نگاهبانی از آب انبار) همیشه درون آن فضای سنگی در حال نگاهبانی از مکان ذخیره آب بوده است تا احیانا توسط کسی یا چیزی آلوده نگردد. احترام به قداست آب و پاکی آن همواره توسط مردمان ایران زمین حفظ میگشته است.

آب که به درون این صحن مرکزی معبد سرازیر میشده منظره چشم نوازی به ان میداده و حالتی باشکوه و معنوی ایجاد میکرده.به علت اینکه جریان آب از آب انبار راحت تر به درون اینجا سرازیر شود این معبد را در عمق 6 متری از سطح زمین ساخته بودند.

ملاحظه میفرمایید که چقدر همه چیز اصولی و حساب شده بوده.تنها خدا میداند که اینهمه دانش معماری و ساخت و ساز را در آن زمان از کجا گرفته بودند. 

در ساخت این معبد از سنگهایی استفاده شده که اثر فسیلی جانوران دریایی متعلق به ملیونها سال پیش روی آنها دیده میشود.انگار هزاران هزار سال پیش تمام این محوطه را دریاها فرا گرفته بودند.شاید کشور ما هم جزوی از پیکر تن آناهیتا بوده است.!!!

معبد بیشاپور سمبل یک پرستشگاه آب است و می توان آن را جایگاه نوازش با آب دانست .یعنی تنها عنصری از عناصر چهارگانه که به الهه ناهید منسوب است.سمبل حیوانی این ربه النوع به شکل گاو می باشد که در اطراف معبد، به صورت قرینه یکدیگر قرار گرفته است.روزگاری سقف این معبد بر دوش این گاوهای زیبای سنگی قرار داشته اند.امروز این یکی تک و تنها از بالا به پایین افتاده است.مثل سرنوشت بسیاری از انسانها که روزگاری بالانشینند و روزگارانی دیگر پایین نشین!

با آداب و رسوم و احترام به اجدادمان وارد تالار باشکوه تشریفات میشویم.بیایید چشممان را ببندیم و تصور کنیم روزگارانی که این تالار برای خودش بروبیایی داشت.شاه در راس آن جلوس میکرد و سربازان به نشانه احترام میایستاند.دورتادور تالار 64 طاقچه زینت داده شده با گچبریهای زیبا قرار داشته که با شمعها و پیه سوزهایی منور بودند..این تالار محل بارعام شاه بوده جاییکه مهمانانش-سفرای کشورهای دیگر با تحفه های گرانبها و با عرض ادب به خدمت او میرسیدند.

خود تالار 781 متر است متشکل از 4 ایوان متقابل و متقارن که برفراز آنها روزگاری گنبدی شلجمی شکل قرار داشته است.بعدها ساخت گنبد مسجد که امروزه آنرا به شکل هلال میبینیم از روی همین معماری ساسانی عاریت گرفته شده است.حتی در معماری بیزانس اروپایی هم میتوان رد این گنبدهای شلجمی شکل ساسانی را دید.

اما نکته جالب نماد صلیب شکسته(چلیپا) روی دیوارهای تالار است که همچنان باقی و قابل دیدن میباشد.صلیب شکسته را گردونه خورشید هم مینامند که چلیپایی است با شاخه های 90 درجه به سمت راست و چپ(همان علامت معروف نازیها). اما باید بدانید که این نماد نشانه خوشبختی بوده بین اقوام آریایی و بر روی بسیاری از آثار باستانی ایران زمین و اشیای قدیمی دیده میشود.بعدها هیتلر از آنجاییکه نژاد آرایی را نژاد برتر میدانست آن را به عنوان علامت نازیسم انتخاب کرد.

شما ایرانی عزیز میتوانید علامت 2000 ساله صلیب شکسته را بر تن سنگهای بیشاپور ببینید و به فکر فرو بروید.شما و ما آریاییهای باستانی...ببینیم و به فکر فرو رویم و بیندیشیم به سرنوشت دو هزار و اندی ساله مان!

در محوطه ارگ شاهی بقایای فروریخته بنایی از سنگهای چهارتراش و حجاری شده وجود دارد که به نام کاخ والرین معروف است.داستان والرین که یادتان هست؟ در پست پیشین درباره آن برایتان حرف زده بودم.همان امپراطور معروف روم که با هزاران سربازش از شاپور اول شکست میخورد و و به اسارت او درمیاید.شاپور او و سپاهش را به اینجا میاورد و از آن هزاران اسیر رومی در ساخت بیشاپور  و چند مکان دیگر استفاده میکند.

یونانیها میگویند که شاپور والرین را به طرز خفت باری به اسارت گرفته و سپس آن را میکشد اما این داستان واقعی نیست.شاپور والرین را با احترام به اینجا میاورد و در بیشاپور برای او کاخی میسازد.تا او به همراه خانواده اش در ان سکنی گزینند.شاپور احترام نام بزرگ او و خانواده سلطنتیش را حفظ کرده و حتی با دختر او هم ازدواج میکند.این کاخ همان کاخ والرین است که امروز از آنهمه جلال و شکوه ویرانه هایش به جای مانده است.

در ساخت این کاخ میشود ترکیب عناصر ایرانی-رومی و یونانی را دید و همین فرضیه ساخت اینجا به کمک اسرای جنگی را زیادتر میکند.جای امضاهای معماران و کارگران روی سنگهای تراش خورده بنا به ابعاد 75 در 45 سانتیمتر قرار دارد.این امضاها امروزه به نظر ما شاید مضحک به نظر برسند.امضاهای حک شده روی تن سنگها تصویری هستند.شبیه آدمک و یا گل و یا شکلی هندسی...خدا میداند که این آدمک خوابیده روی تخته سنگ بالا متعلق به کدام دست هنرمندی بوده است.روانش شاد!

 در انتهای دالانهای شرقی و غذبی تالار تشریفات دو ایوان مزین به موزاییک وجود داشته است که طی قرنها این موزاییکها به تاراج رفته اند و یا در گذشت روزگار نابود شده اند.تنها چند تابلو از آنها در چند موزه معتبر نگهداری میشود مثل این بانوی گل به دست که در موزه ایران باستان نگهداری میگردد.

ایوانهای این تالار از قرار هلالی بوده اند و صحن آن با سنگهای رنگین موزاییکی مفروش شده بوده است گویا در ساخت آن از نقوش یک فرش بزرگ و نفیس ایرانی الهام گرفته بودند.متاسفانه از آن موزاییک فرش بزرگ امروز دیگر اثری باقی نمانده است.اما مورخان نوشته اند که با طرح هایی از گل و گیاه و تصاویر انسانی منقوش بوده است.اگر به دقت به عکس نگاه کنید متوجه اوج ضرافت آن میشوید.موزاییکهایی که هریک 5 در 5 میلی متری هستند و در کنار هم تصاویر زیبایی را خلق کرده اند.از آنجاییکه هم تصاویر و هم نوع هنر به روم باستان شباهت دارد احیانا توسط اسرای رومی ساخته شده اند.

چه حیف که امروز تنها چند نمونه از آنها باقی مانده است.

بانوی چنگ به دست...موزه لوور فرانسه


 
سلام بی سلام
ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٤  کلمات کلیدی: دل نوشته

ما گول خوردیم

وقتی گفتند:

"سلام - سلامتی میاورد"

از همان روز

که به عشق گفتیم: "سلام"

تا به امروز

تب کرده ایم!

چه سلامی-چه علیکی

خدا خیرتان دهد!

ما جوابی هم از عشق نگرفتیم...


 
یک سال دیگر
ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٤  کلمات کلیدی: معرفی فیلم

برای همه زوجهای دنیا این یک آرزوست که زندگی زناشوییشان تا آخر عمر پایدار و مستدام با شیرینی و خوشبختی توام باشد.مهم روز پیری و درماندگی و تنهایی است انگار میدویم تا شالوده این زندگی مشترک را بسازیم تنها برای روزهای پیریمان.

سالها از پی هم میگذرد و ما روزهای شادی و غم زیادی با هم زیاد داریم.روزی قهریم و روزی دیگر عاشقانه زندگی میکنیم.مهم این است که این روند به هم پریدنهایمان در جهت اصلاح باشد.یعنی هرسال نگوییم دریغ از پارسال.هرسال بهتر شویم و زندگی قشنگتری را با یکدیگر داشته باشم.آن وقت روزی که موهایمان رنگ دندانهایمان شد و بچه هایمان هریک سر خانه و زندگی خود رفتند و ما هم ناتوان و تنها شدیم خوش باشیم به اینکه همدیگر را داریم و با هم پله های آخر عمر را طی کنیم...

شاید این همان عاقبت قشنگی باشد که وقتی مادربزرگهایمان میگویند:به پای هم پیر شوید...یعنی این...یعنی با هم پیر عاقبت به خیر شویم و دلشاد.

تام و جری(نام زن و شوهر فیلم) دوران پیری خود را میگذرانند.به ظاهر زوجی شاد و با زندگی آرام و عاشقانه.دیگر موهایشان سفید شده و با هم بودنشان تنها آرزوی آنها. این زوج انگلیسی پیر که روی پله های آخر عمر ایستاده اند زندگی قشنگی دارند.زندگی که شاید هریک از ما آرزو داریم هنگام پیری با همسرمان داشته باشیم.اما شاید تام و جری هم مثل تام و جری کارتونها وقتی جوان بودند ماجراها داشتند و زد و خوردها...شاید روزی قهر بودند و روزی آشتی.اما مثل تام  و جری در آخر داستان رسیدند به آشتی و دوستی و زندگی مسالمت آمیز.

قصه فیلم "یک سال دیگر" 4 اپیزود دارد.و هر اپیزود به نام یکی از فصلهای سال(بهار-تابستان-پاییز-زمستان) که قصه در همآن فصل میگذرد.در هر فصل یک مهمانی در خانه تام و جری برپاست.در هر مهمانی و به عبارتی در هر فصل ما یک آدم تازه را به عنوان مهمان در خانه آنها پذیراییم.همه آدمهای خانه آنها تنهایند و بی کس.هرکس به نوعی گرفتار مشکلاتی است و تنهایی.هرکدام به این زوجها پناه میاورند تا در کنار آنها لحظه ای خوشبختی را حس کنند و بعد آرام و آهسته از زندگی آنها بیرون بروند.

تنها یک مهمان ثابت در هر 4 فصل با آنهاست."مری" زن پا به سن گذاشته ای که در زندگی بدبیاریهایی داشته و امروز تنها و بی پناهست.بی هیچ بچه و شوهری و در حسرت داشتن مردی که پناهش باشد و سایه ای پررنگ در خانه تنهاییش.مری در هر 4 فصل با این زن و شوهر همراه است و در زندگی آنها دخالت دارد...

قصه ساده روان فیلم زندگی این چند نفر را بیان میکند.اما شاید مری به تنهایی توانسته بار کل قصه را روی دوش داشته باشد.مری و آن چهره عصبی و رنجیده اش.مری با بازی فوق العاده عالی هنرپیشه اش.مری و تنهاییهایش.مری و غصه ها و کمبودهایش. مری و حسرت نداشته هایش.

فیلم "یک سال دیگر"(Another Year) محصول 2010 بریتانیاست به کارگردانی "مایک لی"  (Mike Leigh)فیلمی بسیار ساده و روان.به ظاهر بی هیچ پیچیدیگی و رمز و رازی. حتی شاید برای بعضی ها خسته کنده هم باشد از بس که قصه ساده است و روان.

فیلم قصه یک سال زوجی پیر و خوشبخت را نشان میدهد که با غصه های فامیل و دوست و همکار محاصره شده اند.انقدر کل روایت یک دست و بی شیله پیله است که انگار قصه یکی از دوروبریهای خودمان را روی پرده آورده است.همین سادگی ظاهری و پیچیدگی درونی شما را مجذوب میکند.و البته نباید از بازی شگفت انگیز "Lesley Manville " در نقش مری غمگین و افسرده گذشت.

"یک سال دیگر" تا کنون 14 جایزه را برده و نامزد 21 جایزه دیگر هم شده است.


 
من رفتم
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳  کلمات کلیدی: دل نوشته

میخواستم

خاطره های دیروز و دیروزهایم را

لاک بگیرم

نتوانستم.

                           پس

                          در لاک خود فرو رفتم

کمرنگ شدنم را جدی بگیر

همین روزهاست که محو شوم!


 
بیشاپور(1)
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢  کلمات کلیدی: ایرانگردی ، سفر به فارس

اردیبشهت 90-کازرون

دوستان  یادتونه خانواده آقای هاشمی رو؟همونهایی که تو کتاب اجتماعی دبستانمون راه افتادن از سمت کازرون به مشهد و ما طی 9 ماه با اونها همسفر بودیم و زندگی را باگامهای اونها میپیمودیم و کلی چیزای خوب خوب از اونها یاد میگرفتیم.خوب باید بهتون بگم که ما حالا به کازرون رسیده ایم.شهر آقای هاشمی و نوستالوژی کودکی...

اینجا بخشی از دیار کهنسال فارس-سرزمین آبا و اجدادی ساسان و مهد فرهنگ غنی ایرانی است.ساسان مردی از نجبای پارس بود که در نزدیکی پارسه ریاست قبیله ای داشت و از همو بود که سلسله ساسانیان به پا خاست.ساسانیان توانستند عظمت فراموش شده هخامنشیان را دوباره زنده کنند و حکومتی بر پایه وحدت دین زرتشت و مرکزیت استوار کردند.اوج قدرت نمایی به جایی رسید که در آن دوران جهان تمدن بین روم و ایران تقسیم شد.

به سمت کازرون که راه میرویم جاده ای کوهستانی سر راه ما قرار دارد.پیچ در پیچ و کمی صعب العبور اما نه امروز بلکه دیروزهای دور...زمانی که سپاه اسکندر قرار بود این کوهستان را رد کند و به پارسه برسد.اسکندر و سپاهینش پشت این کوه های بلند و ستبر گیر افتاده بودند تا اینکه چوپانی خائن راه عبور را به آنها نشان داد.راهی که شاید تنها او و تعدادی مرد کوهی ان را میشناختند.همین تنگه.همین تنگه ای که اکنون در عکس مشاهده اش میکنید و به تنگه چوگان معروف است راهی است که اسکندر و سپاهش از  آن گذشتند و به پایتخت اسطوره ای ایرانیان دست یافتند.

اینجا را تنگه چوگان مینامیدند چون روزگاری محل بازی سنتی چوگان شاهان ساسانی بود.ما هم این راه پیچ در پیچ کوهستانی را میگیریم و بالا میرویم و بعد دوباره از پشت کوه به پایین سرازیر میشویم و به کناره تنگه چوگان میرسیم.

مسیر بسیار زیباست خصوصا در فصل بهار که در میان علفزارهای باشکوه و نرمی تن آنها گلهای خودرو سر بلند کرده اند و با باد میرقصند.فضا بوی گذشته را میدهد.به هرطرف که نگاه کنید سنگی و ردی و جاده ای و سفالینه ای و حجاری و خلاصه هرچیز حکایت از تمدن باستانی ساسانی دارد و تو را غرق شکوه گذشته میکند.تاریخ لابلای این سنگها لانه کرده است.تنها نیاز به چشمهایی کنجکاو و روحی ناآرام هست که خود را بنمایاند. تاریخ عجیب احساس فخر و غرور  را در این سرزمین باستانی برایت به ارمغان میاورد.تنها به شرط عشق به مام وطن.

از دل تنگه چوگان رود شاپور می گذرد و نقش برجسته های ساسانی در ضلع جنوبی در خروجی تنگه واقع شده اند. هم اکنون سه روستای تنگ چوگان سفلی، علیا و وسطی در مرکز این تنگه واقع شده اند و راه دسترسی اهالی به این روستاها جاده ی آسفالته ای است که از قسمت جنوبی چوگان وارد می شود.

حجاریهای دوره ساسانی که نمونه های آن در دوروبر سرزمین پارس بسیار زیاد دیده میشود نمونه زیبایی از هنر حجاری است.حجاری دوره ساسانیان کم از زیبایی و هنر حجاریهای هخامنش ندارد  و از نظر کمپوزیسیون ادامه کار اشکانیان است و با مقداری ابداعات از جمله حالت 3 بعدی و پرسپکتیو در ردیف انسانها -القای صحنه وقایع و حاشیه بندی پیرامون نقشه ها.به طور مثال این نقش برجسته تنگه چوگان مجلس یادبود و عظمت و صحنه پیروزی شاپور بر رومیان را در قابی مقعر شکل نمایش میدهد.

اما یکی از زیباترین حجاریهای تنگه چوگان که برای دقایقی ما را محو خود کرد نقش برجسته شماره 1 - از 6 نقش برجسته کازرون است.در این تصویر سنگی ما شاپور- شاه شاهان -را میبینیم که بر اسب خود سوار است.در مقابل او اهورا مزدا نیز بر اسب قدرت نشسته است و تاج شاهی را به شاپور هدیه میکند.در زیر پای اسب اهورا مزدا پیکر اهریمن افتاده و زیر گامهای اسب شاپور هم دشمن مغلوب شده او یعنی گردیانوس سوم .فیلیپوس امپراطور روم نیز زانو زده و تقاضای بخشش دارد...

این تکه سنگ که هنر روایی را در بر داشته یکی از شاهکارهای هنر حجاری ساسانیان محسوب میشود که در ابعادی وسیع بر سینه کوه چشم بیننده را به خود میکشد و با خود او را در اعماق تاریخ میبرد.

رو که برگردانید در آن سوی جاده و در دور دستها کوهی دیگر و حجاری دیگری را خواهید دید.این یکی قصه والرین شکست خورده را بیان میکند.فیلیپ عرب در مقابل اسب شاپور زانو زده است.در زیر پای او جسد گردیانوس سوم امپراطور شکست خورده قرار دارد و شاپور دست والرین را به عنوان اسیر خود در دست گرفته است.

دوست دارم برایتان قصه یکی از به یادماندنی ترین روزهای تاریخ ایران را بگویم.

شاپور اول شاه کبیر ایران زمین در دوره ساسانی در جنگی به غایت سنگین توانست گردیانوس سوم امپراطور روم را که به ایران حمله کرده بود شکست دهد.افسران رومی به انتقام این شکست خفت بار خودشان گردیانوس را کشتند و فیلیپ عرب را به جای او شاه کردند اما فیلیپ که قدرت مبارزه با سپاه عظیم ایرانیان را نمیدید با پرداخت 500000 سکه طلا به شاپور او را راضی به صلح کرد و به روم بازگشت.اما این بار هم افسران رومی طاقت این یکی خفت را هم نداشند و فیلیپ را کشتند و سنای روم والرین جوان را به امپراطوری رساند تا بلکه او بتواند انتقام این شکستهای پی در پی را بگیرد.


    

اما....والرین هم از پس نیروی قوی سربازان ایران برنیامد و شکست خورد و با هزاران سرباز رومی به اسارت شاه ایران زمین یعنی شاپور کبیر درآمد.7 نوامبر سال 260 میلادی شاپور در شهر تیسفون در مراسمی باشکوه در برابر والرین و ژنرالهایش که همگی دست بسته به زیر پای شاه افتاده بودند ایران را تنها ابرقدرت جهان اعلام کرد.

برای این که ایرانیان این پیروزی خود را فراموش نکنند و جهانیان برای همیشه عظمت ایران را در نظر داشته باشند و مشرق زمینی ها خود را مدیون توان ارتش ایران بدانند، به خواست شاپور یکم منظره به زانو نشستن والرین مغرور در برابرش را در چند نقطه ایران زمین بر سنگ تصویر کردند که تا ابد باقی بماند، و مانده است.


    

     شرح این پیروزی نظامی درخشان ایرانیان را «مارسلیوس» که خود ناظر صحنه های آن بوده برنگاشته است. به نوشته ادوارد گیبون، این شکست شیرازه امپراتوری روم را از هم گسیخت و آغاز پایان این امپراتوری و تجزیه آن قرارگرفت.

یاد گذشته های پرفروغمان زنده و پایدار باد.یاد آنهمه شکوه و عظمت گذشتگانمان زنده و پایدار باد.یاد آنهمه افتخار و غرور ملی زنده و پایدار باد.یاد آن بزرگ مردان ایران زمین تا باداباد زنده و پایدار باد. 

*برخی ازطلاعات از سایت "تاریخ و تمدن ایران عزیز" گرفته شده است.

*5 عکس آخر از اشیای باستانی موزه بیشاپور گرفته شده است.